جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

Before Sunrise/Sunset

از اواخر فيلم اول عصباني شده بودم از بزدلي جسي و سلين٬ که چرا نمي‌توانند ريسك کنند و رابطه‌شان را ادامه بدهند؟ چرا شماره تلفني يا آدرسي رد و بدل نمي‌کنند؟ چرا اين‌قدر مي‌ترسند از عادي شدن و خراب شدن رابطه و هر خطر احتمالي ديگري؟ نمي‌ترسند که بعدها حسرت بخورند که اگر با هم مي‌ماندند شايد زندگي‌شان جور ديگري مي‌شد؟
از اواسط فيلم دوم بغضم گرفته‌بود از اين که همه‌ي پيش‌بيني‌هايم درست از آب درآمده‌بودند. که هردو با آن جواني و حماقت و ناداني‌شان شانس نه سال زندگي متفاوت را از خودشان گرفتند. شايد هم اتفاق خوبي نمي‌افتاد و شايد همه‌چيز به يک قطع رابطه‌ي غم‌انگيز ختم مي‌شد٬‌ اما حداقلش اين بود که حسرتي در کار نبود. هرچند پايان هوش‌مندانه و ظريف فيلم حسابي حالم را جا آورد.
حالا به هرحال٬ من اگر از يک‌چيز خودم خيلي خوشم بيايد اين است که هيچ‌وقت از انجام دادن کاري که دلم مي‌خواسته نترسيده‌ام٬ و در نتيجه هيچ وقت حسرت نخورده‌ام که اي‌کاش آن کار را کرده‌بودم. برعکسش چرا٬ ولي فکر مي‌کنم آدم بهتر است از کرده‌هايش پشيمان شود تا از نکرده‌هايش.
ضمنا هم که چه‌قدر خوب است آدم بعد از دوهزار تا پست نگران و عصبي خبري٬ کمي مزخرف بنويسد. هرچند هنوز هم دو نفر در زندان باشند که نگران‌شان باشيم.

لينك‌هاي مرتبط با دو فيلم:

۳ نظر:

ناشناس گفت...

ma saye khodeman ra khahim kard ke in film ra bebinim!

eydet ham mobarak bashe azizam!

ناشناس گفت...

to 19 salete?????
sale noe to ham mobarak bashe elize jaan. va khoob bashi.

ناشناس گفت...

اما من ترسواَم ...