یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

ما که آبرو نداریم، پس بذار ببریمش همون نداشته هه رو.
حالا من این بحث رو بعدن باز میکنم درست و حسابی، ولی الان میخوام خیلی شاکیانه فقط یه جیغ بلند بکشم (بعد از یه سری بحث های خیلی دخترونه) که این چه بی عدالتی طبیعته که آقایون تشریف می برن یه خانوم از سر خیابون بلند می کنن بدون هیچ حسی باهاش می خوابن و فرتی هم ارگ.اس.م می شن، یا این که اگه خیلی بهشون فشار بیاد و در مضیقه جنسی باشن اتومات تو خواب کارشون راه میفته؛ بعد اون وقت ما زن ها با کلی احساس و عشق و علاقه و غیره با پارتنرمون رابطه برقرار می کنیم، تمام تلاشمونم می کنیم؛ در درصد عظیمی از مواقع اصلن ارگ.ا.س.م نمی شیم! اسم اینو می ذارین عدالت آخه؟!
* پست بی ناموسی که نصفه شب فقط محض غر زدن بنویسی، کامنتشم می بندی اصولن که بحث پورنوگرافیک توی کامنت دونیش راه نیفته. ولی عجالتن چون ممکن نیست؛ خودتون بی زحمت کامنت نذارین!
حالا که بحث رو این قدر ناموسی اش کردم و این دوستمون هم بعد کلی التماس بالاخره منو ول کرد که بیام اینا رو بنویسم، بذارین اینم بگم که مثلن که چی که این بکارت رو این قدر واسه ما دخترا گنده ش می کنین که احساس می کنیم در اولین رابطه ی جنسی یه اتفاق خیلی عظیم و مهم و بزرگ می افته و مثلن یهو یه جرقه ای می زنه و یه سری نور از آسمون باریدن می گیره و سورپراااااااااایز ما زن می شیم!!! بعد اون وقت توی این اولین رابطه هه هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افته و ما می بینیم که اهه چی شد پس این که خیلی بی خود و معمولی بود، بعد سرخورده می شیم!
انقدر هم هی این جامعه ی مزخرف سعی نکنه تلقین کنه که درد داره درد داره، بله داره ولی حالا شما انقدر بگین تا ما فک کنیم قراره سلاخی مون کنن و بدتر شه!! زهرمار! ده هه! (دوستمون داره فحش می ده و پشیمونه که منو ول کرده بیام اینا رو بنویسم!)
مجددن خواهش می کنم کامنت نذارین، یا اقلن کامنت مزخرف نذارین!
* اخیش!! این تخلیه روانی بعد از زدن این غرها حقیقتن به این همه بی آبرویی و مزخرف گویی می ارزید!

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶

یک ساعته دارم با قالب وبلاگم ور می‌رم که قیافه‌ی عقب‌مونده‌ی این لینک‌دونیم رو درست کنم. انواع تگ‌ها رو امتحان کردم و نشد. خیلی جدی دیگه آخرش داشتم بالای کد لینک‌دونیه می‌نوشتم تاهومای تن پی‌تی رایت تو لفت شو، احمق!!

من واقعن مفتخرم که در مملکتی زندگی می‌کنم که نماینده‌ی فعلی مجلس (جلودارزاده) برای دوره‌ی بعدی رد صلاحیت می‌شه!! وای یعنی فکرشو بکنید خیلی خنده‌داره!! و هم‌چنین افرادی که هشت سال تمام جزو کادر دولت بودند و سرنوشت این مملکت دستشون بوده الان یهو کاشف به عمل می‌آد که حتا صلاحیت نمایندگی مجلس رو هم ندارند!! ای بابا پس چرا هشت سال تمام ماها رو داده بودید دست اینا آخه؟!

البته همگان از میزان ارادت من به خانم شهرنوش پارسی‌پور مطلعند، اما ضمنن من معتقدم هیچ دلیلی نداره یه نویسنده‌ی خوب یه منتقد خوب هم باشه (همون‌طور که تقریبن معمولن هیچ منتقد خوبی نویسنده‌ی خوبی نیست! D:) و همون‌طور که هیچ دلیلی نداره یه نویسنده‌ی خوب یه مترجم خوب هم باشه و من چه‌قدر خوش‌حال‌تر بودم اگر شاملو شازده کوچولو رو ترجمه نمی‌کرد. بعد اون‌وقت من فلسفه‌ی این برنامه‌های معرفی و نقد ایشون رو توی رادیو زمانه نمی‌فهمم، واقعن نمی‌فهمم!! خودتون ببینید و قضاوت کنید!
* به قول فیبی:‌ اوه، اوه! من این یه خط رو ندیده بودم : جهان هم متاسفانه درست بشو نیست. مشخص نیست چرا جهان سعی نمی‌کند درست بشود
ببین من عاشششششششششق این خانومه هستم آفیشیالی، این جمله هم شاهکاره، ولی همین جمله به تنهایی ثابت می‌کنه که بهتره ایشون یه وبلاگ بزنه یا رمان بنویسه به جای نقد و معرفی شعر و کتاب :D

** من مدام مجبور می‌شم ادیت پست رو بزنم و یه چیزی اضافه کنم باز! همین چندوقت پیش بود تو خونه داشتم غر می‌زدم که این چه وضع مزخرف آموزش جنسیتی توی ایرانه، که توی دوره راهنمایی کتاب حرفه‌وفن ما و کار عملی‌هامون شامل آشپزی و بافتنی و خیاطی و بچه‌داری بود، مال پسرها شامل برق‌کاری و نجاری و لوله‌کشی و غیره. بعد یعنی این احمق‌ها فکر نمی‌کردند ممکنه روزی مردی جورابش پاره بشه یا دکمه‌ش بیفته یا گرسنه‌ش باشه و مادر و زن و دختر و خواهر و رستورانی اون اطراف نباشه جهت رفع احتیاجات مربوطه؟؟ یا این که یه خانمی که تنها زندگی می‌کنه اگه فیوز برقش بپره و اتصالی کنه و برق‌کار دم دست نباشه چی‌کار باید بکنه؟
هنوز چندروز از این غرغرهای من نگذشته آقایون فرمودن که کتاب‌های درسی دخترها و پسرها باید جدا بشه و مواد آموزشی مناسب با وظایف و عملکرد‌ها در جامعه باشه!! من دیگه واقعن هیچ تصوری ندارم که چی توی ذهن اینا می‌گذره ولی در مورد دخترها فکر کنم می‌خوان S.e..X education. اضافه کنن چون تنها وظیفه‌ی شرعی اسلامی‌ زنانه‌ای که توی کتاب‌های درسی جا افتاده و قلم گرفته‌شده همین تمکینه!! پسرها رو نمی‌دونم دیگه!

یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

آقای دوست پسر ما اخیرن به طرز شدیدی موضوعات چالش برانگیز و مخ فرساینده ای از قبیل تعهد و وفاداری و خیانت و اخلاق گرایی و با آدم متاهل وارد رابطه شدن و جذابیت ها و خطرهاش زده توی سرشون. البته مدیونید فکر کنید من بلایی چیزی سرشون آوردم که به طور ناگهانی به این بحث ها علاقمند شدن ها، نه!! :-" حالا خلاصه که سیستم پست نوشتن اخیرشون شده این که مثلن موقع تلفن حرف زدن یهو یه بحث این جورکی نظیر توجیهات روابط خارج از ازدواج رو پیش می کشن و بعد از تبادل نظرات مربوطه چند دقیقه سکوت می کنن و فکر می کنن به یه چیزی بعد خداحافظی می کنن می رن وبلاگشونو آپدیت می کنن!! و از اون جا که ایشون آدم بسیار باشعور و بی تعصب و منصف و اینایی هستند (بسیار بیش تر از بنده) مطالبشون بسیار چیزهای خوبی از آب در می آد. حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم من این روزا سرم شلوغه نمی رسم آپدیت کنم، به جاش پاشید برید این پست های اخیر ایشون رو بخونید، منم یه ذره توشون سهم داشته م!!

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

Her land, Our land..

دلم برای زنستان مان تنگ شده. برای آن آدرس همواره عوض شونده ی هرلند دات ایکس ایگرگ زد الی آخر. برای جلسه هایی که چه 10 نفر بودیم و چه چهارنفر (و چه شماره هایی که چهار پنج نفره رفت بالا!) آن قدر پرسروصدا بود که برای حرف زدن یا باید می کوبیدی رو میز یا داد می زدی و مریمی بیچاره قلم کاغذ به دست هی باید بحث های حاشیه ای را جمع می کرد و می گفت: خب بچه ها شماره ی بعد ... برای مطالبی که اصولن 10 تا سفارش می دادیم تا 4 تایش اقلن حاضر شود. برای ستون در به در بچه یتیم شهر زن کتاب که یا مطلب نداشت یا آن قدر مطلب داشت که گیج می شدیم کدام را بگذاریم. برای آمار حتا که یک سال تمام دهن من و مانا و بقیه را سرویس کرد آن قدر که بدقلق و سخت بود ستونش و آخر هم ما موفق نشدیم همه را قانع کنیم که اصلن این ستون باید بپیوندد به تاریخ! برای شلوغ کردن های فرناز و قاطی کردن های بامزه ی مریم میرزا و لبخند به پهنای صورت ناهید کشاورز. برای بهمن های کوچک که در جریان جلسات مصرف اش اجبارن می رفت بالا و بعد هر جلسه قطعن از آن همه سروصدا سردرد داشتم. حتا دلم برای همه ی بی انضباطی ها و بدقولی هایمان که موقع آپدیت شدن سایت پدر همه و به خصوص مریمی را در می آورد تنگ شده. برای گلناز، گلناز نازنین و ستاره رها تارا نیلوفر فرناز نیلوفر اِ (!) سمیه ناهید مریمی مریم میرزا پریسا طلعت پروین نوشین ناهید ... برای همه ی آن گروه کوچک شلوغ که فقط خدا می داند با آن همه گرفتاری و خرتوخری و فیلتر و دستگیری و فشار و غیره چه طور موفق شدند زنستان را تمام آن مدت سرپا نگه دارند.
دلم تنگ شده.

*هر دقيقه تنفس در هواي تهران معادل کشيدن پنج نخ سيگار است. هنوز هم کسی هست که بگوید بهتر است سیگار را ترک کنم؟ D: به جایش عوض هر پنج نخ سیگار یک دقیقه نفس نمی کشم!! :))

یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

1 – قبلن ها دلم می خواست زندگی رو کامپیوتریزه کنم، یعنی مثلن آندو داشته باشه، اینتر داشته باشه، فایند داشته باشه ... و الی آخر. الان دلم می خواد زندگی رو گوگلیزه کنم!!! گیگابایتش بالا باشه، آر اس اس داشته باشه، شرینگ آیتمز داشته باشه، ادد استار داشته باشه، ... و الی آخر مجددن! :D این ما هستیم، نسل پفک و کامپیوتر!!

2 – بنده علی رغم آی کیوی معقول و هوش احساسی نه چندان بد و شعور و عقل متعارف، در زمینه های اجتماعی؛ روابطی؛ فامیل بازی، خاله زنک بازی؛ چشمک زدن و در جریان قرار دادن؛ توطئه های جمعی پیاده کردن؛ سرکار گذاشتن کسی؛ این گفت اون گفت و غیره یک گـــــــــاو به تمام معنا هستم!! یعنی اصولن تو باغ نیستم به کل و از بیس واسم این مسائل تعریف نمی شن که حالا بخوام بفهمم و perform کنم. کاملن ممکنه که خیلی معصومانه و بدون هیچ قصدی یه کلمه حرف که اصلن به نظرم مهم نیست یه جایی که به نظرم موردی نداره بزنم و اون یه کلمه گند بزنه تو زندگی یه نفر دیگه!! اصولن از این خصوصیتم بدم نمی اومد خیلی، یه جور جدایی ماهوی (!) از این مسائل که علاقه ای هم به اشون ندارم، ولی با بساط خاله زنک بازی و دعوا و افتضاحی که امشب سر یه اشتباه من تو فامیل به بار اومد و احتمالن خواهره سه چهارماه باهام حرف نزنه و فامیل شوهرش دیگه چشم دیدن ام رو نداشته باشن، حالا دیگه کم کم به این نتیجه رسیدم که یه ذره سیاست زنانه و شعور خاله زنکی هم بد چیزی نیست، به کار می آد بعضن!! بعد عین این بچه مهدکودکی ها که یه چیزی رو زدن شکستن و سرافکنده می شینن یه گوشه و بغض می کنن؛ کلی ناراحت و لب ورچیده نشستم غصه می خورم که چرا همچین اشتباهی کردم. بابا به خدا زندگی بدون فامیل و به ویژه حرف تو حرف پیچیدن و بردن و خاله زنک بازی اساسن خیلی راحت تره، نه؟!

3 – به قول آقای 35 درجه یه پرانتز باز کردم رفتم توش عجالتن. کار و درس و غم امتحان مجال نمی دن خیلی که به چیز دیگه ای فکر کنم و وقتی هم که دیگه اجبارن مطرح می شه سریع از زیر فکر کردن به اشون در می رم. خسته تر از اونم که انرژی برای خرج کردن داشته باشم. من که می دونم یه خل و چلی این تو هست که آخرش هر کاری دوست داشته باشه می کنه و نظر منو به هیچ جاش حساب نمی کنه، واسه چی خودم رو سبک کنم الکی و کلی انرژی صرف کنم برای فکر و تصمیم؟!

4 – فید وبلاگم خرابه از اساس! بعد اون قدر به گوگل ریدر معتادم و اون قدر به فید-ندارها فحش می دم که الان کاملن بدون فید حس یه آدمی رو دارم که زبون نداره!

5 – خب مجددن وقتی که هر ترم سر امتحانا همین بساط فعلی (انبوه جزوه های کپی شده از این و اون، درس هایی که حتا موضوعشونو نمی دونی و تازه 12 شب به بعد شروعشون می کنی، نمره های ناپلئونی و کم خوابی و مرگ) برقراره، و منم می دونم که عوض شدنی نیستم، واسه چی خودم رو سبک کنم بگم آااااه من متنبه شدم و از ترم بعد درس می خونم؟! نه آقا جان، تا پایان فارغ التحصیلی همین بساط پهنه؛ بالاخره می شینم برای فوق یا اختبار یه سال خودکشی می کنم می خونم این ها رو دیگه، عجالتن بذار زندگیمونو بکنیم!

6 – در راستای شماره ی قبلی، دیشب تا ساعت 4 صبح در حالی که با یه دستم داشتم با جوجه ی دخترخاله جان بازی می کردم و با یه دست جزوه رو دنبالم یدک می کشیدم منتظر اعلام خبر تعطیلی امتحان بودم. وقتی دیدم دیگه راه نداره اجبارن جوجه جان رو خوابوندم و تا 5 یه ساعته سر و ته درس رو هم آوردم. امشب حالا نمی دونم منتظر چی ام که ساعت دوئه و من هنوز شروع نکردم!!

7 - حالا با این سرعت ذغالی من هی باید صفحه ی ادیت پست رو باز کنم، ولی باید بگم من واقعن به ذوق خواننده هام افتخار میکنم، خیلی خوبه، طفلکی ها ریتینگ رنگی قرمز خوشگل دیدن ذوق کردن هی کلیک کلیک میکنن!! آخه پست زیری کجاش ریت کردن داشت؟!

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

این پست به منظور چک کردن فعال بودگی فید وبلاگ بنده نوشته می شود و هیچ ارزش دیگری ندارد! نمی دونم چرا فید وبلاگم آخرین نوشته ای که نشون می ده مال دو سه ماه پیشه؟!

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

بابام یه وقتایی که سرحاله از خانواده‌اش می‌گه. از آباء و اجدادش. خانواده‌ي مادربزرگش -بی‌بی- کرد بوده‌ن و مهاجرت کرده‌بوده‌ن روستای بابام اینا (از روستاهای شمال، بغل رودخونه‌ي تجن - شمالی داریم این‌جا اصلن که بفهمه کجا رو می‌گم؟؟) بعد پدر این خانم بی‌بی -یعنی جد مادری بابام- گویا چند تا پسر داشته و یه دختر فقط. اسمای پسراشو یادم رفته، اما طبق تعریف‌هایی که دایی بابام واسه‌ش کرده، از این کردهای قلچماق عظیم‌الجثه‌ي سبیل از بناگوش دررفته بوده‌ن (گفته‌م تا حالا که من عاشق کردها هستم؟ خون می‌کشه و این حرفا!) به شدت لات و قلدر و اینا،‌که اگه الان بودن احتمالن توی طرح امنیت اجتماعی جمع‌شون می‌کردن! و یکی‌شون گویا جلوی چشم شاهد عینی آدم کشته - سرشو بریده!

بعد یکی از این آقایون قدرقدرت عاشق یه دختری می‌شه، که خانواده‌ي دختره می‌گن دخترمونو به شرطی به‌ات می‌دیم که خواهرت (بی‌بی) زن پسر ما بشه، یعنی به اصطلاح می‌خواستن دختر به دختر کنن. بی‌بی هم از اون آقاهه منزجر بوده به‌شدت و یکی دیگه رو می‌خواسته- پسرعموشو فک کنم. خلاصه خانم بی‌بی هم که به هرحال زن کرد بوده و کله‌شق و یه‌دنده، پاشو می‌کنه تو یه کفش و علی‌رغم همه‌ي کتک‌ها و فشارهای برادرش می‌گه نمی‌خوام. آخرش یه نصفه‌شب، آقای برادر بی‌بی رو بیدار می‌کنه و می‌بره تو حیاط، تفنگ رو می‌ذاره رو سرش و می‌گه یا رضایت می‌دی یا همین الان می‌کشمت (پدر این خانم و آقایون هم گویا حرکت بدون توپ داشته اون وسط!) اون طفلک هم می‌بینه دیگه چاره‌ای نداره؛ مجبوری با اون آقاهه که اسمش حسن بوده عروسی می‌کنه. هزارماشالله طرف عمر طولانی هم داشته و بی‌بی نزدیک سی‌ سال باهاش زندگی می‌کنه و هفت هشت تا بچه هم ازش به دنیا می‌آره و در تمام این مدت هم‌چنان ازش متنفر بوده. بابام تعریف می‌کنه که بی‌بی اون‌قدر از شوهرش بدش می‌اومد که حتا 20 سال بعد از مرگش، اسم‌شو که می‌خواست بیاره روشو برمی‌گردوند و با نفرت می‌گفت حسن- با انزجارات فائقه! فک کن، طفلک سی سال تمام با مردی که ازش متنفر بوده زندگی کرده ..

جالب اینه که پسرهای خود بی‌بی -دایی‌های بابام- یه چیزی می‌شن یه نمه خفیف‌تر از دایی‌هاشون، همون‌قدر قلدر و یه‌دنده و خشن و مستبد و خودرای؛ با دست بزن به مقدار کافی. بابام که این‌ها رو تعریف می‌کنه به شوخی و جدی به‌اش می‌گم اینا رو اگه زودتر می‌گفتی، من می‌فهمیدم این اخلاقات ژنتیکیه و دست خودت نیست؛ حتمن خیلی بهتر با هم کنار می‌اومدیم. تازه، معمای این کله‌شقی و یه‌دندگی عجیب غریب که خصوصیت ژنتیکی خاندان ماست هم واسم روشن شده. فک کنم یه هفت هشت نسل دیگه که ژن این دایی‌های خشن خنثی و کم‌رنگ (!) بشه، یه آدم متعادل از قوم و قبیله‌ي ما در‌آد!

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶

حقوق بشر سیگاری ها!

1 - در راستای ممنوعیت سیگار در کافه ها و رستوران ها و اماکن عمومی و خلاصه همه جای همه ی جهان! بنده برام یه سوالی پیش اومده. البته خیلی خوبه که حقوق غیرسیگاری ها رعایت بشه و سرطان به زور ندن تو حلق و ریه شون، اما خب ما سیگاری های بدبخت هم حقوق بشر داریم آخه!! من اگه دلم می خواد دود بخورم و سرطان بگیرم و بمیرم خب باباجان بدن خودمه، حقوق ماها چی می شه این وسط؟؟ به همون اندازه که خانم و آقای X غیردخانیاتی حق دارن بشینن تو کافه و رستوران و سایر اماکن و دود سیگار نخورن؛ من هم حق دارم تو کافه از سیگار کشیدنم لذت ببرم. احیانن منطقی تر نیست اگه در حد امکان، اماکن عمومی قسمت ویژه ی سیگاری ها داشته باشند و اگه ممکن نبود، بعضی جاها (مثلن کافه چپ دست رو لطفن!) ویژه ی سیگاری ها اعلام کنن؟ هرکی می خواد بره دود بخوره خودکشی کنه، می ره این جاها، انسان های سلامتی دوست هم می رن بقیه اماکن سالم و بی دود!! بابا این طوری که خیلی ستمه که درصد قابل توجهی از جمعیت جهان از یکی از لذات عظیم زندگی شون محروم بشن! :(

2 - هااان سوال بعدیم این بود که ما فقط همین یه کار رو از اروپا یاد گرفتیم؟؟! یه سری چیزای دیگه هم به نظرم می شد اقتباس کرد!!

3 - عرض شود که بنده برای یه تحقیق دنبال قوانین چندتا کشور (کانادا، فرانسه، تایلند و آفریقای جنوبی) در چند تا حوزه ی خاص مثلن ایدز و کار و بهداشت و بیمه و ازدواج و اینا می گردم. البته خودم در حال سرچ و جستجو و اینا هستم اما احیانن اگر کسی منبع درست درمونی از قوانین این کشورها می شناسه، بیاد معرفی کنه و ماچ بگیره به جاش! D: (دیدم کسی اون آی رینگ رو برام نخرید، مجبور شدم توقعاتم رو بیارم پایین!!)

4- خوب خودتون که می دونید آدم در ایام امتحان و کار واجبه که مداومن با وبلاگش ور بره و انگشت به همه جاش بکنه و فایرفاکس نصب کنه و به اونم ور بره و خلاصه !! کامنتم رو عوض کردم که از شر فیلترینگ بلاگر خلاص بشم، فک کن هر دفعه برای دیدن کامنت هام باید فیل هوا می کردم! این خیلی خفن و تکنولوژیزه ریتینگ هم داره حتا و شما می تونید اراجیف من رو ریت کنید، جل الخالق!!

پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۶

مریمی و جلوه آزاد شدند.
توی این چند وقت این دومین باری بود که از ته دل خوش حال شدم و یه لبخند واقعی و عمیق نشست روی صورتم :)

* می شه یکی واسه من یه آی پاد بخره، یکی از این هام روش؟؟ دارم رسمن می میرم براش! حالا آی پاده نشد هم نشد، ولی من اینو می خوام!


سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

متلک های جدید:
جون! چه متبرج شدی امروز!!
تبرجتو بخورم!

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

شکست‌خورده در مختصات زمان! + پی نوشت

امروز سر کلاس، تازه از خواب بیدار شده‌بودم (چشم‌های بنده با دهن استاد رابطه عکس دارن، تا اون دهنشو باز می‌کنه من کاملن اجتناب‌ناپذیر خوابم می‌بره!) و استاد داشت در مورد فلان قانون صحبت می‌کرد که 02/05/85 طرح شده و 12/11/85 تصویب و ابلاغ شده، خیلی هم مهمه و حتمن توی امتحان می‌آد. من یه مقدار فکر کردم و بعد با تعجب از بغل‌دستی‌م پرسیدم: گفت 11/12/85؟؟ خب امروز که تازه 02/11/85 هست، چرا مزخرف می‌گه؟!؟!؟!
دختره بنده‌خدا به‌اش شوک وارد شد و با صدای بلند گفت ببین ما الان 86 ایم!! من یه ذره فکر کردم و گفتم واااااای راست می‌گی من چه‌قد گیجم، امروز توی بانک هم همین تاریخ اشتباه رو نوشتم؛ فکر می‌کردم 85 ئه هنوز! بعد دختره یه چندثانیه بعد برگشت گفت ضمنن الان هم برج دهمه، نه یازدهم!!
‌من دیگه شرح اضافی در باب حماقت و گیجولی و خنگی و خواب اصحاب کهف خودم نمی‌دم، فقط از ظهر دارم فکر می‌کنم کاش اقلن یکیشو درست گفته‌بودم!!‌:(:(
* کامنت‌های پست قبلی آخر خنده شد!:)) پوچ جان بنده با شما موافق هستم!D: ضمنن جناب Anonymous آخری عزیز که فرمودید من بدون آگاهی اظهار‌نظر می‌کنم، عزیزم جسارتن بنده دانشجوی حقوق هستم!! بر حسب اتفاق همین ترم هم مدنی 5 و متون فقه 2 دارم پاس می‌کنم و فرمایشات شما رو حفظ هستم حدودن!! من هم نگفتم که آی چرا توی طلاق‌نامه اینو نوشتن، مطلع از آثار حقوقی‌شم هستم، صرفن به نظرم نکته‌ي جالب و خنده‌داری اومد، خواستم با دوستان قسمت کنم! مضاف بر این که توی جامعه‌ي گل و بلبل ما طلاق‌نامه متاسفانه تنها جایی نیست که با آمار آلت تناسلی خانم‌ها کار دارن!! در حقیقت بنده دارم این مساله رو زیر سوال می‌برم که پایین‌تنه برای چی باید توی زندگی یه خانم اثر حقوقی داشته‌باشه!
بنده هم امید دارم روزی فرا برسد که بدون آگاهی در خصوص چیزی اظهار نظر نکنیم D:
* خب گویا مجبورم یه پی نوشت اضافه کنم:
آقا یا خانم عزیز همچنان ananymous، (هویت credibility می دهد، حتا!) بداهتن نوشته ی من بر مبنای دیدگاه حقوقی و اساسن هیچ دیدگاه خاصی غیر از همون دوتایی که ذکر کردم نبود. فرمایشات امروزتون منطقیه وصدالبته بنده به مبتدی بودن خودم (این یکی که دیگه واقعن راسته، چون من خیلی به رشته م علاقه مند نیستم و دانشجوی محقق و پی گیر محسوب نمی شم) و برتری مرتبه علمی سرکار عالی معترف هستم، منتها من تناقض و ناسازگاریی بین این که حقوق به هر مساله ای از دید حقوقی بپردازه، نمی بینم با این که من اعتراض کنم که مدخوله (چه کلمه ی زیبایی برای وصف یه خانم میتونه باشه، به خدا معنی کنایی و غیرکنایی شم می دونم، ولی همچنان به نظرم زشته!) بودن یا نبودن یه خانم برای چی باید توی زندگیش اثر حقوقی داشته باشه، و وضعیت جنسی آدم ها (البته خانم ها فقط!) برای چی باید این قدر زیادی و جاهای نامربوط روش تاکید بشه. دیدگاه من و سیستم عقیدتی که پشت این حرف دارم مسلمن مفصل تر از اونه که این جا بخوام توضیحش بدم.
ضمنن این جا یه وبلاگ شخصی و روزمره است، من مسلمن این جا راحت و بی قید و بدون لحاظ کردن مواضع علمی و موازین تحقیقی و غیره می نویسم، اما اگر جایی بخوام بحث جدی یا حقوقی بکنم، طوری که شما می فرمایید، قطعن یه مقدار پیچیده تر برخورد می کنم! منظورم اینه که این اعتراض شدیداللحن پریروز شما به این می مونه که من یه کاریکاتور بکشم، یه نفر بیاد سه صفحه استدلال علمی در مذمت اش بکنه! به خدا این فقط یه کاریکاتوره، نه نقاشی پرتره، و ترجیح اینه که ملت با اندکی sense of humor و هوش، منظور من رو از ترسیم این تصویر کج و معوج و خنده دار بفهمند، یا اصلن نفهمند و فقط لبخندی بزنند، نه این که خیلی جدی و دور از اصل موضوع و هدف و منظور من اعتراض کنند که دماغ این آقا این قدری که تو کشیدی گنده نیست!!
تمومه انشالله؟ حله؟

شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۶

یکی از دوستام تازه از شوهرش جدا شده. طلاق نامه اش رو -که از ذوق عین سند آزادی همه جا با خودش می بره!- داشت نشونم می داد، بعد توی صفحه ی مشخصات نوشته بودن زوجه، باکره ی غیرمدخوله فلانی بهمان زاده!!
یعنی واقعن چی فکر می کنن این ها که اسم زن رو همراه آمار آلت تناسلی و وضعیت س*ک*س*یش می نویسن؟!؟! ببینم آقایون شما خوشتون می آد به اتون بگن آقای فلانی، شانزده سانت و هفت میلی متر!؟!؟

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

دارم با عجله توی دانشکده راه می رم که یه خانم چادری می گه: خانمم حجابتو درست کن! موهاتو بکن تو!! با تعجب نگاهش می کنم و فکر می کنم یه دانشجوی سال بالایی لابد سهمیه ای فضوله و دهنمو باز می کنم که بگم به شما چه ربطی داره خانم؟! که چشمم می افته به خانم همراهش که مامور حراست دم دره و می شناسمش، و با عصبانیت به ام می گه چند دفعه باید به اتون بگیم؟! چرا ماتت برده؟! من هم چنان مات و مبهوتم که نگهبان های دم در دانشگاه که هر روز همه ی ما رو چک می کنن، الان چرا یهو نازل شدن توی ساختمون دانشکده و به صورت گشت سیار ارشادمون می کنن. می رم توی دستشویی و با عصبانیت می گم اینا این جا چه غلطی می کنن؟! که می بینم کارت دانشجویی یکی از بچه ها رو به خاطر مو و آرایش و چکمه ی متبرج روی شلوار! گرفتن و داره اصلاحات لازمه رو انجام می ده که بره کارتشو بگیره بدبخت. بچه ها یکی یکی وارد می شن و شروع می کنن به پاک کردن آرایش ها و درست کردن حجاب ها. همه متعجب و عصبانی ان و زیر لب فحش می دن.
از دانشگاه می آم بیرون و راه می افتم به طرف جایی که می خوام برم. سر پارک وی یه بنز سبز و سفید پلیس می بینم. قبل این که بفهمم ماشین آگاهیه و با من کاری ندارن و یه نگاه به خودم بندازم و ببینم نه متبرجم نه مانتوم کوتاهه نه جای گیر دارم؛ دلم دو سه دفعه ای اومده تو دهنم و برگشته سر جاش.
دو ساعت بعد:
روی در چپ دست یه نوار باریک کاغذی اضافه شده. از دور نمی بینم، ولی نزدیک تر که می شم می بینم نوشته استعمال دخانیات در این مکان ممنوع می باشد. اول فکر می کنم فرمالیته و محض خفه کردن اماکن هست اما تو که می رم به ام توضیح می دن که نه قضیه جدیه. با آقای دوست پسر کلی فحش می دیم و غر می زنیم که آخه تو کافه آدم سیگار نکشه، مثل اینه که با زن اش نتونه بخوابه!!
با پیشنهاد بهار کاملن موافقم که دولت یه نظارتی روی البسه زیرمون هم بکنه، یه وقت حس نکنیم فقط توی کفش و لباس و آرایش و شلوار و مانتو و روسری و چکمه و سیگار و قلیون محدودیت داریم!!
شوخی شوخی دیگه کم کم توی مملکت نمی شه نفس کشید!!:(

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶

من امشب (البته جرقه هاش پریشب ضمن چت با یلداهه خورد) فهمیدم که چرا وبلاگ نویسا (در این جا خودم و یلدا و برخی افراد مشابه!!) این همه افسرده می شن
خوب وبلاگ نویسا اکثرن جماعت نامتعادلی ان، اگه نبودن که جای پشت کامپیوتر نشستن و وبلاگ نوشتن و سیر در دنیای مجازی، عین آدمی زاد توی دنیای واقعی زندگی شونو می کردن
بعد خوب وبلاگ نویسا از اون جا که آدم های متعادلی نیستن؛ علی رغم این که زیادتا کار و زندگی دارن؛ هی یه عالمه وب گردی می کنن
بعد چون بدبختن و کار و زندگی دارن مجبور می شن شبا وب گردی کنن
بعد شب ها هی تنها تنها تا بوق سگ می شینن به چت و وب گردی
بعد هی تنها و تنهاترشون می شه
بعد بعضن نوشته های تنهایی-سیخ زن و تحریک کننده و بغل خواهنده می خونن
بعد چون وبلاگ نویسا (خودم و یلدا و الخ!!) اکثرن انسان های برون گرای لمسی بدبختی هستن
دلشون بوس و بغل و مخلفات می خواد دیگه
بعد هی کسی بغلشون نمی کنه
یعنی حتا اگه پارتنری؛ معشوقی؛ دوست پسر یا دختری چیزی هم موجود باشه یحتمل اون وقت شب خوابه (طبق قانون مورفی؛ حتا اگه خودش هم وبلاگ نویس باشه، بازم خوابه!!)
بعد وبلاگ نویسا هی بغل می خوان و هیش کی بغلشون نمی کنه و در نتیجه افسرده می شن
نتیجه این که شب ها زود بخوابید تا افسرده نشوید.

* 24 روزه مریمی نداریم؛ چندین روزم هست جلوه نداریم، مدتی هم هست که یه عالمه دانشجو و فعال دانشجویی نداریم؛ بعد انگار هممون عادت کردیم ... یاد توی 21 گرم می افتم که نائومی واتس همه ی حرصش از همین بود که بابا یعنی که چی که شوهر و دو تا بچه ات زرتی می افتن می میرن بعد هی همه به ات می گن که life goes on و بدبختانه واقعیت هم اینه که life goes on، در صورتی که یه چیزی ته ته هات هی داد می زنه که مریم و جلوه نداریم و دانشجو نداریم و life does not just go on ..
** آقای دوست پسر سابق گوگولی؛ تولدت مبارک!! نفرینت مبنی بر این که عاشق بشم و به عشقم نرسم و درد دوری بکشم، خیلی زودتر از اونی که فکر می کردی مستجاب شد، کاش یه بی ام و 730I از خدا خواسته بودی!!

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

انگار یه تیکه از قلبم رو، یه تیکه ی گنده ی گنده رو، با دستای خودم کنده باشم و انداخته باشم دور.
می شه این دیگه آخریش باشه؟ دیگه نمی تونم ...

سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶

- I loved him crazy, I still do.
* Yes, but you're used to leave everyone you love. so what?

دوشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۶

هایکو

دل‌تنگی‌های آدمی را
باد برای‌شان شیشکی می‌بندد
و رویاهایش را
آسمان پرستاره به فلان‌جایش می‌گیرد

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶

عرض شود به حضورتان که این چندروزه بنده یه سری آدم وبلاگی دیدم (فک کن بعد 4 سال رفتم قرار وبلاگی! خیلی حس نوستالژیکی بود!) بعد نکته‌ای که منو به فکر فرو برد (جدا از بالا رفتن صرف دودم و تحقیر شدگی مداوم به دلیل شصت و شیشی بودن!) این بود که همه به شدت من رو مترادف با حقوق زنان و فمینیسم و زنستان و فعال حقوق زنان می‌شناختن. بعد نه که این موضوع من رو ناراحت کنه‌ها، اما از اون جایی که من خودم که می‌دونم چه می‌کنم و چه نمی‌کنم، و اون‌چه می‌کنم اصلن در این ابعاد نیست، عذاب وجدان گرفتم و این حس به‌ام دست داد که نکنه من غیرعامدانه تو وبلاگم خودم یا علائق و فعالیت‌هام در حوزه‌ی زنان رو از اون چیزی که هست بیش‌تر نشون دادم و به قول مقامات مذهبی ریا شده! :D در همین راستا شفاف‌سازی می‌کنیم که به خدا بنده اصلن در ابعاد فعال حقوق زنان نیستم، صرفن یک موجود علاقه‌مند در این راستا می‌باشم و کل فعالیت‌هام هم خلاصه می‌شه تو زنستان و بعضن امضا جمع کردن برای کمپین و همین چهارتا لینکی که توی وبلاگم می‌ذارم و بعضی وقتا غری می‌زنم! یه‌وقت ریا نشده‌باشه!:D

ضمنن هم که، این خانوم خیلی هم نازه بر خلاف نشر اکاذیبی که تو وبلاگش می‌کنه (مگس‌پرون هستن اون پست‌ها!) یلداهه هم که از قدیم‌الایام جیگر من بوده و هست و خواهد بود‍!:X با فک و فامیلش حتا!

پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶


ملاقات با مریم حسین خواه در زندان زنان
این عکس مریم رو که دیدم یه لحظه کاملن واضح صدای خنده ی همیشگیش توی گوشم پیچید. بی نهایت مغرورم به داشتن چنین خواهرانی، این قدر شجاع و این قدر پرانرژی و قوی، که هیچ چیز، حتا اوین، خنده هاشونو انرژی شونو قدرتشونو ازشون نمی گیره. صدای این خنده ها هم که توی گوش ات باشه، باور کردن این موضوع که توی این نبرد نابرابر، پیشاپیش ما برنده ایم، اصلن سخت نیست ...