جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲

صداش یه لحظه هم قطع نمی شه . داد می زنه . محکوم می کنه . عصبانیه . یه جورایی هم حق داره ....
شقیقه هاتو فشار میدی . بی خیال . همه چی رو که کشیدی اینم روش . آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب . تو که دیگه غرقی !! حالا این چند تا موج هم روش .
ای بابا ول کنم نیست ! " تو چطور جرات کردی از اعتماد من سوءاستفاده کنی ؟! اگه من با بابات رابطه داشتم به خاطر این بود که می دونستم قصد ازدواج داره ..." بوهه . حالا من اگه نخوام عروسی کنم با کسی کیو باید ببینم !؟
اینم رو همه چیزایی که می کشی . باز سرتو فشار میدی تو دستات . کاش ... کاش تو همه این موجهای وحشی اقلا یه پناهگاه داشتی . کاش اقلا یه کوچه بی پایان این دور و برا بود که می شد توش گم بشی و هیچ کس پیدات نکنه . کاش کسی بود که بتونه نجاتت بده از این همه . کاش ....

هیچ نظری موجود نیست: