می دونی چند وقت پیشا توی
دشمن عزیز یه چیزی خوندم درباره این که یه آقاهه و یه خانومه با هم عروسی کرده بودن، بعد اون وقت انقد با هم تفاهم داشتن که اگه خانومه مرد بود، آقاهه بهش می گفت : از دیدنت خوشحال شدم، چطوری؟ بعد سرشو مینداخت پایین می رفت، بعد اگه آقاهه هم زن بود خانومه اصلا نگاهش نمی کرد. آخرشم یه جمله ی قشنگی داشت که
جالب نیست که جنسیت چطور آدم ها رو کور می کنه؟پرسیدم: اگه من پسر بودم ازم خوشت میومد؟
گفت: هوم، دوست خوبی می شدی. اما یه خوبی اضافه هم داشتی اگه پسر بودی. فمینیست نبودی دیگه اقلا!
خب، ببین، اگه ناراحت می شی بشو. ولی هیچ لزومی نداره من الان پوزخندی رو که بعد از این حرفت زدم فاکتور بگیرم.
امروز بعد اینکه اون پسر آنتیکه که به شرق خوندن ماها اعتراض می ده، از استاد درمورد دوره مادرسالاری سوال کرد و استاد پیچوندش و جواب نداد، صداش زدم و یکی دو تا کتاب بهش معرفی کردم و یه کم با هم بحث کردیم. هاها. شرط می بندم چشمای هیزوکی جونم داشت از کاسه درمیومد. احتمالا اسید بپاشه توی صورتم که با اون عتیقه حرف زدم اما به خودش محل سگ نمی ذارم! خوب چیکار کنم. خیلی خوشگل بود موهاشم اون شکلی کرده آدم دلش می خواد درست توی صورتش بالا بیاره. تازه شم شما اصلا توی عمرتون آدمی دیدین که پهنای پایین تنه و بالا تنه ش یکی باشه و در نتیجه بشه شکل ژامبون!
ببین اگه الان یکی کامنت بذاره که من منظورم این بوده که خیلی جیگرم و ملت همه دنبال منن و من محل سگ بهشون نمی ذارم، باید بگم که بله، دقیقا منظورم همین بوده! خودت رو خسته نکن لطفا!
راستی آقای S.E ( که مخفف اسمتون منو یاد سونی اریکسون می اندازه که الهی ذلیل شه که هی گوشی خوشگل بیرون می ده _ من الان فقط به این امید زنده م که ماه رمضون تموم شه با مانا یه قرار بذارم بریم دوتایی سوگواری کنیم که پول نداریم این
w900 رو بخریم!) من شدیدا داره بعضی نواحی م می سوزه که شما به این راحتی، به اییییییییییییییین راحتی من و هرچی که به من مربوط می شد رو دیلیت کردین از حافظه تون، البته یه حسی بهم می گه این احتمالا جواب گه بازیهای این 3 سال خودمه و یه چیز دیگه هم هی یادم می ندازه که بابا خودم این جوری خواستم ولی خوب چه کنیم که جلوی سوزش بعضی نواحی رو نمی شه گرفت. نه جواب می خوام بشنوم و نه توضیح و نه هیچی فقط خواستم بگم که بله! ما می فهمیم!
نمی دونم حالا شنیدین می گن
کم بود جن و پری، یکی هم از دیوار پرید یا نه، ولی اگه نشنیدین، بدونین که مفهومش اینه که مثلا شما با پدرجان دعوا کردین و رفتین بعدش کلاس زبان، بعد توی راه برگشت مادرجان بعد از یه سری سوالات مشکوک جعبه سیگار شما رو از توی کیفش درمیاره و می گه اینو بابات توی کیف تو پیدا کرده!!
اصولا بعد از این جریان انتخاب رشته زورکی و گیرهای بعدش یه جورایی با باباهه سر لج و کینه کشی افتادم. انقد ضمیر ناخودآگاهم مشغول این قضیه س که هر شب تقریبا خواب می بینم داریم به شدت با هم دعوا و کتک کاری می کنیم!
ببین می دونی من تازه فهمیدم بعد از سه سال وبلاگ نوشتن هنوز یه سبک خاص نوشتن برای خودم ندارم! خوشگل نیست؟
اصلا به من چه. وقتی زندگی آدم انقد یخ و بی هیجان و بی اتفاقه مجبور می شی خودت توش اتفاق سازی کنی دیگه. حتی اگه این اتفاق سازی به قیمت اذیت شدن دیگران تموم بشه. درک. کی به فکر منه که من به فکر کسی باشم.
ببین تازه یه چیز دیگه رو هم می دونی؟ من بداخلاق شدم شدیدا. دقیقا مثل همون مشتی که توی دماغ اون آقاهه زدم ممکنه توی صورت هرکسی بیاد که از این به بعد درباره هرچیزی که دلم نخواد توضیحش بدم ازم توضیح بخواد.
مردشور این سوتی امروز عصر منو ببرن دیگه. حالا اقلا چندوقتی باید حواسم به خودم باشه تا خیال مامان اینا راحت بشه. بعد اون وقت این یعنی این که دیگه نمی شه هرشب ژاکت گوسفندیه مو بپوشم برم دم پنجره هدفونم بذارم گوشم ستار گوش کنم و کوچه رو نگاه کنم و سیگار بکشم و انقد سرحال بیام که بشینم سر کارایی که در حالت عادی حالم رو به هم می زنن.
تازه به بداخلاق شدن شدید من جوات شدنمم اضافه کن که چرت و پرت می نویسم و آبگوشت و کباب کوبیده رو به پیتزا ترجیح می دم و ماکسیما دوست دارم و شکم تیریپ حاجی بازاری ( گرد و قلمبه!) به نظرم گوگوریه. ببین یه جورایی دارم بر می گردم به اون دوران آپدیت خرکی کردنم که هرچی توی لحظه به ذهنم می رسید پست می کردم(بعد ملت باز بیان بگن من خودم با وبلاگم خیلی فرق دارم و وبلاگم بهتره!! هر خری که یه اپسیلن آی کیو داشته باشه ما دو تا رو با هم مقایسه کنه به بهتر بودن خودم پی می بره!) خوب درسته که الان دلم می خواد اون آرشیوها رو سر به نیست کنم ولی اقلا اون موقع تخلیه روانی می شدم! خلاصه که همینه که هست. حال نمی کنی به درک. خودم حال می کنم.
ببین کلا الان اینا رو جدی نگیرین. گمونم مستم. تازه in Love Forever هم گذاشتم بعد این همه سال.
بابای.