دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

رفتن آدم ها، نبودن آدم ها وقتی که می خوامشون، برای من یه گناه نابخشودنیه
هر چه قدر هم که دلیل و منطق و گرفتاری و گواهی پزشکی و اشتغال به کار پشتش باشه.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

نکنید آقاجان نکنید، ایت ساکس خب آخه!!

نه که روابط راه دور اپیدمی شده این روزها
بعد نه که یه عالمه تا از دوروبری های منم مبتلا شدن به اش و کلن اوضاع دراماتیک و نشستن دائمن فحش می دن به مملکتی که فرزندان خود را فراری می دهد :ی
بعد نه که کلن یکی از نفرت های من در زندگانی رابطه راه دوره و چوبش رو هم خوردم شدیدن و اساسن برام تعریف نمی شه و بابا راه دور چیه اصن، یه هفته یارو رو نتونم ببینم به این نتیجه می رسم که ایت ایز نات ورکینگ فور می!
و البته فراموش نشه این ها از ارثیه های آقای نون دال مرحومه با اون عدم حضور همیشگی ش!
و بعدش نه که احتمالن خصایص تخمی-روابطی قابل سرایت ان به گفته ی بانو سمنتای سریال معظم سکس اند د سیتی که معتقد بود مونوگامی رو از دوستاش گرفته؛
خلاصتن هم که اصن من قصد کردم با همه ی رابطه راه دور-دارها قطع رابطه کنم که یه وقت سرایت نکنه بهم که اصلن حوصله ی غم هجران و فراق و بریک آپ ناچارانه و آهنگ کازابلانکا گوش کردن ندارم این وسط.
بعله. این جوریاس. با شمام هستم خانوم.
اون هایی که نصف ایران رو به قصد کاهش فاصله مهاجرت کردن آوانس گیرانه مستثنا می شن حالا :ی

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

(Karen is scared of doctors. Will is trying to make her see a doctor. Karen pretends she has done it.)
Karen: I went to the doctor. here, my X-ray. Happy?
Will: This is the X-ray of a cat.
Karen: miow.

Will And Grace. S 6 E 7
STRONGLY recommended.
لازمه من به عنوان یک شهروند وبلاگی برون پاچ دو نکته رو اظهار بدارم و اون این که من از بازداشت حسین درخشان خشمگین و نگران هستم و استدلال های تخمی ای مبنی بر «حقشه» صرفن باعث تشدید حالت تهوعم می شن و نمی فهمم آدم هایی که دقیقن برخورد خود حسین درخشان رو در موارد مشابه دارن در این مورد تکرار می کنن چه جوری می تونن بهش ایراد بگیرن، و دوم این که من اردوغان را دوست دارم و او یک عدد آدم شجاع می باشد و ماچ های مربوطه.
محض روشن سازی مواضع :ی
آینده ی معلوم رو دوست ندارم، چه دل خواه الان ام باشه (فرض محال که بدونم دل خواه فعلیم چیه) و چه نه، چون به هر حال احتمال این که تا رسیدن اون آینده ی محتمل معلوم من هنوزم همین رو بخوام، حقیقتن چیز متزلزلیه. اگه باشه، همیشه ترس این رو خواهم داشت که دل خواهم عوض بشه و اون آینده رو نخوام و اصلن همین تو مشت و بلکم تو پاچه بودن مطلوب از مطلوبیت اش برام کم می کنه و اگه نباشه، تلخی و دوست نداشتن چیزی که در انتظارمه لذت لجظه های الانمو هم خراب می کنه.
آینده ی معلوم رو دوست ندارم چون مثل یه معمای حل شده ست، چون تمام علامت سوال ها و ندونستن ها و هیجان ها رو پاک می کنه و فقط یه مسئله ی حل شده و یه جواب سرراست بهت می ده که نگاش کنی و نگاش کنی و دوستش نداشته باشی و بترسی که شاید دوستش نداشته باشی و حوصله تو سر ببره.
مغز بنده داره قدم به قدم به سوی تعطیلی کامل و کشیدن کرکره ها پیش می ره :ی
دیروز داشتم وصف امیر بامداد -های :ی- که حال ندارم لینکش رو بدم از اون لحاظ که به عکس علاقمنده و کامنت های خوبی روی عکس ها می ده برای یه دوست عکاس می کردم و می خواستم فتیش ویژه شو که همه می دونین چیه براش توضیح بدم، گفتم این کتابه هست، در جست-و-جوی ... در جست-و-جوی.. چیز.. اه چیز دیگه .. و ده دیقه فک کردم تا یادم اومد که در جست و جوی چی!
و بعد که یادم اومد گفتم آهان، زمان از دست رفته، خلاصه مرده شوره همون کتاب هست! و البته واضح و مبرهنه که منظورم کشته مرده بود!

چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۷

It's just that it's delicate..

بعد هم این که
من یه چیزی دارم
یه چیزی که نمی تونم اسم روش بذارم
نمی خوام بهش بگم آدم یا رابطه یا هر چی
یه چیز عجیب غریب سورپرایزینگ ئه که اصلن انتظارشو نداشتم
که اصلن فکر نمی کردم جواب بده
اصلن فکر نمی کردم بتونه ربطی به من پیدا کنه
بتونه خوشحالم کنه و آرومم کنه
یا من بتونم همه ی این کارها رو براش بکنم
یه چیزی که از یه جایی همون اول ها، یه حسی ته ته م بهم گفت که اسپشیاله
یه چیزی که براقه و خوشگله و رنگارنگه اما باید دقیق نگاش کنی تا اینا رو بفهمی،
و آرومه و بی سروصداست و کلی کلی متفاوت با اونی که فکر می کردم باید باشه
یه چیزی که تا ته ته دلم غنج می زنه (یا حتا شایدم غنج می ره) از داشتنش
و دلم نمی خواد به کسی نشونش بدم
برعکس همیشه
دلم نمی خواد به همه نشون بدم که من یه چیزی دارم که خوشحالمه
دلم می خواد فقط تو خلوت خودم نگه اش دارم و به هیچ کس نشونش ندم و حرفشم با کسی نزنم بس که خوبه و بس که می ترسم بیرون اش بیارم و بس که دلم می خواد فقط فقط برای خودم نگه اش دارم ..
خب چیه مگه؟! خیلی هیجان زده شدم چند لحظه! :ی
فقط خودم هلاک اون بست ریگاردز الیزه ی ته این دو تا پست پایینی هستم! :))
من هم اكنون يك آدم خارجي با موبايل-آپديت كننده ي هيجان زده مي باشم!


--
Best Regards
Elize

من هم اكنون يك آدم خارجي با موبايل-آپديت كننده ي هيجان زده مي باشم!


--
Best Regards
Elize

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

اسمش اینه که این روزها داره خوش می گذره یا حداقل بد نمی گذره ولی واقعیتش اینه که این روزها به قول خارجستانی ها "پیور لایف" ئه، خوش گذشتن اش واقعی ئه و عمیق و پر از آرامش، از اون ها که لبخندهای عمیق می ذاره روی لبت، و بد گذشتن اش درد داره و استرس و غصه و استیصال و بیچارگی به معنی واقعی. نه که خوب باشه، ولی خب، واقعیه دیگه، دیگه زندگی از پشت شیشه نیست.
همین دیگه.

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

حالا سوال اینه که من چرا یهو اینقدر نگران وقت و انرژی کائناتم؟! :ی
امم، خب چیزه، قضیه به سادگی اینه که دل ما و کائنات محترمه، ساعت و تقویمشون یه خورده همچین با هم میزون نیست. این جوری که ما هر چی رو داریم الان نمی خوایم و چند وقت قبل لابد می خواستیمش یا مثلن هی می گیم اه لامصب چی می شد اینو من چند وقت بعد می داشتم، یا این که هر چی رو که الان نداریم چند وقت قبل تر بهمون دادتش و ما گفتیم پیف پیف بو می ده یا چند وقت بعد بهمون می ده که ما دیگه خواستن مون تموم شده و تهش هم بالا اومده و فقط خنده ی تلخ مون می گیره که ای بابا، ریدی که خب.
این جوریاست خلاصه. یکی اینو ورداره بیارتش بنشونه جلوی من، کاری ش هم ندارم به خدا، فقط اون ساعت لعنتی شو با مال خودم تنظیم کنم، که تو وقت و انرژی دوتاییمون هم صرفه جویی بشه.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

یکی بره به این آقای یونیورس حالی کنه که، همین صرف این موضوع که من نوشتن یادم رفته کافیه که اعصابم رو قهوه ای کنه، دیگه امتحان های دو تا سه تا و اعصاب خردی ها و بغض کردن ها و غصه خوردن های کودک درون که با این دقت برنامه ریزی شون می کنه، حقیقتن اتلاف وقت و انرژیه.
من کلمه هامو گم کردم. تو شش سال گذشته به ندرت شده که این قدر بخوام بنویسم و این قدر نتونم و این قدر انگار هی یه چیزی توت داره وول می خوره و می خواد بریزه بیرون ولی راهی نداره و فقط پوست تنت رو ترک ترک می کنه. من کلمه هامو گم کردم، پسشون بدین.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

در مناظره ی داغی در مورد جنگ در غزه بین سه خانم میان سال در اتوبوس امروز یکی شون فرمود: بی خود نبوده که هیتلر این جهودها رو انداخته تو کوره و سوزونده، می دونسته این ها آدم بشو نیستن و کشت و کشتار تو خون شونه.
بارالها ما را از احساس "اگه الان اظهار نظر نکنم حتمن می گن لال ام" و تحلیلات آب دوغ خیاری مصون بدار. الهی آمین.
بعد اون قدر این جور مواقع من احساس متضادی در مورد خودم به ام دست می ده، که آیا این خوبه که من اون قدر شعور دارم که در مورد چیزی که کامل نمی دونمش اظهار نظر نکنم یا بده که اون قدر اعتماد به نفس ندارم که با این که از هفتاد هشتاد درصد اظهارنظر کنندگان بیشتر حالیمه، بازم دهنمو می بندم و عین احمقا هی خیره می شم که کلمات ابلهانه ای که ملت ول می دن تو فضا؟!

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

و ای بی بی سی فارسی من تو را می پرستم که به ما تلویزیون دادی و ما را
از شر ریخت منکر صدای آمریکا رهاندی. من تلویزیون تو را دوست دارم و برو
خوش باش که تحت عنایت ملوکانه ای؛ باشد که رستگار شوی.

سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

اصلن می دونید چیه
اون قدر از این جا دور شدم که برگشتن سختمه
نوشتن یادم رفته.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

لانگ تایم نو سی

این قدر ایمیل های کجایی و مردی و داری می میری و باز داری چه آتیشی می سوزونی خبرت نیست و چرا گودرت مرده و الخ زیاد شدن، که گفتم یه اطلاع رسانی این جا بکنم! مبنی بر این که به عنوان یه وبلاگ نویس گیس سفید عرض می کنم، که قانون اول وبلاگ نویسی اینه که وقتی یه نفری خبری ازش نیست یعنی این که عین آدم داره تو دنیای واقعی زندگی شو می کنه، یا هم این که زندگی اونو! حالا خلاصه که من به زودی باز می گردم و فقط فعلن اندکی به خودم بریک دادم و سرم به زندگی واقعی گرمه، خوشبختانه از نوع اولیش!
چاکریم، کلن!

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

من هنوز تنم درد مي کند از ديدن نيم قطره اشک گوشه ي چشم هايت وقتي دراز کشيده بودي زير آن پتوي صورتي
و از فکر اين که خودت بايد چه قدر درد کشيده باشي
و مي خواستم بگويم احمق، نات اونلي مادر درونت نمرده، بات آلسو آن قدر نازنين هست که دفعه ي ديگر که جونو ديدم و جوگير شدم مي خواهم حامله بشوم و بچه ام را بدهم بزرگ کني.
بعد هم که اصلن بياييد همگي با هم بازگشتش را جشن بگيريم.

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

من اگر مرد بودم، عاشق زنی می شدم که موهای سیاه بلند تاب دار داشته باشد،
که بعد حمام موهای سیاه بلند تاب دارش را بپیچد توی یک حوله ی سفید و گره بزند بالای سر
که بعد حوله را بردارد و موهایش سر بخورند روی شانه های برهنه ش
و همان لحظه من صدایش کنم و برگردد و از روی شانه نگاهم کند و لبخند بزند لابد
من عاشق زنی می شدم که گاهی وقت ها جینگولک های رنگی از همه جاش آویزان کند و گاهی وقت ها ساعت هم نبندد
که دور چشم هایش را گاهی سرمه بکشد و موها را باز کند و با خرمن گیسو و صدای جرنگ جرنگ جینگولک ها و چشم های خمارش در خانه بچرخد
که بلد باشد توی گودی گلویم را ببوسد و لاله ی گوشم را نوازش کند
که وقتی از بالای سرم رد می شود و من حواسم جای دیگری ست عادت اش باشد که دست کند توی موهایم
که عینک بزند و روزها لنز بگذارد،
که شب ها بنشینم توی رختخواب و نگاهش کنم که -همان جور که لنزهایش را در می آورد،- باهام حرف می زند و تعریف می کند که چه کرده امروز
که آرایشش را با پنبه های رنگی پاک می کند و با من شرط می بندد که پنبه ها را می تواند یک راست شوت کند توی سطل آشغال یا نه
که لباس خواب های سفید کوتاه بپوشد و موها - موهای بلند سیاه تاب دارش را - جمع کند بالای سر - که طره ها در هوا بین شانه و گردنش بازی کنند
که عینک اش را بزند و همان طور که می رود دست و صورت بشوید و مسواک بزند از بالای عینک نگاهی چند صدم ثانیه ای به من بکند
که با لباس خواب سفید و موهای جمع و بوی مسواک و کرم دست و کتاب توی دستش بخزد رختخواب کنارم
و خوابش که گرفت موهایش را باز کند و کتاب و گیره ی مو را - نگذارد روی پاتختی- پرت کند پایین تخت.
من اگر مرد بودم عاشق همچین زنی می شدم و برای هیچ کس هیچ کس هم تعریف نمی کردم که بعدش چی می شود.

* من از وقتی این را نوشتم تا حالا، و متوجه شده ام که عجب بین من و این زن رویایی م تشابهاتی وجود دارد؛ دارم بین این دو تصور سردرگمانه جر می خورم که آیا من آن قدر نازلی .. نه ببخشید نارسیسیت می باشم که اگر مرد بودم عاشق خودم می شدم! یا آیا آن قدر آدم بی اعتماد به نفس تخمی ای می باشم که دارم سعی می کنم شبیه زنی باشم که فکر می کنم جذاب است؟!
به قول چندلر در سریال وزین فرندز could I be that guy؟!