چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۵

اين روزها به لباس پوشيدن دخترها دقت کرده‌ايد؟ متوجه تغيير قدمانتوها ( همين مانتوهاي کلوش چين‌دار سبك لويي شانزدهم!) و سايز روسري‌هايشان شده‌ايد؟ هيچ عجيبتان نيامده که مانتوهايي که تاحالا روزبه‌روز کوتاه‌تر و تنگ‌تر مي‌شدند ناگهان ده‌پانزده سانتي قد کشيده‌اند و روسري‌هاي هفتاد و پنجاه‌سانتي تبديل به روسري‌هاي بزرگ و بلند شده‌اند؟ اگرچه هنوز حجاب ايده‌آل حکومت شکل نگرفته اما يك دخترجوان پوشيده در لباسهاي مد پارسال را با امسال مقايسه کنيد تا متوجه ميزان پوشيده‌‌تر بودن لباسهاي مد امسال ( از تابستان به اين‌طرف) بشويد.
به عقيده من ـ که البته شايد اشتباه کنم ـ اين تغييرهاي شگرف نمي‌تواند تصادفي باشد. مانتوهايي که ۵-۶ سال است قدشان روزبه‌روز کوتاه تر مي‌شود و در ابتدای بهار امسال دیگر داشتند از بلوزهاي معمول هم کوتاهتر مي‌شدند ناگهان طبق خط‌کش مد بلند و کمي هم گشادتر ( به‌خاطر آن چين‌ها و تورهاي دلبري‌شان!) شده‌اند. روسري‌ها و شال‌هاي کوتاه و باز که عملا چيزي از مو و گردن را نمي‌پوشاندند جايشان را به روسري هاي بته‌جقه‌اي بزرگ داده‌اند که پوشش‌شان اگرچه هنوز کامل نيست اما مسلما ار آن روسري‌هاي ۵۰ سانتي بيشتر است. اين تغيير ناگهاني خط مد نمي‌تواند بي‌دليل باشد و قاعدتا بايد از کلي تفکر و تلاش و خرج خلاقيت يك عده طراح توانا برآمده‌باشد. از آنجا که مسلما دولت و سیاستهای آن در این تغییر نقش دارند، من شخصا از جا بلند شده و با لباس تمام رسمي شب چنددقيقه‌اي براي اين تکنيك هوشمندانه تغيير ميزان پوشش کف مي‌زنم. عوض لندکروزها و الگانسها و گشت‌هاي ارشاد که در اين چندسال کاري از پيش نبردند، به سادگي و با چند طرح لباس که به سرعت رواج پيدا کرد و تبديل به مد غالب شد، دختراني که تا امروز مانتو زير باسن نمي‌پوشيدند و موجبات ناراحتي بسيار آقايان بودند با ميل و رغبت و بدون احتياج به زور ارشاد و خواهران پليس و غيره مانتوهاي بلند و کلوش مد روز را به‌تن کردند و حجابشان با روسري‌هاي سنتي بزرگ کمي معقول‌تر شد و احيانا چند قلپي آب خوش از گلوي آقايان پايين رفت که دیگر اسلامشان به خطر نمي‌افتد!
بدون توجه به اينکه اصولا نفس عمل تغيير نوع پوشش يك عده به هر طريقي کار درستي هست يا نه، اين تکنيك به نظر من بسيار هوشمندانه و مناسب و مثبت است. به‌هرحال حقيقت اين است که پوششهاي اين چندساله هم نه انتخاب شخصي اعضاي جامعه که طرحهاي طراحان مد بوده که افراد صرفا ازش تقليد کرده‌اند. خوب چه بهتر که يکبار هم از اين *مد* که غالبا در فرهنگ حکومت واژه منفوري است استفاده‌ي هوشمندانه‌اي شده و با تغيير جزئي آن لباسهايي پوشيده‌تر - که سبب کاهش چالش جوانان با نظام مي‌شوند - و در عين حال زيبا و ظريف به مردم ارائه شده تا ازش تقليد کنند. آن چين‌ها و تورهاي دلبرانه‌ي مادربزرگي هرچند به سبك لويي شانزدهم باشند، از خيلي از مدلهاي رايج اين چندسال زيباتر و چشم‌نوازترند!

یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

مي‌گم اين دفاع از خود اسرائيل با موشک و بمب و خمپاره و تانک و هواپيما و الخ اونم در برابر مردم غيرنظامي، يه جوراي بدي شباهت داره به اون دفاع از خود نيروهاي انتظامي توي تجمع ۲۲ خرداد هفت تير با باتوم و اسپري و مشت و لگد در برابر سرود و پلاکارد!! شما اينجور فکر نمي‌کنيد؟!
تاحالا فکر مي‌کرديم فقط مسئولين کشور ما اينقدر احمقند که سرشونو ميکنن زير برف و از اين مزخرفات بهم ميبافن. خوب حالا خيالمون راحت شد که نخير روساي کشورهاي بزرگ جهان مثل آمريکا و کانادا هم از اين کارها بلدن و ما در حماقت مسئولين کشورمون تنها نيستيم!

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

فراموش نمی‌کنیم

مي نويسم
در ستايش خون
ماسيده بر ديوار و بر كتاب
و در ستايش فرياد
معلق در هوا
و سياهي شب

مي نويسم
در ستايش بغض
آن هنگام كه بي تاب
خود را به ديواره ي حنجره مي كوبد
و در ستايش اشك
وقتي در كاسه ي چشم لب پر مي زند

مي نويسم
از تير
ماه سلطنت زنجير و چاقو و گلوله
و دهان هاي كف آورده
و چشماني كه مي سوزد
و خشمي كه از آسمان مي بارد

مي نويسم
از او
و نازك بدنش
وقتي زير لگد كبود مي شد
و زنانگي اش
كه به تاراج مي رفت
و مخمل صدايش
كه تنها
در پنج دقيقه خاموش شد
خاموش !

مي نويسم
از عزت
از احمد
از زيبا
و همه ي آنها
كه پاهايشان را
روي آسفالت داغ جاي گذاشتند
و بالهايشان را در آسمان
و ديگر هرگز باز نگشتند
مي نويسم
از تير ماه
وقتي كه از نيمه گذشته بود ...

پی‌نوشت: نوشته‌ی زیبای بالا از گلناز عزیز است. طبیعتا چون وبلاگش را بسته است لینک هم که بدهم کار نمی‌کند.
پی نوشت 2 : شواهد و قرائن ( دو پست پشت سر هم لینک به نوشته های ملت) گواهی می‌دهند که خلاقیتم مرده!

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

توي دشمن عزيز سالي يه جا به جودي يه چيزي نوشته توي اين مايه‌ها که چه صفايي داره يه کاري رو به کس ديگه‌اي واگذار کني و خيالت راحت باشه که درست انجام مي‌شه.
حالام چه صفايي داره من عوض دوساعت فکرکردن که چه‌جوري و با چه کلماتي درست منظورمو برسونم يه لينك بدم شما برين اينجا بخونين که من اين چندوقته هي چي مي‌خواستم بگم!

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

ما بعد از خوندن اين نظريات گهربار به يه سري نتيجه‌ي خيلي مهم و ارزشمند رسيديم که ديديم حيفه شما مطلع نشين. توجه بفرمايين:
۱ - تمامي فعالين حقوق بشر،مددکاران اجتماعي،فعالين حقوق زنان و فمينيستها زن هستند.
۲ - همه‌شون هم کمبودها و محروميتهاي جنسي دارن به شدت و همينم باعث شده براي جبران اين کمبودها به اين فعاليتهاي مزخرف روبيارن. اون شيرين عباديو نگاه کن! مهرانگيز کارم که شوهرش همش زندونه معلومه وضعش چه‌جوريه ديگه! قيافه‌هاشون داد مي‌زنه اصلا که مشکل چيه!
۳ - احتمالا نصفشونم بيوه و مطلقه و ترشيده‌ان و نصف ديگه‌م زشت و لزبين.
۴ - اگه براي همه‌ي زنا به تعداد کافي شوهر مناسب و خوب سکس‌کن وجود داشت ما نه فعال حقوق بشر داشتيم نه فعال حقوق زنان نه فمينيست نه مددکار اجتماعي. اي جزجيگر بزنن اين شوهرها و دوست‌پسرهاي ما که ما رو ارضا نمي‌کنن ما مجبور مي‌شيم بريم فمينيست بشيم!
۵ - خودارضايي هم مثل بسياري فعاليتهاي ديگه انحصارا مردونه‌س. ( نويسنده توجه نکرده که اگه تو دوتا کف‌دست داري ما ده‌تا انگشت داريم!!) البته من نمیدونم ایشون که مرد هستن از کجا اینو فهمیدن؟!
۶ - يه‌وقت فکر نکنين که مددکار اجتماعي و فعال حقوق بشر در نتيجه نياز جامعه به‌وجود مياد که در اشتباهين، دليلش کمبودهاي جنسي خودشونه.( لابد اين فعاليتها لذت جنسي نهفته توشون هست!!)
۷ - اصولا زن‌ها اگه دچار محروميت جنسي بشن براي جبرانش سعي مي‌کنن تيشه به ريشه‌ي نهاد مقدس خانواده‌ي ديگران بزنن از زور حسودي. وگرنه که حالا يه بگومگوي کوچيك مثل دوتا مشت و لگد و چارتا کمربند خوردن زنه که چيزي نيس اينا از زور حسودي انقد گندش مي‌کنن تا زنه بره طلاق بگيره!
۸ - خلاصه که داداش از اين به بعد اگه فمينيست و مددکار و اين چيزا ديدي گوشي دستت باشه که قضيه چيه! اگرم شد يه تلاشي بکن مشکلشونو حل‌ کني به هر حال خدا رو خوش نمياد اينا از زور بي‌سکسي دست به اين کارا بزنن!
۹ - آقاي محترم شما احتمالا نسبتي با مرحوم فرويد ندارين؟
۱۰- سوالي که اين وسط مطرحه اينه که شخص من توي هفده سالگي وقتي اولين گرايشات فمينيستيم ظاهر شد نه کمبود جنسي داشتم چون تازه تمايلات جنسيم شروع شده بود و نه محروميت مداوم(!) کشيده‌بودم نه ترشيده و مطلقه و بيوه و زشت بودم،الانم نه کمبود جنسي دارم نه مشکل بي‌دوست‌پسري و بي‌سکسي،مي‌شه بفرمائين من ديگه چرا به اين مرض وحشتناك دچار شدم؟!
۱۱ - از قديم گفتن از ماست که برماست! ببين اگه اين آقايون توي وظايفشون کوتاهي نمي‌کردن ما نمي‌رفتيم فمينيست بشيم که! تقصير خودشونه که تيشه به ريشه‌ي خودشون مي‌زنن. حاليشون نيست مسئوليت اجتماعي دارن که!

ضمنا من درباره پست قبلي دوتا نکته رو بايد متذکر شم که اولا من الکي اومدم اعتراف کردم،مثکه چش خوردن رون اون بچه تقصير من يکي نبوده فقط،چون چشم خيلي‌ها رو گرفته‌بوده! ديشب دخترخالم داشت مي‌گفت من از اون‌شب تاحالا هرشب رون علي(شوهرشو) ماساژ مي‌دم بلکه اون‌شکلي شه! دوما هم يه آقاي بي‌نامي فرموده‌بودن که ما دخترا فقط پروپاچه‌ي بازيکنا رو ديد مي‌زنيم و اصلا توجهي به تکنيك بازي نداريم،بايد عرض کنم که اولا بله ديد مي‌زنيم، چيه مگه!؟ ما دل نداريم هيزبازي فقط مال شماست؟! دوما هم به قول لوا مگه شما آقايون مثلا واليبال ساحلي يا شناي خانومها رو نگاه مي‌کنين فقط تکنيك(!) و استراتژي رو مي‌بينين و چشمتون روي بقيه جاها بسته است؟!
تازه خيالت راحت من شخصا به تکنيك بازي هم توجه مي‌کنم اگرچه خيلي ازش سردرنميارم.
همين ديگه!

دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۵

چگونه کريستينو رونالدو مصدوم شد و به اف رفت؟!
يا
اندر مصائب خوش‌هيکلي

آقا قضيه اين مصدوميت کريستينو رونالدوي عزيز و نازنين که البته همتون مستحضريد که اين بنده‌ي خدا تا بازي قبلي و حتي اوايل اين بازي هيچ مشکلي نداشت و عين آدم داشت بازيشو مي‌کرد مسئوليتش تمام و کمال به عهده‌ي کانون تروريسم جهاني و در مرکزش خود من روسياه هستش و من اين مسئوليت رو با کمال شهامت به عهده مي‌گيرم! دخترخانوماي عزيز لنگه‌کفشاتونو پرت کنين!
ماجرا اين بود که از اون‌جا که طي گفتگوهاي تلفني من و مانا معمولا نکات خيلي جالبي گفته مي‌شه ،ضمن گفتگو درباره حسن منظر رافائل مارکز جان و تيم پرتغال بحث کشيد به رونالدو و من به طور ناگهاني يه علاقه ي خاص و شديدي نشون دادم به نماي قسمت داخلي عضلات پاي.. بهتر بگم، رون پاي اين بدبخت! يعني خوب جالب توجه بود ديگه :D اينگونه شد که صحبت ما يه پنج‌دقيقه‌اي بر محور زيبايي عضلات و تراش رون پاي ايشون و جذابيت رنگ برنزه‌اش و اپيلاسيون شده‌بودگي خداداديش و بقیه شم به شما مربوط نیس چرخيد.
تا رسيد به بازي ديشب که باز قبل بازي من و مانا يه تجديد ميثاق داشتيم و دوباره يه ذکر خيري از کريس‌جون به ميان اومد و کلا ما ايشونو اسم‌گذاري کرديم RUNaldo !!
چنين شد که از بس من با اين چشم شورم از پاي اين بچه تعريف کردم و در حسرتش آه سرد کشيدم اين آه‌ها گرفت و توي همون دقايق اوليه يه لگد مشتي درست همون رون پاش رو که دفعه‌ي قبل دوربين کلوزآپ گرفته بود و من توجهم جلب شده بود رو تعطيل کرد و بچم از درد روي زمين به‌ خودش مي غلتيد و عين اين ني‌ني ۵ ساله‌ها با انگشت محل اوخ‌شده پاشو نشون مي‌داد ( منم جلوي پدرجان داشتم بازي رو نگاه مي‌کردم قربون صدقه هم نمي‌شد برم داشتم خفه مي‌شدم ديگه!!) و بعدشم که ديگه کلا به فنا رفت و اشك‌ريزون و گريه‌کنون ( الهي.. عين اين کوچولوها) از زمين رفت بيرون بچه‌ي طفلکم! حالا من چون عذاب‌وجدان داره خفم مي‌کنه همين‌جا به نقش داشتن چشم شور خودم توي اين رخداد ناخجسته اعتراف کرده و از جميع دوستداران ايشون پوزش مي‌طلبم!
ضمنا يه پروژه بريزيد من برم از مربي‌هاي هشت تيم مرحله کوارتر اخاذي کنم که از جاي خاصي‌ ِ بازيکن‌هاشون خوشم نياد يه‌وقت!!

از همه‌ي دوستان روشنفکر هم بابت دز چيپ‌بودگي پست بالا معذرت مي‌خوام و بالاخره بعضي از فمينيستهاي درجه دو(!) هم گاهي فوتبال نگاه مي‌کنن و از لذت بصري و تکنيکي‌ش محظوظ مي‌شن و روم سياه که من جزو دسته بالا هستم!

و حالا دو کلمه حرف جدي،
من براي نوشين و پروين نگرانم. نگرانم و نگرانم و نمي‌دونم که اصلا چه‌کار مي‌شه کرد براشون و در عين حال به طور وحشتناکي حالم بده از اين‌که مي‌بينم تلافي کار چندهزار نفر داره سر دو‌نفر پياده مي‌شه. اصلا مغزم کار نمي‌کنه که الان چه‌جور اعتراضي ممکنه جواب بده اما خوب مي‌فهمم اتهام اقدام عليه نظام يعني چي و چه محکوميت احتماليي در انتظارشونه. اين‌قدر مي‌دونم که ثابت شده از نامه و طومار و امضا و حمايت و الخ هيچ‌کاري برنمي‌آد و سنگين‌تريم که اصولا اين برنامه‌ها رو راه نندازيم، از اون طرفم نمي‌دونم راه ديگه‌اي اصلا وجود داره که بخواد موثر باشه يا نه؟! مثلا يه تجمع ديگه که مسلما به خشونت بکشنش؟ همايش؟ کشيدن سازمان عفو بين الملل و ديدبان حقوق بشر؟ از اين بازي‌هاي سياسي پيشنهاد شده توسط هودر مثلا تجمع با حجاب کامل اسلامي دم مجلس يا دادگاه؟! نمي‌دونم اصلا مخم کار نمي‌کنه. فقط خواهش مي‌کنم زودتر يه فکري بکنيم. بازم مي‌گم نوشين و پروين دارن تاوان تصميم ِ گروه برگزار کننده و حمايت‌ِ گروه حامي و شرکت ِ اون همه زن رو دونفري به دوش مي‌کشن و اين درست نيست. درست نيست.

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵

به تمام زنان سياهپوش مامور و معذور آن عصر داغ ميدان هفت تير

خانم، اين‌جور با كينه و نفرت به من نگاه نكنيد. من هم يك زنم، درست مثل خود شما.
خانم، مي‌دانم كه شما را شستشوي مغزي داده‌اند، مي‌دانم كه فكر مي‌كنيد ماها يك مشت جنده‌ي كافر كثيف هستيم كه آمده‌ايم جامعه را به گند بكشيم، اما به‌خدا من يك دختر معمولي هستم از دختران اين جامعه. حقيقتش را بخواهيد خانم شما كمي غيرعادي هستيد.
خانم لازم نيست سر من داد بزنيد، من كه كار بدي نمي‌كنم. نگاه كنيد، من فقط يك جا نشسته‌ام و سرود مي‌خوانم. من و خواهرانم. راستي خانم مگر چي توي سرود ما هست كه اين قدر ازش مي‌ترسيد و نفرت داريد؟
مي‌بينيد خانم؟ ما نه باتوم داريم و نه گاز اشك‌آور و نه اسپري فلفل و رنگ. خانم ما حتي مثل شما كتك زدن اكادميك را هم ياد نگرفته‌ايم. ما اصلا دوست نداريم كتك بزنيم. حتي اگر كتك بخوريم. مي‌بينيد خانم؟ واقعا دليلي ندارد از ما بترسيد.
خانم، خواهش مي‌كنم اگر وظيفه تان هست بزنيد لااقل كمي آرام‌تر. مي‌دانيد آخر اين ضربه‌هاي باتوم درد دارد. كبود مي‌كند و جايش مي‌ماند. مي‌دانيد آخر نيشگون و فحش و مشت و لگد آدم را اذيت مي‌كند، تحقير مي‌كند. اما خانم شما هم مثل من زن هستيد. همين است كه از همه‌ي اين ها بيشتر ديدن آن همه نفرت توي صورت شما درد دارد. خانم تا حالا خودتان يك ضربه باتوم خورده‌ايد؟ از يك هم‌جنس خودتان؟
خانم به خدا كتك خوردن از همكاران مرد شما اين‌قدر درد نداشت. آنها محكم‌تر مي‌زدند اما ضربه‌هاي شما دردش بيشتر است. خرد مي‌كند، مي‌سوزاند. آخر خانم شما هم جزو همان زناني هستيد كه ما برايشان حق حيات برابر مي‌خواهيم. شما مي‌توانستيد جاي يكي از ما باشيد و براي اين حق مبارزه كنيد نه براي پامال كردنش. شما بايد كنار ما مي‌ايستاديد نه مقابل ما. اين است كه ضربه‌هاي شما بيشتر درد دارد.
خانم وقتي به شما مي‌گويم ما آمده‌ايم از حقوق شما دفاع كنيم آن طور با خشم و عصبانيت داد نزنيد نمي‌خواهم از حقم دفاع كني. مي‌دانم خانم كه آدم‌هاي كثيفي و نظام و سيستم كثيف‌تري توي مغز شما كرده‌اند كه هيچ حقي ازتان ضايع نشده و خيلي هم خوب داريد زندگي مي‌كنيد ولي به‌خدا اين‌طور نيست. كمي فكر كنيد خودتان هم مي‌بينيد، الان شايد سر من داد بزنيد كه حقي نمي‌خواهيد اما آن شب‌هايي كه از شوهرتان كتك مي‌خوريد، به زور باهاش هم‌بستر مي‌شويد، شايد بفهميد زن ديگري گرفته، آن وقت‌هايي كه با وجود نياز مالي شديد باز هم نصف برادرتان از ارث سهم مي‌بريد، وقتي شايد شوهرتان بخواهد طلاقتان بدهد و با دست خالي و حتي بدون بچه‌هايتان از خانه بيرونتان بيندازد، آن‌وقت‌ها و هزار وقت ديگر كه نصفه‌آدم حساب مي‌شويد حتما حس مي‌كنيد كه حقي داريد كه ازتان ضايع شده. شما هم انسانيد آخر.
خانم اگر هم واقعا حقي نمي‌خواهيد پس اقلا بگذاريد من و خواهرانم از حق خودمان دفاع‌كنيم. اين را كه ديگر مي‌توانيد؟!
خانم نگوئيد كه وظيفه‌تان است. من خودم ديدم يكي از همكارانتان بر خلاف بقيه باتوم را آرام فرود مي‌آورد، مشت و لگد نمي‌زد و از لحن حرف‌زدنش نفرت نمي‌باريد. آخر شايد دلش براي ما سوخته‌بود.
خانم به‌خدا ما با دين و مذهب و عقيده شما كاري نداريم. نمي‌خواهيم هيچ‌چيزي را ازتان بگيريم. توي تاكسي كه مي‌آمديم خانم صندلي جلويي چادري و محجبه بود و من و مرجان روسري‌هايمان افتاده‌بود و كاري به كار هم نداشتيم و من به مرجان گفتم به اين مي‌گن دموكراسي. به‌خدا خانم ما هيچ‌وقت توي عمرمان چادر از سر شما نكشيديم. از سر خودمان هم نمي‌خواهيم چيزي برداريم. اصلا خانم مشكل ما حجاب نيست. به‌خدا اگر به حرف‌هاي ما گوش بدهيد مي‌فهميد كه مشكل ما حجاب نيست. هرچند آن هم حقمان است اما فعلا حقوق مهم‌تري داريم كه آنها را مي‌خواهيم.
خانم باور كنيد چيزي كه ما مي‌خواهيم به دين شما صدمه‌اي نمي‌زند. شما مي‌توانيد هرجوري كه دوست داشتيد زندگي كنيد. اما بگذاريد ما هم آ‌ن‌جوري كه مي‌خواهيم زندگي كنيم. حداقل برايش تلاش كنيم. شما هم كمي فكر كنيد ببينيد واقعا دوست داريد اين‌جوري زندگي كنيد؟
خانم من از شما متنفر نيستم. شما قرباني اين جامعه‌ايد، قرباني اين رژيم هستيد. شما هم مثل من زنيد و انسانيد و عاطفه داريد اما اين‌ها از شما يك هيولاي وحشتناك بي‌رحم ساخته‌اند. خانم شما هم مي‌توانستيد يكي از خواهران من باشيد، كنار من بايستيد، همراه من براي گرفتن حقتان تلاش كنيد. فقط اگر شما هم در شرايط من بزرگ شده‌بوديد، اگر شما هم آنچه را كه من دانستم مي‌دانستيد، شما هم مي‌توانستيد مثل من باشيد. خانم من از شما متنفر نيستم. حتي قبل از اين‌كه بازويم را بگيريد و بكشيد كه ببريدم و قبل اين كه ببينم با خواهرانم چه‌طور رفتار كرده‌ايد يك‌لحظه به ذهنم گذشت كه چهره‌تان خالي از مهرباني نيست. صورت‌هاي شما عين صورت زناني بود كه در كنار ما بودند، همان‌قدر عادي و همان‌قدر انساني، اگر آن‌همه نفرت تيره‌اش نكرده‌بود.
خانم من نمي‌خواهم از شما متنفر باشم. مي‌خواهم شما بدانيد كه داريد چه مي‌كنيد و شايد بهش فكر كنيد و شايد نظرتان كمي عوض شود و ديگر اين‌قدر از ما متنفر نباشيد. لازم نيست حتي آرام‌تر كتك بزنيد، مبادا در وظيفه‌تان قصور كنيد، اما خانم همين‌قدر كه دفعه‌ي بعد نفرت كم‌تري در صورت شما ببينم و شايد كمي دلسوزي، براي من كافيست. شايد كه اين روند ادامه پيدا كند و شما يك‌روزي، اگر نه كنار ما، اقلا مقابل ما نباشيد.
خانم من همه‌ي ضربه‌هاي باتوم و دست و سيلي و لگد شما را مي‌بخشم، فقط به اين اميد كه شما هم مثل همان زندانبان زن Iron Jawed Angels باشيد كه با آن‌همه خشونت و وحشي‌گري و بي‌رحمي آخرش دستش را دراز كرد تا آليس را از روي رختخواب بلند كند. خانم من در صورت شما شباهت‌هاي عجيبي با آن‌زن مي بينم. حداقل هردوتان وقتي كه فرياد مي‌زنيد تا ما را سركوب كنيد، شبيهيد. پس مي‌توانيد در دست كمك دراز كردن به ما هم شبيه باشيد.
خانم جاي شما، كنار ماست نه مقابل ما. خانم ما شما را مي‌بخشيم و جاي شما را خالي نگه مي‌داريم. اگر نخواستيد پرش كنيد، اقلا در موضع مقابلش نايستيد.
خانم...

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

انسان ماده، گوسفند ماده!!

1 - این را اول بگویم که از همه مهم تر است، دلارام را دیروز آزاد کردند و نسیم گویا منتظر گذاشتن وثیقه است. ترانه بنی یعقوب و سمیرا صدری هم آزادند.

2 - الحق که آدم توی این ملت چیزهایی می بیند که دو تا که سهل است، چهارشاخ خوشگل گوگولی روی کله اش سبز می شود و فکش به زمین می رسد. سخنگوی قوه قضائیه با کمال قاطعیت اعلام می کند که ضابط قضایی حق برخورد فیزیکی با افراد را ندارد ( پس پول بیت المال را صرف این باتومهای نازنین و این اسپری های خوشبوی دلپذیر کرده اید که به عنوان دکور دست نیروها بدهید؟!) و هر شهروندی در این زمینه شکایت داشته باشد ایشان پی گیری می کند. آقای محترم، حالا از لکه سیاه روی پای من که مال هشت مارس است و تبدیل به یک معضل غامض پزشکی شده که چه جوری ممکن است کبودی بعد از سه ماه و اندی هنوز خوب نشده باشد گذشته، سری به این صفحه بزنید. به شکایت عده ی خیلی زیادی باید رسیدگی کنید وبا عده ی خیلی زیادتری برخورد کنید، خیلی خیلی زیاد!

3 - آفتاب ، صفحه اول، از زبان سخنگوی پلیس در تهران: تجمع کنندگان بین صد تا صد و پنجاه نفر بودند که تلاش می کردند مردم عبوری را به جمع خود بیفزایند. نیروی پلیس تلاش کرد با مهربانی و با منطق با تجمع کنندگان برخورد کند، اما آستانه تحمل پذیری پلیس ( what?!) هم حدی دارد و علیرغم تمایل پلیس به خشونت، تنها دست به اقدام قانونی زد تا نظم عمومی برقرار شود. نیروی انتظامی برای مهار تجمع زنان، علاوه بر پرهیز از خشونت و توسل به منطق از نیروی پلیس زن بهره جست ولی متاسفانه گویا تجمع کنندگان هدفی جز ایجاد تنش نداشتند. (سند تصویری این حرفها را در عکسهای آرش و اینجا می توانید ببینید!)

حالا همه را ول کن، من نمی دانم از کی تا حالا، با سرود وکاغذ و پلاکارد می شود تنش ایجاد کرد و خشونت کرد و فضا را به گندکشید، و با گاز اشک آور و اسپری فلفل و باتوم و مشت و لگد و فحش می شود برخورد منطقی و محبت آمیز و آرام و مهربان نشان داد. یک جورهای بدی آدم یاد اون خره که شاشش پس بود می افتد..

4 - افکار بخشهایی از پست دیروزم را به انگلیسی ترجمه کرده و در وبلاگش گذاشته. ایده ی خیلی خوبی است و برای اطلاع رسانی خارجی عالی. دستش درد نکند:)

5 - می دانید وضعیت ما الان چه مدلی است؟ خودمان بین خودمان قرار گذاشته ایم، ( غیر از اکیپ عمدتا دانشجوی اینترنت باز علاقمند به مسائل زنان و احتمالا وبلاگ خوانها و فعالین حقوق زن که دست بالا 10 درصد جمعیت تهران را تشکیل می دهند، هیچکس نفهمیده) خودمان رفته ایم و کتک خورده ایم و سرود خوانده ایم و دستگیر شده ایم و غیر از حاضرین در محل و مجددا اینترنت بازان کسی اصلا یا از این اتفاق خبردار نشده یا به گوشش خورده یا در روزنامه خورده که مشتی جنده و پتیاره باز جمع شده بودند که این یک تکه روسری را هم دربیاورند. نتیجه این که از صد نفر آدم عادی ای که دورتان می بینید 10 نفرشان به زور ممکن است خبر داشته باشد که چه اتفاقی افتاده است. بیایید یک کمی حوزه اطلاع رسانی مان را گسترده تر کنیم و طیف مخاطبانش را عوض کنیم و به آدم های معمولی بکشانیم، به فامیل هایمان حتی اگر برایشان جالب نباشد، به همکلاسی های دانشگاهمان حتی اگر اصولا حس نکنند حقی از زنان ایران ضایع شده است ( البته نه که بروید مثل من عکسهای تجمع را بگذارید بکگراند کامپیوترهای سایت و اخبار تجمع را بکنید home page! بگیرندتان بدبخت می شوید بابا!) تلاش کنیم بعد از این همه اتفاق وحشتناک، مردم اقلا بدانند چه شده است. حداقلش این است که دفعه ی بعد می توانیم به پشتیبانی تعداد بیشتری شان امیدوار باشیم، و توی چشم های تعداد کمتری شان تحقیر و نفرت ببینیم و فحش بخوریم.

6 - در این حیص و بیص امتحانات من هم درست مثل ترم پیش در جریانند و دوباره آن شب بیداری هایی که توبه کرده بودم در طول ترم درس بخوانم تا تکرار نشوند. من فقط مانده ام چه جور وکیلی قرار است بشوم! احتمالا موکلم یک مشکلی داشته باشد و از من بپرسد چه کار کند، بهش می گویم اولین کار این است که یه کمی صبر کند من کتاب های دانشگاهم را باز کنم ببینم چه کار باید بکند!

7 - پست هدیه را بخوانید از تجمع، دومین پست است لینک ثابت ندارد.

8 - یک چیز خیلی جالب دیگر: طبق قوانین مالکیت فرعی و تبعی، مالک حیوان مثلا گوسفند ماده، مالک جنین یا بره ی آن هم هست حتی اگر حیوان نر جفت گوسفند متعلق به شخص دیگری باشد. به عبارت دیگر گوسفندها اگر می خواستند از شوهرشان طلاق بگیرند حق حضانت بچه هایشان را داشتند. بعد از کمتر بودن از بیضه چپ آقایان، چشممان به کمتر بودن از گوسفند ماده روشن!

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

ساعت سه و نیم عصر اس ام اسی برایم می رسد با این مضمون که " با سلام، از شما دعوت می شود برای ادای توضیحات درمورد تجمع غیرقانونی 22 خرداد راس ساعت 16 در مقر پلیس در میدان سپه ( یا سپاه) حضور به هم رسانید. بدیهی است در صورت عدم حضور اقدامات قانونی به عمل خواهد آمد." کلی با بچه ها می خندیم که این ها خیال کرده اند جنده تلفنی خبر می کنند یا خدمات پشتیبانی دو ساعته ی ال جی مادیران را ؟!
حرکت که می کنیم، تقریبا نیم ساعت بعد، از همان شماره اس ام اس دیگری می رسد که " زنان ایران آزاده(!) اند، به دلیل کمبود فضا و عدم هماهنگی تجمع زنان در 22/3 در میدان هفت تیر منتفی است و برگزار نمی شود، لطفا این اس ام اس را به یاران (!) ارسال فرمائید" دوباره کلی اسباب نشاطمان می شوند که آی کیو ما را در حد گوسفند ( با تشکر از یادآوری نرگس درمورد آی کیوی خر!) فرض کرده اند که با ادبیات انصار حزب الله خودشان را جای بچه های ما جا می زنند!
با بچه ها نزدیک کریمخان قرار داریم، اما به هفت تیر که می رسیم ترس برمان می دارد. دو مینی بوس پر نیروهای انتظامی و خداتا الگانس پلیس آن دوروبرها و توی مسیرهای منتهی به میدان پراکنده اند و به شدت مراقب. به محل قرار که می رسیم و بچه ها را پیدا می کنیم ( یک لباس شخصی آن دورواطراف مراقب است و آمار ما را به شخصی پشت تلفن می دهد) پیاده به طرف میدان راه می افتیم. شبکه ی کنترل خط ها و اس ام اس هر لحظه گسترده تر می شود و تعداد بیشتری از خط ها کنترل می شوند، این را به راحتی از روی همان اس ام اس های مشکوک می شود فهمید. به میدان که می رسیم وا می رویم. سه گوشه مختلف میدان شلوغ است. و نیروهای انتظامی هم در هر سه محل مشغول انجام وظیفه. اول دلمان را خوش می کنیم که شاید اتفاق دیگری آن طرف ها افتاده... و بعد می بینیم که نه، واقعا بچه ها به شدت پراکنده هستند و هر دسته یک گوشه ی میدان جمع شده اند و در نتیجه اصولا تجمع منسجمی اتفاق نیفتاده است. خودمان را به محل قرار با بقیه می رسانیم و می نشینیم و مشغول سرودخواندن می شویم. یک خوبی هفت تیر با وجود بدی های بی شمارش، شلوغ بودن است و نگاه های حیرت زده ی مردم. بعد تقریبا پنج دقیقه اولین سورپرایز ظاهر می شود: ماموران زن پلیس، که به دو دلیل، هم این که محرم(!) اند و راحت به آدم دست و مشت و لگد و نیشگون می زنند و هم این که به طرز عجیبی از پلیسهای مرد جری تر و وحشی ترند؛ خیلی آدم را می ترسانند. اول سعی می کنند با دست بلندمان کنند و بعد ضربه های دست و باتوم های آرام، که وقتی می بینند بلند نمی شویم محکم می شود. کم کم کار به کوبیده شدن باتوم ها و مشت و لگدهای محکم می رسد اما ما سعی می کنیم تکان نخوریم. جلوی چشم های وحشت زده ام باتوم درست به سر مانا کوبیده می شود و صدای ضربه اش گمانم همیشه یادم بماند که چقدر چندش آور و ترسناک بود. در همین حین ناگهان فضا پر از غبار قرمز می شود: دومین سورپرایز. گمانم این چند وقته نیروی انتظامی رژیم غذایی ویتامین آ و فسفر برای نیروهایش گذاشته که این قدر باهوش شده اند، با اسپری رنگ قرمز که رویمان می زنند و ما اول نمی فهمیم چرا، mark مان می کنند که بعدا بشود فهمید کدامهایمان آنجا نشسته بودیم.
بالاخره بلندمان می کنند و به طرف فضای سبز وسط میدان هلمان می دهند ( یکی شان جوری باتوم را بالا پایین می برد انگار پنبه می زند) و ما از رو نرفته در حال راه رفتن سرودمان را می خوانیم ! همچنان خیلی خوب است که مردم تمام این فرایند را می بینند و حداقل توی نگاهشان می شود اعتراض و همدردی را دید. آن طرف میدان به شدت شلوغ است و نمی شود دید چه اتفاقی می افتد اما ماشینهای پلیس حضور دارند و می گویند که دارند بچه ها را می گیرند. پراکنده ایم. پراکنده ایم و این خیلی بد است، چون هیچ انسجامی که بشود در سایه اش به حداقل چهارنفر فهماند منظور تجمع چیست ( که دیگر نیروی انتظامی نتواند آن را بی حجابی جا بزند) در کار نیست و خوب است چون مردم کنجکاو قاطی مان شده اند و مثل ما کتک می خورند و شاکی می شوند و حداقل کمی باهامان اتفاق دارند. نیم ساعتی همین طور می گذرد: در رفت و آمد و صرفا مانده ایم که حضور داشته باشیم، که این نرفتنمان به شدت به نیروها زور می آورد. خبر می رسد که دلارام و نسیم را گرفته اند، حالم بد می شود، دلارام می گفت اگر امتحان فردایش را ندهد یک ترم دیگر دانشجو می ماند. المیرا را پیدا می کنم و خیالم کمی راحت می شود، هرچند که می گوید فیروزه انگار کتفش دررفته بود.
یک روند خاص مدام اتفاق می افتد: مردم و ما قاطی هم به طرف آن شلوغی آن سمت میدان می رویم و نیروها هم با یورش و گاز اشک آور فراری مان می دهند و باز از اول. این وسط به خاطر نزدیکی ما به ایستگاه اتوبوس، مامور نیروی انتظامی گاز را وسط ما و مردم با هم می زند و مردم با فریاد و اعتراض پخش می شوند، مانا می گوید توی صورت یک بچه دو ساله هم خورد. از سرفه و سوزش داریم خفه می شویم. زنی به من می گوید ببینم خانم اصلا منظور این تجمع چیه؟ می گفتند واسه بی حجابیه. می گویم: شما به ما لباس و قیافه ی ما نگاه کنین، به نظرتون ما دنبال بی حجابی هستیم؟! یکی دیگر که انگار کرد است می گوید از دوماه پیش به بچه های ما اخطار دادند که اگر خبری شد حق ندارید بیایید تهران.
داریم کمی از شلوغی دور می شویم که ناگهان یک پلیس زن(همان خانم غول پیکر جلیقه سفیدی که توی عکس ها هست) بازویم را می گیرد: بیا این جا ببینم، تو داشتی سرود می خوندی. قیافه ات یادمه. یاد این می افتم که قرار شد هر وقت گرفتندمان بگوئیم ما گه خوردیم و این دفعه هم بهمان پول داده بودند که بیاییم و دیگر از این غلط ها نمی کنیم! به شدت انکار می کنم ولی وقتی زن به رنگ قرمز پشت من و مانای marked اشاره می کند و دوتایمان را همراه المیرای طفلک که انصافا تازه رسیده می کشد و می برد تازه می فهمم که اسپری قرمز به چه دردی می خورد! یکی دیگر از همکارهایش که اتفاقا من هم قیافه ی او را یادم می آید که چه جور باتوم را بالا و پایین می برد می رسد و ما را از دستش تحویل می گیرد به طرف ماشین می برد که " توضیح بدهیم" که البته مفهومش این است که ترتیبمان داده شود. یک لحظه حواس زن پرت نمی دانم کجا می شود و با یک چشمک بین من و المیرا، او از یک طرف و من و مانا از طرف دیگر پا می گذاریم به فرار. ( I'm Bond, Elise Bond!) خدا می داند چند نفر بدبخت را هل می دهیم و می زنیم و مردم هم صدایشان در می آید که ولش کن، ولش کن، تا می رسیم به ایستگاه مترو و پایین می رویم و در حال دو مقنعه هامان را پشت و رو می کنیم که رنگ قرمزش معلوم نباشد که روشنک و هدیه را می بینیم، توی صورت روشنک گاز زده اند و حالش وحشتناک بد است و چشمش تار می بیند. موقع آب خوردن صورتم که خیس می شود و انگار یک دفعه آتش می گیرد تازه می فهمم که یک چیزهایی هم به صورت خودم رسیده. دیگر نمی فهمیم بالا چه خبر می شود. المیرا را که پیدا می کنیم سوار مترو می شویم و از منطقه دور می شویم. روشنک با توجه به این که کلی حالش بد بوده و مردم دورش جمع شده اند و فرفر ازش عکس گرفته اند قرار است احمد باطبی بشود و بیایند بگیرندش! (الان فهمیدم که من و مانا هم احمد باطبی شدیم رفت!) و این که کتک رو خیالی نیست، احساساتمون اوخ شده داداش!
بعد هشت مارس با وجود همه ی استرس و کتک و وحشت و فراری که تجربه کرده بودیم، خوشحال بودیم. خوشحال چون حرفمان را زده بودیم. اما حالا فقط افسرده ام. افسرده ی آن چندهزار نفر آدمی که در آن میدان جمع شدند و دسته دسته پراکنده شدند و کتک خوردند و وحشت کردند و تحقیر شدند و دستگیر شدند بدون این که بتوانند یک کلمه از حرفهایی را که می خواستند به کسی بزنند ( نمی دانم بیانیه زنان اصلا خوانده شد یا نه؟!) از همه چیز گذشته، این حس تلخ اذیتم می کند که فایده ای ندارد. این طوری فایده ای ندارد.

پ.ن: توی ایستگاه مترو خانمی ازمان پرسید چی شده و وقتی گفتیم، گفت حقوق ما چیه؟ بگید ما هم بدونیم، و هدیه که شروع کرد توضیح بدهد که خانم شما الان دیه تان نصف است، حق طلاق ندارید، حق مسافرت و کار و حضانت فرزندتان را ندارید... گفت : ای بابا، خانوم این کارها رو ول کنین، زن باید سیاست داشته باشه، شما هم باید حواستون جمع باشه به شوهر و زندگی تون بچسبین، به شوهرتون برسین، به قوم شوهر احترام کنین تا طلاقتون نده!!

امروز عکس ها را که دیدم که دلارام را چندین نفر روی زمین می کشیدند و لباسش بالا رفته بود و حتما تنش روی آسفالت داغ کشیده می شد و زخم می شد... پوست تنم می سوزد و اشک سرازیر می شود..
این هم نوشته ی مانا. رفته بودیم اعتراض کنیم...

چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵

آقا من پیشنهاد می کنم وزرای آموزش و پرورش همه کشورها جمع بشن، با هم یه برنامه بریزن، توی لیست دروس دبیرستان و راهنمایی یه دوره کاریکاتور شناسی و کاربکاتور چیست و با آن چه کار می کنند برای بچه ها بذارن، بلکم وضع دنیا یه خورده بهتر بشه!

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۵

از سر همه‌ی کاراتم که بگذرم، -اگه که بگذرم، به خاطر این تب‌خاله نمی‌بخشمت. دلم در حد مرگ برای آرین کوچولو تنگ شده، نمی‌تونم هم برم پیشش و ماچش نکنم، در نتیجه به خاطر این تب‌خال لعنتی نمی‌تونم برم پیشش.
الاغ!

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

اینجانب رسما قضای حاجت کردم تو هر چی دلتنگی یه طرفه است !

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

After all...This is ME

من منم، سالمم، چهارستون بدنم قرص قرص است و پاهام روی زمین. شاید غصه دار باشم اما تا حالا که هیچ کس از غصه نمرده. شاید حسرت بخورم پشیمان باشم اشتباه کرده باشم و باز هم بکنم اما باز هم هیچ کدام این ها کسی را نکشته. شاید از زندگیم راضی نباشم و اصولا زندگی ای در کار نباشد اما خوب همین است که هست و من هم کاریش نمی توانم بکنم. من منم با تمام اعتقاداتم و تمام خوبی ها و بدی هایم و اشتباهاتم با همه ی این ها خودم هستم، زهرا هستم، الیزه هم هستم ضمنا هر چه که باشم سالمم و زنده ام و هنوز ایستاده ام، حتی شبیه ماتیلدا هم که شده باشم باز هم منم و احتیاجی به دلسوزی و ترحم هیچ کس ندارم که ماتیلدا هم دلسوزی لازم نداشت و گریه هایش که تمام شد اشک هایش را پاک کرد و رفت آدم کشی یاد بگیرد و هنوز هم به درجه ای نرسیده ام که اجازه بدهم کسی تحقیرم کند که دخترک مغرور سرکش عصیانگر یاغی درون من تحقیرشدنی نیست. هر قدر هم که خرد و خسته و تکه تکه و ویران شده باشم باز هم آن دخترک مغرور درونم هنوز بلد است چانه اش را بدهد بالا و شانه ای هم تاب بدهد و دنیا و مافیها را به هیچ بشمارد و از اول شروع کند.
همین.

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

کسی اگر این روزها ازم می پرسید چه ام است که شبیه ماتیلدای professional شده ام و مدام بغض توی چشم هایم لب پر می زند و هیچ جا نیستم و همه جا هستم و خودم هم حال خودم را نمی فهمم، به سادگی جواب می دادم: زندگی سخته. همین جمله ی دوکلمه ای به طرز معجزه آسایی آدم را از شر توضیحات اضافی راحت می کرد و طرف هم دقیقا می فهمید مشکل چیست. در سخت بودن زندگی که دیگر کسی شکی ندارد آخر.
اما این چند روز اخیر دارم فکر می کنم که اصلا اسم این ولگردی های بی هدف و بی انگیزه و خالی از هرگونه احساس، این گیج زدن ها و منگ بودن های عذاب دهنده و از صبح تا شب دنبال کاری گشتن که به یک لحظه ات معنی بدهد و از پوچی درت بیاورد، اسم این لعنتی را اصلا می شود زندگی گذاشت که بعدش درباره سخت یا آسان بودنش تصمیم بگیرم؟ می دانی آخر توی بربادرفته با همه مزخرف بودنش تهمینه یک جمله جالب می گفت که، همه زندگی می کنن، ما هم خیال می کنیم که داریم زندگی می کنیم.
همین.

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۴

اپیزود اول:
با مانا در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران نشسته ایم. دکتر کامکار و دکتر اعزازی و بعد فرناز ( با آن چال لپ های خوشگلش!) و گلناز و یک خانم دیگر سخنرانی می کنند و بعد نمایش ماده 61 مهوش شیخ الاسلامی. طبق معمول انگشت های مانا در دستگاه پرس من له می شود! البته این دفعه او هم کوتاهی نمی کند. وسط فیلم یک هو توطئه استکبار جهانی در قالب یک همستر گوگولی مگولی سفید تپلی ظاهر می شود، احتمالا تا ثابت شود این ضعیفه ها که هنوز از موش می ترسند حق این شکرخوری های زیادی را ندارند!


اپیزود دوم:
مانا رفته تا حاضری کلاس معارفش را بزند، من و زهره روی لبه های سنگی کنار پارک دانشجو نشسته ایم و من سیگار می کشم. کم کم شلوغ می شود. از خانمی یکی دوتا پلاکارد می گیریم و به طرف جمع می رویم ، کاغذها را بالا می گیریم و بقیه سرود می خوانند. بعد می نشینیم و دلارام شروع به خواندن بیانیه زنان می کند. در همین اثنا اعلام می شود که تجمع ما غیرقانونی ست و 5 دقیقه وقت داریم تا خودمان متفرق شویم، وگرنه مسئولیتش با خودمان است. گفتن ندارد که هنوز پنج دقیقه تمام نشده، برادران دلسوز وجان برکف با لگد و باتوم سرمان می ریزند. به مانا که دیگر کلاس را پیچانده و رسیده می گویم: ما که کاری نمی کنیم؟؟! می گوید : کار بدی نمی کنیم!


اپیزود سوم:
هوز هم دارم به این فکر می کنم که ما که کاری.. آهان، کار بدی نمی کنیم که این همه آدم را از کار و زندگی انداخته اند آورده اند این جا که ما را بزنند و پراکنده کنند! چند تا آقای مهربان خوش اخلاق دوست داشتنی ای که اصلا هم خشن و وحشی نیستند، دقیقا با ژست چوپانی که گوسفندها را جمع می کند با باتوم دارند تلاش می کنند همه مان را جمع کنند یک طرف تا راحت بشود به مان حمله کرد و متفرقمان کرد. می خواهیم دور پارک را بچرخیم که یک هو حمله جدی می شود: یکی از برادران دارد رسما یک پسر بنده خدایی را می نماید! همه آن طرف می روند تا از پسرک حمایت کنند که برادران از این فرصت استفاده می کنند و با حمله های وحشیانه از پارک بیرونمان می کنند. پراکنده می شویم.


اپیزود چهارم:
هرچه سعی می کنیم دوباره جمع شویم و به طرف پارک برویم نمی شود. دسته جمعی و سرودخوانان ولی عصر را بالا می رویم اما دوباره حمله می کنند و به طرف پایین فراری مان می دهند. لامصب ها یک جوری می زنند که نمی شود در نرفت! پایین تر هم که شایع است لباس شخصی ها ایستاده اند. زهره ترسیده و رفته و در فواصل سی ثانیه ای زنگ می زند و التماس می کند که آنجا نمانیم. تلاشم فقط این است که دست مانا را ول نکنم. جمع کاملا پراکنده شده. دوتایی می رویم آن طرف خیابان و همین طور که کم کم همه دارند می روند، تا ساعت 5 همان طرف ها می پلکیم.


ایپزود پنجم:
کمی از 5 گذشته. دیگر رسما کسی نمانده اما نیروهای جان برکف امام زمان هم چنان حضور جدی دارند. حداقل چهار پنج مینی بوس و یک وانت و خداتا ماشین پلیس پر نیرو آنجا ریخته، تعدادشان تقریبا در حدود خودمان (قبل از پراکنده شدن ) است. به مانا می گویم: این بنده خداها احتمالا خودشون واسه حقوق صنفی شون دلشون می خواسته تجمع کنن، فرصت رو غنیمت دیدن به بهونه ماها هجوم آوردن این جا! هنوز هم نمی فهمم ماها مگر چه کار بد و خطرناکی می خواستیم بکنیم که با این جدیت باهامان برخورد می شود. داریم می رویم طرف 469 که بنشینیم و سیگاری بکشیم و چیزی بخوریم، کرمم می گیرد و به یکی از حاج آقاها می گویم: خسته نباشید برادر!
نیشش تا بناگوش باز می شود و می گوید: مرسی، قربون شما برم من! با حرص می گویم: قربون عمه تون برین اگه زحمتی نیست! جدا عجب روحیه ای دارند این ها.


اپیزود ششم:
نشسته ایم توی 469 و دود هوا می کنیم. هیچ کدام نای حرف زدن نداریم و احتمالا کیفیات درونگرایی مانا دارند نوازش می شوند که یک بار توی عمرش مرا ساکت دیده! هر دو خسته ایم. استرس عجیب انرژی آدم را می گیرد. مانا می گوید: ولی جدا لذت بردم ها! خودشون بهمون قدرت دادن. همین که این قدر ترسیدن و اون همه آدم ریختن اون جا یعنی قدرت داریم که انقد ازمون می ترسن.
ساکت نگاهش می کنم. بعد می گویم: ولی مانا، ما که کار بدی نمی کردیم...؟!؟!

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

شاید وقتی دیگر...

آقای نون دال عزیز،
تشکرات عمیق من را _ برای مهربانی بی نظیر و درک فوق العاده تان _ از صمیم قلبم بپذیرید. متشکرم. فقط همین.

پی نوشت:
« شايد يک روز باز همديگر را ديديم لني٬ کسي چه مي‌داند؟ »

جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴

چهارشنبه سوری از آن فیلم هایی بود که حتما حتما دوباره خواهم رفت و خواهم دید، و سی دی اش هم که بیرون بیاید حتما جزو اولین نفراتی خواهم بود که بخرمش، که آن قدر بازی ها و خط داستان و دیالوگ ها و ژست های دوست داشتنی ترانه و صدای فوق العاده اش و لهجه ی خاص فرخ نژاد و تیک های عصبی اش و بازی استثنائا خوب هدیه تهرانی فیلم را زیبا و تاثیر گذار کرده بود که از پریروز تا حالا توی سرم چرخ بخورد.
فقط، آن صحنه ی خداحافظی مرتضی و سیمین توی ماشین، تلاش های مرتضی که نمی خواست باور کند همه چیز دارد تمام می شود و ناامیدانه سعی داشت خداحافظی سیمین را انکار کند، خنده های عصبی سیمین و لحن مهربانش، اشک های مرتضی و خم شدن سیمین به طرفش که مرتضی، بچه م داری گریه می کنی؟!! خداحافظی تلخ و قدم های سست و نااستوار سیمین (که انصافا پانته آ بهرام این صحنه ها را محشر در آورده بود) چهره ی مضطرب غمگین پریشان سیمین که کاملا می شد از چهره و قدم برداشتنش حس کرد که نمی داند کجا برود، ترقه ای که پشت سرش ترکید و نگاهی که برگشت و به جای خالی ماشین مرتضی که رفته بود انداخت، همه و همه، به طرز وحشتناکی آشنا بود. آشنا و دردناک، آن قدر دردناک که من فشارم به صفر برسد و انگشت های ظریف مانای طفلک را تا سر حد پرس شدن فشار بدهم و تنها چیزی که باعث می شود گریه نکنم، حضور همراه سمت چپی باشد که با این دردهای من و آشنا بودن این صحنه ها و بغض سمج ته گلویم کاملا غریبه است، و گریه ام را هم دوست ندارد.
همین.

شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۴

بچه که بودم، مثلا چهار پنج ساله، همین که صدای آهنگ در یک مهمانی بلند می‌شد، می‌رفتم وسط و شروع می‌کردم رقصیدن. خیال هم می‌کردم که خیلی قشنگ می‌رقصم، بس که همه به‌به و چه‌چه می‌کردند. عزیز کرده بودم دیگر..تا این که رسیدیم به یک مهمانی نامزدی که خواهر عروس می‌آمد دانه دانه مهمان‌ها را بلند می‌کرد برقصند. من از آن جا که خیال می‌کردم بهترین رقصنده جمع هستم، منتظر شدم که سراغ من هم بیاید؛ بالطبع نیامد، چون کلی بزرگ‌تر توی نوبت بودند. به من حسابی بر‌خورده بود. با بغض قضیه را به مامان گفتم. پنج دقیقه بعد دیدم دخترک آمد سراغ من. آن‌قدر بچه نبودم که نفهمم مامان سفارش مرا کرده، ولی آن‌قدر بچه بودم که تا دخترک دستم را کشید که برقصم، زدم زیر گریه .
فکر می‌کنم دیشب دختر چهارساله درون من بود که بغضش ترکید. هنوز هم به خاطر ندیده گرفته شدن بغض می‌کنم. هنوز هم دلم نمی‌خواهد که کسی سفارش‌ من را بکند. هنوز هم راحت بغضم می‌ترکد، خیلی راحت…

چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۴

خوب من رسما پست هفتم فوریه ام را پس می گیرم! سرراه یک معذرت خواهی هم می کنم تازه که توهین هم توش بود. عصبانی بودم خوب! بله می دانم که هنر این است که موقع عصبانیت هوای دهنت را داشته باشی ولی قول می دهم که همین یک دفعه بود و دیگر تکرار نشود!
راستی، این قلب های گنده ی قرمز تکراری، این خرس های پشمالوی سفید با گردالوهای چاک دار(!) توی دست هایشان، این شکلات های رنگ و وارنگ و جورواجور و از همه بدتر این پک های کادویی آماده ی ولنتاین که متشکل اند از مقداری جینگول وینگول و یک عروسک و مقادیری شکلات و یک قلب قرمز و فقط باید خریده شده و هدیه داده بشوند، شما را یاد این اس ام اس ها و ایمیل های فورواردی مسخره که دریافت شان در مناسبتهایی مثل عید و یلدا و غیره به شدت منزجر کننده است، نمی اندازد؟
خب، با این که ولنتاین امسال ام فوق العاده بود، اما تا نمی دانم چند سال، همه ی ولنتاین ها به یاد کسی خواهم افتاد که ولنتاین را دوست نداشت.
(بدجوری تصمیم گرفتم توی این وبلاگ خودم باشم! و خوب شعار من را هم که همه می دانند: هیچی بهتر از صداقت نیست!)

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

-يه روز كامل...خواهش مي‌كنم....لطفا...التماس...
- نه.
-خب...نصف روز...خواهش...پليـــــــز....التم....
- نه.
-ممم...يه ساعت...التماس...
- نه.
- يه ديقه ديگه...اگه ممكنه...لطفا...خواهش...
- نه.
- پس سلام منو بهشون برسونين.

سه‌شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۴

خواهشا به این پست و بعد به تیترهای خبرهای این صفحه دقت کنید.
گمونم جماعت مسلمان اینجا و اون جای دنیا ندارن. همه جا و همه جا، از هر ملیتی که باشن، یه مشت متعصب کور بی منطق چماق به دست وحشی غیرقابل کنترل هستن که تنها راه برای در امان موندن از وحشی گری هاشون اینه که نگاه چپ به مقدسات(!) شون نندازی و یه بند قربون صدقه شون بری و خیال حتی انتقاد رو هم از سرت بیرون کنی که این جماعت چیزی به اسم تحمل نظر مخالف توی قاموس شون تعریف نشده. یه جوری هم می گن آی مصیبت عظمی و واقعه ی فجیع و عزای عمومی انگار که برداشتن پیغمبرشون رو... استغفرالله! جمیعا مرده شور همه شون رو ببره.
پ.ن: من الان خیلی عصبانی ام، زیاد به این پست توجه نکنید. بعدا میام پسش می گیرم!

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

شیر ِ خشکم تموم شد!:(

چهارشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۴

خووووووووب! امتحانات کوفتی هم به سلامتی تموم شدن ( البته دوسه روز پیش تموم شدن، ما چنان مشغول عیاشی بودیم که وقت نداشتیم اینجا شر و ور بنویسیم!) و الان به تلافی اون بیست روز زحمت شبانه روزی (!!) یه چندروزی وقت هست که ما خودمون رو با عیاشی خفه کنیم! شخص من که کلی بچه مثبتم و هی باید خونه کارت بزنم و تازه چندان دوست و آشنایی هم دوروبرم نیست، الان دو روزه صبح از خونه میرم بیرون ساعت8 شب میام! :D دیگه خودتون حساب کنین بقیه دانشجویان در چه حالند!
این امتحان مقدمه هه بودش؟؟ همین! همینی که گفتم احتمالا بالای 15 میشه. خوب نوزده شدم!:D البته خودم می دونم که خیلی ننگه و دیگه روم نمی شه سرم رو بلند کنم تو فک و فامیل ( گفتیم چندواحد بیفتیم بقیه رو هم با 10 پاس کنیم جبران اون رتبه ی فجیع و شنیع بشه!) ولی خوب ضمنا کلی هم ناراحت بودم که چرا نمره ام خوب شده دیگه نمی تونم برم از استاده نمره بگیرم!!!! که دوستان یادآوری کردن احمق بی شعور دیگه نیازی به این کار نیست اصلا!
و از علامات نزدیک بودن دهه سوم بهمن و ولنتاین و این چیزا آنست که همه جا Big sale شده و قلب قرمز و خرس به وفور در مغازه ها یافت شده و حتی توی چشم فرو می شوند! اگه از عشاق من کسی اینجا رو می خونه همین جا بهش اعلام می کنم که من از این جینگولک بازیا دوس ندارم و لطفا یه قوطی سیگار ویکتور برام بخره با یه فندک گوگولی، البته از شکلات و این بالشتک سیلیکونی ها هم بدم نمیاد! مرسی!
ضمنا آقا در مورد پست قبل هم ما با خودمون به توافق رسیدیم! خوب غلط کردم، کردم دیگه! خوب کردم اصلا! حالا که دیگه فحش دادن به خودم یا کس دیگه فایده نداره که. همین که این شجاعت رو دارم که قبول کنم اشتباه کردم خودش کلیه. در مورد پروسه دهن صاف شدننگ هم که این روزا داره به شدت اتفاق می افته، خوب نوش جونم! هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه. خلاصه که اینجوریا!
تازه شم هیچم ضایع نیست آدم بره داروخانه شیرخشک بخره، بعد چون تاحالا شیرخشک نخریده ندونه چی می خواد، بعد آقاهه بگه بچه ی اولتونه؟؟! بعد آدم هم خیلی شیک بگه نه برای خودم می خوام ( خوب چیکار کنم دوست دارم!) بعد آقاهه یه چند دیقه ای یه جوری نگاه کنه که یعنی نره خر زمون ما دخترای سن تو برای نوه شون شیرخشک می خریدن!
فعلا بای بای!

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴

آقا جان، حقیقت امر اینه که ما یه غلطی کردیم یه شکری خوردیم که الان چهاردست و پا عییییین اون جونورای خوشگل چارپای گوش مخملی توش موندیم!!
آقا من رسما کم آوردم . کم آوردم خوب؟! کم آوردم .غلط کردم . شکر هم خوردم روش! نوش جونم. آقا جان غلط کردم!!
نخیر درست نمی شه که نمی شه!

* اصولا علت این که من جدیدا این جا زیاد اعتراف می کنم اینه که می خوام ما که به اف رفتیم، اقلا ملت از خوندن اعترافات ما و مطلع شدن از به اف رفتگی ما خوشحال بشن و لذت ببرن! ضمنا در اعتراف لذتی هست که در غرور نیست و از این چرتوپرتا!

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۴

گمانم یک تشکر به من بدهکار باشید، آقای محترم!
چیزی که من برای به دست آوردنش شما را ترک کردم،
شما به دست آورده اید و من هنوز مثل دیوانه ها دور خودم می چرخم!

*حالا کی باخته کی برده؟؟!
** از پذیرش هرگونه کامنت، پاسخ، تلفن، ایمیل یا آفلاین در رابطه با پست بالا معذوریم! خواهشا این اعتراف آشکار من به شکست را مطلقا به روی خود نیاورده و صرفا در خلوت خود با یادآوریش لذت ببرید!

چهارشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۴

جمع چهارنفره ی امروز ما، بدون هیچ تردیدی؛ دوست داشتنی ترین جمع دنیا بود. پر از خنده و شوخی و مهربونی و رفاقت، پر از نگاههای مهربون و دست های گرم، پر از نوازش های آرامش بخشی که همیشه توی زندگیم دنبالش بودم، پر از دوستی و همدلی ای که توی فضا موج می زد و همه بدون هیچ حرفی می تونستیم کاملا حسش کنیم.
آرزو می کنم این جمع دوست داشتنی، همیشه ی همیشه، یا حداقل تا وقتی که بودنش خوبه، پابرجا بمونه.

* البته این موضوع به شما هیچ ربطی نداشت و کاملا شخصی بود، اما این پست پایینی رو نمی خواستم بیشتر از این اینجا بمونه!

دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

Incomplete
Backstreet Boys

Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
Without you within me I can't find no rest
Where I'm going is anybody's guess

I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete

Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby
It's written on your face
You still wonder if we made a big mistake

I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete

I don't mean to drag it on, but I can't seem to let you go
I don't wanna make you face this world alone
I wanna let you go (alone)

I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete
INCOMPLETE
...

جمعه، دی ۳۰، ۱۳۸۴

فمنیسم یعنی، تساوی حقوق زن و مرد. فمنیسم یعنی این که ما بتونیم حقوق شما زن ها رو به شما احقاق کنیم... و خانواده های مادرمرکز جایگزین خانواده های پدرمرکز فعلی بشه و زن ها حرف اول رو بزنند...
شب های برره (روزهای جمهوری اسلامی!)، گفته شده از زبان نماینده ی جمعیت حمایت از زنان مترقی

کسی که به ما نچیزیده بود، کلاغ چیز دریده بود..
که اونم شکر خدا وظیفه شو به نحو احسن انجام داد!!!

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

عارضم به حضورتون که این امتحان اقتصاده تقریبا پاس شد، البته در جریانش یه جورایی من علم اقتصاد رو از بیخ و بن ویران کردم و از نو ساختم! یعنی گمونم استاده برداره برگه ی منو به عنوان جوک سال بزنه روی برد که ملت روحشون شاد بشه. خوب حقم داره، کسی که یه مساله ی 5-6 خطی رو که ملت همه با ماشین حساب و کامپیوتر و چرتکه و انگشت دارن حل می کنن، با 2 تا تقسیم 2 رقمی حل کنه و بعدم جواب مسئله رو که باید یک سوم داده ی x باشه، 5 برابر x دربیاره، کسی که وظایف دولت رو در زمینه اقتصاد یادش بره و همینجوری یه چیزایی از خودش در کنه توی مایه های این که دولت باید مهربون باشه و لپ مردم رو بکشه و براشون شکلات بخره و پول بده بهشون که برن قاقالی لی بخرن واس خودشون و گهگاهی یه دست ئم به سرشون بکشه، کسی که یک پنجم جواب یه سوال رو با اعتماد به نفس مضاعف به عنوان جواب کامل یه سوال دیگه(!) بنویسه و کلی ئم خوشحال باشه، خداییش نباید برگه ش بره روی برد؟؟!
با این ترتیبی که امتحانا تا حالا پیش رفته هم ما به سلامتی یا باید قید معدل بالای 17 و رشته دوم رو بزنیم، یا بعد گرفتن نمره ها راه بیفتیم ass kissing اساتید محترم که آقا هرکدوم 2-3 نمره به من بدین که من معدلم نره زیر 17! ( مرسی نوشابه دوس ندارم! گوجه و نون اضافه هم لازم نیس همینا بسه!) البته این ass kissing که گفتم شامل حال همون یه دونه استاد خانم می شه و در مورد آقایون اساتید که خیلی ئم چشم و دل پاک تشریف دارن قربونشون برم، فک کنم باید تبدیل به Kiss giving (!) و این صوبتا بشه! که البته من شخصا با این موضوع درباره اون استاد گوگولیه هیچ مشکلی ندارم و همه جوره پایه ی kiss و hug و لپ کشیدن و اینا هستم که هیچی قربونشون هم می رم:D
الانم با توجه به اینکه من توی 48 ساعت گذشته 6 ساعت خوابیدم (دیشب که رسما 30 دقیقه بیشتر نخوابیدم که اونم همش کابوس بود!) و سه تا امتحان پشت هم داشتم و رسما توی این سه روز به فاک رفتم و اینا، و تازه پریود هم خیلی پدیده ی آشغال بیخود مزخرفیه و از همه بدترش این حس بدبخت بودنیه که به آدم می ده، و متاسفانه هیچ دوست دختر به درد بخوری دوروبر ما نیست و هیچ موجود جنس مذکری هم شعورش نمی رسه توی این مواقع چه طوری باید با آدم برخورد کنه و تر می زنن توی اعصاب آدم؛ من دارم می رم بمیرم. عجالتا لطفا قبل مردن یکی بیاد به من پلیر گذاشتن یاد بده که پست بعدی م رو بکنم. فعلا.

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۴

الان طبق قولی که من توی پست های قبل دادم، از نظر استراتژیک فک کنم صحیح تر باشه که من چیزی ننویسم ولی پینگ کنم! چون حقیقتش درست نمی دونم این درس کوفتی رو که شکر خدا پیش نیازم هست پاس می کنم یا می افتم! یعنی آخه چیز بود، همه ی سوال ها رو جوابشو از روی کتاب قانون نوشتم! حالا نمی دونم نمره میده یا میندازه. به هر صورت که گذشت فدای سرم!
اما الان یه موضوع دیگه رو می خواستم بگم و اون اینکه اینایی که توی ولنجک زندگی می کنن خرن یا مغز خر خوردن یا چی؟! بابا سررررررررررررررررررررردههههههههههههه! من بدبخت صبح پاشدم دیدم توی کوچه چیزمثقال(!) برف هست، یه لباس معمولی پوشیدم و روش یه پالتوی کلفت با این حساب که بسه دیگه. بعد داشتیم با باباهه می رفتیم منو برسونه، هی می دیدم انگار یه چیزایی از آسمون میاد! هی هم هرچی جلوتر می رفتیم نمی دونم بیشتر می شد چرا! تا رسیدم دانشکده برف شروع شد و نیم ساعتی که ول چرخیدیم و قبل از رفتن سر جلسه یه نگاه بیرون انداختیم دیدیم به به! جناب خدا اون بالا بدجوری مشغول پیتزا درس کردن هستن! یعنی برفش واقعا شدید و تند بود، تو مایه های اون برف بزرگ(!) پارسال. امتحانم که تموم شد اومدیم بیرون با رفقا یه کم برف بازی کنیم، اولش هی خندیدیم هی خندیدیم کلی خوشحال بودیم که برف میاد، بعد هی هرلحظه با نگاه کردن به راههای ارتباطی این خندهه یه ذره محو می شد، تا وقتی که نوبت پایین رفتن شد دیگه رسما تبدیل شد به گریه! نهایتا که وقتی من رسیدم دم در خروجی دانشگاه، بدون کوچکترین اغراق بین 25-30 سانت برف نشسته بود و همین جوری مثل گاو داشت برف میومد هنوز و من هم تازه کشف کرده بودم که آب می ره توی کفشم و همچینی حس کردم که دارم قانقاریا می گیرم از زور یخ کردگی پا! به زور یه ماشین دربست پیدا کردم بیام خونه، بعد هی میومد پایین هوا صاف تر و صافتر می شد تا رسید به خونه ی خودمون دیدم آقا هوا خووووووووب! بهاری! آفتااااااب درخشان! خدایی شما باشین گریه تون نمی گیره؟
حالا همه ی این چرت و پرتا رو که گفتم بازم مسائل فرعی بود، موضوع اصلی اینه که من فردا امتحان اخلاق دارم و کتابشو تا امروز نداشتم (تازه امروزم یکی از پسرای کلاس بدبخت کتاب خودشو داد به من که خودش بره انقلاب بخره و طبق آخرین اخبار مثکه گیر نیاورده و قراره یکی امشب براش بیاره که تازه شاید اونم نیاره! منم اصلا عذاب وجدان ندارم، به من چه می خواست یه جور دیگه مخ زنی کنه!) و همین امروز کتاب و جزوه هاشو با بدبختی گیرآوردم ( اگه باهوش باشین خودتون می فهمین که باید الان پست قبلی رو بردارین حقوق مدنی رو با اخلاق جایگزین کنین!) بعد چون که من آدم نخواهم شد و باید قشنگ تفهیم بشم که درس رو نباید واسه شب امتحان گذاشت، پس فرداشم اونوقت امتحان اقتصاد دارم که 300 صفحه س و من صرفا می دونم که جلدش آبیه و روش عکس چرخ دنده داره! قشنگه دیگه نه؟!؟!
آقا همه ی اینا رو گفتم که بگم این وبلاگ تا عصر سه شنبه آپدیت نخواهد شد. تازه بعدشم فقط در صورتی خواهد شد که یه نفر به من یاد بده چه جوری پلیر بذارم اینجا!
زت زیاد!

* بابت چرت بودگی پست ها هم شرمنده. همینه دیگه، کمیت که زیاد می شه کیفیت میاد پایین! ( نیس که قبلا خیلی کیفیت بالایی تحویل می دادم!)

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

المدنی والمدنی
و تو چه دانی که چیست مدنی ...

*برای خواندن باقی پست، روی این لینک کلیک کرده، کلمات مقدمه و مقدمه ی علم حقوق را با کلمه ی حقوق مدنی1 جایگزین فرمایید. سپاسگزاریم.
** راستی دلم نیومد اینو نگم، دیروز تلویزیون داشت تروی نشون می داد ( به قول مهناز، سمبل حماقت مردانه!) اون جایی که هلن داره شبانه از تروی می ره و هکتور میاد جلوشو می گیره و بهش می گه بمون و اینا؛ هلن جان خیلی شیک جواب دادن که نه، من باید برگردم پیش پدرم!!!!
شما هم حس می کنید که فسیل هومر بدبخت توی قبرش الان داره تیک تیک می لرزه؟؟!

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۴

یوهووووووو پاس می شم!
( یا اقلا این طور فکر می کنم!)
با تلاشهای فراوان از جمله بیدار موندن تا ساعت چهارونیم صبح و تلفنهای دوستان بامرام که یک ساعت در میون ما رو چک کردن که خواب نباشیم و درس بخونیم، و جزوه ی محشر اون پسره همکلاسیم که من تصمیم گرفتم از ترم بعد شدیدا باهاش طرح دوستی و عشق و رمنس و اینا بریزم، و لطف استاد گرام و خوشتیپ و گوگولی و جیگر که سوالها رو هلوبرو تو گلو طرح کرده بودن، احتمالا من با نمره ی (گوش شیطون کر) بالای 15 پاس می شم و این یعنی این که شاید معدلم هم زیر هفده نیاد که خیر سرم استعداد درخشان بودنم به گند کشیده بشه و مزایاش بسوزه! نتیجه دیفرانسیلی این که ما الان شدیدا خوشحال و خندان بوده و در دیفرانسیلمان یک مجلس عیش و طربی برپاست که بیا و ببین! هنوز هم سر قول های دیشبم هستم و از فردا میشینم برای امتحان بعدی که حقوق مدنی و یکشنبه هست می خونم که شب شنبه دوباره مثل دیشب پدرم در نیاد ( البته یکی از دوستان می گفت که این جمله ی از ترم بعد درس می خونم دو حالت داره: یا عملی می شه، یا هشت بار تکرار می شه! نمی دونم چرا یه حسی به من می گه مال من از نوع دومه!)

نکات حاشیه ای:
1 - بابا به خدا این استاده عوضی سر از اینجا درآورده. یک چنان موجود نازنین و خوشتیپ و زیبا و جذاب و مهربون و گوگولی ای هستش که جاش روی جلد مجله پلی بوی هست نه کلاس های ما! به سلامتی کل دانشکده هم فهمیدن که من برای این غش و ضعف می کنم که البته تازگی نداره، چون کلا وقتی از لابی دانشکده عبور می کنه صدای آخ و اوخ و الهی و آخی و نازی و غش و ضعف دخترها پشت سر ایشون بلند می شه. قابل توجهتون که اقلا 7-56 سالشه!!!
2 - برای اولین بار امروز از ریخت این دانشگاه کوفتی خوشم اومد. البته اونم ربطی به خودش نداشت برف خوشگلش کرده بود! تازشم با وجود به فاک رفتن شدید ما همش داریم دعا می کنیم هی برف بیاد چون خانوم حراستی هامون ( این فاطی کماندوها که دم در وایمیستن دهن آدم رو سرویس می کنن!) گشادن و روزای برفی نمیان سرکار!!
3 - بی زحمت بعدا یاد من بندازین برم کتابهای اخلاق و ادبیاتمو که گمونم 10 روز بعد هستش امتحانشون رو بگیرم از انقلاب!
4 - آقا برای بیدار موندن هیچ حربه ای موثرتر از خوردن نیست! من که کوالایی هستم واسه خودم و ولم کنی وایساده خوابم می بره، دیشب به یاری یک بشقاب زرشک پلو و دو سه لیتر چایی و یه دیس شیرینی و یه خامه شکلاتی و یه خامه ( این دو تا باید با انگشت خورده بشن تا اثر کنن!) و یه بشقاب میوه موفق شدم تا صبح بیدار بمونم. اگه یه وقت مثل دیشب من شب امتحانی گیر کردین وسط یه کوه درس، می تونین از این توصیه های ایمنی استفاده کنین!:D

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴

المقدمه والمقدمه
و تو چه دانی که چیست مقدمه...

این وبلاگ در 24 ساعت آینده، در صورتی که نگارنده* 2 واحد مقدمه علم حقوق را نیفتاده و معدلش به سمت صفر میل نکرده و رتبه دورقمی اش تا دسته زیر رادیکال نرود، آپدیت خواهد شد!

*ضمنا فلان فلان این نگارنده پدرسگ که در تمام طول ترم و حتی این 4-5 روز اخیر درس و کتاب و دانشکده رو به کفش چپش حساب کرده و حالا شب قبل از امتحان وسط حدود 300 صفحه کتاب و جزوه که نهایتا 30 صفحشو خونده و حتی از موضوع کلی بقیه بی اطلاعه نشسته توی سرش می زنه!
** خدایا غلط کردم! این ترم رو یه جوری به خیر بگذرون قول شرف می دم که ترم بعد از اول عین آدم درس بخونم!

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۴


اینم برای اینکه دور هم باشیم!

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴

« جس٬ ميليونها و ميلياردها آدم توي اين دنيا هستند و همه‌شان مي‌توانند بي تو زندگي کنند٬ آخر من بدبخت چرا نمي‌توانم؟ اين درد را آدم به کجا ببرد؟ من نمي‌توانم بي تو زندگي کنم. يک کاري که هرکسي مي‌تواند بکند٬ حتي از يک بچه پنج‌ساله هم ساخته است٬ از لني ساخته نيست. تو هيچ مي‌تواني بفهمي؟»
جس اشکهايش را فرو مي‌خورد. احساس مي‌کرد با تمام غمهايي که روي دلش سنگيني مي‌کند مي‌شود يک کليسا بنا کرد. با صدايي خفه گفت:
« شايد يک روز باز همديگر را ديديم لني٬ کسي چه مي‌داند؟»
...

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

دلم می خواد بمیرم اصلا شاید خودکشی کردم و از این زندگی لعنتی خلاص شدم دیگه طاقت ندارم خدایا منو بکش...
21-9-84
شاید تا آخر هفته تصمیممو عملی کنم شایدم...
نمی دونم هرکی می خواد عروس بشه به اندازه من غصه داره یا این از بخت بد منه که باید انقدر سیاه بخت باشم...

روی یکی از میزهای کلاس 205 نوشته شده بود،
و من هنوز دارم سعی می کنم به این فکر نکنم که این کلمه ها توی چه شرایطی ممکنه نوشته شده باشه،
و اونی که اینها رو نوشته الان کجاست و چیکار می کنه،
تصمیمشو عملی کرده، یا شایدم....

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۴

یک هفته گذشت،
(اصلا مهم نیست که چطوری)
و من هنوز زنده ام.
حس کسی رو دارم که از یه تصادف وحشتناک مرگبار جون به در برده و خودشم از زنده بودن خودش متعجبه.
یک هفته گذشته و من هنوز زنده ام،
هنوز میتونم بخندم
هنوز میتونم شاد باشم
هنوز میتونم زندگی کنم...

* راستی، انگشترمم پیدا شد.
ضمنا اینم مایه بسی شادمانیه که عاقبت عشق من به این رضا شفیعی جم به نتیجه رسید!!!

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۸۴

توی این شرایط که قسطی دارم نفس می کشم و اسم خودم رو درست یادم نیست و این جا هم طبیعتا به کفشم حساب می شه و کم کم داشتم به فکر می افتادم درش رو تخته کنم، طبیعتا هیچ چیزی نمی تونست انگیزه بشه برای اپدیت کردنم، غیر از خبر نامزد شدگی منجر به ازدواج ( هدیه جان کپی رایت رو حساب می کنیم!) نیلوفر عزیزم.
اگرچه من هنوز نمی تونم باور کنم درست و حسابی، ولی نیلی نازنینم، برات از صمیم قلب آرزو می کنم خوشبخت بشی و زندگی خوبی داشته باشی، که انقدر خوب و مهربون و نازنینی که لیاقتش رو داری و حقته:*:*
هیچی دیگه، همین!

پنجشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۴

از آدم ها که بپرسی خودخواه هستن یا نه، یا بهت می گن آره یا می گن نه.
دسته اول که هیچی،
دسته دوم رو بدون که علاوه بر خودخواه، ترسو هم هستن.
این از این.

این ضعیفه ها عوض این که بیان دانشگاه باید بشینن خونه، خونه داری و شوهرداری یاد بگیرن!
(از درفشانی های اخیر یکی از همکلاسی های عزیز)

بذار برات بگم چی شد که به اینجا رسیدم،
همش از جایی شروع شد که من اصول اخلاقیم رو گذاشتم کنار، تا یه کمی هم طبق اصول عقلی ام عمل کنم...

تا حالا معمولا من اول وبلاگ ملت رو می خوندم، بعد خودشون رو می دیدم. اما اخیرا بعد از مشاهده وبلاگ چند نفری که اول خودشون رو دیده بودم، کم کم به این فکر افتادم که اینجا رو دیلیت کنم!! به طور کاملا غیر ارادی مزخرف ترین بخش های وجودم داره اینجا منعکس می شه و اگه کسی بعد از دیدن خودم این جا رو ببینه احتمالا به این نتیجه می رسه که من توی دنیای واقعی دارم ادای یه نفر دیگه رو درمیارم!

دیگه؟؟ این روزا سرم شلوغه. خوابم کاملا به هم ریخته. وضع دانشگاه که اونه و من دارم کم کم به این فکر می افتم که هیچ کدوم از درسا رو تا حالا نه نگاه کردم و نه محض رضای خدا یک کلمه جزوه نوشتم! تازه هر وقتم می رم دانشگاه اینا دیگه دلم نمی خواد برگردم دانشگاه خودمون!! و دارم یه برنامه می ریزم که به طور مستمر اونجا پلاس باشم! آهان، یه کار دیگه ای هم که در تلاشم بکنم اینه که خودمو جمع آوری کرده و این همه کتاب نخونده ای که دستمه رو بخونم.
البته من خودم مطلعم که این پست های اخیر به نظرتون احتمالا بسی سطحی و احمقانه و مزخرف میاد اما تقاضا می کنم این مزخرفات رو به نوشته های گرانبار و ارزشمند و پرمحتوای خودتون ببخشید.

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۸۴

کمی تا قسمتی شخصی:

لازمه من این جا از مانا و مرجان تشکر کنم بابت شدیدا خوش گذشته شدن(!) دیروز، بابت ساعت 10/30 تا 4 زیر بارون بودن ( به استثنای یک ساعت بوف اون وسط) و تا مغز استخون خیس شدن، و مثل بز سر پایین انداختن و رفتن توی موزه سینما و محل نذاشتن به پروبال زدن آقاهه! بابت آهنگای خوشگلی که مانا بهم داد، هی اسماشونو عوضی صدا کردن و با هم غصه خوردن که چرا پول نداریم از اون دست بند خوشگلا و آینه گوگولیا بخریم و بعدشم من از مانا قول بگیرم که اون آینه ها رو برام بخره بذاره توی اون جعبه هه! بابت همت شایان تحسین مرجان برای بیرون کشیدن چوب از توی باسن اون بلال کذایی! و سه سه تا نه تا سیگار توی اون هوای بارونی ملس ( مانی من شرمنده م که جلزولز نکرد!) .و این که این دو تا هی قربون صدقه موهای من می رفتن که دپرس نشم( ولی شعورشون نمی رسید که باید از شلوار خوشگلمم تعریف کنن!) تازه شم ما ساعت 3:17 دقیقه داشتیم فکر می کردیم به قول زویا پیرزاد مرمر جان چه جوری از تجریش راه بیفته که ساعت سه و ربع برسه ونک!!
بچه ها مرسی یه عالمه. خیلی خوش گذشت :*ضمنا مانا، اونجا 9 تا گاو بود که من نداشتم نه 8 تا!
هیدی جونم، جای توئم خیلی خالی بود راستی..

چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۴

....نمونه ديگر مربوط به داستان افسانه نوروزی بود که بعد از کشته شدن فرمانده انتظامی منطقه کيش توسط وی که به تن فروشی اشتغال داشت، آشکار شد که ارتباطی مشکوک بين فحشا و فرماندهان نظامی و انتظامی مناطق جنوبی وجود دارد.

ما ایرانی هستیم. از قضا شدیدا هم ایرانی هستیم، حتی اگر ساکن ایران نباشیم، حتی اگر ادعای روشنفکری مان گوش فلک را پاره کند، باید ثابت کنیم که ایرانی هستیم و آبروی دیگران برایمان مهم نیست و به راحتی آب خوردن به دیگران تهمت می زنیم و شخصیتشان را زیر سوال می بریم. چه باک اگر زنی که ما اسم فاحشه برش می گذاریم همسر یک مرد و مادر دو بچه باشد و لابد خواهر و خاله و عمه و دخترخاله و دخترعمو هم هست و بین فامیلش آبرو دارد، چه باک اگر این زن " فاحشه" برای دفاع از خودش دستش را به خون هم آلوده و 7 سال زندان بوده و تا دم مرگ رفته و برگشته است...عجب فاحشه بدی است این زن که آدم می کشد تا از زیر وظیفه شغلی اش شانه خالی کند!
بالاخره، اینها مهم نیست. مهم این است که ما ایرانی بودنمان را ثابت کنیم.

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴

1 - یکی از دخترای کلاس وسط حرفای من درباره ی همجنس گرایی یهو می پره و با یه حالت شدیدا متهم کننده می گه : تو اصلا معلومه فمینیسم(!) هستی!!
2 - اون یکی پسره وقتی کتاب ( گمونم جامعه شناسی جنسیت بود یا یه همچین چیزی) رو دست من می بینه و محتواشو می فهمه با لحن تحقیر آمیز می گه یعنی جدا شما خانمها احساس می کنین حقوقتون ضایع شده؟؟!
3 - تریبون فمینیستی رو فیلتر می کنن.
4 - فمینیسم خطری برای جامعه اسلامی است و کیان خانواده را تهدید می کند!
5 - نمایش فیلمهای مبلغ فمینیسم ممنوع می شه.
6 - توی این سریال مزخرفه خانمه بعد از اون همه دسته گل که آقاشون آب دادن آخرش با گردن شکسته بر می گرده خونه ش، آخه اون که شخصیت و غرور نداره که این کارا بهش بربخوره و دیگه نتونه با شوهرش زندگی کنه، ای بابا پس بچه ها رو کی بزرگ کنه، مردم چی می گن. بگذریم از این که اگه خانمه این کارو کرده بود، آقاهه تا سرشو نمی ذاشت روی سینه ش کوتاه نمیومد! کم مونده رسما توی صدا و سیما یه فیلم بسازن که توش زنه کتک بخوره و حمالی مفت بکنه و همش به آقاشون بگه چشم و هوو سرش اومد حرفی نزنه و مجسمه ی ذلت باشه، بعد اون وقت اون نقش رو تحسین و تقدیس کنن و بکننش توی بوق و کرنا!
7 - سوتي هات همچين بي ريخت هم نيست. يکي از سوتي هاي خودم رو واست مي گم تا بدوني بي ريخت يعني چي.يه روز با دوستم دم در خونه شون ايستاده بوديم و يهو ديدم يه دختر خيلي نازي داره مياد و گفتم: علي عجب تيکه اي! پايه باش ببريمش تو! اون بدبخت هيچي نگفت ولي وقتي دختره نزديک تر امد و سلام کرد ورفت تو تا ته خط رو خوندم!!
بابا 900 نفر اومدین این جا و رفتین می مردین هر کدوم یکی از سوتی هاتون رو هم بنویسین؟ می دونین تا چند وقت کامنتهای پست پایینی می شد خوراک خنده؟
8 - این پپر ما دوست پسرش یه زمانی به شوخی فمینیسم رو فاشیسم می گفت. انگار آقایون خیلی خیلی جدی همین نظرو دارن!
9 - فعلا همین دیگه!

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۴

قصه دختری که سوتی های بیریخت می داد!!

آقا همه چیزایی که می خواستم بنویسم رو بی خیال،
امروز دم در خونه بعد از این که زنگ رو زدم منتظر بودم در رو باز کنن، توی شیشه دم در ( از این جیوه ای ها) دو سه تا لبخند ملیح دلبری به خودم زدم یکمم مسخره بازی درآوردم ببینم قیافم چه شکلی می شه! بعدش اومدم تو دیدم آقای پسر همسایمون نشستن روی پله ها دارن ضمن بستن بند کفشاشون کرکر به قیافه ی احمقانه ی من می خندن. خوب منم هول شدم گفتم سلام! بعد یه ذره بربر پسره رو نگاه کردم، در راستای همون هول شدگی گفتم: ببخشید، من واسه چی به شما سلام کردم؟! نمی خواستم سلام کنم!!
اون بنده خدا هم مقادیری ما را نگریست و گفت آهاااان...!!
دوزار آبرو داشتیم دیگه نداریم!

حالا که داریم سوتی تعریف می کنیم اینم بگم بخندیم: داشتم آرشیو مانا رو می خوندم یه تیکه نوشته بود
من این اسم رو کجا شنیدم ؟ چرا یادم نمی آد ؛
لامبرتینی ، لامبرتینی ، لامبرتینی...
خیلی جدی موبایل رو برداشتم که بهش اس ام اس بزنم لامبرتینی اسم یه نوع مشروبه!!!!!!!!!!
بعدش خدا رو شکر یادم اومد که اون مارتینی هستش!
(حالا خداییش لامبرتینی چی چی هست؟)

بعدش اون وقت پریروزم اومدم به یه خانومه کمک کنم، دو تا کیسه سنگین خرید دستش بود یکی شو من برداشتم ( روی پل عابر بودیم) بعد موقع پایین اومدن از پل پام لیز خورد کیسه هه تلق! خورد زمین یه شیشه عسل توش بود شکست! تمام محتویات کیسه و مانتوی خانومه و طبیعتا خود شیشه عسل هم به فاک فنا رفتن!

چندشب پیشا هم با یکی از دوستام داشتم تلفنی حرف می زدم، بعد دیر وقت بود من خیلی خوابم میومد. بعد داشتم حرف می زدم چشمامم باز بود ( توجه کنید!) یه ثانیه خوابم برد و خواب دیدم و بیدار شدم و حرف اون بنده خدا رو قطع کردم خیلی جدی گفتم: مامان مرغه رو خودت خوردی، تخم مرغاشو دادی من نیمرو کنم بخورم! بدبخت یه ده ثانیه ای نفسش از شوک در نمیومد!

دیگه... هاااااا! اینم بگم و برم دیگه. سطل آشغال اتاقمو خالی کردم ، بعد دیدم همش کاغذه ولی یه پاکت سیگار اون وسط مسطا هست. گفتم باباهه ببره پایین احتمالا می بینه. بعد اومدم خودم ببرم ولی خوب فراخی نذاشت! همین جور که کیسهه رو نگاه می کردم دیدم بابا این که همش کاغذه خیلی سبکه! بذار یه نخ ببندم بهش بفرستمش پایین بره دم در!( از طبقه سوم) . خلاصه که نخه رو بستم و عملیات ماموریت غیر ممکن ! رو داشتم اجرا می کردم، یه سه چهار دفعه در و همسایه از خونه هاشون اومدن بیرون و ما سریع ماموریت رو متوقف کردیم! بعد که هیچ کس نبود دیگه همین طور فرستادمش پایین تا رسید به پنجره ی همسایه پایینی. اون وقت خیلی ناگهانی یه نفر سرشو از پنجره آورد بیرون و در حالت سکته و غش و ضعف برخورد کرد به کیسه ی کذایی!!!

هیچی دیگه فعلا همین!

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

می دونی چند وقت پیشا توی دشمن عزیز یه چیزی خوندم درباره این که یه آقاهه و یه خانومه با هم عروسی کرده بودن، بعد اون وقت انقد با هم تفاهم داشتن که اگه خانومه مرد بود، آقاهه بهش می گفت : از دیدنت خوشحال شدم، چطوری؟ بعد سرشو مینداخت پایین می رفت، بعد اگه آقاهه هم زن بود خانومه اصلا نگاهش نمی کرد. آخرشم یه جمله ی قشنگی داشت که جالب نیست که جنسیت چطور آدم ها رو کور می کنه؟
پرسیدم: اگه من پسر بودم ازم خوشت میومد؟
گفت: هوم، دوست خوبی می شدی. اما یه خوبی اضافه هم داشتی اگه پسر بودی. فمینیست نبودی دیگه اقلا!
خب، ببین، اگه ناراحت می شی بشو. ولی هیچ لزومی نداره من الان پوزخندی رو که بعد از این حرفت زدم فاکتور بگیرم.

امروز بعد اینکه اون پسر آنتیکه که به شرق خوندن ماها اعتراض می ده، از استاد درمورد دوره مادرسالاری سوال کرد و استاد پیچوندش و جواب نداد، صداش زدم و یکی دو تا کتاب بهش معرفی کردم و یه کم با هم بحث کردیم. هاها. شرط می بندم چشمای هیزوکی جونم داشت از کاسه درمیومد. احتمالا اسید بپاشه توی صورتم که با اون عتیقه حرف زدم اما به خودش محل سگ نمی ذارم! خوب چیکار کنم. خیلی خوشگل بود موهاشم اون شکلی کرده آدم دلش می خواد درست توی صورتش بالا بیاره. تازه شم شما اصلا توی عمرتون آدمی دیدین که پهنای پایین تنه و بالا تنه ش یکی باشه و در نتیجه بشه شکل ژامبون!
ببین اگه الان یکی کامنت بذاره که من منظورم این بوده که خیلی جیگرم و ملت همه دنبال منن و من محل سگ بهشون نمی ذارم، باید بگم که بله، دقیقا منظورم همین بوده! خودت رو خسته نکن لطفا!

راستی آقای S.E ( که مخفف اسمتون منو یاد سونی اریکسون می اندازه که الهی ذلیل شه که هی گوشی خوشگل بیرون می ده _ من الان فقط به این امید زنده م که ماه رمضون تموم شه با مانا یه قرار بذارم بریم دوتایی سوگواری کنیم که پول نداریم این w900 رو بخریم!) من شدیدا داره بعضی نواحی م می سوزه که شما به این راحتی، به اییییییییییییییین راحتی من و هرچی که به من مربوط می شد رو دیلیت کردین از حافظه تون، البته یه حسی بهم می گه این احتمالا جواب گه بازیهای این 3 سال خودمه و یه چیز دیگه هم هی یادم می ندازه که بابا خودم این جوری خواستم ولی خوب چه کنیم که جلوی سوزش بعضی نواحی رو نمی شه گرفت. نه جواب می خوام بشنوم و نه توضیح و نه هیچی فقط خواستم بگم که بله! ما می فهمیم!

نمی دونم حالا شنیدین می گن کم بود جن و پری، یکی هم از دیوار پرید یا نه، ولی اگه نشنیدین، بدونین که مفهومش اینه که مثلا شما با پدرجان دعوا کردین و رفتین بعدش کلاس زبان، بعد توی راه برگشت مادرجان بعد از یه سری سوالات مشکوک جعبه سیگار شما رو از توی کیفش درمیاره و می گه اینو بابات توی کیف تو پیدا کرده!!

اصولا بعد از این جریان انتخاب رشته زورکی و گیرهای بعدش یه جورایی با باباهه سر لج و کینه کشی افتادم. انقد ضمیر ناخودآگاهم مشغول این قضیه س که هر شب تقریبا خواب می بینم داریم به شدت با هم دعوا و کتک کاری می کنیم!

ببین می دونی من تازه فهمیدم بعد از سه سال وبلاگ نوشتن هنوز یه سبک خاص نوشتن برای خودم ندارم! خوشگل نیست؟

اصلا به من چه. وقتی زندگی آدم انقد یخ و بی هیجان و بی اتفاقه مجبور می شی خودت توش اتفاق سازی کنی دیگه. حتی اگه این اتفاق سازی به قیمت اذیت شدن دیگران تموم بشه. درک. کی به فکر منه که من به فکر کسی باشم.

ببین تازه یه چیز دیگه رو هم می دونی؟ من بداخلاق شدم شدیدا. دقیقا مثل همون مشتی که توی دماغ اون آقاهه زدم ممکنه توی صورت هرکسی بیاد که از این به بعد درباره هرچیزی که دلم نخواد توضیحش بدم ازم توضیح بخواد.

مردشور این سوتی امروز عصر منو ببرن دیگه. حالا اقلا چندوقتی باید حواسم به خودم باشه تا خیال مامان اینا راحت بشه. بعد اون وقت این یعنی این که دیگه نمی شه هرشب ژاکت گوسفندیه مو بپوشم برم دم پنجره هدفونم بذارم گوشم ستار گوش کنم و کوچه رو نگاه کنم و سیگار بکشم و انقد سرحال بیام که بشینم سر کارایی که در حالت عادی حالم رو به هم می زنن.

تازه به بداخلاق شدن شدید من جوات شدنمم اضافه کن که چرت و پرت می نویسم و آبگوشت و کباب کوبیده رو به پیتزا ترجیح می دم و ماکسیما دوست دارم و شکم تیریپ حاجی بازاری ( گرد و قلمبه!) به نظرم گوگوریه. ببین یه جورایی دارم بر می گردم به اون دوران آپدیت خرکی کردنم که هرچی توی لحظه به ذهنم می رسید پست می کردم(بعد ملت باز بیان بگن من خودم با وبلاگم خیلی فرق دارم و وبلاگم بهتره!! هر خری که یه اپسیلن آی کیو داشته باشه ما دو تا رو با هم مقایسه کنه به بهتر بودن خودم پی می بره!) خوب درسته که الان دلم می خواد اون آرشیوها رو سر به نیست کنم ولی اقلا اون موقع تخلیه روانی می شدم! خلاصه که همینه که هست. حال نمی کنی به درک. خودم حال می کنم.

ببین کلا الان اینا رو جدی نگیرین. گمونم مستم. تازه in Love Forever هم گذاشتم بعد این همه سال.
بابای.

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

این نتیجه اون تسته هستش که عطا آدرسش رو داده. از اونجا که اصلا آپدیتم نمی اومد و نمی دونم چرا هی دلم می خواست یه چیزی بنویسم، اینو گذاشتم. والا به نظر خودم که هیچ ربطی به من نداره(مخصوصا اون درون گرا بودنش!) شمام یه نظری بدین حالا!

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)
تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!
به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!

راستی
از آدم هایی که در عین کاملا معمولی و پیش پا افتاده بودن، خودشون رو خفه می کنن تا متفاوت و خاص به نظر برسن،
متنفرم.
همین دیگه!

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴

ای بابا! من برای یه دستکاری توی settingاین وبلاگ رو republish کردم، زرتی پینگ شد! بنابراین گفتم حالا که پینگ شده، بذار یه چسناله ای هم اینجا بکنیم.
آقا یه لحظه شما نگاه کنین. با دانشگاهی که یه روز نمی شه حراست دم در ماها رو نچزونه و بذاره عین آدم بریم تو، وقتی میریم تو باید دوساعت عین اسب پیاده بریم برسیم به یه دانشکده ای که هرچقدرم گل و سبزه های دم درش قشنگ باشن محتویاتش بسیار بیخوده، با یه سری آدم دگم مزخرف متحجر با عقاید سال 20 هجری بشینیم سرکلاس یه سری درسای بی خودی که من شخصا حالم به هم میخوره ازشون رو بخونم، با کلاس زبانی که هر روز دارم می پیچونم تا یادم بره که این دوساله که اصلا کار نکردم روی زبانم سطحم رسیده به منفی، با یه سری درگیری های درونی شدید، دوستایی که اگه من همین الان بیفتم بمیرم فقط 2 نفرشون احتمال داره تا فردا از این موضوع خبردار بشن، مامان بابایی که اصولا ازشون صحبت نکنم راحت ترم،
بعد می گن چرا افسرده می شی!!
راستی این دیشب باباتو دیدم آیدا رو اگه هنوز نرفتین مطلقا نرین. اصلا این روزها غیر از گیلانه طرف سینما نرین. وقتی از زیر دست کارگردان من ترانه و دختری با کفشهای کتانی، فیلمی به لوسی، کشداری، کسالت آوری و بی محتوایی دیشب باباتو دیدم آیدا در بیاد، دیگه مشخصه از افشین شرکت و ایرج قادری چه انتظاری میره!
چیه؟ چیپ مینویسم؟ جهنم. گور بابای هر چی کلاس و شخصیت و این تیریپ مسخره بازیها. اصلا کی گفته همه باید باشخصیت باشن؟ یه عده معدودی این وسط زیادی با اتیکتن جور مارو میکشن کافیه.

مثل این که این پست احتیاج به ادیت و توضیح داره!
این نوشته های بالا صرفا چسناله الکی نبودش انگار. فکر می کنم رسما افسردگی گرفته م. البته با شرایطی که بالا نوشتم و یه عالمه چیزای دیگه که ننوشتم کاملا طبیعیه، اما مشکل اینجاست که هیچ زمان دیگه ای توی زندگیم انقد نشانه های افسردگی رو به وضوح توی خودم ندیدم! چندوقت پیش که حالم بدتر بود فکر کنم یه جورایی بولیمی گرفته بودم و در حال هیچ فعالیت دیگه ای ( به هیچ توجه کنید!) غیر از خوردن و استثنائا سیگار کشیدن احساس آرامش نمی کردم. یعنی اگه می خواستم خوش اخلاق باشم یا باید مدام غذا می دادم تو یا هی دود می دادم بیرون! فاصله ی حالتهای روحی م مثلا خوشحالی و ناراحتیم خیلی خیلی کم شده. با یه بشکن سرحال میام با یه تشر بق می کنم! اعصابمم شدیدا ضعیف شده و کافیه یه نفر تو خیابون بهم یه چیزی بگه، همون جا صدامو میندازم سرم و بنده خدا رو به خاطر یه متلک گره ش می زنم به خودش. توی خونه هم که دیگه کلا صحبت نکنیم درباره ش بهتره. درباره دانشگاه و رشته تحصیلیمم که دیگه لازم نیست حرف بزنم. لازمه؟ فکر کنم همه بدونن من چرا و چه جوری این رشته رو انتخاب کردم و الان با چه نفرت و کینه ای میشینم سر کلاسها( که از قضا خیلی هم مزخرفه) و عملا از کلاس به عنوان کتابخونه استفاده میکنم! کتابهایی که شش ماهه نخوندم رو میبرم سر کلاس سه سوت میخونم میارم. زندگیم شدیدا بیخود شده. هیچ اتفاقی توش نمی افته. هیچ اتفاقی! بد یا خوبش پیشکش حالا. بعد مشکل اینه که این بی اتفاقی تقریبا 3-4 ساله که ادامه داره!
خلاصه که، اینطوریا. اگه می بینین آپدیت نمی شه اینجا، دلیلش همین چیزاست دیگه.

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۸۴

ببینم، این پسرا مغزشون چه جوریا کار می کنه؟؟!
اینو شوخی نمی پرسم، جدا می خوام بدونم.
از ذکر دو سه مورد اول می گذریم که آشنا هستن و می خونن اینجا رو و کدورت می شه، ولی دوست پسر 4 سال پیشم زنگ زده، می گه می شه ببینمت؟ می گم نه، برای چی ؟ می گه می خوام باهات مشورت کنم در مورد یه کاری که شروعش بکنم یا نه. می گم خوب چه کاری ؟ می فرمایند که می خوام گاوداری بزنم!!
آخه عزیزم، من مهندس دام و طیور( داریم همچین چیزی؟) هستم یا دامپزشک یا گاودار یا خود گاو ؟!؟!

---

حالا يه كله شقم پيدا شده مي‌خواد حالي من كنه كه خيلي دوستم داره و خيلي رفيقه و هر چي‌ئم من گه باشم تنهام نمي‌ذاره، من تمام توانم رو به كار گرفته‌م كلش رو بخوابونم !!

ههههههههههههه!
همچین کل طرف رو خوابوندم که 60 سال دیگه م این دورورا پیداش نمی شه!

---

نتيجه اينكه شما دختر خوب و مستقل و سيندرلايي هستين و از بچگي هم همينطور بودين و روي پاي خودتون وايسادين و روي پاي باباتون واينستادين! از بچگي ظرف هارو شما مي شستين و گاهي هم از چشمه آب مي اوردين تازه رتبه كنكورتونم خوب شده...

من اینو تازه دیدم،
راستش اصلا از این حرکت _ که آدم توی وبلاگ خودش غیرمستقیم قربون خودش بره_ خوشم نمیاد. اگرم خوشم میومد و نهایتا می خواستم منظور مورد اشاره ی ایشونو برسونم انقدر عرضه داشتم که یه جوری تو لفاف بپیچمش که کسی نفهمه_ و مطمئنا یه لفاف دیگه رو انتخاب می کردم! صرفا منظورم از اون پست تاثیر رفتار مادر و میزان استقلال بچه توی زندگیش بود.
اما خوب، اگه من واقعا منظورم این بود که قربون خودم برم، این کامنت متلک خیلی کلفتی محسوب می شد!

---

حالا، اگه به حساب پز دادن نمی ذارین، یکی جواب منو بده. واقعا من با حساب کردن این ماسماسک 1/160/000 هزار تومن پول این موبایل رو دادم که از صبح تا شب نه زنگ بخوره نه اس ام اس ؟؟

---

از این آدم ها تا حالا دیدی که هی باید اشتباهاتشون رو ببخشی؟
بعدش اون وقت تا حالا شده از بخشیدنشون خسته بشی دیگه؟؟
هی.. من حقیقتا دارم از اینکه همش مجبورم اشتباه هات رو ببخشم خسته می شم..

---

تازه بعدش از این اکانت اینترنت ها هم دیدی که همیشه به محض اولین try وصل می شن، اما یه وقتی که احتیاج سریع و فوری و امرجنسی بهشون داری ضایع ت می کنن بدفرم؟
از این آدم هایی که عین این اکانت اینترنت ها می مونن چی؟ اونم دیدی؟

---

می گه : خوبی؟
می گم: آره، من که خوبم. اگه فقط باباهه و مامانه و دانشگاه و کلاس زبان و دوستام و دوست پسرای قبلی و فعلی و این مرتیکه رو فاکتور بگیری، توپ توپم.

---

علت این که آپدیت مزخرف دارم می کنم اینه که این یکی دو روزه آرشیوهامو خوندم، یه ذره هوایی شدم.
شما نگران نشین. یه موج موقته، زود رفع می شه.

---

اههههه مسخره وصل شو دیگه.

---

آهان، خوب وصل شد. از اونجا که الان من با یکی از دوستان باید یه مصاحبه مانندی درباره جامعه شناسی انجام بدم برای کلاس فردام، فعلا بای.

** فحشم ندین راستی. بعد از این همه جدی نوشتن به یه فصل مزخرف نویسی احتیاج داشتم.

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

هشدار دوباره به گسترش فمينيسم در جامعه اسلامى
فمينيسم؛ تهديدى جدى براى جامعه اسلامى
غلامحسين الهام رئيس دفتر رياست جمهورى نيز در اين مراسم مسأله زنان را يكى از مسائل مهم وجدى كشور دانست و گفت: مسأله مهم زنان در جهان دچار افراطها و تفريطهاى بسيارى شده است و انديشه هاى تند و انحرافى فمينيستى كه مى تواند تهديد جدى براى جامعه اسلامى و اخلاقى جهانى باشد بشدت درحال رشد است. وى تأكيد كرد: اگر در مقابل موج فمينيستى كه هم اكنون در جهان ايجاد شده است با يك حركت فعال و درك اسلامى مقابله نكنيم زنان، مردان و كيان خانواده از بين خواهد رفت.وى با اشاره به اينكه قانون اساسى به مسأله زن و خانواده توجه بنيادين و اساسى دارد و برنامه هاى دولت نيز در عرصه عدالت گسترى و مهر ورزى بناشده است اظهار داشت: كارشناسان بايد مسائل زن در جامعه را به صورت دقيق بررسى نمايند.


یک لحظه توی این دو تا تیتر بالا جای لغت فمینیسم اسم چند تا درد و مرض و بیماری و بلای اجتماعی مثلا ایدز و اعتیاد و فقر و فحشا و ... رو بگذارید. جواب می ده، نه؟؟
این مزخرفات توی مراسم معارفه رئيس مركز امور زنان و خانواده و مشاور رئيس جمهور گفته شده.
نتیجه این که،اگر این یکی دو روزه یک نفر رو می دیدم که به احمدی نژاد رای داده با دستای خودم خفه ش می کردم.

راستی، توی این پست قبلی، دو تا پاراگراف هیچ ارتباطی به هم نداشتن.

یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۴

خب،
من که بخیل نیستم
هستم؟
خدا کنه عوض یکی دو روز و یکی دو ماه،
همیشه ی همیشه،
انقدر به دوستان عزیز خوش بگذره
که من رو یادشون بره!

راستی،
گفته بودم احساس نمی کنم روز تولدم هیچ فرقی با بقیه ی روزا داشته باشه؟
خب، ظاهرا برای بقیه هم هیچ فرقی با بقیه ی روزا نمی کرد.
همین.

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۸۴

غرض از مزاحمت اینکه امروز مثکه قراره تولد من باشه. حالا حقیقتش هنوز درست نمی دونم از این به بعد ازم بپرسن چند سالته باید بگم 19 یا 18 ( من متولد 66 ام) . بر خلاف سالهای قبل که روز تولدم معمولا یا خوشحال بودم یا دپرس( بیشتر دومی) الان هیچ احساس خاصی ندارم. راستش اصلا فکر نکنم امروز با روزهای دیگه هیچ فرقی داشته باشه.
آهان راستی اولین نفری که تولدم رو آنلاین تبریک گفت و بسی ما را مشعوف نمود ایشون بودند.
زیاده براین عرضی نیست. زت زیاد.

* به برکت سق سیاهم دوساعت بعد از نوشتن این پست دپرس شدم باز! کف بزنین!
ضمنا نمی دونم چرا من پینگ نمی شم امروز؟!

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴

اندر احوالات دانشگاه!

1 - کی گفته دانشگاه باید بالای کوه باشه؟ تازه انقدرم سربالایی داشته باشه. اقلا یه دونه تاکسیی اتوبوسی چیزیم توش نداشته باشه ما رو حمل و نقل کنه. تازه اصلا واقعا به نظر شما چه لزومی داره انقد این لامصب درندشت باشه! بابا من یه ناهار می خوام بخورم ناهاره توی مسافت بین سلف و دانشکده که شکر خدا همشم سربالایی 90 درجه هست هضم میشه دوباره گشنم میشه!! تازه از همه بدتر این که موبایل هم مطلقا توش آنتن نده. اجبارا هم اخلاق اسلامی بهت داده باشن و تو هرچی پرپر بزنی که به جاش فلسفه اخلاق رو برداری بگن ترم اول حذف و اضافه نداره. توئم مجبور باشی سر کلاس اخلاق اسلامی هی حرص بخوری و لاغر شی و حرفای استاد عزیز رو گوش بدی که اعتقاد دارن زرتشتیها کافرن و خودشون هم حرص بخورن که این کره ای ها با این که مسلمون نیستن از ماها که مسلمونیم موتور پراید رو بهتر می سازن!!
2 - آقا حالا بعضی ها به شوخی می گن ولی من کاملا جدی دارم می گم که دخترای کلاسمون سبیل دارن!! مطلقا هم شوخی نمی کنم. حالا از این بگذریم که همشون هم از دم چادری هستن و به من و 3-4 نفر دیگه به چشم دختر خراب نگاه می کنن، خوب هرکی توی انتخاب پوشش آزاده. تازه ظاهر آدم ها هم معیار قضاوت نیست، ولی شما یه لحظه خودتون رو بذارین جای من، وقتی بغل دستی تون یه دختری باشه با وزن حدودا 90 کیلو ( این مفهومش یه صورت قد هندونه هست!) چادرش رو سه دور پیچیده دور خودش و بازم هی میره زیر پای شما، ابروهاش داره می ره توی چشمش و سبیلاشم داره می ره توی دهنش و عرق هم کرده ( ببخشید که توصیف زیادی چندش آوره!) ، شما حتی اگه بدونین مثلا خوش صحبت ترین و باهوش ترین و شوخ ترین دختر دانشگاه هست، رغبت می کنین برین باهاش حرف بزنین؟!
3 - اعتماد به نفس این آقایون هم که خوب احتیاجی به تعریف نداره. سر جلسه ی اول درس مقدمه ی علم حقوق پسره ( از توصیف قیافه ش می گذرم دیگه، نمی خوام یادم بیاد!) با اعتماد به نفس کامل خیلی جدی داره از استاد درباره ی شرایط بورسیه برای دکترا و فوق دکترا و آینده ی شغلیِ حقوق بین الملل سوال می کنه. ای بزنم توی سرت!
4 - تازهههههههههه! همه ی اینا یه طرف، توی اون همه گل و سبزه و درخت و آلاچیق که اصلا دود می طلبه، ماها نمی تونیم سیگار بکشیم! دختریم آخه!
5 - نظر به اینکه ایشون دست روی دل من گذاشتن، کسی بلد نیست این آرشیو رو چه جوری باید درستش کنم؟
6 - ...

پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴

اسمش فرزانه بود، فرزانه ط. ( میدونم گذرش هیچ وقت به این طرفا نمیفته. اما خوب فامیلیش یکم تکه و دنیا هم خوب خیلی کوچیکه! بالاخره شاید دوستی، آشنایی...) پنجم دبستان فکر کنم همکلاسی بودیم با هم. درست یادم نیست شایدم چهارم. چیز زیادی ازش یادم نمیاد. قیافش که دیگه خیلی محوه. یه خواهر کوچک تر داشت که مدسه ی ما میومد. مامانشون هم خونه دار بود و هر روز می رسوندشون مدرسه و میومد دنبالشون، و چون مامان من حتی روز اول مدرسه هم از این کارا برام نکرده و مسیرمم باهاشون یکی بود، با هم میومدیم و میرفتیم. مامانش یه روز در میون مدرسه بود تا اوضاع درسی بچه هاشو کنترل کنه و معلم هاشونو ببینه. ریز نمره های همه ی درساش رو داشت و مدام حواسش به سیر صعودی نزولی شون بود. روزایی که امتحان داشتیم، صبح موقع رسوندنمون کتاب دستش بود و از فرزانه درس می پرسید، در حالی که می دونستم شب قبلش اقلا 6-7 بار بچه ی بیچاره اون درس رو خونده و جواب پس داده. شاید گفتنش درست نباشه اما هم دختر و هم مادر شدیدا حسود بودن. نمی دونم شایدم دلشون می خواست همش بهتر از بقیه باشن. مامانه مخصوصا یه حساسیت عجیبی روی من داشت. تک تک نمره های منو می پرسید هر روز و من می دونستم که وای به حالم اگه یه نمره م از فرزانه بیشتر باشه. خودش اخماش می رفت تو هم و قهر می کرد و مامانش هم سرسنگین می شد. بعدا فرزانه جسته گریخته از دهنش در می رفت که مامانه پدرشو درآورده که چرا نمره ش از من کمتر شده. غیر از نمره و درس، مادره همش توی همه ی زمینه ها حواسش به من و دخترش بود که مبادا یه جا فرزانه از من عقب بیفته. توی هر زمینه ای که بگی.
خوب، همه ی اینا رو برای چی گفتم؟
روز ثبت نام دانشگاه، از توی سالن ثبت نام که به مامانم که بیرون نشسته بود زنگ زدم، گفت فرزانه و مادر و پدرش رو دیده. من که دیگه رسما داشتم می زدم توی سرم، که بین این همه آدمی که من دلم میخواد توی دانشگاه ببینمشون این تحفه ها چرا سبز میشن جلوم! به مامانم گفتم که اصلا و ابدا صدایی از من درنیاره و ثبت نامم که تموم شد زنگ زدم که بیاد در جلویی، که مبادا مجبور بشم با فرزانه و مادرش حرف بزنم.
توی راه مامانم برام گفت که مامان فرزانه اول اونو شناخته. اومده خودشو معرفی کرده و مامان به زور یادش اومده. فرزانه ریاضی خونده و با رتبه 6000 مدیریت مالی قبول شده و قراره یکی دوترم بخونه بره شرکت باباش سرکار. مامانش گفته که فرزانه شدیدا بهش وابسته و متکیه و تنها بارهایی که توی عمرش تنها و بدون اون جایی رفته، بعد از کنکور دو سه بار با مینی بوس!! ( لابد تاکسی میخوردتش!) رفته تا میدون نزدیک خونه شون. وقتی که من از فرزانه غیر از کفش های سفید بند دارش چیز زیادی یادم نمی اومد اونا _ چون نمیدونستن من چه رشته ای رفتم _ روزنامه های هر سه رشته رو دنبال اسم من گشتن ببینن چی قبول شده م و به دلیل تشابه اسمی زیاد به نتیجه نرسیدن. طبق عادت همیشگی مامانه اول رتبه و رشته ی منو پرسیده و وقتی فهمیده با یه حالت وارفتگی گفته البته رتبه خوب آوردن توی رشته ی انسانی که کار سختی نیست چون درساشون همش حفظیه!! صبح ثبت نامم _ همون موقعی که من توی خونه داشتم غر می زدم که اصلا لازم نیست مامانم منو اسکورت کنه _ اون داشته گریه می کرده که علاوه بر مامانش باباشم باید برای ثبت نام بیاد.

نمی دونم کجای این قضیه انقد به نظرم تاسف آوره که از دوشنبه دارم برای فرزانه تاسف می خورم. نمی دونمم چی باعث شد یه دختری که می تونست خیلی بهتر از اینا باشه، مستقل که نمی تونم بگم اما حداقل در حد دخترای معمولی استقلال داشته باشه، انقد حسود و چندش آور نباشه که من بعد از هشت سال هنوزم دلم نخواد ببینمش، این جوری از آب دربیاد. اما قطعا نقش مخرب مامانش رو نمی شه ندیده گرفت. اونم وقتی که اون در تمام این سالها حس می کرده داره در حق بچه ش لطف عظیمی می کنه.

یادمه اون موقع ها که بچه بودم همیشه توی یه سری مسائلی که مربوط به مامانم می شد احساس کمبود و عقده می کردم. یادمه توی هفت سالگی خودم پیاده از مدرسه میومدم خونه و تنهایی می ترسیدم و غذا بلد نبودم گرم کنم و از دفتر دیکته م یه ورق کاغذ می کندم با خط خرچنگ قورباغه ی هفت ساله ها روش می نوشتم مامان من رفتم خونه ی خاله جون! و د برو که رفتی. یادمه دو سه سال اول دبستان همش غصه می خوردم که چرا مامان من دنبالم نمیاد بعد مدرسه. یادمه تا نه ده سالگی چقدر همیشه خسته می شدم و بدم میومد از همیشه تنهایی تو خونه موندن تا ساعت پنج و غذا رو تنها گرم کردن و خوردن و ظرف ها رو شستن. آره من درست یادمه چقدر همیشه ی خدا توی همه ی مقاطع سنی جاهایی که مادرهایی مثل مادر فرزانه مسئولیت های بچه شونو 100% به عهده می گرفتن مبادا خانوم خسته بشه و خش بهش بیفته(!) من مجبور بوده م روی پای خودم بایستم و مستقل باشم. شاید اون موقع این چیزها رو نمی فهمیده م و فکر کرده م که مامانم در حقم کوتاهی می کنه اما الان واقعا ازش ممنونم که منو مجبور کرد مستقل بار بیام.

حالا این ها روی چرا نوشتم؟ چون می خوام وقتی خودم بچه دار شدم و محبت مادرانه از یادم برد که باید بچه م رو مستقل تربیت کنم، اگه گذرم به این طرف ها افتاد، این کلمه ها یادم بندازه.

پیوست: اینجا زیادی جدی شده و راحت نیستم هر چی دلم می خواد توش بنویسم و این موضوع داره شدیدا ناراحتم می کنه. کسی راهی بلده برای حل این مشکل؟

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

جالبه واقعا.
دختره اومده این کتاب فمینیسم جین فریدمن رو گرفته از من که ببره بخونه. می گم تو که با فمینیستها خوب نبودی که؟؟ تغییر موضع دادی شکر خدا؟
می گه نه هنوزم میونه ای ندارم با این لوس بازیا، ولی خوب بد نیست آدم بدونه دشمن چی می گه.
به قول خودش، الله اکبر!
* راستی من که همون موقع انتخاب رشته ها با اشک و آه و ناله اعلام کردم که قراره حقوق بخونم، دانشگاه شهید بهشتی. باز برای چی انقد سوال پیش اومد؟؟

یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴

می دانی دارم به این نتیجه می رسم که هیچ فایده ای ندارد فمینیسم را توی مغز آقایان بالغ کوبیدن. مرد سالاری چیزی است که دقیقا از گهواره به پسرهای ما یاد داده می شود (و مگر چیزی که از بچگی به آدم تلقین شده با یقه پاره کردن من و تو از ذهنشان در می رود؟؟) جدا از این موضوع که خودشان به شدت آمادگیش را دارند. خوب بله، وقتی چیزی این قدر به نفع آدم هست و آدم را جنس برتر و قوی تر و شیر و مثل شمشیر قلمداد می کند، چرا که آدم قبولش نداشته باشد؟؟!

حالا چی شد که من به این نتیجه رسیدم؟ چند هفته پیش ( که مسافرت بودیم به قصد عروس کردن خواهر بزرگه)، سر سفره ی صبحانه با دخترخاله ها و پسرخاله ی 8 ساله ام نشسته بودیم و مشغول به امر شریف لنباندن. ضمن این که یکی از کلیپ های چرند گروه بی نهایت مزخرف The Boys پخش می شد( نیلوفر جان واقعا شرمنده ام! ) دو تا شازده پسر بدترکیب بدصدا جلوی میکروفن و پشت سرشان هفت هشت ده تا دختر که به زور می شود گفت چیزی پوشیده بودند در حال مثلا گیتار زدن و بیشتر خودشان را پیچ و تاب و نمایش دادن.خوب بالاخره توجه مخاطب را باید یک جوری جلب کرد! پسرخاله ی هشت ساله ی من، که با دهن باز به تلویزیون خیره شده بود، یکهو بلند گفت: ای بابا. آخه کدوم ببخشید خری برمی داره گروه ارکستر رو زن بذاره؟؟!
فکر می کنم قیافه ی من بعد از این جمله واقعا دیدنی بود. با احتیاط پرسیدم : خوب مگه چه اشکالی داره؟ چرا زن ها نمی تونن توی گروه ارکستر باشن؟
- خوب زن ها که این کارها رو بلد نیستن. اینا کار مردهاست!
* آرمین جون، بگو ببینم اصلا تو به چی می گی کار مردها، به چی می گی کار زنها؟
- خوب معلومه دیگه. کار مردها بیرون خونه ست، مثلا کار کردن، رانندگی کردن، با مردم سروکله زدن، آشغال دم در گذاشتن (!)، بچه ها رو مدرسه بردن و دنبالشون رفتن ( خاله ی من همه ی بچه هایش را تا سال پنجم دبستان مدرسه می برد و می آورد)... کار زن ها هم توی خونه ست دیگه. آشپزی و خونه داری و لباسا رو شستن و خرید... آهان نه! خرید هم کار مردهاست چون بیرون خونه ست!

حرف های بعدش دیگر خیلی جالب نبود، من در حالی که با ملایمت و تریپ گفتگوی تمدنها سعی می کردم بر خلاف تربیت هشت ساله به آن بچه بقبولانم که اکثر کارها مردانه زنانه ندارد و هر دو می توانند انجامش بدهند و باید در انجام کارها به هم کمک کنند و ... در حالی اینها را می گفتم که خودم می دانستم فایده ای ندارد. بچه هم در کمال سرسختی و لجاجت نقش زن را در زندگی نفی می کرد که " زن ها که هیچ کاری توی خونه نمی کنن که خسته بشن. مردها هستن که بیرون خونه کار می کنن خسته می شن. پس وقتی مرد میاد خونه که دیگه نباید کمک کنه! "

درصد خیلی زیادی از بچه های ما در خانواده ای مثل خانواده ی خاله ی من بزرگ می شوند. مرد آقا و سرور خانه هست و کارهای بیرون خانه را به عهده دارد و زن هم به خانه می رسد و بچه داری و آشپزی و غیره. حتی اگر هم زن شاغل باشد باز شب خسته و مرده به خانه می آید و در حالی که آقا روزنامه می خواند و چای می خورد و فوتبال نگاه می کند، زن باید بپزد و بشورد و بسابد (بعد می پرسند چرا زن های ما از نظر رشد اجتماعی از آقایان عقب تر هستند!!) بچه از وقتی چشم باز می کند دوروبر خودش این الگوی قدیمی پسندیده را می بیند و با این وضع بزرگ می شود. در طول سال های کودکی این الگو مثل نقشی که روی سنگ حک شود روی ذهن بچه نقش می بندد و باور کنید، باور کنید که شاید در حداکثر 10 درصدشان مطالعه و بحث و رشد فکری بتواند سبب محو شدن کامل این الگوی تقسیم حقوق و وظایف در زندگی خانوادگی بشود.
یک مثال دیگر؟ یکی از دوستان - یک پسر همسن من - که همیشه باعث تعجب من می شد، که با وجود بزرگ شدن در خانواده ی کاملا غیر سنتی؛ چرا این همه عقاید سنتی محافظه کارانه دارد، چند روز پیش گفت بالاخره فهمیده عقایدش از کجا آب می خورند. پدر طفلکی که ظاهرا همسر سنتی می خواسته و برخلاف انتظارش زن کاملا متجدد و سنت شکن گیرش آمده، در سال های بین 6 تا 10 سالگی مدام الگوی زن خوب را مطابق با زن سنتی خانه دار و بچه دار ِ بشور و بساب و بپز و مطیع در ذهن پسرش تصویر می کرده است.

نمی دانم که می شود با نفوذ پدر کودک در تربیتش مقابله کرد یا نه، ولی مطمئنم که کم کم ما زن ها باید تصمیم بگیریم پسرهایمان را جور دیگری تربیت کنیم، و مهم تر از آن، اصول رفتار درست را فدای محبت مادرانه نکنیم. حتما دیده اید مادرهایی را که مدام به دیگران ایراد می گیرند که چرا اینقدر متحجر و قرون وسطایی و مردسالار هست و با زنش چنین و چنان می کند و مفت خور و زورگو و فلان و فلان است و خون زنش را توی شیشه کرده؛ و به پسر خودشان که می رسد هیچ شکی ندارند که اگر شازده شان بگوید بمیر، عروس بدبخت باید بمیرد. این یکی اول از همه باید اصلاح شود! به عنوان قدم بعدی هم لطفا یک روانشناس کودک بنشیند یک کتاب مشتی بنویسد که چگونه پسرانمان را مردسالار تربیت نکنیم . ممنون، چیز دیگر لازم بود خبر می دهم!

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

این روزها سرگرمی جدیدی پیدا کرده ام، دراز کشیده روی تخت، به سقف خیره می شوم و دعا می کنم این سردردهای غیرطبیعی ام در این فصل گرم روز به روز شدیدتر بشود و مقدمه ی یک تومور سرطانی بدخیم پیشرفته ی غیرقابل علاج باشد.

پیوست: خانواده، نفرین شومی است که آدم با آن به دنیا می آید، زندگی می کند و می میرد. خوشبختانه یا متاسفانه، هر قدر هم خودت را به در و دیوار بکوبی، راه فراری هم از دستش نیست.

دوشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۴

سر صفحه ی15 کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها ( رضا قاسمی) داشتم فکر می کردم که گمان نکنم خیلی از این سبک خوشم بیاید، که یک دفعه..

راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می کردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
یکی می گفت: منه در میان راز با هرکسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی
یکی می گفت:مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی
یکی می گفت: سنگ بر باره ی حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید برون
یکی می گفت: مکن خانه بر راه سیل ای غلام
یکی می گفت: مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
یکی می گفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همه اش نصیحت بود؛ همه اش نهی؛ هیچ کس هم نگفت چه کار باید کرد.یکی هم که از دستش دررفت گفت:" ای که دستت می رسد کاری بکن _ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار "و بالاخره نگفت چه کار. این طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم، از جمله مقاومت کردن را.


حالا چطور شده که این را فهمیده ام؟ این طور که بعد از دوازده سال علافی، یک سالی را هم که کمابیش درس خواندم نتیجه اش را دادم دست دیگران که با خیال راحت گند بزنند به زحمت های گذشته و ماه ها و سال های آینده ام.
راستی گفتم که خیلی دور، خیلی نزدیک صحنه هایش محشر بودند، اما محشرتر از همه جایی بود که دکتر عالم سرش را گرفته بود زیر شن هایی که از درز پنجره ماشین تو می ریختند و داشت کور می شد و سرفه می کرد و لامصب سرش را کنار هم نمی کشید و الکی سعی می کرد شکاف پنجره را با دست بپوشاند و ضمن این عملیات هیجان انگیز هی می گفت : ای وای!! ای وای! نه!
خب درست است که من آن موقع خندیدم ولی حالا که خودم دقیقا دارم کارش را تکرار می کنم، به نظرم این طور می رسد که بیشتر گریه دار بود تا خنده دار.
هیچ دقت کرده اید که نود درصد خوانندگان آقا، اگر صحنه های سکسی و بدن های لخت و نیمه لخت زنها از موزیک ویدئوهایشان و مضامین جنسی پوشیده در لفاف عاشقانه ( نظیر قربان صدقه ی سر و سینه و بر و بالای معشوق رفتن با ذکر جزئیات!) از کارهایشان حذف بشود؛ هیچ چیزی برای عرضه کردن ندارند؟! و چقدر تهوع آور است که مزخرفاتشان را به زور رقص و نمایش و هوا کردن چند دختر نیمه لخت، جذاب(!) می کنند و به خورد مردم می دهند.
در این زمینه واقعا باید خواننده های خانم را تحسین کرد، که حداقل چیزی که هوا می کنند و نمایش می دهند مال خودشان هست و از تن و بدن دیگران نان نمی خورند!!

* امضا کنید.

شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

در کمال سرافکندگی و شرمساری و بدبخت بیچارگی باید اعلام کنم که به دلایل گوناگون از جمله فشار روحی وحشتناک و در نتیجه خستگی از مقاومت، ضعف نفس و اراده، پریود بی موقع ( که لامصب همه دیوارهای دفاعی رو میاره پایین!) و مهم تر از همه چربیدن زور پدر محترم بر این جانب، پا روی جمیع علایق و حرفهای سابقم گذاشتم و به زودی بنده رو در رشته ی حقوق شهید بهشتی مشغول به تحصیل خواهید دید. احتمالا یک یا دو ترم بعدشم تغییر رشته بدم. خل که شاخ و دم نداره.

ضمنا امیرجان، لطف کن و برای این پست من کامنت نذار. خانواده این جا تردد می کنه!

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۴

آدرس این جا قرار است عوض بشود. ( وسط این هیری ویری بیکار بودم من هم!) به کسانی که می شناختم و هم چنین کامنت گذاران اخیر، خودم ایمیل می زنم ( هر کسی هم می خواهد آدرس جدید را بگیرد این زیر یک کامنت با ایمیلش را بگذارد) بقیه یک ایمیل یا یک آفلاین به آی دی eliize1986 بزنند آدرس جدید را بگیرند، تا دو سه روز دیگر وبلاگ را منتقل کنم به آن یکی. چون به محض انتقال این صفحه دیگر وجود نخواهد داشت. البته خر همان خر هست فقط پالانش عوض شده تا خانواده گول بخورند نشناسندش!

با توجه به این که این سایت شدیدا به قول ایشان تشت اطلاعات(!) هست و این صفحه ی contact ش هست که خودتان می بینید چقدر جامع و کامل است اطلاعاتش، و باز با توجه به اینکه لطف کرده دانشکده علوم اجتماعی را اصلا توی لیست دانشکده هایش نیاورده، و وضع این یکی سایت هم هیچ بهتر نیست و امروز هم من و دوستان مثل سه کله پوک برای تحقیق به دانشگاهی مراجعه کردیم که تعطیل بود، لطفا اگر کسی اطلاعات دقیق و موثق درباره مقایسه دو رشته ی جامعه شناسی و علوم ارتباطات در این دو دانشگاه دارد ما را تا فردا شب ( تا شنبه ظهر هم جا دارد ) دریابد. باشد که پروردگار ایشان را دریابد در بهشت!
پ.ن: کمک:((!!

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۴

دوستان عزیزی که دوروبرتان بچه کنکوری تازه کارنامه گرفته دارید، گوش فرادهید!
تمنا می کنم، استدعا می کنم، التماس می کنم نظرات گران بهایتان را در مورد انتخاب رشته برای خودتان نگه دارید و برای ما بیچاره ها این قدر تز ندهید. بله ما خودمان می دانیم شما هر کدام یک پا کارشناس متخصص آموزشی هستید و حیطه ی قدرت و تخصصتان هم انتخاب رشته ی دانشگاه هست ولی چه کنیم که بی لیاقتیم و شعور درک سخنان والای شما را نداریم و در نتیجه خیلی از توصیه هایتان خوشمان نمی آید و ترجیح می دهیم نشنویم و به جای افراد متخصص و باشعوری مثل شما، از احمق های سازمان سنجش و مراکز مشاوره و دانشگاه ها کمک بگیریم. بله من می دانم شما خیلی دلتان می سوزد وقتی می بینید ما گوسفندهای سرگردان از دامن چوپان به گرگ پناه می بریم ولی خوب خلایق هر چه لایق! اصلا شما چرا خودتان را برای ما جماعت نفهم که هنوز نمی دانیم تنها رشته ی بدرد بخور در علوم انسانی حقوق هست و بقیه ای که دارند گلوی خودشان را پاره می کنند که بابا Rating رشته ها عوض شده زر مفت می زنند، خسته می کنید؟؟! بگذارید ما احمق های نادان رشته های یه قرون دوزاری مثل جامعه شناسی و روانشناسی برویم بلکه راه برای افراد شایسته و لایقی که به حرف های شما گوش می دهند باز بشود. اوکی؟

چقدر دلم می خواهد تمام این سروصداها و تبریک ها و نظردادن ها و استرس ها و شلوغی ها تمام بشود، به یک جای امن زیر یک سقف مطمئن پناه ببرم _ که خیلی وقت است خانه ام برای من یک جای امن نیست _ و بخوابم، بخوابم، بخوابم...
نمی دانم البته، شاید عر و زری هم راه بیندازم!

پپر خانوم خیلی از الطاف جناب عالی هم ممنونم :* کلی احساس ذوق مرگی و تحویل گرفته شدگی کردیم!
ضمنا ملت چندتایی ایمیل زده اند که یک سال ما رو نمودی حالا کنکور را چیکار کردی! عرض کنم که46. خیلی هم ممنون که جویا شدید!

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

یک پنجره...

...
گفته یه چیزی تو وبلاگتون بنویسین در مورد بچه های محک، ولی خوب ، چی بنویسم؟؟ خودشم نتونسته بنویسه حتی...

چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴

Someone holds me safe and warm..
خدا را شکر که بالاخره بعد این همه سال کم کم دارم شیرفهم می شوم که این سام وان مربوطه جز خودم کسی نمی تواند باشد.
فکر نکنم کسی بفهمد این برای من چه موفقیت عظیمی است. اگر زن به دنیا آمده باشی و از بچگی با فرهنگی بزرگ شوی که زنانش منتظر شاهزاده ی سوار اسب سفیدند، و اگر خودت حماقت کرده باشی و هیجده سال تمام به این تفکر دامن زده باشی و هر لحظه از زندگیت را دنبال کسی گشته باشی که به او تکیه کنی و کمکت کند بفهمی و مواظبت باشد و همان holds you safe and warm؛ و تازه بعد این همه سال کم کم بفهمی که همه ی اینها که توی دیگران دنبالش می گشتی را می توانی _ و باید _ توی خودت پیدا کنی...
* گفته باشم، معنی این پست اصلا این نیست که من دیگر دلم دست های بزرگ و قوی و گرم آن آقا را نمی خواهد...

یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۴

این خانم باز دوباره دارد شدیدا روی اعصاب من راه می رود. سرکار علیه با اقلا هشتاد کیلو گوشت پا روی پا انداخته و 36 روز بی غذایی را تمارض نامگذاری می فرمایند. لطفا* یکی زودتربه ایشان بگوید که من اعصاب درست و حسابی ندارم و ممکن است یک وقت بی خیال تمدن و دموکراسی و مدنیت و این قبیل مسائل بشوم و مفهوم تمارض را به طور قابل لمس نشان ایشان بدهم.
مردم شریف و غیور وشهید پرور و غیره ی تبریز، هیچ توضیحی بابت این افتضاحی که به بار آورده اید دارید؟؟!

ضمنا تجمع قبلی برای گنجی کجا و توسط چه کسی سازماندهی شد؟؟ لطفا شخص یا ارگان مربوطه کارش را تکرار کند که وگرنه دو سه روز بعد جای تجمع برای آزادیش باید برویم مجلس ختمش.

* دوستان عزیز وبلاگ نویس، نوشتن کلمات تنوین دار نظیر لطفا و ... به صورت لطفن و مثلن و غیره، غلط است و غیر از کم سوادینویسنده مفهوم دیگری را نمی رساند. درست همان طور که اگر مثلا شاملو ضمایر متصل مثل َم و َش و غیره را جدا نوشته است، تقلید از این مساله مطلقا برای ما مجاز نیست و غلط نویسی محسوب می شود و هیچ هم روشنفکری نویسنده را نشان نمی دهد. اینها را اگر نمی گفتم احتمالا می ترکیدم!

چهارشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۴

ناپلئون می‌گويد: براي تربيت پسرهاي خوب ناچاريم که مادرهاي خوب تربيت کنيم، پيغمبر ما هم می فرمايد « الجنه تحت الاقدام الامهات» یعنی بهشت زیر قدم مادرهاست.
...من مدتها بود می گفتم ببینی با این همه اصرار انبیا و حکما و مردمان بزرگ دنیا به تربیت زنان چه علت دارد که زنهای ما چندین دفعه جمع شده عریضه ها به مجلس شوری و هیئت وزرا عرض کرده و با کمال عجز و الحاح اجازه ی تشکیل مدرسه به طرز جدید و ترتیب انجمن نسوان خواستند و هردفعه وکلا و وزرای ما گذشته از اینکه همراهی نکردند ضدیت هم نمودند!
درین باب خیلی فکرها کردم خیلی بدره گودالها رفتم و درآمدم،عاقبت فهمیدم همه ی اینها برای اینست که زنهای ایران یعنی مادرهای ما اعتقاد کاملی به دیزی از کاردرآمده دارند... من ابدا از همشهریهای خود از اظهار این عقیده ی زنهای خودمان خجالت نکشیده صاف و پوست کنده گفتم و میل دارم آنها هم پیش من رودرواسی را کنار گذاشته مرد و مردانه بیایند میدان و اقرار کنند که مادرهای ما ده تا دیزی نو و بی عیب را به یک دیزی از کار درآمده عوض نخواهند کرد.
ما همانطور که سابقا گفتیم عقیده و اخلاق و عادات مادرها در تمام عمر مبنای تمام اخلاق و عقاید و عادات پسرهاست و از جمله همین اعتقاد مادرهای ما به دیزی از کاردرآمده سبب شده که ما هم بلا استثنا در بزرگی اعتقاد کاملی به آدمهای با استخوان داریم.
وکلاو وزرای ما خوب می دانند که اگر خانمهای ایرانی دور هم جمع شوند، مدرسه باز کنند، انجمن داشته باشند تعلیم و تربیت بشوند کم کم خواهند فهمید که دیزیهای پاک و پاکیزه بهتر از دیزی هایی است که دو انگشت دوده در پشت و یکوجب چربی سی و پنجساله در در و دیوارش باشد. و بی شبهه وقتی که این عقیده از مادرها سلب شد، پسرها هم بعدها به آدم بااستخوان عقیده پیدا نکرده و مثل جناب ....تقی زاده پاشان را توی یک کفش می کنند و می گویند: تا کی باید وزرا، رجال و اولیای امور ما از میان یک عده معین محدود انتخاب شده و اگر هزار دفعه کابینه تغییر کند باز یا شکم مشیر السلطنه، یا آواز حزین نظام السلطنه و یا جبه ی آصف الدوله زینت افزای هیئت باشد.
حالا من صریح می گویم و وجدان تمام وکلا و وزرا اولیای امور را شاهد می گیرم که اصل خرابی مملکت و بدبختی اهل ایران همان اعتقاد کاملی است که زنهای ما به دیزی از کاردرآمده دارند و بلاشک هر روز که این عقیده از میان ما مرتفع شد همان روز هم ایران به صفای بهشت برین خواهد شد و اگر خانمها و آقایان مملکت ما واقعا طالب اصلاحند باید بهر زودی که ممکن است اول آقایان هرقدر درین مملکت ریش، جبه، قطر شکم، اروسی های دستک دار و هرچه که ازین قبیل نشانه و علامت استخوان باشد همه را یکروز روشن با یک غیرت و فداکاری فوق الطاقه بار یک الاغ نموده از دروازه های شهر بیرون بیندازند و بعد هم خانمها هرچه دیزی از کاردرآمده در مطبخ ها دارند همه را برداشته بیارند و پشت سر این مسافر محترم بشکنند.
اگر اینکار را بکنند من قول صریح می دهم که در مدت کمی تمام خرابیها اصلاح بشود و اگر خدای نکرده به این حف من اعتنا نکرده و مثل همه ی حرفهای من پشت گوش بیندازند دیگر عقل من بجایی نمی رسد.
بروند ختم عمن یجیب بگیرند بلکه خدا خودش اصلاح کند این اولش - اینهم آخرش. والسلام.
چرند و پرند - مرحوم دهخدا - انتشارات عطار

آدم چقدر دلش می سوزد وقتی نوشته ها و اخبار 100 سال قبل ! بله دقیقا یک قرن! هنوز هم در مورد اوضاع مملکتش صدق کند...