چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

سایت میدان: طبق آخرين اخبار بدست آمده از بند 209 زندان اوين، تعدادي از زنان بازداشتي در جلوي دادگاه انقلاب حالشان خوب نيست و هر لحظه بدتر مي شود.
در حال حاضر مهناز محمدي که مبتلا به بيماري است، به شدت حال عمومي بدي دارد به طوريکه حتي توان راه رفتن ندارد.
فاطمه گوارايي در اغما به سر مي برد و رضوان مقدم زونا گرفته است. غير از اينها خبري هم از شهلا انتصاري نيست. او از همان ابتدا در سلول انفرادي محبوس شده است.
مسئله اعتصاب غذا هم چنان ادامه دارد و 3 تن از زنان جوان را به عنوان عاملان اين اعتصاب به بند عمومي منتقل کرده اند.
نسرين افضلي، زارا امجديان و مريم حسين خواه اين 3 نفر هستند که اينک به بند عمومي منتقل شده اند.
طبق آخرين خبرها از زندان اوين مسئولان در حال پراکنده کردن زنان بازداشتي هستند. اينک آنها به سلول هاي سرد و تاريکي منتقل شده اند که حتي پتويي نيز براي گرم کردن خود ندارند.
عصر ديروز تعداد 8 نفر از زنان بازداشت شده در جلوي دادگاه انقلاب آزاد شدند، اما همراهان ديگرشان از اين موضوع اطلاع نداشتند. به اين 8 نفر و هم سلولي هايشان گفته بودند که مي خواهند سلولشان را عوض کنند.
در حال حاضر مسير بازجويي از زنان دستگير شده تغيير کرده است و ديگر سوالات درباره تجمع و نحوه بازداشت نيست، بلکه کاملا معطوف به فعاليت هاي گذشته، سفرهاي خارجي، ارتباطات و گاه سوال هاي نا هنجار اخلاقي است.
مخالف: نسرين صبح از بند عمومي به من زنگ زد. نسرين و زارا امجديان و مريم حسين‌خواه را ديشب به بند عمومي منتقل كرده‌اند. اعتصاب غذا ادامه دارد و متاسفانه حال اغلب زنان نامساعد است. به ويژه نسرين وضعيت فاطمه گوارائي و مهناز محمدي و پروين اردلان را بحراني توصيف مي‌كرد. شرايط سلول‌ها نامساعد سرد و كثيف بوده است. آن‌ها اصلا از آزادي بچه‌هاي ديگر اطلاع نداشتند و برخلاف بچه‌هايي كه آزاد شدند بازجوئي‌ها در مورد مسائل متعددي است كه هيچ ربطي به تجمع يكشنبه ندارد. سفرها مقالات و سخنراني‌ها و هر كاري كه فعالان جنبش زنان در سالهاي گذشته انجام داده‌اند. مسئوليت سلامت عزيزان‌مان مستقيما با وزارت اطلاعات و دادگاه انقلاب است. به نظر مي‌رسد پرونده‌سازي جديدي در راه است. كيهان در چند روز گذشته گرا داده بود و حالا پروژه آغاز شده است.
زنستان:
نسرین ستوده، یکی از وکلای پروین اردلان در گفتگو با زنستان اعلام کرد که صبح امروز بعد از شنیدن این خبر که حال خانم ها پروین اردلان، فاطمه گوارایی و مهناز محمدی رو به وخامت است به معاونت امنیت دادگاه انقلاب مراجعه کرده است تا از قاضی پرونده درخواست کند که پزشک ، موکلش را معاینه کند، اما وی را به معاونت امنیت راه ندادند.
خانم ستوده اعلام کرد که در طی چهل و هشت ساعت گذشته با خانم ها هما مداح، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، خدیجه مقدم، پریسا کاکائی، بیتا طاهباز، مونا محمدزاده تلفنی تماس گرفته اند و آنها را به اداره پیگیری اطلاعات استان تهران احضار کرده اند. ستوده تاکید کرد که به موجب قانون احضار افراد چه به عنوان متهم، چه شاهد و چه مطلع باید با ابلاغیه کتبی صورت گیرد و احضار تلفنی افراد خلاف قانون است و به خاطر احترام به قانون باید از قبول پذیرش چنین دعوت هایی سرباز زد.
بنا بر آخرین اخبار با خانواده های پنج تن از بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب تماس گرفته اند تا فردا کفیلی را به دادگاه معرفی کنند تا این افراد آزاد شوند.
اسامی این بازداشت شدگان به این شرح است: ناهید کشاورز، ناهید جعفری، آسیه امینی، سمیه فرید و زینب پیغمبرزاده
من، ساقی لقایی، پرستو دو کوهکی، پرستو سرمدی، نیلوفر گلکار، فریده و ناهید انتصاری و سارا ایمانیان ساعت پنج بعد از ظهر امروز (سه شنبه، پانزدهم اسفند) از بند 209 زندان اوین آزاد شدیم.
همبندان ما از ظهر امروز در اعتراض به بازداشت غیر قانونی، نداشتن اجزای تماس برای چند نفر و حبس دوست با شرفمان شهلا انتصاری در انفرادی در اعتصاب غذا به سر می برند. این اعتصاب تا آزادی همه ادامه دارد.
حال عمومی بچه ها خوب است. تنها وضعیت پروین اردلان که به بیماری ام.اس دچار است و رضوان مقدم که به زونا مبتلا شده نگران کننده است.
شهلا انتصاری که از لحظه انتقالمان به اوین در انفرادی به سر می برد تهدید شده که اگر همکاری نکند و نظم را مختل کند به جایی انتقال داده می شود که با هیچ بشری در ارتباط نباشد. وکیل او شادی صدر هم اکنون در اوین به سر می برد.
بچه ها روحیه خیلی خوبی دارند. شعر می خوانند و با شعار دادن به وضعیت خود اعتراض می کنند. بازجویی ها بعضا بعد از ساعت هشت شب و تا ساعات اولیه صبح انجام می شود و خارج از بند بچه ها موظف به زدن چشم بند هستند.
امروز بعد از چهل و هشت ساعت بازداشت به ما اجازه داده شد با خانواده های خود تماس بگیریم. چهار نفر از این اجازه مستثنی شدند. امکان استفاده از حمام نیز امروز برای بچه ها فراهم شد.
به امید آزادی همه آزادیخواهان و بیست و پنج زن با شرف در بند.
"من و محبوبه داريم لاغر مي شويم". اين حرفي است كه نسرين افضلي به شوهرش نيما نامداري مي زند. حالا كه ساعت از 7 گذشته است، ساقي لقايي تاييد و تاكيد مي كند:« همه از ظهر امروز اعتصاب غذا كرده اند.»
او مي گويد:«ما همه در يك سالن بوديم. راهرويي در وسط ما بود. در يك سلول 4 نفر و در ديگري 7 نفر بودند. ما صداي همديگر را مي شنيديم قرارشد اعتصاب غذا كنيم. به اين كه شهلا انتصاري در سلول انفرادي است، چند نفر نمي توانند تلفن بزنند. قرار بود آزاد شويم و نشديم.»

بيماري زنان بازداشتي شدت گرفته است
در اين 48 ساعت هرچند حال بسياري از افراد خوب است و دكتر نيز در صورت نياز مراجعه مي كرد، اما تعدادي از زنان نيز دچار بيماري و مشكل شده اند. در اين ساعت ها بيماري پروين اردلان شدت گرفته است، شهلا انتصاري كه در سلول انفرادي به سر مي برد نيز فشارخونش بالاست و رضوان مقدم زونا گرفته است، مهناز محمدي نيز قبل از اين بيمار بود و بيماري اش شدت گرفته است.
لعنتی. لعنتی. یعنی واقعا غیر از گریه و مشت به در و دیوار زدن کار دیگری نمی شود کرد؟

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

اول از همه این آدرس جدید زنستان و این هم وبلاگش. خبرهای مهم را هم کپی می کنیم که به گوش همه برسد.

بنا بر آخرین اخبار رسیده نوشین احمدی خراسانی، درتماس تلفنی که با همسرش داشته است اعلام کرده است که از امروز ظهر بنا بر تصمیمی دسته جمعی همه سی و سه زن بازداشت شده اعتصاب غذا را شروع کردند.احمدی خراسانی به همسرش، جواد موسوی خوزستانی گفته است که این تصمیم گروهی را به این دلیل اخذ کرده اند که مسولان قول مساعد داده بودند که امروز همه دستگیر شدگان جوان را آزاد کنند و چون این اقدام صورت نگرفته است، در اعتراض اعتصاب غذا را آغاز کرده اند.

پس از گذشت بیش از چهل و هشت ساعت از بازداشت زنانی که مقابل دادگاه انقلاب دست به تجمع مسالمت آمیز زده بودند، بالاخره هشت تن از این زنان با قرار کفالت آزاد شدند.
اسامی آزادشدگان به این شرح است: پرستو دوکوهکی، سارا لقایی، ساقی لقایی، نیلوفر گلکار، پرستو سرمدی، ناهید انتصاری، فریده انتصاری و سارا ایمانیان.
آزادشدگان خبر اعتصاب غذای دیگر یاران دربند خویش را تایید کردندو همچنین اعلام کردند که شهلا انتصاری در سلول انفرادی به سر می برد..

بنا بر آخرین اخبار رسیده، جلوه جواهری، زارا امجدیان، پروین اردلان ، ناهید جعفری، نسرین افضلی و آسیه امینی با خانواده های خود تماس گرفته اند و اعلام کرده اند که حال آنها خوب است اما فعلا خبری از آزادی آنها نیست و چند روزی بازداشت خواهند بود. اعتراض دانشجويي در حمايت از فعالان دستگيرشده زن

در پی بازداشت تقریبی تمامی رهبران جنبش زنان؛روزنامه کیهان پیروزمندانه از فروپاشی طرح کمپین خبر می دهد (ببخشید که خلاف عفت کلام است، ولی کثافت!)

تریبون آزاد در اعتراض به دستگیری فعالان زن

دادخواه از احتمال آزادي 7 بازداشت‌شده تجمع مقابل دادگاه انقلاب خبر دا

داخبار انتشار یافته از سوی سازمان عفو بین الملل درباره دستگیری فعالان زن

حزب سبزهای فرانسه دستگیری زنان را محکوم میکند

كانون مدافعان حقوق بشر بازداشت فعالين زن را محكوم كرد

خبر "سازمان زنان نوبلیست" درباره دستگیری فعالان زن

پيام ايرين خان دبيرکل عفو بين الملل درباره دستگيري زنان درايران

‏‏اعلاميه عمومي عفو بين‌الملل درباره دستگيري زنان

بيانيه تعدادي از وكلاي فعال در زمينه حقوق بشر

(ماناجان لینک هات رو کپی پیست کردم، حلال کن!)

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

خانواده های بازداشت شده گان و تعدادی از فعالان جنبش زنان جلوی زندان اوین رفته اند
نويسنده: گروه خبر زنستان
آخرین اخبار رسیده حاکی از آن است که خانواده بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز دیروز صبح، به همراه جمعی از فعالان جنبش زنان از ساعت نه صبح امروز جلو درب ورودی زندان اوین رفته اند و لیست اسامی بازداشت شدگان را به مسئولان زندان تحویل داده اند.
یکی از فعالان جنبش زنان به زنستان گفت که هنوز هیچ جوابی از سوی مسئولان زندان داده نشده است و آنها کماکان منتظر پاسخی از سوی مسئولان هستند.
خبرهای تکمیلی ارسال خواهد شد.

خبرهای تکمیلی از خودم! : گویا برخورد مسئولان با تجمع کنندگان خوب بوده، اما جوابی بهشون نداده اند و گفتند پرونده های بازداشت شدگان به دادگاه انقلاب فرستاده شده تا بهشون رسیدگی بشه و مسئولین زندان کاری نمی تونند بکنند. به هرحال هم طرف یکی دوروز آینده کسی آزاد نخواهد شد.

اطلاعیه کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت در خصوص بازداشت جمعی از فعالین زنان

بیانیه شماره دو خانواده های بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

گروه خبر زنستان + عکس های بازداشت شدگان
طبق آخرین اخبار بازداشت شده گان را در دو مینی بوس سوار کرده و به بند دویست و نه بازداشتگاه اوین منتقل کرده اند. بند دویست و نه زندان اوینٰ متعلق به وزارت اطلاعات است.
خانواده های بازداشت شدگان در بیرون بازداشتگاه وزرا دست به اعتراض زده اند و یک خبرنگار هلندی حاضر در محل نیز دستگیر شده است.
ماموران به خانواده های بازداشت شده گان اطلاع داده اند که لااقل تا فردا کسی آزاد نخواهد شد و فردا با خانواده برخی از زنان تماس خواهند گرفت تا برای آزادی آنها وثیقه تهیه کنند و سایر زنان کماکان بازداشت خواهند ماند.
از وبلاگ فرناز هم می توانید خبرها را دنبال کنید.
*لینکها را از این طرف و آن طرف جمع کرده ام، به یاد پرستو که اگر بود وبلاگش طبق معمول شده بود پرتال خبری!

آخرين اخبار رسيده حاكي از آن است كه عده اي از خانواده هاي بازداشت شدگان به همراه جمعي از فعالان جنبش زنان از جمله منصوره شجاعي، ناهيد ميرحاج، خديجه مقدم، بيتا طاهباز، فخري شادفر و افروز فروزند وارد ساختمان مفاسد اجتماعي وزرا شده اند و اعلام كرده اند تا زماني كه بازداشت شدگان را آزاد نكنند، بيرون نخواهند رفت.
از ميان خانواده هاي بازداشت شده گان همسران نوشين احمدي خراساني، شادي صدر، آسيه اميني و نيلوفر گلكار و ‍‍ژيلا بني يعقوب به همراه پدر شهلا انتصاري و جمعي ديگر وارد ساختمان وزرا شده اند.
از سوي ديگر زهره ارزني يكي از وكلاي جمعي از بازداشت شدگان به همراه مادر جلوه جواهري و پدر نيلوفر گلكار راهي دادگاه انقلاب شده اند تا با قاضی کشیک ملاقات کنند و خواهان آزادی هرچه سریعتر بازداشت شده گان شوند.

آخرین لیست اسامی بازداشت شده گان :
نوشین احمدی خراسانی- پروین اردلان- ناهید کشاورز- محبوبه حسین زاده- محبوبه عباسقلی زاده- نیلوفر گلکار- پرستو دوکوهکی- مریم میرزا- مریم حسین خواه- ناهید جعفری- مینو مرتاضی- فاطمه گوارایی- شهلا انتصاری- سوسن طهماسبی- آزاده فرقانی- ژیلا بنی یعقوب- ناهید انتصاری-آسیه امینی- شادی صدر- ساقی لقایی- ساغر لقایی- الناز انصاری- سارا ایمانیان- جلوه جواهری- زارا امجدیان- زینب پیغمبرزاده - نسرین افضلی- مهناز محمدی- سمیه فرید- فریده انتصاری- رضوان مقدم- سارا لقمانی

خواهرانمان را آزاد کنید

تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد

حدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان ایران دستگیر شدند

فعالان جنبش زنان به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شدند

قلبم تقریبا جایی اطراف دهانم هست و با سرعت هزارتا در دقیقه می زند. تقریبا دارم پس می افتم از نگرانی. طبق معمول هم هیچ کاری نمی شود کرد. گفتم که، همان نگرانی و دلشوره ی لعنتی پریودیک گریزناپذیر..
من بیانیه را امضا نکردم. واقعیتش مدام به این فکر بودم که چه خبر است، چرا این قدر شتاب زده؟ اعلان بیانیه فقط از دو روز قبل؟ توی این وضعیت که منتظرند تا فعالان حقوق زنان بهانه دستشان بدهند تا دستگیرشان کنند؟ و با این همه تجربه ی ناکارآمد بودن سیاست های خیابانی؟ امضا نکردم. امروز هم نرفتم. هم تردید داشتم دراصل تصمیم، هم به دلایل شخصی به هیچ وجه برایم ممکن نبود ریسک دستگیر شدن را بپذیرم. اما این مانع نمی شود از هم دلی با خواهرانم و نگرانی برایشان تا سرحد مرگ.
به قول مریم که الان خودش هم دستگیر شده، روزی می بینیم خواهرانمان را به هیچ جرمی گرفته اند. بدتر از آن، می بینیم که هیچ کاری نمی توانیم بکنیم...

پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵

اين رو براي شماره‌ي ادبيات زنستان نوشته‌بودم٬ اما متاسفانه مطلبي که قرار بود اين پاراگراف توش بياد نوشته نشد. گفتم اون يك ساعت وقتي که صرف نوشتنش کردم هدر نره٬ بذارمش اين‌جا دور هم باشیم!

زويا پيرزاد٬ نويسنده‌ی مجموعه‌داستان‌هاي «مثل همه عصرها»«طعم گس خرمالو» «يك روز مانده به عيد پاك» و دو رمان بلند «چراغ‌ها را من خاموش مي‌کنم» و «عادت مي‌کنيم»٬ از نويسندگان مطرح زن ايران است. در حقيقت پس از موفقيت فراوان و جايزه‌هاي ادبي بسيار کتاب «چراغ‌ها..»٬ نام پيرزاد در ادبيات ايران مطرح شد و به طبع٬ شيوه‌ی نگارش خاص وي مورد توجه قرار گرفت. در آثار پيرزاد خاصه رمان‌هاي بلند او جنسيت و زنانگي دغدغه‌ي اصلي نيست٬ اما بي‌ترديد در جاي‌جاي داستان‌ها به چشم مي‌خورد. خواننده‌ي تيزهوش اگر نداند٬ به‌راحتي مي‌فهمد که نويسنده‌ي کتاب زن است٬ و اين جنس زنانه‌ي کتاب به‌جايي مي‌رسد که گاه اين تصور را ايجاد مي‌کند که شايد مردان آثاري مثل «چراغ‌ها...» و «عادت مي‌کنيم» را «نفهمند»٬ ويژگي خاصي در آنها حس نکنند و يا آن‌ها را نپسندند (مي‌خواهم بگويم به‌هرحال کم‌تر مردي حس کلاريس را وقتي کلافه و پريشان به آشپزخانه‌ي پر از مهمان نگاه مي‌کند٬ يا وقتي بعد از شستن ظرف‌ها خسته پشت ميز آشپزخانه مي‌نشيند و آرنج‌هايش را روي ميز مي‌گذارد٬ درك مي‌کند٬ يا اين‌که با آرزو در جواب پس دادن دائمي به مادرش٬‌ دخترش٬ دوستش و جامعه هم‌دلي مي‌کند) سبك نگارش پيرزاد روان و ساده است و مجموعا تاثیراتی از «آلبا دسس پدس» در آثار او دیده می‌شود. تصاوير کتاب‌ها روشن و رنگارنگ و پر از جزئيات هستند٬‌ و با اشاره به رستوران‌ها و جاهاي قديمي تهران براي خواننده‌ي تهراني آشناتر و صميمي‌تر مي‌شوند و حسي از نوستالژي را پديد مي‌آورند. اشارات تکرارشونده‌اي که تفسير آن‌ها بر عهده‌ی خواننده است٬ در آثار پيرزاد فراوان ديده مي‌شوند ( اشاره به عکس پدر آرزو در کنار سرخس و اشاره‌ی مجدد به عکس پدر تهمينه در کنار سرخس) برخلاف انتقادات بسياري از منفعل بودن زنان داستان‌هاي پيرزاد٬ به عقيده من اين زنان نمونه‌اي از زنان واقعي جامعه‌ي ما هستند. مدارا و سازش نسبي زنان داستان‌هاي پيرزاد با انتظارات ديگران -علي‌رغم خواسته قلبي متفاوت- الزاما به‌مفهوم تسليم بودن آنان به نقش تعيين شده برايشان نيست٬ که شايد انتخاب نهايي آنان باشد٬ کما اين‌که در «چراغ‌ها...» کلاريس پس از درگيري‌هاي ذهني متعدد و حس عجيب و بي‌نامش نسبت به‌اميل٬ نهايتا به‌سوي خانواده‌ی خود بازمي‌گردد و زندگي خود را با شخصيتي قوي‌تر و ارزش‌گذاري بيشتر به خود از سر مي‌گيرد. اين «انتخاب» کلاريس است بين نابود کردن آن‌چه دارد به‌خاطر يك ناشناخته‌ی نامعلوم‌ نه‌چندان باارزش ( که عاشق تصوير سطحي ويولت مي‌شود) و حفظ داشته‌هايش با روي‌کردي قوي‌تر و مثبت‌تر. مضاف بر اين‌که کلاريسي که مي‌ماند٬ «واقعي‌تر» از کلاريسي است که مي‌رود (چه تعداد از زنان ما در جايگاه کلاريس رفتن را برمي‌گزيدند؟)در «عادت مي‌کنيم» آرزو شق متفاوتي را انتخاب مي‌کند٬ ازدواج با مردي که دوستش دارد و درکش مي‌کند حال هرچه مادرش و دخترش و جامعه بگويند. انتخاب آرزو همان‌قدر محترم است که انتخاب کلاريس. به عقيده‌ی‌ من اين انتخاب را نبايد تسليم صرف ارزيابي کرد. در مجموع زبان و فضاي داستان‌هاي پيرزاد دوست‌داشتني‌ست٬‌ خواننده را به‌دنبال خود مي‌کشد٬ تصاوير جذاب و رنگي و روشن برايش ترسيم مي‌کند٬ با اشارات ماهرانه‌ي غيرمستقيم شخصيت‌ها را برايش تصوير مي‌کند و در نهايت شخصيت اصلي داستان حلقه‌ای را که در ابتدای داستان با اولین تردید در وضعیت موجود خود در آن قرار گرفته، با انتخاب خود می‌شکند.
* شماره‌ی جديد ماه‌نامه(!) ي زنستان.

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵

اين روزها دارد به‌ام خوش مي‌گذرد. دانشگاه که تازه شروع شده و برخلاف انتظار در روزهاي اول ترم جذاب است (يه‌هرحال هنوز درس‌ها شروع نشده!) و با بچه‌ها خوش مي‌گذرد، به‌خصوص امروز که توي آن مه محشر که خيس خيسمان کرده بود وسط غش‌غش خنده يك ظرف ماست ترش را که يکي از بچه‌ها آورده بود با يك بسته نان لواش تا ته خورديم و کلي خدا را شکر کرديم که مه است و کسي نمي‌بيند چه‌کار داريم مي‌کنيم! شکرخدا هنوز يکي‌دوتا گوشه‌ي دنج و امن هست که بشود توي دانشگاه هم سيگار کشيد و از بي‌دودي در آن هواي دودطلب دق نکرد! بحث‌هاي سياسي و فمينيستي و اجتماعي با بچه‌ها و دعواهاي قريب‌الوقوع هم که به‌جاي خود، که امروز سر بحث درباره‌ي درستي يا غلطي کار استشهاديون، يکي از بچه‌ها از برادرش نقل‌قول کرد که بايد استشهاديون بروند خودشان را وسط فمينيست‌ها منفجر کنند، ‌که هم خدا راضي باشد و هم پيغمبر!
بيش‌تر از سابق هم فيلم مي‌بينم و کتاب مي‌خوانم، به لطف اساتيدي که آن‌قدر کلاسشان جذاب و زنده است که آدم راه ديگري جز کتاب خواندن و خوابيدن براي تحمل کلاس پيدا نمي‌کند، و دوستاني که چپ و راست کتاب و فيلم مي‌آورند برايم. خودم هم که به‌قول يکي از دوستان شبيه کتاب‌فروشي هدهد شده‌ام! در کيف نيم‌وجبي‌ام هرروز ۶-۷ تايي کتاب و فيلم هست که دوتايش را پس بدهم به صاحبش و دوتايش را براي فلاني آورده‌ام و دوتا براي بهماني و اين‌ها را هم خودم بخوانم... خلاصه که به‌جز کتاب و فيلم و دفترچه و فرم امضاي کمپين، محض رضاي خدا يك ورق کاغذ مرتبط با درس و دانشگاه در کيفم نيست! روزهاي تعطيل دانشگاه هم که به نوشتن و خواندن و ديدن و البته فريضه‌ي شريف خوردن و ول‌گردي مي‌گذرد. شايد به‌نظر خيلي خالي بيايد، اما اين‌روزهايم از خيلي اوقات چندسال گذشته پرتراند.
اين روزها دارد به‌ام خوش مي‌گذرد. فقط خداکند آخر ترم هم همين احساس را داشته‌باشم!

چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

We Will Change

تغییر برای برابری، سایت اینترنتی کمپین یک میلیون امضا در کمتر از دو هفته برای سومین بار فیلتر شد. با وجود راه اندازی آدرس جدید سایت، جمعی از فعالان کمپین تصمیم گرفته اند با راه اندازی وبلاگ هایی به نام «تغییر برای برابری» اقدام به انتشار مطالب جدید سایت کمپین کنند.
از همین رو کمیته رسانه کمپین براي گسترش اطلاع رساني ، از كليه ي وبلاگنويسان حامي كمپين در هر نقطه ي دنيا، مي خواهد در صورت امكان، هر كدام يك وبلاگ با نام« تغيير براي برابري» راه اندازي كرده و همزمان با انتشار مطالب جدید در سایت کمپین، آنان نيز همان مطالب را در وبلاگهايي كه راه اندازي كرده اند منتشر سازند.
در اولین گام شش وبلاگ به صورت همزمان از امروز آغاز به کار می کند.علاقمندان به دریافت مطالب کمپین از پایگاه های اینترنتی فیلتر نشده می توانند با اضافه کردن آی دی we4change@yahoo.com در یاهو منسجرشان هر روز آدرس های فیلتر نشده سایت کمپین را دریافت کنند .
براي ارسال وبلاگهاي جديدي كه به اين منظور راهاندازي ميكنيد نيز مي توانيد با كميته رسانه كمپين از طريق ايميل onlinewechange@gmail.com تماس بگيريد.
مطالب جدید کمپین در اين وبلاگ ها منتشر مي شود:
http://we-change1.blogfa.com
http://wechange1.blogspot.com
http://wechange.blogfa.com
http://we4change.blogfa.com
http://we-change5.blogfa.com

اين عکس‌العمل‌هاي مثبت و پرانرژي و هوش‌مندانه را که مي‌بينم غرق ذوق و شادي مي‌شوم و ياد آن جمله‌اي مي‌افتم که چندروز پيش جايي در وبلاگي خواندم:‌ جنبش زنان مردسالاري را زنده زنده با لطافت تمام پوست خواهد کند. (و هم‌چنين فيلترينگ را!)
مي‌بينيد؟ زنان به سيم آخر زده‌اند تا حقشان را بگيرند. ديگر نمي‌توانيد جلويمان را بگيريد. اصلا راهي وجود ندارد که بشود جلوي اين همه انرژي و اميد و تلاش را گرفت.

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

Anti Valentine!

در راستاي جنبش ضد ولنتايني که اخيرا ما و دوستان راه انداخته‌ايم، از دو هفته پيش با آقاي دوست‌پسر مربوطه قصد کرده‌بوديم ديروز و فرداي روز ولنتاين را بيرون برويم ولي عمرا توي اين روز مزخرف هم‌ديگر را نبينيم (به اين مي‌گويند پست ولنتاينيسم!) ولي ديگر امروز که مجبور(!) شديم بيرون برويم، از ترس اين‌که مبادا اسم بدنومي برايمان بشود که اين‌ها رفتند ولنتاين کردند (فعل مرکب است، فکر بد نکنيد!) اجبارا رفتيم يکي از دوست‌هاي بنده را برداشتيم و دنبال خودمان راه انداختيم تا از خودمان سلب اتهام کنيم! ضمنا با سعي و تلاش بسيار از گفتن هرگونه کلمه‌ی محبت‌آميز به‌ يك‌ديگر در اين روز خودداري نموديم چرا که آدم اگر روز ولنتاين اجبارا با پارتنرش بيرون برود ديگر ابراز عشق نمي‌کند که خيلي زشت و زننده است!
در ادامه هم عرض کنم که به سبك امام راحل مسلمين امسال (و هرسال!) ولنتاين ندارند!

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

...

... غصه‌ي تو، بغض تو گريه‌ی تو غصه‌ و بغض و گريه‌ي منه نازنين من. که فقط دوست نيستي، توي اين مدت برام همه کس بوده‌اي: برادر، پدر، دوست، عاشق، گاهي همه‌ي دنيا...
کاش مي‌دونستي چه‌قدر نگرانتم. چه‌قدر دوستت دارم. چه‌قدر عميق دردت رو مي‌فهمم و باهات غصه مي‌خورم. کاش مي‌تونستم برات کاري بکنم. کاش مي‌تونستم ذره‌اي از غصه‌هاتو خودم به‌دوش بکشم. کاش کاري بود که مي‌تونستم بکنم تا تو کم‌تر ناراحت باشي. کاش حرفي بود که بزنم تا از ناراحتيت کم بشه. کاش..

بلکه دعای شکسته ی همین چند چراغ نا امید
اوازی تازه از ترانه های تو باز آورد
ورنه
با هق هق بسیار این بی امان
هیچ ستاره ای از سفرهای دور دریا
به اسمان برنمی گردد

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

آخرين باري که اين‌طور نگران بودم و از فرط نگراني و دلهره دلم می‌پیچید، بعد از تجمع ۲۲ خرداد بود. که عکس‌هاي نگران‌کننده را مي‌ديدم و کاري از دستم برنمي‌آمد. که خيلي‌ها را گرفته‌بودند و کسي نمي‌دانست کجا هستند و بعدش هم همه آوارها خراب شد سر پروين و نوشين.
حالا بعد از اين‌همه وقت دوباره آن پيچش لعنتي را در دلم دارم. نگراني و بي‌خبري و باز نگراني.
اين پيچش کذايي انگار هميشه هست و راه فراري هم ازش نيست. فقط گاهي به‌تاخير مي‌افتد.
* گويا هرسه آزاد شدند. کاش اين قصه سر دراز نداشته‌باشد و به ‌همين‌جا ختم شود..

