چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

اراجیف یک آخر هفته ی تنهای خالی شلوغ عذاب وجدان مندانه

خسته‌ام به شدت. توی دوهفته‌‌ی اخیر همواره یه چیزی ازم انتظار می‌رفته! انجام دادن یه کاری٬ یه جایی رفتن٬‌ کسی رو دیدن٬‌ زنگ زدن به کسی٬ نوشتن چیزی ... الی آخر. حالا درسته که نصفشون هم کارایی بودن که خودم دوستشون داشتم٬ ولی همین که انجام دادنشون واجب می‌شه و ضروری٬ انگارهی دلت می‌خواد از زیرش دربری.
يه چندوقتيه افتادم به مرض آرشيو خوني. اصولا اين بيماري آرشيوخوني يه چيزي هست به اين صورت که شما يه وبلاگ مورد علاقه‌تو که مرتب مي‌خوني انتخاب مي‌کني٬ بعد گير مي‌دي بهش٬ از اولين پستشو شروع مي‌کني خوندن٬ همه‌ی لينك‌هاي جالبي که توي پستاش داده رو باز مي‌کني مي‌خوني٬ کتاب‌هايي رو که گفته دوست داره به اضافه‌ي موسيقي‌هاي توصيه‌کرده‌شو مي‌ذاري تو ويتينگ ليست٬ خلاصه الي آخر... اين مرحله که تموم شد مي‌ريم رو مرحله‌ي دوم: اين وبلاگ‌نويس مورد علاقه‌ی شما در ۹۹ درصد موارد عضو يه جزيره‌ي وبلاگي هست و يه سري دوستان فابي داره که سه پست در ميون ازشون صحبت کرده و بهش لينك داده٬ بعد شما مي‌ري تمام اين سناريو رو در مورد وبلاگ اون‌هام اجرا مي‌کني!!‌ و خلاصه مي‌ري تا آخرش!!
حالا خلاصه در راستاي اين‌که من پريروز گفتم دارم آرشيو نازلي رو مي‌خونم خيلي طبيعيه که الان درحال خوندن آرشيو يلداهه‌شون باشم! بعد اين بشر يه جاهايي خيلي خداست! يعني به قول خودش انگشتام قيژمال مي‌ره واسه لُپاش!‌
عشقم ، عشق ِ جوادی ! ما گنده لات ها اهل عشوه و قمیش و دلبری نیستیم ، اگه بودیم داش که تا حالا من بودم و آق ح.ک و چارتاقد و نیم قد ! به جای اینکه از صب تا شب زیر آفتاب جون بکنم و سگ دو بزنم واسه دوزار ده شاهی نون ِ حلال ، پول باباهه رو میدادم پای ماتیک سرخاب و دو تا پشت چشم نازک میکردم ، اونوق میدیدی آق ح.ک چه طوری خمار ِ آبجی ات شده !
به هر حال تو زندگی باید یه چیزایی باشه که آدم بهش گیر بده ، کی بهتر از یه پسر خوشگل! ..از من بپرسید میگم زندگی بی پسر خیلی سوزناکه!سخته ، خیلی سخت!
يعني اين جمله‌ي آخر يه چيزيه تو مايه‌هاي فارست گامپ‌ (حالا ربطش چيه٬ منم نمي‌دونم!) قشنگ عمق دل‌سوختگي نويسنده رو مي‌شه درك کرد!
گفتم فارست گامپ٬‌ آقا يکي اينو واسه من بياره خوب٬ من همش هفت هشت سالم بود يه شب بي‌خوابي زده‌بود به سرم و ضمنا تلويزيون هم زده بود به سرش و فارست گامپ نشون مي‌داد٬ در نتيجه من چيز زيادي ازش يادم نمياد غير يکي دو تا صحنه٬ ولي يادمه همون موقع ازش خوشم اومده‌بود. اصولا اين پدر و مادر ذليل‌شده‌ی من اگه روي فعاليت‌هاي فرهنگي من نظارت مي‌کردن٬ احتمالا من عين يه آدم نرمال متمدن فيلم‌ها و کتاب‌هاي خوب رو نه در هفت الي پونزده سالگي بلکه يه وقتي مي‌ديدم و مي‌خوندم که بتونم بفهممشون! و الان مجبور به دوباره‌کاري نباشم!
تازشم هيچم خوب نيست شعبه‌ي اختصاصي بسکين رابينز آدم آخر هفته بره مسافرت و آدم تهناي طلفکي باشه ... هرچند به موقع بود کاملا. ديگه زيادي رفته‌بوديم تو دهن هم! استقلال روحي و حفظ فرديت و اينا.
خيلي خوب مي‌شه اگه اين احساس مسئوليتي رو که من واسه کارهاي داوطلبانه‌ي غيرضروري دارم٬ واسه وظايف اجباري‌م هم داشته‌باشم! الان شد سه هفته که هي مي‌گم اين هفته يه ذره درس مي‌خونم٬‌ باز هيچي به هيچي.
عذاب وجدان دارم هي! به استادم هفته‌ی معلم زنگ نزدم٬ تبريك هم نگفتم٬ پيشش هم نرفتم! نصف دوستامو مدت طولاني‌ايه نديدم (در کمال بي‌جنبگي اعتراف مي‌کنم که علتش اشباع شدن ذهن و وقتم از آقاي رابينز بود!) درس نخوندم و نمي‌خونم٬ کلي فيلم خوب دارم که نمي‌بينمشون (کتاب‌هامو دارم مي‌خونم ولي!) هرچي هم تلاش مي‌کنم سطح مطالعه جدي‌مو افزايش بدم بازم بخش غالب کتاب‌خونه‌ام رو رمان و نمايش‌نامه و داستان‌کوتاه تشکيل مي‌ده!!
مي‌گم بسه ديگه غرغر٬ هان؟ یکی به داد من برسه ضمنا. من همه تلاشمو دارم می کنم ها، ولی بازم انگار نه انگار که یه زمانی این جا فحش خواهرمادر می دادم! الان واسه گذاشتن همین پست کلی عذاب وجدان دارم. آخه یکی حالی من کنه که تو آبروت کجا بود که با این چیزا بخواد بره؟! و اصلا چه اهمیتی داره که بقیه چه فکری کنن؟
هی هی هی! یه زمانی جامعه به بچه دونمون هم نبود!

۶ نظر:

ناشناس گفت...

نفت کشها در سکوت پر مي شوند و ما در سکوت پير..

ناشناس گفت...

مادر
به خدا ....زبونم بند اومده نمیدونم چی بگم
جلو جمع هم که خوبیت نداره من هی شما رو ماچ مالی کنم و قربون صدقه برم
نا سلامتی خانواده از اینجا رد میشه
اما آی دی یاهوی من ABHENDUNE
هست
حالا که این همه حال دادی یه تک پا تشریف بیارید منزل اینشالا از شرمندگیتون در میایم

ناشناس گفت...

عجب پستی! چقدر ناله و غر !

ناشناس گفت...

سلام الیزه عزیز.برای اولین بار اومدم به دیدن وبلاگت تا اون پایین رو خوندم طبیعتا الان باید بدونی چرا به پهنای صورت دارم اشک میریزم اول به خاطر عشقت به نویسنده محبوبت و بودنش در بستر بیماری که امیدوارم الان خوب شده باشن و دوم به خاطر مردن دختر دایی پدرت که ……. :(( کاش یه کمی به فکر بچه هاش بود کاش … میدونم اگه به هیچ چیزی فکر نکرده فقط برای این بوده که طاقت مرگ همسری رو که عاشقانه دوست داشته ، نداشته . از این بیرحمی روزگار حالم بهم میخوره :( میخوام بگم منم از این همه حماقت و سنگدلی بهم میخوره اینجور وقتا به خودم میگم پس خدا کجاست ؟ چرا کاری نمیکنه ؟ با نقد درونت هم کاملا موافقم به عنوان یه فمنیست گاهی جبهه میگیرم اما درست میگی وقتی به تفکراتمون اعتقاد داریم و میدونیم که درست میگیم نباید جوری بر خورد کنیم که …. دچار اون رابطه هایی که ازشون گفتی شدم در یکی 2 سال پیش برای همین خوب میتونستم حرفهاتو درک کنم با تمام وجود از همشون حالم بد میشه از اینکه برای حفظ یه رابطه همش از خودم مایه بذارم و دلهره این رو داشه باشم که نکنه کاری کنم و حرفی بزنم که بهم بخوره …. میدونی ؟ رابطه ای که توش خودت نباشی و مجبور باشی همش نقش بازی کنی حتی اگه بهش دلبستگی بد فرم داشته باشی بازم فایده نداره و عواقب بدی رو به همراه داره … اراجیفت خیلی خوب بود منم مثل خودت به این مرض آرشیو خونی دچار هستم آرامش عجیبی داره این کار و دقیقا هم تمام لینکایی که توی مطالب اشاره شده عین خودت باز میکنم و …… جالبیش اینه که زمان و فراموش میکنی ییهو به خودت میایی میبینی هوار ساعت گذشته و کلی کارات مونده :( برای همین معمولا آخر شبا مرتکب چنین کاری میشوم :) بازم بنویس هر چی که دوست داری اصلا هم عذاب وجدان نداشته باش :) راستی روزی یک بسته کیک شیر کاکا ئوئو یی نخورم صبحم شب نمیشه :)) یه راستیه دیگه : سبحان الله !!! هنوز فیلمشو ندیدم از بس ازش بدم میاد

ناشناس گفت...

mishe linke 13 march ro baram bezari? amir gofte bekhunim ama peydash nakardam ,mamnun .bayad az amir tashakor baraye mo'arefiye webloget :x

ناشناس گفت...

yaldasayadi@gmail.com