دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

سر صفحه ی15 کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها ( رضا قاسمی) داشتم فکر می کردم که گمان نکنم خیلی از این سبک خوشم بیاید، که یک دفعه..

راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
یکی می گفت: منه در میان راز با هرکسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی
یکی می گفت:مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی
یکی می گفت: سنگ بر باره ی حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید برون
یکی می گفت: مکن خانه بر راه سیل ای غلام
یکی می گفت: مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
یکی می گفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همه اش نصیحت بود؛ همه اش نهی؛ هیچ کس هم نگفت چه کار باید کرد.یکی هم که از دستش دررفت گفت:" ای که دستت می رسد کاری بکن _ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار "و بالاخره نگفت چه کار. این طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم، از جمله مقاومت کردن را.


حالا چطور شده که این را فهمیده ام؟ این طور که بعد از دوازده سال علافی، یک سالی را هم که کمابیش درس خواندم نتیجه اش را دادم دست دیگران که با خیال راحت گند بزنند به زحمت های گذشته و ماه ها و سال های آینده ام.
راستی گفتم که خیلی دور، خیلی نزدیک صحنه هایش محشر بودند، اما محشرتر از همه جایی بود که دکتر عالم سرش را گرفته بود زیر شن هایی که از درز پنجره ماشین تو می ریختند و داشت کور می شد و سرفه می کرد و لامصب سرش را کنار هم نمی کشید و الکی سعی می کرد شکاف پنجره را با دست بپوشاند و ضمن این عملیات هیجان انگیز هی می گفت : ای وای!! ای وای! نه!
خب درست است که من آن موقع خندیدم ولی حالا که خودم دقیقا دارم کارش را تکرار می کنم، به نظرم این طور می رسد که بیشتر گریه دار بود تا خنده دار.
هیچ دقت کرده اید که نود درصد خوانندگان آقا، اگر صحنه های سکسی و بدن های لخت و نیمه لخت زنها از موزیک ویدئوهایشان و مضامین جنسی پوشیده در لفاف عاشقانه ( نظیر قربان صدقه ی سر و سینه و بر و بالای معشوق رفتن با ذکر جزئیات!) از کارهایشان حذف بشود؛ هیچ چیزی برای عرضه کردن ندارند؟! و چقدر تهوع آور است که مزخرفاتشان را به زور رقص و نمایش و هوا کردن چند دختر نیمه لخت، جذاب(!) می کنند و به خورد مردم می دهند.
در این زمینه واقعا باید خواننده های خانم را تحسین کرد، که حداقل چیزی که هوا می کنند و نمایش می دهند مال خودشان هست و از تن و بدن دیگران نان نمی خورند!!

* امضا کنید.

شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

در کمال سرافکندگی و شرمساری و بدبخت بیچارگی باید اعلام کنم که به دلایل گوناگون از جمله فشار روحی وحشتناک و در نتیجه خستگی از مقاومت، ضعف نفس و اراده، پریود بی موقع ( که لامصب همه دیوارهای دفاعی رو میاره پایین!) و مهم تر از همه چربیدن زور پدر محترم بر این جانب، پا روی جمیع علایق و حرفهای سابقم گذاشتم و به زودی بنده رو در رشته ی حقوق شهید بهشتی مشغول به تحصیل خواهید دید. احتمالا یک یا دو ترم بعدشم تغییر رشته بدم. خل که شاخ و دم نداره.

ضمنا امیرجان، لطف کن و برای این پست من کامنت نذار. خانواده این جا تردد می کنه!

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۴

آدرس این جا قرار است عوض بشود. ( وسط این هیری ویری بیکار بودم من هم!) به کسانی که می شناختم و هم چنین کامنت گذاران اخیر، خودم ایمیل می زنم ( هر کسی هم می خواهد آدرس جدید را بگیرد این زیر یک کامنت با ایمیلش را بگذارد) بقیه یک ایمیل یا یک آفلاین به آی دی eliize1986 بزنند آدرس جدید را بگیرند، تا دو سه روز دیگر وبلاگ را منتقل کنم به آن یکی. چون به محض انتقال این صفحه دیگر وجود نخواهد داشت. البته خر همان خر هست فقط پالانش عوض شده تا خانواده گول بخورند نشناسندش!

با توجه به این که این سایت شدیدا به قول ایشان تشت اطلاعات(!) هست و این صفحه ی contact ش هست که خودتان می بینید چقدر جامع و کامل است اطلاعاتش، و باز با توجه به اینکه لطف کرده دانشکده علوم اجتماعی را اصلا توی لیست دانشکده هایش نیاورده، و وضع این یکی سایت هم هیچ بهتر نیست و امروز هم من و دوستان مثل سه کله پوک برای تحقیق به دانشگاهی مراجعه کردیم که تعطیل بود، لطفا اگر کسی اطلاعات دقیق و موثق درباره مقایسه دو رشته ی جامعه شناسی و علوم ارتباطات در این دو دانشگاه دارد ما را تا فردا شب ( تا شنبه ظهر هم جا دارد ) دریابد. باشد که پروردگار ایشان را دریابد در بهشت!
پ.ن: کمک:((!!

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۴

دوستان عزیزی که دوروبرتان بچه کنکوری تازه کارنامه گرفته دارید، گوش فرادهید!
تمنا می کنم، استدعا می کنم، التماس می کنم نظرات گران بهایتان را در مورد انتخاب رشته برای خودتان نگه دارید و برای ما بیچاره ها این قدر تز ندهید. بله ما خودمان می دانیم شما هر کدام یک پا کارشناس متخصص آموزشی هستید و حیطه ی قدرت و تخصصتان هم انتخاب رشته ی دانشگاه هست ولی چه کنیم که بی لیاقتیم و شعور درک سخنان والای شما را نداریم و در نتیجه خیلی از توصیه هایتان خوشمان نمی آید و ترجیح می دهیم نشنویم و به جای افراد متخصص و باشعوری مثل شما، از احمق های سازمان سنجش و مراکز مشاوره و دانشگاه ها کمک بگیریم. بله من می دانم شما خیلی دلتان می سوزد وقتی می بینید ما گوسفندهای سرگردان از دامن چوپان به گرگ پناه می بریم ولی خوب خلایق هر چه لایق! اصلا شما چرا خودتان را برای ما جماعت نفهم که هنوز نمی دانیم تنها رشته ی بدرد بخور در علوم انسانی حقوق هست و بقیه ای که دارند گلوی خودشان را پاره می کنند که بابا Rating رشته ها عوض شده زر مفت می زنند، خسته می کنید؟؟! بگذارید ما احمق های نادان رشته های یه قرون دوزاری مثل جامعه شناسی و روانشناسی برویم بلکه راه برای افراد شایسته و لایقی که به حرف های شما گوش می دهند باز بشود. اوکی؟

چقدر دلم می خواهد تمام این سروصداها و تبریک ها و نظردادن ها و استرس ها و شلوغی ها تمام بشود، به یک جای امن زیر یک سقف مطمئن پناه ببرم _ که خیلی وقت است خانه ام برای من یک جای امن نیست _ و بخوابم، بخوابم، بخوابم...
نمی دانم البته، شاید عر و زری هم راه بیندازم!

پپر خانوم خیلی از الطاف جناب عالی هم ممنونم :* کلی احساس ذوق مرگی و تحویل گرفته شدگی کردیم!
ضمنا ملت چندتایی ایمیل زده اند که یک سال ما رو نمودی حالا کنکور را چیکار کردی! عرض کنم که46. خیلی هم ممنون که جویا شدید!

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

یک پنجره...

...
گفته یه چیزی تو وبلاگتون بنویسین در مورد بچه های محک، ولی خوب ، چی بنویسم؟؟ خودشم نتونسته بنویسه حتی...

چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴

Someone holds me safe and warm..
خدا را شکر که بالاخره بعد این همه سال کم کم دارم شیرفهم می شوم که این سام وان مربوطه جز خودم کسی نمی تواند باشد.
فکر نکنم کسی بفهمد این برای من چه موفقیت عظیمی است. اگر زن به دنیا آمده باشی و از بچگی با فرهنگی بزرگ شوی که زنانش منتظر شاهزاده ی سوار اسب سفیدند، و اگر خودت حماقت کرده باشی و هیجده سال تمام به این تفکر دامن زده باشی و هر لحظه از زندگیت را دنبال کسی گشته باشی که به او تکیه کنی و کمکت کند بفهمی و مواظبت باشد و همان holds you safe and warm؛ و تازه بعد این همه سال کم کم بفهمی که همه ی اینها که توی دیگران دنبالش می گشتی را می توانی _ و باید _ توی خودت پیدا کنی...
* گفته باشم، معنی این پست اصلا این نیست که من دیگر دلم دست های بزرگ و قوی و گرم آن آقا را نمی خواهد...

یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۴

این خانم باز دوباره دارد شدیدا روی اعصاب من راه می رود. سرکار علیه با اقلا هشتاد کیلو گوشت پا روی پا انداخته و 36 روز بی غذایی را تمارض نامگذاری می فرمایند. لطفا* یکی زودتربه ایشان بگوید که من اعصاب درست و حسابی ندارم و ممکن است یک وقت بی خیال تمدن و دموکراسی و مدنیت و این قبیل مسائل بشوم و مفهوم تمارض را به طور قابل لمس نشان ایشان بدهم.
مردم شریف و غیور وشهید پرور و غیره ی تبریز، هیچ توضیحی بابت این افتضاحی که به بار آورده اید دارید؟؟!

ضمنا تجمع قبلی برای گنجی کجا و توسط چه کسی سازماندهی شد؟؟ لطفا شخص یا ارگان مربوطه کارش را تکرار کند که وگرنه دو سه روز بعد جای تجمع برای آزادیش باید برویم مجلس ختمش.

* دوستان عزیز وبلاگ نویس، نوشتن کلمات تنوین دار نظیر لطفا و ... به صورت لطفن و مثلن و غیره، غلط است و غیر از کم سوادینویسنده مفهوم دیگری را نمی رساند. درست همان طور که اگر مثلا شاملو ضمایر متصل مثل َم و َش و غیره را جدا نوشته است، تقلید از این مساله مطلقا برای ما مجاز نیست و غلط نویسی محسوب می شود و هیچ هم روشنفکری نویسنده را نشان نمی دهد. اینها را اگر نمی گفتم احتمالا می ترکیدم!

چهارشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۴

ناپلئون می‌گويد: براي تربيت پسرهاي خوب ناچاريم که مادرهاي خوب تربيت کنيم، پيغمبر ما هم می فرمايد « الجنه تحت الاقدام الامهات» یعنی بهشت زیر قدم مادرهاست.
...من مدتها بود می گفتم ببینی با این همه اصرار انبیا و حکما و مردمان بزرگ دنیا به تربیت زنان چه علت دارد که زنهای ما چندین دفعه جمع شده عریضه ها به مجلس شوری و هیئت وزرا عرض کرده و با کمال عجز و الحاح اجازه ی تشکیل مدرسه به طرز جدید و ترتیب انجمن نسوان خواستند و هردفعه وکلا و وزرای ما گذشته از اینکه همراهی نکردند ضدیت هم نمودند!
درین باب خیلی فکرها کردم خیلی بدره گودالها رفتم و درآمدم،عاقبت فهمیدم همه ی اینها برای اینست که زنهای ایران یعنی مادرهای ما اعتقاد کاملی به دیزی از کاردرآمده دارند... من ابدا از همشهریهای خود از اظهار این عقیده ی زنهای خودمان خجالت نکشیده صاف و پوست کنده گفتم و میل دارم آنها هم پیش من رودرواسی را کنار گذاشته مرد و مردانه بیایند میدان و اقرار کنند که مادرهای ما ده تا دیزی نو و بی عیب را به یک دیزی از کار درآمده عوض نخواهند کرد.
ما همانطور که سابقا گفتیم عقیده و اخلاق و عادات مادرها در تمام عمر مبنای تمام اخلاق و عقاید و عادات پسرهاست و از جمله همین اعتقاد مادرهای ما به دیزی از کاردرآمده سبب شده که ما هم بلا استثنا در بزرگی اعتقاد کاملی به آدمهای با استخوان داریم.
وکلاو وزرای ما خوب می دانند که اگر خانمهای ایرانی دور هم جمع شوند، مدرسه باز کنند، انجمن داشته باشند تعلیم و تربیت بشوند کم کم خواهند فهمید که دیزیهای پاک و پاکیزه بهتر از دیزی هایی است که دو انگشت دوده در پشت و یکوجب چربی سی و پنجساله در در و دیوارش باشد. و بی شبهه وقتی که این عقیده از مادرها سلب شد، پسرها هم بعدها به آدم بااستخوان عقیده پیدا نکرده و مثل جناب ....تقی زاده پاشان را توی یک کفش می کنند و می گویند: تا کی باید وزرا، رجال و اولیای امور ما از میان یک عده معین محدود انتخاب شده و اگر هزار دفعه کابینه تغییر کند باز یا شکم مشیر السلطنه، یا آواز حزین نظام السلطنه و یا جبه ی آصف الدوله زینت افزای هیئت باشد.
حالا من صریح می گویم و وجدان تمام وکلا و وزرا اولیای امور را شاهد می گیرم که اصل خرابی مملکت و بدبختی اهل ایران همان اعتقاد کاملی است که زنهای ما به دیزی از کاردرآمده دارند و بلاشک هر روز که این عقیده از میان ما مرتفع شد همان روز هم ایران به صفای بهشت برین خواهد شد و اگر خانمها و آقایان مملکت ما واقعا طالب اصلاحند باید بهر زودی که ممکن است اول آقایان هرقدر درین مملکت ریش، جبه، قطر شکم، اروسی های دستک دار و هرچه که ازین قبیل نشانه و علامت استخوان باشد همه را یکروز روشن با یک غیرت و فداکاری فوق الطاقه بار یک الاغ نموده از دروازه های شهر بیرون بیندازند و بعد هم خانمها هرچه دیزی از کاردرآمده در مطبخ ها دارند همه را برداشته بیارند و پشت سر این مسافر محترم بشکنند.
اگر اینکار را بکنند من قول صریح می دهم که در مدت کمی تمام خرابیها اصلاح بشود و اگر خدای نکرده به این حف من اعتنا نکرده و مثل همه ی حرفهای من پشت گوش بیندازند دیگر عقل من بجایی نمی رسد.
بروند ختم عمن یجیب بگیرند بلکه خدا خودش اصلاح کند این اولش - اینهم آخرش. والسلام.
چرند و پرند - مرحوم دهخدا - انتشارات عطار

آدم چقدر دلش می سوزد وقتی نوشته ها و اخبار 100 سال قبل ! بله دقیقا یک قرن! هنوز هم در مورد اوضاع مملکتش صدق کند...

دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۴

هزار راه نرفته

مرد با اعتماد به نفس جالب توجهي حرف مي‌زند، اپسيلني به حرفهايش شک ندارد. مشکل اينست که مرد همسرش را مي زند. از اول ازدواج. و جالب‌تر، اين که مطلقا احساس نمي‌کند کارش غلط است. استناد به آيه‌ي قرآن هم مي‌کند که خدا خودش گفته اگر زن نافرماني کرد بزنيدش، لفط ضرب را هم به کار برده. زن مي‌گويد پدرشوهرم قرآن را گذاشت جلويم و گفت نگاه کن، اگر حميد تو را مي‌زند نبايد شکايتي کني چون در قرآن نوشته که مرد مي‌تواند زنش را بزند. آهان، ظاهرا قضيه دارد باز هم جالب‌تر مي‌شود. نقطه ضعف آقا مخالفت است. کلا تحمل ندارد زنش با او مخالفت کند. وقتي خانم مخالفتي کند، آقا عصباني مي‌شود و شکرخدا قدرت کنترل و اين چيزها هم سرش نمي‌شود، زورش هم که مي‌رسد، پس يا علي. مشاور مي‌گويد خب هروقت احساس کرديد به آستانه اي از عصبانيت رسيده‌ايد که حس مي‌کنيد مي‌خواهيد دست روي زنتان بلند کنيد، خوب از خانه برويد بيرون. مرد مي‌گويد اين طوري که اصلا نبايد در خانه بمانم! اي بابا خوب چه اشکالي مگر دارد؟؟ ايشان يک‌کمي فقط عصبي هست و تا عصباني مي‌شود مي‌رود سراغ حربه‌هاي فيزيکي. مشاور مي‌گويد خب غير از ترک خانه هيچ راهي نيست که شما بتوانيد جلوي خودتان را بگيريد زنتان را نزنيد؟؟ مرد جواب مي‌دهد چرا، رفتار ايشان. مخالفت نکند، رفتار بد نکند من نزنمش. خوب چرا که نه؟؟ زن که آدم نيست. حق ندارد نظر شخصي داشته باشد که بخواهد با آقا اختلاف نظر داشته باشد که بعد مخالفت کند. اين کارها را هم که مي‌کند خوب چشمش کور بايد کتک بخورد. آخر مرد طفلکي دست خودش نيست. ظاهرا نقصي مادرزادي دارد موسوم به عدم کنترل بر رفتار. کمي عجيب است البته چون گاو هم اين قدرت کنترل را دارد، ولي خوب چه مي‌شود کرد، ايشان ندارد. بنابراين تا احساس کرد ضعيفه دارد رويش را زياد مي‌کند و احساس کرد که کمي آدرنالين خونش زياد شده ، دوسه تا مشت و لگد حواله اش مي‌کند حساب کار دستش بيايد. چه اشکالي دارد؟؟ خدا خودش گفته : واضربوهن.
مشاور از زن مي‌پرسد ، تمام اطرافيان و بچه و پدرومادر و زندگيتان را يک لحظه فراموش کنيد، به من بگوييد شوهرتان را دوست داريد؟
زن بغض مي‌کند، يک مکث طولاني، و بعد باصداي بغض آلود از وسط گريه مي گويد: ‌نه.

