یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳

اومدم دیدم بلاگر تریپ ژیگول پیگول واسه خودش درست کرده ، همین جوری الکی هوس کردم آپدیت تخمی بکنم .
حرفیه ؟

هي يو
مثل اين که ياد نمي گيري تو ذوق من نزني .
ايرادي نداره البته ،
آخه من دارم ياد مي گيرم که ديگه اصولا ذوق نکنم .

مامانه پاشده چهار روز رفته مسافرت .
همونطورم که ايشون مي گه ، آدم وقتي خونه تنهاست احساس وظيفه مي کنه يه کار خلاف انجام بده .
دهههههههه .
يه کار خلاف بدين من بکنم . حس وظيفه شناسي داره خفه م مي کنه !

طفلکي باباهه .
چسبيده بود به مامان ، مثل اين پسربچه هاي تخس که خودشونو واسه مامانشون لوس مي کنن هي مي گفت حالا نمي شه نري ؟
کلی حسودیم شد .

Fuuuuuuuuuuuck .
اعصابم خرده .

این روزا هر جا میرم ملت بوی گوچی میدن .
خسته شدم بابا . یه کم متنوع باشه عطراتون .

دیگه رسما حالم از هر چی دنیای سایبر و مسنجر و اسمایلی و کوفت و زهرمار هست به هم می خوره .
حتی ، حتی دیگه حالم از سیمهای تلفن و موج صداهایی که از توش میاد هم به هم می خوره .
اه . دلم یه حضور واقعی می خواد که بتونم لمسش کنم . نه صدا و اسمایلی .

من هر چی بیشتر به فلسفه وجودی خدا فکر می کنم ، این سوال عمیق تر برام پیش میاد که آخه خودش از کجا در اومده !
مثل این که باید بشینم یه دفعه دیگه دنیای سوفی بخونم .

عزیز من ، اگه از من بدت میاد ، بیا یه عکسمو بهت بدم ، ببر تو خلوت خودت بذار جلوت عق بزن . هی عق بزن .
ولی نیا مدام به من بگو چقدر آشغالم و چقدر حالت ازم به هم می خوره ، چون به کفشم ( با تشکر از یادآوری سامان ! ) هم نیست و فقط انرژیتو تلف می کنی .
خوب ؟

موضوع خیلی جالبی که توی نمایشگاه نظرمو جلب کرد نسبت ده به یک پسرها به دخترها توی سالنهای آموزشی بود . به ندرت می شد اون جا دختری پیدا کرد و همه طرف هم پر از آقایون تو انواع رده های سنی بود و بیشتر از همه پسرهای دبیرستانی درحال خرید کتاب تست و این چیزا . حتی دو تا پسر 16 17 ساله رو دیدم که در حال راه رفتن توی اون شلوغی داشتن خیلی جدی درباره یه مساله ی حسابان بحث می کردن !
خوب حالا می دونی قسمت لذت بخشش کجاست ؟
که با این همه خودجرانی و خرخون بازی بازم تعداد دخترایی که کنکور قبول می شن بیشتره !

خاک خوب از انتشارات ناهید رو به شدت توصیه می کنم . تقریبا در ردیف ریشه ها ، دوست داشتنی ترین رمانیه که به عمرم خونده م .

دختره اومده می گه : یه سوال بپرسم ؟
می گم هان چیه ؟
بعد از این که سه بار رنگ عوض می کنه می پرسه ببینم ، اینایی که ازدواج می کنن ، شب اول که چیز و اینا ... ( نفسش بند میاد تا منظورشو برسونه ! ) از همدیگه خجالت نمی کشن ؟!
.....!
خدا آخر عاقبت مملکت رو با این نسل جوانش بخیر کنه .

در نهایت بچه مثبتی چهار روز مامان نداشتم ، باباهه هم که قربون احساس مسئولیتش برم ساعت ثابت خونه اومدنش 12 شب بود ، دست از پا خطا نکردم .
دلیلش هم اصلا و ابدا نجابت و خانومی و مثبت بودن و این مزخرفات نیست ،
بماند حالا .

بعد این همه سال تازه فهمیدم مثل سگ از تاریکی و تنهایی می ترسم .
مخصوصا اگه ساعت دو نصفه شب وقتی تنها توی هال تاریک مثلا دارم درس می خونم ، یه صدایی شبیه صدای چرخیدن کلید توی قفل بشنوم .
حضور مامان و بابا درست پشت دیواری که بهش تکیه دادم هم ظاهرا هیچ تاثیری نداره .

جا داره که الان یه تیر چراغ برق به عنوان تنبیه فرو کنم توی دماغم . یا شایدم گوشم . یا جای دیگه .
آخه چطور امکان داره یه آدم آی کیوش از ملخ و حلزونم پایینتر باشه ...
و بعدِ این همه مسخره بازیای دهه فجر و کوفت و زهرمار ، تاریخ پیروزی انقلاب کوفت رو بنویسه 12 بهمن ...!
تازه استدلال هم بکنه واسه خودش که چون دولت موقت 15 بهمن تشکیل شده و لابد باید اول یه انقلابی چیزی پیروز بشه تا بعدش دولت تشکیل بشه ، پس تاریخ پیروزی انقلاب دوازدهم بوده .
بده من اون تیر چراغ برق رو !

آپدیت کردن ما رو باش تروخدا . اون جمله ی اول رو فردای پوست اندازی بلاگر نوشتم ، اینا رو هم الان .
ممکنه هم دلیلش این باشه .

Here I go ...
Turn the page .

یکی به من چند تا سی دی Loreena McKennitt و کوئین و نیروانا و Manowar برسونه .

هیچ وقت نخواستی بفهمی چقدر دوستت دارم ... هیچ وقت به این همه دوست داشتنم حتی نگاهم نکردی . نفهمیدی که واسم شدی یه بت . که با همه وجودم دارم می پرستمت . هیچ وقت از اون پنجره ی لعنتی بیرون رو نگاه نکردی تا بفهمی چند شب جلوی خونه ت تا نصفه شب وایسادم به پنجره خیره شدم تا شاید یه نگاه بیرون بندازی . ولی حالا دیگه خسته شدم ... اونقدر شبها تا صبح بهت فکر کردم که از فکرتم خسته شدم . از دوست داشتنت بدون این که کوچیکترین توجهی بهم کنی خسته شدم ...

جای هیچ تردیدی نیست که من یه سادیستم .
به نحو وحشتناکی از این که در حال خوردن انواع چیزهای خوشمزه ، قسمتهای مربوط به قحطی و از گرسنگی مردن ملت توی کتاب خاک خوب رو بخونم لذت می برم .

توی یه سری وبلاگا ايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن قدر بوس و محبت و قربون صدقه و عشق و صفا از طرف نویسنده به خواننده ها و بالعکس می بینی ،
یکیَم مثل من یکی در میون توی تایتل نوشته ش فاک یو میذاره .
الانم که چند تا یادداشته کسیو به فاک نبرده م احساس ناراحتی خاصی می کنم !

هررررررري .
از اولشم جات این جا نبود .

اينقـــــــــدَر دوست دارم وقتی مظلوم میشی ...

این پسره حمید گودرزی ، وقتی بغض می کنه چقدر بوس می شه . اصلا کلا پسر که بغض و گریه می کنه من بوسم میاد .
آقا بیا گریه کن من بوست کنم !

بسی با این دخترک حال کردیم .

این راز داوینچی رو به شدت توصیه می کنم . خفن ترین کتابیه که به عمرم خونده م . خفن ! در حدی که من تا سه ی صبح پای مانیتور نشستم و یه نفس خوندمش .
تنها مشکلش اینه که دانلودش دو ساعت طول می کشه . گشاداش یکی دو هفته صبر کنن تا نسخه ی نهایی و ویرایش شده رو بتونن دانلود کنن .

آدما گاهی واسه این که ثابت کنن احمق نیستن ، احمقانه ترین کارهای دنیا رو می کنن .

من عاشق آدمایی ئم که قیافشون احمقه .
نمونه شم بماند که کیه .

پارسال این موقعها ، توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم یه دختر هفده ساله ی خیلی خوشگل و شیطون توی مدرسه مون داره عروسی می کنه و خیلی هم از این حماقتش خوشحاله .
امسال خبر جدا شدنش رسید .
حالام یه دختر هفده ساله ی خیلی خوشگل و شیطون دیگه که دست بر قضا یکی از دوستای منم هست داره نامزد می کنه .
هـــــــــــــــي تاریخ جون ، Would you please این دفعه تکرار نشی ؟

این جا از اسپیکر یه آهنگ خز داره پخش می شه که خانومه هی هی می گه It's time for sex , It's time for fuck .
خدا تو رو هم شفا بده . خوب برو بکن مگه کسی جلوتو گرفته عزیزم ؟

وبلاگهای قبلیمو که می خونم _ تقریبا یک سال و چند ماه پیش رو _ شباهتهای زیادی بین نوشته های خودم و کلا خودم با این رفیقمون می بینم .
یعنی واقعا من این قدر خز بودم ؟ این قدر ؟!
به قول ایشون ، من اون زهرا رو تکذیب می کنم !

خب ، همونی شد که می خواستی . طرف بیخیال شد . هر چند تا حالا ده دفعه گفته اینو و دوباره اومده دنبالت ، ولی حالا . پس دیگه چرا ناراحتی ؟

مامانه و باباهه پا شدن یه ساعت رفتن بیرون .
منم چون میدونم چه درس بخونم و چه نخونم ، وقتی تشریف بیارن متهم به نخوندن و همش پای کامپیوتر نشستن میشم ، به خودم زحمت درس خوندن نمیدم .

از این به بعد به جای انگشت فاک ، از دسته ی مسواکم استفاده می کنم .

و هیچ کس هنوز نفهمیده چرا من این روزا هی سرمو می کنم زیر بغلم و وقتی سرمو میارم بالا صورتم شکل قلب می شه ...

آی .
مچم درد گرفت از دست این موس مزخرف .

ببین ، همه ی سرچهای مزخرفی که تا حالا شده و رسیده به این وبلاگ یه طرف ، این یه طرف .
به این جور آدما می گفتن فتیشیست ؟

باز امشب باید تا دو صبح بشینم این کامپیوتر تخمی رو بخونم .
بابای .

هیچ نظری موجود نیست: