لبريزم از نفرت و خشم. در فاصله چند کيلومتريمان، بغل خانه های کاخ مانند شمال تهران، ۲۰۰ نفر يكشبه بيخانمان شدهاند و هيچ به هيچ. ولش کن. بگذار نگران فلسطين باشيم.
شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶
Let it be...
لبريزم از نفرت و خشم. در فاصله چند کيلومتريمان، بغل خانه های کاخ مانند شمال تهران، ۲۰۰ نفر يكشبه بيخانمان شدهاند و هيچ به هيچ. ولش کن. بگذار نگران فلسطين باشيم.
جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶
گرايشات فمينيستي و شاخبازيهاي دوران کودکي و نوجواني و معترض بودن هميشگي من به مردسالاري يك طرف٬ اما صادقانه اگر بخواهم بگويم٬ من با گلناز فمينيست شدم. وبلاگش را تقريبا از ششماه دوم وبلاگنويسياش ميخواندم و هميشه جسارت٬ صراحت و انتخابگر بودنش بينهايت برايم جذاب بود و بهشدت تحسينش ميکردم. اما تاثير واقعي را وقتي گرفتم که تقريبا تمام آرشيوش را در يکي دو ساعت خواندم. با وجود اينکه قبل از آن هم مسائل زنان دغدغهام بودند و دنبالشان ميکردم٬ نوشتههاي گلناز براي اولين بار مفهوم زن بودنم را عريان و چنان که هست٬ به من نشان دادند. انگار براي اولين بار با تمام وجود درك ميکردم که من يك زنم٬ و اين زنانگي فراي جنسيت٬ چيزي است که هويت٬ شيوهیزندگي٬ محدوديتها و تواناييهايم را شکل دادهاست. همينطور اولين بار بود که به مشکلات زنان مثل خشونت٬ فقر٬ فحشا٬ تبعيض و ... تا اين درجه حساس ميشدم. گلناز با نوشتهها و فعاليتهايش راه جديدي را نشانم داد که بتوانم علايق و تواناييهايم را بهطور منظم و مفيد در آن بهکار بگيرم. ايميلي برايش زدم و تشکر کردم و گفتم که «شجاعت تو، قدرت تو برای مبارزه و عشقت به اثبات آنچه باید اثبات شود و ساختن و ویران کردن آنچه باید ساخته شود و ویران شود، سر شوقم آورد و راه جدیدی را نشانم داد. راهی که من فقط اولش را دیده بودم و می بینم و تو داری در آن پیش می روی، همراه خیلی زنها و دخترهایی که شجاعت انتخاب داشته اند و نخواسته اند با چشم بسته به راه کلیشه ای مزخرفی که جامعه به آن هدایتشان می کند بروند.»
ازش کمك و لينك خواستم تا بتوانم اندك فعاليتي در زمينهی مسائل زنان انجام بدهم. به خاطر کمبود دانش تئوري٬ از ترجمه شروع کردم. اينطور بود که کمکم مطالعاتي را شروع کردم٬ مطالبي نوشتم (يا ننوشتم و صرفا با خودم در موردشان فکر کردم و به توافق رسيدم) کمکم اين دغدغهها جديتر و جديتر شدند تا تبديل شدند به يکي از مسائل اصلي زندگيام. تا اين که رسما صفت فمينيست را به عنوان بخشی از هویتم براي خودم انتخاب کردم (البته هنوز هم معتقدم که الان فقط دارم تلاش ميکنم تا يك فمينيست باشم و هنوز به آن مفهوم ایده آلي که خودم از لغت فمينيست درك ميکنم نرسيدهام) تا اينکه نگرش اطرافيانم به زن و مسائل زنان تبديل شد به يکي از معيارهاي اصليام در انتخاب روابط. که در کنار انسان بودن و دغدغههاي انساني٬ بخش بزرگي از وجودم را اختصاص دادم به زنانگيام.
بعد هم مجددا با دعوت و کمك گلناز پايم به زنستان باز شد و باز ديدم زناني را که با عشق و علاقه٬ بدون کوچكترين منفعتي٬ فقط به خاطر اعتقادات و علايقشان و نيازهاي موجود٬ انرژي فراواني صرف ميکردند تا بتوانند از اين دريچه مسائل زنان را مطرح و پيرامون آن اطلاعرساني کنند. زنستان ابر پروژه نيست٬ کيفيت مطالبش ممکن است در حد ممتاز نباشد٬ گاه گاه دير هم آپديت ميشود٬ حتي گاهي به اين نتيجه هم رسيدهام که با توجه به جنس مخاطبش شايد آنقدري که بايد٬ مفيد نباشد٬ اما الان بينهايت برايم عزيز است چون محصول کار و عشق و تلاش گلناز عزيز من و همهی ديگر زناني است که زن بودن و انسان بودنشان را فرياد ميزنند.
گلناز تقریبا چندساعت پیش برای ادامه تحصیل از ایران رفت. به اين بهانه خواستم چيزي بنويسم در گفتن همهي آن تاثيري که گلناز بر من گذاشت و راهي که نشانم داد و الان يکي از مهمترين مسيرهاي زندگيم است٬ و همهی کمكهايش به من در شروع اين راه. گلناز را بينهايت دوست دارم و برايش احترام قائلم٬ و آنقدر خوب و نازنين است که فقط ميتوانم برايش آرزو کنم هميشه همین گلناز بماند.
* توپهاي شما و شما هم بهزودي شوت خواهند شد!
دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶
جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶
دخترکوچولو موهاش طلايي طلايي بود و ميخواستي درسته بخوريش اينقدر که ناز بود
چپکي نشستهبود روي صندلي٬ مامانش صندلي جلويي بود
دخترکوچولو هي آروم ميزد روي شونهی مامانش که برگرده نگاش کنه ولي مامانه محل نميداد
آخر مامانه برگشت با اخم و بداخلاقي عين سگ گفت چيه٬ چي ميگي؟
دخترکوچولو لب ورچيد و بغض کرد و با سر اشاره کرد که هيچي
آروم برگشت و نشست و سرشو انداخت پايين
اينجوري:
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
اراجیف یک آخر هفته ی تنهای خالی شلوغ عذاب وجدان مندانه
حالا خلاصه در راستاي اينکه من پريروز گفتم دارم آرشيو نازلي رو ميخونم خيلي طبيعيه که الان درحال خوندن آرشيو يلداههشون باشم! بعد اين بشر يه جاهايي خيلي خداست! يعني به قول خودش انگشتام قيژمال ميره واسه لُپاش!
عشقم ، عشق ِ جوادی ! ما گنده لات ها اهل عشوه و قمیش و دلبری نیستیم ، اگه بودیم داش که تا حالا من بودم و آق ح.ک و چارتاقد و نیم قد ! به جای اینکه از صب تا شب زیر آفتاب جون بکنم و سگ دو بزنم واسه دوزار ده شاهی نون ِ حلال ، پول باباهه رو میدادم پای ماتیک سرخاب و دو تا پشت چشم نازک میکردم ، اونوق میدیدی آق ح.ک چه طوری خمار ِ آبجی ات شده !
به هر حال تو زندگی باید یه چیزایی باشه که آدم بهش گیر بده ، کی بهتر از یه پسر خوشگل! ..از من بپرسید میگم زندگی بی پسر خیلی سوزناکه!سخته ، خیلی سخت!
يعني اين جملهي آخر يه چيزيه تو مايههاي فارست گامپ (حالا ربطش چيه٬ منم نميدونم!) قشنگ عمق دلسوختگي نويسنده رو ميشه درك کرد!
گفتم فارست گامپ٬ آقا يکي اينو واسه من بياره خوب٬ من همش هفت هشت سالم بود يه شب بيخوابي زدهبود به سرم و ضمنا تلويزيون هم زده بود به سرش و فارست گامپ نشون ميداد٬ در نتيجه من چيز زيادي ازش يادم نمياد غير يکي دو تا صحنه٬ ولي يادمه همون موقع ازش خوشم اومدهبود. اصولا اين پدر و مادر ذليلشدهی من اگه روي فعاليتهاي فرهنگي من نظارت ميکردن٬ احتمالا من عين يه آدم نرمال متمدن فيلمها و کتابهاي خوب رو نه در هفت الي پونزده سالگي بلکه يه وقتي ميديدم و ميخوندم که بتونم بفهممشون! و الان مجبور به دوبارهکاري نباشم!
تازشم هيچم خوب نيست شعبهي اختصاصي بسکين رابينز آدم آخر هفته بره مسافرت و آدم تهناي طلفکي باشه ... هرچند به موقع بود کاملا. ديگه زيادي رفتهبوديم تو دهن هم! استقلال روحي و حفظ فرديت و اينا.
خيلي خوب ميشه اگه اين احساس مسئوليتي رو که من واسه کارهاي داوطلبانهي غيرضروري دارم٬ واسه وظايف اجباريم هم داشتهباشم! الان شد سه هفته که هي ميگم اين هفته يه ذره درس ميخونم٬ باز هيچي به هيچي.
عذاب وجدان دارم هي! به استادم هفتهی معلم زنگ نزدم٬ تبريك هم نگفتم٬ پيشش هم نرفتم! نصف دوستامو مدت طولانيايه نديدم (در کمال بيجنبگي اعتراف ميکنم که علتش اشباع شدن ذهن و وقتم از آقاي رابينز بود!) درس نخوندم و نميخونم٬ کلي فيلم خوب دارم که نميبينمشون (کتابهامو دارم ميخونم ولي!) هرچي هم تلاش ميکنم سطح مطالعه جديمو افزايش بدم بازم بخش غالب کتابخونهام رو رمان و نمايشنامه و داستانکوتاه تشکيل ميده!!
ميگم بسه ديگه غرغر٬ هان؟ یکی به داد من برسه ضمنا. من همه تلاشمو دارم می کنم ها، ولی بازم انگار نه انگار که یه زمانی این جا فحش خواهرمادر می دادم! الان واسه گذاشتن همین پست کلی عذاب وجدان دارم. آخه یکی حالی من کنه که تو آبروت کجا بود که با این چیزا بخواد بره؟! و اصلا چه اهمیتی داره که بقیه چه فکری کنن؟
یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶
رابطههاي بيحافظه را دوست ندارم. آنها که هزاربار مسائل آزاردهنده درشان تکرار ميشود و تجربه نميشود براي احتياط و پرهيز. که هزاربار آزرده ميشوي از فلان رفتار مشخص و طرف ديگر رابطه انگار نه انگار که ميداند اين را. که هزاربار سر آن مسئله ديالوگ ميشود و آش همان است و کاسه همان.
رابطههاي بيبكگراند را دوست ندارم. آنها که هر دفعه بايد از نو رياستارت شوند. آنها که صميميتي که درشان ايجاد ميشود٬ به محض خداحافظي تمام ميشود و در ديدار بعدي طوري باهات رفتار ميشود انگار غريبهاي. آنها که هربار دوست را ميبيني٬ بايد هرچه زور داري بزني تا دوستي را از سر بگيري. دوباره جلب اعتماد و دوباره ايجاد صميميت.
رابطههاي نامتجانس را دوست ندارم. آنها که با طرف ديگر رابطه اختلاف عميق شخصيتي يا فکري يا رفتاري داري. مدام بايد حواست جمع باشد که با هم برخورد نکنيد. در بهترين حالت٬ همزيستي مسالمتآميز. بهسختي ميشود که احساس دوستبودن و رها بودن (و خودت بودن) بکني. که بتوانيد بي آنکه مواظب رفتارتان باشيد و گاهي خودتان را سانسور کنيد٬ هم را آزار ندهيد.
رابطهها ... رابطههاي سخت و پيچيدهي انساني. از همه بدتر٬ رابطههايي آزارم ميدهند که يکي از انواع بالا هستند اما به دليلي بهشان وابستهام. آزارم ميدهند و نميتوانم ترکشان کنم. شخصيت و احترام و احساساتم را جريحهدار ميکنند اما وابستگيام بيش از آن است که بتوانم ازشان خارج شوم. ريشهشان عميقتر از آن است که بشود کندش. که به رابطهي آدم با خانوادهاش ميمانند : گاهي خوب و گاهي ويرانگر٬ اما گريزناپذير.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶
اين بود مانيفست جديد اين وبلاگ. عجالتا تا اتخاذ سياستهاي اجرايي بريد اين شمارهي زنستان رو که با همت و تلاش و چماق و دو نقطهديِ های نيلوفر انسان عزيز و زحمات بچهها به موقع آپديت شده (بهعنوان کادوي عروسي ما به مريم البته! ديگه از اين خبرها نيست!) بخونيد.
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
نقد از درون
البته شاید دیگران اسم یکی دو تا سوال و اعتراض خشن با لحن نامناسب و پریدن وسط حرف سخنران و تقریبا توهین کردن به او را اتفاق نگذارند. به ویژه اگر معتقد باشند سخنران آرمانهای والای فمینیستی و مبارزات جنبش زنان را زیر سوال بردهاست! اما از آنجایی که من جدیدا بهشدت مسالمتجو و صلحطلب و سازشگر شدهام و به طرز عجیبی بدون گارد مبارز و مدافع با منتقدان برخورد میکنم٬ به نظر من اتفاق است. آن هم یك اتفاق بد.
حرفهای حمیدرضا جلاییپور را میتوانید همینجا بخوانید. اولش به مذاق من هم هیچ خوش نیامد. اخم کردم و مشغول نوشتن شدم. حرفهایش که تمام شد به خودم گفتم حالا منصفانه که نگاه کنیم٬ درصدی از حرفهایش هم واقع بینانه بود. اعتراض هم داشتم اما ترجیح دادم به ثبت اعتراضات و نقدهای دیگران بپردازم. اما متاسفانه اکثر سوالها و اعتراضات (اگر سوالات بیربط را نادیده بگیریم) از موضعی بسیار تدافعی و در عین حال تهاجمی٬ با زیر سوال بردن شدیداللحن سخنران٬ و با لحنی نامناسب مطرح شدند. حس شخص من این بود که خانمها و آقایان حاضر و سوالکننده بهشدن گارد تدافعی داشتهاند و سخنان آقای جلاییپور باعث سوپراکتیو شدن این گارد تدافعیشان شدهاست که اینقدر شدید واکنش نشان میدهند. تا جایی که وسط حرف سخنران بپرند و با صدای بلند و لحن توهین آمیز بگویند شما دارید توهین میکنید! اینجا منظورم به هیچ وجه تایید سخنان آقای جلاییپور و رد اعتراضات نیست٬ بلکه حتی شاید برعکس هم باشد و من هم با ایشان مخالف باشم٬ اما اصلا مساله این نیست. این فقط بهانهای شد تا آنچیزی را که مدتهاست با دیدن رفتار برخی دوستانمان با منتقدان به ذهنم میرسد بگویم.
هرطرفی که درست بگوید و هر طرفی که غلط٬ و سخن هرکس را که بخواهی نقد کنی٬ خیلی سالمتر و مدنیتر و متمدنانهتر است که از ادبیات منطقی و استدلالی استفاده کنی نه کوبیدن و تحقیر و برچسب زدن. خیلی سالمتر است که از عقایدمان پیشفرضهای اساسی و همیشه درست نسازیم و در ذهنمان به عنوان فیلتر ورودی قرار ندهیم٬ که هر سخن جدیدی را بلافاصله با عقاید خودمان چك کنیم و در صورت اندکی تناقض بهشدت به آن اعتراض کنیم. نفی نمیکنم که هرکس برای خودش یكسری چارچوب اساسی عقیدتی دارد٬ اما امکانش هم هست که هر حرف جدیدی را میشنوی٬ یكبار هم فارغ از چارچوبهای خودت نگاه و بررسیاش کنی و مطمئنا مسائل جدیدی را میبینی. یا آن انتقاد و آن حرف تخریبی نیست و پرسشی است و جای پاسخ یا اعتراض دارد٬ یا اینطور نیست و سکوت کردن در جوابش منافعمان را بیشتر حفظ میکند (شخص من فکر نمیکنم فریاد زدن و ساکت شو گفتن راهحل مناسبی باشد). اگر خواستیم اعتراض کنیم٬ چرا با شدت و چرا با لحن اعتراضی و جوری که انگار به مقدساتمان توهین شده؟ چرا در برابر هر اظهارنظری سریع فریادمان بلند شود که آاااای تو به جنبش زنان توهین کردی! تو پدرسالاری و داری برای ما تصمیم میگیری! (مگر به خودمان شك داریم که طفل صغیر هستیم٬ که تا یکی بگوید به نظرش بهتر است ما فلان کار را بکنیم فریاد کنیم که برای ما تصمیم نگیر؟ شاید اظهار نظر بوده عزیزم! اظهار نظر صرف!)
از دو حالت خارج نیست: یا ما درست میگوییم و به صحت حرفمان ایمان داریم (که البته بد نیست هر چند وقت یكبار این «درست گفتن» را ریفرش و چك کنیم) که پس با یک سخن مخالف نباید از کوره دربرویم. میتوانیم با خونسردی و اعتماد بهنفس پاسخ بدهیم. یا درست نمیگوییم و خودمان هم این را میدانیم و برای پوشاندن این بیاعتمادی به حرف خودمان٬ با مخالفان و منتقدان با شدت برخورد میکنیم. میخواهم بگویم خانمها و آقایان! وقتی حالت دوم بر حرف و اعتقادات ما حکمفرما نیست٬ چرا کاری کنیم که به نظر بیاید هست؟!
پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶
نسیم سرابندی و فاطمه دهدشتی به دادگاه احضار و مورد بازپرسی قرارگرفتند
جلسه محاکمه بهاره هدایت عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت برگزار شد
4 سال حبس برای فريبا داودي مهاجر و سوسن طهماسبی (یعنی قضیه جدی است؟!)
اطلاعیه مرکز فرهنگی زنان در مورد موسسه هلندی «هیفوس»
ناشران ثبت نام نکرده به نمایشگاه کتاب رکب زدند! (تا سرحد مرگ با این حرکت حال کردم. رسما خدا بود!)
سهشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶
سبحان الله!
حالام «عجب٬ جمعي از فيلمهاي وزين و درست حسابی ساختهي کارگردانهای پدرومادردار در سينماي اين مملکت اکران شدند و به زور هزینه ساختشان درآمد٬ حال اين دهنمکي کوفتي چماق را پايين گذاشته و دوربين بالا گرفته و اخراجيها ساخته و دو ميليارد هم فروش ميکند٬ سبحان الله پس چه خاکي بر سر سينما شده!»
*مجسم کنيد ملکهي فرانسهي قرن هيفده هيجده رو در حال گفتن «سبحانالله»!!
دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶
«چرنديات احساساتي يک اليزه» يا «در ستايش نويسنده»
اسماعيل فصيح را دهساله بودم که شناختم. با داستان جاويد. يادم هست مادرم کتاب را در کشويي گذاشته و درش را قفل کردهبود که دست من-که مثل جاروبرقي هرگونه نوشتهي در دسترسي را ميبلعيدم- بهاش نرسد (که با توجه به حجم بالاي خشونت رواني داستان٬ حقيقتا هم کار درستي بود!) ولي من کليد کشو را کش رفتم و کتاب را برداشتم و خواندم. بعد از خواندنش تا مدتي تعادل دنيايم بههم ريختهبود. با تمام معصوميت و سادگي يك بچهي دهساله٬ وحشتزده و شوکه بودم از اينکه آيا واقعا آدمها اين بلاها را سر همديگر ميآورند؟ (راستي٬ ميخواستم زرتشتي هم بشوم!) بعدها که بزرگتر شدم دلکور را خواندم٬ شراب خام را٬ ثريا در اغما٬ طشت خون٬ شهباز و جغدان٬ زمستان ۶۲ ٬ بازگشت به درخونگاه. با هر کلمه و هر کتاب بيشتر اسير جادوي روايتش ميشدم و مسحور فضاي خاص و دوستداشتني دنيايش. مجذوب شخصیت نازنین جلال آریان و ایل و طایفه اش. مجذوب تمام شخصیت های فوق العاده ای که خلق می کرد. از خطاها و ضعفهاي گاهگاهي شخصيتها و داستانها هم به طيب خاطر ميشد گذشت.
لاله برافروخت و فرار فروهر را با هم خريدم. لاله برافروخت را که خواندم جا خوردم. اثري از آن فضاي مهآلود پرکشش نبود. احساسات لطيف و انسانياي که به زيباترين شکل ترسيم ميشدند٬ جاي خود را به اثبات عشق با تجسد نفرت دادهبودند. نوعي ايدئولوژيزدگي افراطي در کتاب حس ميکردم(که البته فقط حس من بوده و ممکن است اشتباه کرده باشم) بهشدت آزرده و خشمگين بودم: چه بر سر نويسندهي محبوب من آمدهبود؟ به طرز ديکتاتورمآبانهاي انتظار داشتم هميشه همانگونه بنويسد که قبلا مينوشت -و من دوست داشتم- يادم هست در همين وبلاگ اعتراض کرده بودم که چهطور توانسته از شاهکاري مثل دلکور به افتضاحي مثل لاله برافروخت برسد؟! آنقدر آزرده بودم که فرار فروهر را حتي باز نکردم. هنوز مانده گوشهي کتابخانه. ديگر هم چيز جديدي ازش نخواندم. قهر کردم. نخواستم حتي با احتمال يك درصد خاطرهي دلپذير قبليها را خراب کنم.
استاد حالا در بيمارستان است. عارضهی مغزي. همان مغز خلاق و جادوگري که شخصيتهايي مثل مختار و رسول و کوکب خانم را خلق کرد. که يوسف ِ شراب خام را جان داد. که آنهمه شاهکار آفريد و آن همه رنگ و حس و خاطره و شخصيت را در ذهن من و خيليهاي ديگر ماندگار کرد.
زودتر خوب شو استاد. بلند شو. بستر بيماري جاي تو نيست. جای تو در کوچه پس کوچه های درخونگاه و آبادان و اهواز و خرمشهر و ذهن و خاطرات من - و ما- است. بلند شو و برگرد. حتي اگر ديگر هم ننويسي، حتی اگر اجازه انتشار نوشته هایت را ندهند، تصور هنوز بودنت دوستداشتني و آرامشبخش است. انگار به من اطمينان ميدهد که بخشي زيبا از دوران کودکي و نوجوانيام هنوز زنده و پوياست - که خاطرات و حسهاي آن دوره در حاشيهی امن هنوز بودنت از خطر فراموشي در امانند.
زودتر خوب شو استاد و بیا و بنویس. حتي اگر خواستي باز هم لاله برافروخت بنويسي. اصلا بیا فکر کنیم ننوشتی اش!! آشتي. فقط زودتر خوب شو...
یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶
چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶
۲ - کار اين دو نفر و همهي اعضاي ديگر کمپين يك ميليون امضا٬ چيزي نيست جز آگاهسازي مردم نسبت به قانون. درست است که امضا گرفتن از افرادي که به اين قوانين معترض هستند نيز بخش ديگر کار کمپين است٬ اما ممکن است شما با ۱۰ نفر صحبت کنيد و قوانين را برايشان توضيح دهيد و دو سه نفر (يا کمتر يا بيشتر) امضا کنند. پس بخش اصلي کار٬ توضيح قوانين جمهوري اسلامي ايران به مردم متبوع اين دولت است.
نتيجه منطقي ۱: توضيح قوانين به مردم باعث تشويش اذهان عمومي ميشود.
نتيجه منطقي 2: قديميها بچههاي معلول ذهنيشان را در پستوي خانه پنهان ميکردند و نشان کسي نميدادند تا آبروداري کنند. جمهوري اسلامي هم ترجيح ميدهد قوانينش در پستوي دادگاهها و پروندهها باقي بمانند و مردم تا کارشان به قوانين نيفتاده (و همچنين جامعهي جهاني) از آنها خبردار نشوند. انگار آبرويي هم مانده که برود.
نتيجه منطقي 3 : قانوني تصويب نکنيد که مجبور بشويد در پستو قايمش کنيد.
حالم دارد از این همه رذالت و حماقت و سنگدلی به هم می خورد.
چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶
زن چهارتا بچه داشته. دوتاشون هنوز مدرسهاي بودن.
شوهر زن چندسالي سرطان روده داشته. اين اواخر ديگه دکترا جوابش کرده بودن و تو خونه منتظر مرگ بوده. زن عاشقانه شوهرش رو دوست داشته.
امروز صبح زن بچههاشو ميفرسته مدرسه. در حياط رو قفل ميکنه و به شوهرش ميگه ميخواد توي حياط لباس بشوره.
زن يه گالن بنزين خالي ميکنه روي خودش و خودشو آتيش ميزنه. بدون اينکه کوچکترين صدايي ازش دربياد٬ ميسوزه و ميسوزه.
شوهر يکي دو ساعت بعد نگران ميشه و هرچي زنش رو صدا ميکنه جوابي نميشنوه. به سختي بيرون مياد و مچالهي سوختهي زنش رو وسط حياط ميبينه.
زن دختردايي بابام بوده. هيچکدوممون هنوز جرات نکرديم بهش راستشو بگيم. گفتيم شوهرش مرده. اونم کلي ناراحتش کرد. کي دلش رو داره بهش بگه دخترداييت خودش رو با اون وضع فجيع سوزونده؟
آخه چرا؟ چرا اين کارو کرد؟ اون بچههايي که باباشون هم تا چندوقت ديگه ميميره و بيسرپرست ميمونن چي؟
...
چه طور تونستي؟ چه طور تونستي خودت رو آتش بزني و تا مرگ بسوزي بدون اين که حتي يه ناله بکني؟ چه طور تونستي اونقدر ساکت و آروم اونهمه زجر رو تحمل کني؟ اصلا چرا؟ چرا صدات در نيومد؟ چرا بدون حتي يه کلمه و يه صدا خودت رو ذوب کردي؟ شايد نخواستي حتي موقع سوختن و مردنت آرامش مردي رو که اونقدر دوست داشتي بههم بزني. ولي چهطور؟ چهطور تونستي لعنتي؟ چرا صدات درنيومد؟!
جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵
Before Sunrise/Sunset
از اواسط فيلم دوم بغضم گرفتهبود از اين که همهي پيشبينيهايم درست از آب درآمدهبودند. که هردو با آن جواني و حماقت و نادانيشان شانس نه سال زندگي متفاوت را از خودشان گرفتند. شايد هم اتفاق خوبي نميافتاد و شايد همهچيز به يک قطع رابطهي غمانگيز ختم ميشد٬ اما حداقلش اين بود که حسرتي در کار نبود. هرچند پايان هوشمندانه و ظريف فيلم حسابي حالم را جا آورد.
حالا به هرحال٬ من اگر از يکچيز خودم خيلي خوشم بيايد اين است که هيچوقت از انجام دادن کاري که دلم ميخواسته نترسيدهام٬ و در نتيجه هيچ وقت حسرت نخوردهام که ايکاش آن کار را کردهبودم. برعکسش چرا٬ ولي فکر ميکنم آدم بهتر است از کردههايش پشيمان شود تا از نکردههايش.
ضمنا هم که چهقدر خوب است آدم بعد از دوهزار تا پست نگران و عصبي خبري٬ کمي مزخرف بنويسد. هرچند هنوز هم دو نفر در زندان باشند که نگرانشان باشيم.
لينكهاي مرتبط با دو فيلم:
دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵
دارم فکر ميکنم چهقدر خوب ميشود اگر همهمان سعي کنيم اين را بفهميم٬ و بهاش عمل کنيم٬ که در مورد چيزي که نميدانيم حرف نزنيم. قبل از اظهار فضل و درفشاني و تحليل و تجزيهي هر موضوعي٬ از خودمان بپرسيم در اينباره چهقدر مطالعه کردهايم٬ و صريح و رك به اين سوال جواب بدهيم. ايهاالناس! به خدا اين نوشتهي آزادنويس را ميتوان به همهجا و همه کس تعميم داد: وبلاگستان عزيز! حالا حتمأ که نبايد بابت همه چيز نظر داد.
يک کلام هم با دوستان عزيزي که با جديت و خشونت از منتقدان جنبش زنان انتقاد ميکنند! انتقاد لازمهی پيشرفت يك جنبش است. از هرکس و در هر قالبي که باشد٬ غير از قالب تخريب. اما در تعيين مرز بين انتقاد و تخريب٬ بايد بسيار دقيق بود که انتقاد را به جاي تخريب نگرفت و با شدت با آن برخورد نکرد، و تخريب را به جاي انتقاد ندانست و براي انديشيدن به آن انرژي هدر نداد.
گارد دفاعي گرفتن در برابر انتقادات٬ برخورد تمسخرآميز و تحقيرآميز با آنها٬ پاسخ شديداللحن و تند و همهي اين واکنشها٬ مختص کساني است که به مواضع خود ايمان ندارند. خودشان نيز از صحت حرفشان مطمئن نيستند و زير پاي خود را سست و ناپايدار ميبينند٬ در نتيجه از ترس سقوط به هر تلنگري با ضربهاي محکم جواب ميدهند. نظير جمهوري اسلامي که خودش هم آنقدر از سستي پايههاي امنيت نظامش مطمئن و هراسان است که هر صداي ناهمگوني را خطري مهلک ميبيند.
ما جزو اين دسته آدمها نيستيم. پس مواظب باشيم واکنشهايمان هم بهشان شباهت پيدا نکند.
یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵
صدور قرار بازداشت موقت براي شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده
تا نپذيرفتن وكالت ها تنها خود متهم مي تواند به حكم اعتراض كند
امكان تبديل قرار بازداشت موقت وجود ندارد
امروز شد يک هفته. نه٬ دقيقا شد يک هفته و دوازده ساعت که شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده در زندان هستند. آنوقت آقايان تازه برايشان قرار بازداشت موقت(!) صادر کردهاند. گويا يا مفهوم بازداشت را نميدانند٬ يا مفهوم موقت را. یا اساسا به جای مغز در سرشان خاک اره دارند. دل هم که ندارند که بفهمند بی خبری و دوری از خانواده چقدر سخت است.
بيشتر از اين هم چيزي نميگويم چون زشت است آدم توي وبلاگش فحش بدهد.
.jpg)