عاشق این کودک شوخ طبع و واقع بین و زبان دراز درون ام هستم که زندگی ازش می جوشد و حتا در افتضاح ترین موقعیت ها هم ساکت نمی شود، همین کودک سربه هوای دیوانه ای که وقتی بعد یک ساعت گریه توی دهمین دستمال کاغذی فین می کنم و پرتش می کنم توی سطل آشغال؛ مثل پسربچه ی شیطانی از گوشه ای سرک می کشد و می گوید که این همه گریه و آب ریزش بینی حتمن وزن ات را از 57.4 آورده روی 57.3 !! و من دیوانه تر از او نمی دانم به گریه ام ادامه دهم یا بروم روی ترازو!
* رفتم؛ هنوز هم 57.4 بود !
** خب حتمن دلیلی دارد که صریح تر از این نمی نویسم.
*** فکر کن که توی همچین موقعیتی، سیگار هم نداشته باشی .. یک حسی به ام می گوید تعداد پی نوشت های این پست اضافه می شود هی!
**** کاش می گذاشتیم برای دو روز دیرتر، که هنوز این همه حضورش تازه نباشد این جا..
***** چرا کارهای درست همیشه این همه سخت اند؟ قول هم می دهم که این آخرین پی نوشت باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر