Home
Contact
Feed






ZendegiMosbat.org | Everything on HIV and AIDS in Iran

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Nedstat Basic - Free web site statistics

 


 

  Tuesday، May 18، 2010  
اما هنوز هم شب ها باید که نخوابید
بله. از اقصی نقاط عالم به انحاء مختلف سروصدا و سیخونک و اعتراض بلند شده که خانم عزیز کدام گوری هستی. از ظواهر چنین برمی آید که دل تان برای نوشته های ما تنگ شده. حالا چرا، ما نمی فهمیم. نه که حال شکسته نفسی و تواضع دروغین بر من حکم فرما باشد ها، نه، مساله اینست که ما خودمان خودمان را "درک می کنیم" - طبعن با دهن کجی خوانده شود- و می فهمیم که چقدر خفن هستیم و چقدر همه چی خودمان و از جمله نوشتن مان را دوست داریم - هی هی هی. آیدا کیوان سارا از همین تریبون ما را بابت هر آن چه فحش بابت خودشیفتگی به شما دادیم حلال کنید که بدجوری سرمان آمد.- ولی خب شما که قرار نیست درک کنید. یعنی به واقع نباید هم درک کنید. در حقیقت اگر بکنید تعجب می کنیم و در دل مان بهتان می گوییم فریک. شرمنده. گفتم در جریان باشید. حالا این که با همه ی این اوصاف چرا یهو یک روزی که اتفاقن نیم ساعت زود آمده ایم سر کار -ممکن است شما یک درصد فکر کنید ما وجدان کاری و مسئولیت پذیری داریم و این نیم ساعت و یک ساعت بعدش را گودر نخواهیم کرد، و این خود نشان از این دارد که ما را درک نمی کنید- نوشتن مان می گیرد همینجوری؛ جزو مسائلی ست که توضیح خاصی برایش نداریم. (دروغ گفتیم. یک درصد عمده ایش همینجوری خودش دارد می پاچد که برای آن بخشش توضیحی نداریم؛ اما یک کمی هم داریم خودمان را مجبور می کنیم بنویسیم که از این نکبت بی کلمگی نباتی خارج شویم)
می گفتم. سابق بر این اینگونه بود که ما هر وقت نمی نوشتیم در حال سوزاندن یک آتشی بودیم. یعنی بس که نوشتن شده بود امر طبیعی و بدیهی در طول این هفت هشت سال، قاعدتن ننوشتن نشانه ای بر این می شد که یا زندگی دارد ما را ریپ می کند یا ما با او "عشق بازی" - دهن کجی را که دارید هنوز؟ خب شکر- یا سرگرم آب دادن یکی از آن دسته گل هایی هستیم که بعدش باید شش ماه در امتداد رودخانه دنبالش بدویم  اما الان حقیقتش این است که من هیچ آتشی نمی سوزانم. یعنی خب بهرحال جفتک های خودم را می اندازم اما آتشی که دودش توی این وبلاگ معلوم بشود نیست. اصلن یک حال عجیبی ام این روزها. در یک وضع صلح و صفا و آرامش و کنارآمدگی ای با زندگی ام که بغلش دائم هی غرغرکنان انگشت می کنم بهش که کمی هیجانی بشود. بعد یاد آن وقت ها می افتم که هیجان داشت و هیجان ش ما را درید. بعد انگشت خود را می کشم بیرون و بزدلانه آرامش بی درد را به هیجان درنده ترجیح داده و به آشپزی و سریال بینی خود مشغول می شوم. بعد حتا یک جورهایی دوست دارم این روند روتین آشنای عادتی را. می دانید برای من با این همه تب و تاب و اتفاق تخمی و پادرهوایی و بی ثباتی یک سال اخیرم، این که سر راه هر روزه م یک سطل آشغالی باشد که من ته سیگارم را هر روز رویش خاموش کنم و فرداش ببینم جای ته سیگار دیروزی هست هنوز، یک جور حس امنیتی می دهد به ام. حس این که بالاخره چیزهایی هم در زندگانی هستند که سرجای شان می مانند. حتا اگر سطل آشغال باشند. می بینید؟ این عدم قطعیت جهان مدرن تان هایید ما را تا به جایی که با سطل آشغال سر خیابان مان دیت می کنیم. و در آن نشانه هاست برای خردمندان، که شل کنند لابد.
بله. جای خوشبختی ست که می بینم علیرغم این وضعیت لالمونی و کنج عزلتی که بر ما حاکم است هنوز هم دهن را باز می کنم و انگشت بر صفحه ی کیبورد می گذارم خودش می رود. بعد مادرمان می آید می گوید وقتی قسمت بشه شوهر کنی اصن دیگه دهنت بسته می شه جلوی دست سرنوشت. هر چی ما می گوییم که آخه لامصب توی عمرت کی دیدی دهن من بسته بشه؟! نمی فهمد که. حتمن باید وبلاگ مربوطه را پرینت بگیرم نشانش بدهم. می خواستم بگویم این روزهای من نصفش با کله م در هوا شناور سپری می شود، یعنی که اصلن نمی فهمم مغزم کجا سیر می کند برای خودش و یک هو می بینم دو ساعت است و بنده در کله ی خود مشغول تعمق و تدبر و زندگی انتزاعی بوده ام، نصف دیگرش هم صرف به زور بیرون کشیدن خودم از این شناوری می شود بس که هنوز هم خوشم تر می آید از انگشت کردن به چیزهای عینی. ولی ظاهرن لازم نیست بگویم بس که هی می پرم این شاخه به آن شاخه و عاقلان را اشارتی کافیست. سخت نگیرید این خطوط به هم ریخته را. دارم انگشت هایم را نرمش می دهم که دوباره بنویسم. جهنم که در خود فروروی ها و آنالیزهای تخمی و زندگی انتزاعی را تغلیظ می کند. عادت ندارم به ننوشتن.