جدا از تلخي گريه‌ي زن و نه ي تلخ‌ترش، من دارم به دو چيز فکر مي‌کنم. اول اين‌که چقدر جالب است که مرد نمي‌فهميد با گفتن اينکه وقتي عصباني مي‌شود هيچ چيز نمي‌تواند مانع اين شود که زنش را بزند، صراحتا به پايين‌تر بودن شعورش از گاو اعتراف مي‌کند.
دوم اين‌که، اين کليشه‌ي پوسيده و مزخرف زندگي مشترک به خاطر بچه، کي مي‌خواهد از فرهنگ ارز‌ش‌هاي زن ايراني پاک شود؟ واقعا مي‌توان از بچه‌هايي که در اين خانواده‌هاي بيمار بزرگ مي‌شوند، توقع يک رفتار معمولي و يک زندگي بهنجار را داشت؟؟

گلناز يک زمان نوشته بود که "... بنابر اين من معتقدم ، تنها يك راه آسان براي جلوگيري از تجاوز وجود دارد :
” مردها “ بايد از آن دست بكشند ! "
اينجا هم مورد تقريبا مشابه است. از آنجا که بين هر زن و مردي لحظاتي پيش مي آيد که به اوج عصبانيت برسند و بخواهند از زور استفاده کنند، اما معمولا مردان اين کار را مي‌کنند، "مردها" بايد ياد بگيرند خودشان را کنترل کنند.
S.O.S

۱- موردنياز:
از آنجا که ما جديدا، شديدا و فجيعا ( تضمين المزدوج رو حال کن جون من، انسانيا ميدونن چي مي‌گم!) به ماکسيما علاقه مند گشته ايم و اين اتومبيل عاليقدر را در خيابان ديده غش مي نماييم، و از آنجا که آرزوي خريد اين عالي‌جناب در آينده بسي اميد باطل و زهي تصور محال ميباشد، و از آنجا که خدا را خوش نمي‌آيد اگر ما پس فردا تصادف کرديم( انشاالله با ماکسيما) و افتاديم مرديم، آرزو بدل مرده باشيم، از جميع دوستان و آشنايان درخواست ميشود در اسرع وقت، يک ماکسيماي تروتميز، ترجيحا سفید و با راننده ي خوشتيپ گوگولي که تمايل به دوستي و عشق و گل و چمن و اين قبيل مسائل داشته باشد، براي مدت يکهفته تا يکماه براي اينجانب يافت نمايند. خدايشان مزد دهاد!
متقاضيان ميتوانند رزومه و عکس خود و ماکسيماي مذکور را به آدرس ايميل اينجانب که اين بغل مرقوم ميباشد ارسال نمايند تا در اسرع وقت با ايشان تماس گرفته شود. ضمنا در صورتي که فرد مورد نظر در پايان مدت قرارداد، تمايل داشت اتومبيل را به ما هديه دهد، منع قانوني وجود نداشته و پذيرفته خواهد شد.

۲- آقا اين کارت کنکور آزاد ما افتاده يه جاي قاطي پاطي اي که من اصولا نميدونم کجاس، و فقط ميدونم يه دانشکده س تو دربند و شماره تلفنشم ۲۷۲۴۹۳۹ هست! فلذا هي از ديروز با خودم دو دو تا چهارتا ميکنم ببينم کدوم بهتره: به کل بيخيال آزاد بشم ، ( چون در هرصورت نميخوام اونجا درس بخونم که!) يا اينکه ...
چيزه! کسي پايه نيس بريم اول کارت منو بگيريم، بعد بريم همونورا يه دل سير چايي قليون خودمونو خفه کنيم ؟؟‌دو نقطه دي !

یکشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۴

خب،
من الان حالم خوب نيست لذا قراره دوباره آپ‌ديت مزخرف کنم.
حالا چي بگيم؟
کنکور؟
ترجيح مي‌دم اين سطرو خالي بذارم. ديروز گرم بودم حاليم نبود چه گندي زدم!
خواهره؟؟
رو اعصابه.
مامي اينا؟
هومم.. خوبن.
آقاي نون دال؟
اين سطرم خالي باشه بهتره حالا.
دوستان؟؟
والا من فقط از کفششون خبر دارم که روشم،اونم خوبه.
خودم؟
خــودم؟؟
خـــــودم؟؟!
بيخيال،سوالاي عجيب غريب نکن.
سوالاي فسيل شده که خيلي وقته کسي نپرسيده ازم.
لابد ميدوني سوالي که از آدم نپرسن جوابش کم کم از ياد آدم ميره ديگه؟
آهان! اين مساله اصليه ديگه الان.
انقد کسي ازم حالمو نپرسيده خودمم ديگه يادم رفته که منم يه حالي دارم که ميتونه خوب يا بد باشه.
اما قراره درستش کنم این وضعیت رو. جون تو .
یه جورایی داره می شه دور باطل آخه. اگه ديگران حواسشون بهت نيست و اهميتي بهت نمي‌دن،دليل نمي‌شه خودتم همين رفتارو با خودت بکني.
من این پایین یه فیلترشکن دار که البته به هیچ دردی نمیخوره. اما آیکنش یه گاو گوگولیه. اگه بدونین چقد بامزه هر از گاهی ما ما میکنه!
هممم... کنکور تموم شده راستی!
الیزه ئم قراره Reload بشه. خدا به دادشون برسه!
آهان. راستی.
هر سری از جلوی این بنگاهه سر راهم رد میشم یادم میفته این تو بنویسم که تا حالا یه نفر بنگاه دار ندیدم که شدیدا آدم کثیفی نباشه.
یه جوری آدمو نگاه میکنن انگار لباس تنش نیست.
من اين دخترك رو يه مقداري دير کشفش کردم. بايد يه پروسه بذاريم بکشيمش تهران،باهاش برم کتاب بخرم. يه مقدارم صحبت کنيم در ضمن.
My Life Without Me رو هم ديده تازه!
چرا حالم خوب نيست راستي؟
آهان. يادم اومد. به شمام که ربطي نداره البته.
الان که مامان خونه نيست ولي خب،اگه ............ بازم فرقي نميکرد.
ديگه چي ميخواستم بگم؟
واي چقدر دلم ميخواد با يکي حرف بزنم. ولي متاسفانه يد طولايي دارم در موبايل ملت رو گرفتن در مواقع شديدا نامناسب!
اينجا بگم؟؟
....
اه. Shit.
متنفرم از وقتي که وبلاگم لو رفته باشه يا کسي که نخوام بخونتش... شدیدا عصبي ميشم وقتي نميتونم چيزي رو که ميخوام بنويسم.
پايه يه اسباب کشي هستين؟؟

شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴

کنکور کنکور که می گفتن این بود...؟؟!
جمعش کنین بابا...

پیوست:
من دچار افسردگی بعد از زایمان شدم!!

اینا بعدا داره اضافه می شه:
اینقدر این کنکوره مزخرف بود که من اصولا باورم نمیشه اینی که دادیم کنکور بود! هی سعی می کنم به خودم تفهیم کنم بابا اون 4 ساعتی که یک سال تمام به خاطرش پدر خودمونو درآوردیم ( من اگه اینو بگم که خیلی خالی بندیه البته، ولی خوب بقیه که واقعا خوندن!) همین بوده و تموم شده، نمی شه! تازه! یه مشکل دیگه هم هس اونم اینکه الان یه جورایی عزا گرفته ایم که دیگه چه بهونه ای برای انجام ندادن کارایی که باید بکنم بیارم؟!؟
به نظرتون این بلاگر خیلی پررو نیست که توی دش برد من زیر سه تا وبلاگ باز نوشته Ceate a blog؟؟
در ضمن وبلاگ من هنوزم لو رفته س، اما نمی دونم، یا من شجاع شدم یا کله خر یا چی که دوباره دارم این تو می نویسم!

پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴

در راستای آیین شریف و پسندیده ی نون قرض دهی :
اینجانب از همین تریبون جهانی، از صمیم قلب برای جمیع کنکوریان رشته های ریاضی، تجربی و زبان آرزوی قبولی در رشته ی دلخواه با رتبه ی خفن نموده و نشاط و کامرانی و موفقیت ایشان را در کنکور از ایزد منان مسئلت می نماییم. به حق این شب عزیز و
چهارده معصوم و پنج تن و مرتضی علی و این قبیل مسائل، باشد که همه از دم جمیعا رتبه یک بیاورند. الهی آمین!

نون ( دعای ) قرض داده شده 48 ساعت بعد در اثنای کنکور رشته ی انسانی مورد نیاز است. خواهشا یکی دوتا هم به آن اضافه نموده سروقت بیاورید پس بدهید که صورت خوشی ندارد ما بیاییم یک دعای ناقابل را با چک و لگد پس بگیریم.
و در ضمن حضرت عالیجناب خدا، تا اطلاع ثانوی خیلی چاکریم!

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

My Life Without Me..فيلمي كه مدتها بدون اينكه بدونم اصولا وجود داره منتظر ديدنش بودم.يه چيزي فراتر از فوق العاده...

بله من همونم كه 20 روز ديگه كنكور داره!!

Coming Soon...

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

انقد واسم جالبه که بعضي آدما، از تمام جنبه‌هاي روشنفکري و آزادانديشي و دموکراسي و آزادي فردي و خلاصه اين شروورا، فقط جنبه‌هاي سکسي‌شو مي‌بينن.
لينکم که حوصله ندارم بدم حالا. مگه سرم درد بکنه واسه دعوا که نميکنه.
اصلا هيچ ميدونين چقدر دلم براي اينجا تنگ شده؟؟
يکي از همين روزا برميگردم...

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳

وبلاگي كه لو بره رو؛ ديگه نمي شه توش نوشت
بنابراين
BaBye.

* هر چي فكر مي كنم مي بينم واقعا نمي تونم از اون آدم ضايعي كه برداشت آدرس اينجا رو به عنوان يه وبلاگ جالب(!) گذاشت كف دست خواهرم تشكر نكنم..!
اين ايميلم كه اين بغل هست اگه كاري داشتين..
مجددا BaBye..

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳

احتمالا مستحضر هستين كه پيشرفت قدم به قدم انجام ميشه.
پسرفت هم همينطور.
يه رابطه هم ريزه ريزه سرد مي شه تا مي رسه به مرحله ي اكسپاير شدن.
از اين واضحترم لازمه بگم؟؟

* نخير هيچم. خودتون تخمي آپديت مي كنين!

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۳

مي گما يه چيزي! از وقتي به خانومه اومد كامنت گذاشت كه Elise اينجوري نوشته ميشه من اصلا يه حس خيلي بدي دارم! همش احساس مي كنم غلطم ! هرجام مي خوام آدرس ايميل يا وبلاگمو بذارم چندشم ميشه! منتها يه چيزيم كه هست گمونم خيلي ضايع باشه اگه واسه سومين دفه آدرس وبلاگمو عوض كنم. چه خاكي تو سرم كنم حالا؟؟