چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲

Another day has gone
I'm still all alone
How could this be
You're not here with me...

But you're not alone
For I am here with you
Though you're far away
I am here to stay

You are not alone
I'm here with you
Though we're far apart
You're always in my heart
You are not alone....
You are not alone , baby ....
'cause I Love you ...
آدم دیوانه که شاخ و دم نداره ....
همین جوری الکی دلم می خواد به همه چی پوزخند بزنم ..... همه چی رو تحقیر کنم ... انگار یهویی همه چیز و همه کس برام بی رنگ شده .... به همه چی شک دارم .... ****** ** ** ! ( سانسور شد ! )
الان یه آهنگ Eminem بدجوری می چسبه ... با اون تن صداش که انگار به همه چی می گه برین گم شین ....
تا اطلاع ثانوی همه برین گم شین !!!

* اون تیکه سانسوریه فحش خواهر مادر نبودا !


ممم ....
من بودم می گفتم متالیکا بده ؟!
رسما گه خوردم ! خیلیم خوبه خوشگله گوگولیه ! ( اون آهنگ آرومهاشو که آدمو کر نمی کنه میگم خوشگله گوگولیه ! یه سری رو که اصلا نمیشه گوش داد برای پرده گوش مضره ! تازه نصف آهنگاش هم ریتمهاشون مثل همه ! )
البته من هیچ وقت نگفتم بده . گفتم سیاهه ، که تقریبا هست . ولی خب مگه دنیا چه رنگیه ؟ صورتی صدفی ؟! اصلا کی گفته سیاه بده ؟!
تا اطلاع ثانوی به قول متهم : الله اکبر ، جیمز هتفیلد سرور !

* تحمل Sad But True و Low Man Lyrics از ظرفیت من خارجه ! این قدر منو گرفته که دارم گیج میزنم !
** نچ ! " سیاه " برای توصیف بعضی آهنگهای این موجودات خیلی رنگ روشن و امیدوار کننده ایه !!!
بسی عجیبست ....
تازگیا احساساتم به طرز خفنی با هم قاطی می شن .. !
یه نمونه ش که قبلا عرض شد . الان بشدت دلم می خواد یکی رو بغل کنم سفت فشارش بدم له شه بعد بوسش کنم . در اثتای این احساسات لطیف ! همین جوری دلم می خواد عر هم بزنم ! تازه کتک زدنم هم میاد .... دلم می خواد موهای یه نفرم بکشم حتی الامکان دونه دونه هم موهاشو بکنم بعد مجددا بغلش کنم بوسش کنم !!!
یکی بیاد به ما بگه چه مرگمونه این شبها .....

* آهاااااان ! تازه فهمیدم ! اصولا دلم می خواد یکی رو بغل کنم سرمو بذارم رو شونه ش تا جا داره عر بزنم !!! منتها یه کم مغزم قاطی کرد نتیجه ش شد اون احساسات خرکی !

دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۲

اولین وبلاگی که عاشقش شدم یک ساله شد ....
تبریک رو که قبلا گفتم ! پس دیگه نمیگم که زیادیت نکنه !
می ترسم ....
مثل دیوونه ها می ترسم ... حتی از سایه خودم ...
سر هر پیچ جاده می ترسم یه کامیون بره رو ماشین ... من از مرگ نمی ترسم ، دوستشم دارم ، ولی فقط مرگ خودم ، اونم نه میون جیغ و خون و تاریکی ....
هر وقت بابا شب یه ساعت دیر می کنه هر لحظه می ترسم تلفن زنگ بزنه و بگن طوریش شده .... از این تلفن لعنتی می ترسم ....
هر وقت مامان میره بیرون و طبق عادتش سه ساعت دیرتر از زمانی که گفته میام بر می گرده ، دلم هری میریزه پایین که نکنه الان تصادف کرده باشه ...
دیوونه شده م .... یا دارم می شم ؟!
من .... من خوش بین ساده ....دارم راه میرم هی می ترسم یه مریض روانی تو خیابون ول باشه و یهو بهم حمله کنه !
می ترسم راننده تاکسی دزد و قاتل باشه .... هر کسی رو که میبینم می ترسم دیوونه باشه و یهو بپره رو سرم ...
دیگه دیوونه شده م ...
این منم ؟! منی که به همه خوش بین بودم و همه رو خوب می دونستم ؟!
این منم که همش می ترسم ؟ از همه چی می ترسم .... می ترسم کسایی که دوستشون دارم بمیرن .... می ترسم اتفاق بدی بیفته ... ؟!
می ترسم تو دیگه دوستم نداشته باشی .... مدام می ترسم روزی بیاد که برات هیچ بشم ... پوچ بشم ..... همه چی سیاه بشه ....
این ترسها دیگه عصبیم کرده .... تمام این فکرا داره دیوونه م می کنه ..... شایدم دیوونه شده م و خبر ندارم !
می ترسم ... می ترسم .... می ترسم ... مثل بچه ای که تو یه اتاق تاریک گیر کرده و در هم قفل شده و لامپ رو هم قدش نمی رسه که روشن کنه .... فقط می ترسه و جیغ می کشه و گریه می کنه ...
من هیچ وقت از تاریکی نمی ترسیدم ، ولی یکی بیاد این لامپ لعنتی رو روشن کنه ، من قدم نمی رسه .... این اتاق خیلی خیلی خیلی تاریکه !


من ، یه پنجره نیمه باز روشن روشن ، ترسهام ، نگرانیهام ، بغضهام ، خاطره هام ، سری که داره از درد می ترکه _ پر از افکار قاطی پاتی ، خیال دلنشین تو ، با صدای دلکش .....

یا رب مرا یاری بده
تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم
زجرش دهم
خوارش کنم
زارش کنم ....

از بوسه های آتشین
وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم
صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری
گیرم ز دست دیگری
از رشک آزارش دهم
وز غصه بیمارش کنم

یا رب مرا یاری بده
تا خوب آزارش کنم
تا خوب آزارش کنم....

هر شامگه در خانه ای
چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای
وز خویش بیزارش کنم

گیسوی خود افشان کنم
چشمان خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها
بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر
کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را
راضی به آزارش کنم

یا رب مرا یاری بده
تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم
زجرش دهم
خوارش کنم
زارش کنم ....


راستی ... نترس کوچولو ، من هیچ کدوم از این کارها رو نمی خوام بکنم !
خوشحالم ....
همین جوری الکی !
در حال حاضر همه عالم و آدمو دوستم میاد .... می خوام همه رو بغل کنم بوس کنم !
نیشمم سه متر بازه ! سر همه اهل خونه رو هم بردم بس که هی با خودم بزن بزن کردم و صدای این بازی جنگی ها رو در آوردم و هی گفتم دووووووووف دووووووووف ! بنگ ! گیشت !
انقدر خوبه این احساس .... این که همین جوری الکی بدون هیچ دلیل خاصی ذوق مرگ باشی و ( کپی رایت ایشون ) یه تیکه ذوق از تو دلت هی بیاد بالا بخوره سر گلوت ! خوبیش اینه که به خاطر وجود چیز خاصی خوشحال نیستی که اون که تموم شد ، خوشحالیتم از بین بره ....
تا اطلاع ثانوی همه چی خوشگله ! بوس بوس !

من یک پدیده م .... باید برم خودمو ثبت کنم یه جا ! میگی نه ؟!
آدمی که همین طوری یهویی نسبت به همه عالم و آدم ( حتی تو ! ) احساس عشق و محبت کنه و نسبت به همه عالم بوسش بیاد و ایضا بغلش بیاد و همزمان همین جوری الکی عرش هم بیاد ( یعنی گریه ش بیاد ! ) و در همون حال ( احساسات قبلی هنوز تداوم دارن ! ) کتکش هم بیاد و هوس کنه همه عالم و آدم رو بزنه و ....
دیگه بقیه شو نمیگم .... تا همینجاشم کم آوردی ! حالا زود اعتراف کن که رسما به پدیده بودن من ایمان آوردی !

یکشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۲

ملت میرند شمال ، شهرک ساحلی و دریا و نصفه شب کنار ساحل و آتیش و گیتار و ودکا و پسربازی ....
ما میریم شمال ، تشییع جنازه و سوم و هفتم و چهلم و سال و ختم و عزاداری و عیادت مریض و .....
اگه به قول خودشون " شونس " داشتیم که مادر محترم اسممونو میذاشت شمسی !
بازم به خداییت شکر ...

آخ جون .... خونه !
حتی اگه تمام مردم اون " جاده های سبز شمالی " لعنتی هم بمیرند ، دیگه پامو از چاردیواری امن و دوست داشتنی خونه م بیرون نمیذارم .....

یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲

این آهنگ باور شادمهرو که می شنوم بغضم میگیره ... اولش نمیدونستم چرا ... بعدش یادم اومد که این آهنگ برای من درست مترادف با شکست عشقی تو بود ! هم معنی با بی قراریات .... بی تابیهای شبهایی که فقط از من و خودت می پرسیدی " چرا رفت " .... اعصاب خردیهات .....کلمه به کلمه ش برام یادآور احساسیه که بهش داشتی .... مسخره نیست آدم برای شکست عاطفی کسی که دوستش داره بغضش بگیره ؟!
من چرا حس حسادت ندارم اصلا ؟!
اااااااااااااااه ....
بازم تنهاییدم .....
نه ، خداییش نگاه کن ....
* : آقا جون این احمق بازیا چیه ..... یه گهی خوردی پاش وایسا بگو خوردم دیگه ! چرا انکار میکنی !
+ : اه ..... اصلا آره ! آره همین گهی که میگی خوردم ! خیلیم خوشمزه بود کلی هم چسبید !!!!

تو بودی می تونستی از کنار دو نفر تو خیابون رد شی این مکالمه رو بشنوی پقی نزنی زیر خنده ؟!
پس چرا آقاهه اونجوری نیگام کرد ؟!
د د د خجالتم خوب چیزیه ... خجالت بکش دختر ..... این بچه بازیا چیه درمیاری ؟
تو نبودی الان نیشت تا بناگوشت باز بود ؟ پس این اشکا چیه ؟
خاک تو سرت !
دلت چرا ضعف میره الکی الکی ؟ چرا لوس بازی درمیاری احمق ؟!

نوچ ... دیگه فحش دادن و دعوا کردن خودم رو خودم اثر نمیکنه !
کسی نیست بیاد یه فصل کتک جانانه به من بزنه ؟
ببین دستگاه متابولیسم عزیز
در یک ساعت گذشته این پنجمین باری بود که منو فرستادی دستشویی در حالی که از عصر تا حالا نه آب خوردم نه چایی نه قهوه نه هر کوفت دیگه ای .
اگه آدم شدی که شدی وگرنه این دفعه خودتو بکشی هم نمیرم دستشویی . می تونی همین جا کارتو بکنی !
پ . ن : من رشته مورد علاقه م انسانیه رشته فعلیم ریاضی ، و هیچ کدوم ربطی به زیست و اعضای بدن و کارشون نداره . پس اگه دستگاه متابولیسم هیچ ربطی به دستشویی رفتن نداشت ضایع نکنید لطفا !
پ . ن 2 : نگید این دختره آمار جیش کردنشم تو وبلاگش میده ! من از اول گفتم این جا هر شکری دوست داشتم می خورم به هیشکیم ربطی نداره !



می گم : اه این چه حکمتیه که همش پسرای خوش قیافه و خوش تیپ نصیب دخترای بیریخت اقدس می شن و پسرهای زشت نصیب دخترای خوشگل ؟
می گه : برای تو که خوبه .... با این قیافه ت حتما کم کم یه تام کروز گیرت می افته !
.......
حرف حساب جواب نداره ! :))

الان ازون وقتاییه که بشدت دلم می خواد بزنم تو دهن یکی .....


شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۲

یاد چشمهایی می افتم که یه دنیا محبت توشون بود و مستقیم به من دوخته شده بودند....
و من احمق رومو برگردوندم .... من بی شعور ....
اه ! دارم از حسرت می سوزم ...... بدجوری دلم برای یه نگاه به اون مهربونی لک زده ....
عجب منم بی جنبه و آویزونم !
1 - سرم بشدت درد می کنه . اما اونو میتونم تحمل کنم ، چیزی که اعصابمو داره رنده میکنه تنهاییه و این که کسی نیست خودمو براش لوس کنم ....حتی اقلا از پشت مانیتور !

2 - من اعصاب ندارما .... این بلاگر به قول همایون تخم سگ راه براه ریخت و قیافه چپشو عوض می کنه ... گشادیش میاد یه ادیتور حسابی بذاره واسه خودش ! احمق خرفت !

3 - هم دلم هوارتا براش تنگ شده ، هم میدونم که نمی شه ...... اه !

4 - زندگی این روزا خیلی بشدت عق برانگیزه ....

5 - هیچی . همین جوری نوشتنم اومد همینجوری هم تموم شد . خدافظ !

در راستای این که آدم اسکل الزاما شاخ و دم نداره ....
مثل الاغ ! وبلاگی رو که نه ماه توش نوشتم با یه This is THE END بی خیال شدم ....
ولی همون موقع هم می دونستم وبلاگ کوفتیه که نمی شه ولش کرد ، و بالاخره یه جای دیگه شروع می کنم و اولشم می نویسم But this is a new beginning....
" پاییزه " تا حالا ( یعنی از حدودا شش ماه پیش تا حالا ) به یه اسم دیگه جایی بود برای نوشته هایی که باد می کرد رو دلم و اگه یه جایی داد نمی زدمشون خفه می شدم . جایی که هر جور دلم می خواست و هر چی دلم می خواست می نوشتم ( یه نگاه به ایندکس فعلی بندازید تا سرگیجه بگیرید ! ) و بالطبع جز چند تا دوست کسی نمی شناختش . ولی همین جوری یهو خرکی احساس کردم دوست دارم پابلیکش کنم ....
پس سلام !
از همین اولش بگم این جا دل خل و چل من واسه خودش جولون میده و بنابراین خرکی آپدیت می شه ، مزخرف زیاد توش می نویسم ( یعنی تقریبا همش مزخرفه ) یادداشتهاش چرت و کوتاه و بلند و هر وقت دلم بخواد و هر جور دلم بخواد نوشته میشه ، با کمال شرمندگی نظر بینندگان عزیز هم همچین زیادم مهم نیست ... چون متاسفانه یا خوشبختانه به دلیل پابلیک نبودن این جا عادت کردم هر غلطی دلم می خواد این تو بکنم و این عادت به این زودیا از سرم نمی افته . حالا چون شمایید شاید یه کم از سرم افتاد .
خب اگه حوصله همچین آدم دیوونه و همچین جای خر تو خری رو دارید ... خوش اومدید . ( من که بی ادب نیستم که بگم اگر ندارید هم هری ! )

پ . ن : خودمو کشتم لوس نشه که شد ..... ولی به درک !

I will love you more than that
I won't say those words, then take them back
Don't give loneliness a chance
Baby listen to me when I say
I will love you more than that

جمعه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۲

دلم برات تنگ شده ......
خیلی ... خیلی ....

پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۲

ببین دیوونه کوچولوی دوست داشتنی من ....
من دوستت دارم ...
می فهمی ؟
می خوام باهات بمونم .... به هیچ چیز و هیچ کسم کار ندارم ....
می شنوی ؟
باهات می مونم ... هر چی هم می خواد بشه بشه ... من تا آخرش هستم ....

خیالت راحت شد حالا ؟ می شه دیگه این قدر ( من به درک ! ) خودت رو عذاب ندی ؟


چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۲

نه به دیروز که هی رابراه به خری و سادگی خودم فکر می کردم و اشکم سرازیر می شد ....
نه به امروز که مجددا به خریت و سادگی خودم فکر می کنم و خنده م می گیره !
کسی تو خر بودن من شک داره ؟!
نشستی تو کلاس و منتظر معلمی . آقا بالاخره بعد از یه ربع تاخیر نزول اجلال می کنه و طبق معمول نیومده شروع می کنه جزوه گفتن . میای دفترتو باز کنی که بنویسی ، اتفاقی از ته بازش می کنی . همون جایی که هر وقت بیکار میشی چرت و پرت می نویسی توش . آخرین نوشته هم اینه :
Is it me !? Is it really me ?!
خنده ت میگیره . اتودتو برمی داری تا جوابشو بدی که طفلک بیشتر ازین سرگردون نمونه ....
yes baba khode khareti !

خداجونم حتما اون چیزایی که پریشب برات نوشته بودم یادته .....
د همونا که پر از تشکر و اینا بود دیگه ! همون که توش یه شصتاد خط بابت لطف و مرحمت های بی پایانت تشکر کرده بودم !
یادت اومد ؟
خب ذوق نکن حالا !
شرمنده م .... یه اتفاقاتی افتاده که مجبورم شکر کردنامو پس بگیرم ! یعنی اصلا هم متشکر نیستم بابت اون همه لطفی که بهم داشتی ....
حالا برای این که ناراحت نشی ...
هنوز یه جای شکر دیگه باقیه !
اونم اینکه دستت درد نکنه منو این قدر خر آفریدی که هر چی هم سرم بیاد باز با یه اشاره خر میشم ! واقعا جای شکر داره .... خر بودن هم نعمتیه !
حالام لابد باید خر شم دیگه ... نه ؟!
باشه ... چیکار کنیم دیگه خراب رفیقیم !
فقط به خاطر تو .... این دفعه هم .... عر عر !

پ . ن : ولی حواست باشه ها ! فقط این دفعه !

بیا برو توام خدا رو شکر کن که من انقدر خرم !

دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۲

شاید یه ساله این طوری گریه نکرده بودم ....
این طوری که نتونم نفس بکشم ... که هق هق خفه م کنه .... که اشکام مثل بارون سرازیر بشن ....
من خوش خیال ساده ....
بازم پوزخند .... بازم پوزخند به رویاهای قبلی ....

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۲

looking back on the things I've done
I was trying to be someone
who played my part
and kept you in the dark
but now let me show you the shape of my heart ....

I 'm here with my confesion
got nothing to hide no more
I don't know where to start
but to show you the shape of my heart
دو هفته پیش بود ؟ یا شایدم بیشتر .... نوشته بودم :
although loneliness has always been a friend of mine
I'm leaving my life in .... هیچی !

الان دارم کم کم تصمیم می گیرم که بنویسم
although loneliness has always been a friend of mine
I'm leaving my life in YOUR hands
به شرطی که قول بدی محکم نگهش داری !

شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۲

دوسال پیش بود .... گفتم " یادم میره "
و یادم رفت
دو ماه پیش بود .... یا کمتر ... گفتم " یادم میره " . نرفت .
یه ماه پیش دوباره گفتم " یادم میره " . نرفت .
دو هفته پیش باز به خودم گفتم " یادم میره " ....
دیشبم باز گفتم " یادم میره " ....
ولی نوچ ! مثل اینکه این دفعه کور خوندم . یادم نمیره که نمیره !
خدا جونم میشه یه لطفی کنی ؟
شجاعت گرفتن یه تصمیم خرکی ( ازینایی که میگیری میگی هر چی شد شد دیگه ) رو به من عطا کن !


به من نگاه مي كنی
و مي دانی
من تنها نيازمند يك نگاهم
تا به من دل دهد
آسوده خاطرم كند
بگشايدم
تا به در آیم .

تو پا پس مي كشی
و در نيم گشوده
به روي من
بسته مي شود....

گاهی این شعرها رو یه کم تحریف کنی قشنگتر حرف دلتو می زنن .... انگار قسمته ما همش برای یه نگاه تو دلمون به مردم التماس کنیم !

جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۲

هی این می گه آره !
اون میگه نه !
من بدبختم باید این وسط مواظب باشم این دو تا با هم دعواشون نشه !

چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲

خیلی دوسش داری .... نه ؟
اونم خیلی دوستت داره ....
خب .... همش مال تو ... من هیچی نمی خوام ..... یعنی می خوام ، ولی حالا که تو دوسش داری ، مال تو .
اونم هیچی از من نمی خواد ....
اگه کس دیگه ای جای من بود ، شاید واسش سخت بود
اما من .....
خیلی وقته که به نخواسته شدن عادت کردم ...
برای کسی که هیچی ، هیچی ، هیچ چیز خوب و دوست داشتنی ای نداره ...
این که هیچ کس نخواهدش دیگه طبیعیه ....
شاید اون آقاهه که اون بالا نشسته بگه ناشکری می کنم ، شایدم واقعا ناشکری می کنم .....
ولی ......
هیچی ندادی بهم .. هیچی ندادی .. خالی خالی ... بد بد .....
انصافه ؟
این دیگه چه جورشه ؟!
تا حالا نشده بود احساس کنم آدم ها یکی بعد از دیگری ازم متنفرند !
چرا این طوری حس می کنم ؟
هیچ جوابی براش پیدا نمی کنم ....
ولی باور کن اینکه حس کنی عزیزترینهات ازت بدشون میاد ... اونم پشت سر هم ، وقتی این یکی حل میشه ... حس می کنی اون یکی بدش میاد ازت ...
اصلا احساس شیرینی نیست ... خیلی هم تلخه ...
پس این روزها کسی انتظار خوش اخلاقی و مهربونی و حتی نرمال بودن رو هم از من نداشته باشه !
پ . ن : داشتم فکر می کردم توام ازم بدت میاد ...! خدا رحم کرد بخیر گذشت رفت :)) بدو برو نماز شکر بخون !

فقط بگو چرا !؟
چرا ؟!
سرم درد می کنه ... بغض داره خفه م می کنه ....
ازشون متنفرم .... ازش متنفرم ....
یه دختر ساده پپه بوق باشی ، نه اهل بیرون رفتن با دوست و رفیق باشی نه اهل پسربازی ، یه دوست پسر هم تو عمرت نداشته بوده باشی ،
هیچ کاری نکنی ، با هیچ کس حتی تلفنی هم حرف نزنی ، به هیچ کسم کاری نداشته باشی ، صبح تا شب و شب تا صبحت یا کلاس و درس یا پای این کامپیوتر بگذره ...
بازم بهت گیر بدن ! تهمت بزنن بهت ! هزار جور کثافتکاری نکرده رو بهت نسبت بدن !
دلت نمی سوزه ؟!
آخه مگه من چه گناهی کردم .....؟
حتی خواهرت ؟ حتی کسی که باید مثلا جلو بقیه ازت دفاع کنه !؟ حتی کسی که خودش از صبح تا شب با دوست پسرش میره و میاد و هر غلطی خواست می کنه و تو حتی با دوستای دخترت هم هیچ جا نمیری .... هزار جور تهمت بهت بزنه ؟!
ساده ترین و پاکترین و قشنگترین رابطه ها رو به هزار گند و کثافت آلوده می کنه ... فقط چون هیچی ازش نمی فهمه ؟! کی بهش .... بهتون ..... بهشون حق اینکارو داده ؟!
آهای خدا !
پس تو اون بالا چیکاره ای ؟! نشستی و می بینی که چیا بارم می کنند و هیچی نمی تونم بگم ؟! نشستی و می بینی که به ناحق اینهمه تهمت می زنند بهم و مجبورم خفه شم و حتی اعتراض هم نکنم .... ؟! اشکهامو که بی صدا از رو صورتم سر می خوره و میاد پایین _ به خاطر تهمتهای ناحق بی انصافانه این آدم ها ، میبینی و بازم هیچ کاری نمی کنی ؟!
اینه عدالتت ؟!

اصلا من اگه یه برگه امضا کنم که رسما فاحشه م ولم می کنن ؟ دیگه از این بالاتر که نیست ... اصلا من اینکاره م .... ولم کنید .... فقط ولم کنید ...
شیطونه میگه برم یه دسته گلی آب بدم ... اقلا یکی از این کارایی که منو متهم به انجام دادنش می کنند واقعا انجام بدم .... تا اقلا دلم نسوزه !
نمی دونم .... فقط می دونم اشکم میاد و نمیتونم جلوشو بگیرم .... فقط میدونم متنفرم ازشون .... ازش متنفرم ....
لعنت به همتون .... به همشون ....
فقط ولم کنید ...
توقع زیادیه ....؟!

دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲

I give my all
to have just more night with you
I risk my life to feel
your body next to mine
cause I can't go on
living in a memory of last love
I give my all
for you love ....
دیدی راست می گفتم .....؟
دیدی همش بدیه ؟ دیدی هیچ چیز قشنگی ندارم تو روحم .... دیدی خوبی ای نیست .... دیدی همش عذابم ؟ دیدی اونقدر پستم که حتی برای کسایی که دوستم دارن و دوستشون دارم ، هیچی جز عذاب و غصه ندارم .. ؟!
دیدی خود نکبت آشغالمو خوب میشناسم ؟ دیدی اون وقت که گفتم هر چی دورتر از من باشی بیشتر به نفعته دروغ نمی گفتم ؟
دیدی دارم عذابت میدم ؟!

پس دیگه نگو نه ....
دیگه نگو که نیستم ....

چقد از من تا تو راهه .....
حالا راهش زیاد مهم نیست ، بالاخره یه جوری می شه رفت و تمومش کرد
ولی باور کن جاده بدجوری سیاهه .....

یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۲

فکر کنم پریشب بود .... نوشته بودم :
هی بچه ! بدجوری داری رو اعصابم راه میریا !
حالا فعلا هنوز کاسه صبرم لبریز نشده کاریت ندارم ....
ولی یه وقت دیدی قاطی کردم یه جفت پا برات گرفتم با مغز بخوری زمین !!!

دیشب بود ، نوشتم :
کاسه صبرم لبریز شده .... آماده باش که با مغز ولو شی رو زمین !

امشبه ، میگم : بابا ایول عجب مرامی داری که منو تحمل می کنی !
فقط موندم اون دلتو از کجا آوردی ....

شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۲

حالا هی من می دونم من لیاقت ندارم ......
هی این می گه نه من لیاقت ندارم !
خریم دیگه !
همش فکر می کردم با خودم رودرواسی و تعارف ندارم که ....
نه اخلاق درست حسابی دارم ، نه ریخت و قیافه درست و حسابی ، نه زبون شیرین ، نه رفتار خوب ، نه اجتماعی ام ، نه هیچی .... برج زهرمارم ، رفتارمم مزخرف و اعصاب خرد کنه ....
ولی خب ! شخصیتم یه لایه زیری جذاب و خوب داره که بالاخره یه الاغی عاشقش میشه و به خاطرش از بقیه نکبتیام میگذره ! ( حالا این همه اعتماد بنفس از کجا اومد برای خودش معماییه ! )
حالا که خوب نگاه می کنم
می بینم به ! وضع لایه زیری از لایه رویی بدتر نباشه بهتر نیست !
بازم به خداییت شکر ..... لابد می خواستی امتحان کنی ببینی گهترین موجودی که می تونی خلق کنی چه جوریاست ... !

اه ! امیر ( تو نه ، اون یکی امیر ) خدا خیرت نده !
از صبح به این دختره زنگ نزدی ، منی که هیچ کاره م این وسط هی دارم فحش می خورم و می خوره تو ذوقم و باهام دعوا می شه !
ای بابا آخه من چیکاره م ؟! کم خودم حالم قشنگه توام هی سر من خالی می کنی ؟!

ببخش . همین !

جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۲

فکر کردم خودش حل می شه می ره ...
فکر کردم این احساس اسباب بازی بودنم مثل بقیه سه سوت از بین میره ....
ولی نرفت .
حالا به قول یکی : بشین خودتو تبرئه کن !

اولش که می بیننت لبخند می زنن ، میان طرفت ، باهات حرف می زنن ، ازت خوششون میاد ، دوست دارن دوستشون باشی ، دوستت دارن .... می برنت بالا بالاها .... هیچ کس بهتر از تو نیست براشون !
بعد یهو از بالا پرتت می کنن پایین !
تاریخ مصرفت که گذشت ....
یهو دل آزار می شی ، دیگه دوستت ندارن ، لبخندها دیگه تصنعیه ، طرفت نمیان مگر وقتی لازمت داشته باشن ، سراغی ازت نمی گیرن ، به زور باهات حرف می زنن ، یه جوری ازت سرد می شن که ....
بدجوری می خوره تو دل آدم . انگار یکی دستتو بگیره کمکت کنه از یه کوه بری بالا ، ببردت نوک قله ، بعد وقتی داری افق رو نگاه می کنی پرتت کنه پایین !
فقط می دونی قشنگیش به چیه ؟!
همچنان تو رو حق خودشون می دونن ! still وقتی کارت دارن میان سراغت ! وقتی لازمت دارن باید کمکشون کنی ، وقتی می خوان خرت کنن بازم تظاهرا شروع می شه ...
ازشون بدم میاد .... از همشون ... و بیشتر از همه از خودم که مثل خر که چه عرض کنم ! مثل احمقها خودمو احساساتم رو می سپرم دست این اراذل که هر بلایی می خوان سرش بیارن ....
قشنگه آدم همه رو دوست داشته باشه ، به همه کمک کنه ولی با سرسختی کمر به خرد کردن خودش ببنده .... نه ؟




اه !
خسته شدم از بس دروغ بارت کردم !
خب چرا یه چیزی می پرسی که می دونی جوابش رو ، و می دونی هم که من عمرا اگه راستشو بگم ؟!
اینم نمی خواستم بگم ، چون می دونم باید دو ساعت باز دروغ بگم تا ماستمالیش کنم ، ولی دیگه داشتم می ترکیدم ....
حس ششم و هوش و تله پاتی و فکرخونی خودتم که خوبه . خیلیم خوبه ! پس اگه دوست نداری دروغ بشنوی ، چیزی نپرس . باشه ؟

take me by the hand take me some where new
I don't know who you are but I ....
نوچ ! دروغ که ندارم بهت بگم . I'm " NOT " with you !
حالا هر کی که دلت می خواد باش . حتی پسر شاه پریون !
ولی نمی دونم باز چرا انقد دلم می خواد خبر مرگت بیای دستمو بگیری .....
تصمیم گرفتم یه آمار بگیرم از این آدمهای مهربونی که این همه دوستم دارن .....
ببینم این وسط من چی ام براشون ؟ کامیون ؟ ماشین ؟ عروسک ؟ از این خرس پشمالو تپلیا ؟ تفنگ اسباب بازی ؟ آدم آهنی ؟
چی ام که این همه دوست دارن باهام بازی کنن ؟
و خیلی زودم حوصله شون از این بازی سر میره !
عیبی نداره . آهای ! خیالتون راحت . اسباب بازی احمقتون همین جا منتظره تا دوباره هوس بازی باهاش رو بکنین و بیاین یه دستی به سر و گوشش بکشین و دوباره برین تا دفعه بعدی !
چیکار کنه خب ، جایی رو نداره که بره ....پایی برای رفتن نداره ....
داره !؟
اوم .... بالاخره شغل آینده مو انتخاب کردم ....
اگر چه مطمئن نیستم ، ولی خب اینم میذارم تو لیست شغلهایی که دوست می دالم !
می خوام بزرگ که شدم فاحشه بشم ! دلیل اصلیشم اینه که از هر وری نگاه می کنم می بینم استعدادم خیلی خوبه توش ! مخصوصا مخصوصا استعداد روحی ! یعنی اصلا جون تو زمینه روحی خیلی خوبی برای فاحشگی دارم !
فقط یه ایراد کوچولو داره ... خیلی کوچولو البته ! قابل حله !
فکر نکنم مامان اینا باهاش کنار بیان .... اگرم بخوام عروسی کنم متاسفانه هیچ آدمی اون قدر با شعور و روشنفکر نیست که قبول کنه من و شغلم رو با هم داشته باشه !!!
ولی خب همه اینا قابل حله .... مهم استعداد و زمینه روحی بی نظیرمه ! مگه نه ؟

باور کن رنگ خون روی سرامیک سفید قشنگ ترین رنگ دنیاست .
حیف ، حیف ، حیف که جراتشو ندارم ،
وگرنه با خون خودم قشنگترین رنگ دنیا رو می ساختم ....
ارزشش رو داره ، نه ؟ اقلا بعد از رفتنم از خودم یه رنگ قشنگ بجا میذاشتم ، رنگ سرخ ، رنگ زندگی ..... زندگی ای که سرخی تپنده شو من نمی بینم ، کاش اقلا اون قدر شهامت داشتم تا این سرخی رو به دیگران نشون بدم ....


ای بابا !
هر نکبتی بودم تا حالا حسود نبودم !
حالا این دیگه از کجا اومد ؟
آها .....حدا می خواست کلکسیون صفات قشنگمو تکمیل کنه !
گاهی وقتا فکر می کنم بابا دست مریزاد !
عجب طاقتی دارن اینایی که نکبتی مثل منو تحمل میکنن و صداشون در نمیاد !
still زیاد قشنگ نیست یکی رو یه عالمه دوست داشته باشی ....... الی آخر ! تازه قشنگم نیست هیچی خیلیم بیریخته ! اعصاب خرد کنم هست .....
ولی منم همچنان عادت دارم !


د الاغ منم صد ساله دارم زور می زنم بهت بفهمونم که من کرم ! حرفت رو نمی شنوم و نمیفهمم ! نفهم و بی معرفت و بی انصافم .... هزار جور اخلاق گه دیگه م دارم تازه ....
الهی شکر که بالاخره فهمیدی !
یه چیزی نوک زبونمه هی می خوام بگم ....
حیف که حوصله قهر کردنت و دو ساعت منت کشی و بعدشم پاک کردن اون چیز و نوشتن " ببخشید غلط کردم " به جاش رو ندارم !
اصرار هم نکن نمی گم !

چه خوب بود یه جوری عاشق یه الاغی ( حالا هر الاغی ) می شدم که بتونم مثل اون دیوونه خله بگم nothing else matters just you and the night....
حالا شبم نبود زیاد ایرادی نداره .....
ولی حیف که خودم خیلی خیلی الاغتر از این حرفام !
پنج سالم بود . می گفت " هیچ کس دوستت نداره . مامان هم دوستت نداره . همین الان سرت داد کشید ! مربی مهدکودکتم ازت بدش میاد . مگه خودت نگفتی پریروز دعوات کرد ؟ بابا هم دوستت نداره . دیدی امروز صبح نبردت مهدکودک گفت مامان ببردت ؟ هیچ کس دوستت نداره . همه ازت متنفرن ..... " من کوچولوی زودباور بیچاره هم مثل ابر بهار گریه می کردم ....
شونزده سالمه . میگه " هیچ کس دوستت نداره . هیچ کس برات زنگ نمیزنه . هیچکس برات آفلاین نمیذاره !!!!!!! " ( معیار دوست داشتن رو داری که با گذشت زمان از چی به چی تغییر کرده !؟ )
حالا که دیگه بزرگ شدم مثلا خیر سرم ! می دونم اذیت می کنه گریه نمی کنم ، جدی هم نمی گیرم ، بهش می خندم ، ولی به نظرم یه رسالت الهی داره که همش منو مطمئن کنه و بهم یادآوری کنه هیچ کس دوستم نداره !
عزیزم خودم می دونم به خدا ! لازم نیست این قدر هی تکرار کنی ! مگه می شه چیز ی مثل این رو که همش دارم لمسش می کنم یادم بره ؟!

دو ساعته این وینمپ رو قرق کردی هی داد می زنی :
don't let it get you down
just listen to the sound ....
بابا به خدا هیچ صدایی نمیاد ..... دوساعته دارم گوش میدم جز عرعر خودت این سوند لعنتی رو که میگی جاست لیسن تو همون بشنوم ....
اه ! گذاشتی ما رو سرکار ؟!
این لعنتی هم که گت دونمون کرد رفت .... مرده شورتو ببرن ! واسه چی الکی دروغ میگی !؟ عمرا اگه دیگه آهنگتو گوش بدم !


از وقتی یادم میاد
همش یا در حال خیال بافتن بودم ...
یا در حال پوزخند زدن یه خیالات قبلیم !!!
عجب زندگی پرثمری !
خدایا شکرت !
یه تو دروهمسایه آبرو داشتیم که اونم رفت .... تروخدا ببین ! این همه وقت نکبتای عوضی جرات نداشتن یه کلمه حرف بزنن بهم .... حالا این موجود آشغالی که این همه بهش خوبی کردم همچین حقمو گذاشت کف دستم که اون پسره ی ...... بشینه درباره م مزخرف بگه ... اصلا به جهنم ....
طبق معمول آش نخورده دهن سوخته !
شیطونه می گه برم این آشه رو بخورم که حالا که دهنم سوخته اقلا دلم نسوزه .... همینم مونده بود این پسره ی { ... } { .....} از این مزخرفات پشت سرم بگه !
آقا جون آره اصلا ! همسایه عزیز ! تو که پاکی و نجابت از سر و روت می باره ! من اینکاره م اصلا ! پاتوقمم ونکه قیمتمم اینقدره !!! راحت شدی ؟ من اگه امضا بدم که اصلا فاحشه م ولم می کنی ؟!
اه ! عوضی !

پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲

پوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف !
من چی می گم ، این چی برداشت می کنه ....!
ایضا اون چی می گه ، من چی برداشت می کنم ...!
خدا جونم
می شه لطفا توانایی خفه شدن وقتی ور زدنم باعث خرد شدن اعصاب یکی دیگه می شه رو عطا کنی ؟
ایضا خفه شدن موقعی که یه چیزی از حرفم میگیرن که عمرا منظورم اون نبوده !
اه !
دخترک مدتها بود از لبه پرتگاه آویزون بود .....
دستاش دیگه جون نداشتن که لبه صخره رو محکم بگیرن . تمام تنش و دستاش از تیزی های صخره ها خراشیده شده بودن....
مدتها بود که داد می زد و التماس می کرد و کمک می خواست بلکه یکی صداشو بشنوه و دستشو بگیره و بکشدش بالا .
ولی رهگذرا می اومدن و می رفتن و انگار فریاداشو نمی شنیدن ....
تا بالاخره یکی اومد ....
یه دست از بالای صخره دراز شد تا دست دخترک رو بگیره و بالا بیارتش .
دخترک با اشتیاق دستشو دراز کرد و دست غریبه رو محکم گرفت ... اونقدر محکم که انگار دستاشون یکی شده بود .....
غریبه زور زد که اونو بیاره بالا . محکم و محکمتر دستشو گرفت و کشید .....
ولی نمی شد ....
اونقدر دستش رو محکم گرفته بود که دخترک احساس کرد استخوناش خرد شدن .....
غریبه دستش رو ول کرد و گفت : متاسفم ، نمی تونم بکشمت بالا .
و رفت ...
دخترک به دستش که نگاه کرد ، دید تمام استخوناش خرد شده ! تمام انگشتاش له شدن ! همشم به خاطر غریبه ای که می خواست کمکش کنه اما ....
خیلی وقته دخترک هنوز از لبه پرتگاه آویزونه
با دستهای دردناک و خرد شده ش سفت صخره رو چسبیده تا نیفته
نمی دونه تا کی می تونه مقاومت کنه ....
ولی با دیدن هر دستی که می خواد کمکش کنه خودشو می کشه کنار و پنهون می کنه !
ببین عزیزم یه چیزی هست که باید بهت بگم .... ناراحت که نمی شی هان ؟
ازت متنفرم نکبت احمق مزخرف ! دلم می خواد سر به تنت نباشه . گورتو گم کن از جلو چشمم !

کسی هم نیاد بگه با من بودی با من نبودی . همین جوری هوس کردم یه جا بگم ازت متنفرم .... به جون مامانم مخاطبم هم هیشکی نیست !
پس بالاخره توام فهمیدی که من هیچی نیستم ؟! معذرت می خوام عزیزم ولی باید بگم خیلی خنگی ، انتظار داشتم زودتر از اینا اینو بفهمی ....
توضیح هم نداریم در ضمن !

خیلی آشغالم ، نکبتم ، مزخرفم ، همه چی ام ، اخلاقم چرته ، خودم می دونم ....
ولی همین نکبتی که هستم می مونم.
همه درها رو تو صورتم می کوبن و می بندن ، بغضمو قورت میدم و سرمو میگیرم بالا .
دلمو میشکنن ، خم می شم شکسته هاشو برمیدارم راهمو می کشم میرم ....
کسی دوستم نداره ، بغضم می ترکه و دونه دونه اشکم میاد پایین و خودمو گول می زنم و می گم عیب نداره ، یه روزی درست می شه . شازده کوچولوی قصه منم یه روزی میاد .
همش باید از دست همه عذاب بکشم و از دستم عذاب بکشن ، تحمل می کنم .
مدام باید از همه و از کارا و احساسات مزخرف خودم خجالت بکشم ، سرمو میندازم پایین و هر قدر که دلشون می خواد خجالت می کشم !
حال همه ازم بهم می خوره ، دست از سرشون برمیدارم تا راحت باشن .
اگرم زندگی یه روز خیلی بهم سخت گرفت ،بازم بغضم می ترکه و سرمو میذارم رو زانوم و به جای دونه دونه ، سیل اشکم راه می افته تا سبک بشم ....
این جوری نمی تونم زندگی کنم ؟ باشه ، یه روزی بالاخره اون چاقوی لعنتی رو می لغزونم رو این رگ و خلاص ....
ولی تا اون روز ....
همین نکبتی که هستم باقی می مونم !
حالا فکر نکنی شجاعم !!!!!
نخیر ، عرضه شو ندارم که نکبت دیگه ای بشم ! بخوام نخوام همین آشغالی ام که هستم !

چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۲

پس من چه غلطی بکنم که خوابم ببره ؟!
دیگه گوسفندم واسه آدم چموش بازی دربیاره خیلی زور داره ! میام گوسفندم بشمرم خوابم ببره بزمجه ها تند تند پشت سر هم از رو نرده می پرن نمی تونم بشمرمشون !
اه !
عصر : به به ....حالا خر بیار باقالی بار کن !
نیم ساعت بعد : خوب شد باور نکردما !
یک ساعت بعد : اگه باور می کردم چی ؟!
یک ساعت و نیم بعد : چرا من اینقدر مزخرف و آشغالم آخه ؟!
دو ساعت بعد : خب تقصیر خودمه هیچ کس دوستم نداره دیگه !
دوساعت و نیم بعد : همه ازت متنفرن .... حقته !
سه ساعت بعد : آی سرم .......

دکتره بدبخت همچینم خل نبودا !
از عصری تا حالا دارم به این فکر می کنم که دروغگو !
چقدر خوب شد حرفاتو باور نکردم !

اگه احساسی دارم که نباید داشته باشم ، برای اینه که آدمم ، خدا نیستم .
اگه احساسی دارم که نباید داشته باشم ، برای اینه که آدمم ، خدا نیستم .
اگه احساسی دارم که نباید داشته باشم ، برای اینه که آدمم ، خدا نیستم .

امشب سیصد و پنجاه و هشت بار از روی این جمله بنویس بلکه عذاب وجدانت کم شه ....
نشد !
میگما خر گیر آوردی یکی دوتام برا من بخر با هم حساب می کنیم . باشه ؟
اه ! بابا جون می خوام درس بخونم چیه رفتی جا خوش کردی تو کله م بیرون هم نمیای ؟!
پاشو یه ساعت از تو این فکر و مغز بی صاب مونده برو بیرون ! این جوری که هر چی هم زور بزنم هیچی نمیره این تو !
به خدا فاینالمو کم بشم می کشمت !


سه ساعت بعد ...23 از 30 ! بکشمت حالا ؟
می دونی تمام شب منتظر اومدنت بودم . همه چشمشون به عروس و داماد و وسط مجلس بود و من یه جوری که تابلو تر از اون دیگه نمی شد چشمم به در بود . چند ساعت شد .... نمی دونم ، شاید دو ساعت . که یهو اومدی تو . هنوزم قدت اون قدر بلند بود که وقتی از جلوم رد شدی مجبور شدم سرمو بالا بگیرم تا ببینمت . راستی که تا حالا هیچ کس رو به بلندی تو ندیدم .... لباستم آبی بود ! خیلی ظلمه نه ؟ کسی که این همه وقت تو رویاهام می دیدمش جلو چشمم زنده شده بود ، تو رنگی که من عاشقش بودم و بیشتر از همه بهت می اومد ! می دونستی تو دل من چه خبره ؟!

ولی این که تو نبودی ! آخه احمق جونم مگه موهای مشکی قشنگت چش بود که این موهای طلایی بلند مسخره رو برای خودت درست کردی ؟ خب البته تقصیری هم نداشتی ، من که بهت نگفته بودم وقتی موهات سیاهه شبیه کیانو ریوز می شی .... مسخره ست نه ؟ بعد این همه وقت هنوز چهره ایده آل و دوست داشتنی م شبیه صورت توئه . از بس مست بودی حواست به هیچی نبود . جایی هم نشستی که نمی تونستم ببینمت . دلم می خواست سر اون زنیکه جیغ بزنم از جلوم بره کنار تا بتونم ببینمت . آخرشم بهش گفتم . منتظر بودم نگاهم کنی . ولی بی فایده بود ..... می دونستی هنوزم حسرت یه نگاهت به دلم مونده ؟ نگاه عاشقانه پیشکش ، توجه هم نخواستم ، هنوز حسرت به دلم مونده که یه دفعه منو " ببینی " . یه دفعه کسی رو که اون همه وقت فقط و فقط تو رو جلو چشماش داشته ، " ببینی " .

اصلا منو نشناختی ! همینه که منو می سوزونه . منی رو که این همه وقت تو رویاهام فقط و فقط تو رو دیده بودم اصلا نشناختی ! البته اون قدری که تو سرت گرم بود شک دارم حتی مادرت رو هم می تونستی بشناسی . وقتی پاشدی برقصی یه نفس راحت کشیدم . چون می تونستم راحت نگاهت کنم ، تو صورتت خیره بشم بدون این که تابلو باشم . آخه عزیزم مگه مجبورت کرده بودن این قدر بخوری که درست و حسابی نتونی راه بری و لق بزنی ؟ خدا لعنتت کنه عشق من . ببین چی به روز خودت آورده بودی ؟ حتی مادرت شرمش می اومد نزدیکش بشی ! ببین چی به روز خودت آورده بودی ؟ ببین به سر مجسمه رویایی همه سالهای بچگی من چی آورده بودی ؟!

نمی دونم چند ساعت مثل دیوونه ها چشم از صورتت بر نداشتم و منتظر یه نگاهت بودم . هیچ وقت منو ندیدی . چرا ؟ هیچ وقت منو تو هیچی آدم حساب نکردی . منی رو که یه زمانی می پرستیدمت آدم حساب نمی کردی . برای همین بود که نمی خواستم بیام . برای همین بود که مامان اینا به زور آوردنم . نمی خواستم بیام چون می دونستم بازم با ندیده گرفتنم تحقیرم می کنی . تحقیری که دیوونه م می کنه . چرا ؟ واقعا این قدر بی ارزشم ؟ اگه این طوری بود ، اگه قابل دیده شدن نبودم پس چرا دوستت داشت با چشماش منو قورت می داد ولی تو حتی یه بارم نگاهم نکردی ؟ چرا حتی کسایی که یه بارم نگاهشون نکرده بودم بهم خیره می شدن ولی تویی که چشمای من یه لحظه از رو صورتت دور نمی شد ..... یعنی من حتی ارزش یه نگاه گذرا ، حتی از روی هیزی تو رو هم نداشتم ؟!

همینه که منو می سوزونه . همینه که منو می شکنه . نه که هنوز دوستت داشته باشم ، این که هیچ وقت ، هیچ وقت حتی یه لحظه هم منو قابل ندونستی _ برای هیچی ، منو می سوزونه . واقعا من این قدر بی ارزشم ؟

بالاخره از جلوم رد شدی . یه لحظه صورتت رو برگردوندی و چشمای منتظر منو دیدی . اصلا شناختی منو ؟ آره شناختی . از اون لبخند مسخره تحقیر آمیزت وقتی دوباره برگشتی و نگاهم کردی معلوم بود که شناختیم . به چی داشتی فکر می کردی ؟ صدای بغض آلود من وقتی بهت می گفتم دوستت دارم و خنده های از روی مستی خودت ؟ یا نه ، ارزش یه لحظه فکر کردنتم نداشتم ؟

می دونستی تمام شب همه جا ، همه جا چشمم دنبال یه پیرهن آبی می گشت ؟می دونستی نیمرخت هنوزم اون قدر ناز و دوست داشتنیه که وقتی کنارت ایستاده بودم هر چی کلمه محبت آمیز بلد بودم تو دلم داشتم بهت می گفتم ؟ می دونستی با این که خیلی عوض شدی چشمات هنوز مرموز و دوره ؟ می دونستی _ احمق پست بی ارزش ، می دونستی وقتی کنارت ایستاده بودم و تو حواست به همه چی بود الا من دلم مثل کبوتر تند تند می زد ؟

یک ساعت تمام از کنار خواهرت دور نشدم بلکه بیای پیشش و بتونم از نزدیک ببینمت . ولی وقتی بالاخره صداتو بعد چند وقت .. شاید دو سال شنیدم ، وقتی جواب سلامم رو دادی ، حتی نگاهم نکردی ! مثل همیشه ! چرا همش منو ندیده می گیری ؟ چرا این قدر منو می شکنی ؟ فقط یه دفعه ..... چقدر باید التماست می کردم تو دلم که فقط یه دفعه درست و حسابی منو ببین ؟ یه دفعه هم بفهم که من یه آدمم ، اونم آدمی که تو چند سال از زندگیش بتش بودی ! ولی عیبی نداره . صدات هنوزم قشنگترین صدایی بود _ و هست ، که تو عمرم شنیده م .

مثل همیشه از پیش تو فقط با یه چیز برگشتم : یه غرور شکسته . باشه ، عیبی نداره ، من عادت دارم به شکسته شدن . تویی که همیشه همه دیدنت و دوستت داشتند و هواتو داشتند و هر چیزی رو که خواستی به دست آوردی ، بترس از وقتی که قراره تقاص این همه شکستنهای منو پس بدی . حالا رو نمی گم ، منظورم تمام این چند ساله ، اگرچه هنوزم گذشته من اون قدر از عشقت پره که آرزو می کنم اون روز هیچ وقت نرسه . هنوزم دلم نمیاد چیز بدی بگم درباره ت . خوش بگذره عشق سالهای بچگی من . از زندگی پوچ بی ارزشت لذت ببری . امیدوارم غروری رو که من همیشه تو چشمات می دیدمش و عاشقش بودم هیچ وقت کسی نشکنه . با این که تو زندگی حالای من هیچی نیستی ، با این که من فعلی هیچی از تو توی قلبش نداره ، ولی اون دختر کوچولوی دوازده سیزده ساله چند سال پیشا _ که دیگه نیست ، هنوزم دوستت داره . خوش بگذره عزیزم .

دوشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۲

ببخشید !معذرت می خوام اصلا غلط کردم ! خب چیکار کنم خلم دیگه ....

یکشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۲

زیاد قشنگ نیست یکی رو کلی هوارتا یه عالمه دوست داشته باشی ولی هیچی نباشی براش .....
اما خب من که دیگه عادت کردم ....
پس اینم مهم نیست... نه ؟
آدم وقتی گریه می کنه بیریخت می شه ....
ولی من وقتی یهو لب ور می چینم اشکم سرازیر می شه از قیافه م خوشم میاد ....
کس دیگه هم که تو این حالت نمی بینتم...
پس مهم نیست که بیریخت میشم نه ؟ گریه تو بکن.....
یه وقتایی هست که دلت می خواد سرتو بذاری رو شونه های یکی خودتو براش لوس کنی .... گریه های همیشه فروخورده تو براش زار بزنی ... دلت می خواد دو تا دست مهربون اشکاتو پاک کنن .... سرتو بذاری رو یه شونه مهربون و آروم بگیری .....
بعدش وقتی نمی شه .....
خب معلومه که یه مدلی میشی که هی باید مواظب باشی سرت رو نکوبی تو دیوار !

جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲

ببین .....
قشنگ گوش کن ها ...
بعدا نگی نشنیدم !
خوب گوشاتو وا کن ....
دارم داد می زنم ها :
به درک !
به جهنم!
آره درست شنیدی ! به درک !

چهارشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۲

فکر می کنم دیگه دوستم نداره ....
خوب می دونم که اونم فکر می کنه من دیگه دوستش ندارم
ولی من که هنوز دوسش دارم ...
بنابراین خیلی احتمالش زیاده که اونم هنوز دوستم داشته باشه ! خب این طوری همه چی متقابل می شه دیگه . هم احساسات هم فکرها ...
چرا ما این طوری می کنیم با همدیگه ؟ چرا وقتی یکی رو دوست داریم اونم یه عالمه یه کاری می کنیم که برعکسش رو فکر کنه ؟!
آهان .... یادم نبود که هر چی باشیم آدمیم و احمق !

خیال می کردم فقط من این قدر بدبختم که از بی کسی .... اصلا ولش کن . فقط می خوام بدونم خدایا ، واقعا ، واقعا یعنی دلت برامون نمی سوزه !؟

دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲

می گما ....
کاش هنوز عاشقت بودم ....
بچه بازی بود می دونم . اصلا عشق نبود یه عادت بود اینم می دونم . تو هم هفت خط و پدرسگ و بکن دررو و بی معرفت و اصلا همه چی بودی اینم می دونم . به هیچ جا هم نمی رسید عمرم رو الکی تلف می کردم .
ولی اقلا زندگی این قدر یکنواخت نبود....
تو که هستی
دلم هیچ کس رو نمی خواد...
تو که هستی
دلتنگ هیچکس و هیچ چیز نیستم...
تو که هستی
دردهای کشنده م یادم میره ...
تو که هستی
آسمون آبی آبیه ، رنگ عشق ، رنگ خوبی ......

ولی حیف که هیچ وقت نیستی .....

جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲

به همین زودی دلم براش تنگ شده ....
خیلی عجیبه ؟
حالم ازش به هم می خوره ....
حالم از دختر ترسوی ضعیف لوسی که یه داد سرش می زنن بغضش می گیره به هم می خوره ...
از کسی که دلش رو نداره تو روی دیگران وایسه بگه " نه " متنفرم ...
از موجود ابلهی که به خاطر این که نمی تونه داد بزنه و دعوا کنه و حقش رو بگیره به همه چی می گه باشه و تسلیم همه چی می شه احساس تهوع بهم دست میده ...
از آدم احساساتی ای که هی راه به راه دلش می گیره و طوفانی می شه و کافیه یه تلنگر بهش بزنی تا اشکش سرازیر شه بدم میاد ....
متنفرم ....ازش متنفرم ....
بالاخره یه روز می کشمش...
_ هو با توام !
_ چیه چی می گی ؟
_ ببین یه دفعه دیگه باهام بد حرف زدی خودت می دونیا ! همچین حالتو می گیرم که ....
_ خفه بینیم بابا .... حرف زیادی نزن !
_ باشه .... !
الو ؟

سلام ....

ا سلام ...خوبی ؟ چه عجب از اين ورا ؟!

هيچی زنگ زدم حالتو بپرسم .... دلم برات تنگ شده بود ....

مطمئنی ؟ فقط می خواستی حالمو بپرسی ؟ کار ديگه نداری ؟!

نه بابا چی کار دارم باهات .... چی کاره هستی اصلا مگه ! دلم تنگ شده بود برات ....

چه عجب يه بار گرگ بدون طمع سلام کرد ! خب ديگه چيکار می کنی .....چه خبر .....؟

ده دقيقه بعد :

راستی کامپيوترت روشنه ...؟

آره ...چطور ؟

هيچی اين کانکشن های من مشکل پيدا کرده ..... فلان ارور رو می ده ...می دونی چه جوری بايد درستش کنم ...؟!

همين جور که داری زور می زنی از راه دور بفهمی کامپيوترش چشه يادت مياد که گفته بود فقط می خواست حالتو بپرسه ..... کاش اقلا از اول می گفت که نخیر حال کوفتیت اصلا براش مهم نبوده ....

مگه می شه ؟!

اصلا يادت مياد تو عمرت کسی فقط برای پرسيدن حالت و فقط برای دلتنگيش بهت زنگ بزنه ؟

یادت میاد کسی نگاهت کنه فقط و فقط خودتو ببینه ؟

اصلا تا حالا کسی برای خودت دوستت داشته... ؟!

جوابشم که معلومه ...

خب دختره خر ! پس برای چی توقع زيادی داری ؟!

" این جوری نگو کسی منو دوست نداره ... یاد رنگ خدا می افتم که پسره با گریه می گفت هیچ کس منو دوست نداره .... "
یادته ؟
اون روزی تصمیم گرفتم دیگه نگم اینو...فکر کردم ناشکریه ....گفتم باشه دیگه نمی گم
ولی حالا....
گرچه هنوزم شاید ناشکری باشه
ولی همه چی رنگ خداست ....
شاید خود خودش باشم ....
هیچ کس .....
هیچ کس .....
هیچ کس .....

دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲

لعنت به همه چی !
لعنت به این کامپیوتر لعنتی که جای آدم زنده ها رو برات گرفته
لعنت به این مسنجر مزخرف که از پشت چارتا پنجره می خواد احساس بین آدما درست کنه
لعنت به این دنیای مجازی مسخره که خسته شدم از بس بدون دیدن چشمای آدما براشون گریه کردم ...
لعنت ! لعنت به این دنیای مزخرف آشغال که هیچ پناهی جز اینجا نداری !
هاهاها.....
خیلی جالب بود نه ؟ یکی بعد از دیگری . اونم امشب . اونم حالا ....همیشه آخرش علی می مونه و حوضش .
just to say thank you....
شده تا حالا دلت بخواد یکی رو سفت تو بغلت بگیری ، این قدر نازش کنی و بوسش کنی تا همه چی از یادش بره ؟

شده دلت بخواد یکی اون قدر کوچیک بشه تا بتونی بگیریش تو دستت و مشتت رو هم ببندی تا هیچ کس و هیچ چیز نتونه اذیتش کنه ؟

شده دلت بخواد کاش می تونستی سرش رو بذاری رو پات و براش زمزمه کنی تا ذهنش از تمام چیزای آزاردهنده خالی بشه ؟

شده دلت بخواد کاش اون قدر قوی بودی که می تونستی ازش حمایت کنی .... جلوی همه طوفانها .... جلوی همه بدی ها و غصه ها ... ؟

شده آرزو کنی کاش می تونستی برای زخمهاش مرهم باشی ، برای غصه هاش تکیه گاه باشی ، برای قلبش پناه باشی ، ولی نتونی ؟

ای کاش می تونستم .... ای کاش می تونستم تو این سرما برای عشق .... ای کاش می تونستم از همه دنیا جدات کنم و یه فصل پاک.... یه فصل امن و بی وحشت / برای تو که یه گلبرگ زودرنجی / یه فصل گرم و راحت زیر پوست من / برای تو که باارزش ترین گنجی بسازم تا هیچ کس قلب مهربونتو خراش نده ... هیچ باد سردی به صورتت سیلی نزنه .....

ای کاش ...

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲

این چه وضعیه که یه دختر شونزده ساله داره . خاک بر سرت کنن با این زندگیت . این همه چرت و پرت و شعار زندگی و فلسفه عشق و محبت و کوفت

و زهرمار میدی آخرشم این جوری میشینی تو اتاق درودیوارو نگاه می کنی . اقلا آجرم نداره که بشمرم ..

خاک بر سرت زندگی کردن بلد نیستی خب برو خودتو بکش . نکبت ببره هر چی زندگیه . اصلا چه مرگته ؟ چرا عین بچه آدم نمیشینی به درس و مشق

و ننه و بابا و دوست و رفیقت برسی ؟ چرا عزا گرفتی کپیدی گوشه اتاق بدبخت احمق ؟

حیف که امیدوارم وگرنه یه لحظه تردید نداشتم . خاک برسرت ! امیدوار ! باش ببینم به کجا می رسی ؟

یک روز بین صداهای درهم نوای دل انگیز ترا خواهم شنید
....یک روز دستان پاک و نوازشگرت را بر گیسوان خویس حس خواهم کرد ...

تا دور شویم _ با هم
از این مردم دون بی احساس
....از این سرزمین پلید _ این کشتارگاه عاطفه

واقعا این ها حرف های منه ؟!

پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۲

خود آزاری هم عالمی داره ....
خداییش عالم شیرینی هم داره !


دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲

ای آتیش به گور این تابستون بگیره ! هی گفتیم بیاد بیاد با زندگی حال کنیم یه کم .... همش ضدحاله که از درو دیوار میاد زرت می خوره تو کله مون ! دهه !

بابا ! خدا جون ! فدات شم قربونت برم من اصلا هیچی نمی خوام ازت ! دعا نمی کنم شوهرعمه م که داره می میره نمیره که عمه م دق نکنه . دعا نمی کنم که پدربزرگ و مادربزرگم از این مریضیا خلاص شن . دعا نمی کنم که بابام عاقل شه یه کم . مشکلات خونوادگی هم اصلا نمی خوام حل شه بابا . اصلا خودم هم نمی خوام عاقل شم . نخیر مرسی هیچ احتیاجی هم به عشق و این بند و بساطا ندارم . تنهایی هم دارم دق می کنم . این همه احساسات کوفتی مزخرف رو نمی دونم به پای کدوم الاغی بریزم به جهنم . قربونت مارا به خیر تو امید نیست ..... جون صد و بیست و چارهزارتا پیغمبرت شر نرسان !

خودم میدونم دارم کفر میگم ! ولی آخه خودت جای من بودی چیکار می کردی ؟ نه خداییش چیکار می کردی ؟ یه هفته س از شر مدرسه خلاص شدم گفتم خب خوبه این آخرین سال تابستون که می شه ول گشت خوش می گذرونیم .... پشت سر هم مین ضدحال فرستادی ! نه واقعا روت می شه این کارا رو بکنی که منی که سیب زمینی و عمرا گریه می کردم همین طوری فرت فرت مثل چشمه جوشان اشکم درمیاد ؟ خداییت اینه ؟ رحمت اینه ؟ مهربونی و مروتت که میگن اینه ؟

ببخش که این همه پرروام ولی به خدا وضع خوبی ندارم . از همه ور دارم می کشم . بسه . تروخدا بسه . بابا تو که خودت منو آفریدی یعنی نمی دونی چقد لوس و بی طاقت و ننرم ؟ خب هستم دیگه چیکار کنم ؟ حقشه این بلاها رو بیاری سرم ؟

خواهش می کنم تمومش کن . همه شو . بابا من حاضرم همین الان همه دردوبلاها و مشکلات همه جمع شه بخوره فرق سرم بمیرم . راحت میشی ؟ دلت خنک می شه ؟ من حاضرم !

یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۲

از رو صندلی که بلند میشی دستات می لرزه .....
من چیکار کردم ؟!!
خب هنوز که کاری نکردم ..... هنوز که هیچی نشده ..... آخ ! یه مشت خون داغ میریزه تو شقیقه چپت . مرسی خداجونم . همین سردرد رو الان کم داشتم . وای ! من چه غلطی کردم آخه ؟!

آها .... یه چیزی مثل یه تیکه آهن گداخته هی تو سرت تکون می خوره . میره عقب و پرت می شه جلو . البته با این همه عصبیت خیلی هم طبیعیه ! عجب عذابی :(( بکش شاید آدم بشی ! احمق ! حقته !

یکی بیاد منو مطمئن کنه که هیچ غلطی نکردم . که هنوز صفر صفرم . که هیچ وقت نمیذارم از صفر پیشتر بره . که می تونم نذارم ....
آخه چه فایده وقتی خودم می دونم نمی تونم ؟!
دختره ی ...... احمق .... مزخرف .... پلید ..... اصلا فاحشه ! آره همینی ! کثافت مزخرف ! هیچ می فهمی چه غلطی داری می کنی ؟ از شروع کردن بازی ای که می دونی جرات ادامه ش رو نداری چی بهت می رسه آخه ؟ الاغ چرا نمی تونی یه کم فقط یه کم جلوی خودت رو بگیری ؟ واقعا این قدر پست شدی که رو این یکی هم بخوای ریسک کنی ؟! اونم روی این ؟!

تمومش می کنم . از همین جا خفه ش می کنم . خدایا خودت کمکم کن نذارم هیچی از این جلوتر بره ، تا همین جا هم زیادیه . " باید " جلوشو بگیرم . باید این حس احمقانه رو خفه کنم . خدایا خودت کمکم کن !

شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۲

وایسا ببینم !
یعنی من واقعا دارم عاشق می شم .....؟!!

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !
خواهش می کنم ...... نه !
.....
.....
نه بابا عاشق کدومه .... یه ساعت کتاب خوندم یادم رفت !!!!!
ولی هیچ تضمینی نیست کتابه رو گذاشتم زمین دوباره یادم نیاد .....
که اومد !
چی فکر کردی درباره من ؟ فکر کردی می تونی با من بازی کنی ؟ فکر کردی چی .... منم یکی از این دخترایی ام که آدرس خونه شون و شماره تلفنشون همه جا پخشه ؟ فکر کردی منم از اینایی ام که روزی با ده نفر حرف میزنن بعد بهشون میگی دوست پسرته میگن نه.... دوست معمولی هستیم !!!
غلط کردی که این جوری فکر کردی !
عوضی تو فکر می کنی کی هستی که این طوری با من رفتار می کنی ؟ به چه حقی برمیگردی به من تیکه میندازی که خب .... حالا با بیست و چند نفر هستید شما ؟! اونم تو .... تویی که خودت هزار کثافتکاری می کنی هر روز ؟ چی فکر کردی که به خودت اجازه دادی منو یه دختر آویزون سبک جلف حساب بیاری ؟! " نه .... منظورم این نبود که بیست و چند تا دوست پسر داری .... یعنی همین جوری که با من حرف می زنی .... معمولی ... مثل دو تا دوست معمولی !!! "
ای روتو برم ! بدبخت یادت رفته خودت رو داشتی می کشتی واسه من ؟ یادت رفته خودتو می کوبیدی به در و دیوار که من عاشقتم .... میمیرم برات .... تو فقط با من باش من همه دنیا رو به پات می ریزم !!!! حالا که یه ذره تحویلت گرفتم واست شدم دوست معمولی ؟!
من بودم که التماس می کردم نه قطع نکن ده دقیقه دیگه حرف بزن باهام ! چه می دونم حتما من بودم که دویست تا نامه عاشقانه برات فرستاده بودم ! لابد من بودم که خودمو جر داده بودم بسکه گفته بودم دوستت دارم ! حتما من التماست می کردم که دوستم باشی ! هان ؟ من بودم ؟ من بودم که می گفتم عیبی نداره که دوستم نداری . اونقدر عاشقت هستم که برای هردومون بس باشه ؟ من بودم ؟

اصلا می دونی تقصیر خودمه . فکر کردم عاشقی خواستم دلتو نشکنم . گفتم شاید واقعا عاشق باشی بتونی عشقی رو که می خوام بهم بدی . خاک بر سرم . چرا حواسم نبود همتون لنگه همین ؟ چرا حواسم نبود که تا تحویلتون نمی گیرن واسه آدم میمیرین بعد که باشه رو گرفتین دیگه دختره می شه آویزون و مزاحم و چتر و سریش ؟

آخی ! چه رمانتیک ! به دختره گفتم عاشقتم .... حالا هر شب چسب می شه زنگ می زنه تا ساعت سه نصفه شب حرف می زنه .... چقدر واقعا روحیات جفتتون لطیفه ! پس اون موقعی که من زنگ می زدم حالتون رو بپرسم که دلتون نشکنه و پشت خط هی بیب بوق اشغال می خورد تو گوشم جناب عالی واسه خودتون با دویست نفر دیگه خوش بودین ..... غرررررررررررر ! بیچاره ت می کنم به خاطر این توهینی که بهم کردی . به من میگی ایشون سریشه لابد میری به اونم میگی من مزاحم و آویزونم دیگه نه ؟! نفستو میگیرم !

ببین فکر نکن به همین سادگی می تونی با من بازی کنی . از اول این مسخره بازی رو به اصرار و التماس با ادعای عشق راه بندازی و نه ماه اعصاب و وقت و فکر منو بگیری بعد بگی من دوست معمولیتم !!!!! مرده بودی زودتر بگی ؟

وای خدا من چقدر احمقم .
من خیلی چیزا رو می بخشم . انتقام رو دوست ندارم . کینه ای هم نیستم . نمی تونم هم کسی رو اذیت کنم . ولی همه اینا تا وقتیه که طرف مقابلم به غرور و شعور و احساس من توهین نکرده باشه و تو کردی . این همه وقت ادعا کردی که عاشقمی و بعد زدی زیر همه چی . این یعنی به بازی گرفتن من . اینجاست که دیگه راحت از سرش نمی گذرم ! پدرت رو درمیارم . کاری می کنم که به غلط کردن بیفتی . کاری می کنم که زار بزنی برای یه لحظه شنیدن صدای من . کاری می کنم که التماس کنی برای ده دقیقه دیدنم . ببین من همه چی رو می بخشم الا اینکه به بازی بگیرندم و تو اینکارو کردی پس حاضر باش واسه دادن تاوانش . اه آتیش می گیرم وقتی فکر می کنم من ... منی که دست نیافتنی بودم واسه همه به توی بی ارزش نفهم احمق لاابالی ولگرد گفتم باشه و تو قدر این باشه رو ندونستی ..... وای خدایا من حرف زدن باهات برام عذاب بود و اون وقت این کارو می کردم چون فکر می کردم دوستم داری و تو همه این مدت سرت هزار جای دیگه گرم بوده ! اگه الان می دیدی چه جوری دارم غرش می کنم به غلط کردن می افتادی از ترس !

باشه . مشکلی نیست . من هم که از اول بهت گفتم دوستت ندارم . الان هم فقط از این می سوزم که با غرور من بازی کردی . خبر نداشتی داری با دم شیر بازی می کنی بچه ؟ واقعا دلم برات می سوزه . برای بلایی که قراره سرت بیارم . برو خوش باش تا وقتش برسه !

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۸۲

یادته چقدر می ترسیدم ؟
می ترسیدم . می ترسیدم باد وحشی منو با خودش ببره . می ترسیدم چشمامو باز کنم یهو ببینم هیچی ازم نمونده . ببینم هر چی هست �?قط لبخنده و سکوت . ببینم مثل یه برکه راکد شدم و دارم می پوسم . جلوی همه چی تسلیم می شم . مقاومت از یادم ر�?ته . شدم یه مجسمه . یه مرده متحرک .....
از همونی هم که می ترسیدم به سرم اومد !

دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲

می دونی دلم چی می خواد ؟
می دونی چه آرزویی دارم ؟
یه اتاق تاریک تاریک . یه شمع کوچک لرزون . یه شونه مهربون که سرمو بذارم روش . یه قلب پرمهر که دوستم داشته باشه ، دوست داشتنی که برام عذاب و زجر نیاره . یه تکیه گاه محکم که بهش تکیه بدم و با هم هزار بار * گل گلدون من* گوش بديم . فقط همين .
اون قدر به خودم تلقین کرده بودم .... نمی دونم . شاید هم اون قدر بهم گفته بودن که باورم شده بود . خودم هم باورم شده بود خیلی قوی ام . باورم شده بود خیلی صبورم . می تونم همه چی رو تحمل کنم . می تونم همه چی رو بریزم تو خودم و خم به ابرو نیارم . باورم شده بود اون قدر قوی ام که می تونم بقیه رو هم حمایت کنم ....
چرا همچین فکر احمقانه ای می کردم ؟!
جدی چرا این جوری فکر می کردم آخه ؟ اگه این طور آدمی بودم که الان این وضع و حال رو نداشتم . کدوم احمقی بهم گفته بود تو قوی و مقاومی که این قدر به خودم اعتماد داشتم ؟ چرا همچین تصوری از خودم داشتم ؟ یعنی من حتی خودم رو هم نمی شناختم ؟ این قدر خودمو نمی شناختم که بدونم بابا احمق باورت نشه .... هر چی هم ادای قوی بودن و محکم بودن از خودت دربیاری هنوزم همونی . هر چی هم جلوی هر چی که بقیه رو ناراحت می کنه تو بخندی بازم همون دختر نازنازی لوسی هستی که الان داره خودشو نشون میده . چرا همچین بتی از خودم ساختم تو فکرم ؟
بت سازی عادت منه . همیشه یکی رو می ذارم جلوم و اون قدر بهش زلم زیمبو های اخلاقی آویزون می کنم ، اون قدر تمام خوبیهای دنیا رو تو این تخیل وامونده م بهش نسبت میدم که خودم هم باورم می شه . دور بتم می گردم و ستایشش می کنم . ضعفهاشو نمی بینم . خوبیهاشو ده برابر می بینم . اون قدر این کار احمقانه رو ادامه می دم که دیگه هیچی نمی بینم تو دنیا جز همون مجسمه ای که خودم ساختم ......
و همیشه هم یه دست بی رحم عروسک قشنگمو می شکنه !
یادم رفت . درد خردکننده شکسته شدن مجسمه خیالی ای رو که از تو ساخته بودم ، اونم به دست خودت ، یادم رفت . جای زخم آروم آروم خوب شد . دیگه یادم رفت چه طور شکستم وقتی فهمیدم واقعا چی هستی . یادم رفت عجب فشار روانی و عصبی وحشتناکی داره شکسته شدن عروسکی که از یه نفر برای خودت می سازی . یادم رفت . به همین راحتی !
برای همین هم دوباره قلم و تیشه مو گرفتم دستم تا یه مجسمه دیگه بسازم . ولی هر چی هم زمان زور زد نتونست از یادم ببره که چه طور با اعتماد و احساسم بازی کردی . برای همین دیگه به کسی اعتماد نکردم . دیگه هیچ کس رو برای ساختن مجسمه م مدل نکردم . کی بهتر از خودم ؟!
باور کردم که خوبم . باور کردم که مهربونم . محکمم . قوی و صبورم . همه این احمقانه ها رو باور کردم ....
هیچ بنی بشری پیدا نشد بهم بگه بابا دست بردار . دیوونه بس کن . تو این " نیستی " این " نمی تونی باشی " . این دفعه عروسکم شکل خودم بود !
تا امروز . تا امروز که می بینم من این نیستم . من اونی که فکر می کردم نیستم . همش خیالات بود . باد هوا . کی بهت گفته مقاوم و محکمی ؟ با یه زنگ تلفن تمام تنت می لرزه ! کی بهت گفته صبوری ؟ تو که بدبخت به یه تشر ساده ، حتی یه بی اعتنایی کوچک دلت می گیره . کی گفته بود بهت ، کی بهت تلقین کرده بود ، کی این فکر احمقانه رو تو سرت انداخت که خوب و دوست داشتنی هستی ؟ عجب اعتماد به نفس احمقانه ای ! هیچ وقت فکر نکردی ، حتی یه لحظه که بابا شاید برای بقیه خسته کننده و مزخرف باشی . هیچ وقت این فکرا رو نکردی . حالا بکش ! چشمت کور تحمل کن ! بشین شکسته شدن عروسک مسخره ای رو که از خود احمقت ساختی " اونم به دست خودت " ببین تا آدم بشی. شاید این دفعه به قدر کافی زجر کشیدی . شاید این دفعه اون قدر عذاب بکشی که همیشه یادت بمونه از هیچی برای خودت بت نسازی !