یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

یک ظهر خراب و داغون نازل می‌شم سرش، گل گاوزبون و بنفشه دم می‌کنه می‌ده دستم و بعد می‌فرستتم بخوابم آروم بگیرم واسه خودم
میام ایمیل چک می‌کنم؛ می‌بینم نوشته: شب بیا خونه، منتظرتم. دوستت دارم.
منتظرم بوده. دوستم داره.
شب میاد دنبالم می‌شینیم پیش نگ چایی می‌خوریم و می‌خندیم و خانوم مزبور رو اذیت ِ نکن خوشش میاد می‌کنیم و بعد راه می‌افتیم بیایم خونه
دو نصفه‌شب که خواب‌‌آلو و بغض‌دار و ترسیده‌م میاد روی تخت بغلم می‌کنه و پیشم می‌مونه و نازم می‌کنه تا خوابم ببره
آخرین چیزی که قبل خواب می‌فهمم اینه که گیره‌ی موهامم باز می‌کنه می‌ذاره اون کنار.
صبح با تق‌تق‌ش بیدار می‌شم، با سرفه می‌رم از اتاق بیرون می‌بینم رفته خرید کرده واسم صبحونه درست کنه. همین‌جور با هیکل باریک 43 کیلویی‌ش این‌طرف اون‌طرف می‌ره و و چیز میز سرخ می‌کنه و هم می‌زنه و آخرش خوشمزه‌ترین صبحونه‌ی دنیا رو می‌ذاره رو میز با هم بخوریم.
نشستم پیشش، به‌ش می‌گم: ببین، درسته که من زیاد آدم‌ها رو دوست دارم، ولی ..
دست نرم فسقلی‌شو می‌ذاره روی دستم؛ با اون چشم‌های درشت سیاه خرش خیلی جدی نگام می‌کنه می‌گه: هیچ لزومی نداره به‌ام توضیح بدی که این دوست داشتنه با بقیه فرق داره.

تو از کجا یهو این‌جور تلپ افتادی تو زندگی من دختر.. که اگه نبودی من این روزها رو چه‌طور بدون تو می‌گذروندم؟

امضا
ال.

هیچ نظری موجود نیست: