یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

این روزها به قول آقای رئیس‌جمهور عزیزمان تقریبا مطلقا روزهای خوبی‌اند، به عبارت بهتر من در حال خوبی به سر می‌برم. از اول صبح خندان و شنگول و رقصان عین این بچه‌مدرسه‌ای‌ها که ذوق مدرسه را دارند، یا عین راه رفتن و قیافه‌ي محشر مگ رایان در You've got mail در خیابان راه می‌افتم و می‌آیم سر کار، کمی وب‌گردی و یک status شنگولک در جی‌میل، اگرچه از این قسمت به بعد دیگر اوضاع خراب می‌شود و یکی توی سر خودم و چشم‌های خواب‌آلود نیم‌بسته‌ام می‌زنم و یکی توی سر آرشیوهای مزخرف خبرگزاری‌ها و بقیه‌ی کارهایم. اصولا هم مقداری حال همه را به هم زده‌ام با این خوش‌بینی و مثبت بودن و شنگولی افراطی، که چپ و راست هر روز بگویم "چه روز خوبی!" و حتی "let's make it a good day even if it's not!" تازه از این هم بدتر، مدام به این فکر کنم که آقای خدا چقدر آدم خوب و مهربانی است و دنیا چه بر وفق مراد،‌ که من سالم و سیر و پوشیده و باسواد و در آغوش گرم(!) خانواده‌ي هرچند مزخرفم هستم وقتی کاملا به سادگی ممکن بود یک یتیم آفریقایی ایدزی گرسنه‌ي برهنه باشم. البته ضمنا ممکن هم بود وضعم از این هم خیلی بهتر باشد و نیست، ولی اصولا معتقدم آدم به‌تر است بیش‌تر به آن احتمالی فکر کند که باعث خوشحالی و شکرگزاری‌اش می‌شود! مگر مرض دارد؟!
تنها مشکلم سرشلوغی روزافزون و خیلی عجیبم است، که مثلا همین هفته بدون این‌که خودم خیلی دستی در قضیه داشته‌باشم و قبل از این که بفهمم چی‌شد، اتومات امشب تا 4شنبه شب‌ام تا دیروقت پرشده‌است! و یک‌عالمه دوستانی دارم که تا تابستان تمام نشده باید ببینمشان اما شب‌ها قبل از این‌که یادم بیاید بهشان زنگ بزنم از هوش می‌روم. از همین تریبون هم به گروه وبلاگ‌خوانشان پیغام می‌دهم که بابا خودتان هم یک سراغی بگیرید آخر بی‌مصرف‌ها!
خلاصه که این روزها بنده به شدت خوش‌اخلاق و خوش‌حال و مثبت هستم، تاریخ‌نویسان بنگارند و ثبت کنند، باشد که در همین حال خجسته باقی بمانیم، با اندک bug ای آن وسط‌ها که خوش‌بختی و خوش‌حالی برایمان عادت نشود و قدرش را بدانیم.
تاریخ‌نویسان ثبت کردند؟؟

پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶

تحقیقات در مورد علت مرگ مرد هیجان‌زده!

آقا من اعتراض دارم! این چه وضع تیترنویسی یکی از خبرگزاری‌های مهم کشور است؟! با این همه دبدبه و کبکبه آخر یکی به من بگوید مثلا این چه تیتری است :
فرض که شما بتوانید جلوی خنده‌تان را از خواندن این تیتر بگیرید، آیا اصولا به ذهنتان می‌رسد که خبرذیل این تیتر در مورد تکذیب آقای زواره‌ای در مورد بیماری جدی‌اش است و ابراز سلامتی می‌کند و ضمنا می‌گوید که کسالتش به نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری ربطی ندارد؟! بیش‌تر به نظر می‌آید ایشان در دفتر ایسنا قرار مصاحبه داشته و گفته من تا نیم ساعت دیگر مرخص می شوم و سوالاتتان را بپرسید، چون فردا هم در زمین تنیس هستم و وقت ندارم!! و لطفا از این موضوع سوءاستفاده‌ي سیاسی نکنید طبیعی است که یک آدم تنیس بازی کند!
حالا خنده‌دار است ولی کافی‌ست بخواهید دنبال مضمون خاصی در اخبار بگردید، محال است از روی تیتر خبر بتوانید حدس بزنید مضمون موردنظر شما در این خبر هست یا نه. آن‌وقت است که مثل الان من گریه‌تان می‌گیرد!
بنده‌ای که هیچ از روزنامه‌نگاری سر در نمی‌آورم هم ضایع بودن این تیترها را می‌فهمم. یعنی واقعا یک نفر در دستگاه عریض و طویل ایسنا نیست که به این موضوع فکر کند آخر؟!
* عنوان مطلب یکی دیگر از تیترهای شاهکار ایسناست.

چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶

والدین پسر شجاع!!

من تصور نمی‌کردم فهم این موضوع خیلی سخت باشه، که وقتی سردبیر یا مدیر مسئول یا هر مقام مسئولی در یک روزنامه‌ی رسمی باشی (و نه یک وبلاگ!) نتونی عملا حرفی علیه سیاست‌های اخلاقی حاکم بر رژیم بزنی. واقعا چه انتظاری دارید؟! که مثلا مدیرمسئول شرق بیاد بگه بله ما می‌دونستیم این خانم فلان سابقه رو داره ولی زندگی خصوصی افراد به خودشون مربوطه و دموکراسی و حریم خصوصی و اینا؟! یا این که بگه نخیر ما نمی‌دونستیم به ما هم هیچ ربطی نداره که بدونیم؟! که بعدش بتونن عملا به جرم ترویج آگاهانه‌ی فساد اخلاقی پدرشو دربیارن؟ یعنی واقعا که این انتظار رو نداشتید دوستان؟؟! این چیزا رو من و شما قبول داریم نه جناب قاضی مرتضوی و اعوان و انصارش! جدا چطوریه که چشم‌هاتون ابراز بی‌علاقگی فلان وبلاگ‌نویس‌های درپیت(!) رو به ساقی قهرمان می‌بینه و پیف پیف می‌کنین ، ولی کیهان به اون گندگی رو اون بغل که پشت سر هم پرونده می‌سازه و حرف در می‌آره و حرفاشم طابق‌النعل بالنعل اتهام می‌شن می‌خورن توی سر ملت و می‌کشنشون دادگاه رو نمی‌بینه؟؟!
بنده کاملا قبول دارم که شخصیت و اشعار و سبک کار و زندگی ساقی قهرمان این‌جا اصلا موضوع بحث نیست و هرجوری می‌خواد باشه به ما و این قضیه مربوط نیست و اساسا توقیف شرق مسئولیتی به گردن ایشون نمیاره، اما مردم که احیانا می‌تونن نظر شخصی بدن؟! خود من از یه داستانش خوشم اومد و مثلا خانوم ایکس خوشش نیومده، همون‌قدر که من و صدنفر دیگه که این چند روزه قربون صدقه‌اش رفتن حق ابراز عقیده دارن، خانوم ایکس هم احتمالا حق داره دیگه؟! حالا این وسط چه ربطی داره که یقه‌ی مردمو می‌گیرین که تو داری اونو محکوم می‌کنی؟
هیچ کاری آسون‌تر از بغل گود نشستن و داد شجاعت دادن و از ترسویی دیگران ابراز انزجار کردن نیست، مخصوصا وقتی وبلاگ‌نویس باشی و مسئولیت رسمی مثل سردبیر روزنامه نداشته‌باشی در برابر حرفات. البته من جدا به این‌همه شهامت و شجاعت و جسارت جوون‌های این مرزوبوم افتخار می‌کنم، فقط کاش جناب پروردگار یه جفت چشم واقع‌بین و بدون تعصب هم عطا کرده‌بود.
* این یک نوشته‌ي کاملا عصبانی و شدید اللحن و نظر شخصی بنده هست توی وبلاگ شخصیم. کامنتمم می‌بندم چون حوصله بحث با کسی رو ندارم. اصلا فایده‌ش چیه؟!

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

صبحم با وجود یک پدر کله‌شق دخالت‌گر بداخلاق بی‌منطق خیلی خوب شروع نشد و از خانه که بیرون آمدم زیر لب غر زدم چه روز گندی، اما با خواندن این خبر -که حقیقتا اولین خبر خوب بعد از روزهاست- اعصاب‌خردی صبح کاملا جبران و فراموش شد. دقیقا دیشب داشتم فکر می‌کردم که نگرانی برای وضعیت امیر دیگر دارد طاقت‌فرسا می‌شود. بی‌نهایت خوش‌حالم که بالاخره بیرون می‌آید.
هوووممم... چه روز خوبی!

دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۶

تمام این دو سه روز و به‌خصوص از دیشب تا حالا کنار تمام سایر بدبختی‌های اجتماعی، فکرم مشغول مصطفی کرمی بوده. خیلی خوش‌حالم که دیشب تمام برنامه‌ي تلویزیونی‌ای که درباره‌اش پخش شد را ندیدم چون همان یکی دو دقیقه‌ تصویرش با چشم‌های بسته و اشک‌آلود و صدای بغض‌دار، و ناله‌های پردردش از دیشب تا به‌حال هنوز عذابم می‌دهد. مدام در این فکرم که چه ظلم وحشتناک و درد عظیمی است که پسر جوانی در 26 سالگی، به خاطر سهل‌انگاری و سنگ‌دلی عده‌ای برای ساختن یک فیلم، این‌طور اعضای بدنش را از دست بدهد و درد بکشد. و واقعا نمی‌فهمم، مسئولان بیمارستانی و پزشکی که بر خلاف تمام موازین انسانی، به خاطر مقداری پول (گیرم مقدار زیادی) درمان یک انسان را متوقف می‌کنند و اجازه می‌دهند درد بکشد، یا ضمن درمان فشار روحی عظیمی بر او وارد می‌کنند، چه‌طور می‌توانند شب راحت و با وجدان آسوده بخوابند؟ و اصلا سوال اساسی‌تر، بنده چرا پول‌دار نیستم؟؟!‌ و آن‌ جماعت محترمی که هستند چرا کمک نمی‌کنند وقتی این پول‌ها برایشان چیزی نیست ولی می‌تواند یک پسر جوان را از درد و معلول‌شدن نجات دهد؟ و اصولا مهم‌ترین سوال، از آن‌جا که بنده هنوز به وجود موجود محترمی به‌نام خدا معتقدم، ایشان این وسط به قول امیر زندانی‌مان، حرکت بدون توپ دارند؟؟!
امیدوارم این خبر راست باشد و عملی شود و هزینه‌ی درمان مصطفی کرمی تامین. اگرچه به نظر بعید می‌آید این آقا و ابواب و اصحابش به دردی بخورند و گره‌ از کاری باز کنند. فکر می‌کنم به‌هرحال کمک مالی به شماره حسابش (210384448 كد 318 بانك تجارت شعبه مهر ، به نام مصطفي كرمي) هم‌چنان مفید خواهد بود چون اعضای مصنوعی مورد نیاز و دوران نقاهت هم حداقل 60-70 میلیون هزینه بر می‌دارد. سوال اساسی دوم را تکرار می‌کنم که چرا من پول‌دار نیستم؟؟!

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶


۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت طلب مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

مرده شورش ببرند. به یاد نمی آورم در این 10 سال اخیر اوضاع از این آشفته تر و تلخ تر و گندتر بوده باشد. همیشه هم شکر خدا حداکثر کاری که از دست ما بر می آید کپی پیست کردن لینک هاست. می شود محض نمونه، یکی، فقط یک خبر خوب هم بدهید؟

دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶

چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶

دست خورشید خانوم نازنین درد نکند که با این نوشته اش الحق دل من یکی را که چند روز بود مثل اسفند روی آتش از دری وری های اخیر این آقا جز می زدم خنک کرد. بروید بخوانید.

چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶

گور پدر انسانيت!

گرچه من اين روزها و اين ماه‌ها به شدت با خودم و وبلاگ‌نويسي و اصولا نوشتن قهر کرده‌ام و گرچه الان براي نوشتن از برخوردهاي مهرآميز پليس با اراذل و اوباش دير شده‌است٬ اما نکته‌اي هست که دوست دارم بگويم. بحث‌هاي انساني و حقوق بشري در اين مورد به قدر کافي مطرح شده‌است و ملت عزيز متمدن‌مان جواب‌هاي جالبي داده‌اند. کامنت‌هاي اين پست پرستو را بخوانيد که بي‌نهايت ترس‌آور و خشن است و گويا عقيده عمومي بر اين است که «حق‌شان بوده٬‌ تا آدم بشوند و ديگر به مال و ناموس مردم دست‌درازي نکنند» و حتي يکي از دوستان لطف کرده و در کمال انسانیت و محبت براي پرستو آرزو کرده که از طرف آقايي از همين دسته (گويا موسوم به علي دالتون يا چنين چيزهايي!) مورد تجاوز قرار بگيرد تا حرف دهنش را بفهمد و ديگر از اين تزهاي روشن‌فکري حقوق بشري ندهد!! جدا از اين که من مرده‌ي اين همه تمدن و انسان‌دوستي و ملاطفت هم‌ميهنان عزيزمان هستم٬ از آن‌جا که خير سرمان قرار است بعدها جوجه حقوق‌دان بشويم!٬ مي‌خواهم بگويم دوستان٬ چه شما خوشتان بيايد و چه بدتان٬ و نظر محترم شما هرچه باشد و هرچه گلويتان را پاره کنيد که «حق‌شان است تا عبرت بگيرند» روي‌کرد حقوق کيفري٬ امروز چنين نيست. احتمالا چهارنفر گنده‌تر و فهيم‌تر از شماها ( بدبخت علوم انساني که هر بي‌سوادي در موردش کارشناس مي‌شود!) نشسته‌اند و تحولات روي‌کردهاي حقوقي در طول تاريخ و نتايج و مزايا و معايب همه‌شان را بررسي کرده‌اند٬ و روند حقوق کيفري هم به شيوه‌ي خود اصلاح‌گري به اين نقطه رسيده‌است٬ که حقوق کيفري ِ انتقام‌محور و مجازات‌محور و ترذيلي٬ جواب نمي‌دهد. جدا از بحث انسانيت و حقوق بشر و عواطف٬ دار زدن و دست بريدن و آفتابه به گردن انداختن و با باتوم سياه و کبود کردن٬ نتيجه نمي‌دهد. مجرم٬ محصول همين جامعه است. کينه و بغض و پرخاش‌گري و رفتار ضد اجتماعي او را همين اجتماع ساخته‌است. حال اين مجازات‌ها و اين خشونت‌ها٬ تنها خشونت بيش‌تر را به او مي‌آموزد. تنها بغض و کينه و نفرت او را بيش‌تر مي‌کند و از او بمبي ساعتي مي‌سازد که به محض آزادي از زندان و يافتن فضا٬ منفجر مي‌شود. معايب روش مجازات شديد و ترذيلي٬ صدبرابر مزاياي آن است.
روي‌کرد حقوق امروز اصلاح‌محور است. به اين مفهوم که سرکوب و تنبيه و مجازات کورکورانه و شديد را براي مجرمي که رفتار ضداجتماعي دارد مناسب نمي‌داند. سعي مي‌کند بفهمد که کدامين ناهنجاري جامعه٬ اين ناهنجاري را در رفتار مجرم شکل داده و سپس ضمن اصلاح مجرم فعلي٬ از به وجود آمدن مجرمين بعدي پيش‌گيري کند. مجازات البته حذف نمي‌شود٬ اما کم‌رنگ و ملايم مي‌شود٬ به گونه‌اي که مجرم را تحقير نکند و مورد خشونت قرار ندهد ( تا مجرم تحقير و خشونت بيش‌تر را نياموزد و بر مردم روا ندارد)
ممکن است گفته‌شود مجازات سنگين٬ جنبه‌ي بازدارندگي دارد و با ارعاب٬ از ارتکاب جرم توسط مجرمين سابقه‌دار و افراد عادي جلوگيري مي‌کند. اگر فرد بداند که در صورت ارتکاب جرم مجازات سنگيني متحمل خواهد شد جرم را مرتکب نمي‌شود. غلط است. اگر اين حرف درست مي‌بود طبق قوانين کشور اسلامي‌مان بايد هيچ‌کس زنا نمي‌کرد از ترس سنگ‌سار٬ و قتل از ترس قصاص٬ و لواط و تجاوز از ترس سوختن به آتش و پرتاب از بلندي. مي‌بينيم که اين مجازات‌ها اجرا مي‌شوند. پس چرا هيچ‌کس مرعوب نمي‌شود؟ چرا هر روز شاهد تجاوز و قتل و خيانت همسران هستيم؟
آن‌چه مجرم آزاد شده٬ مجرم دست‌گير نشده و فرد عادي را از ارتکاب جرم باز مي‌دارد٬ ترس از قدرت پي‌گيري دست‌گاه قضايي کشور و اطمينان به مجازات شدن جرمش است٬ ولو آن مجازات سبک باشد. امروز آقا يا خانم X‌ هنگام مثلا سرقت٬ احتمالا مي‌داند که اگر بگيرندش٬ اگر جرمش ثابت شود٬ اگر با ترافيك دستگاه قضايي نوبت دادگاهش زود برسد٬ اگر مال‌باخته از صرف پول و وقت و اعصابش خسته نشود يا از شرارت‌هاي احتمالي دزد و هم‌دستانش نترسد و قضيه را پي‌گيري کند٬ و هزار اگر ديگر٬ دستش را قطع خواهند کرد. اما اووووووه.... اگر!! اين هزار و يك اگر است که به X جرئت دزدي٬ يا تجاوز٬ يا هر جرم ديگري را مي‌دهد. مطمئن باشيد وقتي X هنگام ارتکاب جرم با خود فکر کند که اگر ي در کار نيست و حتما دست‌گير خواهد شد و مثلا به ۳ ماه زندان محکوم٬ احتمالا در تصميمش تجديد نظري خواهد کرد. مجازات سبك اما قطعي موثرتر از مجازات سنگين و غيرقطعي است.
خلاصه‌اش کنم: خانم‌ها و آقايان عزيز٬ گور پدر انسانيت! اين روش خشونت‌بار٬ جواب نمي‌دهد.

شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶

Let it be...

بگذار نگران فسلطين و لبنان باشند. بگذار داد و هوار راه بيندازند که هاااااااااااي ببينيد صهيونيست‌ها چه‌طور با قساوت و ناجوان‌مردي و بي‌رحمي فلسطيني‌ها را آواره کرده‌اند. بگذار هياهو و ناله و زاري کنند براي آوارگان بي‌گناه و مظلوم فلسطيني. بگذار شايد از ماليات و پول نفت سفره‌هاي مردم کمك و سلاح به آن‌طرف مرزها بفرستند. بگذار در بوق و کرنا کنند و صدا و سيما خفه‌مان کند که صهيونيست‌ها خانه‌ها را بر فلسطينيان خراب مي‌کنند. بگذار هر کار مي‌خواهند بکنند. سرشان شلوغ است ديگر. وقت ندارند ببينند بيخ گوش خودمان٬‌ نيمه‌‌شب برق و تلفن پنجاه خانواده را قطع مي‌کنند و با لودر و کاميون مي‌ريزند سرشان که جمع کنيد که مي‌خواهيم خانه‌خرابتان کنيم. که بي‌توجه به بچه‌هاي خواب و بي‌جا و مکاني مردم نيمه‌شب از خانه‌هاشان بيرونشان مي‌اندازند. که بعدش لطف مي‌کنند و ۴۸ ساعت!‌ وقت مي‌دهند تا مردم اسبابشان را از زير آوارها جمع کنند و به گوشه‌ي ديگري پناه ببرند. آقايان حساب‌هاي ميلياردي خودشان را ديده‌اند که فکر مي‌کنند مردم مي‌توانند ۴۸ ساعته خانه بخرند لابد.
لبريزم از نفرت و خشم. در فاصله چند کيلومتري‌مان، بغل خانه های کاخ مانند شمال تهران، ۲۰۰ نفر يك‌شبه بي‌خانمان شده‌اند و هيچ به هيچ. ولش کن. بگذار نگران فلسطين باشيم.

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

The Lost Cell Phone :(

يک‌روز گوشي داري
روز ديگر نه
زندگي چنين است!
بازي تاثيرگذارترين‌ها که توپش توسط ايشان به زمين ما قل خورد٬‌ حقيقتش چندان جذابيتي برايم نداشت. چون اساسا ناخودآگاه من به شدت تاثيرپذير و خودآگاهم بسي مغرور و خودمحور است٬ بنابراين خيلي کم پيش مي‌آيد که به‌طور خودآگاه بفهمم و بگويم که فلاني در فلان زمينه رويم تاثير گذاشته‌است. اما همان سه چهار دقيقه‌اي که به اين موضوع فکر کردم٬ توانستم دو نفر را نام ببرم که مي‌دانم و مطمئنم تاثير عميقي رويم گذاشته‌اند. خنده‌دار است اگر بگويم الان يکي‌شان را يادم نمي‌آيد! اما ديگري گلناز بود. (بي‌خود روي لينك کليك نکنيد٬ ديگر نمي‌نويسد! صرفا لينك دادم که بدانيد کدام گلناز را مي‌گويم.)
گرايشات فمينيستي و شاخ‌بازي‌هاي دوران کودکي و نوجواني و معترض بودن هميشگي من به مردسالاري يك طرف٬ اما صادقانه اگر بخواهم بگويم٬‌ من با گلناز فمينيست شدم. وبلاگش را تقريبا از شش‌ماه دوم وبلاگ‌نويسي‌اش مي‌خواندم و هميشه جسارت٬ صراحت و انتخاب‌گر بودنش بي‌نهايت برايم جذاب بود و به‌شدت تحسينش مي‌کردم. اما تاثير واقعي را وقتي گرفتم که تقريبا تمام آرشيوش را در يکي دو ساعت خواندم. با وجود اين‌که قبل از آن هم مسائل زنان دغدغه‌ام بودند و دنبالشان مي‌کردم٬ نوشته‌هاي گلناز براي اولين بار مفهوم زن بودنم را عريان و چنان که هست٬‌ به من نشان دادند. انگار براي اولين بار با تمام وجود درك مي‌کردم که من يك زنم٬ و اين زنانگي فراي جنسيت٬‌ چيزي است که هويت٬ شيوه‌ی‌زندگي٬ محدوديت‌ها و توانايي‌هايم را شکل داده‌است. همين‌طور اولين بار بود که به مشکلات زنان مثل خشونت٬ فقر٬‌ فحشا٬ تبعيض و ... تا اين درجه حساس مي‌شدم. گلناز با نوشته‌ها و فعاليت‌هايش راه جديدي را نشانم داد که بتوانم علايق و توانايي‌هايم را به‌طور منظم و مفيد در آن به‌کار بگيرم. ايميلي برايش زدم و تشکر کردم و گفتم که «شجاعت تو، قدرت تو برای مبارزه و عشقت به اثبات آنچه باید اثبات شود و ساختن و ویران کردن آنچه باید ساخته شود و ویران شود، سر شوقم آورد و راه جدیدی را نشانم داد. راهی که من فقط اولش را دیده بودم و می بینم و تو داری در آن پیش می روی، همراه خیلی زنها و دخترهایی که شجاعت انتخاب داشته اند و نخواسته اند با چشم بسته به راه کلیشه ای مزخرفی که جامعه به آن هدایتشان می کند بروند.»
ازش کمك و لينك خواستم تا بتوانم اندك فعاليتي در زمينه‌ی مسائل زنان انجام بدهم. به خاطر کم‌بود دانش تئوري٬ از ترجمه شروع کردم. اين‌طور بود که کم‌کم مطالعاتي را شروع کردم٬ مطالبي نوشتم (يا ننوشتم و صرفا با خودم در موردشان فکر کردم و به توافق رسيدم) کم‌کم اين دغدغه‌ها جدي‌تر و جدي‌تر شدند تا تبديل شدند به يکي از مسائل اصلي زندگي‌ام. تا اين که رسما صفت فمينيست را به عنوان بخشی از هویتم براي خودم انتخاب کردم (البته هنوز هم معتقدم که الان فقط دارم تلاش مي‌کنم تا يك فمينيست باشم و هنوز به آن مفهوم ایده آلي که خودم از لغت فمينيست درك مي‌کنم نرسيده‌ام) تا اين‌که نگرش اطرافيانم به زن و مسائل زنان تبديل شد به يکي از معيارهاي اصلي‌ام در انتخاب روابط. که در کنار انسان بودن و دغدغه‌هاي انساني٬ بخش بزرگي از وجودم را اختصاص دادم به زنانگي‌ام.
بعد هم مجددا با دعوت و کمك گلناز پايم به زنستان باز شد و باز ديدم زناني را که با عشق و علاقه٬ بدون کوچك‌ترين منفعتي٬ فقط به خاطر اعتقادات و علايقشان و نيازهاي موجود٬ انرژي فراواني صرف مي‌کردند تا بتوانند از اين دريچه مسائل زنان را مطرح و پيرامون آن اطلاع‌رساني کنند. زنستان ابر پروژه نيست٬ کيفيت مطالبش ممکن است در حد ممتاز نباشد٬ گاه گاه دير هم آپ‌ديت مي‌شود٬ حتي گاهي به اين نتيجه هم رسيده‌ام که با توجه به جنس مخاطبش شايد آن‌قدري که بايد٬ مفيد نباشد٬ اما الان بي‌نهايت برايم عزيز است چون محصول کار و عشق و تلاش گلناز عزيز من و همه‌ی ديگر زناني است که زن‌ بودن و انسان بودنشان را فرياد مي‌زنند.
گلناز تقریبا چندساعت پیش برای ادامه تحصیل از ایران رفت. به اين بهانه خواستم چيزي بنويسم در گفتن همه‌ي آن‌ تاثيري که گلناز بر من گذاشت و راهي که نشانم داد و الان يکي از مهم‌ترين مسيرهاي زندگيم است٬ و همه‌ی کمك‌هايش به من در شروع اين راه. گلناز را بي‌نهايت دوست دارم و برايش احترام قائلم٬‌ و آن‌قدر خوب و نازنين است که فقط مي‌توانم برايش آرزو کنم هميشه همین گلناز بماند.
* توپ‌هاي شما و شما هم به‌زودي شوت ‌خواهند شد!

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

بقیه شم بگم؟ احتمالا این بنده ی خدا رو الان به جرم مقاومت در برابر پلیس می برن یه حال اساسی بهش می دن.
ما؟ می شینیم به قول دوستان بستنی یا همون ماستمونو می خوریم. کار دیگه ای هم مگه می تونیم بکنیم؟

جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

دخترکوچولو موهاش طلايي طلايي بود و مي‌خواستي درسته بخوريش اين‌قدر که ناز بود
چپکي نشسته‌بود روي صندلي٬‌ مامانش صندلي جلويي بود
دخترکوچولو هي آروم مي‌زد روي شونه‌ی مامانش که برگرده نگاش کنه ولي مامانه محل نمي‌داد
آخر مامانه برگشت با اخم و بداخلاقي عين سگ گفت چيه٬ چي مي‌گي؟
دخترکوچولو لب ورچيد و بغض کرد و با سر اشاره کرد که هيچي
آروم برگشت و نشست و سرشو انداخت پايين
اين‌جوري:

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

اراجیف یک آخر هفته ی تنهای خالی شلوغ عذاب وجدان مندانه

خسته‌ام به شدت. توی دوهفته‌‌ی اخیر همواره یه چیزی ازم انتظار می‌رفته! انجام دادن یه کاری٬ یه جایی رفتن٬‌ کسی رو دیدن٬‌ زنگ زدن به کسی٬ نوشتن چیزی ... الی آخر. حالا درسته که نصفشون هم کارایی بودن که خودم دوستشون داشتم٬ ولی همین که انجام دادنشون واجب می‌شه و ضروری٬ انگارهی دلت می‌خواد از زیرش دربری.
يه چندوقتيه افتادم به مرض آرشيو خوني. اصولا اين بيماري آرشيوخوني يه چيزي هست به اين صورت که شما يه وبلاگ مورد علاقه‌تو که مرتب مي‌خوني انتخاب مي‌کني٬ بعد گير مي‌دي بهش٬ از اولين پستشو شروع مي‌کني خوندن٬ همه‌ی لينك‌هاي جالبي که توي پستاش داده رو باز مي‌کني مي‌خوني٬ کتاب‌هايي رو که گفته دوست داره به اضافه‌ي موسيقي‌هاي توصيه‌کرده‌شو مي‌ذاري تو ويتينگ ليست٬ خلاصه الي آخر... اين مرحله که تموم شد مي‌ريم رو مرحله‌ي دوم: اين وبلاگ‌نويس مورد علاقه‌ی شما در ۹۹ درصد موارد عضو يه جزيره‌ي وبلاگي هست و يه سري دوستان فابي داره که سه پست در ميون ازشون صحبت کرده و بهش لينك داده٬ بعد شما مي‌ري تمام اين سناريو رو در مورد وبلاگ اون‌هام اجرا مي‌کني!!‌ و خلاصه مي‌ري تا آخرش!!
حالا خلاصه در راستاي اين‌که من پريروز گفتم دارم آرشيو نازلي رو مي‌خونم خيلي طبيعيه که الان درحال خوندن آرشيو يلداهه‌شون باشم! بعد اين بشر يه جاهايي خيلي خداست! يعني به قول خودش انگشتام قيژمال مي‌ره واسه لُپاش!‌
عشقم ، عشق ِ جوادی ! ما گنده لات ها اهل عشوه و قمیش و دلبری نیستیم ، اگه بودیم داش که تا حالا من بودم و آق ح.ک و چارتاقد و نیم قد ! به جای اینکه از صب تا شب زیر آفتاب جون بکنم و سگ دو بزنم واسه دوزار ده شاهی نون ِ حلال ، پول باباهه رو میدادم پای ماتیک سرخاب و دو تا پشت چشم نازک میکردم ، اونوق میدیدی آق ح.ک چه طوری خمار ِ آبجی ات شده !
به هر حال تو زندگی باید یه چیزایی باشه که آدم بهش گیر بده ، کی بهتر از یه پسر خوشگل! ..از من بپرسید میگم زندگی بی پسر خیلی سوزناکه!سخته ، خیلی سخت!
يعني اين جمله‌ي آخر يه چيزيه تو مايه‌هاي فارست گامپ‌ (حالا ربطش چيه٬ منم نمي‌دونم!) قشنگ عمق دل‌سوختگي نويسنده رو مي‌شه درك کرد!
گفتم فارست گامپ٬‌ آقا يکي اينو واسه من بياره خوب٬ من همش هفت هشت سالم بود يه شب بي‌خوابي زده‌بود به سرم و ضمنا تلويزيون هم زده بود به سرش و فارست گامپ نشون مي‌داد٬ در نتيجه من چيز زيادي ازش يادم نمياد غير يکي دو تا صحنه٬ ولي يادمه همون موقع ازش خوشم اومده‌بود. اصولا اين پدر و مادر ذليل‌شده‌ی من اگه روي فعاليت‌هاي فرهنگي من نظارت مي‌کردن٬ احتمالا من عين يه آدم نرمال متمدن فيلم‌ها و کتاب‌هاي خوب رو نه در هفت الي پونزده سالگي بلکه يه وقتي مي‌ديدم و مي‌خوندم که بتونم بفهممشون! و الان مجبور به دوباره‌کاري نباشم!
تازشم هيچم خوب نيست شعبه‌ي اختصاصي بسکين رابينز آدم آخر هفته بره مسافرت و آدم تهناي طلفکي باشه ... هرچند به موقع بود کاملا. ديگه زيادي رفته‌بوديم تو دهن هم! استقلال روحي و حفظ فرديت و اينا.
خيلي خوب مي‌شه اگه اين احساس مسئوليتي رو که من واسه کارهاي داوطلبانه‌ي غيرضروري دارم٬ واسه وظايف اجباري‌م هم داشته‌باشم! الان شد سه هفته که هي مي‌گم اين هفته يه ذره درس مي‌خونم٬‌ باز هيچي به هيچي.
عذاب وجدان دارم هي! به استادم هفته‌ی معلم زنگ نزدم٬ تبريك هم نگفتم٬ پيشش هم نرفتم! نصف دوستامو مدت طولاني‌ايه نديدم (در کمال بي‌جنبگي اعتراف مي‌کنم که علتش اشباع شدن ذهن و وقتم از آقاي رابينز بود!) درس نخوندم و نمي‌خونم٬ کلي فيلم خوب دارم که نمي‌بينمشون (کتاب‌هامو دارم مي‌خونم ولي!) هرچي هم تلاش مي‌کنم سطح مطالعه جدي‌مو افزايش بدم بازم بخش غالب کتاب‌خونه‌ام رو رمان و نمايش‌نامه و داستان‌کوتاه تشکيل مي‌ده!!
مي‌گم بسه ديگه غرغر٬ هان؟ یکی به داد من برسه ضمنا. من همه تلاشمو دارم می کنم ها، ولی بازم انگار نه انگار که یه زمانی این جا فحش خواهرمادر می دادم! الان واسه گذاشتن همین پست کلی عذاب وجدان دارم. آخه یکی حالی من کنه که تو آبروت کجا بود که با این چیزا بخواد بره؟! و اصلا چه اهمیتی داره که بقیه چه فکری کنن؟
هی هی هی! یه زمانی جامعه به بچه دونمون هم نبود!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

رابطه‌هاي يك‌طرفه را دوست ندارم. آن‌ها که طرف ديگرشان يا رابطه را نمي‌خواهد٬ يا به هر دليلي انرژي لازم را نمي‌گذارد. آن‌ها که مدام بايد بارشان را تنهايي به دوش بکشي. و وقتي خسته مي‌شوي کسي نباشد که نوازشت کند و بار را از دوشت بردارد. وظيفه‌ات است خب!
رابطه‌هاي بي‌حافظه را دوست ندارم. آن‌ها که هزاربار مسائل آزاردهنده درشان تکرار مي‌شود و تجربه نمي‌شود براي احتياط و پرهيز. که هزاربار آزرده مي‌شوي از فلان رفتار مشخص و طرف ديگر رابطه انگار نه انگار که مي‌داند اين را. که هزاربار سر آن مسئله ديالوگ مي‌شود و آش همان است و کاسه همان.
رابطه‌هاي بي‌بك‌گراند را دوست ندارم. آن‌ها که هر دفعه بايد از نو ري‌استارت شوند. آن‌ها که صميميتي که درشان ايجاد مي‌شود٬ به محض خداحافظي تمام مي‌شود و در ديدار بعدي طوري باهات رفتار مي‌شود انگار غريبه‌اي. آن‌ها که هربار دوست را مي‌بيني٬ بايد هرچه زور داري بزني تا دوستي را از سر بگيري. دوباره جلب اعتماد و دوباره ايجاد صميميت.
رابطه‌هاي نامتجانس را دوست‌ ندارم. آن‌ها که با طرف ديگر رابطه اختلاف عميق شخصيتي يا فکري يا رفتاري داري. مدام بايد حواست جمع باشد که با هم برخورد نکنيد. در به‌ترين حالت٬ هم‌زيستي مسالمت‌آميز. به‌سختي مي‌شود که احساس دوست‌بودن و رها بودن (و خودت بودن) بکني. که بتوانيد بي آن‌که مواظب رفتارتان باشيد و گاهي خودتان را سانسور کنيد٬ هم‌ را آزار ندهيد.
رابطه‌ها ... رابطه‌هاي سخت و پيچيده‌ي انساني. از همه بدتر٬ رابطه‌هايي آزارم مي‌دهند که يکي از انواع بالا هستند اما به دليلي به‌شان وابسته‌ام. آزارم مي‌دهند و نمي‌توانم ترکشان کنم. شخصيت و احترام و احساساتم را جريحه‌دار مي‌کنند اما وابستگي‌ام بيش از آن است که بتوانم ازشان خارج شوم. ريشه‌شان عميق‌تر از آن است که بشود کندش. که به رابطه‌ي آدم با خانواده‌اش مي‌مانند : گاهي خوب و گاهي ويران‌گر٬ اما گريزناپذير.
پی نوشت: کاش کمی کمکم می کردی دوست قدیمی. باور کن این بار پنج ساله برای شانه های من زیاده از حد سنگین است. زخم هایی که همیشه به همان نقطه های یکسان وارد می شوند دیگر آن قدر عمیق شده اند که با یک دلجویی ساده خوب نمی شوند. کاش کمی کمکم می کردی تا در تلاش برای حفظ این رابطه این قدر تنها نباشم. این قدر تنها که گاهی هوس کنم همه ی عشق و دوستی و رفاقت و هم دلی مان را بگذارم و بروم...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶

از آن‌جا که ما ديشب با کمال اقتدار به آقاي بسکين رابينز گفتيم فردا مي‌خوام بمونم خونه درس بخونم و ايشان کلي ذوق کردند٬ بديهي است که امروز هرکاري کرديم٬ از کله‌ي صبح شيرکاکائو و کيك شيرکاکائوي شيرين نوين خوردن (بخوريد آقا! بسي خوشمزه است کيك‌هاش!) تا «خوبي خدا» خواندن (بخوانيد خانم! من مرده‌ي آن سرخ‌پوست داستان اولش هستم) و سيمز بازي کردن و هي فحش دادن به اين لپ‌تاپ حقير خاك بر سر هنگ‌کن٬ و آرشيو نازلي خواندن و حتي شروع به جرم ديدن تين مووي توئلو ديز آو کريسمس (من شرمنده‌ام و اعلام برائت مي‌کنم٬ به خدا از تايتل فراتر نرفتم!) خلاصه که همه غلطي کرديم امروز که يك کلمه درس نخوانديم اقلا که آن‌همه ذوق آن بنده‌ی خدا حرام نشود! بهانه‌اش هم حاضر بود که البته من که نمي‌دانم کجا را بايد بخوانم و موبايلم هم که توي ماشين خودشان جا مانده‌بود و شماره‌ي کسي را نداشتم زنگ بزنم بپرسم. شما هم که نمي‌دانيد که من بك‌آپ داشتم از شماره‌هايم! حله پس! توي روزي هم که آدم همه‌ی کارهاي الکي دنيا را بکند نمي‌شود وبلاگ ننويسد که همانا از الکي‌ترين کارهاست!
هاااان٬ خلاصه همه‌ي اين‌ها را گفتم که بگويم که من اصلا از يك زماني به اين‌ور٬ الکي الکي براي اين خراب‌شده يك‌جور شان و منزلت زيادي (چه غلطا!) قائل شدم که ديگر هر چيزي را اين‌جا ننويسم و هي توش فقط تمايلات فمينيستي و اجتماعي‌ام را ارضا کنم و تز الکي بدهم و اين کارهاي مسخره‌ي تهوع. وجود وبلاگ خصوصي را هم البته نبايد ناديده گرفت! خلاصه که انگار نه انگار که اين‌جا همان‌جاست که ما تويش از بس که بي‌ريا(!) مي‌نوشتيم زن و بچه‌ي مردم جرات تردد نداشتند! حالا ديگر متنبه شده‌ام و مي‌خواهم در و ديوار اين‌جا را زرد گل‌گلي بکنم و هر روز و هرشب از هر کار مزخرف لوسي که کردم بنويسم٬ تا وقتي که اين ترازوي صاب‌مرده‌ي ليبرا يك‌کمي متعادل بشود و عين آدم وبلاگ بنويسم!

اين بود مانيفست جديد اين وبلاگ. عجالتا تا اتخاذ سياست‌هاي اجرايي بريد اين شماره‌ي زنستان رو که با همت و تلاش و چماق و دو نقطه‌ديِ های نيلوفر انسان عزيز و زحمات بچه‌ها به موقع آپديت شده (به‌عنوان کادوي عروسي ما به مريم البته! ديگه از اين خبرها نيست!) بخونيد.
* ببین، همین الان هم وجدانم سیخ می زنه که عوض این مزخرفات می تونستی از زینب و معلم ها و کارگرها و احضارها و غیره بنویسی! ای اف (F!) بر این وجدان اجتماعی باد که نمی ذاره آدم یه ذره مبتذل باشه توی وبلاگش!
** با عرض معذرت از آقایون عزیز، من حالم از این بانو حیفا وهبی به هم می خوره بس که سکسوالیته مجسم هست و تمام تلاشش رو می کنه تا خودش رو هر چه بیشتر به شکلی دربیاره که آدم با دیدنش یاد یک آلت تناسلی زنانه بیفته و بس!

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

نقد از درون

روز یك‌شنبه بخش اول نشست تجارب دموکراسی در دانشکده‌ی حقوق دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد که گزارش پنل آخر آن (دموکراسی و جنسیت) را می‌توانید این‌جا بخوانید. اما ضمن گزارش‌های رسمی٬ اتفاقاتی در جلسه افتاد که دوست دارم این‌جا راجع به‌شان صحبت کنم.
البته شاید دیگران اسم یکی دو تا سوال و اعتراض خشن با لحن نامناسب و پریدن وسط حرف سخنران و تقریبا توهین کردن به او را اتفاق نگذارند. به ویژه اگر معتقد باشند سخنران آرمان‌های والای فمینیستی و مبارزات جنبش زنان را زیر سوال برده‌است! اما از آن‌جایی که من جدیدا به‌شدت مسالمت‌جو و صلح‌طلب و سازش‌گر شده‌ام و به طرز عجیبی بدون گارد مبارز و مدافع با منتقدان برخورد می‌کنم٬ به نظر من اتفاق است. آن هم یك اتفاق بد.
حرف‌های حمیدرضا جلایی‌پور را می‌توانید همین‌جا بخوانید. اولش به مذاق من هم هیچ خوش نیامد. اخم کردم و مشغول نوشتن شدم. حرف‌هایش که تمام شد به خودم گفتم حالا منصفانه که نگاه کنیم٬ درصدی‌ از حرف‌هایش هم واقع بینانه بود. اعتراض هم داشتم اما ترجیح دادم به ثبت اعتراضات و نقدهای دیگران بپردازم. اما متاسفانه اکثر سوال‌ها و اعتراضات (اگر سوالات بی‌ربط را نادیده بگیریم) از موضعی بسیار تدافعی و در عین حال تهاجمی٬ با زیر سوال بردن شدیداللحن سخنران٬ و با لحنی نامناسب مطرح شدند. حس شخص من این بود که خانم‌ها و آقایان حاضر و سوال‌کننده به‌شدن گارد تدافعی داشته‌اند و سخنان آقای جلایی‌پور باعث سوپراکتیو شدن این گارد تدافعی‌شان شده‌است که این‌قدر شدید واکنش نشان می‌دهند. تا جایی که وسط حرف سخنران بپرند و با صدای بلند و لحن توهین آمیز بگویند شما دارید توهین می‌کنید! این‌جا منظورم به هیچ وجه تایید سخنان آقای جلایی‌پور و رد اعتراضات نیست٬ بلکه حتی شاید برعکس هم باشد و من هم با ایشان مخالف باشم٬ اما اصلا مساله این نیست. این فقط بهانه‌ای شد تا آن‌چیزی را که مدت‌هاست با دیدن رفتار برخی دوستانمان با منتقدان به ذهنم می‌رسد بگویم.
هرطرفی که درست بگوید و هر طرفی که غلط٬ و سخن هرکس را که بخواهی نقد کنی٬ خیلی سالم‌تر و مدنی‌تر و متمدنانه‌تر است که از ادبیات منطقی و استدلالی استفاده کنی نه کوبیدن و تحقیر و برچسب زدن. خیلی سالم‌تر است که از عقایدمان پیش‌فرض‌های اساسی و همیشه درست نسازیم و در ذهنمان به عنوان فیلتر ورودی قرار ندهیم٬ که هر سخن جدیدی را بلافاصله با عقاید خودمان چك کنیم و در صورت اندکی تناقض به‌شدت به آن اعتراض کنیم. نفی نمی‌کنم که هرکس برای خودش یك‌سری چارچوب اساسی عقیدتی دارد٬ اما امکانش هم هست که هر حرف جدیدی را می‌شنوی٬ یك‌بار هم فارغ از چارچوب‌های خودت نگاه و بررسی‌اش کنی و مطمئنا مسائل جدیدی را می‌بینی. یا آن انتقاد و آن حرف تخریبی نیست و پرسشی است و جای پاسخ یا اعتراض دارد٬‌ یا این‌طور نیست و سکوت کردن در جوابش منافع‌مان را بیش‌تر حفظ می‌کند‌ (شخص من فکر نمی‌کنم فریاد زدن و ساکت شو گفتن راه‌حل مناسبی باشد). اگر خواستیم اعتراض کنیم٬ چرا با شدت و چرا با لحن اعتراضی و جوری که انگار به مقدسات‌مان توهین شده؟ چرا در برابر هر اظهارنظری سریع فریادمان بلند شود که آاااای تو به جنبش زنان توهین کردی! تو پدرسالاری و داری برای ما تصمیم می‌گیری! (مگر به خودمان شك داریم که طفل صغیر هستیم٬ که تا یکی بگوید به نظرش بهتر است ما فلان کار را بکنیم فریاد کنیم که برای ما تصمیم نگیر؟ شاید اظهار نظر بوده عزیزم! اظهار نظر صرف!)
از دو حالت خارج نیست: یا ما درست می‌گوییم و به صحت حرفمان ایمان داریم (که البته بد نیست هر چند وقت یك‌بار این «درست گفتن» را ریفرش و چك کنیم) که پس با یک سخن مخالف نباید از کوره دربرویم. می‌توانیم با خون‌سردی و اعتماد به‌نفس پاسخ بدهیم. یا درست نمی‌گوییم و خودمان هم این را می‌دانیم و برای پوشاندن این بی‌اعتمادی به حرف خودمان٬ با مخالفان و منتقدان با شدت برخورد می‌کنیم. می‌خواهم بگویم خانم‌ها و آقایان! وقتی حالت دوم بر حرف و اعتقادات ما حکم‌فرما نیست٬ چرا کاری کنیم که به نظر بیاید هست؟!

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

سبحان الله!

عرض کنم خدمتتون که توي اين کتاب سه تفنگدار ترجمه‌ي ميرزا محمدطاهر اسکندري (يا يه همچين چيزي) که کلي ترجمه‌اش خداست و کتاب فرانسوي رو به زبون درباري قاجاري ترجمه کرده و اصلا جدا از داستان کتاب٬ ترجمه‌ش خودش يه منبع لذت جداست٬ يه جايي خانم آن دتريش ملکه‌ي آون زمان فرانسه مي‌فرمان که «عجب٬ جمعي از شاهزادگان بزرگ و از اعاظم رجال با حکم کاردينال گذشته گرفتار و محبوس مي‌شدند٬ و مطلقا از مردم صدايي بيرون نمي‌آمد٬ حال از براي اين بروسل کوفتي٬ اين اوضاع و آشوب برپا مي‌شود٬ سبحان‌الله پس چه خاکي بر سر سلطنت شده.»
حالام «عجب٬ جمعي از فيلم‌هاي وزين و درست حسابی ساخته‌ي کارگردانهای پدرومادردار در سينماي اين مملکت اکران شدند و به زور هزینه ساختشان درآمد٬ حال اين ده‌نمکي کوفتي چماق را پايين گذاشته و دوربين بالا گرفته و اخراجي‌ها ساخته و دو ميليارد هم فروش مي‌کند٬ سبحان الله پس چه خاکي بر سر سينما شده!»
*مجسم کنيد ملکه‌ي فرانسه‌ي قرن هيفده هيجده رو در حال گفتن «سبحان‌الله»!!

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

«چرنديات احساساتي يک اليزه»‌ يا «در ستايش نويسنده»

اسماعيل فصيح را ده‌ساله بودم که شناختم. با داستان جاويد. يادم هست مادرم کتاب را در کشويي گذاشته و درش را قفل کرده‌بود که دست من-که مثل جاروبرقي هرگونه نوشته‌ي در دست‌رسي را مي‌بلعيدم- به‌اش نرسد (که با توجه به حجم بالاي خشونت رواني داستان٬ حقيقتا هم کار درستي بود!) ولي من کليد کشو را کش رفتم و کتاب را برداشتم و خواندم. بعد از خواندنش تا مدتي تعادل دنيايم به‌هم ريخته‌بود. با تمام معصوميت و سادگي يك بچه‌ي ده‌ساله٬ وحشت‌زده و شوکه بودم از اين‌که آيا واقعا آدم‌ها اين بلاها را سر هم‌ديگر مي‌آورند؟ (راستي٬‌ مي‌خواستم زرتشتي هم بشوم!) بعدها که بزرگ‌تر شدم دل‌کور را خواندم٬ شراب خام را٬ ثريا در اغما٬ طشت خون٬ شهباز و جغدان٬ زمستان ۶۲ ٬ بازگشت به درخونگاه. با هر کلمه و هر کتاب بيش‌تر اسير جادوي روايتش مي‌شدم و مسحور فضاي خاص و دوست‌داشتني دنيايش. مجذوب شخصیت نازنین جلال آریان و ایل و طایفه اش. مجذوب تمام شخصیت های فوق العاده ای که خلق می کرد. از خطاها و ضعف‌هاي گاه‌گاهي شخصيت‌ها و داستان‌ها هم به طيب خاطر مي‌شد گذشت.
لاله‌ برافروخت و فرار فروهر را با هم خريدم. لاله برافروخت را که خواندم جا خوردم. اثري از آن فضاي مه‌آلود پرکشش نبود. احساسات لطيف و انساني‌اي که به زيباترين شکل ترسيم مي‌شدند٬‌ جاي خود را به اثبات عشق با تجسد نفرت داده‌بودند. نوعي ايدئولوژي‌زدگي افراطي در کتاب حس مي‌کردم(که البته فقط حس من بوده و ممکن است اشتباه کرده باشم) به‌شدت آزرده و خشمگين بودم: چه بر سر نويسنده‌ي محبوب من آمده‌بود؟ به طرز ديکتاتورمآبانه‌اي انتظار داشتم هميشه همان‌گونه بنويسد که قبلا مي‌نوشت -و من دوست داشتم- يادم هست در همين وبلاگ اعتراض کرده بودم که چه‌طور توانسته از شاه‌کاري مثل دل‌کور به افتضاحي مثل لاله برافروخت برسد؟! آن‌قدر آزرده بودم که فرار فروهر را حتي باز نکردم. هنوز مانده گوشه‌ي کتاب‌خانه. ديگر هم چيز جديدي ازش نخواندم. قهر کردم. نخواستم حتي با احتمال يك درصد خاطره‌ي دل‌پذير قبلي‌ها را خراب کنم.
استاد حالا در بيمارستان است. عارضه‌ی مغزي. همان مغز خلاق و جادوگري که شخصيت‌هايي مثل مختار و رسول و کوکب خانم را خلق کرد. که يوسف ِ شراب خام را جان داد. که آن‌همه شاه‌کار آفريد و آن همه رنگ و حس و خاطره و شخصيت را در ذهن من و خيلي‌هاي ديگر ماندگار کرد.
زودتر خوب شو استاد. بلند شو. بستر بيماري جاي تو نيست. جای تو در کوچه پس کوچه های درخونگاه و آبادان و اهواز و خرمشهر و ذهن و خاطرات من - و ما- است. بلند شو و برگرد. حتي اگر ديگر هم ننويسي، حتی اگر اجازه انتشار نوشته هایت را ندهند، تصور هنوز بودنت دوست‌داشتني و آرامش‌بخش است. انگار به من اطمينان مي‌دهد که بخشي زيبا از دوران کودکي و نوجواني‌ام هنوز زنده و پوياست - که خاطرات و حس‌هاي آن دوره در حاشيه‌ی امن هنوز بودنت از خطر فراموشي در امانند.
زودتر خوب شو استاد و بیا و بنویس. حتي اگر خواستي باز هم لاله برافروخت بنويسي. اصلا بیا فکر کنیم ننوشتی اش!! آشتي. فقط زودتر خوب شو...

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

:D. بالاخره بعد از چندین روز می شه یک نفس راحت و بدون نگرانی کشید!
شرمنده اگر خیلی شخصی و احساساتی می شه! ولی راستی ناهیدجان می دونی من عاشق این صورت نازنین مهربون تو و اون خنده های خوشگل به پهنای صورتت هستم؟ :*

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

۱ - ناهيد کشاورز و محبوبه حسين‌زاده به تشويش اذهان عمومي متهم شده‌اند.
۲ - کار اين دو نفر و همه‌ي اعضاي ديگر کمپين يك‌ ميليون امضا٬‌ چيزي نيست جز آگاه‌سازي مردم نسبت به قانون. درست است که امضا گرفتن از افرادي که به اين قوانين معترض هستند نيز بخش ديگر کار کمپين است٬ اما ممکن است شما با ۱۰ نفر صحبت کنيد و قوانين را برايشان توضيح دهيد و دو سه نفر (يا کم‌تر يا بيش‌تر) امضا کنند. پس بخش اصلي کار٬ توضيح قوانين جمهوري اسلامي ايران به مردم متبوع اين دولت است.
نتيجه منطقي ۱: توضيح قوانين به مردم باعث تشويش اذهان عمومي مي‌شود.
نتيجه منطقي 2: قديمي‌ها بچه‌هاي معلول ذهني‌شان را در پستوي خانه پنهان مي‌کردند و نشان کسي نمي‌دادند تا آبروداري کنند. جمهوري اسلامي هم ترجيح مي‌دهد قوانينش در پستوي دادگاه‌ها و پرونده‌ها باقي بمانند و مردم تا کارشان به قوانين نيفتاده (و هم‌چنين جامعه‌ي جهاني) از آن‌ها خبردار نشوند. انگار آبرويي هم مانده که برود.
‌نتيجه منطقي 3 :‌ قانوني تصويب نکنيد که مجبور بشويد در پستو قايمش کنيد.
حالم دارد از این همه رذالت و حماقت و سنگدلی به هم می خورد.

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

زن ۴۰-۴۵ سالش بوده.
زن چهارتا بچه داشته. دوتاشون هنوز مدرسه‌اي بودن.
شوهر زن چندسالي سرطان روده داشته. اين اواخر ديگه دکترا جوابش کرده بودن و تو خونه منتظر مرگ بوده. زن عاشقانه شوهرش رو دوست داشته.
امروز صبح زن بچه‌هاشو مي‌فرسته مدرسه. در حياط رو قفل مي‌کنه و به شوهرش مي‌گه مي‌خواد توي حياط لباس بشوره.
زن يه گالن بنزين خالي مي‌کنه روي خودش و خودشو آتيش مي‌زنه. بدون اين‌که کوچک‌ترين صدايي ازش دربياد٬ مي‌سوزه و مي‌سوزه.
شوهر يکي دو ساعت بعد نگران مي‌شه و هرچي زنش رو صدا مي‌کنه جوابي نمي‌شنوه. به سختي بيرون مياد و مچاله‌ي سوخته‌ي زنش رو وسط حياط مي‌بينه.
بچه‌هاش ظهر از مدرسه مي‌آن و مي‌بينن پدر مريضشون زنده‌ست و مادري که صبح روونه‌ي مدرسه‌شون کرده٬ ...
زن دختردايي بابام بوده. هيچ‌کدوممون هنوز جرات نکرديم بهش راستشو بگيم. گفتيم شوهرش مرده. اونم کلي ناراحتش کرد. کي دلش رو داره بهش بگه دخترداييت خودش رو با اون وضع فجيع سوزونده؟
آخه چرا؟ چرا اين کارو کرد؟ اون بچه‌هايي که باباشون هم تا چندوقت ديگه مي‌ميره و بي‌سرپرست مي‌مونن چي؟
...
چه طور تونستي؟ چه طور تونستي خودت رو آتش بزني و تا مرگ بسوزي بدون اين که حتي يه ناله بکني؟ چه طور تونستي اون‌قدر ساکت و آروم اون‌همه زجر رو تحمل کني؟ اصلا چرا؟ چرا صدات در نيومد؟ چرا بدون حتي يه کلمه و يه صدا خودت رو ذوب کردي؟ شايد نخواستي حتي موقع سوختن و مردنت آرامش مردي رو که اون‌قدر دوست داشتي به‌هم بزني. ولي چه‌طور؟ چه‌طور تونستي لعنتي؟ چرا صدات درنيومد؟!

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

Before Sunrise/Sunset

از اواخر فيلم اول عصباني شده بودم از بزدلي جسي و سلين٬ که چرا نمي‌توانند ريسك کنند و رابطه‌شان را ادامه بدهند؟ چرا شماره تلفني يا آدرسي رد و بدل نمي‌کنند؟ چرا اين‌قدر مي‌ترسند از عادي شدن و خراب شدن رابطه و هر خطر احتمالي ديگري؟ نمي‌ترسند که بعدها حسرت بخورند که اگر با هم مي‌ماندند شايد زندگي‌شان جور ديگري مي‌شد؟
از اواسط فيلم دوم بغضم گرفته‌بود از اين که همه‌ي پيش‌بيني‌هايم درست از آب درآمده‌بودند. که هردو با آن جواني و حماقت و ناداني‌شان شانس نه سال زندگي متفاوت را از خودشان گرفتند. شايد هم اتفاق خوبي نمي‌افتاد و شايد همه‌چيز به يک قطع رابطه‌ي غم‌انگيز ختم مي‌شد٬‌ اما حداقلش اين بود که حسرتي در کار نبود. هرچند پايان هوش‌مندانه و ظريف فيلم حسابي حالم را جا آورد.
حالا به هرحال٬ من اگر از يک‌چيز خودم خيلي خوشم بيايد اين است که هيچ‌وقت از انجام دادن کاري که دلم مي‌خواسته نترسيده‌ام٬ و در نتيجه هيچ وقت حسرت نخورده‌ام که اي‌کاش آن کار را کرده‌بودم. برعکسش چرا٬ ولي فکر مي‌کنم آدم بهتر است از کرده‌هايش پشيمان شود تا از نکرده‌هايش.
ضمنا هم که چه‌قدر خوب است آدم بعد از دوهزار تا پست نگران و عصبي خبري٬ کمي مزخرف بنويسد. هرچند هنوز هم دو نفر در زندان باشند که نگران‌شان باشيم.

لينك‌هاي مرتبط با دو فيلم:

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده را آزاد کنید


دارم فکر مي‌کنم چه‌قدر خوب مي‌شود اگر همه‌مان سعي کنيم اين را بفهميم٬ و به‌اش عمل کنيم٬‌ که در مورد چيزي که نمي‌دانيم حرف نزنيم. قبل از اظهار فضل و درفشاني و تحليل و تجزيه‌ي هر موضوعي٬‌ از خودمان بپرسيم در اين‌باره چه‌قدر مطالعه کرده‌ايم٬ و صريح و رك به اين سوال جواب بدهيم. ايها‌الناس! به خدا اين نوشته‌ي آزادنويس را مي‌توان به همه‌جا و همه کس تعميم داد: وبلاگستان عزيز! حالا حتمأ که نبايد بابت همه چيز نظر داد.
يک کلام هم با دوستان عزيزي که با جديت و خشونت از منتقدان جنبش زنان انتقاد مي‌کنند! انتقاد لازمه‌ی پيش‌رفت يك جنبش است. از هرکس و در هر قالبي که باشد٬ غير از قالب تخريب. اما در تعيين مرز بين انتقاد و تخريب٬‌ بايد بسيار دقيق بود که انتقاد را به جاي تخريب نگرفت و با شدت با آن برخورد نکرد، و تخريب را به جاي انتقاد ندانست و براي انديشيدن به آن انرژي هدر نداد.
گارد دفاعي گرفتن در برابر انتقادات٬‌ برخورد تمسخرآميز و تحقيرآميز با آن‌ها٬ پاسخ شديداللحن و تند و همه‌ي اين واکنش‌ها٬ مختص کساني است که به مواضع خود ايمان ندارند. خودشان نيز از صحت حرفشان مطمئن نيستند و زير پاي خود را سست و ناپايدار مي‌بينند٬ در نتيجه از ترس سقوط به هر تلنگري با ضربه‌اي محکم جواب مي‌دهند. نظير جمهوري اسلامي که خودش هم آن‌قدر از سستي پايه‌هاي امنيت نظامش مطمئن و هراسان است که هر صداي ناهم‌گوني را خطري مهلک مي‌بيند.
ما جزو اين دسته آدم‌ها نيستيم. پس مواظب باشيم واکنش‌هايمان هم به‌شان شباهت پيدا نکند.

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

صدور قرار بازداشت موقت براي شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده

تا نپذيرفتن وكالت ها تنها خود متهم مي تواند به حكم اعتراض كند

امكان تبديل قرار بازداشت موقت وجود ندارد

مادر و دريا

امروز شد يک هفته. نه٬‌ دقيقا شد يک هفته و دوازده ساعت که شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده در زندان هستند. آن‌وقت آقايان تازه برايشان قرار بازداشت موقت(!) صادر کرده‌اند. گويا يا مفهوم بازداشت را نمي‌دانند٬ يا مفهوم موقت را. یا اساسا به جای مغز در سرشان خاک اره دارند. دل هم که ندارند که بفهمند بی خبری و دوری از خانواده چقدر سخت است.

بيش‌تر از اين هم چيزي نمي‌گويم چون زشت است آدم توي وبلاگش فحش بدهد.

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

زنان زندانی به غیر از ژیلا بنی یعقوب و شادی صدر و محبوبه عباس قلی زاده و مینو مرتاضی ساعات آغازین بامداد پنج شنبه 17 اسفند آزاد شدند.شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده و مینو مرتاضی از هماهنگ کنندگان تجمع امروز در مقابل مجلس بوده اند.گفته می شود ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار به علت قبول نکردن چشم بند در زندان مانده است.
نيمه شب گذشته، در اولين ساعات شروع سالگرد روز جهاني زن 17 اسفند مصادف با 8 مارس 1385، ماموران امنيتي وارد منزل شخصي منصوره شجاعي (از اعضاي مرکز فرهنگي زنان) شدند اما او را نيافتند. آنها پيشتر از طريق تماس تلفني او را احضار کرده بودند که او به دليل عدم ارسال حکم کتبي از حضور در بازجويي امتناع کرده بود. در پي ورود به خانه او،ازهمسر و پسر وي تعهد کتبی گرفته اند که شجاعي صبح همان روز خود را به دادگاه انقلاب معرفي نمايد.شايان توجه است که ماموران در همان ساعات به خانه فرناز سيفي که او نيز به احضارهاي تلفني پاسخ نداده بود و درخواست کرده بود احضاریه کتبی بفرستند تااو به اطلاعات مراجعه کند نيز رفته وبا توجه به عدم حضور وي درخانه، از پدر وي تعهد گرفته اند که فرناز سيفي نيزخودرا به دادگاه انقلاب معرفي کندو مقداری اوراق نیز از خانه آنها برده اند.
بازداشت چهارنفر هم که تایید شده است. فرناز و منصوره هم که احضار شده اند. هنوز هم که چهار زن در بند داریم. پس کی این همه دست و پا زدن و نگرانی و "آزاد کنید" و "امضا کنید" و لینک خبر گذاشتن و ... تمام می شود؟

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

روز جهانی زن را زمانی گرامی می‌داریم که هنوز قوانین تبعیض‌آمیز بر سر زنان میهنمان سنگینی می‌کند. سیاست‌های جداسازی و سهمیه‌بندی جنسیتی با شدت هرچه تمام‌تر اعمال می‌شود. جنگ طلبان با کوبیدن بر طبل جنگ، آرامش و امنیت را از مردم سلب می‌کنند، حقوق بشر به طور مستمر نقض می‌شود. زنان، کودکان و سایر قربانیان خشونت و بی‌عدالتی، پناهی نمی‌یابند و آسیب‌های اجتماعی و فقر هرچه بیشتر چهره‌ای زنانه به خود می‌گیرد. در این شرایط، زنان با تلاش‌های خستگی‌ناپذیر در مسیر احقاق حقوق انسانی، شهروندی و جنسیتی هم‌چنان پای می‌فشارند.ما با تاکید بر خواسته‌های دموکراتیک و مسالمت جویانه خود، از همه زنان و مردان آزاداندیش دعوت می‌کنیم برای ابزار همبستگی تا رفع هر گونه تبعیض و بی‌عدالتی علیه زنان و اعتراض به دستگیر شدن عده‌ای از فعالان زنان، به تجمع ما که در روز 8 مارس، 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر در مقابل در اصلی مجلس برگزار خواهد شد، بپیوندند.
این صرفا یک اطلاع رسانی است و من رفتن را به کسی توصیه نمی کنم. خودم هنوز نمی دانم خواهم رفت یا نه. از یک طرف با اصل حرکت موافق نیستم و به نظرم ضررش بیشتر از فایده اش است، از طرفی ریسک دستگیر شدن یا هر مشکلی از این دست را نمی توانم بپذیرم (وگرنه در خانه شرایطی برایم پیش می آید که اوین را ترجیح خواهم داد!) از طرفی هم دلم راضی نمی شود گوشه بنشینم و دوستانم را ببینم که می روند. حس می کنم پشتشان را خالی کرده ام و نتیجه اش این است که کیهان پس فردا دوباره بنویسد تجمع پنجاه نفری! نمی دانم...
آخرین اخبار حاکی از آن است که هفت نفردیگر از بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب آزاد شدند.
اسامی بازداشت شدگان به این شرح است: ناهید جعفری، ناهید کشاورز، مریم میرزا، زینب پیغمبرزاده، سمیه فرید، سارا لقمانی و آزاده فرقانی.
جواد منتظری همسر آسیه امینی در گفتگو با زنستان اعلام کرد که دادگاه اعلام کرده است مدارکی که وی برای آزادی همسرش ارائه کرده است، کامل نبوده و به همین دلیل همسر وی امروز آزاد نشده است.
سایت میدان: طبق آخرين اخبار بدست آمده از بند 209 زندان اوين، تعدادي از زنان بازداشتي در جلوي دادگاه انقلاب حالشان خوب نيست و هر لحظه بدتر مي شود.
در حال حاضر مهناز محمدي که مبتلا به بيماري است، به شدت حال عمومي بدي دارد به طوريکه حتي توان راه رفتن ندارد.
فاطمه گوارايي در اغما به سر مي برد و رضوان مقدم زونا گرفته است. غير از اينها خبري هم از شهلا انتصاري نيست. او از همان ابتدا در سلول انفرادي محبوس شده است.
مسئله اعتصاب غذا هم چنان ادامه دارد و 3 تن از زنان جوان را به عنوان عاملان اين اعتصاب به بند عمومي منتقل کرده اند.
نسرين افضلي، زارا امجديان و مريم حسين خواه اين 3 نفر هستند که اينک به بند عمومي منتقل شده اند.
طبق آخرين خبرها از زندان اوين مسئولان در حال پراکنده کردن زنان بازداشتي هستند. اينک آنها به سلول هاي سرد و تاريکي منتقل شده اند که حتي پتويي نيز براي گرم کردن خود ندارند.
عصر ديروز تعداد 8 نفر از زنان بازداشت شده در جلوي دادگاه انقلاب آزاد شدند، اما همراهان ديگرشان از اين موضوع اطلاع نداشتند. به اين 8 نفر و هم سلولي هايشان گفته بودند که مي خواهند سلولشان را عوض کنند.
در حال حاضر مسير بازجويي از زنان دستگير شده تغيير کرده است و ديگر سوالات درباره تجمع و نحوه بازداشت نيست، بلکه کاملا معطوف به فعاليت هاي گذشته، سفرهاي خارجي، ارتباطات و گاه سوال هاي نا هنجار اخلاقي است.
مخالف: نسرين صبح از بند عمومي به من زنگ زد. نسرين و زارا امجديان و مريم حسين‌خواه را ديشب به بند عمومي منتقل كرده‌اند. اعتصاب غذا ادامه دارد و متاسفانه حال اغلب زنان نامساعد است. به ويژه نسرين وضعيت فاطمه گوارائي و مهناز محمدي و پروين اردلان را بحراني توصيف مي‌كرد. شرايط سلول‌ها نامساعد سرد و كثيف بوده است. آن‌ها اصلا از آزادي بچه‌هاي ديگر اطلاع نداشتند و برخلاف بچه‌هايي كه آزاد شدند بازجوئي‌ها در مورد مسائل متعددي است كه هيچ ربطي به تجمع يكشنبه ندارد. سفرها مقالات و سخنراني‌ها و هر كاري كه فعالان جنبش زنان در سالهاي گذشته انجام داده‌اند. مسئوليت سلامت عزيزان‌مان مستقيما با وزارت اطلاعات و دادگاه انقلاب است. به نظر مي‌رسد پرونده‌سازي جديدي در راه است. كيهان در چند روز گذشته گرا داده بود و حالا پروژه آغاز شده است.
زنستان:
نسرین ستوده، یکی از وکلای پروین اردلان در گفتگو با زنستان اعلام کرد که صبح امروز بعد از شنیدن این خبر که حال خانم ها پروین اردلان، فاطمه گوارایی و مهناز محمدی رو به وخامت است به معاونت امنیت دادگاه انقلاب مراجعه کرده است تا از قاضی پرونده درخواست کند که پزشک ، موکلش را معاینه کند، اما وی را به معاونت امنیت راه ندادند.
خانم ستوده اعلام کرد که در طی چهل و هشت ساعت گذشته با خانم ها هما مداح، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، خدیجه مقدم، پریسا کاکائی، بیتا طاهباز، مونا محمدزاده تلفنی تماس گرفته اند و آنها را به اداره پیگیری اطلاعات استان تهران احضار کرده اند. ستوده تاکید کرد که به موجب قانون احضار افراد چه به عنوان متهم، چه شاهد و چه مطلع باید با ابلاغیه کتبی صورت گیرد و احضار تلفنی افراد خلاف قانون است و به خاطر احترام به قانون باید از قبول پذیرش چنین دعوت هایی سرباز زد.
بنا بر آخرین اخبار با خانواده های پنج تن از بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب تماس گرفته اند تا فردا کفیلی را به دادگاه معرفی کنند تا این افراد آزاد شوند.
اسامی این بازداشت شدگان به این شرح است: ناهید کشاورز، ناهید جعفری، آسیه امینی، سمیه فرید و زینب پیغمبرزاده
من، ساقی لقایی، پرستو دو کوهکی، پرستو سرمدی، نیلوفر گلکار، فریده و ناهید انتصاری و سارا ایمانیان ساعت پنج بعد از ظهر امروز (سه شنبه، پانزدهم اسفند) از بند 209 زندان اوین آزاد شدیم.
همبندان ما از ظهر امروز در اعتراض به بازداشت غیر قانونی، نداشتن اجزای تماس برای چند نفر و حبس دوست با شرفمان شهلا انتصاری در انفرادی در اعتصاب غذا به سر می برند. این اعتصاب تا آزادی همه ادامه دارد.
حال عمومی بچه ها خوب است. تنها وضعیت پروین اردلان که به بیماری ام.اس دچار است و رضوان مقدم که به زونا مبتلا شده نگران کننده است.
شهلا انتصاری که از لحظه انتقالمان به اوین در انفرادی به سر می برد تهدید شده که اگر همکاری نکند و نظم را مختل کند به جایی انتقال داده می شود که با هیچ بشری در ارتباط نباشد. وکیل او شادی صدر هم اکنون در اوین به سر می برد.
بچه ها روحیه خیلی خوبی دارند. شعر می خوانند و با شعار دادن به وضعیت خود اعتراض می کنند. بازجویی ها بعضا بعد از ساعت هشت شب و تا ساعات اولیه صبح انجام می شود و خارج از بند بچه ها موظف به زدن چشم بند هستند.
امروز بعد از چهل و هشت ساعت بازداشت به ما اجازه داده شد با خانواده های خود تماس بگیریم. چهار نفر از این اجازه مستثنی شدند. امکان استفاده از حمام نیز امروز برای بچه ها فراهم شد.
به امید آزادی همه آزادیخواهان و بیست و پنج زن با شرف در بند.
"من و محبوبه داريم لاغر مي شويم". اين حرفي است كه نسرين افضلي به شوهرش نيما نامداري مي زند. حالا كه ساعت از 7 گذشته است، ساقي لقايي تاييد و تاكيد مي كند:« همه از ظهر امروز اعتصاب غذا كرده اند.»
او مي گويد:«ما همه در يك سالن بوديم. راهرويي در وسط ما بود. در يك سلول 4 نفر و در ديگري 7 نفر بودند. ما صداي همديگر را مي شنيديم قرارشد اعتصاب غذا كنيم. به اين كه شهلا انتصاري در سلول انفرادي است، چند نفر نمي توانند تلفن بزنند. قرار بود آزاد شويم و نشديم.»

بيماري زنان بازداشتي شدت گرفته است
در اين 48 ساعت هرچند حال بسياري از افراد خوب است و دكتر نيز در صورت نياز مراجعه مي كرد، اما تعدادي از زنان نيز دچار بيماري و مشكل شده اند. در اين ساعت ها بيماري پروين اردلان شدت گرفته است، شهلا انتصاري كه در سلول انفرادي به سر مي برد نيز فشارخونش بالاست و رضوان مقدم زونا گرفته است، مهناز محمدي نيز قبل از اين بيمار بود و بيماري اش شدت گرفته است.
لعنتی. لعنتی. یعنی واقعا غیر از گریه و مشت به در و دیوار زدن کار دیگری نمی شود کرد؟

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

اول از همه این آدرس جدید زنستان و این هم وبلاگش. خبرهای مهم را هم کپی می کنیم که به گوش همه برسد.

بنا بر آخرین اخبار رسیده نوشین احمدی خراسانی، درتماس تلفنی که با همسرش داشته است اعلام کرده است که از امروز ظهر بنا بر تصمیمی دسته جمعی همه سی و سه زن بازداشت شده اعتصاب غذا را شروع کردند.احمدی خراسانی به همسرش، جواد موسوی خوزستانی گفته است که این تصمیم گروهی را به این دلیل اخذ کرده اند که مسولان قول مساعد داده بودند که امروز همه دستگیر شدگان جوان را آزاد کنند و چون این اقدام صورت نگرفته است، در اعتراض اعتصاب غذا را آغاز کرده اند.

پس از گذشت بیش از چهل و هشت ساعت از بازداشت زنانی که مقابل دادگاه انقلاب دست به تجمع مسالمت آمیز زده بودند، بالاخره هشت تن از این زنان با قرار کفالت آزاد شدند.
اسامی آزادشدگان به این شرح است: پرستو دوکوهکی، سارا لقایی، ساقی لقایی، نیلوفر گلکار، پرستو سرمدی، ناهید انتصاری، فریده انتصاری و سارا ایمانیان.
آزادشدگان خبر اعتصاب غذای دیگر یاران دربند خویش را تایید کردندو همچنین اعلام کردند که شهلا انتصاری در سلول انفرادی به سر می برد..

بنا بر آخرین اخبار رسیده، جلوه جواهری، زارا امجدیان، پروین اردلان ، ناهید جعفری، نسرین افضلی و آسیه امینی با خانواده های خود تماس گرفته اند و اعلام کرده اند که حال آنها خوب است اما فعلا خبری از آزادی آنها نیست و چند روزی بازداشت خواهند بود. اعتراض دانشجويي در حمايت از فعالان دستگيرشده زن

در پی بازداشت تقریبی تمامی رهبران جنبش زنان؛روزنامه کیهان پیروزمندانه از فروپاشی طرح کمپین خبر می دهد (ببخشید که خلاف عفت کلام است، ولی کثافت!)

تریبون آزاد در اعتراض به دستگیری فعالان زن

دادخواه از احتمال آزادي 7 بازداشت‌شده تجمع مقابل دادگاه انقلاب خبر دا

داخبار انتشار یافته از سوی سازمان عفو بین الملل درباره دستگیری فعالان زن

حزب سبزهای فرانسه دستگیری زنان را محکوم میکند

كانون مدافعان حقوق بشر بازداشت فعالين زن را محكوم كرد

خبر "سازمان زنان نوبلیست" درباره دستگیری فعالان زن

پيام ايرين خان دبيرکل عفو بين الملل درباره دستگيري زنان درايران

‏‏اعلاميه عمومي عفو بين‌الملل درباره دستگيري زنان

بيانيه تعدادي از وكلاي فعال در زمينه حقوق بشر

(ماناجان لینک هات رو کپی پیست کردم، حلال کن!)

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

خانواده های بازداشت شده گان و تعدادی از فعالان جنبش زنان جلوی زندان اوین رفته اند
نويسنده: گروه خبر زنستان
آخرین اخبار رسیده حاکی از آن است که خانواده بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز دیروز صبح، به همراه جمعی از فعالان جنبش زنان از ساعت نه صبح امروز جلو درب ورودی زندان اوین رفته اند و لیست اسامی بازداشت شدگان را به مسئولان زندان تحویل داده اند.
یکی از فعالان جنبش زنان به زنستان گفت که هنوز هیچ جوابی از سوی مسئولان زندان داده نشده است و آنها کماکان منتظر پاسخی از سوی مسئولان هستند.
خبرهای تکمیلی ارسال خواهد شد.

خبرهای تکمیلی از خودم! : گویا برخورد مسئولان با تجمع کنندگان خوب بوده، اما جوابی بهشون نداده اند و گفتند پرونده های بازداشت شدگان به دادگاه انقلاب فرستاده شده تا بهشون رسیدگی بشه و مسئولین زندان کاری نمی تونند بکنند. به هرحال هم طرف یکی دوروز آینده کسی آزاد نخواهد شد.

اطلاعیه کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت در خصوص بازداشت جمعی از فعالین زنان

بیانیه شماره دو خانواده های بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

گروه خبر زنستان + عکس های بازداشت شدگان
طبق آخرین اخبار بازداشت شده گان را در دو مینی بوس سوار کرده و به بند دویست و نه بازداشتگاه اوین منتقل کرده اند. بند دویست و نه زندان اوینٰ متعلق به وزارت اطلاعات است.
خانواده های بازداشت شدگان در بیرون بازداشتگاه وزرا دست به اعتراض زده اند و یک خبرنگار هلندی حاضر در محل نیز دستگیر شده است.
ماموران به خانواده های بازداشت شده گان اطلاع داده اند که لااقل تا فردا کسی آزاد نخواهد شد و فردا با خانواده برخی از زنان تماس خواهند گرفت تا برای آزادی آنها وثیقه تهیه کنند و سایر زنان کماکان بازداشت خواهند ماند.
از وبلاگ فرناز هم می توانید خبرها را دنبال کنید.
*لینکها را از این طرف و آن طرف جمع کرده ام، به یاد پرستو که اگر بود وبلاگش طبق معمول شده بود پرتال خبری!

آخرين اخبار رسيده حاكي از آن است كه عده اي از خانواده هاي بازداشت شدگان به همراه جمعي از فعالان جنبش زنان از جمله منصوره شجاعي، ناهيد ميرحاج، خديجه مقدم، بيتا طاهباز، فخري شادفر و افروز فروزند وارد ساختمان مفاسد اجتماعي وزرا شده اند و اعلام كرده اند تا زماني كه بازداشت شدگان را آزاد نكنند، بيرون نخواهند رفت.
از ميان خانواده هاي بازداشت شده گان همسران نوشين احمدي خراساني، شادي صدر، آسيه اميني و نيلوفر گلكار و ‍‍ژيلا بني يعقوب به همراه پدر شهلا انتصاري و جمعي ديگر وارد ساختمان وزرا شده اند.
از سوي ديگر زهره ارزني يكي از وكلاي جمعي از بازداشت شدگان به همراه مادر جلوه جواهري و پدر نيلوفر گلكار راهي دادگاه انقلاب شده اند تا با قاضی کشیک ملاقات کنند و خواهان آزادی هرچه سریعتر بازداشت شده گان شوند.

آخرین لیست اسامی بازداشت شده گان :
نوشین احمدی خراسانی- پروین اردلان- ناهید کشاورز- محبوبه حسین زاده- محبوبه عباسقلی زاده- نیلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مریم میرزا- مریم حسین خواه- ناهید جعفری- مینو مرتاضی- فاطمه گوارایی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژیلا بنی یعقوب- ناهید انتصاری-آسیه امینی- شادی صدر- ساقی لقایی- ساغر لقایی- الناز انصاری- سارا ایمانیان- جلوه جواهری- زارا امجدیان- زینب پیغمبرزاده - نسرین افضلی- مهناز محمدی- سمیه فرید- فریده انتصاری- رضوان مقدم- سارا لقمانی

خواهرانمان را آزاد کنید

تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد

حدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان ایران دستگیر شدند

فعالان جنبش زنان به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شدند

قلبم تقریبا جایی اطراف دهانم هست و با سرعت هزارتا در دقیقه می زند. تقریبا دارم پس می افتم از نگرانی. طبق معمول هم هیچ کاری نمی شود کرد. گفتم که، همان نگرانی و دلشوره ی لعنتی پریودیک گریزناپذیر..
من بیانیه را امضا نکردم. واقعیتش مدام به این فکر بودم که چه خبر است، چرا این قدر شتاب زده؟ اعلان بیانیه فقط از دو روز قبل؟ توی این وضعیت که منتظرند تا فعالان حقوق زنان بهانه دستشان بدهند تا دستگیرشان کنند؟ و با این همه تجربه ی ناکارآمد بودن سیاست های خیابانی؟ امضا نکردم. امروز هم نرفتم. هم تردید داشتم دراصل تصمیم، هم به دلایل شخصی به هیچ وجه برایم ممکن نبود ریسک دستگیر شدن را بپذیرم. اما این مانع نمی شود از هم دلی با خواهرانم و نگرانی برایشان تا سرحد مرگ.
به قول مریم که الان خودش هم دستگیر شده، روزی می بینیم خواهرانمان را به هیچ جرمی گرفته اند. بدتر از آن، می بینیم که هیچ کاری نمی توانیم بکنیم...

پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵

اين رو براي شماره‌ي ادبيات زنستان نوشته‌بودم٬ اما متاسفانه مطلبي که قرار بود اين پاراگراف توش بياد نوشته نشد. گفتم اون يك ساعت وقتي که صرف نوشتنش کردم هدر نره٬ بذارمش اين‌جا دور هم باشیم!

زويا پيرزاد٬ نويسنده‌ی مجموعه‌داستان‌هاي «مثل همه عصرها»«طعم گس خرمالو» «يك روز مانده به عيد پاك» و دو رمان بلند «چراغ‌ها را من خاموش مي‌کنم» و «عادت مي‌کنيم»٬ از نويسندگان مطرح زن ايران است. در حقيقت پس از موفقيت فراوان و جايزه‌هاي ادبي بسيار کتاب «چراغ‌ها..»٬ نام پيرزاد در ادبيات ايران مطرح شد و به طبع٬ شيوه‌ی نگارش خاص وي مورد توجه قرار گرفت. در آثار پيرزاد خاصه رمان‌هاي بلند او جنسيت و زنانگي دغدغه‌ي اصلي نيست٬ اما بي‌ترديد در جاي‌جاي داستان‌ها به چشم مي‌خورد. خواننده‌ي تيزهوش اگر نداند٬ به‌راحتي مي‌فهمد که نويسنده‌ي کتاب زن است٬ و اين جنس زنانه‌ي کتاب به‌جايي مي‌رسد که گاه اين تصور را ايجاد مي‌کند که شايد مردان آثاري مثل «چراغ‌ها...» و «عادت مي‌کنيم» را «نفهمند»٬ ويژگي خاصي در آنها حس نکنند و يا آن‌ها را نپسندند (مي‌خواهم بگويم به‌هرحال کم‌تر مردي حس کلاريس را وقتي کلافه و پريشان به آشپزخانه‌ي پر از مهمان نگاه مي‌کند٬ يا وقتي بعد از شستن ظرف‌ها خسته پشت ميز آشپزخانه مي‌نشيند و آرنج‌هايش را روي ميز مي‌گذارد٬ درك مي‌کند٬ يا اين‌که با آرزو در جواب پس دادن دائمي به مادرش٬‌ دخترش٬ دوستش و جامعه هم‌دلي مي‌کند) سبك نگارش پيرزاد روان و ساده است و مجموعا تاثیراتی از «آلبا دسس پدس» در آثار او دیده می‌شود. تصاوير کتاب‌ها روشن و رنگارنگ و پر از جزئيات هستند٬‌ و با اشاره به رستوران‌ها و جاهاي قديمي تهران براي خواننده‌ي تهراني آشناتر و صميمي‌تر مي‌شوند و حسي از نوستالژي را پديد مي‌آورند. اشارات تکرارشونده‌اي که تفسير آن‌ها بر عهده‌ی خواننده است٬ در آثار پيرزاد فراوان ديده مي‌شوند ( اشاره به عکس پدر آرزو در کنار سرخس و اشاره‌ی مجدد به عکس پدر تهمينه در کنار سرخس) برخلاف انتقادات بسياري از منفعل بودن زنان داستان‌هاي پيرزاد٬ به عقيده من اين زنان نمونه‌اي از زنان واقعي جامعه‌ي ما هستند. مدارا و سازش نسبي زنان داستان‌هاي پيرزاد با انتظارات ديگران -علي‌رغم خواسته قلبي متفاوت- الزاما به‌مفهوم تسليم بودن آنان به نقش تعيين شده برايشان نيست٬ که شايد انتخاب نهايي آنان باشد٬ کما اين‌که در «چراغ‌ها...» کلاريس پس از درگيري‌هاي ذهني متعدد و حس عجيب و بي‌نامش نسبت به‌اميل٬ نهايتا به‌سوي خانواده‌ی خود بازمي‌گردد و زندگي خود را با شخصيتي قوي‌تر و ارزش‌گذاري بيشتر به خود از سر مي‌گيرد. اين «انتخاب» کلاريس است بين نابود کردن آن‌چه دارد به‌خاطر يك ناشناخته‌ی نامعلوم‌ نه‌چندان باارزش ( که عاشق تصوير سطحي ويولت مي‌شود) و حفظ داشته‌هايش با روي‌کردي قوي‌تر و مثبت‌تر. مضاف بر اين‌که کلاريسي که مي‌ماند٬ «واقعي‌تر» از کلاريسي است که مي‌رود (چه تعداد از زنان ما در جايگاه کلاريس رفتن را برمي‌گزيدند؟)در «عادت مي‌کنيم» آرزو شق متفاوتي را انتخاب مي‌کند٬ ازدواج با مردي که دوستش دارد و درکش مي‌کند حال هرچه مادرش و دخترش و جامعه بگويند. انتخاب آرزو همان‌قدر محترم است که انتخاب کلاريس. به عقيده‌ی‌ من اين انتخاب را نبايد تسليم صرف ارزيابي کرد. در مجموع زبان و فضاي داستان‌هاي پيرزاد دوست‌داشتني‌ست٬‌ خواننده را به‌دنبال خود مي‌کشد٬ تصاوير جذاب و رنگي و روشن برايش ترسيم مي‌کند٬ با اشارات ماهرانه‌ي غيرمستقيم شخصيت‌ها را برايش تصوير مي‌کند و در نهايت شخصيت اصلي داستان حلقه‌ای را که در ابتدای داستان با اولین تردید در وضعیت موجود خود در آن قرار گرفته، با انتخاب خود می‌شکند.
* شماره‌ی جديد ماه‌نامه(!) ي زنستان.

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵

اين روزها دارد به‌ام خوش مي‌گذرد. دانشگاه که تازه شروع شده و برخلاف انتظار در روزهاي اول ترم جذاب است (يه‌هرحال هنوز درس‌ها شروع نشده!) و با بچه‌ها خوش مي‌گذرد، به‌خصوص امروز که توي آن مه محشر که خيس خيسمان کرده بود وسط غش‌غش خنده يك ظرف ماست ترش را که يکي از بچه‌ها آورده بود با يك بسته نان لواش تا ته خورديم و کلي خدا را شکر کرديم که مه است و کسي نمي‌بيند چه‌کار داريم مي‌کنيم! شکرخدا هنوز يکي‌دوتا گوشه‌ي دنج و امن هست که بشود توي دانشگاه هم سيگار کشيد و از بي‌دودي در آن هواي دودطلب دق نکرد! بحث‌هاي سياسي و فمينيستي و اجتماعي با بچه‌ها و دعواهاي قريب‌الوقوع هم که به‌جاي خود، که امروز سر بحث درباره‌ي درستي يا غلطي کار استشهاديون، يکي از بچه‌ها از برادرش نقل‌قول کرد که بايد استشهاديون بروند خودشان را وسط فمينيست‌ها منفجر کنند، ‌که هم خدا راضي باشد و هم پيغمبر!
بيش‌تر از سابق هم فيلم مي‌بينم و کتاب مي‌خوانم، به لطف اساتيدي که آن‌قدر کلاسشان جذاب و زنده است که آدم راه ديگري جز کتاب خواندن و خوابيدن براي تحمل کلاس پيدا نمي‌کند، و دوستاني که چپ و راست کتاب و فيلم مي‌آورند برايم. خودم هم که به‌قول يکي از دوستان شبيه کتاب‌فروشي هدهد شده‌ام! در کيف نيم‌وجبي‌ام هرروز ۶-۷ تايي کتاب و فيلم هست که دوتايش را پس بدهم به صاحبش و دوتايش را براي فلاني آورده‌ام و دوتا براي بهماني و اين‌ها را هم خودم بخوانم... خلاصه که به‌جز کتاب و فيلم و دفترچه و فرم امضاي کمپين، محض رضاي خدا يك ورق کاغذ مرتبط با درس و دانشگاه در کيفم نيست! روزهاي تعطيل دانشگاه هم که به نوشتن و خواندن و ديدن و البته فريضه‌ي شريف خوردن و ول‌گردي مي‌گذرد. شايد به‌نظر خيلي خالي بيايد، اما اين‌روزهايم از خيلي اوقات چندسال گذشته پرتراند.
اين روزها دارد به‌ام خوش مي‌گذرد. فقط خداکند آخر ترم هم همين احساس را داشته‌باشم!

چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

We Will Change

تغییر برای برابری، سایت اینترنتی کمپین یک میلیون امضا در کمتر از دو هفته برای سومین بار فیلتر شد. با وجود راه اندازی آدرس جدید سایت، جمعی از فعالان کمپین تصمیم گرفته اند با راه اندازی وبلاگ هایی به نام «تغییر برای برابری» اقدام به انتشار مطالب جدید سایت کمپین کنند.
از همین رو کمیته رسانه کمپین براي گسترش اطلاع رساني ، از كليه ي وبلاگنويسان حامي كمپين در هر نقطه ي دنيا، مي خواهد در صورت امكان، هر كدام يك وبلاگ با نام« تغيير براي برابري» راه اندازي كرده و همزمان با انتشار مطالب جدید در سایت کمپین، آنان نيز همان مطالب را در وبلاگهايي كه راه اندازي كرده اند منتشر سازند.
در اولین گام شش وبلاگ به صورت همزمان از امروز آغاز به کار می کند.علاقمندان به دریافت مطالب کمپین از پایگاه های اینترنتی فیلتر نشده می توانند با اضافه کردن آی دی we4change@yahoo.com در یاهو منسجرشان هر روز آدرس های فیلتر نشده سایت کمپین را دریافت کنند .
براي ارسال وبلاگهاي جديدي كه به اين منظور راهاندازي ميكنيد نيز مي توانيد با كميته رسانه كمپين از طريق ايميل onlinewechange@gmail.com تماس بگيريد.
مطالب جدید کمپین در اين وبلاگ ها منتشر مي شود:
http://we-change1.blogfa.com
http://wechange1.blogspot.com
http://wechange.blogfa.com
http://we4change.blogfa.com
http://we-change5.blogfa.com

اين عکس‌العمل‌هاي مثبت و پرانرژي و هوش‌مندانه را که مي‌بينم غرق ذوق و شادي مي‌شوم و ياد آن جمله‌اي مي‌افتم که چندروز پيش جايي در وبلاگي خواندم:‌ جنبش زنان مردسالاري را زنده زنده با لطافت تمام پوست خواهد کند. (و هم‌چنين فيلترينگ را!)
مي‌بينيد؟ زنان به سيم آخر زده‌اند تا حقشان را بگيرند. ديگر نمي‌توانيد جلويمان را بگيريد. اصلا راهي وجود ندارد که بشود جلوي اين همه انرژي و اميد و تلاش را گرفت.

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

Anti Valentine!

در راستاي جنبش ضد ولنتايني که اخيرا ما و دوستان راه انداخته‌ايم، از دو هفته پيش با آقاي دوست‌پسر مربوطه قصد کرده‌بوديم ديروز و فرداي روز ولنتاين را بيرون برويم ولي عمرا توي اين روز مزخرف هم‌ديگر را نبينيم (به اين مي‌گويند پست ولنتاينيسم!) ولي ديگر امروز که مجبور(!) شديم بيرون برويم، از ترس اين‌که مبادا اسم بدنومي برايمان بشود که اين‌ها رفتند ولنتاين کردند (فعل مرکب است، فکر بد نکنيد!) اجبارا رفتيم يکي از دوست‌هاي بنده را برداشتيم و دنبال خودمان راه انداختيم تا از خودمان سلب اتهام کنيم! ضمنا با سعي و تلاش بسيار از گفتن هرگونه کلمه‌ی محبت‌آميز به‌ يك‌ديگر در اين روز خودداري نموديم چرا که آدم اگر روز ولنتاين اجبارا با پارتنرش بيرون برود ديگر ابراز عشق نمي‌کند که خيلي زشت و زننده است!
در ادامه هم عرض کنم که به سبك امام راحل مسلمين امسال (و هرسال!) ولنتاين ندارند!

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

...

... غصه‌ي تو، بغض تو گريه‌ی تو غصه‌ و بغض و گريه‌ي منه نازنين من. که فقط دوست نيستي، توي اين مدت برام همه کس بوده‌اي: برادر، پدر، دوست، عاشق، گاهي همه‌ي دنيا...
کاش مي‌دونستي چه‌قدر نگرانتم. چه‌قدر دوستت دارم. چه‌قدر عميق دردت رو مي‌فهمم و باهات غصه مي‌خورم. کاش مي‌تونستم برات کاري بکنم. کاش مي‌تونستم ذره‌اي از غصه‌هاتو خودم به‌دوش بکشم. کاش کاري بود که مي‌تونستم بکنم تا تو کم‌تر ناراحت باشي. کاش حرفي بود که بزنم تا از ناراحتيت کم بشه. کاش..

بلکه دعای شکسته ی همین چند چراغ نا امید
اوازی تازه از ترانه های تو باز آورد
ورنه
با هق هق بسیار این بی امان
هیچ ستاره ای از سفرهای دور دریا
به اسمان برنمی گردد

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

آخرين باري که اين‌طور نگران بودم و از فرط نگراني و دلهره دلم می‌پیچید، بعد از تجمع ۲۲ خرداد بود. که عکس‌هاي نگران‌کننده را مي‌ديدم و کاري از دستم برنمي‌آمد. که خيلي‌ها را گرفته‌بودند و کسي نمي‌دانست کجا هستند و بعدش هم همه آوارها خراب شد سر پروين و نوشين.
حالا بعد از اين‌همه وقت دوباره آن پيچش لعنتي را در دلم دارم. نگراني و بي‌خبري و باز نگراني.
اين پيچش کذايي انگار هميشه هست و راه فراري هم ازش نيست. فقط گاهي به‌تاخير مي‌افتد.
* گويا هرسه آزاد شدند. کاش اين قصه سر دراز نداشته‌باشد و به ‌همين‌جا ختم شود..

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

همان‌طور که قبلا هم گفتم،‌ من احترام عميقي براي شهامت و جسارت خانم پارسي‌پور قائلم. واقعيت اين است که زخم‌ها و مشکلات جنسي بين ما وجود دارند و راه درمان‌شان نه انکار، که حرف زدن صريح و بي‌پرده از آن‌هاست. اما سخن‌گفتن از اين مسائل طبيعي بين اين‌همه نگاه هرزه و قلم ناپاك و ذهن کثيف و تابو،‌ کار راحتي نيست. خود من بارها خواستم در اين مورد مطالبي شخصي بنويسم و با توجه به موقعيتم، صادقانه بگويم جرات نکردم. تنها کاري که مي‌توانم بکنم احترام به شهامت کساني است که جراتش را دارند.

ضمنا، من هرچه فکر مي‌کنم فرق «ممنوعيت انکار هولوکاست» را با «مجبوريت(!) تصديق هولوکاست» نمي‌فهمم، و فرق اين‌دو را با مصداق واضح نقض آزادي عقيده و آزادي بيان. ( منظورم از انکار صرفا اظهارنظر شخصي بدون توهين است) و اين‌که عمل‌کرد سازمان ملل عزيز در اين مورد چه‌قدر مگر با عمل‌کرد دولت ايران فرق داشته‌است؟
آدم ياد آن بنده‌خدايي مي‌افتد که آمد ابرو را درست کند، زد چشم را هم...

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵

و اين منم زني تنها در آستانه فصل امتحان!

چنان‌چه مطلعيد از خصوصيات دانشجو جماعت يکي آنست که در ايام‌الله امتحانات، به‌طور ناگهاني به کليه مسائل موجود در جهان به‌غير از چهارتا کتابي که بايد بخواند و امتحان بدهد علاقه‌مند مي‌شود. روياهاي کودکي‌اش را به خاطر آورده و تصميم مي‌گيرد محقق‌شان کند. تمام مطالعات نصفه را از سر گرفته و مطالعات جديد را هم اضافه مي‌کند. هرکار ناتمامي که داشته را تمام مي‌کند و اين ايام بهترين زمان براي محول کردن مسئوليت به اين دانشجوي عزيز و وظيفه‌شناس مي‌باشد! در راستاي اين سنت حسنه، گزارشي از فعاليت‌هاي خود را در هفته‌ی اخير و دوهفته‌ی آينده(!) به‌عرض مي‌رسانم:

۱ - هوس دوره کردن صدسال تنهايي و بار ديگر شهري که دوست مي‌داشتم. هم‌چنين اينجانب به‌يك‌باره مکشوف داشته‌ام که علاقه‌مندم کتاب شونصد صفحه‌اي زناني که با گرگ‌ها مي‌دوند يا دويده‌اند يا خواهند دويد را بخوانم. نه ده کتاب جذاب و خواندني نيز از دوستان امانت گرفته‌ايم که جامعه‌شناسي گيدنز با آن عظمت از زمره آنان مي‌باشد. هم‌چنين به افاضات جناب کارل گوستاو يونگ نيز علاقه‌مند شده و ضمنا يکي از دوستان تراژدي آمريکايي تئودور درایزر را به ما کادو داده‌اند که واقعا حق‌ناشناسی است نخوانده بماند!
۲ - چه‌ معني دارد که ما با اين سن و سال شطرنج بلد نباشيم؟! چرا نبايد برويم يك خودآموز شطرنج خريداري کرده و استعداد خود را در اين زمينه امتحان کنيم؟
۳ - مي‌گويند اين کلاس‌هاي آيلتس آريان‌پور هم بدچيزي نيست و ما هم به‌قدر کافي زبان خواندن را ول کرده‌ايم و ديگر زشت است بايد برويم زبانمان را ادامه بدهيم.
۴ - آخر فهم اين موضوع که خيلي ساده است، اگر ما درس بخوانيم که پس چه کسي Vanity Fair و Dark Water و Lolita و Cold Mountain و Immortal و Citizen Kane و بیست بیست و پنج فيلم ديگر را ببيند؟ خدا را خوش مي‌آيد اين فيلم‌هاي به اين خوبي خاك بخورند؟ تازه اين mbc2 هم اخيرا چندتا فيلم خوب دارد نشان مي‌دهد بالاخره. براي تشويقش هم که شده بايد ببينيم‌شان ديگر!
۵ - با آقاي بسکين رابينز (دوست‌پسر مربوطه) قرار گذاشته‌ايم زبان بخوانيم، مي‌گويم حالا بعد از امتحانات، مي‌فرمايند نه ديگه الان وقتشه! ضمنا به اين نتيجه رسيديم که واليبال ساحلي هم بد چيزي نيست يك‌سر برويم شمال امتحان کنيم! که البته اين مسئله را مي‌شود به بدمينتون و شنا و کلاس رقص و باشگاه و الخ نيز تعميم داد!
۶ - بعد از قرني که وبلاگ‌مان نمي‌آمد الان بعد چهار روز از پست بعدي نشسته‌ايم شروور مي‌بافيم.
۷ - با ماناجان متفقا نتيجه گرفتيم که چقدر دلمان براي قرارهاي دخترانه و نشرباغ روي و کتاب‌خري و جمشيديه و قيطريه‌پيمايي و رادنشيني تنگ شده واقعا. حقوق جزا سيري چند؟
۸ - شما بي‌کاريد اين خزعبلات را مي‌خوانيد؟ بلند شويد برويد اين‌جا چندتايي چيز به‌دردبخور بخوانيد که ما مثلا از اين زن مدرن در شعر فروغ و زن در آثار نادر ابراهيمي و عبور از ازدواج خوشمان آمد. تازه در منابع مقالات هم چشممان به چندتايي کتاب خوب خورد که جان مي‌دهند براي خوانده‌شدن در شب‌امتحان!

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

يلدانامه‌ی موخر يا وقتي اليزه کودك بود!

آقا من که گفتم پنج تا خيلي کمه. تازه من يه عالمه چيز کلي بي‌مزه نوشتم اون پايين در حالي که کلي چيز بامزه هم هست واسه نوشتن که البته اکثرش مربوط به دوران کودکي و جوانيه. دوباره تازه(!) من ليست افتخاراتم رو هم ننوشتم توي اون دوره‌ي افتخار نويسي و حالا وقتشه جبران کنم!

۱ - از وقتي زبون باز کردم بعد مهموني‌ها مامانم دعوام مي‌کرد که چرا زبون‌درازي کردي؟! ( به بچه‌ي رك و شيرين‌زبون مي‌گفت زبون‌دراز!) و کلا لقبم بين فاميل زبون‌دراز بود. همش هم بهم مي‌گفت - و هنوزم مي‌گه- قبل از حرف زدن حرفتو تو دهنت بپز. من فسقلي بدبخت هم هميشه واسم سوال بود که مگه دهن من اجاق گازه؟ چه‌جوري بايد حرفو بپزم؟
۲ - مثل همه‌ي بچه‌ها فکر مي‌کردم بابام قوي‌ترين مرد دنياست. تو خيالاتمم هميشه مي‌ديدمش که اجاق گازمون رو روي انگشت کوچيکه‌اش بلند کرده! اصولا گويا اين انگشت کوچيکه خيلي دغدغه‌ي ذهني‌م بوده چون درکم از جمله‌ي «خدا بزرگه» اين‌ بود که مثلا انگشت کوچيکه‌اش اندازه همه‌ي تهرانه. از ديگر خيال‌بافي‌هامم عرض کنم که در ۶ سالگي عاشق پسر دوست بابام بودم و هميشه توي روياهام من مريض مي‌شدم و اون بر بستر مرگ به من ابراز عشق مي‌کرد! ( يه دفعه همين پسره منو برده بود پشت مبل و ترغيبم مي‌کرد که اعضاي محرمانه‌ي خودمونو به‌هم نشون بديم، اون نشون داد ولي من دودرش کردم رفتم. ببخشيد اگه بي‌ناموسي بود!)
۳ - اساسا از بچگي موجود عاشق‌پيشه‌اي بودم و هرروز عاشق يه‌نفر (سال اول دبستان با دوسه تا از دوستام انجمن عشاق تشکيل داده‌بوديم!) مثلا بعد از پسره‌ي فوق‌الذکر بالا عاشق پسر همسايه‌مون شدم که کلي مذهبي و اينا بود و براي جلب توجهش مي‌رفتم کلاس قرآن!!! بعدشم ۵ سال عاشق پسر دوست مامانم بودم آخرشم سال اول دبيرستان زنگ زدم بهش گفتم اونم به‌شدت ضايعم کرد. بعدشم دو سه سال عاشق يکي از دوستاي اينترنتي‌ام بودم ( که عزيزم خيلي توله‌سگي که قرار بود اون‌هفته به من زنگ بزني هنوز نزدي!) کلي هم از اين قضيه ضربه خوردم. الانم فکر کنم به‌دليل همون ضربه‌هه عقلم انقدر بزرگ شده که ديگه نتونم اون‌مدلي عاشق بشم. ولي هنوزم بستني دوست‌ دارم يه عالمه! مخصوصا بسکين رابينز. ( رمزي بود اين جمله!)
۴ - گويا در ۵ سالگي بنده درك درستي از زندگي زناشويي نداشتم و فکر مي‌کردم هر دونفري که با همن حتما زن و شوهرن! بعد پسرعموي بابام که داشت عروسي مي‌کرد سر سفره‌ی عقد رفتم بهش گفتم عمو تو که زن داري باز چرا داري عروسي مي‌کني؟! عروس که سکته کرده بود و کم مونده بود داماد رو خفه کنه ازم پرسيده بوده زن عمو کيه؟ و با اشاره‌ي من به خواهر عموجان مسئله به خير و خوشي ختم شده!
۵ - در کودکي به‌شدت موجود کرم کتابي بودم و خوندن نوشتن رو هم از ۴ سالگي يادگرفته بودم. هرچي هم دم دستم مي‌اومد مي‌خوندم. خونه‌ی مادربزرگم يه‌بار يه‌کتابي پيدا کرده‌بودم در‌باره چگونگي تولد و اينا ( ۶ سالم بود) بعد خوندمش و رفتم به مامانم گفتم بيا برات توضيح بدم بچه چه‌جوري به‌وجود مي‌آد! اسپرماتوزوئيد و اوول با هم ترکيب مي‌شن بعد مي‌شن چي‌چي بعد اين مي‌شه اون مي‌شه ... مامانم هم سکته کرده کلي! يه‌عالمه کتاب خشن بي‌خود هم تو همون هفت هشت سالگي خوندم مثلا خواجه‌ي تاجدار که الان هم حجم خشونت موجود درش اعصاب منو خرد مي‌کنه، نمي‌دونم اون‌موقع واکنشم چي‌بوده! يا مثلا شوهرخاله‌م ازم مي‌پرسيد آغامحمدخان رو چي‌کارش کردن مي‌گفتم خواجه‌اش کردن، بعد مي‌گفت خواجه چيه مي‌گفتم نمي‌ دونم!! مامانم اينا هم البته اين کتابها رو از دست من توي هفت‌سوراخ قايم مي‌کردن ولي من به لطايف‌الحيل و دزدي کليد مخفيگاه و اينا پيداش مي‌کردم.
۶ - بچه بودم يه دفعه در طي چند روز از کيف مامانم پول سرقت کردم. خاطرات حاکي از آنند که پول‌هاي مسروقه صرف خريد نوشمك و يخمك شده. هيچ هم شرمسار نيستم خوب بچه بودم ديگه.
۷ - در راستاي همون رك بودگي يه‌بار به فاميلمون گفتم چه‌قدر دم در وايميستي خداحافظي کردي برو خونه‌تون ديگه! شش ماه خونه‌مون نيومد. با شوهرخاله‌مم چندوقتي قهر بودم چون صبح زود زنگ زده بود بهش يه‌چيزايي تو اين مايه‌ها گفته‌بودم که تو شعور نداري کله سحر زنگ مي‌زني؟!
۸ - مربي مهدکودکم عمه‌ام بود (يعني من به‌دليل بي‌رگ بودگي و علاقه به عمه‌م قسمت عظيمي از چهار الي شش سالگي‌م رو با عمه‌م زندگي کردم و باهاش مي‌رفتم مهدکودکش) بعد يه‌بار که قرار بود يه قصه بسازيم من يه قصه‌اي ساختم مبني بر اين‌که يه آقاهه موقع مسواك زدن در خميردندونشو باز مي‌ذاره بعد مورچه‌ها مي‌رن توي قوطي خميردندون فرداش که مي‌خواد مسواك بزنه اونا رو مي‌ماله روي مسواك‌ و مي‌کنه توي دهنش. نتيجه‌ي اخلاقي هم اين‌که نبايد در خميردندونو باز گذاشت. اصولا من آدم منطقي‌اي بودم!
آهان، همين عمه‌ام هم دوسه‌تا کيف داشت که تمام زيپ و جيب بودن. براي من فسقلي هم هميشه کلي چيز جالب اون‌تو بود که زودبه‌زود هم آپديت مي‌شدن! از همون موقع تاحالا عادت فضولي تو کيف ديگران باهام مونده. الان متمدن شدم، اجازه مي‌گيرم!
۹ - از رياضي خوشم نمي‌اومد و نمي‌آد. سرسختانه معتقدم که اگر تغيير رشته‌ نمي‌دادم به انساني توي کنکور گند عظيمي مي‌زدم. از اون‌جايي که از اول انتخاب رشته‌ی رياضي توي دبيرستان قصد داشتم پيش تغييررشته بدم هيچ‌وقت درس گوش نمي‌کردم و تو خونه هم نمي‌خوندم و سر کلاس مي‌خوابيدم. از همون موقع به اين خواب کلاس عادت کردم و الان طوري شرطي شدم که استاد دهنشو باز مي‌کنه من چشممو مي‌بندم!
۱۰ - اصلا دلم نمي‌خواست حقوق بخونم. به اين دليل رشته‌مو حقوق زدم که بابام بعد از نيم ساعت داد و بيداد و التماس و منطق و بحث پاي تلفن که قانعم کنه حقوق بزنم آخرش بغض کرد منم دلم سوخت. اما الان ناراضي نيستم.
۱۱ - از بچگي عزيزدردونه بابام بودم تا وقتي که شروع کردم تصميم‌هاي مستقل احيانا مخالف نظرش گرفتن. از اون موقع تقريبا ماهي دوسه‌بار دعوا داريم. الان هم دوهفته‌ست باهاش قهرم و شواهد حاکي از آنند که احتمال داره سال ديگه ( يعني موقع تحويل سال) آشتي کنيم.
۱۲ - خواهر شش سال بزرگ‌ترم يه دروغ‌گوي کثيف بود و تفريحش دست‌انداختن من. از متقاعد کردنم که بچه سرراهي هستي و مامان اينا دوستت ندارن و اينا گذشته، مثلا يه لوله آزمايش از مدرسه‌شون آورده بود به من مي‌گفت تو يه شپش خطرناک توي سرت داري، فقط هم من مي‌تونم با اين لوله برش دارم وگرنه مي‌ميري. حالا ده ميليون بايد به‌من پول بدي تا اين‌کارو بکنم!! و من گريان و نالان فکر مي‌کردم قبل از اين‌که بزرگ شم کار کنم ده ميليون پول جمع کنم شپشه منو کشته! يا پفك مي‌خورد بعد از دهنش درمي‌آورد و مي‌گفت من مي‌تونم پفك توليد کنم (وقتي مي‌گفتم دوباره بکن مي‌گفت بايد قارچ بخورم تا بتونم پفك توليد کنم! ذخيره قارچم تموم شده!) من هرشب مي‌رم آمريکا با ليلا فروهر شام مي‌خورم! اين‌جا الان يه ميز پر غذا هست که تو نمي‌توني ببينيش! خلاصه از اين چاخان‌ها. نقل شده که من مثل خر همه‌شو باور مي‌کردم و يه‌ماه هرشب کابوس مي‌ديدم چون بهم گفته بود زير تختت جن هست!
۱۳- عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم. با آدم‌هايي که عقايدشون با خودم متفاوت باشه نمي‌تونم کنار بيام مگه اين‌که فوق‌العاده دموکرات باشن. First Impression ام هم تا دلتون بخواد افتضاحه و معمولا همه بار اولي که منو مي‌بينن بدشون مي‌آد! اعتماد به‌نفسم پايينه. عاشق هرگونه خوردني هستم و اصولا دريچه‌ي قلبم شکممه! جينگول‌آلات خيلي آويزون نمي‌کنم به‌خودم اما يه انگشتر باباقوري دارم که شيشه‌ي عمرمه و اگه گم‌شه مي‌ميرم. از نقره‌ي کنده‌کاري و نگين مشکي و ترکيب پلاتين و برليان هم خوشم مي‌آد. عاشق سايه‌ي سياه و آرايش برنزه و لباس زيرهاي سکسي(!) هستم. از پسر بور و چشم‌رنگي خوشم نمي‌آد.
۱۴ - گويا در کودکي به حجاب اسلامي و مذهب و امثالهم علاقه‌ی فراواني داشتم.عکسي از بنده موجود است در سن شش سالگي که با چادر نماز گل گلي و مقنعه‌ی سفيد حاج‌خانمي در منزل به‌سر مي‌بردم! هم‌چنين در هفت سالگي خواهربزرگه رو که علاقه‌ی زيادي به گوگوش داشت توبيخ کرده‌بودم که اين آهنگ‌هاي مبتذل چيه گوش مي‌دي! به مدت هم ده سالم بود هرروز بقچه مي‌بستم مي‌رفتم مسجد سرکوچه که نمازم رو به جماعت بخونم!!! دوستاني که الان بنده رو ديدن يا با عقايد و مواضع اين‌جانب آشنا هستن مي‌تونن عمق فاجعه رو درك کنن! اینم عکس مذکور!
15 - برخلاف بروبچ بي‌ريشه‌ی اين نسل(!) زندگي روستايي رو تجربه کردم و کلي هم از اين بابت شادم. اون مدتي که با عمه‌ و مادربزرگم اينا زندگي مي‌کردم تقريبا تبديل شده‌بودم به گوساله!! يه گاو داشتن،‌ من هرروز دم در طويله‌اش کشيك مي‌کشيدم که بابابزرگم کي مي‌دوشدش و شيره رو مياره بيرون و مي‌جوشونه که من بخورم! سيستم توليد به مصرف روزي شيرين يه سطل شير مي‌خوردم. اين عادت هم‌چنان با بنده باقي‌ست.
۱۶ - هيچ‌کس به‌من نگفت دست تو دماغ کردن کار زشتي نيست و فقط بهتره اين کار رو دور از چشم مردم و توي دستشويي انجام بدي. خودم اين موضوع رو به‌روش آزمون و خطا ياد گرفتم.
۱۷ - يه‌دفعه کلاس اول دبستان ديکته‌ام رو هيجده شدم،‌براي اين‌که نشون مامانم ندم توي باغچه چالش کردم. يه‌بار هم از زور بيکاري نشستم تا هزار شمردم. مدت‌ها فکر مي‌کردم حالا که اين‌قدر قوي و توانا بودم که تونستم اين‌کارو بکنم هرکار ديگه‌اي رو هم مي‌تونم بکنم و اين قضيه واسم شده‌بود دستمال قدرت داداش کايکو!!

گفتني از دوران کودکي هشلهفت بنده بسيار است ولي عجالتا به همين ميزان قناعت مي‌کنيم. حالا اگه استقبال عمومي خوب بود شايد يه قسمت دوم هم داديم بيرون!
پ.ن: خودم مي‌دونم. مي‌دونم صدام خيلي آدم بدي بوده و الخ. اما تحمل ديدنش با اون چهره‌ي جدي و تسليم، با اون پارچه‌ي سياهي که پيچيدن دور گردنش، و اون طناب دار رو نداشتم. بغضم گرفت. هرچي مي‌خواين بگين بگين خب. هرچي‌هم که آدم بدي بوده‌باشه، آدم که بوده. تحمل ديدن کشتنش مثل گوسفند رو نداشتم. در کمال وابستگي به استکبار جهاني غرب و بعث و کوفت و زهرمار من امشب براي صدام گريه کردم.

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

اسرارنامه

تازه داشتم فکر مي‌کردم چه خوب که هيچ‌کس به من نگفت بيا توئم يلدا بازي کن، کي حوصله داره فکر کنه چيزميزهاي نگفته‌ی زندگي‌شو به‌ياد بياره فقطم پنج تاشو انتخاب کنه! که ديديم اين خانم گويا دلش سوزيده که هيچ‌کس ما رو تحويل نگرفته و اينا... ( ضمنا خانم شما به پوستتون رحم کنيد و بياييد در آغوش لورآل! بماند که من هم قبلا‌ها ساويز مي‌زدم!)

عرضم به حضورتون که اصولا معمولا همه همه چيو درباره‌ی من مي‌دونن انقد که دهنم قرصه!:D ولي خوب چيزايي که شما نمي‌دونين احتمالا از اين قراره

۱ - چشمام در حد مرگ ضعيفه و لنز طبي رنگي مي‌ذارم، که رنگ چشم خودم تيره است رنگ لنزم سبز. متاسفانه بدجوري هم بهش عادت کردم نمي‌تونم عين آدم لنز طبي ساده بذارم. قورباغه هم خودتونين! موهامم عين گوسفند فرفريه و به ناچار حموم تا حموم شونه که خوبه دست هم توش نمي‌ره.
۲ - از هر گونه تلويزيون و ماهواره به‌شدت گريزانم و عملا نمي‌تونم وجودش رو تحمل کنم. درحال حاضر هفته‌اي ۴۵ دقيقه پرستاران مي‌بينم فقط.
۳ - اساسا خوردن اگر نگم تنها، يکي از بزرگترين لذت‌هاي زندگي منه. بعد اون‌وقت با اين‌که کلا از مد و فشن و هيکل استاندارد و خواننده‌ و بازيگر و اينا خيلي خوشم نمياد ولي اين نانسي عجرم و آنجلينا جولي رو بسيار دوست مي‌دارم و هردفعه که اين‌ها رو مي‌بينم تا دو روز با عذاب وجدان غذا مي‌خورم!
۴ - کلا از نهاد خانواده چندان خوشم نمي‌آد و با خانواده‌ام هم که جايي برم زياد بهم خوش نمي‌گذره. اضافه کنيد وقوع گه‌گاه خشونت خانگي را. ضمنا توي اين ترم دانشگاه فقط يه‌هفته‌ تمام کلاس‌هامو کامل رفتم!
۵ - اگر يه‌چيزي رو به من مي‌گين و کس ديگه‌اي نبايد بدونه لازمه که حتما روشن کنيد که نمي‌خواين کسي اين موضوع رو بدونه (چون در حد مرگ برون‌گرا هستم و بنا رو بر پابليك بودن مسائل مي‌ذارم!) وگرنه احتمالش خيلي زياده که من يه‌جايي که اصلا نبايد اون چيز رو بگم خيلي معصومانه سوتي‌هاي وحشتناك بدم و اصلا هم نفهمم که سوتي دادم! تازه بعدش هم شاکي مي‌شم که خوب مي‌گفتي که نبايد بگم!
۶ - مي‌دونم ۶ تا شد ولي اين يکي خيلي ضروريه (ايشون يادم انداخت با اون بند پنجش ) من رسما اليزه‌ي مورخه‌ي ۶ مهر ۸۴ الي ۳ مرداد ۸۵ و دوست‌پسرش و تمام کارهاش و حماقت‌هاش رو تکذيب مي‌کنم. من نبودم. يه خر ديگه بود. اضافه مي‌کنم که از يکم الي سيزدهم آذر ۸۴ هم براي اولين بار در زندگيم ( و آخرين بار انشالله) مرتکب عمل شنيع خيانت به دوست‌پسر شدم. اين يکي رو تکذيب نمي‌کنم و شرمنده‌ام. ( خوب شد این بازی راه بیفته تا من همه زندگیم رو بریزم بیرون!)


خوب اين از اين. حالا مانا هدیه احسان بابک بياين وسط. از همين تريبون هم به هديه‌ي عزيز به‌تازگي مزدوج شده تبريکات فراوان گفته و بي‌صبرانه در انتظار دريافت شام عروسي هستيم!:D

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

در چندروز اخير در وبلاگ‌هاي بعضي از فعالين جنبش زنان، به اين موضوع اشاره شده‌است که موضع اصلاح‌طلبان و اصول‌گرايان در قبال جنبش زنان تفاوت چنداني نداشته‌است ( و در دوره رياست‌جمهوري خاتمي هم شاهد برخورد کنوني با جنبش زنان بوده‌ايم) پس قاعدتا حضور در انتخابات مفهوم چنداني ندارد و فرقي براي ما ايجاد نمي‌کند. نظر دوستان عزيز در جاي خود البته بسيار محترم است و مسلما هرکس مختار است راي بدهد يا ندهد و دلايل خاص خود را براي اين کار داشته‌باشد، شخص من نيز هيچ‌وقت از آدم‌هايي نبوده‌ام که علاقه‌مند به بحث و تغييرنظر ديگران باشم، اما فقط مي‌خواهم به اين نکته اشاره کنم که ما ( اگر بتوانم خودم را هم در اين جمع عضو بدانم) علاوه بر هوادار و فعال حقوق زنان، احيانا شهروند اين جامعه نيز هستيم و زندگي‌مان تنها در بعد حمايت از جنبش زنان خلاصه نمي‌شود. مثل همه‌ي آدم‌هاي ديگر با مسائل شهري مواجهيم، چگونگي رسيدگي و برخورد با آن‌ها برايمان مهم است، سياست کلي نهادهاي مسئول در زندگي‌مان تاثير مي‌گذارد، و هزار چيز ديگر. فرض که موضع اين دو جناح در قبال جنبش زنان يکي نباشد، ( که شخص من اين‌طور فکر نمي‌کنم. مشاهده‌ي تغيير جهت کامل سياست دولت در برخورد با زنان،‌ «کانون امور زنان و خانواده» مرخصي‌هاي افزايش يافته و ساعات کار کم شده، محدود کردن شديد فضا براي فعاليت‌هاي ان‌جي‌اوهاي زنان ... آيا در دوره رياست جمهوري خاتمي نيز همه‌ي اين‌ها را شاهد بوديم؟) آيا در همه‌ي اين موارد ذکرشده که بر زندگي ما تاثير دارند نيز موضع يکساني دارند؟ من به اين موضوع معتقد نيستم. فکر نمي‌کنم احتياج به دقت زيادي باشد تا امتيازاتي را که دولت نهم از ما به عنوان زن و شهروند سلب کرده‌است ببينيم، و فکر نمي‌کنم عاقلانه باشد که فضاي بيشتري براي فعاليت در اختيار هم‌‌فکران اين دولت قرار دهيم تا اين روند سلب امتيازات ادامه يابد.
به‌همه‌ي دلايل بالا و دلايلي که قبلا گفتم، من فردا راي خواهم‌داد. راي خواهم‌داد تا نگذارم بيش‌از اين حقوق انساني و مدني‌ام ضايع شود. يا حداقل پيش خودم معذب نباشم که در قبال اين جريان تهديدکننده، از حداقل سلاحي که در دست داشتم استفاده نکردم.

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

اصلا حوصله آپ‌ديت کردن ندارم، ولي وجدانم هم اجازه نمي‌دهد ساکت بمانم. بشتابيد که غفلت مايه‌ي پشيماني است! امروز که نمي‌رسيد مگر اين‌که همين حالا اين پست را ببينيد و يکي از مراکز فروش بليت هم در دوقدمي‌تان باشد مشروط بر اين‌که بليت داشته باشد، اما فردا را از دست ندهيد. ( سبك موسيقي تقريبا تلفيقي از موسيقي غربي و کليسايي با موسيقي و سازهاي ايراني است. اين‌جا مي‌توانيد نمونه‌هايي را بشنويد که البته به نظر من فقط همان مارش لومر حقيقتا زيبايي کار ارکستر را نشان مي‌دهد.)
خلاصه که، از ما گفتن بود. بلند شوید بروید دیگر!!

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵

اين روزها هرچه فکر مي‌کنم آدم‌هايي را که دم از تحريم انتخابات‌ها مي‌زنند درك نمي‌کنم. مگر ما اين کار را نکرده‌ايم و نتايجش توي چشم‌مان ( و حتي ساير اعضايمان!) فرو نرفته‌است؟ مگر اشتباه را آدم چندبار تکرار مي‌کند؟ مگر همين حالا وضع دولت و مجلس و کشورمان به اندازه‌ي کافي افتضاح نيست؟ مگر افرادي که هنر و هدفي غير از گند زدن به زندگي ما ندارند به‌قدر کافي کرسي‌هاي قدرت را در اختيار ندارند؟
دوستان محترمي که معتقدند اين يا آن فرقي ندارد٬ پيشنهاد مي‌کنم اگر بعد از زندگي در دوره رياست جمهوري خاتمي و احمدي‌نژاد هنوز هم اين تفکر را دارند حتما تشريف برده و يك عينك‌ ابتياع بفرمايند. اگر در انتخابات شرکت کنيم مشروعيت نظام تاييد مي‌شود؟ اين تصور به‌وجود مي‌آيد که نظام و سرانش از محبوبيت مردمي برخوردارند؟ بسيار خوب٬ لطفا جواب اين سوال مرا بدهيد: فرض هم که در انتخابات شرکت نکرديم و مشروعيت نظام و سران و غيره تا دسته زير راديکال رفت٬ خوب٬ بعدش چه؟ بعدش با اين مشروعيت لکه‌دار شده‌ي ننگين چه مي‌خواهيم بکنيم؟ وضعمان را بهتر مي‌کند؟ از بدتر شدنش جلوگيري مي‌کند؟ به چه دردمان مي‌خورد اين حرکت انقلابي پرشور!؟
اين فقط نظر من است و شايد غلط باشد اما من به فرماليته بودن انتخابات و ازپيش تعيين شده بودن نتايج آن اعتقاد ندارم. نتيجه‌ي تحريم انتخابات هم قبلا به‌قدر کافي بيچاره‌مان کرده است. فکر مي‌کنم ننشستن و حرکتي کردن - حتي اگر حرکت کوچکي باشد و بدانم که به جايي نمي‌رسد- حداقلش اين فايده را دارد که بعدا به خودم نمي‌گويم کاري هرچند در ابعاد ميليمتري از من برمي‌آمد و من انجامش ندادم. يك برگ راي ناقابل ناچيز بي‌تاثير٬ تمام سهم من از دموکراسي ناموجود در کشورم است و تمام آن‌چه مي‌توانم انجام بدهم٬ و خيال ندارم از سهمم بگذرم.

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

من هم با اعدام مخالفم. جنایات صدام به جای خود اما قتل اگر بد است، فرقی نمی کند که مقتول چه کسی باشد و قاتل چه کسی. به اعتقاد من «صدام» بودن مقتول، نمی تواند غیرانسانی بودن عمل قتل آگاهانه و عامدانه ی او را توجیه کند.ضمنا، در وبلاگ ها واکنش زیادی به این خبر ندیده ام. حداقل واکنشی که حاکی از مخالفت باشد. به قول فرناز، حواسمان هست که حقوق بشر را گزینشی اجرا نکنیم؟؟
این صفحه را که می بینم و کناره گرفتن متحدان سابق صدام و خوشحالی شان از حکم اعدامش را، بدجوری یاد سینوهه می افتم که به آزیرو - پادشاه سوریه- می گفت تو نه برای قتل ها و جنایت هایی که مرتکب شده ای، که برای این که شکست خورده ای محکوم به مرگی.

پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

خداحافظ

دستشو زده بود زير چونه‌ش و نگاهم مي‌کرد. من حرف مي‌زدم و حرف مي‌زدم و منطق‌هاي خودمو به هم مي‌بافتم - که از ديد اون آسمون ريسمون بودن همه!- و اون نگاهم مي‌کرد.
اولش خوشحال بود. هي نگاهم مي‌کرد و مي‌خنديد و شوخي مي‌کرد.
گفت تو هموني. يه ذره هم عوض نشدي.
گفت داشتم تصورت مي‌کردم که وقتي بياي حتما سردت شده و اين‌جوري تيك‌تيك داري مي‌لرزي.
من خيلي منطقي و خون‌سرد براش توضيح مي‌دادم که چرا نخواستمش و چرا هنوز نمي‌خوامش، و اون فقط دستشو زده بود زير چونه‌ش و با اون چشم‌هاي عجيب نگاهم مي‌کرد.
بارون مي‌اومد. کلي هواي خوشگل دوست‌داشتني اصل پاييزي. عين همون روزا که با هم از باغچه آبشار تا اشرفي رو پياده مي‌اومديم و من دلم مي‌خواست دستمو بگيره تا گرم بشم.
گفت از همين کله‌خربازيات خوشم مي‌آد. از همين غد و يه‌دنده بودنت.. هميشه فکر مي‌کردم زينب خيلي شبيه باباته اما الان مي‌بينم تو با وجود ظاهر آرومت خيلي کله‌شق‌تري.
گفت از کجا مي‌دونستي که من نمي‌خوام اون چيزي بشم که تو مي‌خواي؟ چرا به من حق انتخاب ندادي؟
دود سيگارو از پنجره مي‌دادم لاي قطره‌هاي گاه‌گاهي بارون.
گفت من با تو خوشبخت بودم. راحت و خوشحال و راضي. هيچ‌وقت به ضعف‌هات فکر نکردم. بودنت و خوبي‌هات و اين‌که دوستت دارم واسم کافي بود.
سردم شده‌بود. خودمو جمع کرده‌بودم و به رقص دود سيگار تو هوا نگاه مي‌کردم.
گفت مي‌خواستم بگم من دوستت دارم و مي‌خوام دوباره با هم باشيم، اما الان.. ظاهرا تو دلايلت خيلي محکمه.
گفت مرسي که اومدي.
گفت خداحافظ.