شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

يلدانامه‌ی موخر يا وقتي اليزه کودك بود!

آقا من که گفتم پنج تا خيلي کمه. تازه من يه عالمه چيز کلي بي‌مزه نوشتم اون پايين در حالي که کلي چيز بامزه هم هست واسه نوشتن که البته اکثرش مربوط به دوران کودکي و جوانيه. دوباره تازه(!) من ليست افتخاراتم رو هم ننوشتم توي اون دوره‌ي افتخار نويسي و حالا وقتشه جبران کنم!

۱ - از وقتي زبون باز کردم بعد مهموني‌ها مامانم دعوام مي‌کرد که چرا زبون‌درازي کردي؟! ( به بچه‌ي رك و شيرين‌زبون مي‌گفت زبون‌دراز!) و کلا لقبم بين فاميل زبون‌دراز بود. همش هم بهم مي‌گفت - و هنوزم مي‌گه- قبل از حرف زدن حرفتو تو دهنت بپز. من فسقلي بدبخت هم هميشه واسم سوال بود که مگه دهن من اجاق گازه؟ چه‌جوري بايد حرفو بپزم؟
۲ - مثل همه‌ي بچه‌ها فکر مي‌کردم بابام قوي‌ترين مرد دنياست. تو خيالاتمم هميشه مي‌ديدمش که اجاق گازمون رو روي انگشت کوچيکه‌اش بلند کرده! اصولا گويا اين انگشت کوچيکه خيلي دغدغه‌ي ذهني‌م بوده چون درکم از جمله‌ي «خدا بزرگه» اين‌ بود که مثلا انگشت کوچيکه‌اش اندازه همه‌ي تهرانه. از ديگر خيال‌بافي‌هامم عرض کنم که در ۶ سالگي عاشق پسر دوست بابام بودم و هميشه توي روياهام من مريض مي‌شدم و اون بر بستر مرگ به من ابراز عشق مي‌کرد! ( يه دفعه همين پسره منو برده بود پشت مبل و ترغيبم مي‌کرد که اعضاي محرمانه‌ي خودمونو به‌هم نشون بديم، اون نشون داد ولي من دودرش کردم رفتم. ببخشيد اگه بي‌ناموسي بود!)
۳ - اساسا از بچگي موجود عاشق‌پيشه‌اي بودم و هرروز عاشق يه‌نفر (سال اول دبستان با دوسه تا از دوستام انجمن عشاق تشکيل داده‌بوديم!) مثلا بعد از پسره‌ي فوق‌الذکر بالا عاشق پسر همسايه‌مون شدم که کلي مذهبي و اينا بود و براي جلب توجهش مي‌رفتم کلاس قرآن!!! بعدشم ۵ سال عاشق پسر دوست مامانم بودم آخرشم سال اول دبيرستان زنگ زدم بهش گفتم اونم به‌شدت ضايعم کرد. بعدشم دو سه سال عاشق يکي از دوستاي اينترنتي‌ام بودم ( که عزيزم خيلي توله‌سگي که قرار بود اون‌هفته به من زنگ بزني هنوز نزدي!) کلي هم از اين قضيه ضربه خوردم. الانم فکر کنم به‌دليل همون ضربه‌هه عقلم انقدر بزرگ شده که ديگه نتونم اون‌مدلي عاشق بشم. ولي هنوزم بستني دوست‌ دارم يه عالمه! مخصوصا بسکين رابينز. ( رمزي بود اين جمله!)
۴ - گويا در ۵ سالگي بنده درك درستي از زندگي زناشويي نداشتم و فکر مي‌کردم هر دونفري که با همن حتما زن و شوهرن! بعد پسرعموي بابام که داشت عروسي مي‌کرد سر سفره‌ی عقد رفتم بهش گفتم عمو تو که زن داري باز چرا داري عروسي مي‌کني؟! عروس که سکته کرده بود و کم مونده بود داماد رو خفه کنه ازم پرسيده بوده زن عمو کيه؟ و با اشاره‌ي من به خواهر عموجان مسئله به خير و خوشي ختم شده!
۵ - در کودکي به‌شدت موجود کرم کتابي بودم و خوندن نوشتن رو هم از ۴ سالگي يادگرفته بودم. هرچي هم دم دستم مي‌اومد مي‌خوندم. خونه‌ی مادربزرگم يه‌بار يه‌کتابي پيدا کرده‌بودم در‌باره چگونگي تولد و اينا ( ۶ سالم بود) بعد خوندمش و رفتم به مامانم گفتم بيا برات توضيح بدم بچه چه‌جوري به‌وجود مي‌آد! اسپرماتوزوئيد و اوول با هم ترکيب مي‌شن بعد مي‌شن چي‌چي بعد اين مي‌شه اون مي‌شه ... مامانم هم سکته کرده کلي! يه‌عالمه کتاب خشن بي‌خود هم تو همون هفت هشت سالگي خوندم مثلا خواجه‌ي تاجدار که الان هم حجم خشونت موجود درش اعصاب منو خرد مي‌کنه، نمي‌دونم اون‌موقع واکنشم چي‌بوده! يا مثلا شوهرخاله‌م ازم مي‌پرسيد آغامحمدخان رو چي‌کارش کردن مي‌گفتم خواجه‌اش کردن، بعد مي‌گفت خواجه چيه مي‌گفتم نمي‌ دونم!! مامانم اينا هم البته اين کتابها رو از دست من توي هفت‌سوراخ قايم مي‌کردن ولي من به لطايف‌الحيل و دزدي کليد مخفيگاه و اينا پيداش مي‌کردم.
۶ - بچه بودم يه دفعه در طي چند روز از کيف مامانم پول سرقت کردم. خاطرات حاکي از آنند که پول‌هاي مسروقه صرف خريد نوشمك و يخمك شده. هيچ هم شرمسار نيستم خوب بچه بودم ديگه.
۷ - در راستاي همون رك بودگي يه‌بار به فاميلمون گفتم چه‌قدر دم در وايميستي خداحافظي کردي برو خونه‌تون ديگه! شش ماه خونه‌مون نيومد. با شوهرخاله‌مم چندوقتي قهر بودم چون صبح زود زنگ زده بود بهش يه‌چيزايي تو اين مايه‌ها گفته‌بودم که تو شعور نداري کله سحر زنگ مي‌زني؟!
۸ - مربي مهدکودکم عمه‌ام بود (يعني من به‌دليل بي‌رگ بودگي و علاقه به عمه‌م قسمت عظيمي از چهار الي شش سالگي‌م رو با عمه‌م زندگي کردم و باهاش مي‌رفتم مهدکودکش) بعد يه‌بار که قرار بود يه قصه بسازيم من يه قصه‌اي ساختم مبني بر اين‌که يه آقاهه موقع مسواك زدن در خميردندونشو باز مي‌ذاره بعد مورچه‌ها مي‌رن توي قوطي خميردندون فرداش که مي‌خواد مسواك بزنه اونا رو مي‌ماله روي مسواك‌ و مي‌کنه توي دهنش. نتيجه‌ي اخلاقي هم اين‌که نبايد در خميردندونو باز گذاشت. اصولا من آدم منطقي‌اي بودم!
آهان، همين عمه‌ام هم دوسه‌تا کيف داشت که تمام زيپ و جيب بودن. براي من فسقلي هم هميشه کلي چيز جالب اون‌تو بود که زودبه‌زود هم آپديت مي‌شدن! از همون موقع تاحالا عادت فضولي تو کيف ديگران باهام مونده. الان متمدن شدم، اجازه مي‌گيرم!
۹ - از رياضي خوشم نمي‌اومد و نمي‌آد. سرسختانه معتقدم که اگر تغيير رشته‌ نمي‌دادم به انساني توي کنکور گند عظيمي مي‌زدم. از اون‌جايي که از اول انتخاب رشته‌ی رياضي توي دبيرستان قصد داشتم پيش تغييررشته بدم هيچ‌وقت درس گوش نمي‌کردم و تو خونه هم نمي‌خوندم و سر کلاس مي‌خوابيدم. از همون موقع به اين خواب کلاس عادت کردم و الان طوري شرطي شدم که استاد دهنشو باز مي‌کنه من چشممو مي‌بندم!
۱۰ - اصلا دلم نمي‌خواست حقوق بخونم. به اين دليل رشته‌مو حقوق زدم که بابام بعد از نيم ساعت داد و بيداد و التماس و منطق و بحث پاي تلفن که قانعم کنه حقوق بزنم آخرش بغض کرد منم دلم سوخت. اما الان ناراضي نيستم.
۱۱ - از بچگي عزيزدردونه بابام بودم تا وقتي که شروع کردم تصميم‌هاي مستقل احيانا مخالف نظرش گرفتن. از اون موقع تقريبا ماهي دوسه‌بار دعوا داريم. الان هم دوهفته‌ست باهاش قهرم و شواهد حاکي از آنند که احتمال داره سال ديگه ( يعني موقع تحويل سال) آشتي کنيم.
۱۲ - خواهر شش سال بزرگ‌ترم يه دروغ‌گوي کثيف بود و تفريحش دست‌انداختن من. از متقاعد کردنم که بچه سرراهي هستي و مامان اينا دوستت ندارن و اينا گذشته، مثلا يه لوله آزمايش از مدرسه‌شون آورده بود به من مي‌گفت تو يه شپش خطرناک توي سرت داري، فقط هم من مي‌تونم با اين لوله برش دارم وگرنه مي‌ميري. حالا ده ميليون بايد به‌من پول بدي تا اين‌کارو بکنم!! و من گريان و نالان فکر مي‌کردم قبل از اين‌که بزرگ شم کار کنم ده ميليون پول جمع کنم شپشه منو کشته! يا پفك مي‌خورد بعد از دهنش درمي‌آورد و مي‌گفت من مي‌تونم پفك توليد کنم (وقتي مي‌گفتم دوباره بکن مي‌گفت بايد قارچ بخورم تا بتونم پفك توليد کنم! ذخيره قارچم تموم شده!) من هرشب مي‌رم آمريکا با ليلا فروهر شام مي‌خورم! اين‌جا الان يه ميز پر غذا هست که تو نمي‌توني ببينيش! خلاصه از اين چاخان‌ها. نقل شده که من مثل خر همه‌شو باور مي‌کردم و يه‌ماه هرشب کابوس مي‌ديدم چون بهم گفته بود زير تختت جن هست!
۱۳- عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم. با آدم‌هايي که عقايدشون با خودم متفاوت باشه نمي‌تونم کنار بيام مگه اين‌که فوق‌العاده دموکرات باشن. First Impression ام هم تا دلتون بخواد افتضاحه و معمولا همه بار اولي که منو مي‌بينن بدشون مي‌آد! اعتماد به‌نفسم پايينه. عاشق هرگونه خوردني هستم و اصولا دريچه‌ي قلبم شکممه! جينگول‌آلات خيلي آويزون نمي‌کنم به‌خودم اما يه انگشتر باباقوري دارم که شيشه‌ي عمرمه و اگه گم‌شه مي‌ميرم. از نقره‌ي کنده‌کاري و نگين مشکي و ترکيب پلاتين و برليان هم خوشم مي‌آد. عاشق سايه‌ي سياه و آرايش برنزه و لباس زيرهاي سکسي(!) هستم. از پسر بور و چشم‌رنگي خوشم نمي‌آد.
۱۴ - گويا در کودکي به حجاب اسلامي و مذهب و امثالهم علاقه‌ی فراواني داشتم.عکسي از بنده موجود است در سن شش سالگي که با چادر نماز گل گلي و مقنعه‌ی سفيد حاج‌خانمي در منزل به‌سر مي‌بردم! هم‌چنين در هفت سالگي خواهربزرگه رو که علاقه‌ی زيادي به گوگوش داشت توبيخ کرده‌بودم که اين آهنگ‌هاي مبتذل چيه گوش مي‌دي! به مدت هم ده سالم بود هرروز بقچه مي‌بستم مي‌رفتم مسجد سرکوچه که نمازم رو به جماعت بخونم!!! دوستاني که الان بنده رو ديدن يا با عقايد و مواضع اين‌جانب آشنا هستن مي‌تونن عمق فاجعه رو درك کنن! اینم عکس مذکور!
15 - برخلاف بروبچ بي‌ريشه‌ی اين نسل(!) زندگي روستايي رو تجربه کردم و کلي هم از اين بابت شادم. اون مدتي که با عمه‌ و مادربزرگم اينا زندگي مي‌کردم تقريبا تبديل شده‌بودم به گوساله!! يه گاو داشتن،‌ من هرروز دم در طويله‌اش کشيك مي‌کشيدم که بابابزرگم کي مي‌دوشدش و شيره رو مياره بيرون و مي‌جوشونه که من بخورم! سيستم توليد به مصرف روزي شيرين يه سطل شير مي‌خوردم. اين عادت هم‌چنان با بنده باقي‌ست.
۱۶ - هيچ‌کس به‌من نگفت دست تو دماغ کردن کار زشتي نيست و فقط بهتره اين کار رو دور از چشم مردم و توي دستشويي انجام بدي. خودم اين موضوع رو به‌روش آزمون و خطا ياد گرفتم.
۱۷ - يه‌دفعه کلاس اول دبستان ديکته‌ام رو هيجده شدم،‌براي اين‌که نشون مامانم ندم توي باغچه چالش کردم. يه‌بار هم از زور بيکاري نشستم تا هزار شمردم. مدت‌ها فکر مي‌کردم حالا که اين‌قدر قوي و توانا بودم که تونستم اين‌کارو بکنم هرکار ديگه‌اي رو هم مي‌تونم بکنم و اين قضيه واسم شده‌بود دستمال قدرت داداش کايکو!!

گفتني از دوران کودکي هشلهفت بنده بسيار است ولي عجالتا به همين ميزان قناعت مي‌کنيم. حالا اگه استقبال عمومي خوب بود شايد يه قسمت دوم هم داديم بيرون!
پ.ن: خودم مي‌دونم. مي‌دونم صدام خيلي آدم بدي بوده و الخ. اما تحمل ديدنش با اون چهره‌ي جدي و تسليم، با اون پارچه‌ي سياهي که پيچيدن دور گردنش، و اون طناب دار رو نداشتم. بغضم گرفت. هرچي مي‌خواين بگين بگين خب. هرچي‌هم که آدم بدي بوده‌باشه، آدم که بوده. تحمل ديدن کشتنش مثل گوسفند رو نداشتم. در کمال وابستگي به استکبار جهاني غرب و بعث و کوفت و زهرمار من امشب براي صدام گريه کردم.

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

اسرارنامه

تازه داشتم فکر مي‌کردم چه خوب که هيچ‌کس به من نگفت بيا توئم يلدا بازي کن، کي حوصله داره فکر کنه چيزميزهاي نگفته‌ی زندگي‌شو به‌ياد بياره فقطم پنج تاشو انتخاب کنه! که ديديم اين خانم گويا دلش سوزيده که هيچ‌کس ما رو تحويل نگرفته و اينا... ( ضمنا خانم شما به پوستتون رحم کنيد و بياييد در آغوش لورآل! بماند که من هم قبلا‌ها ساويز مي‌زدم!)

عرضم به حضورتون که اصولا معمولا همه همه چيو درباره‌ی من مي‌دونن انقد که دهنم قرصه!:D ولي خوب چيزايي که شما نمي‌دونين احتمالا از اين قراره

۱ - چشمام در حد مرگ ضعيفه و لنز طبي رنگي مي‌ذارم، که رنگ چشم خودم تيره است رنگ لنزم سبز. متاسفانه بدجوري هم بهش عادت کردم نمي‌تونم عين آدم لنز طبي ساده بذارم. قورباغه هم خودتونين! موهامم عين گوسفند فرفريه و به ناچار حموم تا حموم شونه که خوبه دست هم توش نمي‌ره.
۲ - از هر گونه تلويزيون و ماهواره به‌شدت گريزانم و عملا نمي‌تونم وجودش رو تحمل کنم. درحال حاضر هفته‌اي ۴۵ دقيقه پرستاران مي‌بينم فقط.
۳ - اساسا خوردن اگر نگم تنها، يکي از بزرگترين لذت‌هاي زندگي منه. بعد اون‌وقت با اين‌که کلا از مد و فشن و هيکل استاندارد و خواننده‌ و بازيگر و اينا خيلي خوشم نمياد ولي اين نانسي عجرم و آنجلينا جولي رو بسيار دوست مي‌دارم و هردفعه که اين‌ها رو مي‌بينم تا دو روز با عذاب وجدان غذا مي‌خورم!
۴ - کلا از نهاد خانواده چندان خوشم نمي‌آد و با خانواده‌ام هم که جايي برم زياد بهم خوش نمي‌گذره. اضافه کنيد وقوع گه‌گاه خشونت خانگي را. ضمنا توي اين ترم دانشگاه فقط يه‌هفته‌ تمام کلاس‌هامو کامل رفتم!
۵ - اگر يه‌چيزي رو به من مي‌گين و کس ديگه‌اي نبايد بدونه لازمه که حتما روشن کنيد که نمي‌خواين کسي اين موضوع رو بدونه (چون در حد مرگ برون‌گرا هستم و بنا رو بر پابليك بودن مسائل مي‌ذارم!) وگرنه احتمالش خيلي زياده که من يه‌جايي که اصلا نبايد اون چيز رو بگم خيلي معصومانه سوتي‌هاي وحشتناك بدم و اصلا هم نفهمم که سوتي دادم! تازه بعدش هم شاکي مي‌شم که خوب مي‌گفتي که نبايد بگم!
۶ - مي‌دونم ۶ تا شد ولي اين يکي خيلي ضروريه (ايشون يادم انداخت با اون بند پنجش ) من رسما اليزه‌ي مورخه‌ي ۶ مهر ۸۴ الي ۳ مرداد ۸۵ و دوست‌پسرش و تمام کارهاش و حماقت‌هاش رو تکذيب مي‌کنم. من نبودم. يه خر ديگه بود. اضافه مي‌کنم که از يکم الي سيزدهم آذر ۸۴ هم براي اولين بار در زندگيم ( و آخرين بار انشالله) مرتکب عمل شنيع خيانت به دوست‌پسر شدم. اين يکي رو تکذيب نمي‌کنم و شرمنده‌ام. ( خوب شد این بازی راه بیفته تا من همه زندگیم رو بریزم بیرون!)


خوب اين از اين. حالا مانا هدیه احسان بابک بياين وسط. از همين تريبون هم به هديه‌ي عزيز به‌تازگي مزدوج شده تبريکات فراوان گفته و بي‌صبرانه در انتظار دريافت شام عروسي هستيم!:D

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

در چندروز اخير در وبلاگ‌هاي بعضي از فعالين جنبش زنان، به اين موضوع اشاره شده‌است که موضع اصلاح‌طلبان و اصول‌گرايان در قبال جنبش زنان تفاوت چنداني نداشته‌است ( و در دوره رياست‌جمهوري خاتمي هم شاهد برخورد کنوني با جنبش زنان بوده‌ايم) پس قاعدتا حضور در انتخابات مفهوم چنداني ندارد و فرقي براي ما ايجاد نمي‌کند. نظر دوستان عزيز در جاي خود البته بسيار محترم است و مسلما هرکس مختار است راي بدهد يا ندهد و دلايل خاص خود را براي اين کار داشته‌باشد، شخص من نيز هيچ‌وقت از آدم‌هايي نبوده‌ام که علاقه‌مند به بحث و تغييرنظر ديگران باشم، اما فقط مي‌خواهم به اين نکته اشاره کنم که ما ( اگر بتوانم خودم را هم در اين جمع عضو بدانم) علاوه بر هوادار و فعال حقوق زنان، احيانا شهروند اين جامعه نيز هستيم و زندگي‌مان تنها در بعد حمايت از جنبش زنان خلاصه نمي‌شود. مثل همه‌ي آدم‌هاي ديگر با مسائل شهري مواجهيم، چگونگي رسيدگي و برخورد با آن‌ها برايمان مهم است، سياست کلي نهادهاي مسئول در زندگي‌مان تاثير مي‌گذارد، و هزار چيز ديگر. فرض که موضع اين دو جناح در قبال جنبش زنان يکي نباشد، ( که شخص من اين‌طور فکر نمي‌کنم. مشاهده‌ي تغيير جهت کامل سياست دولت در برخورد با زنان،‌ «کانون امور زنان و خانواده» مرخصي‌هاي افزايش يافته و ساعات کار کم شده، محدود کردن شديد فضا براي فعاليت‌هاي ان‌جي‌اوهاي زنان ... آيا در دوره رياست جمهوري خاتمي نيز همه‌ي اين‌ها را شاهد بوديم؟) آيا در همه‌ي اين موارد ذکرشده که بر زندگي ما تاثير دارند نيز موضع يکساني دارند؟ من به اين موضوع معتقد نيستم. فکر نمي‌کنم احتياج به دقت زيادي باشد تا امتيازاتي را که دولت نهم از ما به عنوان زن و شهروند سلب کرده‌است ببينيم، و فکر نمي‌کنم عاقلانه باشد که فضاي بيشتري براي فعاليت در اختيار هم‌‌فکران اين دولت قرار دهيم تا اين روند سلب امتيازات ادامه يابد.
به‌همه‌ي دلايل بالا و دلايلي که قبلا گفتم، من فردا راي خواهم‌داد. راي خواهم‌داد تا نگذارم بيش‌از اين حقوق انساني و مدني‌ام ضايع شود. يا حداقل پيش خودم معذب نباشم که در قبال اين جريان تهديدکننده، از حداقل سلاحي که در دست داشتم استفاده نکردم.

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

اصلا حوصله آپ‌ديت کردن ندارم، ولي وجدانم هم اجازه نمي‌دهد ساکت بمانم. بشتابيد که غفلت مايه‌ي پشيماني است! امروز که نمي‌رسيد مگر اين‌که همين حالا اين پست را ببينيد و يکي از مراکز فروش بليت هم در دوقدمي‌تان باشد مشروط بر اين‌که بليت داشته باشد، اما فردا را از دست ندهيد. ( سبك موسيقي تقريبا تلفيقي از موسيقي غربي و کليسايي با موسيقي و سازهاي ايراني است. اين‌جا مي‌توانيد نمونه‌هايي را بشنويد که البته به نظر من فقط همان مارش لومر حقيقتا زيبايي کار ارکستر را نشان مي‌دهد.)
خلاصه که، از ما گفتن بود. بلند شوید بروید دیگر!!

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵

اين روزها هرچه فکر مي‌کنم آدم‌هايي را که دم از تحريم انتخابات‌ها مي‌زنند درك نمي‌کنم. مگر ما اين کار را نکرده‌ايم و نتايجش توي چشم‌مان ( و حتي ساير اعضايمان!) فرو نرفته‌است؟ مگر اشتباه را آدم چندبار تکرار مي‌کند؟ مگر همين حالا وضع دولت و مجلس و کشورمان به اندازه‌ي کافي افتضاح نيست؟ مگر افرادي که هنر و هدفي غير از گند زدن به زندگي ما ندارند به‌قدر کافي کرسي‌هاي قدرت را در اختيار ندارند؟
دوستان محترمي که معتقدند اين يا آن فرقي ندارد٬ پيشنهاد مي‌کنم اگر بعد از زندگي در دوره رياست جمهوري خاتمي و احمدي‌نژاد هنوز هم اين تفکر را دارند حتما تشريف برده و يك عينك‌ ابتياع بفرمايند. اگر در انتخابات شرکت کنيم مشروعيت نظام تاييد مي‌شود؟ اين تصور به‌وجود مي‌آيد که نظام و سرانش از محبوبيت مردمي برخوردارند؟ بسيار خوب٬ لطفا جواب اين سوال مرا بدهيد: فرض هم که در انتخابات شرکت نکرديم و مشروعيت نظام و سران و غيره تا دسته زير راديکال رفت٬ خوب٬ بعدش چه؟ بعدش با اين مشروعيت لکه‌دار شده‌ي ننگين چه مي‌خواهيم بکنيم؟ وضعمان را بهتر مي‌کند؟ از بدتر شدنش جلوگيري مي‌کند؟ به چه دردمان مي‌خورد اين حرکت انقلابي پرشور!؟
اين فقط نظر من است و شايد غلط باشد اما من به فرماليته بودن انتخابات و ازپيش تعيين شده بودن نتايج آن اعتقاد ندارم. نتيجه‌ي تحريم انتخابات هم قبلا به‌قدر کافي بيچاره‌مان کرده است. فکر مي‌کنم ننشستن و حرکتي کردن - حتي اگر حرکت کوچکي باشد و بدانم که به جايي نمي‌رسد- حداقلش اين فايده را دارد که بعدا به خودم نمي‌گويم کاري هرچند در ابعاد ميليمتري از من برمي‌آمد و من انجامش ندادم. يك برگ راي ناقابل ناچيز بي‌تاثير٬ تمام سهم من از دموکراسي ناموجود در کشورم است و تمام آن‌چه مي‌توانم انجام بدهم٬ و خيال ندارم از سهمم بگذرم.

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

من هم با اعدام مخالفم. جنایات صدام به جای خود اما قتل اگر بد است، فرقی نمی کند که مقتول چه کسی باشد و قاتل چه کسی. به اعتقاد من «صدام» بودن مقتول، نمی تواند غیرانسانی بودن عمل قتل آگاهانه و عامدانه ی او را توجیه کند.ضمنا، در وبلاگ ها واکنش زیادی به این خبر ندیده ام. حداقل واکنشی که حاکی از مخالفت باشد. به قول فرناز، حواسمان هست که حقوق بشر را گزینشی اجرا نکنیم؟؟
این صفحه را که می بینم و کناره گرفتن متحدان سابق صدام و خوشحالی شان از حکم اعدامش را، بدجوری یاد سینوهه می افتم که به آزیرو - پادشاه سوریه- می گفت تو نه برای قتل ها و جنایت هایی که مرتکب شده ای، که برای این که شکست خورده ای محکوم به مرگی.

پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

خداحافظ

دستشو زده بود زير چونه‌ش و نگاهم مي‌کرد. من حرف مي‌زدم و حرف مي‌زدم و منطق‌هاي خودمو به هم مي‌بافتم - که از ديد اون آسمون ريسمون بودن همه!- و اون نگاهم مي‌کرد.
اولش خوشحال بود. هي نگاهم مي‌کرد و مي‌خنديد و شوخي مي‌کرد.
گفت تو هموني. يه ذره هم عوض نشدي.
گفت داشتم تصورت مي‌کردم که وقتي بياي حتما سردت شده و اين‌جوري تيك‌تيك داري مي‌لرزي.
من خيلي منطقي و خون‌سرد براش توضيح مي‌دادم که چرا نخواستمش و چرا هنوز نمي‌خوامش، و اون فقط دستشو زده بود زير چونه‌ش و با اون چشم‌هاي عجيب نگاهم مي‌کرد.
بارون مي‌اومد. کلي هواي خوشگل دوست‌داشتني اصل پاييزي. عين همون روزا که با هم از باغچه آبشار تا اشرفي رو پياده مي‌اومديم و من دلم مي‌خواست دستمو بگيره تا گرم بشم.
گفت از همين کله‌خربازيات خوشم مي‌آد. از همين غد و يه‌دنده بودنت.. هميشه فکر مي‌کردم زينب خيلي شبيه باباته اما الان مي‌بينم تو با وجود ظاهر آرومت خيلي کله‌شق‌تري.
گفت از کجا مي‌دونستي که من نمي‌خوام اون چيزي بشم که تو مي‌خواي؟ چرا به من حق انتخاب ندادي؟
دود سيگارو از پنجره مي‌دادم لاي قطره‌هاي گاه‌گاهي بارون.
گفت من با تو خوشبخت بودم. راحت و خوشحال و راضي. هيچ‌وقت به ضعف‌هات فکر نکردم. بودنت و خوبي‌هات و اين‌که دوستت دارم واسم کافي بود.
سردم شده‌بود. خودمو جمع کرده‌بودم و به رقص دود سيگار تو هوا نگاه مي‌کردم.
گفت مي‌خواستم بگم من دوستت دارم و مي‌خوام دوباره با هم باشيم، اما الان.. ظاهرا تو دلايلت خيلي محکمه.
گفت مرسي که اومدي.
گفت خداحافظ.

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

تولدانه!

تاريخ‌نويسان بنگارند و ثبت كنند!
هيجده نوزده سال پيش ( و حتي شايد بيست سال پيش!) در 8 مهر66 ( ساعت هم همين حدودها بود تقريبا) اليزه متولد شد،
و امسال در 8 مهر 85 اليزه براي اولين بار ( بدون احتساب سال‌هاي كودكي كه الكي خوش بوديم!) در روز تولدش شاكي و دپرس و بدبخت و بيچاره نيست و به كائنات و خدايان و والدينش براي متولد كرداندنش(!) فحش نمي‌دهد! و بلكم بسيــــــــاررر احساس خوشبختي نموده و شاد و خوشحال و خوشبخت بوده و ايام به كــــــــام و بر خر مراد ســــــــوار!
بدینوسیله از همه‌ي عوامل دخيل در اين حس خوشبختي سپاس‌گزاري نموده و مخصوصا يك تشكر گنده تقديم مي‌كنيم به موجود نازنين خيلي عزيزي كه بخش بزرگي از اين خوشبختي كذايي را مديون ايشان مي‌باشيم.
تاريخ نويسان ثبت كردند؟؟

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۵

«بي‌نيازها» خواستني‌ترند؟

پيش‌نوشت: به دلايل مختلف و ريشه‌دار من هيچ مهارتي در نوشتن و تحليل مسائل جدي ندارم، يا حداقل از فکر به حرف درآوردن‌شان برايم سخت است. اما اين مساله در زندگي‌ام آن‌قدر تاثيرگذار بوده که به خودم زحمت بدهم و تلاش کنم چيزي هرچند نصفه و نيمه درباره‌اش بنويسم هرچند همه‌اش هم توصيف احوال و احساسات خودم باشد. چه‌قدر خوب است اگر يکي که احتمالا عقلش بيشتر از من قد بدهد هم يك چيزکي در اين‌باره بنويسد که بيش‌تر به درد بخورد.

اولين باري که دليل دو کلمه‌اي بالا باعث شد ناخودآگاه خودم و نيازهايم و خواسته‌هايم را سانسور کنم به‌ياد نمي‌آورم. الزاما در رابطه‌اي با جنس مخالف هم نبوده‌است ( و نيست) چون بارها با دوستان دخترم نيز به اين نقطه رسيده‌ام که حس کنم بروز فلان خواسته‌ي مشخص در اين برهه زماني از من موجودي نيازمند و ضعيف تصوير مي‌کند و آدم‌ها کسي را که به آنها نياز داشته باشد، - اگر بهش ترحم نکنند- کم‌تر دوست دارند. اين موضوع اگرچه هميشه در زندگي‌ام وجود داشت اما ناخودآگاه بود تا روزي که در فيلم Closer به ديالوگ بين دن و آليس برخوردم. دن بعد از سه سال زندگي مشترك به آليس مي‌گويد که يك سال است عاشق آناست و با او رابطه دارد. بين سوال‌هاي آليس درباره رابطه دن و آنا، ديالوگ زير بين آن دو رد و بدل مي‌شود:

+ Is it because she's successful?
- No, it's because she doesn't need me.



اين را که شنيدم، انگار معماي بزرگي از زندگي‌ام و روابطم با دوستانم و بارها به مشکل برخوردنم در سال‌هاي اخير حل شد. در ناخودآگاه من، درست‌ يا غلط، دوستانم آدم‌هاي قوي و بي‌نياز را مي‌پسنديدند و من براي تامين نياز اصلي‌ام که دوست‌داشته‌شدن بود، بارها از نيازهاي فرعي گذشته بودم. اما آيا اين درست بود؟ آيا واقعا يك دختر آهنين قوي که هرگز به دوستانش يا علاقه‌ي آن‌ها يا هيچ چيز ديگري از سوي آدم‌ها نياز نداشت، از خود «من» با همه‌ي نيازهايش و آن‌چه مي‌خواست و آن‌چه حاضر بود در رابطه تقديم کند، دوست‌داشتني‌تر بود؟

بعد از فهميدن علت پنهان کردن نيازهايم در روابطم، سعي کردم بيشتر به ياد بياورم‌شان و تحليلشان کنم و بفهمم که چطور مي‌شد که سير اتفاقات به سکوت من در مورد خواسته‌هايم مي‌انجاميد و آيا واقعا نتيجه‌ي دلخواهم را مي‌گرفتم؟ در ذهن من اين تصور وجود داشت - و شايد هنوز هم دارد - که اگر کسي را دوست داشته باشم و او از اين دوست داشته شدن آگاه و مطمئن باشد،‌از دستش خواهم داد، چرا که ديگر انگيزه‌اي براي تلاش براي به‌دست آوردن دوستي و علاقه‌ي من ندارد، همين حالا هم اين‌ها را دارد و براي حفظشان هم احتياج به تلاش خاصي نيست. در ذهن من آدم‌ها مطلوب‌هايشان را تا زماني دوست داشتند که به دستشان نياورده بودند، و با به دست‌ آوردن چيزي، ديگر دوستش نداشتند و دلزده و سير دنبال مطلوب ديگري مي‌رفتند. در تصورات ناخودآگاه من اگر به دوستانم مي‌گفتم يا مي‌فهماندم که دوستشان دارم رابطه‌ام را در معرض خطر گذاشته‌بودم. هم‌چنين اين تصور نيز در من وجود داشت که حسي که نسبت به يك شخص ضعيف، درمانده و نيازمند در انسان ايجاد مي‌شود بيشتر ترحم و دلسوزي است تا دوست داشتن، حتي اگر اين شخص ضعيف دوستت باشد. بدون اين که بدانم فکر مي‌کردم يك تصوير قوي، مستقل و بي‌نياز از من که هرگز چيزي از دوستانش طلب نمي‌کند بسيار جذاب‌تر و دوست‌داشتني‌تر از من واقعي‌اي خواهد بود که مثل هر آدمي نيازهايي دارد و طبعا آنها را در دوستانش مي‌جويد. نياز به دوست‌داشته‌شدن در من از نيازهاي فرعي‌ام بسيار حياتي‌تر بود و درنتيجه آن‌ها را پنهان مي‌کردم تا به خيال خودم تصويرم دوست‌داشتني‌تر باشد. فهماندن اين‌که من دوستانم را دوست‌ دارم و دوستي‌شان را مي‌خواهم ، يا ابراز نياز به آنها - اعم از عاطفي و غير عاطفي،‌ چه نياز به شنيدن کلماتي محبت‌آميز يا گذراندن زماني با يکديگر باشد يا نياز به هر گونه کمك - تصوير آدمي ضعيف و مستاصل و محتاج از من مي‌ساخت که پيش‌تر و بيش‌تر از علاقه،‌ ترحم را در شخص مقابلم برمي‌انگيخت به جز نيازهاي عاطفي و غيرعاطفي که پنهانشان مي‌کردم، از ابراز علاقه به دوستانم نيز وحشت داشتم چون مي‌ترسيدم اين دوست‌داشتن و طلب دوستي متقابل به حساب ضعفم گذاشته شود و تصويري محتاج از من ارائه دهد ( حتما شنيده‌ايد که « بيچاره، بدجوري فلاني رو دوست داره». دوست داشتن يك نفر عموما تصور نياز به وي و در نتيجه «بيچاره، طفلي، حيووني» را نيز در ذهن القا مي‌کند) ضمنا مي‌ترسيدم دوستانم بين «نياز از روي دوست داشتن» و دوست‌ داشتن از روي نياز» تفاوتي قائل نشوند و برداشتي غلط از احساسات من داشته باشند ( مي‌شود در نوشته‌هاي آن موقعم انعکاس اين حس را ديد) در ذهنم «من» اي که به هيچ‌چيز احتياج نداشت در چشم دوستانم بسيار جذاب‌تر و خواستني‌تر بود،‌ چون در اين صورت اين «هيچ» شامل آن‌ها هم مي‌شد، آن‌ها هنوز علاقه‌ي من را کامل به‌دست نياورده بودند و در نتيجه براي به‌دست آوردنش تلاش مي‌کردند و از من سير و دلزده نمي‌شدند.

نتيجه‌اي که حاصل مي‌شد دختري بود پريشان که اگر مي‌خواست از دوستي خواهش کند تا چند ساعتي را با او بگذراند چون به مصاحبتش احتياج دارد، هزار مانع ذهني داشت که همان مصاحبت چندساعته را هم حرامش مي‌کرد. اگر شخص مقابل خودش نياز من را درك مي‌کرد و به آن جواب مي‌داد که هيچ وگرنه اين تصور و غرور من و هم‌چنين اين فکر که « اگر او خودش اين نياز را در من درك نمي‌کند يا نمي‌خواهد آن را به من بدهد، پس همان بهتر که موضوع کلا مسکوت بماند»،‌مانع مي‌شد که من خواسته‌هايم را بيان کنم و بخواهم. نتيجه رابطه‌اي بود که من براي حفظش از همه فاکتورهاي منطقي رابطه مي‌گذشتم تا صرفا خودش را حفظ کنم، و چيزي که در دستانم باقي مي‌ماند به هرچيزي شباهت داشت جز يك رابطه‌ي معمول دوستانه. نتيجه دوست‌داشته‌شدن فرضي ذهني از طرف دوستان بود،‌ بدون اين که اين دوست‌داشته‌شدن لذتي يا فايده‌اي براي من داشته باشد يا نياز عاطفي‌ام را پاسخ گويد. نتيجه روابطي بود که من به قيمت خودخوري و پنهان کردن خود حقيقي‌ام و خواسته‌هايم حفظ‌شان مي‌کردم بي‌آن که آرامش و امنيتي به من بدهند.

بعد از پي بردن به اين دور باطل، تلاش کردم کمي تعديلش کنم. تلاش کردم به خودم بقبولانم که «من» شامل نيازهايم هم مي‌شود، و اگر کسي من را دوست بدارد نيازها و توقعاتم را نيز - اگر دوست نداشته باشد - خواهد پذيرفت. سعي کردم به خودم بفهمانم که در رابطه بين طرفين نوعي بده‌بستان وجود دارد که اگر منصفانه و پاياپاي نباشد رابطه تخريب مي‌شود و اگر خواسته‌هاي من تامين نمي‌شوند، بايد آن‌ها را بخواهم ، و اين هيچ هم بد نيست چون اگر نخواهم‌شان به دليل تامين نشدن از آن شخص و آن رابطه دور خواهم شد و دوستش نخواهم داشت. ( فهميدن اين موضوع ساده برايم به قيمت دو سال تحمل کمبود و خودخوري و تامين نشدن و ويراني شخصيت و اعتماد به ‌نفس در يك رابطه‌ي عاشقانه و سپس ترك بي‌رحمانه و ناگهاني آن و سختيهاي بعدش تمام شد)

با وجود همه‌ي تلاش‌هايم هنوز آن تصور لعنتي در ذهن من باقي‌ست. هنوز کاملا نپذيرفته‌ام که اگر وقتي احتياج دارم با دوستي باشم به او بگويم که تنهايم نگذارد، در ذهنش تصوير رقت‌انگيز از من - که علاقه‌اش را به من کاهش دهد - ايجاد نمي‌شود و هم‌چنان دوستم خواهد داشت. هنوز نمي‌توانم با خيال آسوده از اين که دوستم را از دست نخواهم داد به او بگويم يا نشان دهم دوستش دارم ( هميشه گفته‌ام دوست دارم حيواني خانگي داشته‌باشم تا بدون ترس از اين‌که «پررو» شود با خيال راحت دوستش داشته‌باشم و قربان صدقه‌اش بروم) بدتر از همه آن که هنوز نمي‌دانم واقعا دارم درست عمل مي‌کنم، يا اين‌که حقيقتا ذات آدم بيش‌تر از دوست‌داشته‌شدن بي‌قيد و شرط، «دنبال آن دويدن» را مي‌خواهد و «بي‌نيازها ( و سنگ‌دل‌ها!) خواستني‌ترند»؟

* غير از قسمت‌هايي که مربوط به احساسات خودم باشد، بقيه اظهارنظرها کاملا شخصي‌اند و هيچ اصراري روي درست بودنشان ندارم. خيلي هم خوشحال مي‌شوم کمي توي سروکله‌ي هم بزنيم که بالاخره تکليف آن جمله لعنتي دوکلمه‌اي و درست يا غلط بودنش مشخص شود!

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

پاییزتون مبارک!
(راستی فکر می کنین اگه من الان اینجا می نوشتم Happy Autumn بعد یه اجنبی میومد می خوند درک می کرد؟)
* آقا یا خانم روپیا این ایمیله رو بزن دیگه بابا حوصله م سر رفت!
** ضمنا مزخرف هم وبلاگ خودتونه!

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

استفاده از وبلاگ به عنوان میل باکس

روپیای عزیز! شما یه ایمیل به من بزن تا من اون قضیه رو واست توضیح بدم و آدرس جایگزین رو هم بدم بهت. تازه اگه دوروز قبل سر زده بودی توضیحات لازمه رو نوشته بودم. حالا من منتظر ایمیلتم. وقتی بی نام و نشون زندگی می کنی همین می شه دیگه!!

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

چند وقت پيشا يه جايي طرفاي تجريش آگهي يه راهنمايي غيرانتفاعي پسرانه رو روي ديوار ديدم. نکته‌اي که خيلي توش جلب توجه مي‌کرد اين بود که با خط درشت نوشته‌بود که از ويژگيهاي اين مدرسه حفظ کل قرآن کريم توسط دانش آموز در طول دوره مي‌باشد.
حالا من از اون روز تا حالا دارم فکر مي‌کنم که يه آدم مگه خر گازش گرفته که خدا تومن پول بده بچه‌شو بفرسته يه جايي که نه تنها کيلو کيلو حفظيات سيستم آموزشي گل و بلبل خودمون، بلکه هزار کرور کلمه عربي سخت رو هم فرو کنن توي کله‌ش؟!
* ضمنا آقايون، يه فکري به حال خودتون بکنين!! گويا اين قضيه شکايت از رفتار نامناسب و مرگ ناگهاني شماها در مواقعي که لازمتون دارن خيلي عموميه!!

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

اين جنس مذکر هيچ کاربردي هم که نداشته باشه، آدم ماهي يك بار به طور منظمي(!) دلش مي‌خواد يکي از اين موجودات نزديکش باشه و نازشو بکشه و بهش توجه کنه!! حالا اين ماناي طفلك هرچي هم زور بزنه فايده نداره! نیایید حالا یقه‌مو بگیرید که خاك بر سر مرد ذلیل آنتی فمینیستت کنن که هیچ ربطی نداره. من این جوریم دیگه!
بعد اون‌وقت انقدر خوشم مياد که دقيقا توي اين مواقع همه‌ي آشنايان جنس مخالفم مي‌رن مي‌ميرن!
* احتمالا ملت الان تو دلشون مي‌گن که من آبرو بردم با اين آپديت کردنم و همون بهتر که آپديت نکنم. والا ما هم خيلي دوست داشتيم شرايطي پيش نمي‌اومد که به مزخرف گويي بيفتيم!!

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

فعالان جنبش زنان در تدارك كمبين «‌يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز»
نويسنده: گروه خبر زنستان
كمپين «‌يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز» يكشنبه 5 شهريور با برگزاري نشست «تاثير قوانين بر زندگي زنان» آغاز به كار مي كند.
اين كمپين كه در راستاي پيگيري قطعنامه تجمع 22 خرداد ، از سوي جمعي از فعالان جنبش زنان تدارك ديده شده است، تلاشي وسيع براي تغيير قوانين ناعادلانه و زن ستيز است و در نظر دارد با جمع آوري يك ميليون امضاء، فراگير بودن اين خواسته در لايه هاي مختلف جامعه را اعلام كند.کار رو در رو با زنان ایرانی در سطح گسترده، آگاهی از نیازها و مشکلات حقوقي آنها در زندگی روزمره و در نهایت افزایش آگاهی و حساسیت آنان در زمینه مسائل حقوقی و نابرابری های حقوقی زنان و مردان نيز از ديگر اهداف اين كمپين هستند كه از طريق ارتباط چهره به چهره براي جمع آوري امضاها دنبال مي‌شوند.
در اين نشست جمعي از وكلا، دانشگاهيان، هنرمندان و نويسندگان پيرامون ضرورت تغيير قوانين تبعيض آميز حوزه زنان سخن خواهند گفت و فعالان زن شركت كننده در كمپين، اين طرح را معرفي مي‌كنند.
اولين جلسه از سلسله نشست‌هاي «تاثير قوانين بر زندگي زنان» يكشنبه 5 شهريور از ساعت 17 الي 20 در سالن موسسه رعد به نشاني: شهرك غرب، فاز 2، خيابان هرمزان، خيابان پيروزان جنوبي، روبروي خيابان ششم برگزار مي‌شود.

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۵

۱ - اين فيلم لعنتي Irreversible نه تنها اسمش، که دیدن خودشم «بازگشت ناپذیر» ه . ديدنش همون و چرخيدن صحنه‌هاي مزخرف خشونت‌بار و تهوع‌آورش تا دوهفته و حروم شدن خواب بهت همون. تونل فوبيا هم مي‌گيره آدم ضمنا!!
۲ - آقا قالب وبلاگم از چشمم افتاد! امروز توي يکي از مغازه‌هاي مرکز خريد ونك اين عکسه که اين بغله رو زده بودن گنده توي مغازه، بغلشم نوشته بودن Bring Fashion Into Life ، زيرشم گنده نوشته بودن اردلان! ( عمه‌ته اردلان آخه!!)
هرکي مي‌خواد اين قالبو بياد ورداره ببره!
۳ - حالا از اونجا که ما داريم مي‌ريم مسافرت شما عوض اينکه اينجا وايسين برين اينجا رو بخونين آرشيوشم باز کنين همه رو بخونين حال کنين. بفرمايين برادر با شمام هستم!

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

مردم همه وسط پارك جمع شده بودند. بین همهمه و شلوغي صداي مردي از بلندگويي اعلام مي‌کرد که « به جرم شرارت و مزاحمت دستگير... براي عبرت سايرين.... وي را شناسايي کرده و چنانچه شکايتي داريد...» خوب که دقت مي‌کردي وسط مردم مي توانستي فاعل جمله‌هاي بالا را ببيني. سرش را يك خط در ميان تراشيده‌بودند و - انگار که به صليب کشيده باشندش - دستهايش را با طناب کشیده و به دو درخت بسته بودند. مثل گوسفندي که بخواهند ذبحش کنند. سرش را مثل شير متروگلدوين ماير مي‌چرخاند و ژستش جوري بود که انگار براي روز آزاديش و تمام اين آدمهايي که جمع شده‌اند و خفتش را نگاه مي‌کنند خط و نشان مي‌کشد.
چیز دیگری هم لازم است بگویم؟

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵

اين قرطي‌بازيها که اينجا مشاهده مي‌فرمائيد نتيجه دوساعت سروکله زدن من و اين خانوم با فوتوشاپ و فرانت پيج و کامپيوتر ذغالي من و ما دوتا با همديگه(!) مي‌باشد. قابل ذکر است که اين زحمت بي چشم‌داشت(!) ايشان براي اين‌جانب به قيمت يك ناهار به اين گندگي و مقادير متنابهي ميوه و خوردني و خدمات و سرويس از قبيل ميوه پوست کندن و تو دهن ايشان گذاشتن تمام شده است. الان هم مي‌خواهيم برويم ناهار بخوريم!‌گفتم که خيال نکنيد يك وقت اين خدمات دوستانه را ايشان بدون چشم‌داشت و بها و اين چيزها انجام مي‌دهد!
I Quit!!

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

مي دوني چي هست؟ مادر بزرگ من به اندام جنسي زن مي گفت «عيبي»! مادر من مي گفت «ناز»، "نازتو بپوشون، دخترم! نازشو آدم به کسي نشون نميده."
خواهر من يه ازدواج سنتي کرده. دختر او آمد خونه ما. يادمه، نمي دونم سر چي، گفت :"آدم بايد عيبي اش رو بپوشونه!"
گفتم :"دخترم، عيبي نيست! نازه. چرا عيبي؟"
يعني طوري ما رو بار آوردن که انگار ما اصلا عضو جنسي هستيم! و اسم اين عضو جنسي هم «عيبي» يه! عيب! خيلي عجيبه! گویا ما اصلا ناقص به دنيا آمديم و آنچه را هم که داريم، عيبه! همه امون هم نيمه ديوانه هستيم. آره، ديگه! به همين علت سوارمون ميشن. اما البته حالا خیلی چیزها داره عوض می شه، فتانه حاج سید جوادی که نویسنده خیلی پرفروشیه از عشق زن به مرد نوشته. ما یادمان هست که در زمان شاه چون فروغ فرخزاد برای مردی که دوست داشت شعر عاشقانه گفته بود آنقدر از طرف باصطلاح روشنفکرها فحش خورد که رسما روانی شد! اما الآن زنان زیادی مشغول بررسی رابطه زن و مرد هستند. چیزی که به راستی در حال تغییر است. اما متاسفانه "عمر مفيد" من یکی در دایره این گرفتاری ها از بین رفت.


بريد اين مصاحبه رو کامل بخونيد ( مرسی از تذکر نرگس برای لینک) اگر زن هستيد، حتما بخونيدش.
من شخصا با تمام وجود جسارت و صراحت بي‌نظير اين زن رو تحسين مي‌کنم.

پ.ن: دقت دارين من باز دارم علائم خلاقيت مردگي نشون مي‌دم از خودم؟