پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

توي دشمن عزيز سالي يه جا به جودي يه چيزي نوشته توي اين مايه‌ها که چه صفايي داره يه کاري رو به کس ديگه‌اي واگذار کني و خيالت راحت باشه که درست انجام مي‌شه.
حالام چه صفايي داره من عوض دوساعت فکرکردن که چه‌جوري و با چه کلماتي درست منظورمو برسونم يه لينك بدم شما برين اينجا بخونين که من اين چندوقته هي چي مي‌خواستم بگم!

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

ما بعد از خوندن اين نظريات گهربار به يه سري نتيجه‌ي خيلي مهم و ارزشمند رسيديم که ديديم حيفه شما مطلع نشين. توجه بفرمايين:
۱ - تمامي فعالين حقوق بشر،مددکاران اجتماعي،فعالين حقوق زنان و فمينيستها زن هستند.
۲ - همه‌شون هم کمبودها و محروميتهاي جنسي دارن به شدت و همينم باعث شده براي جبران اين کمبودها به اين فعاليتهاي مزخرف روبيارن. اون شيرين عباديو نگاه کن! مهرانگيز کارم که شوهرش همش زندونه معلومه وضعش چه‌جوريه ديگه! قيافه‌هاشون داد مي‌زنه اصلا که مشکل چيه!
۳ - احتمالا نصفشونم بيوه و مطلقه و ترشيده‌ان و نصف ديگه‌م زشت و لزبين.
۴ - اگه براي همه‌ي زنا به تعداد کافي شوهر مناسب و خوب سکس‌کن وجود داشت ما نه فعال حقوق بشر داشتيم نه فعال حقوق زنان نه فمينيست نه مددکار اجتماعي. اي جزجيگر بزنن اين شوهرها و دوست‌پسرهاي ما که ما رو ارضا نمي‌کنن ما مجبور مي‌شيم بريم فمينيست بشيم!
۵ - خودارضايي هم مثل بسياري فعاليتهاي ديگه انحصارا مردونه‌س. ( نويسنده توجه نکرده که اگه تو دوتا کف‌دست داري ما ده‌تا انگشت داريم!!) البته من نمیدونم ایشون که مرد هستن از کجا اینو فهمیدن؟!
۶ - يه‌وقت فکر نکنين که مددکار اجتماعي و فعال حقوق بشر در نتيجه نياز جامعه به‌وجود مياد که در اشتباهين، دليلش کمبودهاي جنسي خودشونه.( لابد اين فعاليتها لذت جنسي نهفته توشون هست!!)
۷ - اصولا زن‌ها اگه دچار محروميت جنسي بشن براي جبرانش سعي مي‌کنن تيشه به ريشه‌ي نهاد مقدس خانواده‌ي ديگران بزنن از زور حسودي. وگرنه که حالا يه بگومگوي کوچيك مثل دوتا مشت و لگد و چارتا کمربند خوردن زنه که چيزي نيس اينا از زور حسودي انقد گندش مي‌کنن تا زنه بره طلاق بگيره!
۸ - خلاصه که داداش از اين به بعد اگه فمينيست و مددکار و اين چيزا ديدي گوشي دستت باشه که قضيه چيه! اگرم شد يه تلاشي بکن مشکلشونو حل‌ کني به هر حال خدا رو خوش نمياد اينا از زور بي‌سکسي دست به اين کارا بزنن!
۹ - آقاي محترم شما احتمالا نسبتي با مرحوم فرويد ندارين؟
۱۰- سوالي که اين وسط مطرحه اينه که شخص من توي هفده سالگي وقتي اولين گرايشات فمينيستيم ظاهر شد نه کمبود جنسي داشتم چون تازه تمايلات جنسيم شروع شده بود و نه محروميت مداوم(!) کشيده‌بودم نه ترشيده و مطلقه و بيوه و زشت بودم،الانم نه کمبود جنسي دارم نه مشکل بي‌دوست‌پسري و بي‌سکسي،مي‌شه بفرمائين من ديگه چرا به اين مرض وحشتناك دچار شدم؟!
۱۱ - از قديم گفتن از ماست که برماست! ببين اگه اين آقايون توي وظايفشون کوتاهي نمي‌کردن ما نمي‌رفتيم فمينيست بشيم که! تقصير خودشونه که تيشه به ريشه‌ي خودشون مي‌زنن. حاليشون نيست مسئوليت اجتماعي دارن که!

ضمنا من درباره پست قبلي دوتا نکته رو بايد متذکر شم که اولا من الکي اومدم اعتراف کردم،مثکه چش خوردن رون اون بچه تقصير من يکي نبوده فقط،چون چشم خيلي‌ها رو گرفته‌بوده! ديشب دخترخالم داشت مي‌گفت من از اون‌شب تاحالا هرشب رون علي(شوهرشو) ماساژ مي‌دم بلکه اون‌شکلي شه! دوما هم يه آقاي بي‌نامي فرموده‌بودن که ما دخترا فقط پروپاچه‌ي بازيکنا رو ديد مي‌زنيم و اصلا توجهي به تکنيك بازي نداريم،بايد عرض کنم که اولا بله ديد مي‌زنيم، چيه مگه!؟ ما دل نداريم هيزبازي فقط مال شماست؟! دوما هم به قول لوا مگه شما آقايون مثلا واليبال ساحلي يا شناي خانومها رو نگاه مي‌کنين فقط تکنيك(!) و استراتژي رو مي‌بينين و چشمتون روي بقيه جاها بسته است؟!
تازه خيالت راحت من شخصا به تکنيك بازي هم توجه مي‌کنم اگرچه خيلي ازش سردرنميارم.
همين ديگه!

دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۵

چگونه کريستينو رونالدو مصدوم شد و به اف رفت؟!
يا
اندر مصائب خوش‌هيکلي

آقا قضيه اين مصدوميت کريستينو رونالدوي عزيز و نازنين که البته همتون مستحضريد که اين بنده‌ي خدا تا بازي قبلي و حتي اوايل اين بازي هيچ مشکلي نداشت و عين آدم داشت بازيشو مي‌کرد مسئوليتش تمام و کمال به عهده‌ي کانون تروريسم جهاني و در مرکزش خود من روسياه هستش و من اين مسئوليت رو با کمال شهامت به عهده مي‌گيرم! دخترخانوماي عزيز لنگه‌کفشاتونو پرت کنين!
ماجرا اين بود که از اون‌جا که طي گفتگوهاي تلفني من و مانا معمولا نکات خيلي جالبي گفته مي‌شه ،ضمن گفتگو درباره حسن منظر رافائل مارکز جان و تيم پرتغال بحث کشيد به رونالدو و من به طور ناگهاني يه علاقه ي خاص و شديدي نشون دادم به نماي قسمت داخلي عضلات پاي.. بهتر بگم، رون پاي اين بدبخت! يعني خوب جالب توجه بود ديگه :D اينگونه شد که صحبت ما يه پنج‌دقيقه‌اي بر محور زيبايي عضلات و تراش رون پاي ايشون و جذابيت رنگ برنزه‌اش و اپيلاسيون شده‌بودگي خداداديش و بقیه شم به شما مربوط نیس چرخيد.
تا رسيد به بازي ديشب که باز قبل بازي من و مانا يه تجديد ميثاق داشتيم و دوباره يه ذکر خيري از کريس‌جون به ميان اومد و کلا ما ايشونو اسم‌گذاري کرديم RUNaldo !!
چنين شد که از بس من با اين چشم شورم از پاي اين بچه تعريف کردم و در حسرتش آه سرد کشيدم اين آه‌ها گرفت و توي همون دقايق اوليه يه لگد مشتي درست همون رون پاش رو که دفعه‌ي قبل دوربين کلوزآپ گرفته بود و من توجهم جلب شده بود رو تعطيل کرد و بچم از درد روي زمين به‌ خودش مي غلتيد و عين اين ني‌ني ۵ ساله‌ها با انگشت محل اوخ‌شده پاشو نشون مي‌داد ( منم جلوي پدرجان داشتم بازي رو نگاه مي‌کردم قربون صدقه هم نمي‌شد برم داشتم خفه مي‌شدم ديگه!!) و بعدشم که ديگه کلا به فنا رفت و اشك‌ريزون و گريه‌کنون ( الهي.. عين اين کوچولوها) از زمين رفت بيرون بچه‌ي طفلکم! حالا من چون عذاب‌وجدان داره خفم مي‌کنه همين‌جا به نقش داشتن چشم شور خودم توي اين رخداد ناخجسته اعتراف کرده و از جميع دوستداران ايشون پوزش مي‌طلبم!
ضمنا يه پروژه بريزيد من برم از مربي‌هاي هشت تيم مرحله کوارتر اخاذي کنم که از جاي خاصي‌ ِ بازيکن‌هاشون خوشم نياد يه‌وقت!!

از همه‌ي دوستان روشنفکر هم بابت دز چيپ‌بودگي پست بالا معذرت مي‌خوام و بالاخره بعضي از فمينيستهاي درجه دو(!) هم گاهي فوتبال نگاه مي‌کنن و از لذت بصري و تکنيکي‌ش محظوظ مي‌شن و روم سياه که من جزو دسته بالا هستم!

و حالا دو کلمه حرف جدي،
من براي نوشين و پروين نگرانم. نگرانم و نگرانم و نمي‌دونم که اصلا چه‌کار مي‌شه کرد براشون و در عين حال به طور وحشتناکي حالم بده از اين‌که مي‌بينم تلافي کار چندهزار نفر داره سر دو‌نفر پياده مي‌شه. اصلا مغزم کار نمي‌کنه که الان چه‌جور اعتراضي ممکنه جواب بده اما خوب مي‌فهمم اتهام اقدام عليه نظام يعني چي و چه محکوميت احتماليي در انتظارشونه. اين‌قدر مي‌دونم که ثابت شده از نامه و طومار و امضا و حمايت و الخ هيچ‌کاري برنمي‌آد و سنگين‌تريم که اصولا اين برنامه‌ها رو راه نندازيم، از اون طرفم نمي‌دونم راه ديگه‌اي اصلا وجود داره که بخواد موثر باشه يا نه؟! مثلا يه تجمع ديگه که مسلما به خشونت بکشنش؟ همايش؟ کشيدن سازمان عفو بين الملل و ديدبان حقوق بشر؟ از اين بازي‌هاي سياسي پيشنهاد شده توسط هودر مثلا تجمع با حجاب کامل اسلامي دم مجلس يا دادگاه؟! نمي‌دونم اصلا مخم کار نمي‌کنه. فقط خواهش مي‌کنم زودتر يه فکري بکنيم. بازم مي‌گم نوشين و پروين دارن تاوان تصميم ِ گروه برگزار کننده و حمايت‌ِ گروه حامي و شرکت ِ اون همه زن رو دونفري به دوش مي‌کشن و اين درست نيست. درست نيست.

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵

به تمام زنان سياهپوش مامور و معذور آن عصر داغ ميدان هفت تير

خانم، اين‌جور با كينه و نفرت به من نگاه نكنيد. من هم يك زنم، درست مثل خود شما.
خانم، مي‌دانم كه شما را شستشوي مغزي داده‌اند، مي‌دانم كه فكر مي‌كنيد ماها يك مشت جنده‌ي كافر كثيف هستيم كه آمده‌ايم جامعه را به گند بكشيم، اما به‌خدا من يك دختر معمولي هستم از دختران اين جامعه. حقيقتش را بخواهيد خانم شما كمي غيرعادي هستيد.
خانم لازم نيست سر من داد بزنيد، من كه كار بدي نمي‌كنم. نگاه كنيد، من فقط يك جا نشسته‌ام و سرود مي‌خوانم. من و خواهرانم. راستي خانم مگر چي توي سرود ما هست كه اين قدر ازش مي‌ترسيد و نفرت داريد؟
مي‌بينيد خانم؟ ما نه باتوم داريم و نه گاز اشك‌آور و نه اسپري فلفل و رنگ. خانم ما حتي مثل شما كتك زدن اكادميك را هم ياد نگرفته‌ايم. ما اصلا دوست نداريم كتك بزنيم. حتي اگر كتك بخوريم. مي‌بينيد خانم؟ واقعا دليلي ندارد از ما بترسيد.
خانم، خواهش مي‌كنم اگر وظيفه تان هست بزنيد لااقل كمي آرام‌تر. مي‌دانيد آخر اين ضربه‌هاي باتوم درد دارد. كبود مي‌كند و جايش مي‌ماند. مي‌دانيد آخر نيشگون و فحش و مشت و لگد آدم را اذيت مي‌كند، تحقير مي‌كند. اما خانم شما هم مثل من زن هستيد. همين است كه از همه‌ي اين ها بيشتر ديدن آن همه نفرت توي صورت شما درد دارد. خانم تا حالا خودتان يك ضربه باتوم خورده‌ايد؟ از يك هم‌جنس خودتان؟
خانم به خدا كتك خوردن از همكاران مرد شما اين‌قدر درد نداشت. آنها محكم‌تر مي‌زدند اما ضربه‌هاي شما دردش بيشتر است. خرد مي‌كند، مي‌سوزاند. آخر خانم شما هم جزو همان زناني هستيد كه ما برايشان حق حيات برابر مي‌خواهيم. شما مي‌توانستيد جاي يكي از ما باشيد و براي اين حق مبارزه كنيد نه براي پامال كردنش. شما بايد كنار ما مي‌ايستاديد نه مقابل ما. اين است كه ضربه‌هاي شما بيشتر درد دارد.
خانم وقتي به شما مي‌گويم ما آمده‌ايم از حقوق شما دفاع كنيم آن طور با خشم و عصبانيت داد نزنيد نمي‌خواهم از حقم دفاع كني. مي‌دانم خانم كه آدم‌هاي كثيفي و نظام و سيستم كثيف‌تري توي مغز شما كرده‌اند كه هيچ حقي ازتان ضايع نشده و خيلي هم خوب داريد زندگي مي‌كنيد ولي به‌خدا اين‌طور نيست. كمي فكر كنيد خودتان هم مي‌بينيد، الان شايد سر من داد بزنيد كه حقي نمي‌خواهيد اما آن شب‌هايي كه از شوهرتان كتك مي‌خوريد، به زور باهاش هم‌بستر مي‌شويد، شايد بفهميد زن ديگري گرفته، آن وقت‌هايي كه با وجود نياز مالي شديد باز هم نصف برادرتان از ارث سهم مي‌بريد، وقتي شايد شوهرتان بخواهد طلاقتان بدهد و با دست خالي و حتي بدون بچه‌هايتان از خانه بيرونتان بيندازد، آن‌وقت‌ها و هزار وقت ديگر كه نصفه‌آدم حساب مي‌شويد حتما حس مي‌كنيد كه حقي داريد كه ازتان ضايع شده. شما هم انسانيد آخر.
خانم اگر هم واقعا حقي نمي‌خواهيد پس اقلا بگذاريد من و خواهرانم از حق خودمان دفاع‌كنيم. اين را كه ديگر مي‌توانيد؟!
خانم نگوئيد كه وظيفه‌تان است. من خودم ديدم يكي از همكارانتان بر خلاف بقيه باتوم را آرام فرود مي‌آورد، مشت و لگد نمي‌زد و از لحن حرف‌زدنش نفرت نمي‌باريد. آخر شايد دلش براي ما سوخته‌بود.
خانم به‌خدا ما با دين و مذهب و عقيده شما كاري نداريم. نمي‌خواهيم هيچ‌چيزي را ازتان بگيريم. توي تاكسي كه مي‌آمديم خانم صندلي جلويي چادري و محجبه بود و من و مرجان روسري‌هايمان افتاده‌بود و كاري به كار هم نداشتيم و من به مرجان گفتم به اين مي‌گن دموكراسي. به‌خدا خانم ما هيچ‌وقت توي عمرمان چادر از سر شما نكشيديم. از سر خودمان هم نمي‌خواهيم چيزي برداريم. اصلا خانم مشكل ما حجاب نيست. به‌خدا اگر به حرف‌هاي ما گوش بدهيد مي‌فهميد كه مشكل ما حجاب نيست. هرچند آن هم حقمان است اما فعلا حقوق مهم‌تري داريم كه آنها را مي‌خواهيم.
خانم باور كنيد چيزي كه ما مي‌خواهيم به دين شما صدمه‌اي نمي‌زند. شما مي‌توانيد هرجوري كه دوست داشتيد زندگي كنيد. اما بگذاريد ما هم آ‌ن‌جوري كه مي‌خواهيم زندگي كنيم. حداقل برايش تلاش كنيم. شما هم كمي فكر كنيد ببينيد واقعا دوست داريد اين‌جوري زندگي كنيد؟
خانم من از شما متنفر نيستم. شما قرباني اين جامعه‌ايد، قرباني اين رژيم هستيد. شما هم مثل من زنيد و انسانيد و عاطفه داريد اما اين‌ها از شما يك هيولاي وحشتناك بي‌رحم ساخته‌اند. خانم شما هم مي‌توانستيد يكي از خواهران من باشيد، كنار من بايستيد، همراه من براي گرفتن حقتان تلاش كنيد. فقط اگر شما هم در شرايط من بزرگ شده‌بوديد، اگر شما هم آنچه را كه من دانستم مي‌دانستيد، شما هم مي‌توانستيد مثل من باشيد. خانم من از شما متنفر نيستم. حتي قبل از اين‌كه بازويم را بگيريد و بكشيد كه ببريدم و قبل اين كه ببينم با خواهرانم چه‌طور رفتار كرده‌ايد يك‌لحظه به ذهنم گذشت كه چهره‌تان خالي از مهرباني نيست. صورت‌هاي شما عين صورت زناني بود كه در كنار ما بودند، همان‌قدر عادي و همان‌قدر انساني، اگر آن‌همه نفرت تيره‌اش نكرده‌بود.
خانم من نمي‌خواهم از شما متنفر باشم. مي‌خواهم شما بدانيد كه داريد چه مي‌كنيد و شايد بهش فكر كنيد و شايد نظرتان كمي عوض شود و ديگر اين‌قدر از ما متنفر نباشيد. لازم نيست حتي آرام‌تر كتك بزنيد، مبادا در وظيفه‌تان قصور كنيد، اما خانم همين‌قدر كه دفعه‌ي بعد نفرت كم‌تري در صورت شما ببينم و شايد كمي دلسوزي، براي من كافيست. شايد كه اين روند ادامه پيدا كند و شما يك‌روزي، اگر نه كنار ما، اقلا مقابل ما نباشيد.
خانم من همه‌ي ضربه‌هاي باتوم و دست و سيلي و لگد شما را مي‌بخشم، فقط به اين اميد كه شما هم مثل همان زندانبان زن Iron Jawed Angels باشيد كه با آن‌همه خشونت و وحشي‌گري و بي‌رحمي آخرش دستش را دراز كرد تا آليس را از روي رختخواب بلند كند. خانم من در صورت شما شباهت‌هاي عجيبي با آن‌زن مي بينم. حداقل هردوتان وقتي كه فرياد مي‌زنيد تا ما را سركوب كنيد، شبيهيد. پس مي‌توانيد در دست كمك دراز كردن به ما هم شبيه باشيد.
خانم جاي شما، كنار ماست نه مقابل ما. خانم ما شما را مي‌بخشيم و جاي شما را خالي نگه مي‌داريم. اگر نخواستيد پرش كنيد، اقلا در موضع مقابلش نايستيد.
خانم...

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

انسان ماده، گوسفند ماده!!

1 - این را اول بگویم که از همه مهم تر است، دلارام را دیروز آزاد کردند و نسیم گویا منتظر گذاشتن وثیقه است. ترانه بنی یعقوب و سمیرا صدری هم آزادند.

2 - الحق که آدم توی این ملت چیزهایی می بیند که دو تا که سهل است، چهارشاخ خوشگل گوگولی روی کله اش سبز می شود و فکش به زمین می رسد. سخنگوی قوه قضائیه با کمال قاطعیت اعلام می کند که ضابط قضایی حق برخورد فیزیکی با افراد را ندارد ( پس پول بیت المال را صرف این باتومهای نازنین و این اسپری های خوشبوی دلپذیر کرده اید که به عنوان دکور دست نیروها بدهید؟!) و هر شهروندی در این زمینه شکایت داشته باشد ایشان پی گیری می کند. آقای محترم، حالا از لکه سیاه روی پای من که مال هشت مارس است و تبدیل به یک معضل غامض پزشکی شده که چه جوری ممکن است کبودی بعد از سه ماه و اندی هنوز خوب نشده باشد گذشته، سری به این صفحه بزنید. به شکایت عده ی خیلی زیادی باید رسیدگی کنید وبا عده ی خیلی زیادتری برخورد کنید، خیلی خیلی زیاد!

3 - آفتاب ، صفحه اول، از زبان سخنگوی پلیس در تهران: تجمع کنندگان بین صد تا صد و پنجاه نفر بودند که تلاش می کردند مردم عبوری را به جمع خود بیفزایند. نیروی پلیس تلاش کرد با مهربانی و با منطق با تجمع کنندگان برخورد کند، اما آستانه تحمل پذیری پلیس ( what?!) هم حدی دارد و علیرغم تمایل پلیس به خشونت، تنها دست به اقدام قانونی زد تا نظم عمومی برقرار شود. نیروی انتظامی برای مهار تجمع زنان، علاوه بر پرهیز از خشونت و توسل به منطق از نیروی پلیس زن بهره جست ولی متاسفانه گویا تجمع کنندگان هدفی جز ایجاد تنش نداشتند. (سند تصویری این حرفها را در عکسهای آرش و اینجا می توانید ببینید!)

حالا همه را ول کن، من نمی دانم از کی تا حالا، با سرود وکاغذ و پلاکارد می شود تنش ایجاد کرد و خشونت کرد و فضا را به گندکشید، و با گاز اشک آور و اسپری فلفل و باتوم و مشت و لگد و فحش می شود برخورد منطقی و محبت آمیز و آرام و مهربان نشان داد. یک جورهای بدی آدم یاد اون خره که شاشش پس بود می افتد..

4 - افکار بخشهایی از پست دیروزم را به انگلیسی ترجمه کرده و در وبلاگش گذاشته. ایده ی خیلی خوبی است و برای اطلاع رسانی خارجی عالی. دستش درد نکند:)

5 - می دانید وضعیت ما الان چه مدلی است؟ خودمان بین خودمان قرار گذاشته ایم، ( غیر از اکیپ عمدتا دانشجوی اینترنت باز علاقمند به مسائل زنان و احتمالا وبلاگ خوانها و فعالین حقوق زن که دست بالا 10 درصد جمعیت تهران را تشکیل می دهند، هیچکس نفهمیده) خودمان رفته ایم و کتک خورده ایم و سرود خوانده ایم و دستگیر شده ایم و غیر از حاضرین در محل و مجددا اینترنت بازان کسی اصلا یا از این اتفاق خبردار نشده یا به گوشش خورده یا در روزنامه خورده که مشتی جنده و پتیاره باز جمع شده بودند که این یک تکه روسری را هم دربیاورند. نتیجه این که از صد نفر آدم عادی ای که دورتان می بینید 10 نفرشان به زور ممکن است خبر داشته باشد که چه اتفاقی افتاده است. بیایید یک کمی حوزه اطلاع رسانی مان را گسترده تر کنیم و طیف مخاطبانش را عوض کنیم و به آدم های معمولی بکشانیم، به فامیل هایمان حتی اگر برایشان جالب نباشد، به همکلاسی های دانشگاهمان حتی اگر اصولا حس نکنند حقی از زنان ایران ضایع شده است ( البته نه که بروید مثل من عکسهای تجمع را بگذارید بکگراند کامپیوترهای سایت و اخبار تجمع را بکنید home page! بگیرندتان بدبخت می شوید بابا!) تلاش کنیم بعد از این همه اتفاق وحشتناک، مردم اقلا بدانند چه شده است. حداقلش این است که دفعه ی بعد می توانیم به پشتیبانی تعداد بیشتری شان امیدوار باشیم، و توی چشم های تعداد کمتری شان تحقیر و نفرت ببینیم و فحش بخوریم.

6 - در این حیص و بیص امتحانات من هم درست مثل ترم پیش در جریانند و دوباره آن شب بیداری هایی که توبه کرده بودم در طول ترم درس بخوانم تا تکرار نشوند. من فقط مانده ام چه جور وکیلی قرار است بشوم! احتمالا موکلم یک مشکلی داشته باشد و از من بپرسد چه کار کند، بهش می گویم اولین کار این است که یه کمی صبر کند من کتاب های دانشگاهم را باز کنم ببینم چه کار باید بکند!

7 - پست هدیه را بخوانید از تجمع، دومین پست است لینک ثابت ندارد.

8 - یک چیز خیلی جالب دیگر: طبق قوانین مالکیت فرعی و تبعی، مالک حیوان مثلا گوسفند ماده، مالک جنین یا بره ی آن هم هست حتی اگر حیوان نر جفت گوسفند متعلق به شخص دیگری باشد. به عبارت دیگر گوسفندها اگر می خواستند از شوهرشان طلاق بگیرند حق حضانت بچه هایشان را داشتند. بعد از کمتر بودن از بیضه چپ آقایان، چشممان به کمتر بودن از گوسفند ماده روشن!

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

ساعت سه و نیم عصر اس ام اسی برایم می رسد با این مضمون که " با سلام، از شما دعوت می شود برای ادای توضیحات درمورد تجمع غیرقانونی 22 خرداد راس ساعت 16 در مقر پلیس در میدان سپه ( یا سپاه) حضور به هم رسانید. بدیهی است در صورت عدم حضور اقدامات قانونی به عمل خواهد آمد." کلی با بچه ها می خندیم که این ها خیال کرده اند جنده تلفنی خبر می کنند یا خدمات پشتیبانی دو ساعته ی ال جی مادیران را ؟!
حرکت که می کنیم، تقریبا نیم ساعت بعد، از همان شماره اس ام اس دیگری می رسد که " زنان ایران آزاده(!) اند، به دلیل کمبود فضا و عدم هماهنگی تجمع زنان در 22/3 در میدان هفت تیر منتفی است و برگزار نمی شود، لطفا این اس ام اس را به یاران (!) ارسال فرمائید" دوباره کلی اسباب نشاطمان می شوند که آی کیو ما را در حد گوسفند ( با تشکر از یادآوری نرگس درمورد آی کیوی خر!) فرض کرده اند که با ادبیات انصار حزب الله خودشان را جای بچه های ما جا می زنند!
با بچه ها نزدیک کریمخان قرار داریم، اما به هفت تیر که می رسیم ترس برمان می دارد. دو مینی بوس پر نیروهای انتظامی و خداتا الگانس پلیس آن دوروبرها و توی مسیرهای منتهی به میدان پراکنده اند و به شدت مراقب. به محل قرار که می رسیم و بچه ها را پیدا می کنیم ( یک لباس شخصی آن دورواطراف مراقب است و آمار ما را به شخصی پشت تلفن می دهد) پیاده به طرف میدان راه می افتیم. شبکه ی کنترل خط ها و اس ام اس هر لحظه گسترده تر می شود و تعداد بیشتری از خط ها کنترل می شوند، این را به راحتی از روی همان اس ام اس های مشکوک می شود فهمید. به میدان که می رسیم وا می رویم. سه گوشه مختلف میدان شلوغ است. و نیروهای انتظامی هم در هر سه محل مشغول انجام وظیفه. اول دلمان را خوش می کنیم که شاید اتفاق دیگری آن طرف ها افتاده... و بعد می بینیم که نه، واقعا بچه ها به شدت پراکنده هستند و هر دسته یک گوشه ی میدان جمع شده اند و در نتیجه اصولا تجمع منسجمی اتفاق نیفتاده است. خودمان را به محل قرار با بقیه می رسانیم و می نشینیم و مشغول سرودخواندن می شویم. یک خوبی هفت تیر با وجود بدی های بی شمارش، شلوغ بودن است و نگاه های حیرت زده ی مردم. بعد تقریبا پنج دقیقه اولین سورپرایز ظاهر می شود: ماموران زن پلیس، که به دو دلیل، هم این که محرم(!) اند و راحت به آدم دست و مشت و لگد و نیشگون می زنند و هم این که به طرز عجیبی از پلیسهای مرد جری تر و وحشی ترند؛ خیلی آدم را می ترسانند. اول سعی می کنند با دست بلندمان کنند و بعد ضربه های دست و باتوم های آرام، که وقتی می بینند بلند نمی شویم محکم می شود. کم کم کار به کوبیده شدن باتوم ها و مشت و لگدهای محکم می رسد اما ما سعی می کنیم تکان نخوریم. جلوی چشم های وحشت زده ام باتوم درست به سر مانا کوبیده می شود و صدای ضربه اش گمانم همیشه یادم بماند که چقدر چندش آور و ترسناک بود. در همین حین ناگهان فضا پر از غبار قرمز می شود: دومین سورپرایز. گمانم این چند وقته نیروی انتظامی رژیم غذایی ویتامین آ و فسفر برای نیروهایش گذاشته که این قدر باهوش شده اند، با اسپری رنگ قرمز که رویمان می زنند و ما اول نمی فهمیم چرا، mark مان می کنند که بعدا بشود فهمید کدامهایمان آنجا نشسته بودیم.
بالاخره بلندمان می کنند و به طرف فضای سبز وسط میدان هلمان می دهند ( یکی شان جوری باتوم را بالا پایین می برد انگار پنبه می زند) و ما از رو نرفته در حال راه رفتن سرودمان را می خوانیم ! همچنان خیلی خوب است که مردم تمام این فرایند را می بینند و حداقل توی نگاهشان می شود اعتراض و همدردی را دید. آن طرف میدان به شدت شلوغ است و نمی شود دید چه اتفاقی می افتد اما ماشینهای پلیس حضور دارند و می گویند که دارند بچه ها را می گیرند. پراکنده ایم. پراکنده ایم و این خیلی بد است، چون هیچ انسجامی که بشود در سایه اش به حداقل چهارنفر فهماند منظور تجمع چیست ( که دیگر نیروی انتظامی نتواند آن را بی حجابی جا بزند) در کار نیست و خوب است چون مردم کنجکاو قاطی مان شده اند و مثل ما کتک می خورند و شاکی می شوند و حداقل کمی باهامان اتفاق دارند. نیم ساعتی همین طور می گذرد: در رفت و آمد و صرفا مانده ایم که حضور داشته باشیم، که این نرفتنمان به شدت به نیروها زور می آورد. خبر می رسد که دلارام و نسیم را گرفته اند، حالم بد می شود، دلارام می گفت اگر امتحان فردایش را ندهد یک ترم دیگر دانشجو می ماند. المیرا را پیدا می کنم و خیالم کمی راحت می شود، هرچند که می گوید فیروزه انگار کتفش دررفته بود.
یک روند خاص مدام اتفاق می افتد: مردم و ما قاطی هم به طرف آن شلوغی آن سمت میدان می رویم و نیروها هم با یورش و گاز اشک آور فراری مان می دهند و باز از اول. این وسط به خاطر نزدیکی ما به ایستگاه اتوبوس، مامور نیروی انتظامی گاز را وسط ما و مردم با هم می زند و مردم با فریاد و اعتراض پخش می شوند، مانا می گوید توی صورت یک بچه دو ساله هم خورد. از سرفه و سوزش داریم خفه می شویم. زنی به من می گوید ببینم خانم اصلا منظور این تجمع چیه؟ می گفتند واسه بی حجابیه. می گویم: شما به ما لباس و قیافه ی ما نگاه کنین، به نظرتون ما دنبال بی حجابی هستیم؟! یکی دیگر که انگار کرد است می گوید از دوماه پیش به بچه های ما اخطار دادند که اگر خبری شد حق ندارید بیایید تهران.
داریم کمی از شلوغی دور می شویم که ناگهان یک پلیس زن(همان خانم غول پیکر جلیقه سفیدی که توی عکس ها هست) بازویم را می گیرد: بیا این جا ببینم، تو داشتی سرود می خوندی. قیافه ات یادمه. یاد این می افتم که قرار شد هر وقت گرفتندمان بگوئیم ما گه خوردیم و این دفعه هم بهمان پول داده بودند که بیاییم و دیگر از این غلط ها نمی کنیم! به شدت انکار می کنم ولی وقتی زن به رنگ قرمز پشت من و مانای marked اشاره می کند و دوتایمان را همراه المیرای طفلک که انصافا تازه رسیده می کشد و می برد تازه می فهمم که اسپری قرمز به چه دردی می خورد! یکی دیگر از همکارهایش که اتفاقا من هم قیافه ی او را یادم می آید که چه جور باتوم را بالا و پایین می برد می رسد و ما را از دستش تحویل می گیرد به طرف ماشین می برد که " توضیح بدهیم" که البته مفهومش این است که ترتیبمان داده شود. یک لحظه حواس زن پرت نمی دانم کجا می شود و با یک چشمک بین من و المیرا، او از یک طرف و من و مانا از طرف دیگر پا می گذاریم به فرار. ( I'm Bond, Elise Bond!) خدا می داند چند نفر بدبخت را هل می دهیم و می زنیم و مردم هم صدایشان در می آید که ولش کن، ولش کن، تا می رسیم به ایستگاه مترو و پایین می رویم و در حال دو مقنعه هامان را پشت و رو می کنیم که رنگ قرمزش معلوم نباشد که روشنک و هدیه را می بینیم، توی صورت روشنک گاز زده اند و حالش وحشتناک بد است و چشمش تار می بیند. موقع آب خوردن صورتم که خیس می شود و انگار یک دفعه آتش می گیرد تازه می فهمم که یک چیزهایی هم به صورت خودم رسیده. دیگر نمی فهمیم بالا چه خبر می شود. المیرا را که پیدا می کنیم سوار مترو می شویم و از منطقه دور می شویم. روشنک با توجه به این که کلی حالش بد بوده و مردم دورش جمع شده اند و فرفر ازش عکس گرفته اند قرار است احمد باطبی بشود و بیایند بگیرندش! (الان فهمیدم که من و مانا هم احمد باطبی شدیم رفت!) و این که کتک رو خیالی نیست، احساساتمون اوخ شده داداش!
بعد هشت مارس با وجود همه ی استرس و کتک و وحشت و فراری که تجربه کرده بودیم، خوشحال بودیم. خوشحال چون حرفمان را زده بودیم. اما حالا فقط افسرده ام. افسرده ی آن چندهزار نفر آدمی که در آن میدان جمع شدند و دسته دسته پراکنده شدند و کتک خوردند و وحشت کردند و تحقیر شدند و دستگیر شدند بدون این که بتوانند یک کلمه از حرفهایی را که می خواستند به کسی بزنند ( نمی دانم بیانیه زنان اصلا خوانده شد یا نه؟!) از همه چیز گذشته، این حس تلخ اذیتم می کند که فایده ای ندارد. این طوری فایده ای ندارد.

پ.ن: توی ایستگاه مترو خانمی ازمان پرسید چی شده و وقتی گفتیم، گفت حقوق ما چیه؟ بگید ما هم بدونیم، و هدیه که شروع کرد توضیح بدهد که خانم شما الان دیه تان نصف است، حق طلاق ندارید، حق مسافرت و کار و حضانت فرزندتان را ندارید... گفت : ای بابا، خانوم این کارها رو ول کنین، زن باید سیاست داشته باشه، شما هم باید حواستون جمع باشه به شوهر و زندگی تون بچسبین، به شوهرتون برسین، به قوم شوهر احترام کنین تا طلاقتون نده!!

امروز عکس ها را که دیدم که دلارام را چندین نفر روی زمین می کشیدند و لباسش بالا رفته بود و حتما تنش روی آسفالت داغ کشیده می شد و زخم می شد... پوست تنم می سوزد و اشک سرازیر می شود..
این هم نوشته ی مانا. رفته بودیم اعتراض کنیم...

چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵

آقا من پیشنهاد می کنم وزرای آموزش و پرورش همه کشورها جمع بشن، با هم یه برنامه بریزن، توی لیست دروس دبیرستان و راهنمایی یه دوره کاریکاتور شناسی و کاربکاتور چیست و با آن چه کار می کنند برای بچه ها بذارن، بلکم وضع دنیا یه خورده بهتر بشه!

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۵

از سر همه‌ی کاراتم که بگذرم، -اگه که بگذرم، به خاطر این تب‌خاله نمی‌بخشمت. دلم در حد مرگ برای آرین کوچولو تنگ شده، نمی‌تونم هم برم پیشش و ماچش نکنم، در نتیجه به خاطر این تب‌خال لعنتی نمی‌تونم برم پیشش.
الاغ!

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

اینجانب رسما قضای حاجت کردم تو هر چی دلتنگی یه طرفه است !

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

After all...This is ME

من منم، سالمم، چهارستون بدنم قرص قرص است و پاهام روی زمین. شاید غصه دار باشم اما تا حالا که هیچ کس از غصه نمرده. شاید حسرت بخورم پشیمان باشم اشتباه کرده باشم و باز هم بکنم اما باز هم هیچ کدام این ها کسی را نکشته. شاید از زندگیم راضی نباشم و اصولا زندگی ای در کار نباشد اما خوب همین است که هست و من هم کاریش نمی توانم بکنم. من منم با تمام اعتقاداتم و تمام خوبی ها و بدی هایم و اشتباهاتم با همه ی این ها خودم هستم، زهرا هستم، الیزه هم هستم ضمنا هر چه که باشم سالمم و زنده ام و هنوز ایستاده ام، حتی شبیه ماتیلدا هم که شده باشم باز هم منم و احتیاجی به دلسوزی و ترحم هیچ کس ندارم که ماتیلدا هم دلسوزی لازم نداشت و گریه هایش که تمام شد اشک هایش را پاک کرد و رفت آدم کشی یاد بگیرد و هنوز هم به درجه ای نرسیده ام که اجازه بدهم کسی تحقیرم کند که دخترک مغرور سرکش عصیانگر یاغی درون من تحقیرشدنی نیست. هر قدر هم که خرد و خسته و تکه تکه و ویران شده باشم باز هم آن دخترک مغرور درونم هنوز بلد است چانه اش را بدهد بالا و شانه ای هم تاب بدهد و دنیا و مافیها را به هیچ بشمارد و از اول شروع کند.
همین.

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

کسی اگر این روزها ازم می پرسید چه ام است که شبیه ماتیلدای professional شده ام و مدام بغض توی چشم هایم لب پر می زند و هیچ جا نیستم و همه جا هستم و خودم هم حال خودم را نمی فهمم، به سادگی جواب می دادم: زندگی سخته. همین جمله ی دوکلمه ای به طرز معجزه آسایی آدم را از شر توضیحات اضافی راحت می کرد و طرف هم دقیقا می فهمید مشکل چیست. در سخت بودن زندگی که دیگر کسی شکی ندارد آخر.
اما این چند روز اخیر دارم فکر می کنم که اصلا اسم این ولگردی های بی هدف و بی انگیزه و خالی از هرگونه احساس، این گیج زدن ها و منگ بودن های عذاب دهنده و از صبح تا شب دنبال کاری گشتن که به یک لحظه ات معنی بدهد و از پوچی درت بیاورد، اسم این لعنتی را اصلا می شود زندگی گذاشت که بعدش درباره سخت یا آسان بودنش تصمیم بگیرم؟ می دانی آخر توی بربادرفته با همه مزخرف بودنش تهمینه یک جمله جالب می گفت که، همه زندگی می کنن، ما هم خیال می کنیم که داریم زندگی می کنیم.
همین.

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۴

اپیزود اول:
با مانا در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران نشسته ایم. دکتر کامکار و دکتر اعزازی و بعد فرناز ( با آن چال لپ های خوشگلش!) و گلناز و یک خانم دیگر سخنرانی می کنند و بعد نمایش ماده 61 مهوش شیخ الاسلامی. طبق معمول انگشت های مانا در دستگاه پرس من له می شود! البته این دفعه او هم کوتاهی نمی کند. وسط فیلم یک هو توطئه استکبار جهانی در قالب یک همستر گوگولی مگولی سفید تپلی ظاهر می شود، احتمالا تا ثابت شود این ضعیفه ها که هنوز از موش می ترسند حق این شکرخوری های زیادی را ندارند!


اپیزود دوم:
مانا رفته تا حاضری کلاس معارفش را بزند، من و زهره روی لبه های سنگی کنار پارک دانشجو نشسته ایم و من سیگار می کشم. کم کم شلوغ می شود. از خانمی یکی دوتا پلاکارد می گیریم و به طرف جمع می رویم ، کاغذها را بالا می گیریم و بقیه سرود می خوانند. بعد می نشینیم و دلارام شروع به خواندن بیانیه زنان می کند. در همین اثنا اعلام می شود که تجمع ما غیرقانونی ست و 5 دقیقه وقت داریم تا خودمان متفرق شویم، وگرنه مسئولیتش با خودمان است. گفتن ندارد که هنوز پنج دقیقه تمام نشده، برادران دلسوز وجان برکف با لگد و باتوم سرمان می ریزند. به مانا که دیگر کلاس را پیچانده و رسیده می گویم: ما که کاری نمی کنیم؟؟! می گوید : کار بدی نمی کنیم!


اپیزود سوم:
هوز هم دارم به این فکر می کنم که ما که کاری.. آهان، کار بدی نمی کنیم که این همه آدم را از کار و زندگی انداخته اند آورده اند این جا که ما را بزنند و پراکنده کنند! چند تا آقای مهربان خوش اخلاق دوست داشتنی ای که اصلا هم خشن و وحشی نیستند، دقیقا با ژست چوپانی که گوسفندها را جمع می کند با باتوم دارند تلاش می کنند همه مان را جمع کنند یک طرف تا راحت بشود به مان حمله کرد و متفرقمان کرد. می خواهیم دور پارک را بچرخیم که یک هو حمله جدی می شود: یکی از برادران دارد رسما یک پسر بنده خدایی را می نماید! همه آن طرف می روند تا از پسرک حمایت کنند که برادران از این فرصت استفاده می کنند و با حمله های وحشیانه از پارک بیرونمان می کنند. پراکنده می شویم.


اپیزود چهارم:
هرچه سعی می کنیم دوباره جمع شویم و به طرف پارک برویم نمی شود. دسته جمعی و سرودخوانان ولی عصر را بالا می رویم اما دوباره حمله می کنند و به طرف پایین فراری مان می دهند. لامصب ها یک جوری می زنند که نمی شود در نرفت! پایین تر هم که شایع است لباس شخصی ها ایستاده اند. زهره ترسیده و رفته و در فواصل سی ثانیه ای زنگ می زند و التماس می کند که آنجا نمانیم. تلاشم فقط این است که دست مانا را ول نکنم. جمع کاملا پراکنده شده. دوتایی می رویم آن طرف خیابان و همین طور که کم کم همه دارند می روند، تا ساعت 5 همان طرف ها می پلکیم.


ایپزود پنجم:
کمی از 5 گذشته. دیگر رسما کسی نمانده اما نیروهای جان برکف امام زمان هم چنان حضور جدی دارند. حداقل چهار پنج مینی بوس و یک وانت و خداتا ماشین پلیس پر نیرو آنجا ریخته، تعدادشان تقریبا در حدود خودمان (قبل از پراکنده شدن ) است. به مانا می گویم: این بنده خداها احتمالا خودشون واسه حقوق صنفی شون دلشون می خواسته تجمع کنن، فرصت رو غنیمت دیدن به بهونه ماها هجوم آوردن این جا! هنوز هم نمی فهمم ماها مگر چه کار بد و خطرناکی می خواستیم بکنیم که با این جدیت باهامان برخورد می شود. داریم می رویم طرف 469 که بنشینیم و سیگاری بکشیم و چیزی بخوریم، کرمم می گیرد و به یکی از حاج آقاها می گویم: خسته نباشید برادر!
نیشش تا بناگوش باز می شود و می گوید: مرسی، قربون شما برم من! با حرص می گویم: قربون عمه تون برین اگه زحمتی نیست! جدا عجب روحیه ای دارند این ها.


اپیزود ششم:
نشسته ایم توی 469 و دود هوا می کنیم. هیچ کدام نای حرف زدن نداریم و احتمالا کیفیات درونگرایی مانا دارند نوازش می شوند که یک بار توی عمرش مرا ساکت دیده! هر دو خسته ایم. استرس عجیب انرژی آدم را می گیرد. مانا می گوید: ولی جدا لذت بردم ها! خودشون بهمون قدرت دادن. همین که این قدر ترسیدن و اون همه آدم ریختن اون جا یعنی قدرت داریم که انقد ازمون می ترسن.
ساکت نگاهش می کنم. بعد می گویم: ولی مانا، ما که کار بدی نمی کردیم...؟!؟!

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

شاید وقتی دیگر...

آقای نون دال عزیز،
تشکرات عمیق من را _ برای مهربانی بی نظیر و درک فوق العاده تان _ از صمیم قلبم بپذیرید. متشکرم. فقط همین.

پی نوشت:
« شايد يک روز باز همديگر را ديديم لني٬ کسي چه مي‌داند؟ »

جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴

چهارشنبه سوری از آن فیلم هایی بود که حتما حتما دوباره خواهم رفت و خواهم دید، و سی دی اش هم که بیرون بیاید حتما جزو اولین نفراتی خواهم بود که بخرمش، که آن قدر بازی ها و خط داستان و دیالوگ ها و ژست های دوست داشتنی ترانه و صدای فوق العاده اش و لهجه ی خاص فرخ نژاد و تیک های عصبی اش و بازی استثنائا خوب هدیه تهرانی فیلم را زیبا و تاثیر گذار کرده بود که از پریروز تا حالا توی سرم چرخ بخورد.
فقط، آن صحنه ی خداحافظی مرتضی و سیمین توی ماشین، تلاش های مرتضی که نمی خواست باور کند همه چیز دارد تمام می شود و ناامیدانه سعی داشت خداحافظی سیمین را انکار کند، خنده های عصبی سیمین و لحن مهربانش، اشک های مرتضی و خم شدن سیمین به طرفش که مرتضی، بچه م داری گریه می کنی؟!! خداحافظی تلخ و قدم های سست و نااستوار سیمین (که انصافا پانته آ بهرام این صحنه ها را محشر در آورده بود) چهره ی مضطرب غمگین پریشان سیمین که کاملا می شد از چهره و قدم برداشتنش حس کرد که نمی داند کجا برود، ترقه ای که پشت سرش ترکید و نگاهی که برگشت و به جای خالی ماشین مرتضی که رفته بود انداخت، همه و همه، به طرز وحشتناکی آشنا بود. آشنا و دردناک، آن قدر دردناک که من فشارم به صفر برسد و انگشت های ظریف مانای طفلک را تا سر حد پرس شدن فشار بدهم و تنها چیزی که باعث می شود گریه نکنم، حضور همراه سمت چپی باشد که با این دردهای من و آشنا بودن این صحنه ها و بغض سمج ته گلویم کاملا غریبه است، و گریه ام را هم دوست ندارد.
همین.

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۴

بچه که بودم، مثلا چهار پنج ساله، همین که صدای آهنگ در یک مهمانی بلند می‌شد، می‌رفتم وسط و شروع می‌کردم رقصیدن. خیال هم می‌کردم که خیلی قشنگ می‌رقصم، بس که همه به‌به و چه‌چه می‌کردند. عزیز کرده بودم دیگر..تا این که رسیدیم به یک مهمانی نامزدی که خواهر عروس می‌آمد دانه دانه مهمان‌ها را بلند می‌کرد برقصند. من از آن جا که خیال می‌کردم بهترین رقصنده جمع هستم، منتظر شدم که سراغ من هم بیاید؛ بالطبع نیامد، چون کلی بزرگ‌تر توی نوبت بودند. به من حسابی بر‌خورده بود. با بغض قضیه را به مامان گفتم. پنج دقیقه بعد دیدم دخترک آمد سراغ من. آن‌قدر بچه نبودم که نفهمم مامان سفارش مرا کرده، ولی آن‌قدر بچه بودم که تا دخترک دستم را کشید که برقصم، زدم زیر گریه .
فکر می‌کنم دیشب دختر چهارساله درون من بود که بغضش ترکید. هنوز هم به خاطر ندیده گرفته شدن بغض می‌کنم. هنوز هم دلم نمی‌خواهد که کسی سفارش‌ من را بکند. هنوز هم راحت بغضم می‌ترکد، خیلی راحت…

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۴

خوب من رسما پست هفتم فوریه ام را پس می گیرم! سرراه یک معذرت خواهی هم می کنم تازه که توهین هم توش بود. عصبانی بودم خوب! بله می دانم که هنر این است که موقع عصبانیت هوای دهنت را داشته باشی ولی قول می دهم که همین یک دفعه بود و دیگر تکرار نشود!
راستی، این قلب های گنده ی قرمز تکراری، این خرس های پشمالوی سفید با گردالوهای چاک دار(!) توی دست هایشان، این شکلات های رنگ و وارنگ و جورواجور و از همه بدتر این پک های کادویی آماده ی ولنتاین که متشکل اند از مقداری جینگول وینگول و یک عروسک و مقادیری شکلات و یک قلب قرمز و فقط باید خریده شده و هدیه داده بشوند، شما را یاد این اس ام اس ها و ایمیل های فورواردی مسخره که دریافت شان در مناسبتهایی مثل عید و یلدا و غیره به شدت منزجر کننده است، نمی اندازد؟
خب، با این که ولنتاین امسال ام فوق العاده بود، اما تا نمی دانم چند سال، همه ی ولنتاین ها به یاد کسی خواهم افتاد که ولنتاین را دوست نداشت.
(بدجوری تصمیم گرفتم توی این وبلاگ خودم باشم! و خوب شعار من را هم که همه می دانند: هیچی بهتر از صداقت نیست!)

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

-يه روز كامل...خواهش مي‌كنم....لطفا...التماس...
- نه.
-خب...نصف روز...خواهش...پليـــــــز....التم....
- نه.
-ممم...يه ساعت...التماس...
- نه.
- يه ديقه ديگه...اگه ممكنه...لطفا...خواهش...
- نه.
- پس سلام منو بهشون برسونين.

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

خواهشا به این پست و بعد به تیترهای خبرهای این صفحه دقت کنید.
گمونم جماعت مسلمان اینجا و اون جای دنیا ندارن. همه جا و همه جا، از هر ملیتی که باشن، یه مشت متعصب کور بی منطق چماق به دست وحشی غیرقابل کنترل هستن که تنها راه برای در امان موندن از وحشی گری هاشون اینه که نگاه چپ به مقدسات(!) شون نندازی و یه بند قربون صدقه شون بری و خیال حتی انتقاد رو هم از سرت بیرون کنی که این جماعت چیزی به اسم تحمل نظر مخالف توی قاموس شون تعریف نشده. یه جوری هم می گن آی مصیبت عظمی و واقعه ی فجیع و عزای عمومی انگار که برداشتن پیغمبرشون رو... استغفرالله! جمیعا مرده شور همه شون رو ببره.
پ.ن: من الان خیلی عصبانی ام، زیاد به این پست توجه نکنید. بعدا میام پسش می گیرم!

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

شیر ِ خشکم تموم شد!:(

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

خووووووووب! امتحانات کوفتی هم به سلامتی تموم شدن ( البته دوسه روز پیش تموم شدن، ما چنان مشغول عیاشی بودیم که وقت نداشتیم اینجا شر و ور بنویسیم!) و الان به تلافی اون بیست روز زحمت شبانه روزی (!!) یه چندروزی وقت هست که ما خودمون رو با عیاشی خفه کنیم! شخص من که کلی بچه مثبتم و هی باید خونه کارت بزنم و تازه چندان دوست و آشنایی هم دوروبرم نیست، الان دو روزه صبح از خونه میرم بیرون ساعت8 شب میام! :D دیگه خودتون حساب کنین بقیه دانشجویان در چه حالند!
این امتحان مقدمه هه بودش؟؟ همین! همینی که گفتم احتمالا بالای 15 میشه. خوب نوزده شدم!:D البته خودم می دونم که خیلی ننگه و دیگه روم نمی شه سرم رو بلند کنم تو فک و فامیل ( گفتیم چندواحد بیفتیم بقیه رو هم با 10 پاس کنیم جبران اون رتبه ی فجیع و شنیع بشه!) ولی خوب ضمنا کلی هم ناراحت بودم که چرا نمره ام خوب شده دیگه نمی تونم برم از استاده نمره بگیرم!!!! که دوستان یادآوری کردن احمق بی شعور دیگه نیازی به این کار نیست اصلا!
و از علامات نزدیک بودن دهه سوم بهمن و ولنتاین و این چیزا آنست که همه جا Big sale شده و قلب قرمز و خرس به وفور در مغازه ها یافت شده و حتی توی چشم فرو می شوند! اگه از عشاق من کسی اینجا رو می خونه همین جا بهش اعلام می کنم که من از این جینگولک بازیا دوس ندارم و لطفا یه قوطی سیگار ویکتور برام بخره با یه فندک گوگولی، البته از شکلات و این بالشتک سیلیکونی ها هم بدم نمیاد! مرسی!
ضمنا آقا در مورد پست قبل هم ما با خودمون به توافق رسیدیم! خوب غلط کردم، کردم دیگه! خوب کردم اصلا! حالا که دیگه فحش دادن به خودم یا کس دیگه فایده نداره که. همین که این شجاعت رو دارم که قبول کنم اشتباه کردم خودش کلیه. در مورد پروسه دهن صاف شدننگ هم که این روزا داره به شدت اتفاق می افته، خوب نوش جونم! هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه. خلاصه که اینجوریا!
تازه شم هیچم ضایع نیست آدم بره داروخانه شیرخشک بخره، بعد چون تاحالا شیرخشک نخریده ندونه چی می خواد، بعد آقاهه بگه بچه ی اولتونه؟؟! بعد آدم هم خیلی شیک بگه نه برای خودم می خوام ( خوب چیکار کنم دوست دارم!) بعد آقاهه یه چند دیقه ای یه جوری نگاه کنه که یعنی نره خر زمون ما دخترای سن تو برای نوه شون شیرخشک می خریدن!
فعلا بای بای!