پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵

اين رو براي شماره‌ي ادبيات زنستان نوشته‌بودم٬ اما متاسفانه مطلبي که قرار بود اين پاراگراف توش بياد نوشته نشد. گفتم اون يك ساعت وقتي که صرف نوشتنش کردم هدر نره٬ بذارمش اين‌جا دور هم باشیم!

زويا پيرزاد٬ نويسنده‌ی مجموعه‌داستان‌هاي «مثل همه عصرها»«طعم گس خرمالو» «يك روز مانده به عيد پاك» و دو رمان بلند «چراغ‌ها را من خاموش مي‌کنم» و «عادت مي‌کنيم»٬ از نويسندگان مطرح زن ايران است. در حقيقت پس از موفقيت فراوان و جايزه‌هاي ادبي بسيار کتاب «چراغ‌ها..»٬ نام پيرزاد در ادبيات ايران مطرح شد و به طبع٬ شيوه‌ی نگارش خاص وي مورد توجه قرار گرفت. در آثار پيرزاد خاصه رمان‌هاي بلند او جنسيت و زنانگي دغدغه‌ي اصلي نيست٬ اما بي‌ترديد در جاي‌جاي داستان‌ها به چشم مي‌خورد. خواننده‌ي تيزهوش اگر نداند٬ به‌راحتي مي‌فهمد که نويسنده‌ي کتاب زن است٬ و اين جنس زنانه‌ي کتاب به‌جايي مي‌رسد که گاه اين تصور را ايجاد مي‌کند که شايد مردان آثاري مثل «چراغ‌ها...» و «عادت مي‌کنيم» را «نفهمند»٬ ويژگي خاصي در آنها حس نکنند و يا آن‌ها را نپسندند (مي‌خواهم بگويم به‌هرحال کم‌تر مردي حس کلاريس را وقتي کلافه و پريشان به آشپزخانه‌ي پر از مهمان نگاه مي‌کند٬ يا وقتي بعد از شستن ظرف‌ها خسته پشت ميز آشپزخانه مي‌نشيند و آرنج‌هايش را روي ميز مي‌گذارد٬ درك مي‌کند٬ يا اين‌که با آرزو در جواب پس دادن دائمي به مادرش٬‌ دخترش٬ دوستش و جامعه هم‌دلي مي‌کند) سبك نگارش پيرزاد روان و ساده است و مجموعا تاثیراتی از «آلبا دسس پدس» در آثار او دیده می‌شود. تصاوير کتاب‌ها روشن و رنگارنگ و پر از جزئيات هستند٬‌ و با اشاره به رستوران‌ها و جاهاي قديمي تهران براي خواننده‌ي تهراني آشناتر و صميمي‌تر مي‌شوند و حسي از نوستالژي را پديد مي‌آورند. اشارات تکرارشونده‌اي که تفسير آن‌ها بر عهده‌ی خواننده است٬ در آثار پيرزاد فراوان ديده مي‌شوند ( اشاره به عکس پدر آرزو در کنار سرخس و اشاره‌ی مجدد به عکس پدر تهمينه در کنار سرخس) برخلاف انتقادات بسياري از منفعل بودن زنان داستان‌هاي پيرزاد٬ به عقيده من اين زنان نمونه‌اي از زنان واقعي جامعه‌ي ما هستند. مدارا و سازش نسبي زنان داستان‌هاي پيرزاد با انتظارات ديگران -علي‌رغم خواسته قلبي متفاوت- الزاما به‌مفهوم تسليم بودن آنان به نقش تعيين شده برايشان نيست٬ که شايد انتخاب نهايي آنان باشد٬ کما اين‌که در «چراغ‌ها...» کلاريس پس از درگيري‌هاي ذهني متعدد و حس عجيب و بي‌نامش نسبت به‌اميل٬ نهايتا به‌سوي خانواده‌ی خود بازمي‌گردد و زندگي خود را با شخصيتي قوي‌تر و ارزش‌گذاري بيشتر به خود از سر مي‌گيرد. اين «انتخاب» کلاريس است بين نابود کردن آن‌چه دارد به‌خاطر يك ناشناخته‌ی نامعلوم‌ نه‌چندان باارزش ( که عاشق تصوير سطحي ويولت مي‌شود) و حفظ داشته‌هايش با روي‌کردي قوي‌تر و مثبت‌تر. مضاف بر اين‌که کلاريسي که مي‌ماند٬ «واقعي‌تر» از کلاريسي است که مي‌رود (چه تعداد از زنان ما در جايگاه کلاريس رفتن را برمي‌گزيدند؟)در «عادت مي‌کنيم» آرزو شق متفاوتي را انتخاب مي‌کند٬ ازدواج با مردي که دوستش دارد و درکش مي‌کند حال هرچه مادرش و دخترش و جامعه بگويند. انتخاب آرزو همان‌قدر محترم است که انتخاب کلاريس. به عقيده‌ی‌ من اين انتخاب را نبايد تسليم صرف ارزيابي کرد. در مجموع زبان و فضاي داستان‌هاي پيرزاد دوست‌داشتني‌ست٬‌ خواننده را به‌دنبال خود مي‌کشد٬ تصاوير جذاب و رنگي و روشن برايش ترسيم مي‌کند٬ با اشارات ماهرانه‌ي غيرمستقيم شخصيت‌ها را برايش تصوير مي‌کند و در نهايت شخصيت اصلي داستان حلقه‌ای را که در ابتدای داستان با اولین تردید در وضعیت موجود خود در آن قرار گرفته، با انتخاب خود می‌شکند.
* شماره‌ی جديد ماه‌نامه(!) ي زنستان.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

الیزه بانو ممنون از این نوشته ات

ناشناس گفت...

heif ke chapide nashod, khoob neveshti...