اون اروره بود که کامپیوترم می داد ... " دوست عزیز ، شما مجددا به چپ سرندیپیتی هم حساب نشدید . لطفا بعد از خاموش کردن دستگاه سر خود را بگذارید و بمیرید . "
این روزها هر پنج دقیقه یه بار همونو میده !
آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که خیلی درد داره ...
" دوست عزیز ، کسی درد کشیدن شما را به کفش خود نیز حساب نمی کند . لطفا هر چه سریعتر سر خود را بگذارید و بمیرید ! "
می دونی جالبترش چیه ... ؟! ادعای مهربونی و لطف و صفا و عشق و معرفتشون هم ماتحت آسمونو جر داده !
" احمق عزیز ، در این کیس شما فقط یک راه حل دارید : سر خود را بگذارید و بمیرید "
جالبتر از همش اینه که با این همه خودخواهی ادعای بشردوستی و به فکر دیگران بودن و از خودگذشتگی هم می کنن !
" زنیکه { ... } ، زبون آدم که سرت نمی شه ، یا سرتو بذار بمیر یا { .......... } ! "
نوچ ، مثل این که راه نداره ، باید Ok رو بزنم ...
***
می دونی ، درد زیاده . غم زیاده . چیزایی که دلتو می شکنن و تا مغز استخونتو می سوزونن زیادن . ولی هیچ کدوم مثل این نمی شه که اون همه از خودت مایه بذاری ، تمام تلاشتو بکنی تا ریزه ریزه یه آدم خرد و شکسته رو بند بزنی ، همه محبتت رو بهش بدی ، همه اعتمادت رو بهش بدی _ حتی وقتی علنا پا رو حرفش میذاره بازم دوباره بهش اعتماد کنی ، اون وقت به محض این که کاملا شکستگیهاش ترمیم شد و تونست سر پا وایسه ، اولین کاری که می کنه این باشه که تو رو خرد و له و لورده کنه و بعدشم بدون کوچکترین اعتنایی از کنارت رد شه و دوباره پا بذاره تو همون مسیری که باعث شکستنش بوده . آی آدم می سوزه ....
***
خیلی نامردی . خیلی .
آخیییییییییییییییییییش ! یه ماه بود این دو کلمه باد کرده بود رو گلوم ، گفتم و راحت شدم !
***
زور که نیست عزیز من . شانسه ، بعضیها ندارن !
نوچ ! کیو گول می زنی ؟! شعورم هست ! سیاستم هست ! عقل هم هست ! دوراندیشی و آدم شناسی هم هست !
خب حالا کدومشو داری ؟!
وقتی هیچ کدوم رو نداری پس واسه چی توقع بیجا و الکی داری از ملت ؟! حقته که تا آخر عمرت همین جوری دهنتو سرویس کنن برن !
***
تا من باشم وقتی یکی خودش اعتراف می کنه لیاقت دوست داشتن منو نداره ، حرفشو باور کنم . ولی وقتی می گه دوستت دارم ، باور نکنم . دوباره وقتی می گه نمی تونم باور کنم و وقتی می گه تو اولی هستی برام و زاپاس و وسیله رفع تنهایی و احتیاج نیستی باور نکنم . وقتی .....
چه می دونم . یه مشکلم الان اینه که بدجور گیجم که این دفعه رو که به فاک رفتم ، از این به بعد چیو باور بکنم و چیو باور نکنم !
***
می دونی ، آدم ها بیشتر از محبت ، به یه جاده احتیاج دارن که براشون بسازی و یه خط پایان هم اون دور دورا و عشق و اعتمادت رو بذاری ته جاده و بهشون بگی حالا بدو تا بهش برسی . هر چی جاده طولانیتر باشه و خط پایان دورتر ، محبت و عشقی که ته خطه بیشتر براشون آرزو می شه . این جوریه که وقتی به دست آوردندش سه دستی بهش می چسبند تا هیچ جوری از دستش ندند . ولی اگه جاده کوتاه و رسیدن به خط پایان آسون باشه ، اون چیزی که آخر خط بدست اوردن رو دو روز بعد میریزن دور و عین خیالشونم نیست . چه برسه به اینکه بدون هیچ جاده و دویدنی بخوای دو دستی عشق و اعتمادت رو تقدیمشون کنی . چند روز طول نمی کشه که دیگه مردن و زنده بودنت فرقی براشون نمی کنه !
تازه فهمیدم ایراد کار من این بوده که جاده ساختن بلد نبودم ....
***
حالا بذار بابا جونم دلش خوش باشه که حرف خودشو به کرسی نشونده و دختر با استعدادش تو تنبل خونه (!) انسانی حروم نشده و داره ریاضی می خونه . بذار خوشحال باشه که بچه ش داره با فرمولای ریاضی ور می ره و ذهنش باز می شه و قوه استدلالش قوی . بذار خیال کنه دخترش مدام مساله فیزیک حل می کنه و عادت می کنه به استفاده از قوانین علمی و ذهنش قوی می شه و توانایی اثباتش بالا میره . ولی من می دونم و توام می دونی که وقتی دبیر فیزیک داره خودشو جر میده تا قانونهای مزخرف ترمودینامیک رو به بچه ها یاد بده دختر با استعداد (!) بابام زیر میز با " دنیای سوفی " کلنجار میره و یه صفحه رو ده بار می خونه تا درست و حسابی عظمت نظریه بارکلی رو درک کنه . وقتی معلم حسابان نشسته واسه خودش تمرین حل می کنه این دختر خوب و حرف گوش کن که به حرف باباش گوش داده و رفته رشته ریاضی " بر باد رفته " گذاشته جلوش و تو جادوی قلم مارگارت میچل غرق شده . سر کلاس شیمی وقتی دبیر داره یه مشت فرمول بی فایده مزخرف پای تخته می نویسه دختر بابای اینجانب داره تو مغزش با فلسفه دیوید هیوم و دکارت و کانت کشتی می گیره تا بتونه بفهمه کدوم درست تر بوده حرفشون . آخر سالم همین دختر خوب و گل دو روز میشینه کتابا رو حفظ می کنه هیجدهی نوزدهی چیزی میگیره کارنامه رو میذاره جلوی پدر محترم که ذوق کنه دخترکش دیپلم ریاضی گرفته و الان کلی قدرت اثبات و استدلال و منطق و این چیزاش پیشرفت کرده .....
ولی من می دونم و توام می دونی که عجب دیپلمی من قراره بگیرم !!!!
***
محکمتر از حرف خودم که دیگه مدرکی نیست ، من همین جا اعتراف می کنم که بشدت موذی ام !
این واقعیت برای صدمین بار وقتی به من ثابت شد که دیشب نیم ساعت تمام با بابام جر و بحث و داد و بیداد کردم و با استراتژی مخصوص خودم هر ده دقیقه ماکزیمم سه کلمه حرف می زدم ( از اونا که می دونستم حرصشو در میارن ! ) و خلاصه یه فصل رو مغزش رژه رفتم ، بعد که دیدم خیلی ناراحت شده موقع خواب بدو بدو رفتم پریدم بغلش یه بوس گنده ش کردم گفتم نازی بابایی جونم .... من که چیزی بهت نگفتم ... دیدی که هر ده دقیقه دو سه کلمه حرف می زدم !! ( مامانه هم تایید کرد که این بچه رو هم رفته سی کلمه هم حرف نزد ! ) ناراحت نباش از دستم خوب ؟! آفرین پسر گل !
خب بیچاره دیگه چاره ای جز خر شدن نداشت که ... داشت ؟!
این مرد ها هم موجودات بدبختیند خداییش ! در عین این که می دونن طرف داره خرشون می کنه نمی تونن خر نشن !
***
یکی بیاد به من بگه چه عواملی ممکنه باعث بشن آدمی مثل من که همیشه از سیگار متنفر بوده و دور و برشم هیچ کس لب به مشروب و این چیزا نمی زده ، به طور ناگهانی به مشروب و سیگار علاقه فوق العاده زیادی پیدا کنه ؟؟
***
all i need is a shoulder i could cry on ..
***
آیدا :
تو پاييز تنهايی قدم زدن آزاردهنده است.. اما گاهی آدم از خاطرهء خاردار يه رابطهء الکی و آبکی دوست داره تا عمق سياه تنهاييش فرو بره و به راهش ادامه بده و هيچ به روی مبارکش هم نياره. اما بعد يه لحظهء کوتاه ناگذير سرش رو بالا بگيره و ببينه که هيچ وقت انقدر توی ذوقش نخورده بوده...
***
پس سهم من کو !؟
من آدم پرتوقعی نیستم . عادت هم ندارم بیشتر از حقم بخوام . گاهی هم اصلا از خواستن خودم می گذرم . ولی این بار ....
یکی بیاد بگه سهم من کو ؟! به من چی رسید این وسط ؟! بین این همه خر تو خر ، بین این همه دردی که کشیدم ، سهم من کجاست ؟ چیه ؟
اصلا من سهمی داشتم ؟!
***
درد می کنه . بد جور . تا اطلاع ثانوی فکر کنین من مرده م . منظورم اینه که حوصله هیچ کدومتونو ندارم !
* آخیییییش یه کم از دردم کم شد . مرسی دوست جونم :X
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر