یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶
تحقیقات در مورد علت مرگ مرد هیجانزده!
چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶
والدین پسر شجاع!!
من تصور نمیکردم فهم این موضوع خیلی سخت باشه، که وقتی سردبیر یا مدیر مسئول یا هر مقام مسئولی در یک روزنامهی رسمی باشی (و نه یک وبلاگ!) نتونی عملا حرفی علیه سیاستهای اخلاقی حاکم بر رژیم بزنی. واقعا چه انتظاری دارید؟! که مثلا مدیرمسئول شرق بیاد بگه بله ما میدونستیم این خانم فلان سابقه رو داره ولی زندگی خصوصی افراد به خودشون مربوطه و دموکراسی و حریم خصوصی و اینا؟! یا این که بگه نخیر ما نمیدونستیم به ما هم هیچ ربطی نداره که بدونیم؟! که بعدش بتونن عملا به جرم ترویج آگاهانهی فساد اخلاقی پدرشو دربیارن؟ یعنی واقعا که این انتظار رو نداشتید دوستان؟؟! این چیزا رو من و شما قبول داریم نه جناب قاضی مرتضوی و اعوان و انصارش! جدا چطوریه که چشمهاتون ابراز بیعلاقگی فلان وبلاگنویسهای درپیت(!) رو به ساقی قهرمان میبینه و پیف پیف میکنین ، ولی کیهان به اون گندگی رو اون بغل که پشت سر هم پرونده میسازه و حرف در میآره و حرفاشم طابقالنعل بالنعل اتهام میشن میخورن توی سر ملت و میکشنشون دادگاه رو نمیبینه؟؟!
بنده کاملا قبول دارم که شخصیت و اشعار و سبک کار و زندگی ساقی قهرمان اینجا اصلا موضوع بحث نیست و هرجوری میخواد باشه به ما و این قضیه مربوط نیست و اساسا توقیف شرق مسئولیتی به گردن ایشون نمیاره، اما مردم که احیانا میتونن نظر شخصی بدن؟! خود من از یه داستانش خوشم اومد و مثلا خانوم ایکس خوشش نیومده، همونقدر که من و صدنفر دیگه که این چند روزه قربون صدقهاش رفتن حق ابراز عقیده دارن، خانوم ایکس هم احتمالا حق داره دیگه؟! حالا این وسط چه ربطی داره که یقهی مردمو میگیرین که تو داری اونو محکوم میکنی؟
هیچ کاری آسونتر از بغل گود نشستن و داد شجاعت دادن و از ترسویی دیگران ابراز انزجار کردن نیست، مخصوصا وقتی وبلاگنویس باشی و مسئولیت رسمی مثل سردبیر روزنامه نداشتهباشی در برابر حرفات. البته من جدا به اینهمه شهامت و شجاعت و جسارت جوونهای این مرزوبوم افتخار میکنم، فقط کاش جناب پروردگار یه جفت چشم واقعبین و بدون تعصب هم عطا کردهبود.
* این یک نوشتهي کاملا عصبانی و شدید اللحن و نظر شخصی بنده هست توی وبلاگ شخصیم. کامنتمم میبندم چون حوصله بحث با کسی رو ندارم. اصلا فایدهش چیه؟!
سهشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶
دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۶
یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶
چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶
دانشجویان آزاد شده هم شکنجه شده اند: وادارمان کرده اند سکوت کنیم
مادر احمد قصابان: ” پسرم با مشکلات روحی و جسمی متعددی روبه رو شده در حالیکه پیش از این هیچ مشکلی نداشت.”
دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶
چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶
چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶
گور پدر انسانيت!
رويکرد حقوق امروز اصلاحمحور است. به اين مفهوم که سرکوب و تنبيه و مجازات کورکورانه و شديد را براي مجرمي که رفتار ضداجتماعي دارد مناسب نميداند. سعي ميکند بفهمد که کدامين ناهنجاري جامعه٬ اين ناهنجاري را در رفتار مجرم شکل داده و سپس ضمن اصلاح مجرم فعلي٬ از به وجود آمدن مجرمين بعدي پيشگيري کند. مجازات البته حذف نميشود٬ اما کمرنگ و ملايم ميشود٬ به گونهاي که مجرم را تحقير نکند و مورد خشونت قرار ندهد ( تا مجرم تحقير و خشونت بيشتر را نياموزد و بر مردم روا ندارد)
ممکن است گفتهشود مجازات سنگين٬ جنبهي بازدارندگي دارد و با ارعاب٬ از ارتکاب جرم توسط مجرمين سابقهدار و افراد عادي جلوگيري ميکند. اگر فرد بداند که در صورت ارتکاب جرم مجازات سنگيني متحمل خواهد شد جرم را مرتکب نميشود. غلط است. اگر اين حرف درست ميبود طبق قوانين کشور اسلاميمان بايد هيچکس زنا نميکرد از ترس سنگسار٬ و قتل از ترس قصاص٬ و لواط و تجاوز از ترس سوختن به آتش و پرتاب از بلندي. ميبينيم که اين مجازاتها اجرا ميشوند. پس چرا هيچکس مرعوب نميشود؟ چرا هر روز شاهد تجاوز و قتل و خيانت همسران هستيم؟
آنچه مجرم آزاد شده٬ مجرم دستگير نشده و فرد عادي را از ارتکاب جرم باز ميدارد٬ ترس از قدرت پيگيري دستگاه قضايي کشور و اطمينان به مجازات شدن جرمش است٬ ولو آن مجازات سبک باشد. امروز آقا يا خانم X هنگام مثلا سرقت٬ احتمالا ميداند که اگر بگيرندش٬ اگر جرمش ثابت شود٬ اگر با ترافيك دستگاه قضايي نوبت دادگاهش زود برسد٬ اگر مالباخته از صرف پول و وقت و اعصابش خسته نشود يا از شرارتهاي احتمالي دزد و همدستانش نترسد و قضيه را پيگيري کند٬ و هزار اگر ديگر٬ دستش را قطع خواهند کرد. اما اووووووه.... اگر!! اين هزار و يك اگر است که به X جرئت دزدي٬ يا تجاوز٬ يا هر جرم ديگري را ميدهد. مطمئن باشيد وقتي X هنگام ارتکاب جرم با خود فکر کند که اگر ي در کار نيست و حتما دستگير خواهد شد و مثلا به ۳ ماه زندان محکوم٬ احتمالا در تصميمش تجديد نظري خواهد کرد. مجازات سبك اما قطعي موثرتر از مجازات سنگين و غيرقطعي است.
خلاصهاش کنم: خانمها و آقايان عزيز٬ گور پدر انسانيت! اين روش خشونتبار٬ جواب نميدهد.
شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶
Let it be...
لبريزم از نفرت و خشم. در فاصله چند کيلومتريمان، بغل خانه های کاخ مانند شمال تهران، ۲۰۰ نفر يكشبه بيخانمان شدهاند و هيچ به هيچ. ولش کن. بگذار نگران فلسطين باشيم.
جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶
گرايشات فمينيستي و شاخبازيهاي دوران کودکي و نوجواني و معترض بودن هميشگي من به مردسالاري يك طرف٬ اما صادقانه اگر بخواهم بگويم٬ من با گلناز فمينيست شدم. وبلاگش را تقريبا از ششماه دوم وبلاگنويسياش ميخواندم و هميشه جسارت٬ صراحت و انتخابگر بودنش بينهايت برايم جذاب بود و بهشدت تحسينش ميکردم. اما تاثير واقعي را وقتي گرفتم که تقريبا تمام آرشيوش را در يکي دو ساعت خواندم. با وجود اينکه قبل از آن هم مسائل زنان دغدغهام بودند و دنبالشان ميکردم٬ نوشتههاي گلناز براي اولين بار مفهوم زن بودنم را عريان و چنان که هست٬ به من نشان دادند. انگار براي اولين بار با تمام وجود درك ميکردم که من يك زنم٬ و اين زنانگي فراي جنسيت٬ چيزي است که هويت٬ شيوهیزندگي٬ محدوديتها و تواناييهايم را شکل دادهاست. همينطور اولين بار بود که به مشکلات زنان مثل خشونت٬ فقر٬ فحشا٬ تبعيض و ... تا اين درجه حساس ميشدم. گلناز با نوشتهها و فعاليتهايش راه جديدي را نشانم داد که بتوانم علايق و تواناييهايم را بهطور منظم و مفيد در آن بهکار بگيرم. ايميلي برايش زدم و تشکر کردم و گفتم که «شجاعت تو، قدرت تو برای مبارزه و عشقت به اثبات آنچه باید اثبات شود و ساختن و ویران کردن آنچه باید ساخته شود و ویران شود، سر شوقم آورد و راه جدیدی را نشانم داد. راهی که من فقط اولش را دیده بودم و می بینم و تو داری در آن پیش می روی، همراه خیلی زنها و دخترهایی که شجاعت انتخاب داشته اند و نخواسته اند با چشم بسته به راه کلیشه ای مزخرفی که جامعه به آن هدایتشان می کند بروند.»
ازش کمك و لينك خواستم تا بتوانم اندك فعاليتي در زمينهی مسائل زنان انجام بدهم. به خاطر کمبود دانش تئوري٬ از ترجمه شروع کردم. اينطور بود که کمکم مطالعاتي را شروع کردم٬ مطالبي نوشتم (يا ننوشتم و صرفا با خودم در موردشان فکر کردم و به توافق رسيدم) کمکم اين دغدغهها جديتر و جديتر شدند تا تبديل شدند به يکي از مسائل اصلي زندگيام. تا اين که رسما صفت فمينيست را به عنوان بخشی از هویتم براي خودم انتخاب کردم (البته هنوز هم معتقدم که الان فقط دارم تلاش ميکنم تا يك فمينيست باشم و هنوز به آن مفهوم ایده آلي که خودم از لغت فمينيست درك ميکنم نرسيدهام) تا اينکه نگرش اطرافيانم به زن و مسائل زنان تبديل شد به يکي از معيارهاي اصليام در انتخاب روابط. که در کنار انسان بودن و دغدغههاي انساني٬ بخش بزرگي از وجودم را اختصاص دادم به زنانگيام.
بعد هم مجددا با دعوت و کمك گلناز پايم به زنستان باز شد و باز ديدم زناني را که با عشق و علاقه٬ بدون کوچكترين منفعتي٬ فقط به خاطر اعتقادات و علايقشان و نيازهاي موجود٬ انرژي فراواني صرف ميکردند تا بتوانند از اين دريچه مسائل زنان را مطرح و پيرامون آن اطلاعرساني کنند. زنستان ابر پروژه نيست٬ کيفيت مطالبش ممکن است در حد ممتاز نباشد٬ گاه گاه دير هم آپديت ميشود٬ حتي گاهي به اين نتيجه هم رسيدهام که با توجه به جنس مخاطبش شايد آنقدري که بايد٬ مفيد نباشد٬ اما الان بينهايت برايم عزيز است چون محصول کار و عشق و تلاش گلناز عزيز من و همهی ديگر زناني است که زن بودن و انسان بودنشان را فرياد ميزنند.
گلناز تقریبا چندساعت پیش برای ادامه تحصیل از ایران رفت. به اين بهانه خواستم چيزي بنويسم در گفتن همهي آن تاثيري که گلناز بر من گذاشت و راهي که نشانم داد و الان يکي از مهمترين مسيرهاي زندگيم است٬ و همهی کمكهايش به من در شروع اين راه. گلناز را بينهايت دوست دارم و برايش احترام قائلم٬ و آنقدر خوب و نازنين است که فقط ميتوانم برايش آرزو کنم هميشه همین گلناز بماند.
* توپهاي شما و شما هم بهزودي شوت خواهند شد!
دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶
جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶
دخترکوچولو موهاش طلايي طلايي بود و ميخواستي درسته بخوريش اينقدر که ناز بود
چپکي نشستهبود روي صندلي٬ مامانش صندلي جلويي بود
دخترکوچولو هي آروم ميزد روي شونهی مامانش که برگرده نگاش کنه ولي مامانه محل نميداد
آخر مامانه برگشت با اخم و بداخلاقي عين سگ گفت چيه٬ چي ميگي؟
دخترکوچولو لب ورچيد و بغض کرد و با سر اشاره کرد که هيچي
آروم برگشت و نشست و سرشو انداخت پايين
اينجوري:
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
اراجیف یک آخر هفته ی تنهای خالی شلوغ عذاب وجدان مندانه
حالا خلاصه در راستاي اينکه من پريروز گفتم دارم آرشيو نازلي رو ميخونم خيلي طبيعيه که الان درحال خوندن آرشيو يلداههشون باشم! بعد اين بشر يه جاهايي خيلي خداست! يعني به قول خودش انگشتام قيژمال ميره واسه لُپاش!
عشقم ، عشق ِ جوادی ! ما گنده لات ها اهل عشوه و قمیش و دلبری نیستیم ، اگه بودیم داش که تا حالا من بودم و آق ح.ک و چارتاقد و نیم قد ! به جای اینکه از صب تا شب زیر آفتاب جون بکنم و سگ دو بزنم واسه دوزار ده شاهی نون ِ حلال ، پول باباهه رو میدادم پای ماتیک سرخاب و دو تا پشت چشم نازک میکردم ، اونوق میدیدی آق ح.ک چه طوری خمار ِ آبجی ات شده !
به هر حال تو زندگی باید یه چیزایی باشه که آدم بهش گیر بده ، کی بهتر از یه پسر خوشگل! ..از من بپرسید میگم زندگی بی پسر خیلی سوزناکه!سخته ، خیلی سخت!
يعني اين جملهي آخر يه چيزيه تو مايههاي فارست گامپ (حالا ربطش چيه٬ منم نميدونم!) قشنگ عمق دلسوختگي نويسنده رو ميشه درك کرد!
گفتم فارست گامپ٬ آقا يکي اينو واسه من بياره خوب٬ من همش هفت هشت سالم بود يه شب بيخوابي زدهبود به سرم و ضمنا تلويزيون هم زده بود به سرش و فارست گامپ نشون ميداد٬ در نتيجه من چيز زيادي ازش يادم نمياد غير يکي دو تا صحنه٬ ولي يادمه همون موقع ازش خوشم اومدهبود. اصولا اين پدر و مادر ذليلشدهی من اگه روي فعاليتهاي فرهنگي من نظارت ميکردن٬ احتمالا من عين يه آدم نرمال متمدن فيلمها و کتابهاي خوب رو نه در هفت الي پونزده سالگي بلکه يه وقتي ميديدم و ميخوندم که بتونم بفهممشون! و الان مجبور به دوبارهکاري نباشم!
تازشم هيچم خوب نيست شعبهي اختصاصي بسکين رابينز آدم آخر هفته بره مسافرت و آدم تهناي طلفکي باشه ... هرچند به موقع بود کاملا. ديگه زيادي رفتهبوديم تو دهن هم! استقلال روحي و حفظ فرديت و اينا.
خيلي خوب ميشه اگه اين احساس مسئوليتي رو که من واسه کارهاي داوطلبانهي غيرضروري دارم٬ واسه وظايف اجباريم هم داشتهباشم! الان شد سه هفته که هي ميگم اين هفته يه ذره درس ميخونم٬ باز هيچي به هيچي.
عذاب وجدان دارم هي! به استادم هفتهی معلم زنگ نزدم٬ تبريك هم نگفتم٬ پيشش هم نرفتم! نصف دوستامو مدت طولانيايه نديدم (در کمال بيجنبگي اعتراف ميکنم که علتش اشباع شدن ذهن و وقتم از آقاي رابينز بود!) درس نخوندم و نميخونم٬ کلي فيلم خوب دارم که نميبينمشون (کتابهامو دارم ميخونم ولي!) هرچي هم تلاش ميکنم سطح مطالعه جديمو افزايش بدم بازم بخش غالب کتابخونهام رو رمان و نمايشنامه و داستانکوتاه تشکيل ميده!!
ميگم بسه ديگه غرغر٬ هان؟ یکی به داد من برسه ضمنا. من همه تلاشمو دارم می کنم ها، ولی بازم انگار نه انگار که یه زمانی این جا فحش خواهرمادر می دادم! الان واسه گذاشتن همین پست کلی عذاب وجدان دارم. آخه یکی حالی من کنه که تو آبروت کجا بود که با این چیزا بخواد بره؟! و اصلا چه اهمیتی داره که بقیه چه فکری کنن؟
یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶
رابطههاي بيحافظه را دوست ندارم. آنها که هزاربار مسائل آزاردهنده درشان تکرار ميشود و تجربه نميشود براي احتياط و پرهيز. که هزاربار آزرده ميشوي از فلان رفتار مشخص و طرف ديگر رابطه انگار نه انگار که ميداند اين را. که هزاربار سر آن مسئله ديالوگ ميشود و آش همان است و کاسه همان.
رابطههاي بيبكگراند را دوست ندارم. آنها که هر دفعه بايد از نو رياستارت شوند. آنها که صميميتي که درشان ايجاد ميشود٬ به محض خداحافظي تمام ميشود و در ديدار بعدي طوري باهات رفتار ميشود انگار غريبهاي. آنها که هربار دوست را ميبيني٬ بايد هرچه زور داري بزني تا دوستي را از سر بگيري. دوباره جلب اعتماد و دوباره ايجاد صميميت.
رابطههاي نامتجانس را دوست ندارم. آنها که با طرف ديگر رابطه اختلاف عميق شخصيتي يا فکري يا رفتاري داري. مدام بايد حواست جمع باشد که با هم برخورد نکنيد. در بهترين حالت٬ همزيستي مسالمتآميز. بهسختي ميشود که احساس دوستبودن و رها بودن (و خودت بودن) بکني. که بتوانيد بي آنکه مواظب رفتارتان باشيد و گاهي خودتان را سانسور کنيد٬ هم را آزار ندهيد.
رابطهها ... رابطههاي سخت و پيچيدهي انساني. از همه بدتر٬ رابطههايي آزارم ميدهند که يکي از انواع بالا هستند اما به دليلي بهشان وابستهام. آزارم ميدهند و نميتوانم ترکشان کنم. شخصيت و احترام و احساساتم را جريحهدار ميکنند اما وابستگيام بيش از آن است که بتوانم ازشان خارج شوم. ريشهشان عميقتر از آن است که بشود کندش. که به رابطهي آدم با خانوادهاش ميمانند : گاهي خوب و گاهي ويرانگر٬ اما گريزناپذير.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶
اين بود مانيفست جديد اين وبلاگ. عجالتا تا اتخاذ سياستهاي اجرايي بريد اين شمارهي زنستان رو که با همت و تلاش و چماق و دو نقطهديِ های نيلوفر انسان عزيز و زحمات بچهها به موقع آپديت شده (بهعنوان کادوي عروسي ما به مريم البته! ديگه از اين خبرها نيست!) بخونيد.
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
نقد از درون
البته شاید دیگران اسم یکی دو تا سوال و اعتراض خشن با لحن نامناسب و پریدن وسط حرف سخنران و تقریبا توهین کردن به او را اتفاق نگذارند. به ویژه اگر معتقد باشند سخنران آرمانهای والای فمینیستی و مبارزات جنبش زنان را زیر سوال بردهاست! اما از آنجایی که من جدیدا بهشدت مسالمتجو و صلحطلب و سازشگر شدهام و به طرز عجیبی بدون گارد مبارز و مدافع با منتقدان برخورد میکنم٬ به نظر من اتفاق است. آن هم یك اتفاق بد.
حرفهای حمیدرضا جلاییپور را میتوانید همینجا بخوانید. اولش به مذاق من هم هیچ خوش نیامد. اخم کردم و مشغول نوشتن شدم. حرفهایش که تمام شد به خودم گفتم حالا منصفانه که نگاه کنیم٬ درصدی از حرفهایش هم واقع بینانه بود. اعتراض هم داشتم اما ترجیح دادم به ثبت اعتراضات و نقدهای دیگران بپردازم. اما متاسفانه اکثر سوالها و اعتراضات (اگر سوالات بیربط را نادیده بگیریم) از موضعی بسیار تدافعی و در عین حال تهاجمی٬ با زیر سوال بردن شدیداللحن سخنران٬ و با لحنی نامناسب مطرح شدند. حس شخص من این بود که خانمها و آقایان حاضر و سوالکننده بهشدن گارد تدافعی داشتهاند و سخنان آقای جلاییپور باعث سوپراکتیو شدن این گارد تدافعیشان شدهاست که اینقدر شدید واکنش نشان میدهند. تا جایی که وسط حرف سخنران بپرند و با صدای بلند و لحن توهین آمیز بگویند شما دارید توهین میکنید! اینجا منظورم به هیچ وجه تایید سخنان آقای جلاییپور و رد اعتراضات نیست٬ بلکه حتی شاید برعکس هم باشد و من هم با ایشان مخالف باشم٬ اما اصلا مساله این نیست. این فقط بهانهای شد تا آنچیزی را که مدتهاست با دیدن رفتار برخی دوستانمان با منتقدان به ذهنم میرسد بگویم.
هرطرفی که درست بگوید و هر طرفی که غلط٬ و سخن هرکس را که بخواهی نقد کنی٬ خیلی سالمتر و مدنیتر و متمدنانهتر است که از ادبیات منطقی و استدلالی استفاده کنی نه کوبیدن و تحقیر و برچسب زدن. خیلی سالمتر است که از عقایدمان پیشفرضهای اساسی و همیشه درست نسازیم و در ذهنمان به عنوان فیلتر ورودی قرار ندهیم٬ که هر سخن جدیدی را بلافاصله با عقاید خودمان چك کنیم و در صورت اندکی تناقض بهشدت به آن اعتراض کنیم. نفی نمیکنم که هرکس برای خودش یكسری چارچوب اساسی عقیدتی دارد٬ اما امکانش هم هست که هر حرف جدیدی را میشنوی٬ یكبار هم فارغ از چارچوبهای خودت نگاه و بررسیاش کنی و مطمئنا مسائل جدیدی را میبینی. یا آن انتقاد و آن حرف تخریبی نیست و پرسشی است و جای پاسخ یا اعتراض دارد٬ یا اینطور نیست و سکوت کردن در جوابش منافعمان را بیشتر حفظ میکند (شخص من فکر نمیکنم فریاد زدن و ساکت شو گفتن راهحل مناسبی باشد). اگر خواستیم اعتراض کنیم٬ چرا با شدت و چرا با لحن اعتراضی و جوری که انگار به مقدساتمان توهین شده؟ چرا در برابر هر اظهارنظری سریع فریادمان بلند شود که آاااای تو به جنبش زنان توهین کردی! تو پدرسالاری و داری برای ما تصمیم میگیری! (مگر به خودمان شك داریم که طفل صغیر هستیم٬ که تا یکی بگوید به نظرش بهتر است ما فلان کار را بکنیم فریاد کنیم که برای ما تصمیم نگیر؟ شاید اظهار نظر بوده عزیزم! اظهار نظر صرف!)
از دو حالت خارج نیست: یا ما درست میگوییم و به صحت حرفمان ایمان داریم (که البته بد نیست هر چند وقت یكبار این «درست گفتن» را ریفرش و چك کنیم) که پس با یک سخن مخالف نباید از کوره دربرویم. میتوانیم با خونسردی و اعتماد بهنفس پاسخ بدهیم. یا درست نمیگوییم و خودمان هم این را میدانیم و برای پوشاندن این بیاعتمادی به حرف خودمان٬ با مخالفان و منتقدان با شدت برخورد میکنیم. میخواهم بگویم خانمها و آقایان! وقتی حالت دوم بر حرف و اعتقادات ما حکمفرما نیست٬ چرا کاری کنیم که به نظر بیاید هست؟!
پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶
نسیم سرابندی و فاطمه دهدشتی به دادگاه احضار و مورد بازپرسی قرارگرفتند
جلسه محاکمه بهاره هدایت عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت برگزار شد
4 سال حبس برای فريبا داودي مهاجر و سوسن طهماسبی (یعنی قضیه جدی است؟!)
اطلاعیه مرکز فرهنگی زنان در مورد موسسه هلندی «هیفوس»
ناشران ثبت نام نکرده به نمایشگاه کتاب رکب زدند! (تا سرحد مرگ با این حرکت حال کردم. رسما خدا بود!)
سهشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶
سبحان الله!
حالام «عجب٬ جمعي از فيلمهاي وزين و درست حسابی ساختهي کارگردانهای پدرومادردار در سينماي اين مملکت اکران شدند و به زور هزینه ساختشان درآمد٬ حال اين دهنمکي کوفتي چماق را پايين گذاشته و دوربين بالا گرفته و اخراجيها ساخته و دو ميليارد هم فروش ميکند٬ سبحان الله پس چه خاکي بر سر سينما شده!»
*مجسم کنيد ملکهي فرانسهي قرن هيفده هيجده رو در حال گفتن «سبحانالله»!!
دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶
«چرنديات احساساتي يک اليزه» يا «در ستايش نويسنده»
اسماعيل فصيح را دهساله بودم که شناختم. با داستان جاويد. يادم هست مادرم کتاب را در کشويي گذاشته و درش را قفل کردهبود که دست من-که مثل جاروبرقي هرگونه نوشتهي در دسترسي را ميبلعيدم- بهاش نرسد (که با توجه به حجم بالاي خشونت رواني داستان٬ حقيقتا هم کار درستي بود!) ولي من کليد کشو را کش رفتم و کتاب را برداشتم و خواندم. بعد از خواندنش تا مدتي تعادل دنيايم بههم ريختهبود. با تمام معصوميت و سادگي يك بچهي دهساله٬ وحشتزده و شوکه بودم از اينکه آيا واقعا آدمها اين بلاها را سر همديگر ميآورند؟ (راستي٬ ميخواستم زرتشتي هم بشوم!) بعدها که بزرگتر شدم دلکور را خواندم٬ شراب خام را٬ ثريا در اغما٬ طشت خون٬ شهباز و جغدان٬ زمستان ۶۲ ٬ بازگشت به درخونگاه. با هر کلمه و هر کتاب بيشتر اسير جادوي روايتش ميشدم و مسحور فضاي خاص و دوستداشتني دنيايش. مجذوب شخصیت نازنین جلال آریان و ایل و طایفه اش. مجذوب تمام شخصیت های فوق العاده ای که خلق می کرد. از خطاها و ضعفهاي گاهگاهي شخصيتها و داستانها هم به طيب خاطر ميشد گذشت.
لاله برافروخت و فرار فروهر را با هم خريدم. لاله برافروخت را که خواندم جا خوردم. اثري از آن فضاي مهآلود پرکشش نبود. احساسات لطيف و انسانياي که به زيباترين شکل ترسيم ميشدند٬ جاي خود را به اثبات عشق با تجسد نفرت دادهبودند. نوعي ايدئولوژيزدگي افراطي در کتاب حس ميکردم(که البته فقط حس من بوده و ممکن است اشتباه کرده باشم) بهشدت آزرده و خشمگين بودم: چه بر سر نويسندهي محبوب من آمدهبود؟ به طرز ديکتاتورمآبانهاي انتظار داشتم هميشه همانگونه بنويسد که قبلا مينوشت -و من دوست داشتم- يادم هست در همين وبلاگ اعتراض کرده بودم که چهطور توانسته از شاهکاري مثل دلکور به افتضاحي مثل لاله برافروخت برسد؟! آنقدر آزرده بودم که فرار فروهر را حتي باز نکردم. هنوز مانده گوشهي کتابخانه. ديگر هم چيز جديدي ازش نخواندم. قهر کردم. نخواستم حتي با احتمال يك درصد خاطرهي دلپذير قبليها را خراب کنم.
استاد حالا در بيمارستان است. عارضهی مغزي. همان مغز خلاق و جادوگري که شخصيتهايي مثل مختار و رسول و کوکب خانم را خلق کرد. که يوسف ِ شراب خام را جان داد. که آنهمه شاهکار آفريد و آن همه رنگ و حس و خاطره و شخصيت را در ذهن من و خيليهاي ديگر ماندگار کرد.
زودتر خوب شو استاد. بلند شو. بستر بيماري جاي تو نيست. جای تو در کوچه پس کوچه های درخونگاه و آبادان و اهواز و خرمشهر و ذهن و خاطرات من - و ما- است. بلند شو و برگرد. حتي اگر ديگر هم ننويسي، حتی اگر اجازه انتشار نوشته هایت را ندهند، تصور هنوز بودنت دوستداشتني و آرامشبخش است. انگار به من اطمينان ميدهد که بخشي زيبا از دوران کودکي و نوجوانيام هنوز زنده و پوياست - که خاطرات و حسهاي آن دوره در حاشيهی امن هنوز بودنت از خطر فراموشي در امانند.
زودتر خوب شو استاد و بیا و بنویس. حتي اگر خواستي باز هم لاله برافروخت بنويسي. اصلا بیا فکر کنیم ننوشتی اش!! آشتي. فقط زودتر خوب شو...
یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶
چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶
۲ - کار اين دو نفر و همهي اعضاي ديگر کمپين يك ميليون امضا٬ چيزي نيست جز آگاهسازي مردم نسبت به قانون. درست است که امضا گرفتن از افرادي که به اين قوانين معترض هستند نيز بخش ديگر کار کمپين است٬ اما ممکن است شما با ۱۰ نفر صحبت کنيد و قوانين را برايشان توضيح دهيد و دو سه نفر (يا کمتر يا بيشتر) امضا کنند. پس بخش اصلي کار٬ توضيح قوانين جمهوري اسلامي ايران به مردم متبوع اين دولت است.
نتيجه منطقي ۱: توضيح قوانين به مردم باعث تشويش اذهان عمومي ميشود.
نتيجه منطقي 2: قديميها بچههاي معلول ذهنيشان را در پستوي خانه پنهان ميکردند و نشان کسي نميدادند تا آبروداري کنند. جمهوري اسلامي هم ترجيح ميدهد قوانينش در پستوي دادگاهها و پروندهها باقي بمانند و مردم تا کارشان به قوانين نيفتاده (و همچنين جامعهي جهاني) از آنها خبردار نشوند. انگار آبرويي هم مانده که برود.
نتيجه منطقي 3 : قانوني تصويب نکنيد که مجبور بشويد در پستو قايمش کنيد.
حالم دارد از این همه رذالت و حماقت و سنگدلی به هم می خورد.
چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶
زن چهارتا بچه داشته. دوتاشون هنوز مدرسهاي بودن.
شوهر زن چندسالي سرطان روده داشته. اين اواخر ديگه دکترا جوابش کرده بودن و تو خونه منتظر مرگ بوده. زن عاشقانه شوهرش رو دوست داشته.
امروز صبح زن بچههاشو ميفرسته مدرسه. در حياط رو قفل ميکنه و به شوهرش ميگه ميخواد توي حياط لباس بشوره.
زن يه گالن بنزين خالي ميکنه روي خودش و خودشو آتيش ميزنه. بدون اينکه کوچکترين صدايي ازش دربياد٬ ميسوزه و ميسوزه.
شوهر يکي دو ساعت بعد نگران ميشه و هرچي زنش رو صدا ميکنه جوابي نميشنوه. به سختي بيرون مياد و مچالهي سوختهي زنش رو وسط حياط ميبينه.
زن دختردايي بابام بوده. هيچکدوممون هنوز جرات نکرديم بهش راستشو بگيم. گفتيم شوهرش مرده. اونم کلي ناراحتش کرد. کي دلش رو داره بهش بگه دخترداييت خودش رو با اون وضع فجيع سوزونده؟
آخه چرا؟ چرا اين کارو کرد؟ اون بچههايي که باباشون هم تا چندوقت ديگه ميميره و بيسرپرست ميمونن چي؟
...
چه طور تونستي؟ چه طور تونستي خودت رو آتش بزني و تا مرگ بسوزي بدون اين که حتي يه ناله بکني؟ چه طور تونستي اونقدر ساکت و آروم اونهمه زجر رو تحمل کني؟ اصلا چرا؟ چرا صدات در نيومد؟ چرا بدون حتي يه کلمه و يه صدا خودت رو ذوب کردي؟ شايد نخواستي حتي موقع سوختن و مردنت آرامش مردي رو که اونقدر دوست داشتي بههم بزني. ولي چهطور؟ چهطور تونستي لعنتي؟ چرا صدات درنيومد؟!
جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵
Before Sunrise/Sunset
از اواسط فيلم دوم بغضم گرفتهبود از اين که همهي پيشبينيهايم درست از آب درآمدهبودند. که هردو با آن جواني و حماقت و نادانيشان شانس نه سال زندگي متفاوت را از خودشان گرفتند. شايد هم اتفاق خوبي نميافتاد و شايد همهچيز به يک قطع رابطهي غمانگيز ختم ميشد٬ اما حداقلش اين بود که حسرتي در کار نبود. هرچند پايان هوشمندانه و ظريف فيلم حسابي حالم را جا آورد.
حالا به هرحال٬ من اگر از يکچيز خودم خيلي خوشم بيايد اين است که هيچوقت از انجام دادن کاري که دلم ميخواسته نترسيدهام٬ و در نتيجه هيچ وقت حسرت نخوردهام که ايکاش آن کار را کردهبودم. برعکسش چرا٬ ولي فکر ميکنم آدم بهتر است از کردههايش پشيمان شود تا از نکردههايش.
ضمنا هم که چهقدر خوب است آدم بعد از دوهزار تا پست نگران و عصبي خبري٬ کمي مزخرف بنويسد. هرچند هنوز هم دو نفر در زندان باشند که نگرانشان باشيم.
لينكهاي مرتبط با دو فيلم:
دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵
دارم فکر ميکنم چهقدر خوب ميشود اگر همهمان سعي کنيم اين را بفهميم٬ و بهاش عمل کنيم٬ که در مورد چيزي که نميدانيم حرف نزنيم. قبل از اظهار فضل و درفشاني و تحليل و تجزيهي هر موضوعي٬ از خودمان بپرسيم در اينباره چهقدر مطالعه کردهايم٬ و صريح و رك به اين سوال جواب بدهيم. ايهاالناس! به خدا اين نوشتهي آزادنويس را ميتوان به همهجا و همه کس تعميم داد: وبلاگستان عزيز! حالا حتمأ که نبايد بابت همه چيز نظر داد.
يک کلام هم با دوستان عزيزي که با جديت و خشونت از منتقدان جنبش زنان انتقاد ميکنند! انتقاد لازمهی پيشرفت يك جنبش است. از هرکس و در هر قالبي که باشد٬ غير از قالب تخريب. اما در تعيين مرز بين انتقاد و تخريب٬ بايد بسيار دقيق بود که انتقاد را به جاي تخريب نگرفت و با شدت با آن برخورد نکرد، و تخريب را به جاي انتقاد ندانست و براي انديشيدن به آن انرژي هدر نداد.
گارد دفاعي گرفتن در برابر انتقادات٬ برخورد تمسخرآميز و تحقيرآميز با آنها٬ پاسخ شديداللحن و تند و همهي اين واکنشها٬ مختص کساني است که به مواضع خود ايمان ندارند. خودشان نيز از صحت حرفشان مطمئن نيستند و زير پاي خود را سست و ناپايدار ميبينند٬ در نتيجه از ترس سقوط به هر تلنگري با ضربهاي محکم جواب ميدهند. نظير جمهوري اسلامي که خودش هم آنقدر از سستي پايههاي امنيت نظامش مطمئن و هراسان است که هر صداي ناهمگوني را خطري مهلک ميبيند.
ما جزو اين دسته آدمها نيستيم. پس مواظب باشيم واکنشهايمان هم بهشان شباهت پيدا نکند.
یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵
صدور قرار بازداشت موقت براي شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده
تا نپذيرفتن وكالت ها تنها خود متهم مي تواند به حكم اعتراض كند
امكان تبديل قرار بازداشت موقت وجود ندارد
امروز شد يک هفته. نه٬ دقيقا شد يک هفته و دوازده ساعت که شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده در زندان هستند. آنوقت آقايان تازه برايشان قرار بازداشت موقت(!) صادر کردهاند. گويا يا مفهوم بازداشت را نميدانند٬ يا مفهوم موقت را. یا اساسا به جای مغز در سرشان خاک اره دارند. دل هم که ندارند که بفهمند بی خبری و دوری از خانواده چقدر سخت است.
بيشتر از اين هم چيزي نميگويم چون زشت است آدم توي وبلاگش فحش بدهد.
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵
اسامی بازداشت شدگان به این شرح است: ناهید جعفری، ناهید کشاورز، مریم میرزا، زینب پیغمبرزاده، سمیه فرید، سارا لقمانی و آزاده فرقانی.
جواد منتظری همسر آسیه امینی در گفتگو با زنستان اعلام کرد که دادگاه اعلام کرده است مدارکی که وی برای آزادی همسرش ارائه کرده است، کامل نبوده و به همین دلیل همسر وی امروز آزاد نشده است.
در حال حاضر مهناز محمدي که مبتلا به بيماري است، به شدت حال عمومي بدي دارد به طوريکه حتي توان راه رفتن ندارد.
فاطمه گوارايي در اغما به سر مي برد و رضوان مقدم زونا گرفته است. غير از اينها خبري هم از شهلا انتصاري نيست. او از همان ابتدا در سلول انفرادي محبوس شده است.
مسئله اعتصاب غذا هم چنان ادامه دارد و 3 تن از زنان جوان را به عنوان عاملان اين اعتصاب به بند عمومي منتقل کرده اند.
نسرين افضلي، زارا امجديان و مريم حسين خواه اين 3 نفر هستند که اينک به بند عمومي منتقل شده اند.
طبق آخرين خبرها از زندان اوين مسئولان در حال پراکنده کردن زنان بازداشتي هستند. اينک آنها به سلول هاي سرد و تاريکي منتقل شده اند که حتي پتويي نيز براي گرم کردن خود ندارند.
عصر ديروز تعداد 8 نفر از زنان بازداشت شده در جلوي دادگاه انقلاب آزاد شدند، اما همراهان ديگرشان از اين موضوع اطلاع نداشتند. به اين 8 نفر و هم سلولي هايشان گفته بودند که مي خواهند سلولشان را عوض کنند.
در حال حاضر مسير بازجويي از زنان دستگير شده تغيير کرده است و ديگر سوالات درباره تجمع و نحوه بازداشت نيست، بلکه کاملا معطوف به فعاليت هاي گذشته، سفرهاي خارجي، ارتباطات و گاه سوال هاي نا هنجار اخلاقي است.
نسرین ستوده، یکی از وکلای پروین اردلان در گفتگو با زنستان اعلام کرد که صبح امروز بعد از شنیدن این خبر که حال خانم ها پروین اردلان، فاطمه گوارایی و مهناز محمدی رو به وخامت است به معاونت امنیت دادگاه انقلاب مراجعه کرده است تا از قاضی پرونده درخواست کند که پزشک ، موکلش را معاینه کند، اما وی را به معاونت امنیت راه ندادند.
خانم ستوده اعلام کرد که در طی چهل و هشت ساعت گذشته با خانم ها هما مداح، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، خدیجه مقدم، پریسا کاکائی، بیتا طاهباز، مونا محمدزاده تلفنی تماس گرفته اند و آنها را به اداره پیگیری اطلاعات استان تهران احضار کرده اند. ستوده تاکید کرد که به موجب قانون احضار افراد چه به عنوان متهم، چه شاهد و چه مطلع باید با ابلاغیه کتبی صورت گیرد و احضار تلفنی افراد خلاف قانون است و به خاطر احترام به قانون باید از قبول پذیرش چنین دعوت هایی سرباز زد.
اسامی این بازداشت شدگان به این شرح است: ناهید کشاورز، ناهید جعفری، آسیه امینی، سمیه فرید و زینب پیغمبرزاده
او مي گويد:«ما همه در يك سالن بوديم. راهرويي در وسط ما بود. در يك سلول 4 نفر و در ديگري 7 نفر بودند. ما صداي همديگر را مي شنيديم قرارشد اعتصاب غذا كنيم. به اين كه شهلا انتصاري در سلول انفرادي است، چند نفر نمي توانند تلفن بزنند. قرار بود آزاد شويم و نشديم.»
بيماري زنان بازداشتي شدت گرفته است
در اين 48 ساعت هرچند حال بسياري از افراد خوب است و دكتر نيز در صورت نياز مراجعه مي كرد، اما تعدادي از زنان نيز دچار بيماري و مشكل شده اند. در اين ساعت ها بيماري پروين اردلان شدت گرفته است، شهلا انتصاري كه در سلول انفرادي به سر مي برد نيز فشارخونش بالاست و رضوان مقدم زونا گرفته است، مهناز محمدي نيز قبل از اين بيمار بود و بيماري اش شدت گرفته است.
سهشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵
اول از همه این آدرس جدید زنستان و این هم وبلاگش. خبرهای مهم را هم کپی می کنیم که به گوش همه برسد.
بنا بر آخرین اخبار رسیده نوشین احمدی خراسانی، درتماس تلفنی که با همسرش داشته است اعلام کرده است که از امروز ظهر بنا بر تصمیمی دسته جمعی همه سی و سه زن بازداشت شده اعتصاب غذا را شروع کردند.احمدی خراسانی به همسرش، جواد موسوی خوزستانی گفته است که این تصمیم گروهی را به این دلیل اخذ کرده اند که مسولان قول مساعد داده بودند که امروز همه دستگیر شدگان جوان را آزاد کنند و چون این اقدام صورت نگرفته است، در اعتراض اعتصاب غذا را آغاز کرده اند.
پس از گذشت بیش از چهل و هشت ساعت از بازداشت زنانی که مقابل دادگاه انقلاب دست به تجمع مسالمت آمیز زده بودند، بالاخره هشت تن از این زنان با قرار کفالت آزاد شدند.
اسامی آزادشدگان به این شرح است: پرستو دوکوهکی، سارا لقایی، ساقی لقایی، نیلوفر گلکار، پرستو سرمدی، ناهید انتصاری، فریده انتصاری و سارا ایمانیان.
آزادشدگان خبر اعتصاب غذای دیگر یاران دربند خویش را تایید کردندو همچنین اعلام کردند که شهلا انتصاری در سلول انفرادی به سر می برد..
بنا بر آخرین اخبار رسیده، جلوه جواهری، زارا امجدیان، پروین اردلان ، ناهید جعفری، نسرین افضلی و آسیه امینی با خانواده های خود تماس گرفته اند و اعلام کرده اند که حال آنها خوب است اما فعلا خبری از آزادی آنها نیست و چند روزی بازداشت خواهند بود. اعتراض دانشجويي در حمايت از فعالان دستگيرشده زن
در پی بازداشت تقریبی تمامی رهبران جنبش زنان؛روزنامه کیهان پیروزمندانه از فروپاشی طرح کمپین خبر می دهد (ببخشید که خلاف عفت کلام است، ولی کثافت!)
تریبون آزاد در اعتراض به دستگیری فعالان زن
دادخواه از احتمال آزادي 7 بازداشتشده تجمع مقابل دادگاه انقلاب خبر دا
داخبار انتشار یافته از سوی سازمان عفو بین الملل درباره دستگیری فعالان زن
حزب سبزهای فرانسه دستگیری زنان را محکوم میکند
كانون مدافعان حقوق بشر بازداشت فعالين زن را محكوم كرد
خبر "سازمان زنان نوبلیست" درباره دستگیری فعالان زن
پيام ايرين خان دبيرکل عفو بين الملل درباره دستگيري زنان درايران
اعلاميه عمومي عفو بينالملل درباره دستگيري زنان
بيانيه تعدادي از وكلاي فعال در زمينه حقوق بشر
(ماناجان لینک هات رو کپی پیست کردم، حلال کن!)
دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵
خانواده های بازداشت شده گان و تعدادی از فعالان جنبش زنان جلوی زندان اوین رفته اند
نويسنده: گروه خبر زنستان
آخرین اخبار رسیده حاکی از آن است که خانواده بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز دیروز صبح، به همراه جمعی از فعالان جنبش زنان از ساعت نه صبح امروز جلو درب ورودی زندان اوین رفته اند و لیست اسامی بازداشت شدگان را به مسئولان زندان تحویل داده اند.
یکی از فعالان جنبش زنان به زنستان گفت که هنوز هیچ جوابی از سوی مسئولان زندان داده نشده است و آنها کماکان منتظر پاسخی از سوی مسئولان هستند.
خبرهای تکمیلی ارسال خواهد شد.
خبرهای تکمیلی از خودم! : گویا برخورد مسئولان با تجمع کنندگان خوب بوده، اما جوابی بهشون نداده اند و گفتند پرونده های بازداشت شدگان به دادگاه انقلاب فرستاده شده تا بهشون رسیدگی بشه و مسئولین زندان کاری نمی تونند بکنند. به هرحال هم طرف یکی دوروز آینده کسی آزاد نخواهد شد.
اطلاعیه کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت در خصوص بازداشت جمعی از فعالین زنان
بیانیه شماره دو خانواده های بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
طبق آخرین اخبار بازداشت شده گان را در دو مینی بوس سوار کرده و به بند دویست و نه بازداشتگاه اوین منتقل کرده اند. بند دویست و نه زندان اوینٰ متعلق به وزارت اطلاعات است.
خانواده های بازداشت شدگان در بیرون بازداشتگاه وزرا دست به اعتراض زده اند و یک خبرنگار هلندی حاضر در محل نیز دستگیر شده است.
ماموران به خانواده های بازداشت شده گان اطلاع داده اند که لااقل تا فردا کسی آزاد نخواهد شد و فردا با خانواده برخی از زنان تماس خواهند گرفت تا برای آزادی آنها وثیقه تهیه کنند و سایر زنان کماکان بازداشت خواهند ماند.
آخرين اخبار رسيده حاكي از آن است كه عده اي از خانواده هاي بازداشت شدگان به همراه جمعي از فعالان جنبش زنان از جمله منصوره شجاعي، ناهيد ميرحاج، خديجه مقدم، بيتا طاهباز، فخري شادفر و افروز فروزند وارد ساختمان مفاسد اجتماعي وزرا شده اند و اعلام كرده اند تا زماني كه بازداشت شدگان را آزاد نكنند، بيرون نخواهند رفت.
از ميان خانواده هاي بازداشت شده گان همسران نوشين احمدي خراساني، شادي صدر، آسيه اميني و نيلوفر گلكار و ژيلا بني يعقوب به همراه پدر شهلا انتصاري و جمعي ديگر وارد ساختمان وزرا شده اند.
از سوي ديگر زهره ارزني يكي از وكلاي جمعي از بازداشت شدگان به همراه مادر جلوه جواهري و پدر نيلوفر گلكار راهي دادگاه انقلاب شده اند تا با قاضی کشیک ملاقات کنند و خواهان آزادی هرچه سریعتر بازداشت شده گان شوند.
آخرین لیست اسامی بازداشت شده گان :
نوشین احمدی خراسانی- پروین اردلان- ناهید کشاورز- محبوبه حسین زاده- محبوبه عباسقلی زاده- نیلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مریم میرزا- مریم حسین خواه- ناهید جعفری- مینو مرتاضی- فاطمه گوارایی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژیلا بنی یعقوب- ناهید انتصاری-آسیه امینی- شادی صدر- ساقی لقایی- ساغر لقایی- الناز انصاری- سارا ایمانیان- جلوه جواهری- زارا امجدیان- زینب پیغمبرزاده - نسرین افضلی- مهناز محمدی- سمیه فرید- فریده انتصاری- رضوان مقدم- سارا لقمانی
خواهرانمان را آزاد کنید
تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد
حدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان ایران دستگیر شدند
فعالان جنبش زنان به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شدند
پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵
زويا پيرزاد٬ نويسندهی مجموعهداستانهاي «مثل همه عصرها»«طعم گس خرمالو» «يك روز مانده به عيد پاك» و دو رمان بلند «چراغها را من خاموش ميکنم» و «عادت ميکنيم»٬ از نويسندگان مطرح زن ايران است. در حقيقت پس از موفقيت فراوان و جايزههاي ادبي بسيار کتاب «چراغها..»٬ نام پيرزاد در ادبيات ايران مطرح شد و به طبع٬ شيوهی نگارش خاص وي مورد توجه قرار گرفت. در آثار پيرزاد خاصه رمانهاي بلند او جنسيت و زنانگي دغدغهي اصلي نيست٬ اما بيترديد در جايجاي داستانها به چشم ميخورد. خوانندهي تيزهوش اگر نداند٬ بهراحتي ميفهمد که نويسندهي کتاب زن است٬ و اين جنس زنانهي کتاب بهجايي ميرسد که گاه اين تصور را ايجاد ميکند که شايد مردان آثاري مثل «چراغها...» و «عادت ميکنيم» را «نفهمند»٬ ويژگي خاصي در آنها حس نکنند و يا آنها را نپسندند (ميخواهم بگويم بههرحال کمتر مردي حس کلاريس را وقتي کلافه و پريشان به آشپزخانهي پر از مهمان نگاه ميکند٬ يا وقتي بعد از شستن ظرفها خسته پشت ميز آشپزخانه مينشيند و آرنجهايش را روي ميز ميگذارد٬ درك ميکند٬ يا اينکه با آرزو در جواب پس دادن دائمي به مادرش٬ دخترش٬ دوستش و جامعه همدلي ميکند) سبك نگارش پيرزاد روان و ساده است و مجموعا تاثیراتی از «آلبا دسس پدس» در آثار او دیده میشود. تصاوير کتابها روشن و رنگارنگ و پر از جزئيات هستند٬ و با اشاره به رستورانها و جاهاي قديمي تهران براي خوانندهي تهراني آشناتر و صميميتر ميشوند و حسي از نوستالژي را پديد ميآورند. اشارات تکرارشوندهاي که تفسير آنها بر عهدهی خواننده است٬ در آثار پيرزاد فراوان ديده ميشوند ( اشاره به عکس پدر آرزو در کنار سرخس و اشارهی مجدد به عکس پدر تهمينه در کنار سرخس) برخلاف انتقادات بسياري از منفعل بودن زنان داستانهاي پيرزاد٬ به عقيده من اين زنان نمونهاي از زنان واقعي جامعهي ما هستند. مدارا و سازش نسبي زنان داستانهاي پيرزاد با انتظارات ديگران -عليرغم خواسته قلبي متفاوت- الزاما بهمفهوم تسليم بودن آنان به نقش تعيين شده برايشان نيست٬ که شايد انتخاب نهايي آنان باشد٬ کما اينکه در «چراغها...» کلاريس پس از درگيريهاي ذهني متعدد و حس عجيب و بينامش نسبت بهاميل٬ نهايتا بهسوي خانوادهی خود بازميگردد و زندگي خود را با شخصيتي قويتر و ارزشگذاري بيشتر به خود از سر ميگيرد. اين «انتخاب» کلاريس است بين نابود کردن آنچه دارد بهخاطر يك ناشناختهی نامعلوم نهچندان باارزش ( که عاشق تصوير سطحي ويولت ميشود) و حفظ داشتههايش با رويکردي قويتر و مثبتتر. مضاف بر اينکه کلاريسي که ميماند٬ «واقعيتر» از کلاريسي است که ميرود (چه تعداد از زنان ما در جايگاه کلاريس رفتن را برميگزيدند؟)در «عادت ميکنيم» آرزو شق متفاوتي را انتخاب ميکند٬ ازدواج با مردي که دوستش دارد و درکش ميکند حال هرچه مادرش و دخترش و جامعه بگويند. انتخاب آرزو همانقدر محترم است که انتخاب کلاريس. به عقيدهی من اين انتخاب را نبايد تسليم صرف ارزيابي کرد. در مجموع زبان و فضاي داستانهاي پيرزاد دوستداشتنيست٬ خواننده را بهدنبال خود ميکشد٬ تصاوير جذاب و رنگي و روشن برايش ترسيم ميکند٬ با اشارات ماهرانهي غيرمستقيم شخصيتها را برايش تصوير ميکند و در نهايت شخصيت اصلي داستان حلقهای را که در ابتدای داستان با اولین تردید در وضعیت موجود خود در آن قرار گرفته، با انتخاب خود میشکند.
* شمارهی جديد ماهنامه(!) ي زنستان.
دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵
بيشتر از سابق هم فيلم ميبينم و کتاب ميخوانم، به لطف اساتيدي که آنقدر کلاسشان جذاب و زنده است که آدم راه ديگري جز کتاب خواندن و خوابيدن براي تحمل کلاس پيدا نميکند، و دوستاني که چپ و راست کتاب و فيلم ميآورند برايم. خودم هم که بهقول يکي از دوستان شبيه کتابفروشي هدهد شدهام! در کيف نيموجبيام هرروز ۶-۷ تايي کتاب و فيلم هست که دوتايش را پس بدهم به صاحبش و دوتايش را براي فلاني آوردهام و دوتا براي بهماني و اينها را هم خودم بخوانم... خلاصه که بهجز کتاب و فيلم و دفترچه و فرم امضاي کمپين، محض رضاي خدا يك ورق کاغذ مرتبط با درس و دانشگاه در کيفم نيست! روزهاي تعطيل دانشگاه هم که به نوشتن و خواندن و ديدن و البته فريضهي شريف خوردن و ولگردي ميگذرد. شايد بهنظر خيلي خالي بيايد، اما اينروزهايم از خيلي اوقات چندسال گذشته پرتراند.
اين روزها دارد بهام خوش ميگذرد. فقط خداکند آخر ترم هم همين احساس را داشتهباشم!
چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵
We Will Change
از همین رو کمیته رسانه کمپین براي گسترش اطلاع رساني ، از كليه ي وبلاگنويسان حامي كمپين در هر نقطه ي دنيا، مي خواهد در صورت امكان، هر كدام يك وبلاگ با نام« تغيير براي برابري» راه اندازي كرده و همزمان با انتشار مطالب جدید در سایت کمپین، آنان نيز همان مطالب را در وبلاگهايي كه راه اندازي كرده اند منتشر سازند.
در اولین گام شش وبلاگ به صورت همزمان از امروز آغاز به کار می کند.علاقمندان به دریافت مطالب کمپین از پایگاه های اینترنتی فیلتر نشده می توانند با اضافه کردن آی دی we4change@yahoo.com در یاهو منسجرشان هر روز آدرس های فیلتر نشده سایت کمپین را دریافت کنند .
براي ارسال وبلاگهاي جديدي كه به اين منظور راهاندازي ميكنيد نيز مي توانيد با كميته رسانه كمپين از طريق ايميل onlinewechange@gmail.com تماس بگيريد.
مطالب جدید کمپین در اين وبلاگ ها منتشر مي شود:
http://we-change1.blogfa.com
http://wechange1.blogspot.com
http://wechange.blogfa.com
http://we-change5.blogfa.com
اين عکسالعملهاي مثبت و پرانرژي و هوشمندانه را که ميبينم غرق ذوق و شادي ميشوم و ياد آن جملهاي ميافتم که چندروز پيش جايي در وبلاگي خواندم: جنبش زنان مردسالاري را زنده زنده با لطافت تمام پوست خواهد کند. (و همچنين فيلترينگ را!)
ميبينيد؟ زنان به سيم آخر زدهاند تا حقشان را بگيرند. ديگر نميتوانيد جلويمان را بگيريد. اصلا راهي وجود ندارد که بشود جلوي اين همه انرژي و اميد و تلاش را گرفت.
چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵
Anti Valentine!
در ادامه هم عرض کنم که به سبك امام راحل مسلمين امسال (و هرسال!) ولنتاين ندارند!
شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵
...
کاش ميدونستي چهقدر نگرانتم. چهقدر دوستت دارم. چهقدر عميق دردت رو ميفهمم و باهات غصه ميخورم. کاش ميتونستم برات کاري بکنم. کاش ميتونستم ذرهاي از غصههاتو خودم بهدوش بکشم. کاش کاري بود که ميتونستم بکنم تا تو کمتر ناراحت باشي. کاش حرفي بود که بزنم تا از ناراحتيت کم بشه. کاش..
بلکه دعای شکسته ی همین چند چراغ نا امید
اوازی تازه از ترانه های تو باز آورد
ورنه
با هق هق بسیار این بی امان
هیچ ستاره ای از سفرهای دور دریا
به اسمان برنمی گردد
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵
حالا بعد از اينهمه وقت دوباره آن پيچش لعنتي را در دلم دارم. نگراني و بيخبري و باز نگراني.
اين پيچش کذايي انگار هميشه هست و راه فراري هم ازش نيست. فقط گاهي بهتاخير ميافتد.
شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵
ضمنا، من هرچه فکر ميکنم فرق «ممنوعيت انکار هولوکاست» را با «مجبوريت(!) تصديق هولوکاست» نميفهمم، و فرق ايندو را با مصداق واضح نقض آزادي عقيده و آزادي بيان. ( منظورم از انکار صرفا اظهارنظر شخصي بدون توهين است) و اينکه عملکرد سازمان ملل عزيز در اين مورد چهقدر مگر با عملکرد دولت ايران فرق داشتهاست؟
پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵
و اين منم زني تنها در آستانه فصل امتحان!
۱ - هوس دوره کردن صدسال تنهايي و بار ديگر شهري که دوست ميداشتم. همچنين اينجانب بهيكباره مکشوف داشتهام که علاقهمندم کتاب شونصد صفحهاي زناني که با گرگها ميدوند يا دويدهاند يا خواهند دويد را بخوانم. نه ده کتاب جذاب و خواندني نيز از دوستان امانت گرفتهايم که جامعهشناسي گيدنز با آن عظمت از زمره آنان ميباشد. همچنين به افاضات جناب کارل گوستاو يونگ نيز علاقهمند شده و ضمنا يکي از دوستان تراژدي آمريکايي تئودور درایزر را به ما کادو دادهاند که واقعا حقناشناسی است نخوانده بماند!
۲ - چه معني دارد که ما با اين سن و سال شطرنج بلد نباشيم؟! چرا نبايد برويم يك خودآموز شطرنج خريداري کرده و استعداد خود را در اين زمينه امتحان کنيم؟
۳ - ميگويند اين کلاسهاي آيلتس آريانپور هم بدچيزي نيست و ما هم بهقدر کافي زبان خواندن را ول کردهايم و ديگر زشت است بايد برويم زبانمان را ادامه بدهيم.
۴ - آخر فهم اين موضوع که خيلي ساده است، اگر ما درس بخوانيم که پس چه کسي Vanity Fair و Dark Water و Lolita و Cold Mountain و Immortal و Citizen Kane و بیست بیست و پنج فيلم ديگر را ببيند؟ خدا را خوش ميآيد اين فيلمهاي به اين خوبي خاك بخورند؟ تازه اين mbc2 هم اخيرا چندتا فيلم خوب دارد نشان ميدهد بالاخره. براي تشويقش هم که شده بايد ببينيمشان ديگر!
۵ - با آقاي بسکين رابينز (دوستپسر مربوطه) قرار گذاشتهايم زبان بخوانيم، ميگويم حالا بعد از امتحانات، ميفرمايند نه ديگه الان وقتشه! ضمنا به اين نتيجه رسيديم که واليبال ساحلي هم بد چيزي نيست يكسر برويم شمال امتحان کنيم! که البته اين مسئله را ميشود به بدمينتون و شنا و کلاس رقص و باشگاه و الخ نيز تعميم داد!
۶ - بعد از قرني که وبلاگمان نميآمد الان بعد چهار روز از پست بعدي نشستهايم شروور ميبافيم.
۷ - با ماناجان متفقا نتيجه گرفتيم که چقدر دلمان براي قرارهاي دخترانه و نشرباغ روي و کتابخري و جمشيديه و قيطريهپيمايي و رادنشيني تنگ شده واقعا. حقوق جزا سيري چند؟
۸ - شما بيکاريد اين خزعبلات را ميخوانيد؟ بلند شويد برويد اينجا چندتايي چيز بهدردبخور بخوانيد که ما مثلا از اين زن مدرن در شعر فروغ و زن در آثار نادر ابراهيمي و عبور از ازدواج خوشمان آمد. تازه در منابع مقالات هم چشممان به چندتايي کتاب خوب خورد که جان ميدهند براي خواندهشدن در شبامتحان!
شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵
۲ - مثل همهي بچهها فکر ميکردم بابام قويترين مرد دنياست. تو خيالاتمم هميشه ميديدمش که اجاق گازمون رو روي انگشت کوچيکهاش بلند کرده! اصولا گويا اين انگشت کوچيکه خيلي دغدغهي ذهنيم بوده چون درکم از جملهي «خدا بزرگه» اين بود که مثلا انگشت کوچيکهاش اندازه همهي تهرانه. از ديگر خيالبافيهامم عرض کنم که در ۶ سالگي عاشق پسر دوست بابام بودم و هميشه توي روياهام من مريض ميشدم و اون بر بستر مرگ به من ابراز عشق ميکرد! ( يه دفعه همين پسره منو برده بود پشت مبل و ترغيبم ميکرد که اعضاي محرمانهي خودمونو بههم نشون بديم، اون نشون داد ولي من دودرش کردم رفتم. ببخشيد اگه بيناموسي بود!)
۳ - اساسا از بچگي موجود عاشقپيشهاي بودم و هرروز عاشق يهنفر (سال اول دبستان با دوسه تا از دوستام انجمن عشاق تشکيل دادهبوديم!) مثلا بعد از پسرهي فوقالذکر بالا عاشق پسر همسايهمون شدم که کلي مذهبي و اينا بود و براي جلب توجهش ميرفتم کلاس قرآن!!! بعدشم ۵ سال عاشق پسر دوست مامانم بودم آخرشم سال اول دبيرستان زنگ زدم بهش گفتم اونم بهشدت ضايعم کرد. بعدشم دو سه سال عاشق يکي از دوستاي اينترنتيام بودم ( که عزيزم خيلي تولهسگي که قرار بود اونهفته به من زنگ بزني هنوز نزدي!) کلي هم از اين قضيه ضربه خوردم. الانم فکر کنم بهدليل همون ضربههه عقلم انقدر بزرگ شده که ديگه نتونم اونمدلي عاشق بشم. ولي هنوزم بستني دوست دارم يه عالمه! مخصوصا بسکين رابينز. ( رمزي بود اين جمله!)
۴ - گويا در ۵ سالگي بنده درك درستي از زندگي زناشويي نداشتم و فکر ميکردم هر دونفري که با همن حتما زن و شوهرن! بعد پسرعموي بابام که داشت عروسي ميکرد سر سفرهی عقد رفتم بهش گفتم عمو تو که زن داري باز چرا داري عروسي ميکني؟! عروس که سکته کرده بود و کم مونده بود داماد رو خفه کنه ازم پرسيده بوده زن عمو کيه؟ و با اشارهي من به خواهر عموجان مسئله به خير و خوشي ختم شده!
۵ - در کودکي بهشدت موجود کرم کتابي بودم و خوندن نوشتن رو هم از ۴ سالگي يادگرفته بودم. هرچي هم دم دستم مياومد ميخوندم. خونهی مادربزرگم يهبار يهکتابي پيدا کردهبودم درباره چگونگي تولد و اينا ( ۶ سالم بود) بعد خوندمش و رفتم به مامانم گفتم بيا برات توضيح بدم بچه چهجوري بهوجود ميآد! اسپرماتوزوئيد و اوول با هم ترکيب ميشن بعد ميشن چيچي بعد اين ميشه اون ميشه ... مامانم هم سکته کرده کلي! يهعالمه کتاب خشن بيخود هم تو همون هفت هشت سالگي خوندم مثلا خواجهي تاجدار که الان هم حجم خشونت موجود درش اعصاب منو خرد ميکنه، نميدونم اونموقع واکنشم چيبوده! يا مثلا شوهرخالهم ازم ميپرسيد آغامحمدخان رو چيکارش کردن ميگفتم خواجهاش کردن، بعد ميگفت خواجه چيه ميگفتم نمي دونم!! مامانم اينا هم البته اين کتابها رو از دست من توي هفتسوراخ قايم ميکردن ولي من به لطايفالحيل و دزدي کليد مخفيگاه و اينا پيداش ميکردم.
۶ - بچه بودم يه دفعه در طي چند روز از کيف مامانم پول سرقت کردم. خاطرات حاکي از آنند که پولهاي مسروقه صرف خريد نوشمك و يخمك شده. هيچ هم شرمسار نيستم خوب بچه بودم ديگه.
۷ - در راستاي همون رك بودگي يهبار به فاميلمون گفتم چهقدر دم در وايميستي خداحافظي کردي برو خونهتون ديگه! شش ماه خونهمون نيومد. با شوهرخالهمم چندوقتي قهر بودم چون صبح زود زنگ زده بود بهش يهچيزايي تو اين مايهها گفتهبودم که تو شعور نداري کله سحر زنگ ميزني؟!
۸ - مربي مهدکودکم عمهام بود (يعني من بهدليل بيرگ بودگي و علاقه به عمهم قسمت عظيمي از چهار الي شش سالگيم رو با عمهم زندگي کردم و باهاش ميرفتم مهدکودکش) بعد يهبار که قرار بود يه قصه بسازيم من يه قصهاي ساختم مبني بر اينکه يه آقاهه موقع مسواك زدن در خميردندونشو باز ميذاره بعد مورچهها ميرن توي قوطي خميردندون فرداش که ميخواد مسواك بزنه اونا رو ميماله روي مسواك و ميکنه توي دهنش. نتيجهي اخلاقي هم اينکه نبايد در خميردندونو باز گذاشت. اصولا من آدم منطقياي بودم!
آهان، همين عمهام هم دوسهتا کيف داشت که تمام زيپ و جيب بودن. براي من فسقلي هم هميشه کلي چيز جالب اونتو بود که زودبهزود هم آپديت ميشدن! از همون موقع تاحالا عادت فضولي تو کيف ديگران باهام مونده. الان متمدن شدم، اجازه ميگيرم!
۹ - از رياضي خوشم نمياومد و نميآد. سرسختانه معتقدم که اگر تغيير رشته نميدادم به انساني توي کنکور گند عظيمي ميزدم. از اونجايي که از اول انتخاب رشتهی رياضي توي دبيرستان قصد داشتم پيش تغييررشته بدم هيچوقت درس گوش نميکردم و تو خونه هم نميخوندم و سر کلاس ميخوابيدم. از همون موقع به اين خواب کلاس عادت کردم و الان طوري شرطي شدم که استاد دهنشو باز ميکنه من چشممو ميبندم!
۱۰ - اصلا دلم نميخواست حقوق بخونم. به اين دليل رشتهمو حقوق زدم که بابام بعد از نيم ساعت داد و بيداد و التماس و منطق و بحث پاي تلفن که قانعم کنه حقوق بزنم آخرش بغض کرد منم دلم سوخت. اما الان ناراضي نيستم.
۱۱ - از بچگي عزيزدردونه بابام بودم تا وقتي که شروع کردم تصميمهاي مستقل احيانا مخالف نظرش گرفتن. از اون موقع تقريبا ماهي دوسهبار دعوا داريم. الان هم دوهفتهست باهاش قهرم و شواهد حاکي از آنند که احتمال داره سال ديگه ( يعني موقع تحويل سال) آشتي کنيم.
۱۲ - خواهر شش سال بزرگترم يه دروغگوي کثيف بود و تفريحش دستانداختن من. از متقاعد کردنم که بچه سرراهي هستي و مامان اينا دوستت ندارن و اينا گذشته، مثلا يه لوله آزمايش از مدرسهشون آورده بود به من ميگفت تو يه شپش خطرناک توي سرت داري، فقط هم من ميتونم با اين لوله برش دارم وگرنه ميميري. حالا ده ميليون بايد بهمن پول بدي تا اينکارو بکنم!! و من گريان و نالان فکر ميکردم قبل از اينکه بزرگ شم کار کنم ده ميليون پول جمع کنم شپشه منو کشته! يا پفك ميخورد بعد از دهنش درميآورد و ميگفت من ميتونم پفك توليد کنم (وقتي ميگفتم دوباره بکن ميگفت بايد قارچ بخورم تا بتونم پفك توليد کنم! ذخيره قارچم تموم شده!) من هرشب ميرم آمريکا با ليلا فروهر شام ميخورم! اينجا الان يه ميز پر غذا هست که تو نميتوني ببينيش! خلاصه از اين چاخانها. نقل شده که من مثل خر همهشو باور ميکردم و يهماه هرشب کابوس ميديدم چون بهم گفته بود زير تختت جن هست!
۱۳- عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم. با آدمهايي که عقايدشون با خودم متفاوت باشه نميتونم کنار بيام مگه اينکه فوقالعاده دموکرات باشن. First Impression ام هم تا دلتون بخواد افتضاحه و معمولا همه بار اولي که منو ميبينن بدشون ميآد! اعتماد بهنفسم پايينه. عاشق هرگونه خوردني هستم و اصولا دريچهي قلبم شکممه! جينگولآلات خيلي آويزون نميکنم بهخودم اما يه انگشتر باباقوري دارم که شيشهي عمرمه و اگه گمشه ميميرم. از نقرهي کندهکاري و نگين مشکي و ترکيب پلاتين و برليان هم خوشم ميآد. عاشق سايهي سياه و آرايش برنزه و لباس زيرهاي سکسي(!) هستم. از پسر بور و چشمرنگي خوشم نميآد.
۱۴ - گويا در کودکي به حجاب اسلامي و مذهب و امثالهم علاقهی فراواني داشتم.عکسي از بنده موجود است در سن شش سالگي که با چادر نماز گل گلي و مقنعهی سفيد حاجخانمي در منزل بهسر ميبردم! همچنين در هفت سالگي خواهربزرگه رو که علاقهی زيادي به گوگوش داشت توبيخ کردهبودم که اين آهنگهاي مبتذل چيه گوش ميدي! به مدت هم ده سالم بود هرروز بقچه ميبستم ميرفتم مسجد سرکوچه که نمازم رو به جماعت بخونم!!! دوستاني که الان بنده رو ديدن يا با عقايد و مواضع اينجانب آشنا هستن ميتونن عمق فاجعه رو درك کنن! اینم عکس مذکور!

15 - برخلاف بروبچ بيريشهی اين نسل(!) زندگي روستايي رو تجربه کردم و کلي هم از اين بابت شادم. اون مدتي که با عمه و مادربزرگم اينا زندگي ميکردم تقريبا تبديل شدهبودم به گوساله!! يه گاو داشتن، من هرروز دم در طويلهاش کشيك ميکشيدم که بابابزرگم کي ميدوشدش و شيره رو مياره بيرون و ميجوشونه که من بخورم! سيستم توليد به مصرف روزي شيرين يه سطل شير ميخوردم. اين عادت همچنان با بنده باقيست.
