Home
Contact
Feed






ZendegiMosbat.org | Everything on HIV and AIDS in Iran

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

Nedstat Basic - Free web site statistics

 


 

  Saturday، May 29، 2010  
And did you go to your bed with a sweet lullaby.. Did you?!
اول اولش فکر کنم از "پریتی وومن" شروع شد. نیمه شب بود و تنها بود و بیابان بود و ما حالمان یک دگرگون قیلی ویلی داری بود. طبیعی است که آدم - و به ویژه آدم مونث- در این موارد برود پریتی وومن نگاه کند که احساساتش ناز و نوازشی بشود و امیدهایی بهش تزریق بشود و خوش و خرم و فری تیل و هپی اندینگ دیده برود دنبال کارش. استاپ. همین جا مچ من را بگیرید که دروغ گفتم. معلوم است که در دنیا چیزی از صرفن پریتی وومن شروع نمی شود و کرم همیشه از خود درخت است. اگر قبلش شروع نشده بود که خب اصلن نمی رفتم پریتی وومن ببینم. هیچ دقت نمی کنید. بدتر از خودم یک مشت آدم ساده هستید که راحت می شود توی پاچه تان کرد. حالا این که پست وبلاگ است، در کل برای زندگی تان می گویم.

آخیش. قهوه جان تو چه خوبی که صبح ها چشم آدم را به مثابه ی چوب کبریت هایی که آن آقاهه در فیلم اسمش یادم نمی آد وسط پلک هاش می گذاشت باز می کنی. می گفتم. آن جاش که ادوارد رفته سالن پایین پیانو بزند؟ آن جا که ویوین با حوله و لباس خواب و یه کله ی آشفته ی قرمز - اههههم- می رود دنبالش. که "لون لی شده آل بای هر سلف". که ادوارد یهو بلندش می کند می گذاردش روی پیانو و بی حرف کمربند حوله ش را باز می کند. همان جاش. چشم هام همین جوری عین قرقی روی دست های ادوارد بود وقتی حوله ی دختر را می زد کنار. تن ش را می کشید طرف خودش. دست می کشید روی تن ش یک جوری که انگار دارد یک مجسمه ی قیمتی را تحسین و نوازش می کند. دقیقن همین جاش بود که به خودم گفتم اُ اُ! به قول آن راننده کامیون هم وطن دیـــگه گوزیدی! حالا برو سفت بشین تا امید و خوشی و خرمی که نیامد اقلن فاک عظما گریبان ت را نگیرد. خدایا ما را در چه جهنمیست که انداخته ای پریتی وومن هم دیگر خراب شده کار نمی کند. باید که فکری دیگر بکنیم.

بعدترترش بود که خواستم بروم بخوابم. می دانید من از حقوق مدنی و تجارت متنفرم و این تنفر زندگی مرا شکل داد بدین ترتیب که آنجا رفتم که اینها آنجا نباشند. یعنی وقتی می خواستم تصمیم بگیرم ارشد چی کنکور بدهم صرفن دقت کردم در منابع ش این ها موجود نباشند. خب دیگر به این هم می گویند انگیزه برعکس لابد. حالا یک نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه زمان جهنمی ای هم در زندگی من هست، درست از فاصله ای که سر می گذارم روی بالش تا وقتی که شوت می شوم به عالم لامکان، که جهنم بودگیش مجددن لایف استایل من را دگرگون کرده به طوری که حاضرم بخورم، بکشم، بمیرم، انواع کارهای مذموم خدا و خلق خدا را انجام بدهم فقط برای این که آن مدت زمان را تجربه نکنم. که سرم را که می گذارم زمین تمام خاطرات و اتفاقات زجردهنده ی ممکن زندگانی م شروع نکنند از جلوی چشمم رژه رفتن و خود را پرزانته کردن. من دوست دارم امیدوار باشم شما نمی دانید یعنی چه که هی سرت را از این شکست عشقی بچرخانی آن طرف بالش و آن یکی دعوای خانوادگی روی دیوار بغل این ور تخت برات عین آینه پخش شود، فول اچ دی. خلاصه. حالا با اقدامات دارودرمانانه و خود را به قرص خواب بندانه ای که ما انجام می دهیم این زمان می شود پنج دقیقه، ولی لامصب همچنان حضور در صحنه دارد.

من هم که طبعن حال عادی نداشتم دیشب. حالا از این که من این اواخر کلن به ندرت خود را در حال عادی نگه می دارم گذشته، اساسن وقتی می آیم می گویم "یادم هست.." یا "می دانید.." یعنی که حال عادی نداشتم. وگرنه فک کن من در مورد وقایع زندگانی خودم از شمایان کمک دانستنی خواسته یا چیزی یادم برود، چرا که به قول شلدن اعظم دیس مایند داز نات فورگت. بعد همان پنج دقیقه بود همش. ولی از ترسش هی داشتم برنامه ریزی می کردم که چه بکنم که بی تلفات امشب هم بگذرد. رفتم توی تخت و پتو را کشیدم سرم و از آنجا که هیچ وقت آدم عاقلی نبوده ام دلم خائنانه صاف انداختم توی جبهه ی دشمن و یهو خواست که به یک لحظه ی عاشقانه فکر کنم. یک لحظه ای که درد و خونریزی نداشته باشد. یک لحظه ای که هنوز ببرد و گسی شراب وار داشته باشد روی زبان آدم، پشت بندش هم مزه ی شراب ترشیده نگیرد. لحظه ای که حس مجسمه ی قیمتی توی پریتی وومن داده باشد به ات و یک چیزی را هری توی دل ت بریزاند، از همین ها که خارجی ها بهش می گویند زا زا زو و باترفلایز این د فیلان و در واقع همان انقباض تودلی وطنی خودمان است وقتی که همان اول رابطه به بوسه های اول تر رابطه فکر می کنی. خدایا مجددن این چه جهنمیست که همه چیزهایش تقلبی و دو روز دوام دار شده اند بعد می رویم در مورد کشورهای صنعتی و موفق جهان لجن پراکنی کرده و می گوییم جنس چینی خوب نیست.

نه که خیلی برایم مهم باشد سرتان را درد بیاورم ولی حقیقت ش عجله دارم. اینست که درز گرفته و جام زهر را نوشیده و اعلام می کنم که نبود. ظاهرن چنین لحظه ای در زندگانی طول و دراز بنده نبود. شاید هم بود ولی وقتی این قدر زنده و روشن نبود که من پنج دقیقه با تمام قوا سرچ کردم و چیزی یادم نیامد، بودن ش را برود بگذارد لب کوزه عمه جان ش. پنج دقیقه ی مذکور به همین عملیات بیوگرافی عشقی خود سرچ کنی گذشت و خب هدف از اساس همین بود، ولی خب، آخه لامصب آدم پنج دقیقه بگردد و یک لحظه یادش نیاید که توش احساس دوست داشته شدن مطلق و شدید و فری تیل طوری کرده باشد و هیچ آت آشغالی هم بهش اتچ نشده باشد بعدن در گذر روزگار؟ وات د فاک بابا.

این جا جایی ست که شما به عنوان خواننده ی تیزی که اول پست بهش تذکر هم داده شده مچ من را دوباره می گیرید که درووووووووخ نگید وبلاگ نویس محترم. شما مدت های مدید است که همین قبا را به دوش خود آویخته اید لکن هیچ وقت نیامده اید کله ی صبح در وبلاگ تان ننه من غریبم راه بیندازید. بعدش هم جایی ست که من متنبه می شوم و می گویم بله دروووخ گفتم. آن سی ثانیه ی آخری یاد یک مجموعه ای از لحظات افتادم که اولش یک دینگ خفیفی خورد که "نزدیک ترین نتایج موجود به جست و جوی مورد نظر شما". هه. فکر کنم یک بیست ثانیه ای با پروانه های حاصل شده خوش بودم تا این که ده ثانیه ی آخر به سان پتکی یهو توی سرم خورد که شما برو سرت را بذار بمیر. قبل از این که من برای شما کنفرانس و لکچر و سمینار و "لاو لایف الیزه، چالش ها و راهکارها" راه بیندازم برو سرت را بذار بمیر که این همه فک کردی بعد لحظه ی زا زا زویی که یادت می آید این است.. "این" است آخر؟! چه به سر من آوردید که سطح توقعاتم کشید این جور به زیر سطح زمین؟ نه واقعن فکر نکردید آن دنیا آدم باید جواب پس بدهد سر پل صراط ..

همم. ده ثانیه بود همش. تمام تلخی و دل مچاله ای و دل برای خود سوزی که قبل از هوش رفتن وقت کرد به من فرو برود ده ثانیه بود. اما خودتان بروید ببینید چه ده ثانیه ای بود که من بعد دو ماه ننوشتن هم اکنون باید هشت سر کلاس باشم و هفت و پنجاه و یک دقیقه نشسته م این جا دارم روضه ش را می خوانم. مثل این خواب های بدی که می بینی و از سر صبح حالت بد است و انگار یک تخم مرغ درسته در حلقت گیر کرده که تا وقتی برای یکی تعریف نکنی نمی توانی قورت ش بدهی. حالا من فرصت ندارم منبر دیگری برای شما بروم که همین که من تخم مرغ های حلقم را می آیم این جا می نویسم خودش چه داستان غم انگیزیست. انشالله باشد برنامه ی شب جمعه که شما هم فرش باشید و دل به روضه بدهید و همه با هم به معراج برویم.

این بود قصه ی وبلاگ نویس محترمی که بیرونش بقیه رو کشته بود توش خودشو و در یک شب بهاری پنج دقیقه، همش پنج دقیقه دلش زا زا زو خواسته بود و زد به کاهدان. بلند شم برم به کلاس تربیت بدنی برسم که این مسائل در طی تاریخ بشریت هرگز برای فاطی تنبان نشده و دلیلی هم ندارد که بعد این بشود.

برچسبها: ,