یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

بازداشت 25 نفر در کارگاه آموزشی کمپین یک میلیون امضاء در خرم آباد

يكشنبه25 شهریور 1386

کارگاه آموزش حقوق زن در خرم آباد با حمله پلیس، ضرب وشتم و بازداشت شرکت کنندگان و اعضای کمپین یک میلیون امضا متوقف شد. 25 شرکت کننده این کارگاه تا نیمی از شب در بازداشت بودند. رضا دولتشاه، بهمن آزادی و خسرو نسیم پور فعالان اجتماعی خرم آباد که مورد ضرب و شتم پلیس نیز قرار گرفته بودند همچنان در بازداشت بسر می برند و به رغم پیگری های دوستان و خانواده هایشان هیچ خبری از وضعیت و مکان بازداشت شان اعلام نشده است.جرم آنها برگزاری یک کارگاه آموزشی در خانه ای کوچک و با عده ای محدود است در مورد قوانین نابرابر همچون تعدد زوجات، شهادت، دیه نابرابر و.. یعنی همان مسائلی که برخی از مسئولان کشورمان هم گاه و بیگاه مطرح کرده اند.
آنچه می خوانید گزارش تکان دهنده ای است از رفتار خشونت آمیز ماموران نیروی انتظامی و امنیتی با فعالان جامعه مدنی:
پنجشنبه ساعت 6 صبح 21 شهریور ماه منصوره شجاعی، جلوه جواهری، زارا امجدیان و نفیسه آزاد از اعضای کمپین یک میلیون امضا برای برگزاری کارگاه حقوق زنان وارد خرم آباد شدند و در منزل میزبان، (رضا و مهتاب دولتشاه) که از فعالان اجتماعی خرم آباد و علاقه مندان به کمپین یک میلیون امضاست مقدمات برگزاری کارگاه را فراهم کردند.
روز اول به آشنایی با شهر و مردم منطقه و محله و تهیه لوازم و برنامه ریزی برای اجرای کارگاه با روش جدید سپری شد.
صبح جمعه کارگاه با کمی تاخیر آغاز شد. هنوز بخش معرفی کمپین و شرح تاریخچه جنبش زنان در ایران تمام نشده بود که حدود ساعت 11.40 دقیقه در به شدت کوبیده شد. وقتی بهمن آزادی همسر یکی از شرکت کنندگان در را به روی آنان باز کرد، 10 پلیس مسلح با لباس نظامی و شخصی و 3 پلیس زن با خشونت وارد خانه شدند و از همان آغاز، به وی حمله کرده و با قنداق تفنگ ولگد او را مورد ضرب وشتم قرار دادند. درمیان بهت و حیرت 25 شرکت کننده کارگاه، پلیس با خشونت و بی حرمتی به همه زنان ومردان حاضر که به آرامی و جدیت به مطالب کارگاه گوش سپرده بودند آنها را به دو اتاق راندند. در یک اتاق به خشن ترین شیوه زنان را برهنه کردند و تمام بدن آنها را مورد بازدید قراردادند و در اتاق دیگر مردان را. علاوه بر این، تمام وسایل شخصی صاحبخانه و میهمانان را به هم ریخته و تجسس کردند. همه این کارها با اهانت و توهین زیاد به شرکت کنندگان همراه بود.
پس از یک ساعت توهین و تجسس و ضرب وشتم و ضبط وسایل شخصی، تعداد زیادی دستبند آوردند. ابتدا به دست مردان دستبند زده و آنها را از خانه خارج کردند، با فریادهای اعتراض آمیز زارا امجدیان و حمایت بقیه اعضای کمپین، زنان از دستبند زدن امتناع کردند. شرکت کنندگان در کارگاه هنگام خروج از منزل درکمال تعجب با جمعیتی رو به رو شدند که پلیس به آنان گفته بود که این افراد به خاطر " راه انداختن بساط لهو و لعب" بازداشت شده اند!
مینی بوس های حامل بازداشت شدگان به سمت کلانتری خرم آباد و بازداشتگاه معتادان و قاچاقچیان به راه افتاد و سرنشینان خود را در آنجا پیاده کرد. بی احترامی و هتک حرمت و گاه تهدید به ضرب وشتم و دستبند و...غیره چاشنی این گرد هم آیی اجباری بود:« مردان را به جای دیگر بردند و ما را که 14 زن بودیم در راهروهای باریک و تاریک کلانتری مدتها بدون تکلیف نشاندند. بالاخره حاج آقای قاضی پرونده وارد شد و مواردی را یادآوری کرد از جمله " شما همان زن هایی هستید که می خواهند به جای یک شوهر 4 شوهر داشته باشند و...یا بیچاره زنان خرم آباد که شما می خواهید آنهارا آگاه کنید"»
زنان بازداشت شده را در دو سلول 3 متری به زور چپاندند. یکی از دختران جوان مبتلابه آسم حالش به شدت وخیم بود و وقتی درخواست پزشک می شد می گفتند" صبر کنید. الان کارتان تمام می شود" بالاخره ساعت 3 بعدازظهر عده ای با میز و صندلی آمدند و راهروهای تاریک وباریک را تبدیل به اتاقهای بازجویی کردند. زنان را دوتا دوتا از سلول های تنگ و کوچک صدا کرده و مورد بازجویی قرار می دادند: «آنها مطالبی راجع به بیوگرافی خودمان، کمپین، نحوه آشنایی مان با صاحبخانه سوال می کردند.»
پس از بازجویی، زنان را مجددا با مینی بوس و این بار با سرهای پایین به محل دیگری بردند:«مرتب تهدید می کردند مبادا بیرون را نگاه کنید. اگر سرتان را بالا ببرید حتما توسری محکمی می خورید!!» مکان بعدی مربوط به اداره اطلاعات بود. هر 14 نفر را در اتاقی بزرگ و روشن کنار هم نگهداشتند.
«تا ساعت 4.30 هیچ خبری نشد تا این که کم کم با اصرار خودمان و به در کوبیدن و صداکردن نگهبان ها، یکی یکی برای بازجویی مجدد رفتیم. پس از بازجویی از همه، به ویژه از زنان خرم آبادی می خواستند که تعهد دهند دیگر در جلسات غیر قانونی وبدون مجوز شرکت نکنند، و به اعتراض آنان که این جلسه اصلا غیر قانونی نیست توجه نمی کردند و می گفتند کارشان قانونی است. البته اعلام می کردند که طبق ماده 498 قانون جزا حتی اگر درخانه خودتان بخواهید جمع شوید باید مجوز داشته باشید. و ما هم مرتب متذکر می شدیم که اما طبق ماده 27 قانون اساسی حتی در خیابان هم می توان بدون مجوز به برگزاری جلسات مسالمت امیز و بدون حمل اسلحه اقدام کرد.
ادعا ی آقای قاضی در حالی است که ماده 498 قانون مجازات اسلامی، اشاره ای به تشکیل یک کارگاه آموزشی در منزل شخصی افراد نداشته و درباره تشکیل دسته ، جمعیت یا شعبه جمعیت است. براساس این ماده : «هر کس با هر مرامی، دسته جمعیت یا شعبه جمعیتی بیش از دو نفر در داخل یا خارج از کشور تحت هر اسم یا عنوانی تشکیل دهد که هدف آن بر هم زدن امنیت کشور باشد و محارب شناخته نشود به حبس از دو ماه تا ده سال محکوم می شود». از سوی دیگر آقای قاضی دوماده قانونی را با هم ترکیب کرده بود و مجازات تعیین شده در ماده 499 برای ماده 498 عنوان کرده است. آقای قاضی گفت :« طبق ماده 498 هر کسی با هر مرامی، دسته جمعیت یا شعبه جمعیتی بیش از دو نفر در داخل یا خارج از کشور تحت هر اسم و عنوانی تشکیل دهد از سه ماه تا پنج سال حبس دارد اگر که مجوز نداشته باشد!» البته قاضی محترم در واقع قانون دیگری را اختراع کرده بودند.
آخرین سکانس این برنامه برگزاری شوی اعتراف ... بود «همه زنان را در اتاقی نشاندند و عده ای با دوربین فیلمبرداری وعکاسی داخل اتاق شدند و آقای قاضی که فرد معممی از اهالی اصفهان بود و همچنان معتقدبود که هدف ما اختیار کردن 4 شوهر برای خومان ویک زن برای همسرانمان است ، پس از آنکه ما را به عنوان فریب خوردگان کمپین و فریب خوردگان آقای دولتشاه نصیحت کرد، از همه دعوت کرد که به سخنان رضا دولتشاه گوش دهیم. بعد دو مامور رضا دولتشاه را که با چشمان متورم و قرمز و پاهای لرزان شباهتی به آقای دولتشاه که ما روز گذشته با او آشنا شده بودیم نداشت، آوردند. روی صندلی نشست و گفت از اینکه اعضای کمپین را به خانه اش دعوت کرده است و این مشکلات به وجود آمد عذر می خواهد. اما بازجو (در حالی که تفتیش عقاید امری غیر قانونی است)، مرتب پافشاری می کرد که خودت را کامل معرفی کن و بگو که چه کسی هستی و چه طرز فکری داری و....سرانجام رضا با لحن آرام و مهربانش که تنها نشان َآشنای رضا دولتشاه دیروزی بود گفت:« من رضا دولتشاه هستم و پیگیر مطالبات صنفی کارگران و زحمتکشان».

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

می‌دونم من خفه کردم با این تیترهای بیضوی(!) ایسنا شما رو، ولی به خاطر دل من این یکی رو هم تحمل کنید!
جدا ً آخه این جمله اون‌قدر مهمه که توی تیتر بیاد با این وضع؟!:((

دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶

امروز بنده توسط منفورترین و لجن‌ترین مقام قضایی که به فکرتون می‌رسه ارشاد حجابی شدم (آخه به اندازه‌ي کافی دلیل برای تنفر ازش نداشتم!!) مردک هیز بدچشم توی یه جلسه‌ی سوپر رسمی اون‌قدر از اول تا آخر به من خیره شد تا یه لحظه روسری من شل بشه و اون از دور اشاره کنه که حجاب و فلان و برینه توی روز و اعصاب من! خوب آدم دیوث (چه فحش آرام‌بخشیه به خدا!) تو اومدی این‌جا به یه هدفی، سرت به کار خودت باشه،‌ مگه مجبوری اون‌قدر به من زل بزنی تا بالاخره یه چیزی پیدا کنی؟! بر پدر پدر جد فلان فلان شده‌ات که تو رو پس انداخت. و تو روح اون مملکتی که امثال توی عقده‌ای مریض شکنجه‌گر روانی به مقام می‌رسن.

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

Bug In The Bright Days!

بعد از مدت‌های مدید شنگولی و خوش‌حالی الکی و خوش‌بینی افراطی، بالاخره بادم خالی شده‌است. این روزها مدام خوداگاه و ناخودآگاه در استرس هستم. عین تابستان امسال‌ام که اگر خوش‌گذرانی و تفریحی هم تویش بود از نوع بسیار خستگی‌آور و دهن سرویس‌کن بود، حالا خوش‌گذرانی‌ها و لحظات خوبم هم پر از استرس و نگرانی هستند. نگرانی از دیدن خودم از بالا، از تند و تندتر شدن روند سقوط ارزش‌هایم. روندی که از سه چهارسال پیش شروع شد و از من سنتی محافظه‌کار ترسوی به عقاید قدیمی چسبیده، دختر وحشی و یاغی و خودمحور امروز را ساخت. همیشه ازش راضی بوده‌ام، اما کم‌کمک آن‌قدر روندش تند شده که می‌ترساندم. ترس از این‌که دور ریختن این ارزش‌ها (که صدالبته از دست من خارج است) نه‌تنها آرامش‌ام را بیش‌تر نکند، بل‌که زمین سفت زیرپایم را ازم بگیرد و روندش هم برگشت‌ناپذیر باشد. این روزها نشسته‌ام و خودم را نگاه می‌کنم که روزبه‌روز از آن‌چه قبلن خیال می‌کردم هست فاصله می‌گیرد.
کم‌کم مغزم دارد زیر بار این همه آنالیز و تجزیه تحلیل و محاسبه و خوددرگیری می‌پکد. آدم‌ها، روابط، عکس‌العمل‌های انسانی، عقده‌ها و گره‌های فروخورده و پنهان شخصیتی، .... های آدم‌ها! چه‌قدر پیچیده‌اید. چه‌قدر پیچیده‌ایم! زندگی آیا راحت‌تر (و البته کم‌لذت‌تر) نمی‌بود اگر همه‌مان نومولیت‌هایی بودیم، پنهان در عمق صدف‌های لابیرنتی‌مان، بدون هیچ نیاز و ارتباطی با بقیه؟

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

خانم‌ها و آقایون محترم
توجه داشته‌باشید که موقع هدیه دادن، باید سلیقه و علاقه و میل و خلاصه خواست شخص هدیه‌گیرنده رو در انتخاب هدیه لحاظ کنید، نه این که طبق سلایق و دغدغه‌های خودتون یه چیزی رو که احتمال می‌دید یا می‌دونید طرف خوشش نمی‌آد بردارید بدید بهش، توقع تشکر و خوش‌حال شدنش رو هم داشته‌باشید. به این حرکت می‌گن زورچپون کردن سلیقه‌ی خودتون به طرف و اون رو به هیچ جاتون نگرفتن.
یه نفر هم بیاد در همین راستا حالی خانواده‌ی محترم من بکنه، که این‌که برمی‌دارن به من گردن‌بند طلای زرد و کفش پاشنه‌بلند جینگولی و ساعت خیلی زنونه‌ي نگین‌دار(!) کادو می‌دن با این استدلال که می‌دونم دوست نداری ولی لازمت می‌شه، دقیقن عین این می‌مونه که من بردارم بهشون مثلن فرهنگ نظریات فمینیستی کادو بدم با این استدلال که می‌دونم دوست ندارین ولی هر زنی لازمه اینا رو بدونه! بله گور پدر معنویات، بنده خیلی هم ناراحت هستم از این که این‌ها سلیقه‌ي منو به رسمیت نمی‌شناسن و کادوهای موردعلاقه‌ي منو به‌ام نمی‌دن!
کسی نمی‌دونه با قیافه‌ی عقب‌مونده‌ی این لینک‌دونی من چی‌کار می‌شه کرد؟ سلمونی اینا نمی‌شه بردش؟

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

Unfaithful؟؟

چه‌طور می‌شه به یک زن* گفت بمیر؟ چه‌طور می‌شه ازش خواست احساسش رو سرکوب کنه؟ چه‌طور می‌شه به‌اش گفت تمام خواهش‌ها و عواطف و نیازهای انسانی و زنانه‌اش رو ندیده بگیره و مثل مجسمه به زندگی‌ای که حالش رو به‌هم می‌زنه ادامه بده؟ چه‌طور می‌شه از یک زن خواست سنگ بشه؟
زنی که فقط 27 سالشه، جوون و شادابه، باهوش و زیبا و احساساتی و ساده و دوست‌داشتنی. زنی که با تمام دل‌ربایی و محبوبیت و خواستگارها و عشاق فراوون، توی یه اشتباه وحشت‌ناک با آدمی ازدواج کرده که هیچ سنخیتی باهاش نداره: یه مرد عوضی و موذی و آزارگر، تا دلت بخواد ظاهرفریب و زبون‌باز و غلط‌ ‌انداز، و به‌شدت cheap و سطح‌پایین، که به ده درصد خواسته‌هاش‌ هم جواب نمی‌ده. و بدتر از اون، خود زن رو هم سعی می‌کنه بکشه پایین و هم‌سطح خودش کنه. زنی که اشتباه وحشت‌ناک دوم رو هم کرده و بلافاصله بعد عروسی بچه‌دار شده و الان یه بچه‌ مونده روی دستش با شوهر فوق‌الذکر و یه زندگی به‌هم ریخته که علی‌رغم ظاهر معمولی و موفقش فقط افسردگی و پس‌رفت براش داره.
امشب وقتی برام از پسری که تازه باهاش آشنا شده -و وابستگی عاطفی‌شون و رابطه‌ي بسیار عاشقانه‌ای که هیچ‌وقت شوهرش به‌اش نداده - می‌گفت، تمام وقت به این فکر می‌کردم که این برق نگاه، این شوق صدا؛ این خوش‌حالی و شور و هیجان‌اش رو -که مثل زمان دختری‌اش کرده‌بودش- چقـــــــــدر وقته که ندیده‌ام. ندیده‌ام که این‌طور هیجان‌زده و مثبت و خوب باشه. صدای بلند خنده‌اش رو خیلی خیلی وقت می‌شد نشنیده‌بودم. درست مثل دختربچه‌ها شده‌بود وقتی از یادآوری بوسه‌های پسر سرخ می‌شد ...
اون می‌گفت و خوش‌حال‌تر و هیجان‌زده‌تر می‌شد و من افسرده‌تر و غصه‌دارتر. گفتم تمومش کن. برای هیچ‌کدومتون عاقبت خوبی نداره. شوهرت می‌فهمه و دودمان جفتتونو به‌باد می‌ده. بچه داری، با بچه‌ات چی‌کار می‌خوای بکنی؟ ... و همون موقع دهنم رو بستم چون فکر می‌کردم خوب، تموم‌اش هم بکنه، بعدش چی؟‌ یعنی باید تا آخر عمرش با این آدم بمونه و حسرت یه ذره خوش‌بختی رو به‌دلش بکشه؟ چی‌کار می‌تونه بکنه؟ چنین مردی چه‌طور ممکنه که راضی بشه طلاقش بده؟ اصلا گیرم طلاق بگیره، چه‌طور می‌تونه بچه‌‌ای که عاشقش هست رو از دست بده؟ با پدری که هیچ‌وقت از دختر مطلقه‌اش حمایت نمی‌کنه؟ با جامعه‌ای که زن مطلقه رو مهره‌ي سوراخ می‌بینه؟ چه چاره‌ای داره جز همه‌ي عمر سوختن و ساختن، و چه دریچه‌ی امیدی غیر از این رابطه‌ی ممنوع؟ حالا مگه می‌شه به این راحتی از کنار گود دهنمونو باز کنیم و دم از خیانت و وفاداری و حیا و خانواده و غیره بزنیم و ازش بخواهیم این یه دریچه رو هم ببنده؟
اگر اشتباه اول و دوم رو نکرده‌بود، اگر این‌جا ایران نبود، اگر می‌تونست طلاق بگیره و با بچه‌اش زندگی کنه، اگر، اگر، اگر...

* خواهش‌مندم هیچ احمقی نیاد بگه "شما جنده‌ها همش دنبال همینین که زن شوهردار بره کثافت‌کاری کنه" و "اگه مرد زن‌دار می‌رفت این‌کارو می‌کرد جرش می‌دادین" که خیلی عصبانی می‌شم، یه ذره شعور کفایت می‌کنه که جلبک هم بفهمه این‌جا منظورم فقط زن نیست؛ انسانی هست که توی تعهدات اشتباه خودش گیر کرده و در عین حال توان پای‌بندی بهشون رو هم نداره. اگر مردی هم در این شرایط می‌اومد و با من حرف می‌زد من دقیقا همین احساسات رو داشتم.

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

خیلی مچکرم از لینک‌های دانلود آهنگ لالایی محبوبم. عجالتا همین‌جوری گوشش می‌دهم، چون برای خواب به لالایی احتیاج ندارم و همیشه آن‌قدر خسته‌ام که در هر گوشه‌ای که بتوانم بخش تحتانی وجودم را پهن کنم سه ثانیه‌ای خوابم می‌برد، اما به هر حال خیالم راحت است که هر وقت خوابم نبرد، درمانش هست!‌:D
ابراهیم نبوی را همیشه دوست داشته‌ام، خیلی زیاد. از 10-11 سالگی (شاید هم 12!) یادم هست که شب‌ها روزنامه‌هایی که پدرم می‌آورد را فقط به عشق ستون طنز نبوی زیر و رو می‌کردم. الان هم فارغ از همه جهت‌گیری های جزئی و منش سیاسی و غیره، هنوز هم نبوغ ادبی و هنری‌اش را تحسین می‌کنم. نبوی قطعا از برجسته‌ترین طنزنویسان تاریخ ایران است و مغز خلاق و مبتکر و اتومات طنزگویش، همیشه من یکی را شگفت‌زده کرده‌است.
نبوی اما فقط طنز ننوشته‌است، گاه چیزهایی هم نوشته، همان‌قدر که طنزش شیرین است، تلخ. سالن 6 ، خاطرات چندماه زندان‌اش پر از این تلخی‌هاست، به‌ویژه خاطره‌هایی که گاه‌گاه از زندانیان نقل کرده‌است. این وسط، این خاطره از آن‌هایی بود که بالاخص در ذهن من مانده‌بود. تلخ، عذاب‌آور و گریزناپذیر.

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

الیزه کودک می‌شود!

محمدرضا فروتن در راديو قصه مى گويد

هوووم ... چه خبر خوبی برای منی که فقط به عشق شنیدن صدای فروتن حاضرم مزخرف‌ترین فیلم‌هایش را هم ببینم! که همیشه عاشق صدای مخملی و لطیف و نوازش‌گر این آدم بوده‌ام. با آن اندکی لرزش ته صدایش که این خصیصه را در صدای هر آدمی (جز خودم که شدیدا دارمش!) می‌پرستم ...
آن قصه‌های ساعت 9 شب رادیوی بچگی‌هایمان را یادتان هست؟ آن صدای بی نهایت دوست‌داشتنی که اصولا محتوای قصه‌ها را بی‌اهمیت می‌کرد؟ و آن آواز محشر آخرش را که من ازش فقط قورباغه لالا را یادم هست! (کسی دارد این آواز را؟)‌ از اول مهر دوباره مثل 9 سالگی‌ام هر شب رادیو را در تخت‌خواب دست خواهم‌گرفت...

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

هودر خفه می‌کنیم؟!

علی‌رغم مخالفتم با نظرات حسین درخشان به خصوص این اواخر، و درفشانی‌هایش در مورد جنبش زنان، از تعطیلی اجباری وبلاگش حس خوبی ندارم. نمی‌توانم از خفه‌شدن صدای منتقد و مخالف، حتی از نوع اتهام‌زن و مشکل‌سازش خوش‌حال باشم، به‌ویژه که این مخالف کسی باشد که بسیاری از ما، آزادی بیان و رسانه‌ی وبلاگ را از کانال او شناختیم. سکوت وبلاگستان در برابر این مساله، کاملا حاکی از رضایت و شراکت معنوی است. البته منظورم این نیست که افراد باید در اتهام زدن و انگ چسباندن و دردسر ساختن برای هم مجاز باشند (بنده بدون هیچ‌گونه عذاب وجدان و ناراحتی از تعطیلی و خفه شدن کیهان به شدت استقبال خواهم کرد) اما حسین درخشان عجالتا هنوز کیهان نشده‌است، اگرچه آن ره که می‌رفت به همان کیهان هم ختم می‌شد.
ضمنا تفاوتی هم هست: در بیش‌تر موارد افشاگری(!) همان اندازه که درخشان برای انتقاد و مخالفت و انگ زدن و غیره فضا داشت، سایرین هم برای رد کردن حرف‌های او فضا داشتند. و البته در برخی موارد هم مانند حرف‌هایش در مورد هاله اسفندیاری، جدا کفرم را در می‌آورد که به آدمی که دستش از همه جا کوتاه است و نمی‌تواند اتهامات او را رد کند یا از خودش دفاع کند، حمله می‌کند.
ضمنا اعتراف می‌کنم این که صدای خفه‌شده در حال حاضر حسین درخشان و «پدر وبلاگ‌نویسی ایران» است هم مساله را برایم بیش‌تر مهم می‌کند. خود من در اولین پست اولین وبلاگم نوشته‌ام که خدا پدر ایشان را بیامرزد که راهی یاد آدم می‌دهد که بتواند حرف بزند، چون آدم اگر حرف نزند خفه می‌شود. الان حس خوبی ندارم که این راه، برای خود آن آدم بسته شده. ممکن است خفه شود!
بنده شخصا ترجیح می‌دهم درخشان و هر آدم دیگری که هنوز کیهان نشده‌است؛ فضای خودش را برای حرف زدن داشته‌باشد و مخالفین هم بتوانند متقابلا حرف‌هایش را رد کنند، تا این که از بیخ و بن خفه شود و صدایش قطع. یادمان نرود که دموکراسی در شنیدن صدای مخالف (ولو بحران‌زا) است،‌ نه در قطع بی‌ْسروصدا‌ی آن.

* تا حالا فکر کردین یه روسپی اگه عاشق بشه تکلیفش چیه؟‌
این داستان - و این یکی - را بسیار دوست داشتم.

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

این روزها به قول آقای رئیس‌جمهور عزیزمان تقریبا مطلقا روزهای خوبی‌اند، به عبارت بهتر من در حال خوبی به سر می‌برم. از اول صبح خندان و شنگول و رقصان عین این بچه‌مدرسه‌ای‌ها که ذوق مدرسه را دارند، یا عین راه رفتن و قیافه‌ي محشر مگ رایان در You've got mail در خیابان راه می‌افتم و می‌آیم سر کار، کمی وب‌گردی و یک status شنگولک در جی‌میل، اگرچه از این قسمت به بعد دیگر اوضاع خراب می‌شود و یکی توی سر خودم و چشم‌های خواب‌آلود نیم‌بسته‌ام می‌زنم و یکی توی سر آرشیوهای مزخرف خبرگزاری‌ها و بقیه‌ی کارهایم. اصولا هم مقداری حال همه را به هم زده‌ام با این خوش‌بینی و مثبت بودن و شنگولی افراطی، که چپ و راست هر روز بگویم "چه روز خوبی!" و حتی "let's make it a good day even if it's not!" تازه از این هم بدتر، مدام به این فکر کنم که آقای خدا چقدر آدم خوب و مهربانی است و دنیا چه بر وفق مراد،‌ که من سالم و سیر و پوشیده و باسواد و در آغوش گرم(!) خانواده‌ي هرچند مزخرفم هستم وقتی کاملا به سادگی ممکن بود یک یتیم آفریقایی ایدزی گرسنه‌ي برهنه باشم. البته ضمنا ممکن هم بود وضعم از این هم خیلی بهتر باشد و نیست، ولی اصولا معتقدم آدم به‌تر است بیش‌تر به آن احتمالی فکر کند که باعث خوشحالی و شکرگزاری‌اش می‌شود! مگر مرض دارد؟!
تنها مشکلم سرشلوغی روزافزون و خیلی عجیبم است، که مثلا همین هفته بدون این‌که خودم خیلی دستی در قضیه داشته‌باشم و قبل از این که بفهمم چی‌شد، اتومات امشب تا 4شنبه شب‌ام تا دیروقت پرشده‌است! و یک‌عالمه دوستانی دارم که تا تابستان تمام نشده باید ببینمشان اما شب‌ها قبل از این‌که یادم بیاید بهشان زنگ بزنم از هوش می‌روم. از همین تریبون هم به گروه وبلاگ‌خوانشان پیغام می‌دهم که بابا خودتان هم یک سراغی بگیرید آخر بی‌مصرف‌ها!
خلاصه که این روزها بنده به شدت خوش‌اخلاق و خوش‌حال و مثبت هستم، تاریخ‌نویسان بنگارند و ثبت کنند، باشد که در همین حال خجسته باقی بمانیم، با اندک bug ای آن وسط‌ها که خوش‌بختی و خوش‌حالی برایمان عادت نشود و قدرش را بدانیم.
تاریخ‌نویسان ثبت کردند؟؟

پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶

تحقیقات در مورد علت مرگ مرد هیجان‌زده!

آقا من اعتراض دارم! این چه وضع تیترنویسی یکی از خبرگزاری‌های مهم کشور است؟! با این همه دبدبه و کبکبه آخر یکی به من بگوید مثلا این چه تیتری است :
فرض که شما بتوانید جلوی خنده‌تان را از خواندن این تیتر بگیرید، آیا اصولا به ذهنتان می‌رسد که خبرذیل این تیتر در مورد تکذیب آقای زواره‌ای در مورد بیماری جدی‌اش است و ابراز سلامتی می‌کند و ضمنا می‌گوید که کسالتش به نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری ربطی ندارد؟! بیش‌تر به نظر می‌آید ایشان در دفتر ایسنا قرار مصاحبه داشته و گفته من تا نیم ساعت دیگر مرخص می شوم و سوالاتتان را بپرسید، چون فردا هم در زمین تنیس هستم و وقت ندارم!! و لطفا از این موضوع سوءاستفاده‌ي سیاسی نکنید طبیعی است که یک آدم تنیس بازی کند!
حالا خنده‌دار است ولی کافی‌ست بخواهید دنبال مضمون خاصی در اخبار بگردید، محال است از روی تیتر خبر بتوانید حدس بزنید مضمون موردنظر شما در این خبر هست یا نه. آن‌وقت است که مثل الان من گریه‌تان می‌گیرد!
بنده‌ای که هیچ از روزنامه‌نگاری سر در نمی‌آورم هم ضایع بودن این تیترها را می‌فهمم. یعنی واقعا یک نفر در دستگاه عریض و طویل ایسنا نیست که به این موضوع فکر کند آخر؟!
* عنوان مطلب یکی دیگر از تیترهای شاهکار ایسناست.

چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶

والدین پسر شجاع!!

من تصور نمی‌کردم فهم این موضوع خیلی سخت باشه، که وقتی سردبیر یا مدیر مسئول یا هر مقام مسئولی در یک روزنامه‌ی رسمی باشی (و نه یک وبلاگ!) نتونی عملا حرفی علیه سیاست‌های اخلاقی حاکم بر رژیم بزنی. واقعا چه انتظاری دارید؟! که مثلا مدیرمسئول شرق بیاد بگه بله ما می‌دونستیم این خانم فلان سابقه رو داره ولی زندگی خصوصی افراد به خودشون مربوطه و دموکراسی و حریم خصوصی و اینا؟! یا این که بگه نخیر ما نمی‌دونستیم به ما هم هیچ ربطی نداره که بدونیم؟! که بعدش بتونن عملا به جرم ترویج آگاهانه‌ی فساد اخلاقی پدرشو دربیارن؟ یعنی واقعا که این انتظار رو نداشتید دوستان؟؟! این چیزا رو من و شما قبول داریم نه جناب قاضی مرتضوی و اعوان و انصارش! جدا چطوریه که چشم‌هاتون ابراز بی‌علاقگی فلان وبلاگ‌نویس‌های درپیت(!) رو به ساقی قهرمان می‌بینه و پیف پیف می‌کنین ، ولی کیهان به اون گندگی رو اون بغل که پشت سر هم پرونده می‌سازه و حرف در می‌آره و حرفاشم طابق‌النعل بالنعل اتهام می‌شن می‌خورن توی سر ملت و می‌کشنشون دادگاه رو نمی‌بینه؟؟!
بنده کاملا قبول دارم که شخصیت و اشعار و سبک کار و زندگی ساقی قهرمان این‌جا اصلا موضوع بحث نیست و هرجوری می‌خواد باشه به ما و این قضیه مربوط نیست و اساسا توقیف شرق مسئولیتی به گردن ایشون نمیاره، اما مردم که احیانا می‌تونن نظر شخصی بدن؟! خود من از یه داستانش خوشم اومد و مثلا خانوم ایکس خوشش نیومده، همون‌قدر که من و صدنفر دیگه که این چند روزه قربون صدقه‌اش رفتن حق ابراز عقیده دارن، خانوم ایکس هم احتمالا حق داره دیگه؟! حالا این وسط چه ربطی داره که یقه‌ی مردمو می‌گیرین که تو داری اونو محکوم می‌کنی؟
هیچ کاری آسون‌تر از بغل گود نشستن و داد شجاعت دادن و از ترسویی دیگران ابراز انزجار کردن نیست، مخصوصا وقتی وبلاگ‌نویس باشی و مسئولیت رسمی مثل سردبیر روزنامه نداشته‌باشی در برابر حرفات. البته من جدا به این‌همه شهامت و شجاعت و جسارت جوون‌های این مرزوبوم افتخار می‌کنم، فقط کاش جناب پروردگار یه جفت چشم واقع‌بین و بدون تعصب هم عطا کرده‌بود.
* این یک نوشته‌ي کاملا عصبانی و شدید اللحن و نظر شخصی بنده هست توی وبلاگ شخصیم. کامنتمم می‌بندم چون حوصله بحث با کسی رو ندارم. اصلا فایده‌ش چیه؟!

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

صبحم با وجود یک پدر کله‌شق دخالت‌گر بداخلاق بی‌منطق خیلی خوب شروع نشد و از خانه که بیرون آمدم زیر لب غر زدم چه روز گندی، اما با خواندن این خبر -که حقیقتا اولین خبر خوب بعد از روزهاست- اعصاب‌خردی صبح کاملا جبران و فراموش شد. دقیقا دیشب داشتم فکر می‌کردم که نگرانی برای وضعیت امیر دیگر دارد طاقت‌فرسا می‌شود. بی‌نهایت خوش‌حالم که بالاخره بیرون می‌آید.
هوووممم... چه روز خوبی!

دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۶

تمام این دو سه روز و به‌خصوص از دیشب تا حالا کنار تمام سایر بدبختی‌های اجتماعی، فکرم مشغول مصطفی کرمی بوده. خیلی خوش‌حالم که دیشب تمام برنامه‌ي تلویزیونی‌ای که درباره‌اش پخش شد را ندیدم چون همان یکی دو دقیقه‌ تصویرش با چشم‌های بسته و اشک‌آلود و صدای بغض‌دار، و ناله‌های پردردش از دیشب تا به‌حال هنوز عذابم می‌دهد. مدام در این فکرم که چه ظلم وحشتناک و درد عظیمی است که پسر جوانی در 26 سالگی، به خاطر سهل‌انگاری و سنگ‌دلی عده‌ای برای ساختن یک فیلم، این‌طور اعضای بدنش را از دست بدهد و درد بکشد. و واقعا نمی‌فهمم، مسئولان بیمارستانی و پزشکی که بر خلاف تمام موازین انسانی، به خاطر مقداری پول (گیرم مقدار زیادی) درمان یک انسان را متوقف می‌کنند و اجازه می‌دهند درد بکشد، یا ضمن درمان فشار روحی عظیمی بر او وارد می‌کنند، چه‌طور می‌توانند شب راحت و با وجدان آسوده بخوابند؟ و اصلا سوال اساسی‌تر، بنده چرا پول‌دار نیستم؟؟!‌ و آن‌ جماعت محترمی که هستند چرا کمک نمی‌کنند وقتی این پول‌ها برایشان چیزی نیست ولی می‌تواند یک پسر جوان را از درد و معلول‌شدن نجات دهد؟ و اصولا مهم‌ترین سوال، از آن‌جا که بنده هنوز به وجود موجود محترمی به‌نام خدا معتقدم، ایشان این وسط به قول امیر زندانی‌مان، حرکت بدون توپ دارند؟؟!
امیدوارم این خبر راست باشد و عملی شود و هزینه‌ی درمان مصطفی کرمی تامین. اگرچه به نظر بعید می‌آید این آقا و ابواب و اصحابش به دردی بخورند و گره‌ از کاری باز کنند. فکر می‌کنم به‌هرحال کمک مالی به شماره حسابش (210384448 كد 318 بانك تجارت شعبه مهر ، به نام مصطفي كرمي) هم‌چنان مفید خواهد بود چون اعضای مصنوعی مورد نیاز و دوران نقاهت هم حداقل 60-70 میلیون هزینه بر می‌دارد. سوال اساسی دوم را تکرار می‌کنم که چرا من پول‌دار نیستم؟؟!

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶


۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت طلب مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

مرده شورش ببرند. به یاد نمی آورم در این 10 سال اخیر اوضاع از این آشفته تر و تلخ تر و گندتر بوده باشد. همیشه هم شکر خدا حداکثر کاری که از دست ما بر می آید کپی پیست کردن لینک هاست. می شود محض نمونه، یکی، فقط یک خبر خوب هم بدهید؟

دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶

چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶

دست خورشید خانوم نازنین درد نکند که با این نوشته اش الحق دل من یکی را که چند روز بود مثل اسفند روی آتش از دری وری های اخیر این آقا جز می زدم خنک کرد. بروید بخوانید.

چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶

گور پدر انسانيت!

