جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

After all...This is ME

من منم، سالمم، چهارستون بدنم قرص قرص است و پاهام روی زمین. شاید غصه دار باشم اما تا حالا که هیچ کس از غصه نمرده. شاید حسرت بخورم پشیمان باشم اشتباه کرده باشم و باز هم بکنم اما باز هم هیچ کدام این ها کسی را نکشته. شاید از زندگیم راضی نباشم و اصولا زندگی ای در کار نباشد اما خوب همین است که هست و من هم کاریش نمی توانم بکنم. من منم با تمام اعتقاداتم و تمام خوبی ها و بدی هایم و اشتباهاتم با همه ی این ها خودم هستم، زهرا هستم، الیزه هم هستم ضمنا هر چه که باشم سالمم و زنده ام و هنوز ایستاده ام، حتی شبیه ماتیلدا هم که شده باشم باز هم منم و احتیاجی به دلسوزی و ترحم هیچ کس ندارم که ماتیلدا هم دلسوزی لازم نداشت و گریه هایش که تمام شد اشک هایش را پاک کرد و رفت آدم کشی یاد بگیرد و هنوز هم به درجه ای نرسیده ام که اجازه بدهم کسی تحقیرم کند که دخترک مغرور سرکش عصیانگر یاغی درون من تحقیرشدنی نیست. هر قدر هم که خرد و خسته و تکه تکه و ویران شده باشم باز هم آن دخترک مغرور درونم هنوز بلد است چانه اش را بدهد بالا و شانه ای هم تاب بدهد و دنیا و مافیها را به هیچ بشمارد و از اول شروع کند.
همین.

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

کسی اگر این روزها ازم می پرسید چه ام است که شبیه ماتیلدای professional شده ام و مدام بغض توی چشم هایم لب پر می زند و هیچ جا نیستم و همه جا هستم و خودم هم حال خودم را نمی فهمم، به سادگی جواب می دادم: زندگی سخته. همین جمله ی دوکلمه ای به طرز معجزه آسایی آدم را از شر توضیحات اضافی راحت می کرد و طرف هم دقیقا می فهمید مشکل چیست. در سخت بودن زندگی که دیگر کسی شکی ندارد آخر.
اما این چند روز اخیر دارم فکر می کنم که اصلا اسم این ولگردی های بی هدف و بی انگیزه و خالی از هرگونه احساس، این گیج زدن ها و منگ بودن های عذاب دهنده و از صبح تا شب دنبال کاری گشتن که به یک لحظه ات معنی بدهد و از پوچی درت بیاورد، اسم این لعنتی را اصلا می شود زندگی گذاشت که بعدش درباره سخت یا آسان بودنش تصمیم بگیرم؟ می دانی آخر توی بربادرفته با همه مزخرف بودنش تهمینه یک جمله جالب می گفت که، همه زندگی می کنن، ما هم خیال می کنیم که داریم زندگی می کنیم.
همین.

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۴

اپیزود اول:
با مانا در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران نشسته ایم. دکتر کامکار و دکتر اعزازی و بعد فرناز ( با آن چال لپ های خوشگلش!) و گلناز و یک خانم دیگر سخنرانی می کنند و بعد نمایش ماده 61 مهوش شیخ الاسلامی. طبق معمول انگشت های مانا در دستگاه پرس من له می شود! البته این دفعه او هم کوتاهی نمی کند. وسط فیلم یک هو توطئه استکبار جهانی در قالب یک همستر گوگولی مگولی سفید تپلی ظاهر می شود، احتمالا تا ثابت شود این ضعیفه ها که هنوز از موش می ترسند حق این شکرخوری های زیادی را ندارند!


اپیزود دوم:
مانا رفته تا حاضری کلاس معارفش را بزند، من و زهره روی لبه های سنگی کنار پارک دانشجو نشسته ایم و من سیگار می کشم. کم کم شلوغ می شود. از خانمی یکی دوتا پلاکارد می گیریم و به طرف جمع می رویم ، کاغذها را بالا می گیریم و بقیه سرود می خوانند. بعد می نشینیم و دلارام شروع به خواندن بیانیه زنان می کند. در همین اثنا اعلام می شود که تجمع ما غیرقانونی ست و 5 دقیقه وقت داریم تا خودمان متفرق شویم، وگرنه مسئولیتش با خودمان است. گفتن ندارد که هنوز پنج دقیقه تمام نشده، برادران دلسوز وجان برکف با لگد و باتوم سرمان می ریزند. به مانا که دیگر کلاس را پیچانده و رسیده می گویم: ما که کاری نمی کنیم؟؟! می گوید : کار بدی نمی کنیم!


اپیزود سوم:
هوز هم دارم به این فکر می کنم که ما که کاری.. آهان، کار بدی نمی کنیم که این همه آدم را از کار و زندگی انداخته اند آورده اند این جا که ما را بزنند و پراکنده کنند! چند تا آقای مهربان خوش اخلاق دوست داشتنی ای که اصلا هم خشن و وحشی نیستند، دقیقا با ژست چوپانی که گوسفندها را جمع می کند با باتوم دارند تلاش می کنند همه مان را جمع کنند یک طرف تا راحت بشود به مان حمله کرد و متفرقمان کرد. می خواهیم دور پارک را بچرخیم که یک هو حمله جدی می شود: یکی از برادران دارد رسما یک پسر بنده خدایی را می نماید! همه آن طرف می روند تا از پسرک حمایت کنند که برادران از این فرصت استفاده می کنند و با حمله های وحشیانه از پارک بیرونمان می کنند. پراکنده می شویم.


اپیزود چهارم:
هرچه سعی می کنیم دوباره جمع شویم و به طرف پارک برویم نمی شود. دسته جمعی و سرودخوانان ولی عصر را بالا می رویم اما دوباره حمله می کنند و به طرف پایین فراری مان می دهند. لامصب ها یک جوری می زنند که نمی شود در نرفت! پایین تر هم که شایع است لباس شخصی ها ایستاده اند. زهره ترسیده و رفته و در فواصل سی ثانیه ای زنگ می زند و التماس می کند که آنجا نمانیم. تلاشم فقط این است که دست مانا را ول نکنم. جمع کاملا پراکنده شده. دوتایی می رویم آن طرف خیابان و همین طور که کم کم همه دارند می روند، تا ساعت 5 همان طرف ها می پلکیم.


ایپزود پنجم:
کمی از 5 گذشته. دیگر رسما کسی نمانده اما نیروهای جان برکف امام زمان هم چنان حضور جدی دارند. حداقل چهار پنج مینی بوس و یک وانت و خداتا ماشین پلیس پر نیرو آنجا ریخته، تعدادشان تقریبا در حدود خودمان (قبل از پراکنده شدن ) است. به مانا می گویم: این بنده خداها احتمالا خودشون واسه حقوق صنفی شون دلشون می خواسته تجمع کنن، فرصت رو غنیمت دیدن به بهونه ماها هجوم آوردن این جا! هنوز هم نمی فهمم ماها مگر چه کار بد و خطرناکی می خواستیم بکنیم که با این جدیت باهامان برخورد می شود. داریم می رویم طرف 469 که بنشینیم و سیگاری بکشیم و چیزی بخوریم، کرمم می گیرد و به یکی از حاج آقاها می گویم: خسته نباشید برادر!
نیشش تا بناگوش باز می شود و می گوید: مرسی، قربون شما برم من! با حرص می گویم: قربون عمه تون برین اگه زحمتی نیست! جدا عجب روحیه ای دارند این ها.


اپیزود ششم:
نشسته ایم توی 469 و دود هوا می کنیم. هیچ کدام نای حرف زدن نداریم و احتمالا کیفیات درونگرایی مانا دارند نوازش می شوند که یک بار توی عمرش مرا ساکت دیده! هر دو خسته ایم. استرس عجیب انرژی آدم را می گیرد. مانا می گوید: ولی جدا لذت بردم ها! خودشون بهمون قدرت دادن. همین که این قدر ترسیدن و اون همه آدم ریختن اون جا یعنی قدرت داریم که انقد ازمون می ترسن.
ساکت نگاهش می کنم. بعد می گویم: ولی مانا، ما که کار بدی نمی کردیم...؟!؟!

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

شاید وقتی دیگر...

آقای نون دال عزیز،
تشکرات عمیق من را _ برای مهربانی بی نظیر و درک فوق العاده تان _ از صمیم قلبم بپذیرید. متشکرم. فقط همین.

پی نوشت:
« شايد يک روز باز همديگر را ديديم لني٬ کسي چه مي‌داند؟ »

جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴

چهارشنبه سوری از آن فیلم هایی بود که حتما حتما دوباره خواهم رفت و خواهم دید، و سی دی اش هم که بیرون بیاید حتما جزو اولین نفراتی خواهم بود که بخرمش، که آن قدر بازی ها و خط داستان و دیالوگ ها و ژست های دوست داشتنی ترانه و صدای فوق العاده اش و لهجه ی خاص فرخ نژاد و تیک های عصبی اش و بازی استثنائا خوب هدیه تهرانی فیلم را زیبا و تاثیر گذار کرده بود که از پریروز تا حالا توی سرم چرخ بخورد.
فقط، آن صحنه ی خداحافظی مرتضی و سیمین توی ماشین، تلاش های مرتضی که نمی خواست باور کند همه چیز دارد تمام می شود و ناامیدانه سعی داشت خداحافظی سیمین را انکار کند، خنده های عصبی سیمین و لحن مهربانش، اشک های مرتضی و خم شدن سیمین به طرفش که مرتضی، بچه م داری گریه می کنی؟!! خداحافظی تلخ و قدم های سست و نااستوار سیمین (که انصافا پانته آ بهرام این صحنه ها را محشر در آورده بود) چهره ی مضطرب غمگین پریشان سیمین که کاملا می شد از چهره و قدم برداشتنش حس کرد که نمی داند کجا برود، ترقه ای که پشت سرش ترکید و نگاهی که برگشت و به جای خالی ماشین مرتضی که رفته بود انداخت، همه و همه، به طرز وحشتناکی آشنا بود. آشنا و دردناک، آن قدر دردناک که من فشارم به صفر برسد و انگشت های ظریف مانای طفلک را تا سر حد پرس شدن فشار بدهم و تنها چیزی که باعث می شود گریه نکنم، حضور همراه سمت چپی باشد که با این دردهای من و آشنا بودن این صحنه ها و بغض سمج ته گلویم کاملا غریبه است، و گریه ام را هم دوست ندارد.
همین.

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۴

بچه که بودم، مثلا چهار پنج ساله، همین که صدای آهنگ در یک مهمانی بلند می‌شد، می‌رفتم وسط و شروع می‌کردم رقصیدن. خیال هم می‌کردم که خیلی قشنگ می‌رقصم، بس که همه به‌به و چه‌چه می‌کردند. عزیز کرده بودم دیگر..تا این که رسیدیم به یک مهمانی نامزدی که خواهر عروس می‌آمد دانه دانه مهمان‌ها را بلند می‌کرد برقصند. من از آن جا که خیال می‌کردم بهترین رقصنده جمع هستم، منتظر شدم که سراغ من هم بیاید؛ بالطبع نیامد، چون کلی بزرگ‌تر توی نوبت بودند. به من حسابی بر‌خورده بود. با بغض قضیه را به مامان گفتم. پنج دقیقه بعد دیدم دخترک آمد سراغ من. آن‌قدر بچه نبودم که نفهمم مامان سفارش مرا کرده، ولی آن‌قدر بچه بودم که تا دخترک دستم را کشید که برقصم، زدم زیر گریه .
فکر می‌کنم دیشب دختر چهارساله درون من بود که بغضش ترکید. هنوز هم به خاطر ندیده گرفته شدن بغض می‌کنم. هنوز هم دلم نمی‌خواهد که کسی سفارش‌ من را بکند. هنوز هم راحت بغضم می‌ترکد، خیلی راحت…

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۴

خوب من رسما پست هفتم فوریه ام را پس می گیرم! سرراه یک معذرت خواهی هم می کنم تازه که توهین هم توش بود. عصبانی بودم خوب! بله می دانم که هنر این است که موقع عصبانیت هوای دهنت را داشته باشی ولی قول می دهم که همین یک دفعه بود و دیگر تکرار نشود!
راستی، این قلب های گنده ی قرمز تکراری، این خرس های پشمالوی سفید با گردالوهای چاک دار(!) توی دست هایشان، این شکلات های رنگ و وارنگ و جورواجور و از همه بدتر این پک های کادویی آماده ی ولنتاین که متشکل اند از مقداری جینگول وینگول و یک عروسک و مقادیری شکلات و یک قلب قرمز و فقط باید خریده شده و هدیه داده بشوند، شما را یاد این اس ام اس ها و ایمیل های فورواردی مسخره که دریافت شان در مناسبتهایی مثل عید و یلدا و غیره به شدت منزجر کننده است، نمی اندازد؟
خب، با این که ولنتاین امسال ام فوق العاده بود، اما تا نمی دانم چند سال، همه ی ولنتاین ها به یاد کسی خواهم افتاد که ولنتاین را دوست نداشت.
(بدجوری تصمیم گرفتم توی این وبلاگ خودم باشم! و خوب شعار من را هم که همه می دانند: هیچی بهتر از صداقت نیست!)

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

-يه روز كامل...خواهش مي‌كنم....لطفا...التماس...
- نه.
-خب...نصف روز...خواهش...پليـــــــز....التم....
- نه.
-ممم...يه ساعت...التماس...
- نه.
- يه ديقه ديگه...اگه ممكنه...لطفا...خواهش...
- نه.
- پس سلام منو بهشون برسونين.

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

خواهشا به این پست و بعد به تیترهای خبرهای این صفحه دقت کنید.
گمونم جماعت مسلمان اینجا و اون جای دنیا ندارن. همه جا و همه جا، از هر ملیتی که باشن، یه مشت متعصب کور بی منطق چماق به دست وحشی غیرقابل کنترل هستن که تنها راه برای در امان موندن از وحشی گری هاشون اینه که نگاه چپ به مقدسات(!) شون نندازی و یه بند قربون صدقه شون بری و خیال حتی انتقاد رو هم از سرت بیرون کنی که این جماعت چیزی به اسم تحمل نظر مخالف توی قاموس شون تعریف نشده. یه جوری هم می گن آی مصیبت عظمی و واقعه ی فجیع و عزای عمومی انگار که برداشتن پیغمبرشون رو... استغفرالله! جمیعا مرده شور همه شون رو ببره.
پ.ن: من الان خیلی عصبانی ام، زیاد به این پست توجه نکنید. بعدا میام پسش می گیرم!

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

شیر ِ خشکم تموم شد!:(

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

خووووووووب! امتحانات کوفتی هم به سلامتی تموم شدن ( البته دوسه روز پیش تموم شدن، ما چنان مشغول عیاشی بودیم که وقت نداشتیم اینجا شر و ور بنویسیم!) و الان به تلافی اون بیست روز زحمت شبانه روزی (!!) یه چندروزی وقت هست که ما خودمون رو با عیاشی خفه کنیم! شخص من که کلی بچه مثبتم و هی باید خونه کارت بزنم و تازه چندان دوست و آشنایی هم دوروبرم نیست، الان دو روزه صبح از خونه میرم بیرون ساعت8 شب میام! :D دیگه خودتون حساب کنین بقیه دانشجویان در چه حالند!
این امتحان مقدمه هه بودش؟؟ همین! همینی که گفتم احتمالا بالای 15 میشه. خوب نوزده شدم!:D البته خودم می دونم که خیلی ننگه و دیگه روم نمی شه سرم رو بلند کنم تو فک و فامیل ( گفتیم چندواحد بیفتیم بقیه رو هم با 10 پاس کنیم جبران اون رتبه ی فجیع و شنیع بشه!) ولی خوب ضمنا کلی هم ناراحت بودم که چرا نمره ام خوب شده دیگه نمی تونم برم از استاده نمره بگیرم!!!! که دوستان یادآوری کردن احمق بی شعور دیگه نیازی به این کار نیست اصلا!
و از علامات نزدیک بودن دهه سوم بهمن و ولنتاین و این چیزا آنست که همه جا Big sale شده و قلب قرمز و خرس به وفور در مغازه ها یافت شده و حتی توی چشم فرو می شوند! اگه از عشاق من کسی اینجا رو می خونه همین جا بهش اعلام می کنم که من از این جینگولک بازیا دوس ندارم و لطفا یه قوطی سیگار ویکتور برام بخره با یه فندک گوگولی، البته از شکلات و این بالشتک سیلیکونی ها هم بدم نمیاد! مرسی!
ضمنا آقا در مورد پست قبل هم ما با خودمون به توافق رسیدیم! خوب غلط کردم، کردم دیگه! خوب کردم اصلا! حالا که دیگه فحش دادن به خودم یا کس دیگه فایده نداره که. همین که این شجاعت رو دارم که قبول کنم اشتباه کردم خودش کلیه. در مورد پروسه دهن صاف شدننگ هم که این روزا داره به شدت اتفاق می افته، خوب نوش جونم! هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه. خلاصه که اینجوریا!
تازه شم هیچم ضایع نیست آدم بره داروخانه شیرخشک بخره، بعد چون تاحالا شیرخشک نخریده ندونه چی می خواد، بعد آقاهه بگه بچه ی اولتونه؟؟! بعد آدم هم خیلی شیک بگه نه برای خودم می خوام ( خوب چیکار کنم دوست دارم!) بعد آقاهه یه چند دیقه ای یه جوری نگاه کنه که یعنی نره خر زمون ما دخترای سن تو برای نوه شون شیرخشک می خریدن!
فعلا بای بای!

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴

آقا جان، حقیقت امر اینه که ما یه غلطی کردیم یه شکری خوردیم که الان چهاردست و پا عییییین اون جونورای خوشگل چارپای گوش مخملی توش موندیم!!
آقا من رسما کم آوردم . کم آوردم خوب؟! کم آوردم .غلط کردم . شکر هم خوردم روش! نوش جونم. آقا جان غلط کردم!!
نخیر درست نمی شه که نمی شه!

* اصولا علت این که من جدیدا این جا زیاد اعتراف می کنم اینه که می خوام ما که به اف رفتیم، اقلا ملت از خوندن اعترافات ما و مطلع شدن از به اف رفتگی ما خوشحال بشن و لذت ببرن! ضمنا در اعتراف لذتی هست که در غرور نیست و از این چرتوپرتا!

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۴

گمانم یک تشکر به من بدهکار باشید، آقای محترم!
چیزی که من برای به دست آوردنش شما را ترک کردم،
شما به دست آورده اید و من هنوز مثل دیوانه ها دور خودم می چرخم!

*حالا کی باخته کی برده؟؟!
** از پذیرش هرگونه کامنت، پاسخ، تلفن، ایمیل یا آفلاین در رابطه با پست بالا معذوریم! خواهشا این اعتراف آشکار من به شکست را مطلقا به روی خود نیاورده و صرفا در خلوت خود با یادآوریش لذت ببرید!

چهارشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۴

جمع چهارنفره ی امروز ما، بدون هیچ تردیدی؛ دوست داشتنی ترین جمع دنیا بود. پر از خنده و شوخی و مهربونی و رفاقت، پر از نگاههای مهربون و دست های گرم، پر از نوازش های آرامش بخشی که همیشه توی زندگیم دنبالش بودم، پر از دوستی و همدلی ای که توی فضا موج می زد و همه بدون هیچ حرفی می تونستیم کاملا حسش کنیم.
آرزو می کنم این جمع دوست داشتنی، همیشه ی همیشه، یا حداقل تا وقتی که بودنش خوبه، پابرجا بمونه.

* البته این موضوع به شما هیچ ربطی نداشت و کاملا شخصی بود، اما این پست پایینی رو نمی خواستم بیشتر از این اینجا بمونه!

دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

Incomplete
Backstreet Boys

Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
Without you within me I can't find no rest
Where I'm going is anybody's guess

I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete

Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby
It's written on your face
You still wonder if we made a big mistake

I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete

I don't mean to drag it on, but I can't seem to let you go
I don't wanna make you face this world alone
I wanna let you go (alone)

I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete
INCOMPLETE
...

جمعه، دی ۳۰، ۱۳۸۴

فمنیسم یعنی، تساوی حقوق زن و مرد. فمنیسم یعنی این که ما بتونیم حقوق شما زن ها رو به شما احقاق کنیم... و خانواده های مادرمرکز جایگزین خانواده های پدرمرکز فعلی بشه و زن ها حرف اول رو بزنند...
شب های برره (روزهای جمهوری اسلامی!)، گفته شده از زبان نماینده ی جمعیت حمایت از زنان مترقی

کسی که به ما نچیزیده بود، کلاغ چیز دریده بود..
که اونم شکر خدا وظیفه شو به نحو احسن انجام داد!!!

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

عارضم به حضورتون که این امتحان اقتصاده تقریبا پاس شد، البته در جریانش یه جورایی من علم اقتصاد رو از بیخ و بن ویران کردم و از نو ساختم! یعنی گمونم استاده برداره برگه ی منو به عنوان جوک سال بزنه روی برد که ملت روحشون شاد بشه. خوب حقم داره، کسی که یه مساله ی 5-6 خطی رو که ملت همه با ماشین حساب و کامپیوتر و چرتکه و انگشت دارن حل می کنن، با 2 تا تقسیم 2 رقمی حل کنه و بعدم جواب مسئله رو که باید یک سوم داده ی x باشه، 5 برابر x دربیاره، کسی که وظایف دولت رو در زمینه اقتصاد یادش بره و همینجوری یه چیزایی از خودش در کنه توی مایه های این که دولت باید مهربون باشه و لپ مردم رو بکشه و براشون شکلات بخره و پول بده بهشون که برن قاقالی لی بخرن واس خودشون و گهگاهی یه دست ئم به سرشون بکشه، کسی که یک پنجم جواب یه سوال رو با اعتماد به نفس مضاعف به عنوان جواب کامل یه سوال دیگه(!) بنویسه و کلی ئم خوشحال باشه، خداییش نباید برگه ش بره روی برد؟؟!
با این ترتیبی که امتحانا تا حالا پیش رفته هم ما به سلامتی یا باید قید معدل بالای 17 و رشته دوم رو بزنیم، یا بعد گرفتن نمره ها راه بیفتیم ass kissing اساتید محترم که آقا هرکدوم 2-3 نمره به من بدین که من معدلم نره زیر 17! ( مرسی نوشابه دوس ندارم! گوجه و نون اضافه هم لازم نیس همینا بسه!) البته این ass kissing که گفتم شامل حال همون یه دونه استاد خانم می شه و در مورد آقایون اساتید که خیلی ئم چشم و دل پاک تشریف دارن قربونشون برم، فک کنم باید تبدیل به Kiss giving (!) و این صوبتا بشه! که البته من شخصا با این موضوع درباره اون استاد گوگولیه هیچ مشکلی ندارم و همه جوره پایه ی kiss و hug و لپ کشیدن و اینا هستم که هیچی قربونشون هم می رم:D
الانم با توجه به اینکه من توی 48 ساعت گذشته 6 ساعت خوابیدم (دیشب که رسما 30 دقیقه بیشتر نخوابیدم که اونم همش کابوس بود!) و سه تا امتحان پشت هم داشتم و رسما توی این سه روز به فاک رفتم و اینا، و تازه پریود هم خیلی پدیده ی آشغال بیخود مزخرفیه و از همه بدترش این حس بدبخت بودنیه که به آدم می ده، و متاسفانه هیچ دوست دختر به درد بخوری دوروبر ما نیست و هیچ موجود جنس مذکری هم شعورش نمی رسه توی این مواقع چه طوری باید با آدم برخورد کنه و تر می زنن توی اعصاب آدم؛ من دارم می رم بمیرم. عجالتا لطفا قبل مردن یکی بیاد به من پلیر گذاشتن یاد بده که پست بعدی م رو بکنم. فعلا.

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۴

الان طبق قولی که من توی پست های قبل دادم، از نظر استراتژیک فک کنم صحیح تر باشه که من چیزی ننویسم ولی پینگ کنم! چون حقیقتش درست نمی دونم این درس کوفتی رو که شکر خدا پیش نیازم هست پاس می کنم یا می افتم! یعنی آخه چیز بود، همه ی سوال ها رو جوابشو از روی کتاب قانون نوشتم! حالا نمی دونم نمره میده یا میندازه. به هر صورت که گذشت فدای سرم!
اما الان یه موضوع دیگه رو می خواستم بگم و اون اینکه اینایی که توی ولنجک زندگی می کنن خرن یا مغز خر خوردن یا چی؟! بابا سررررررررررررررررررررردههههههههههههه! من بدبخت صبح پاشدم دیدم توی کوچه چیزمثقال(!) برف هست، یه لباس معمولی پوشیدم و روش یه پالتوی کلفت با این حساب که بسه دیگه. بعد داشتیم با باباهه می رفتیم منو برسونه، هی می دیدم انگار یه چیزایی از آسمون میاد! هی هم هرچی جلوتر می رفتیم نمی دونم بیشتر می شد چرا! تا رسیدم دانشکده برف شروع شد و نیم ساعتی که ول چرخیدیم و قبل از رفتن سر جلسه یه نگاه بیرون انداختیم دیدیم به به! جناب خدا اون بالا بدجوری مشغول پیتزا درس کردن هستن! یعنی برفش واقعا شدید و تند بود، تو مایه های اون برف بزرگ(!) پارسال. امتحانم که تموم شد اومدیم بیرون با رفقا یه کم برف بازی کنیم، اولش هی خندیدیم هی خندیدیم کلی خوشحال بودیم که برف میاد، بعد هی هرلحظه با نگاه کردن به راههای ارتباطی این خندهه یه ذره محو می شد، تا وقتی که نوبت پایین رفتن شد دیگه رسما تبدیل شد به گریه! نهایتا که وقتی من رسیدم دم در خروجی دانشگاه، بدون کوچکترین اغراق بین 25-30 سانت برف نشسته بود و همین جوری مثل گاو داشت برف میومد هنوز و من هم تازه کشف کرده بودم که آب می ره توی کفشم و همچینی حس کردم که دارم قانقاریا می گیرم از زور یخ کردگی پا! به زور یه ماشین دربست پیدا کردم بیام خونه، بعد هی میومد پایین هوا صاف تر و صافتر می شد تا رسید به خونه ی خودمون دیدم آقا هوا خووووووووب! بهاری! آفتااااااب درخشان! خدایی شما باشین گریه تون نمی گیره؟
حالا همه ی این چرت و پرتا رو که گفتم بازم مسائل فرعی بود، موضوع اصلی اینه که من فردا امتحان اخلاق دارم و کتابشو تا امروز نداشتم (تازه امروزم یکی از پسرای کلاس بدبخت کتاب خودشو داد به من که خودش بره انقلاب بخره و طبق آخرین اخبار مثکه گیر نیاورده و قراره یکی امشب براش بیاره که تازه شاید اونم نیاره! منم اصلا عذاب وجدان ندارم، به من چه می خواست یه جور دیگه مخ زنی کنه!) و همین امروز کتاب و جزوه هاشو با بدبختی گیرآوردم ( اگه باهوش باشین خودتون می فهمین که باید الان پست قبلی رو بردارین حقوق مدنی رو با اخلاق جایگزین کنین!) بعد چون که من آدم نخواهم شد و باید قشنگ تفهیم بشم که درس رو نباید واسه شب امتحان گذاشت، پس فرداشم اونوقت امتحان اقتصاد دارم که 300 صفحه س و من صرفا می دونم که جلدش آبیه و روش عکس چرخ دنده داره! قشنگه دیگه نه؟!؟!
آقا همه ی اینا رو گفتم که بگم این وبلاگ تا عصر سه شنبه آپدیت نخواهد شد. تازه بعدشم فقط در صورتی خواهد شد که یه نفر به من یاد بده چه جوری پلیر بذارم اینجا!
زت زیاد!

* بابت چرت بودگی پست ها هم شرمنده. همینه دیگه، کمیت که زیاد می شه کیفیت میاد پایین! ( نیس که قبلا خیلی کیفیت بالایی تحویل می دادم!)

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

المدنی والمدنی
و تو چه دانی که چیست مدنی ...

*برای خواندن باقی پست، روی این لینک کلیک کرده، کلمات مقدمه و مقدمه ی علم حقوق را با کلمه ی حقوق مدنی1 جایگزین فرمایید. سپاسگزاریم.
** راستی دلم نیومد اینو نگم، دیروز تلویزیون داشت تروی نشون می داد ( به قول مهناز، سمبل حماقت مردانه!) اون جایی که هلن داره شبانه از تروی می ره و هکتور میاد جلوشو می گیره و بهش می گه بمون و اینا؛ هلن جان خیلی شیک جواب دادن که نه، من باید برگردم پیش پدرم!!!!
شما هم حس می کنید که فسیل هومر بدبخت توی قبرش الان داره تیک تیک می لرزه؟؟!