یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۵

برگشتم. می دانستم کجای شهر باید ایستاده باشد. خوب بود همه چی. باز خرابش کردم. 

باید یک جایی یاد بگیرم احساسات و نوشیدنی هایم با هم قاطی نشود. باز قاطی شان کردم و پاشیدم توی صورت تیره روز. باید تمام شود همین جا این مسخره بازی. دیگر جای فشار دادن و انگولک کردن ندارد هیچ.

خب، باز می بینمش. بهش خواهم گفت که متاسفم که از جا دررفتم و وقت خوبی برای صحبت نبود و در حال خودم نبودم. خواهم گفت که هرگز نخواسته ام به من خدمت و میزبانی کند و چیزی بدهد که باعث خفگی اش می شود و متاسفم که چنین حس کرده. خواهم گفت که من هم آنچه ازش می خواهم دوستم است و الباقی فاز غیرمنطقی ای ست که سپری خواهد شد. خواهم گفت که هر دو با هم بیهوده پروتکت کردیم همدیگر را و در مورد چیزهایی با هم حرف نزدیم که باید می زدیم تا منجر به این نشود که توی مستی تو از من در مورد جزییات ریپ شدنم بپرسی و من اینجور از جا در بروم و من اتفاقی بفهمم با دیت ت هستی و تمام شب اجتناب کنم از اطرافت. حرف بزنیم عین آدم. این امید واهی که یک اتفاق خوشایندی بینمان می افتد را کنار بگذاریم و دوست باشیم. ولکام تو فرندزونشیپ.

باید بروم. باید کلن جمع کنم بروم از این شهر. خفه کننده شده بدجوری. با یک روز و سه روز و یک هفته حل نمی شود. باید اپلای کنم و چمدان ببندم و سه شنبه بروم بیروت و یک هفته دنیا و مافیها را فراموش کنم و وقت تراپی بگیرم و قرص شروع کنم و جمع کنم خودم را. مشخصن نجات دهنده ای در کار نیست که نیست. 


چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۵

هفت و چهل و پنج دقیقه موبایل زنگ می خورد. قبلش حدود شش از خواب پریده ام و رفته ام پنجره را باز کرده ام تا هوای تازه دم صبح بیاید توی خانه و قربان صدقه رنگ آسمان خارطوم وقت طلوع رفته ام و دوباره خوابیده ام. ده دقیقه ای طولش می دهم تا از تخت دربیایم که در مقیاس چندماهه اخیر موفقیت بزرگی است. صدای گوشی را می اندازم روی اسپیکر بلوتوث توی حمام و روی ساندکلاد استیشن آهنگ "قصر صدف" عارف را باز می کنم. اگر آهنگ های دامبولی دهه هشتاد و نود مملکت آدم صبح بیدارش نکند امید خاصی به چیز دیگری هم نمی تواند باشد. بماند که ساندکلاد درک خاصی از موسیقی فارسی ندارد و هشت و نیم صبح وسط این استیشن آهنگ داریوش هم پخش می کند. موهای کنار گوشم را کمی کوتاه و مرتب می کنم، ضدآفتاب مخلوط با ب ب کرم را پخش می کنم توی صورتم با مداد چشم و ریمل و رژ گونه. اندازه ای که بیدار و هشیار به نظر برسم. بلوز آستین کوتاه ساده مشکی را سریع به تن می کشم با شلوار مشکی، یک لنگه گوشواره بلند نگین دار سبز تی تی را که لنگه دیگرش در سفر هشت سال پیش ترکیه گم شد گوش می اندازم با یک گوشواره خیلی کوچک ساده به آن یکی گوش، یک حلقه به وسط انگشت سبابه راست، آی پاد، عینک و سه طبقه پایین تر دست بلند می کنم جلوی اولین رکشای رونده. نه و ربع کمتر است که به دفتر می رسم و مجددن برای خودش رکوردی است. از در بزرگ آهنی تو می روم و مستقیم می روم کافه تریا و اصیل ترین صبحانه سودانی ممکن (فول و طعمیه) سفارش می دهم. همکارم فواض حوالی 9.45 دقیقه وسط صبحانه م  می رسد دفتر و می گوید جدیدا صبحها خیلی زود می آیی! تیم ما شاهکار است. رییسم هم خیلی که می خواهد شاخ و شانه بکشد ازمان خواهش می کند که حداقل یکی از سه تامان نه صبح در دفتر باشد.

کمی وقت تلف می کنم و دست دست می کنم تا ظهر که باید بروم جلسه ای. دو تا از همکارانم همراهمند، جلسه طبق معمول کسالت آور است هرچند که سباستین قشنگم برگزارش می کند، وسط جلسه عزه را می قاپم و اطلاعاتی که لازم دارم در مورد پروژه های حل اختلاف و همزیستی مسالمت آمیزشان می گیرم، انگار که این کشوری که مثل بیمار روانی دستش دارد پایش را می زند با کلاس حل اختلاف درمان می شود. جلسه که تمام می شود به صرافت این می افتم که برای زنگ زدن به راننده دیر شده، با امجد بر می گردیم دفتر، دستی به سر و گوش چند تا کار کوچک می کشم  و تا می آیم بروم خانه آگهی پوزیشنی در عراق را می بینم که خیلی وسوسه انگیز است و ددلاینش امروز. با حرص کیف و کتاب را زمین می گذارم و شروع می کنم به سابیدن رزومه. شش و نیم می رسم خانه و دیر است برای دوش گرفتن، گفته ام هفت می بینمش که آخرین قسمت سریال مورد علاقه مان را با هم ببینیم، و مکالمه نیمه تمام مان در باب اینکه آیا ما با هم چه صنمی داریم را تمام کنیم. خانه اش که می رسم دارد خدمتکار و دوستش را رتق و فتق می کند و من با هم خانه اش کمی معاشرت می کنم. خلوت که می شود سه تایی یکی دو ساعتی حرف می زنیم. رناتا همخانه اش برزیلی است، پروگرم آفیسر بخش پناهندگان، انسان شناسی خوانده و توسعه و مطالعات جنسیت. مثل وروره جادو حرف می زند ولی اکثر حرفهاش جالب است. جمع که می کنیم می رویم اتاقش و سریالمان که تمام می شود و چند تا کمدی بسیار از نظر سیاسی نادرست که می بینیم، می پرسد آیا ما هرگز مکالمه مان را تمام کردیم؟ نکردیم. بهش می گویم چقدر شروع آن مکالمه و ادامه اش الان برایم سخت بوده و هست و می دانستم که در خلالش باید خودم را خیلی باز و آسیب پذیر کنم، ولی کردم چون دوستی هایم را جدی می گیرم و چون نگاهم کرده بود و صادقانه گفته بود چقدر من را در زندگی اش می خواهد و لطفن جایی نروم، و من نمی توانستم مژه بزنم و بگویم حتمن عزیزم و نگویم که آنقدر دلخورم که در سرم آلردی رفته ام. می گوید مرسی که حرف زدم و برای او سخت نیست و مثبت است. حرف می زنیم. می گوید که این حیطه برایش جدید است و نشده قبلن که احساسات یهو بخزد وسط رابطه اش با دوستی و بلد نیست هندل کند و بودن در اطرافم برایش سخت است و داشتن من در زندگی اش برایش باید است و نمی خواسته ریسک کند با وارد شدن به چیزی که امکان خراب کردن دوستی مان باشد درش و نمی داند چه می خواهد. می گویم که من هم خیلی بلدتر نیستم و ترس ها و پرهیزها و تاملات خودم را داشته ام فقط در موردشان حرف نزده ام، اینکه آزرده شده ام از این که آن و آف بهم میکسد سیگنال داده و با سرم بازی کرده و اینکه من هم نمی دانم چه می خواهم ولی اتفاقی که اطراف او برایم می افتد این است که تفکر منطقی ام تعطیل می شود و خلاف برنامه ریزی هایم عمل می کنم و این همیشه برای من نشانه جذابی بوده. 

یک جایی ساکت می شویم. می آید می ایستد جلویم و بغلم می کند. دو سه دقیقه ای طول می کشد تا بدانم که می خواهم ببوسمش یا نه. مثل این که می خواهم. می گویم داری باز با کله من بازی می کنی. می گوید امیدوار بودم بعدن سوالها را بپرسیم. دو ساعت بعدی هم را می بوسیم و وسطش می خندیم و شوخی می کنیم و از هم می پرسیم که آیا می توانیم از این نقطه برگردیم یا نه. دستش می اندازم که نمی تواند مرا هندل کند و سر به بیابان خواهد گذاشت و می گوید برو بچه، I played you like a guitar. دو ساعت بعدتر یادم می افتد که باید می گفتم yeah I'd play you like a fucking orchestra. ذهن هردومان دنبال راه حل های خلاقانه می گردد برای هندل کردن فردا و روزهای آتی. می گوید راحت تر نیست با هم بخوابیم؟ می گویم در چه جهانی با هم خوابیدن چیزها را کم-پیچیده تر کرده؟  می گوید نمی شد فقط فلرت کنیم، دت واز فان، می گویم آره ولی مشخصن من و تو آدمی بلد نیستیم همانجا متوقفش کنیم. می گویم بلند شو مرا برسان که فردا باید ادای فاکینگ پروفشنالها را دربیاوریم، مکالمه که خدا را شکر عالی پیش رفت، the sign of a good conversation is where people adjust their boobs and dicks afterwards right?. ساکتیم بقیه زمان را، توی ماشین آیرانیکلی یک آهنگی پخش می شود در مورد فاکینگ آپ با کسی که نباید، می زنیم زیر خنده و می گوید I swear I don't plan this shit. دم در خانه که می رسیم صدای ضبط را کم می کنم. می گویم ببین، من با کله ت بازی نخواهم کرد، با کله ی من بازی نکن. می بوسمش روی گونه و پیاده می شوم. ساعت یک و اندی ست. خوابم نمی برد. دو و نیم سه صبح است که فکر می کنم مرده شورم را ببرد که در آستانه سی سالگی سه روز تمام مکالمه برنامه ریزی میکنم و بعد می روم کاملن آن کار دیگر را می کنم. مشخصن این داستان بلوغ و خودداری و سلف کنترل برایم جا نیفتاده. فکر می کنم طرف الان خودش را هم نوازش کرده و خوابیده و من دارم این طور خودزنی می کنم توی کله م. چهار صبح است که بلند می شوم و یک یادداشت می نویسم توی موبایلم. جواب دقیق و جزیی ای به این سوال که چه می خواهم ازش، این که هنوز فکر نمی کنم این کار عاقلانه است ولی فاک ایت، این طور که پیش می رود بالاخره یک وقتی روی سر هم خواهیم پرید و مایت از ول عین آدم همه چی را بگذاریم روی میز و لذتش را ببریم ببینیم کجا می رود. فکر می کنم آخر هفته که استانبول هستم در موردش فکر خواهم کرد که یادداشت را بفرستم یا نه. پنج صبح می خوابم بالاخره.

هشت و یک چیزی به زور بلند می شوم. دوش و آرایش و گریم جای دندان مانده روی گردنم. دامن سکسی و کفش های اسپارتیم را می پوشم چون که بدذات هستم و درست است که قول دادم با کله اش بازی نکنم ولی در مورد هورمون هایش قولی ندادم و تا جایی که به من مربوط است ایتس فر گیم. سر سیگار صبح دلفین جای دندان را رصد می کند و می گوید آی نیو ایت! آی نیو ایت! می گوید اوور ثینک نکنم و اگر جفتمان می خواهیم چرا که نه؟ می روم کرم پودر بیشتری می مالم روی گردن و با دفتر و دستک برمیگردم توی باغچه که گزارشی را بخوانم و در عین حال مطمئن شوم سر سیگار صبحش خواهم دیدش. به چه روزی افتاده ام، مایه آبروریزی. یعنی هرگز در زندگیم اینقدر سلف کنترل به خرج نداده ام، همیشه خیلی خیلی قبلتر از این مرحله گفته م بده بره. با قهوه می رسد و شوخی می کنیم و از در و دیوار حرف می زنیم و چیزی به روی خودمان نمی آوریم. باید از شهر فرار کنم. باید گزارش یو ان ویمن را بخوانم و کامنت بدهم. باید بلیط بیروتم را عوض کنم و پول چنج کنم پول بلیط استانبول را بدهم و ایمیل جواب بدهم و سه تا میتینگ هفته بعد ست کنم و لباس ببندم و از شهر فرار کنم و سه روز سرم را خالی کنم ببینم چه می خواهم. ببینم یادداشت لعنتی را می خواهم بفرستم یا نه. ببینم می توانم ریسک نه شنیدن را بپذیرم یا نه و آیا به قول فریانه از این کوفتی که برای خودم ساختم بهتر است یا چی. باید المیرا را ببینم و یک روز تمام توی حمام ترکی لم بدهیم و داستان خوابیدن با تمام آدمهای بی ربط و نخوابیدن با تمام آدم های باربط در طول یک سال اخیر را برای هم تعریف کنیم. باید طبق شناخت ده ساله اش برنامه فاک آپ های شش ماه آینده ام را بدهد دستم که با واقعیت گریزناپذیر مواجه شوم. باید از شهر فرار کنم و بر که می گردم بدانم کجای این شهر می خواهم که ایستاده باشد. 

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۴

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
تلفن کنترل بود
من شماره‌ تو را می‌گرفتم
آنها گوشی را برمی‌داشتند
باید از شاعرانگی‌ام استفاده می‌کردم
حرف‌های عاشقانه می‌زدم
بی آن‌که حرف عاشقانه زده باشم
-سلام
-سلام
-تو کجایی؟
- همین دور و بر
عشق آدم را بی پروا می‌کند
عشق زبان آدم را بی‌پروا می‌کند
و جمله‌های رسوا کننده از زبانم سر می‌خوردند
-کاش اینجا بودی
-من اونجام
-کاش در دسترسم بودی
-دست چیه؟ دل مهمه!
آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت می‌بردند
و از قطور شدن پرونده ما لذت می‌بردند
و از سکوت‌های بین کلمات ما لذت می‌بردند
تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم
حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفت‌وگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و اما
شاید یک روز به جرم حرف‌های غیرعاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز
من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم
نه دلتنگی‌های تو را
نه نفس‌ زدن‌های خودم را
فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!
ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرفهای عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود

معصومه ناصری

یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۳

بی تو هنوز زنده ام
سنگ دلی من ببین ..

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۲

سی و یک شهریور هزار و سیصد و نود و دو

وقتي از ويران كردن هر چيزي كه ديگران ساختند و من ، دقيقا ، و به تمام معنا ، نفهميدمش فارغ شدم ، فهميدم كه تنها ماندم . از مفاهيم خيلي خيلي ساده ، مثل دوستي ، شروع كن تا هر ايده اي در مورد روابط اجتماعي ، فرهنگي ، جسمي و فيزيكي ، چهارچوب براي فكر ، برنامه براي رفتار ، ايده براي آينده ، اعتقاد به هر چيزي از جنس ما يا از جنس ديگر و بقيه كه در اين نوشته نميگنجد . من ِ انسان ، از حالت فرماليته يك موجود عالي ، فرهيخته ، برتر و هدف‌دار ، به فقط يك چيز ديگر در كنار بقيه چيزها تبديل شد ، كه تازه در مورد همين هم مطمئن نبودم و نيستم . مثل طفل ناچيزي كه وسط يك خلاء بي انتها معلق مانده و هر طرف را كه نگاه ميكند گوئي ميلياردها سال نوري تاريكي و نور هست ، بدون اينكه كوچكترين جهتي به سمت كوچكترين مفهومي كه با شنيدنش حس كنم معناي مطلوبي دارد وجود داشته باشد ، و بله ، البته كه ميدانستم همين جهت‌يابي را هم يادم دادند.

Those who would give up essential liberty to purchase a little temporary safety deserve neither. 

-- فکر میکنی میشه آدم تو یه زمان عاشق چند نفر باشه ؟
« آدم میتونه چند نفر باشه »

We can, however, choose our friends.

ما تمام خواب‌ها را فراموش نمي‌كنيم . آنهائي كه وقتي جوان‌تر و خام تر و ساده تر بودي ديدي را شايد هيچ وقت فراموش نكني . مثل اولين عشق ، و نظائر آن . حل آن ساده است چون اين مسئله بي ارزش يا بي اهميت است ؟ نخير . به گمان من مسائل آدم مسائل ساده اي هستند . حماقت پيچيده‌شان ميكند . بعضي‌ها را ديده ام يا همين اطراف خوانده ام كه بله بله ما هنوز كسي را در آن نقاط تاريك و مخفي مان راه نداده ايم يا هنوز از دردهايمان نگفته ايم يا نه نه نه برويد برويد كسي نميفهمد كسي مرا درك نميكند كسي نميداند و الخ . اي آقا . جمع‌ش كن . آدم‌ها قرن‌هاست كه آمده اند و رفته اند و مادرشان هم كلهم اجمعين گا.ئيده شده . هر كسي يك سري خواب و آرزو و برنامه دارد و يك سري آلت به حلقش فرو ميرود و به بخشي از ايده هايش هم ميرسد يا نميرسد و خيلي‌ها هم كه اصلا راحت‌تر اند و نميدانند ايده چگونه چيزي است . نام اين آمدن و رفتن هم دقيقا زندگي است . همينكه من و شما هم مشغول‌ش هستيم . كسي نقطه مخفي و تاريكي كه ديگري ندارد و نرفته و نميشناسد ندارد . كسي درد مخفي و منحصر به فرد و بي بديل ندارد . كسي غير قابل درك نيست . كسي آرزوئي ندارد كه ديگري نداشته يا نميفهمد . اين حقيقتا ترحم انگيز است اگر براي خودمان و خودتان با اين گلواژه ها هويت‌ي بسازيم كه حس‌ ما را نسبت به خودمان بهتر كند . پشت غم‌هاي حس‌ي زندگي ، خواب‌هاي خوب گذشته و آرزوهاي خوش آينده و موسيقي به حل خيلي از مسائل كمك ميكنند . كافي است كه ساده ببيني و مطمئن باشي تو فقط - بقول معروف - يك ماهي ديگر اين دريا هستي . چه آدم‌ها كه آمده اند و چه زندگي هائي كرده اند و چه ‌قدر اين تكرار شده .
 You are perfect.

Bob: Can you keep a secret? I'm trying to organize a prison break. I'm looking for, like, an accomplice. We have to first get out of this bar, then the hotel, then the city, and then the country. Are you in or you out?
Charlotte: I'm in. I'll go pack my stuff. 
Bob: I hope that you've had enough to drink. It's going to take courage.

برادر خيلي كوچكترم گفت بيا يك چيز خوشگل نشونت بدم . ديدم دو تا ماهي قرمز و يك تنگ بلور خيلي بزرگ خريده . با ذوق دستم را گرفت و برد جلو و گفت ، اونكه كوچكتر و خوشگلتره منم ، اونكه قهر هست و كنار شيشه نشسته و ميخواد بره توئي ، ولي نميتونه ها ، گير كرده . بعد با لبخند نگاهم كرد در انتظار فيدبك . فكر كردم واقعيت ِمن چه احمقانه خيال ميكند كه مخفي است.

- I'm sorry I kissed you.
+ I'm not.

 Can you stand up?
I do believe it's working good.
That'll keep you going for the show.
Come on, it's time to go.


دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۲

حالا هی دیت نکرده بریک آپ کنین با مردم

و ای بنده ی ما، بیا بشین یه چیزی بهت بگم. بقیه ممکن است نظر دیگری داشته باشند ولی مردم چه می فهمن؟ تو در جریان باش که غم انگیزترین عشق ها آن هاست که کم رنگ می شوند. امید های نصفه به عشق های نصفه ای که شکل نگرفته کم رنگ می شوند..

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

ساحل کیش بودم، پلاژ بانوان. دلمان ماساژ خواسته بود. زن جوان تایلندی نشسته بود روی کمرم و فشار ملایم دست هاش روی پشتم داشت خوابم می کرد. شروع کرد زیر لبی آوازی تایلندی را زمزمه کردن. آفتاب تند بود و درخشان بود و روی نصف صورت و تنم می افتاد. صورتم به طرف دریا بود و از لای چشم های نیمه باز هر از گاهی موج ها را می دیدم. صدای موج ها با موسیقی ملایم توی سالن قاطی شده بود. دست های لطیف زن روی تنم می چرخید و زن به زبان خودش آواز می خواند، لابد یکی از آوازهای کودکیش، شاید لالایی، شاید آهنگ عاشقانه ای. زنی از کشوری دور، در ساحلی طلایی، خیلی دور از خانه ش و آدم های عزیزش، زمزمه ی آهنگش را مثل پتوی گرم و نرمی دور خودش می پیچید. دور من هم. 

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۱

My heart is filled with light

به دوستم داشتم می گفتم اون شبی٬ که من هرچند سال هم عمر کنم و هر چقدر هم چیز جالب ببینم و بخونم و بدونم و تجربه کنم٬ آخر سرش برام ارزشمندترین ها٬ یادم موندنی ها و لذت بخش ترین ها لحظه های قشنگ عاطفی-انسانی ئن. اون هان که دلم می خواد یادم بمونن اگه همه چیز دیگه از یادم بره و اون لحظه هان که دلم می خواد با آدم ها و آدم های عزیز زندگیم قسمت کنم که لذتش رو ببرن. توی این مجموعه مستندی که گیتا بهم داده که خدای وی را نعمت و رحمت بخشاید٬ یه تیکه ای هست در مورد مردم یه نقطه دورافتاده تو هیمالیا که به خاطر نزدیکی به خورشید و یو وی زیاد و نداشتن ابزار محافظ چشم٬ زود و زیاد نابینا می شن. اونقدر که براشون یه بخش عادی از زندگیه٬ کور شدن٬ مثل بچه دار شدن و نوه دار شدن و پیر شدن و مردن. بعد یه دکتری یه جایی اون نزدیکیها یه کلینیک خیریه سیار درست کرده. مردم روی کول فامیل و دوست شون می آن اونجا و دکتره چشمشون رو عمل می کنه و یه روز می مونن اونجا تا دکتر پانسمان چشمشون رو باز کنه. و بعد می بینن. دکتر به پیرزنه می گه دماغم رو می بینی؟ لطفن دماغمو لمس کن. بعد گونه م رو. Do it nice and gentle.. How does it feel? It feels good, Sir.  بعد جشن می گیرن. اون هایی که تا چند ساعت پیش نمی دیدن و الان می بینن با خوشحالی می رقصن اون وسط. بعد پیرزنه می خواد بره خونه ش. دیگه لازم نیست روی کول کسی بره. راه می ره و می ره طرف خونه ش و می گه حالا همه ی مشکلاتم حل شدن. قلبم پر از نور شده٬ روشن شده. 

و دل من هم روشن می شه. یه چیز گرم شاد روشن سیالی هی توش غنج می ره. کلکسیون جمع می کنم. کلکسیون لحظه هایی که نگه دارم یه گوشه دلم و هر وقت خیلی غم خوردم و دنیا خیلی تنگ و تاریک شد در گوشه ی دلم رو باز کنم و یه پیرزن بی دندون پابرهنه با خوشحالی وسط یه حلقه برقصه و صورتش برق بزنه و چشماش برق بزنه و بگه دلم روشن شده و دل من هم روشن بشه. 

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱

رییسم داره پای تلفن حرف می زنه. ترکی. بر خلاف همیشه احساس می کنم خیلی زیاد از کلمه هاش رو دارم می فهمم چون نصفشونو فارسی می گه. تلفنش که قطع می شه به خودم شک می کنم که آیا تا الان همیشه همینجوری حرف می زده و من تازه فهمیدم یا چی؟ ازش می پرسم شما همیشه عددا و اسما رو فارسی می گین؟ می گه نه. این آقاهه کرده. ترکی رو خیلی پیشرفته بلد نیست. اینجوری می گم که اشتباه نفهمه.
به نظرم خیلی مهربون و سوییت و ملاحظه مدار می آد. تلفن دوباره زنگ می زنه و باز شروع می کنه ترکی مهربون شده ی مناسب با فهم مخاطب تنظیم شده حرف زدن. دلم غش می ره. ایحساس می کنم این از اون چیزهاییه که می شد راحت به غزل نازلی حقایق درباره فلانی گفت و بفهمه و ذوق کنه. 
سر صبحی نشستم آرشیوتو خوندم، دلم مثل چی برات تنگ شده جوجه تیغی خبیث پشم و پیل ریخته ی من. گرندما گرندما گرندما.

دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۱

حالا این همه روضه خوندم، یه هینتی هم بود که بالاخره پاییزم هست، لطفا یکی بیاد عاشقم شه یکم سرم گرم بشه دلم وا شه، مچکرم :ی

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۱

از آدم ها

دخترک پنج سالشه. خوش اخلاق و خوش خنده و بازیگوشه. برخلاف بچه های دیگه که می آن دفتر و به خاطر محیط غریبه و رسمی پشت مامانشون فایم می شن سلام علیک می کنه و حرف می زنه با آدم. این دفعه بدو بدو خودش رفت توی محوطه بازی بچه ها که جاشو از دفعه قبل یادش مونده بود و سرگرم شد به لگو و خونه سازی. 
یه طرف صورتش یه تومور خوش خیم داره. دو دفعه عمل کرده ولی بازم برگشته و الان نصف صورتش کاملن دفرمه و سه برابر اندازه معمولیه. باید عملش کنن و ریشه تومور رو بردارن و یه چشمش رو تخلیه کنن که دیگه برنگرده. پدرش پول پیش خونه و همه زندگیشو داده برای دو تا عمل قبلی و نه میلیون تومن هزینه این یکی رو نداره بده. پدرش یه کارگر ساده ست که چشم خودش هم آب مروارید آورده و پول نداره عملش کنه. مهاجر غیرقانونیه و پناهنده نیست و ما هم نمی تونیم کمک مالی ای بهش بکنیم. پدرش بغض کرد که خانوم به خدا آب و برق خونه م رو قطع کردن دیشب تو تاریکی خوابیدیم. باید برم کیس رو با هزار آب و تاب پرزنت کنم برای افسر مربوطه ببینم یه درصد شانس کمک انسان دوستانه کردن وجود داره یا نه. نود و نه درصد از همین الان ممکنه جواب منفی بده. وقتی از مرخصی بیاد.

روزی که بچه رو برای دومین بار دیدم ساعت سه بعداز ظهرش بلیت کنسرت سیمین غانم داشتم. نشستم توی سالن و تا خانم مجری اسم خواننده رو آورد که دست بزنین که بیاد تو سالن، اشکم سرازیر شد. دو ساعت تمام اون خوند و من همینجوری شرشر اشک ریختم و هی از خودم می پرسیدم که خب چرا؟ چته آخه؟ کی تا الان با "آها بوگو" تو تالار وحدت گریه کرده که تو بکنی؟ هیچ توضیحی پیدا نکردم غیر از بچه ای که با نه میلیون تومن پول خوب می شه و نداره که بده. 

هر شب قبل خواب یادش می افتم و با بدبختی باید حواسمو پرت کنم که الان بچه خوابش نمی بره چون باباش گفت روزها حالش خوبه و بازی می کنه ولی شب ها دردش زیاد می شه و تا صبح گربه می کنه و خودشو می زنه اینور اونور. یه بچه ای هست که پنج سالشه و خوشگل و بازیگوش و شیطونه و سرش درد می کنه و  چون نه میلیون تومن پول نداره هر شب از سردرد نمی خوابه. نمی ذاره منم بخوابم. تا وقتی افسر مربوطه از مرخصی بیاد و تایید کنه که کمکش کنیم، اگه بکنه، هرشب بچه نمی خوابه. اگه نکنه، بعدش هم بچه نمی خوابه. منم نمی خوابم لابد. 

یه آقای دیگه بود که اون هم مهاجر غیرقانونی بود. دیالیزی بود و می گفت نداره پول دیالیز اون روزش رو بده. و من هیچ غلطی بر نمی اومد از دستم که براش بکنم. حتا نمی تونستم بگم خب خودم زیر میزی کمکش می کنم چون حرف یه پول کلان برای یه مدت نامحدود بود و من نه داشتم و نه اگر هم داشتم می تونستم بدم و فکر نکنم که می شد به کسی دادش که مشکلش  حل بشه نه اینکه فقط زنده بمونه. امروز وقتی دیدم یه کیسی که ده روز پیش باید بهش زنگ می زدم و سرم شلوغ بود و عقب انداختم، یه بچه ده ساله س که پاش درد می کنه و بریس لازم داره، از کلافگی و عذاب وجدان نزدیک بود گریه م بگیره. مامانش خونه نبود. اسم برادرش جمشید بود. گفتم تویی که پات درد می کنه؟ گفت نه. داداشمه. خوابیده.

از کل فهرست شیندلر یه صحنه ش بیشتر از همه مونده تو ذهنم. اون آخرش که شیندلر داره به صف کارگرهاش نگاه می کنه و به خودش نگاه می کنه و می گه می تونستم ده تا بیشتر رو نجات بدم. یکی بیشتر. به حلقه و ساعتش نگاه می کنه و می گه اینا می تونست جون یه آدم باشه. مقایسه نمی کنم، که مقایسه بی ربطیه. ولی یه روزایی آخر روز آی می فهممش، آی می فهممش. به پول ناهارم و پارکینگم و لباسم و ماساژم نگاه می کنم و می گم این الان غذای یه خونواده بود. می تونست خرج مدرسه یه بچه باشه. امسال یه عالمه شون از مدرسه موندن چون شهریه مدرسه رو زیاد کردن و معافیتش رو هم برداشتن و خب خیلی هاشون ندارن که بدن. ندارن که بخورن. من شراب مهمونی م رو با عذاب وجدان می خورم و همون موقع از خودم بدم می آد که اینقدر بی مصرفم و بلد نیستم عوض فقط حرص خوردن واقعن از اینجا و اونجام بزنم و زندگی یکی رو راحت تر کنم. بعد می رم کرور کرور پول می دم به تراپیستم اینا رو می گم که اون راه میون بر یادم بده که حرص نخورم و زندگی خودم رو به خودم حروم ندونم و به جاش لذتش رو ببرم و کارمم سر موقع خودش بکنم. بعد میام این غرها رو اینجا می نویسم و باز احساس پوچی می کنم و خجالت می کشم از خودم که بلد نیستم، جرئتش رو ندارم واقعن واقعن سوشال ورکر راست راستکی بشم و زندگیمو ساده تر کنم و بتونم بزنم به زخم چهار نفر. تازه واسه کاری که حقوق مفصلش رو هم می گیرم و زیر کولر و بخاری می شینم می کنم هم اینقدر غر می زنم. چوب دو سر طلا می شم که نه بلده ول بده حالشو ببره، نه بلده مرتاض و مادر ترزا بشه و اقلن از اونور به یه دردی بخوره. 

تواناییم برای فکر کردن، اهمیت دادن و حرف زدن در مورد هر چیزی به جز کارم محدود شده. یه جورایی همه چی در مقایسه با آدم هایی که هر روز می بینم، مشکلاتشون و غم و غصه هاشون، بی اهمیت و لوکس و لوس به نظر می آد. نتیجه ش این می شه که با همه ساکت می مونم چون احساس می کنم هیچ کس دلش نمی خواد در مورد چیزهای به این تلخی که زورش هم نرسه درست کنه بشنوه. خودم هم بعضی وقتا نمی خوام بشنوم و ببینم. بعضی وقتا با بغض و عصبانیت به مردم نگاه می کنم چون احساس می کنم بی توجهن و اهمیت نمی دن به بدبختی این همه آدم و اصلن نمی خوام با آدم های این همه ignorant حرف بزنم. با این که عاشقانه و دیوانه وار کارم رو دوست دارم بعضی روزها وقتی می رم خونه اصلن دیگه هیچی نمی خوام بشنوم و ببینم. فقط می خوام نباشم و فکر نکنم و یادم نیاد. کار به معنی واقعی کلمه تمومم می کنه. تموم شدنه رو دوست دارم ولی. فقط کاش یه کم به درد بخورتر بود. به درد بخورتر بودم. 

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۱

دیشب برای خودم واژن پریش زیبایی شده بودم که نگو و نپرس. ساعت یازده شب ملاتونین خود را خورده و تصمیم گرفتم به جای خوردن قرص های بیشتر که زودتر خوابم ببرد تحمل نمایم و فوقش یه ساعت در رختخواب غلت زده تا خوابم ببرد. سپس ویدز فیناله ی خود را دیده و بسی فحش دادم که هپی اندینگ نبود و من یک آدم اولد فشند کلیشه ای هستم که باید آخر فیلم و سریال هام ماچ و ازدواج و بچه و بغل و عاقبت بخیری باشد. آخه زنه سر پنجاه سالگی چی چیو بره فیگر اوت کنه آخه؟ سپس به رختخواب رفته و به غلت زدن پرداختم. در آن بین یک حالت غریبی بر ما مستولی شد که یک هو حس کردیم به خاطر مسائلی که داریم و می توانیم و الخ بسیار مچکر و سپاسگزار کائنات و پروردگار احتمالی هستیم. حالا ما همچین آدم اسپیریچوال خاصی نیستیم ولی شما هم جای من باشید صبح تا شب با یک تعداد آدمی که نان ندارند بخورند سروکله بزنید احساس شکرگزاری مدام می کنید که شما می توانید با دوستانتان بروید روکا شام مکزیکی و تاور میوه ای و براونی و چایی بخورید و بعد هم در رختخواب نرم خود خوابتان نبرد. فی الواقع هم اکنان که زمستان می شود و بنده دو تا هوم ویزیت دیگر بروم و پا توی اتاق های دوازده متری یخ زده ی نم برداشته بگذارم می آیم اینجا برایتان به خاطر این که شومینه دارم مثنوی شکرگزاری می سرایم.

خلاصه ده دقیقه تمامی داشته های خود در زندگانی را شمردم و بابتش احساس خوشحالی کردم. بله. سابق بر این گوسفند می شمردیم الان دار و ندارمان را می شمریم خوابمان ببرد. نبرد که آقا. من همینجور یک ساعت غلت زدم برا خودم تا بالاخره یه خواب شل هی می خابی بیدار می شی ای گرفتمان. بعد پنج و چهل دقیقه صبح بیدار شدم با هول و ولا و نفس نفس و وحشت خوابی که دیده بودم. بعد هول و وحشتم که خوابید هار هار خنده ام گرفت چرا که بخدا مغز قشنگ خواب بامزه اختراع کنی دارم. خواب دیدم که بابام سیاستمداری چیزی هست و طی کودتایی حصر خانگی! شده و یک عده ای در واحد بالاسری و یک عده ای هم در آپارتمان روبرویی مراقبمان هستند. بعد یکی از رهبران کودتا هم که بر حسب اتفاق و چنان که افتد و دانی آقای قشنگ و خوش قد و بالا و کینگ کونگ طوری ای هست توی آپارتمان روبرویی ساکن است. بعد از آن جا که در زندگی واقعی خود دراما نداریم در خواب برای خود دراما می سازیم و آقای رهبر قشنگ این وسط زده عاشق من شده. بعد سگ فسقلی من را که در کودتا دزدیده بودند چرا که معمولن سگ در کودتا عامل مهم و تاثیر گذاری است، آورده دم خانه مان پس داده و منم خوشحال و خندان. بعد یک نصفه شبی من از واحد بالایی پچ پچ شنیدم که قرار است یک چیزی تو مایه های گروه فشار و مسعود ده نمکی و غیره ( این یارو تو کابوس های ما به عنوان چماق به دست عربده کش ماندگار شده. بعد ملت متوقعند به عنوان کارگردان و شخصیت هنری به رسمیت بشناسیمش؟ به قول خواهر کوچیکه "دو بار" ) به خانه مان حمله کنند ولی صرفن به قصد ارعاب و عربده کشی و غیره و قرار نیست توی خانه بیایند. آقای رهبر کودتای قشنگ و بلا هم دارد تاکید می کند که عاشق چشم و ابروی بنده است و باید مواظبت کنند آب تو دل من تکان نخورد. بعد رفتم یواشکی مامان و بابا را بیدار کردم و به یک حالت خیلی قهرمانانه ی سپر بلایی خودم رفتم دم در چرا که مطمئن بودم تو نمی آیند و خطری ما را تهدید نمی کند. بعد یهو ده نمکی نامرد در را باز کرد و آمد تو و من جیغ زنان خودم را روی بابام انداخته بودم که نکشندش که بیدار شدم. حالا الان که تعریف می کنم خنده دار است ولی آن وقت صبح خیلی وحشتناک بود. بعد هی به خودم گفتم دخترجان تو ننه ت سیاستمداره؟ بابات سیاستمداره؟ عمه ت؟ این خواب چیه آخه که تو ببینی! یعنی سه تا دخترهای یاحسین میرحسین مطمئنم در کل این مدت این قدر کولی بازی درنیاوردند که من دیشب توی خوابم درآوردم. بعد غش کرده بودم از دست خودم که رمنس ماجرا را هم به شکل خیلی زرد و برباد رفته ای و فیلم هندی طوری ای تامین کردم برای خودم که حوصله م سر نرود. خلاصه مردم شب ها می خوابند استراحت می کنند صبح سرحال بیدار می شوند. ما شب تازه شیفت دوم تراما و مصیبت و جدال با سختیهای زندگی مان شروع می شود. 

خلاصه هفت صبح خود را به زور از تخت کندم و روانه سرکار کردم و تا این لحظه که در خدمت شما هستم کار مفید خاصی نکرده ام. چنانچه بر حسب بدشانسی شخصی از سرکار در حال خواندن این خطوط است متوجه باشد که البته شکسته نفسی کردم در جمله ی قبلی و البته که خیلی مفید هستم. امروز خانم 25 ساله ی ربع قرن سندوسال داری شده ام که باید تا عصر کارهای جدی کرده و سپس بروم چندین شلوار کوتاه کنم و چندین هدیه تولد بخرم و به صاحبخانه زنگ بزنم ببینم چه خاکی قرار است بعد 15 آذر به سرم بشود و سپس به خانه رفته و به طور بورینگی به استراحت بپردازم. انگار نه انگار که تا همین دیروز برایتان الیزه ی شانزده الی بیست و چهارساله ی خوشحال جینگیلک در کوچه خاک بازی کننده ی جلف بازی درآورنده ای بودم. تصمیم گرفته ام در این سال بیست و ششم بالاخره به امید خدا خانم باشخصیت لیدی مآبی بشوم و بروم دنبال درس و پیشرفت و ترقی و دست از خاک بازی بردارم و با خودم صلح و صفا کنم و این قدر هی خودم را دعوا نکنم سر هر چیزی. باشد که موفق و موید باشم. از صبر و حوصله ای که در خواندن تراوشات بالا به خرج دادید، چنانچه به خرج دادید، مچکرم. خدافس. 

پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۱

توی آرشیوهای قدیمی اتفاقی به فیلم های یک مهمانی سال ۱۳۴۲ برخوردم. بعد اتفاقی تر به یک جایی از مهمانی که داشتیم می بوسیدیم هم را. توی تصویر تار نیمه تاریک دوربین موبایل هم حتا هنوز می شد دید که فقط با لب هایم دارم نمی بوسمش. که تمام تنم نرم نرم موج می خورد به طرفش. با تمامم می بوسیدمش.
این قدر دوستش داشتم. غم انگیز بود. گاهی وقت ها غم انگیز می شود هنوز. هم این که آن قدر دوستش داشتم و تمام شد٬ هم این که الان وقت های زیاد است که کسی را آن جور نخواسته ام ببوسم. 

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۱

خوش حرکاته خب٬ چه چاره کنم؟

یادم اومد٬ یادم اومد! اولش می خواستم بیام بنویسم که یه اسپم دریافت کردم٬ سابجکت اینه که زهرا٬ امریکا وانتس یو! بعد داشتم فک می کردم که من دت ایز سام گود اسپمینگ! یعنی خب آدم دست خودش که نیس٬ می دونه هم اسپمه٬ ولی قبل اینکه بفهمه چی شد می بینه یه جوریش شده خوشش اومده که امریکا وانتس هر!
بعدن فیس بوک رو که باز کردم داغ دلم تازه شد به این شرح که برخی از شما بندگان مقرب از التفات خاص من به آقایون بیبی فیس و فمنین و ظریف آگاهید. یعنی خب همَه خوبن و تو دل ما برای همَه جا هست ولی به این دسته خاص یک حساسیتی دارم که به قول آقامون وقتی که از در تو می آن دل تو سینه م می لرزه٬ دقیقن همونجوری که به عالمی می ارزه. دست و پامم شل می شه. کلن بخوام دقیق توضیح بدم افکتی که این دسته روم دارن اینه که شل می شه و می لرزه! حالا این فیس بوک هم ظاهرن از این پاشنه آشیل ما خبردار شده. صبح تا شب شب تا صبح به طور کاملن بی ربطی به زور داره یه آقایی رو به ما ریکامند می کنه که اد کنیم. حالا دو تا دونه فقط دوست مشترک داریم با آقاهه ها٬ هیچ چیز خاص مشترک دیگه ای هم نداریم٬ ولی فیس بوک دست بر نمی داره که. آقاهه هم٬ خب٬ چجور بگم که حق مطلب ادا بشه؟ از ایناس که من و ایرج میرزا سرش تفاهم داریم با هم٬ باید بشینیم پای بساط عرق خوری٬ من شکل عدد چهار انگلیسی نشسته باشم٬ ایرج لم داده باشه٬ من دستم رو زانوم باشه٬ لپ تاپ و پیج فیس بوک آقا هم جلوم باز٬ رومو اینوری کنم بگم ایرج! قند و نبات است پدرسوخته٬ چه کنیم می گی؟ اون هم به قلیون پک بزنه و راه حل های خودش رو در این مورد ارائه بده٬ کما اینکه مطمئنم اگه مرحوم زنده بود٬ یه مثنوی جدید برای این بچه می گفت. 
بعدن می خوام بهتون بگم که حالا تا این جاش که خیلی خوب و قشنگ. مشکل این که آقاهه جای بچه مه. خیلی جای بچه مه. متولد سال ۱۹۹۰ میلادی٬ یعنی به قول نگار تو مایه های همسن وی اچ اس ئه! بعد هی من به خودم نگا می کنم٬ به سندوسال و بار و بندیل و عزت و آبرو و یه عمر زهد و تقوایی که پیشه کردیم و مرتکب پدوفیلیا نشدیم٬ بعد هی می گم بارالها این چی بود بر من نازل کردی؟ با این حجم غم زمانه٬ الان من به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ بعد هی به چونه ش نگاه می کنم باز دست و دلم می لرزه. بعد باز خودم می آم می گم سعدی گفته زن جوان را تیری در پهلو نشیند به که پیری (حالا زن جوان٬ پسر جوان٬ پوتیتو پوتاتو) تقوا پیشه کن زن. بعد هی باز به ابروش نگاه می کنم محراب به فریاد می آد. خلاصه زندگی مون مختل شده. البته یه مقداری خب دارم اغراق می کنم ولی منصفانه دارم می گم جای اغراق هم داره.
خلاصه٬ وسط این همه بدبختی و استرس و غم زمانه٬ اینم شده بخش فان زندگی ما این روزا٬ که نشست خودمون و ایرج میرزا و آقای خوش حرکات رو با جزئیات - و خیلی مسائل دیگه راجع به آقای خوش حرکات٬ با جزئیات - فنتسایز کنیم. بلی٬ به امید آن روز. 

* داره یادم می آد چه خوش می گذره آدم اینجا دری وری بنویسه!

این پست از واژن پریشی و بی خوابی مفرط سرچشمه گرفته و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد

عرض کنم خدمتتون که در ویکند خود یازده شب از مهمونی اومدم خوابیدم. در جریان مهمونی با یه آقای شخصیتن جالبی که جای پدرم بود فلرت کردم به طور کاملن غیرعمدی و اتفاقی. یعنی جدیدنا متوجه شدم که من اتوماتیک و ناخودآگاه و بدون اینکه حتا منظور و قصدم باشه با ملت فلرت می کنم. بهش که دقت می کنم شبیه اون ترکه عمل می کنم که اورست رو رفت بالا ازش پرسیدن انگیزه ت چی بود گفت والا انگیزه خاصی نداشتیم بار خورد رفتیم. خلاصه مثکه ما بدون انگیزه خاص بار بخوره می ریم. لطف کنید جهت جلوگیری از بارگیری بی مورد اگه جایی دیدین دارم لاسی چیزی باهاتون می زنم یا نخی می دم که سابقه نداشته (یا حتا سابقه داشته ولی به نظرتون غیرمنتظره و عجیب میاد) بی زحمت حتمن ازم بپرسین منظورم همونه یا چی. مچکرم.
خلاصه می گفتم٬ چهار صبح بیدار شدم و به خود گفتم تشنه مه. رفتم آب خوردم بعد اومدم به خود گفتم تشنه م بودا! بعد هی خودمو پیش پیش کردم که دوباره بخوابم. نشد آقا نشد. هی این اپلیکیشن کوییک اسلیپ آی پد رو باز کردم صدای جنگل و دریا و بارون و قطار برا خودم گذاشتم بخوابم. نشد. هی عمدنی افکارمو مغشوش و در میکسر انداخته کردم (دیدی اینجوری می شه بعد همه چی همینجور که می چرخه تار می شه بعد مسیر چرخیدنش بی ربط و از دست تو خارج می شه بعد خوابت می بره) نشد. بدتر افکار مغشوش شروع کرد همینجوری ادامه پیدا کردن بدون خواب. از این حالا که می خوای همین الان پنج صبحی مسیر زندگی پنج سال آیندتو با جزئیات معلوم کنی. خلاصه مجبور شدم می فهمید مجبور. که یه ایمیل طولانی نوشتم بعد شروع کردم سرچ کردن این که آیا می شه با کشتی از انزلی رفت باکو یا نه. بعد دیدم اهه هشت صبح شده. زنگ زدم بندر انزلی پرسیدم آقا می شه با کشتی رف باکو؟ گفت خانوم والا اینجا یه میرزا کوچک خان هست که نه به شل شفا می ده نه به کور (نقل به عین) گفتم خب حالا اگه مثلن من خیلی اصرار داشته باشم که حتمن با کشتی برم٬ این کشتی باری ها قبول می کنن مسافر ببرن؟ قرار شد بپرسه بعد زنگ بزنم بهم بگه. بعد گشنه م شد رفتم یه هلو آوردم بخورم. جهت دقت عرض می کنم که شلیل بود. بعد الان آخرین خاطره ای که از شلیله دارم اینه که هسته ش مونده بود ولی هرچی دوروبرم نگاه می کنم نمی فهمم کجا گذاشتمش. هی به سان حضرت آدم و قابیل از خودم پرسیدم الیزه! با هسته شلیل چه کردی؟ جوابی برای خود نداشتم لکن همذات پنداریی با پرنده ی موسوم به اسکل به من دست داد. الان رفتم یه سیب بیارم بخورم هی دارم دقت می کنم ببینم ته مونده این یکیو به طور ناخودآگاه کجا می ذارم٬ یحتمل هسته شلیله هم همونجا باشه. ولی می دونید چیزی که هست کانسپت ناخودآگاه بدبختیش اینه که نمی شه بهش دقت کنی خودآگاه می شه. یعنی الان من هرچی هم دقت کنم باز می دونم که آگاهانه تخم سیب مربوطه را در بشقاب بالا سرم خواهم گذاشت و هرگز نخاهم فهمید به سر تخم شلیل چی آمد.
بعد یادم اومد که یه چیزی می خواستم تو فیس بوک بنویسم. بعد فیس بوک رو باز کردم ولی یادم رفته بود چی می خواستم بنویسم. بعد به حرف رادمن که گفت عزیزم ای دی اچ دی نه تنها دایگنوس می شه بلکه تو اصلن به دایگنوس شدن احتیاجی نداری تو خود خودش هستی ایمان آوردم. بعد تصمیم گرفتم این چیزهای مغشوش را بنویسم زیرا که به منزله ی شلدون در کله ی ما هم به ما خوش می گذرد٬ بعضی وقتها تصمیم می گیریم جهانیان رو سهیم کنیم٬ اگر به اونا خوش نگذشت بدبختی اوناس که درک نمی کنن و دیر لاس. خلاصه. این ندا که اون قدیما می نوشت که اسم وبلاگش افکار پراکنده یک زن منسجم بود٬ چقد اسم وبلاگش خوب بودا. اگر غیراخلاقی و تکراری نبود الان اسم وبلاگمو می ذاشتم اون. لکن نمی ذاشتم چرا که ما یه بار سر دستشویی تصمیم گرفتیم اسم وبلاگمونو بذاریم الیزه٬ شوخی شوخی اسممون کلن عوض شد شد الی. نه که ناراضی باشم لکن الان باز بذارم یه چی دیگه٬ آدم چه می دونه مردم چه کارا و برخوردا با اسم خودت و وبلاگت ممکنه بکنن. بعد اینکه الان مایلم برم یه کم دیگه خودمو پیش پیش کنم اگه نشد یه فیلم براندو یا پاچینو دار ببینم. امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه که در صبح واژن پریشی من سهیم شدید. اگر نگذشت بدبختی شماست. مچکرم. خدافس. 

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۱


و ای بنده‌ی ما، هر وقت عرصه بر تو زیادی تنگ آمد سریع سه بار پشت هم بگو پناه می‌برم به پروردگار جهانیان از سودازدگی بی‌موقع

* بی‌موقع در نمای نزدیک عبارت از وسط روز کاری و در نمای دور عبارت از مقطع زمانی است که حتا آهنگ‌های شکست عشقی شما نیز سه سال است به روز نشده‌اند.
** بدی کارم این است که در هر موقعیت بی‌ربطی یکی پیدا می‌شود که بپرسد حالا شما با "این افغانیا" چی کار می‌کنین؟ و خوبیش هم این است که درست وسط سودازدگی بی‌موقع باید بروی پایین و زنی را ببینی که با سه تا بچه اش شب‌ها پشت‌بام خانه همشهریش می‌خوابد و زندگیش از هفته‌ای 25 هزار تومن درآمد خیاطی بعد از مدرسه‌ی پسر دوازده ساله‌ش می‌گذرد و الان هم صاحبخانه‌ی همشهریش بهش گفته من می‌خواهم خانه را بفروشم هر وقت مشتری پسندید تو باید بیرون بشوی.
سودا مودا چی بگه اون وسط آخه؟ جمع کن کاسه کوزه‌تو آقا. والا.

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

Dear "It's complicated" status,
boro begu bozorgtaret biad baba.

mochakeram, L.

شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۰

Don't worry. I don't feel bad. I don't feel anything at all

send رو می زنم. بعد ایمیلم رو دوباره می خونم. به آخرش که می رسم انقد دلم برای کسی که این کلمه ها رو بنویسه می سوزه که گریه م می گیره. بعد فکر می کنم اشکالش این جاست که به کسی نمی شه گفت. اگه می شد گفت دیگه کسی نمی پرسید چرا ناراحتی. چرا شنگول نیستی. افسرده ای، حوصله نداری، بی انرژی ای. اگه می شد گفت حتمن شنونده یه دستی به سر آدم می کشید و می گفت الاهی بمیرم چجوری داری تاب می آری که خل نمی شی هنوز؟ می گفت اشکالی نداره که اینجوری شد و اونجوری شد همین که هنوز داری سروایو می کنی خوبه. شایدم نمی گفت. ها؟ شایدم می گفت جمع کن ببینم بابا. اگه انقد ناراحتی بکش بیرون. شایدم می گفت داری ناشکری می کنی. غرغرات از رو شکم سیریه. شایدم می گفت شدی از این زن های خودخواه همیشه ناراضی همیشه طلبکار. هوم؟ شایدم اینا رو می گفت. نمی دونم. نمی تونم تشخیص بدم دیگه. مرز بین واقعیت و توهم برام شکسته. خیلی وقته شکسته. شایدم یه جایی این وسطا تاب نیاوردم و دیوونه شدم و خودم حالیم نیست هنوز. هوم؟

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۰

لابد یه لحظه هایی هم توی رابطه هست که، یهو می فهمی اگه بخوای بری، کسی نگهت نمی داره.
حتا سعی شم نمی کنه.