بالای سینه ی چپم چند وقتی می شود برجستگی کوچکی حس می کنم، گاهی دردناک. تنبلی کردم و دکتر نرفتم برای چک کردنش و چند وقتی گاه وبی گاه یادش می افتادم و عصبی می شدم. پریشب موقع لباس پوشیدن باز دستم خورد به اش و قیافه م از درد رفت توی هم و فحشی به خودم دادم که این هفته دیگه می رم دکتر.
شب تا صبح خواب دیدم دختر کوچکی دارم که نمی خوابد و گریه و بی قراری می کند. هی بهش می گویم عزیزدلم چته؟ چرا نمی خوابی؟ با انگشت بالای سینه اش را نشان می دهد و گریه کنان می گوید اوخ شده.
دخترکم تا صبح در خوابم گریه کرد.
* مجبورم می کنم که بنویسم. حتا اگر شده فقط محصولات ناخودآگاه تنبلم که هیچ چیزی را هم زحمت نمی کشد کمی پیچیده و مبهم کند. بارها یاد خودم انداختم و باز یادم می رود که ننوشتن و دوری از این صفحه ی صدساله به تنهایی و بدون نیاز به هیچ پدیده ی دیگری می تواند افسرده ام کند.
** ممنون از ایمیل ها و بخصوص فحش و نفرین های ضروری دلسوزانه تان. رفتم و طبق پیش بینی چیز مهمی نبود. در دنیا اگر از یک چیز بترسم همین لعنتی است.
برچسبها: بی خود نوشت