۱۶ - هيچکس بهمن نگفت دست تو دماغ کردن کار زشتي نيست و فقط بهتره اين کار رو دور از چشم مردم و توي دستشويي انجام بدي. خودم اين موضوع رو بهروش آزمون و خطا ياد گرفتم.
۱۷ - يهدفعه کلاس اول دبستان ديکتهام رو هيجده شدم،براي اينکه نشون مامانم ندم توي باغچه چالش کردم. يهبار هم از زور بيکاري نشستم تا هزار شمردم. مدتها فکر ميکردم حالا که اينقدر قوي و توانا بودم که تونستم اينکارو بکنم هرکار ديگهاي رو هم ميتونم بکنم و اين قضيه واسم شدهبود دستمال قدرت داداش کايکو!!
شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵
اسرارنامه
تازه داشتم فکر ميکردم چه خوب که هيچکس به من نگفت بيا توئم يلدا بازي کن، کي حوصله داره فکر کنه چيزميزهاي نگفتهی زندگيشو بهياد بياره فقطم پنج تاشو انتخاب کنه! که ديديم اين خانم گويا دلش سوزيده که هيچکس ما رو تحويل نگرفته و اينا... ( ضمنا خانم شما به پوستتون رحم کنيد و بياييد در آغوش لورآل! بماند که من هم قبلاها ساويز ميزدم!)
عرضم به حضورتون که اصولا معمولا همه همه چيو دربارهی من ميدونن انقد که دهنم قرصه!:D ولي خوب چيزايي که شما نميدونين احتمالا از اين قراره
۱ - چشمام در حد مرگ ضعيفه و لنز طبي رنگي ميذارم، که رنگ چشم خودم تيره است رنگ لنزم سبز. متاسفانه بدجوري هم بهش عادت کردم نميتونم عين آدم لنز طبي ساده بذارم. قورباغه هم خودتونين! موهامم عين گوسفند فرفريه و به ناچار حموم تا حموم شونه که خوبه دست هم توش نميره.
۲ - از هر گونه تلويزيون و ماهواره بهشدت گريزانم و عملا نميتونم وجودش رو تحمل کنم. درحال حاضر هفتهاي ۴۵ دقيقه پرستاران ميبينم فقط.
۳ - اساسا خوردن اگر نگم تنها، يکي از بزرگترين لذتهاي زندگي منه. بعد اونوقت با اينکه کلا از مد و فشن و هيکل استاندارد و خواننده و بازيگر و اينا خيلي خوشم نمياد ولي اين نانسي عجرم و آنجلينا جولي رو بسيار دوست ميدارم و هردفعه که اينها رو ميبينم تا دو روز با عذاب وجدان غذا ميخورم!
۴ - کلا از نهاد خانواده چندان خوشم نميآد و با خانوادهام هم که جايي برم زياد بهم خوش نميگذره. اضافه کنيد وقوع گهگاه خشونت خانگي را. ضمنا توي اين ترم دانشگاه فقط يههفته تمام کلاسهامو کامل رفتم!
۵ - اگر يهچيزي رو به من ميگين و کس ديگهاي نبايد بدونه لازمه که حتما روشن کنيد که نميخواين کسي اين موضوع رو بدونه (چون در حد مرگ برونگرا هستم و بنا رو بر پابليك بودن مسائل ميذارم!) وگرنه احتمالش خيلي زياده که من يهجايي که اصلا نبايد اون چيز رو بگم خيلي معصومانه سوتيهاي وحشتناك بدم و اصلا هم نفهمم که سوتي دادم! تازه بعدش هم شاکي ميشم که خوب ميگفتي که نبايد بگم!
۶ - ميدونم ۶ تا شد ولي اين يکي خيلي ضروريه (ايشون يادم انداخت با اون بند پنجش ) من رسما اليزهي مورخهي ۶ مهر ۸۴ الي ۳ مرداد ۸۵ و دوستپسرش و تمام کارهاش و حماقتهاش رو تکذيب ميکنم. من نبودم. يه خر ديگه بود. اضافه ميکنم که از يکم الي سيزدهم آذر ۸۴ هم براي اولين بار در زندگيم ( و آخرين بار انشالله) مرتکب عمل شنيع خيانت به دوستپسر شدم. اين يکي رو تکذيب نميکنم و شرمندهام. ( خوب شد این بازی راه بیفته تا من همه زندگیم رو بریزم بیرون!)
خوب اين از اين. حالا مانا هدیه احسان بابک بياين وسط. از همين تريبون هم به هديهي عزيز بهتازگي مزدوج شده تبريکات فراوان گفته و بيصبرانه در انتظار دريافت شام عروسي هستيم!:D
سهشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵
جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵
بههمهي دلايل بالا و دلايلي که قبلا گفتم، من فردا راي خواهمداد. راي خواهمداد تا نگذارم بيشاز اين حقوق انساني و مدنيام ضايع شود. يا حداقل پيش خودم معذب نباشم که در قبال اين جريان تهديدکننده، از حداقل سلاحي که در دست داشتم استفاده نکردم.
پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵
سهشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵
دوستان محترمي که معتقدند اين يا آن فرقي ندارد٬ پيشنهاد ميکنم اگر بعد از زندگي در دوره رياست جمهوري خاتمي و احمدينژاد هنوز هم اين تفکر را دارند حتما تشريف برده و يك عينك ابتياع بفرمايند. اگر در انتخابات شرکت کنيم مشروعيت نظام تاييد ميشود؟ اين تصور بهوجود ميآيد که نظام و سرانش از محبوبيت مردمي برخوردارند؟ بسيار خوب٬ لطفا جواب اين سوال مرا بدهيد: فرض هم که در انتخابات شرکت نکرديم و مشروعيت نظام و سران و غيره تا دسته زير راديکال رفت٬ خوب٬ بعدش چه؟ بعدش با اين مشروعيت لکهدار شدهي ننگين چه ميخواهيم بکنيم؟ وضعمان را بهتر ميکند؟ از بدتر شدنش جلوگيري ميکند؟ به چه دردمان ميخورد اين حرکت انقلابي پرشور!؟
اين فقط نظر من است و شايد غلط باشد اما من به فرماليته بودن انتخابات و ازپيش تعيين شده بودن نتايج آن اعتقاد ندارم. نتيجهي تحريم انتخابات هم قبلا بهقدر کافي بيچارهمان کرده است. فکر ميکنم ننشستن و حرکتي کردن - حتي اگر حرکت کوچکي باشد و بدانم که به جايي نميرسد- حداقلش اين فايده را دارد که بعدا به خودم نميگويم کاري هرچند در ابعاد ميليمتري از من برميآمد و من انجامش ندادم. يك برگ راي ناقابل ناچيز بيتاثير٬ تمام سهم من از دموکراسي ناموجود در کشورم است و تمام آنچه ميتوانم انجام بدهم٬ و خيال ندارم از سهمم بگذرم.
دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵
من هم با اعدام مخالفم. جنایات صدام به جای خود اما قتل اگر بد است، فرقی نمی کند که مقتول چه کسی باشد و قاتل چه کسی. به اعتقاد من «صدام» بودن مقتول، نمی تواند غیرانسانی بودن عمل قتل آگاهانه و عامدانه ی او را توجیه کند.ضمنا، در وبلاگ ها واکنش زیادی به این خبر ندیده ام. حداقل واکنشی که حاکی از مخالفت باشد. به قول فرناز، حواسمان هست که حقوق بشر را گزینشی اجرا نکنیم؟؟
این صفحه را که می بینم و کناره گرفتن متحدان سابق صدام و خوشحالی شان از حکم اعدامش را، بدجوری یاد سینوهه می افتم که به آزیرو - پادشاه سوریه- می گفت تو نه برای قتل ها و جنایت هایی که مرتکب شده ای، که برای این که شکست خورده ای محکوم به مرگی.
پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵
خداحافظ
دستشو زده بود زير چونهش و نگاهم ميکرد. من حرف ميزدم و حرف ميزدم و منطقهاي خودمو به هم ميبافتم - که از ديد اون آسمون ريسمون بودن همه!- و اون نگاهم ميکرد.
اولش خوشحال بود. هي نگاهم ميکرد و ميخنديد و شوخي ميکرد.
گفت تو هموني. يه ذره هم عوض نشدي.
گفت داشتم تصورت ميکردم که وقتي بياي حتما سردت شده و اينجوري تيكتيك داري ميلرزي.
من خيلي منطقي و خونسرد براش توضيح ميدادم که چرا نخواستمش و چرا هنوز نميخوامش، و اون فقط دستشو زده بود زير چونهش و با اون چشمهاي عجيب نگاهم ميکرد.
بارون مياومد. کلي هواي خوشگل دوستداشتني اصل پاييزي. عين همون روزا که با هم از باغچه آبشار تا اشرفي رو پياده مياومديم و من دلم ميخواست دستمو بگيره تا گرم بشم.
گفت از همين کلهخربازيات خوشم ميآد. از همين غد و يهدنده بودنت.. هميشه فکر ميکردم زينب خيلي شبيه باباته اما الان ميبينم تو با وجود ظاهر آرومت خيلي کلهشقتري.
گفت از کجا ميدونستي که من نميخوام اون چيزي بشم که تو ميخواي؟ چرا به من حق انتخاب ندادي؟
دود سيگارو از پنجره ميدادم لاي قطرههاي گاهگاهي بارون.
گفت من با تو خوشبخت بودم. راحت و خوشحال و راضي. هيچوقت به ضعفهات فکر نکردم. بودنت و خوبيهات و اينکه دوستت دارم واسم کافي بود.
سردم شدهبود. خودمو جمع کردهبودم و به رقص دود سيگار تو هوا نگاه ميکردم.
گفت ميخواستم بگم من دوستت دارم و ميخوام دوباره با هم باشيم، اما الان.. ظاهرا تو دلايلت خيلي محکمه.
گفت مرسي که اومدي.
گفت خداحافظ.

.jpg)