گرچه من اين روزها و اين ماه‌ها به شدت با خودم و وبلاگ‌نويسي و اصولا نوشتن قهر کرده‌ام و گرچه الان براي نوشتن از برخوردهاي مهرآميز پليس با اراذل و اوباش دير شده‌است٬ اما نکته‌اي هست که دوست دارم بگويم. بحث‌هاي انساني و حقوق بشري در اين مورد به قدر کافي مطرح شده‌است و ملت عزيز متمدن‌مان جواب‌هاي جالبي داده‌اند. کامنت‌هاي اين پست پرستو را بخوانيد که بي‌نهايت ترس‌آور و خشن است و گويا عقيده عمومي بر اين است که «حق‌شان بوده٬‌ تا آدم بشوند و ديگر به مال و ناموس مردم دست‌درازي نکنند» و حتي يکي از دوستان لطف کرده و در کمال انسانیت و محبت براي پرستو آرزو کرده که از طرف آقايي از همين دسته (گويا موسوم به علي دالتون يا چنين چيزهايي!) مورد تجاوز قرار بگيرد تا حرف دهنش را بفهمد و ديگر از اين تزهاي روشن‌فکري حقوق بشري ندهد!! جدا از اين که من مرده‌ي اين همه تمدن و انسان‌دوستي و ملاطفت هم‌ميهنان عزيزمان هستم٬ از آن‌جا که خير سرمان قرار است بعدها جوجه حقوق‌دان بشويم!٬ مي‌خواهم بگويم دوستان٬ چه شما خوشتان بيايد و چه بدتان٬ و نظر محترم شما هرچه باشد و هرچه گلويتان را پاره کنيد که «حق‌شان است تا عبرت بگيرند» روي‌کرد حقوق کيفري٬ امروز چنين نيست. احتمالا چهارنفر گنده‌تر و فهيم‌تر از شماها ( بدبخت علوم انساني که هر بي‌سوادي در موردش کارشناس مي‌شود!) نشسته‌اند و تحولات روي‌کردهاي حقوقي در طول تاريخ و نتايج و مزايا و معايب همه‌شان را بررسي کرده‌اند٬ و روند حقوق کيفري هم به شيوه‌ي خود اصلاح‌گري به اين نقطه رسيده‌است٬ که حقوق کيفري ِ انتقام‌محور و مجازات‌محور و ترذيلي٬ جواب نمي‌دهد. جدا از بحث انسانيت و حقوق بشر و عواطف٬ دار زدن و دست بريدن و آفتابه به گردن انداختن و با باتوم سياه و کبود کردن٬ نتيجه نمي‌دهد. مجرم٬ محصول همين جامعه است. کينه و بغض و پرخاش‌گري و رفتار ضد اجتماعي او را همين اجتماع ساخته‌است. حال اين مجازات‌ها و اين خشونت‌ها٬ تنها خشونت بيش‌تر را به او مي‌آموزد. تنها بغض و کينه و نفرت او را بيش‌تر مي‌کند و از او بمبي ساعتي مي‌سازد که به محض آزادي از زندان و يافتن فضا٬ منفجر مي‌شود. معايب روش مجازات شديد و ترذيلي٬ صدبرابر مزاياي آن است.
روي‌کرد حقوق امروز اصلاح‌محور است. به اين مفهوم که سرکوب و تنبيه و مجازات کورکورانه و شديد را براي مجرمي که رفتار ضداجتماعي دارد مناسب نمي‌داند. سعي مي‌کند بفهمد که کدامين ناهنجاري جامعه٬ اين ناهنجاري را در رفتار مجرم شکل داده و سپس ضمن اصلاح مجرم فعلي٬ از به وجود آمدن مجرمين بعدي پيش‌گيري کند. مجازات البته حذف نمي‌شود٬ اما کم‌رنگ و ملايم مي‌شود٬ به گونه‌اي که مجرم را تحقير نکند و مورد خشونت قرار ندهد ( تا مجرم تحقير و خشونت بيش‌تر را نياموزد و بر مردم روا ندارد)
ممکن است گفته‌شود مجازات سنگين٬ جنبه‌ي بازدارندگي دارد و با ارعاب٬ از ارتکاب جرم توسط مجرمين سابقه‌دار و افراد عادي جلوگيري مي‌کند. اگر فرد بداند که در صورت ارتکاب جرم مجازات سنگيني متحمل خواهد شد جرم را مرتکب نمي‌شود. غلط است. اگر اين حرف درست مي‌بود طبق قوانين کشور اسلامي‌مان بايد هيچ‌کس زنا نمي‌کرد از ترس سنگ‌سار٬ و قتل از ترس قصاص٬ و لواط و تجاوز از ترس سوختن به آتش و پرتاب از بلندي. مي‌بينيم که اين مجازات‌ها اجرا مي‌شوند. پس چرا هيچ‌کس مرعوب نمي‌شود؟ چرا هر روز شاهد تجاوز و قتل و خيانت همسران هستيم؟
آن‌چه مجرم آزاد شده٬ مجرم دست‌گير نشده و فرد عادي را از ارتکاب جرم باز مي‌دارد٬ ترس از قدرت پي‌گيري دست‌گاه قضايي کشور و اطمينان به مجازات شدن جرمش است٬ ولو آن مجازات سبک باشد. امروز آقا يا خانم X‌ هنگام مثلا سرقت٬ احتمالا مي‌داند که اگر بگيرندش٬ اگر جرمش ثابت شود٬ اگر با ترافيك دستگاه قضايي نوبت دادگاهش زود برسد٬ اگر مال‌باخته از صرف پول و وقت و اعصابش خسته نشود يا از شرارت‌هاي احتمالي دزد و هم‌دستانش نترسد و قضيه را پي‌گيري کند٬ و هزار اگر ديگر٬ دستش را قطع خواهند کرد. اما اووووووه.... اگر!! اين هزار و يك اگر است که به X جرئت دزدي٬ يا تجاوز٬ يا هر جرم ديگري را مي‌دهد. مطمئن باشيد وقتي X هنگام ارتکاب جرم با خود فکر کند که اگر ي در کار نيست و حتما دست‌گير خواهد شد و مثلا به ۳ ماه زندان محکوم٬ احتمالا در تصميمش تجديد نظري خواهد کرد. مجازات سبك اما قطعي موثرتر از مجازات سنگين و غيرقطعي است.
خلاصه‌اش کنم: خانم‌ها و آقايان عزيز٬ گور پدر انسانيت! اين روش خشونت‌بار٬ جواب نمي‌دهد.