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

همان‌طور که قبلا هم گفتم،‌ من احترام عميقي براي شهامت و جسارت خانم پارسي‌پور قائلم. واقعيت اين است که زخم‌ها و مشکلات جنسي بين ما وجود دارند و راه درمان‌شان نه انکار، که حرف زدن صريح و بي‌پرده از آن‌هاست. اما سخن‌گفتن از اين مسائل طبيعي بين اين‌همه نگاه هرزه و قلم ناپاك و ذهن کثيف و تابو،‌ کار راحتي نيست. خود من بارها خواستم در اين مورد مطالبي شخصي بنويسم و با توجه به موقعيتم، صادقانه بگويم جرات نکردم. تنها کاري که مي‌توانم بکنم احترام به شهامت کساني است که جراتش را دارند.

ضمنا، من هرچه فکر مي‌کنم فرق «ممنوعيت انکار هولوکاست» را با «مجبوريت(!) تصديق هولوکاست» نمي‌فهمم، و فرق اين‌دو را با مصداق واضح نقض آزادي عقيده و آزادي بيان. ( منظورم از انکار صرفا اظهارنظر شخصي بدون توهين است) و اين‌که عمل‌کرد سازمان ملل عزيز در اين مورد چه‌قدر مگر با عمل‌کرد دولت ايران فرق داشته‌است؟
آدم ياد آن بنده‌خدايي مي‌افتد که آمد ابرو را درست کند، زد چشم را هم...

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵

و اين منم زني تنها در آستانه فصل امتحان!

چنان‌چه مطلعيد از خصوصيات دانشجو جماعت يکي آنست که در ايام‌الله امتحانات، به‌طور ناگهاني به کليه مسائل موجود در جهان به‌غير از چهارتا کتابي که بايد بخواند و امتحان بدهد علاقه‌مند مي‌شود. روياهاي کودکي‌اش را به خاطر آورده و تصميم مي‌گيرد محقق‌شان کند. تمام مطالعات نصفه را از سر گرفته و مطالعات جديد را هم اضافه مي‌کند. هرکار ناتمامي که داشته را تمام مي‌کند و اين ايام بهترين زمان براي محول کردن مسئوليت به اين دانشجوي عزيز و وظيفه‌شناس مي‌باشد! در راستاي اين سنت حسنه، گزارشي از فعاليت‌هاي خود را در هفته‌ی اخير و دوهفته‌ی آينده(!) به‌عرض مي‌رسانم:

۱ - هوس دوره کردن صدسال تنهايي و بار ديگر شهري که دوست مي‌داشتم. هم‌چنين اينجانب به‌يك‌باره مکشوف داشته‌ام که علاقه‌مندم کتاب شونصد صفحه‌اي زناني که با گرگ‌ها مي‌دوند يا دويده‌اند يا خواهند دويد را بخوانم. نه ده کتاب جذاب و خواندني نيز از دوستان امانت گرفته‌ايم که جامعه‌شناسي گيدنز با آن عظمت از زمره آنان مي‌باشد. هم‌چنين به افاضات جناب کارل گوستاو يونگ نيز علاقه‌مند شده و ضمنا يکي از دوستان تراژدي آمريکايي تئودور درایزر را به ما کادو داده‌اند که واقعا حق‌ناشناسی است نخوانده بماند!
۲ - چه‌ معني دارد که ما با اين سن و سال شطرنج بلد نباشيم؟! چرا نبايد برويم يك خودآموز شطرنج خريداري کرده و استعداد خود را در اين زمينه امتحان کنيم؟
۳ - مي‌گويند اين کلاس‌هاي آيلتس آريان‌پور هم بدچيزي نيست و ما هم به‌قدر کافي زبان خواندن را ول کرده‌ايم و ديگر زشت است بايد برويم زبانمان را ادامه بدهيم.
۴ - آخر فهم اين موضوع که خيلي ساده است، اگر ما درس بخوانيم که پس چه کسي Vanity Fair و Dark Water و Lolita و Cold Mountain و Immortal و Citizen Kane و بیست بیست و پنج فيلم ديگر را ببيند؟ خدا را خوش مي‌آيد اين فيلم‌هاي به اين خوبي خاك بخورند؟ تازه اين mbc2 هم اخيرا چندتا فيلم خوب دارد نشان مي‌دهد بالاخره. براي تشويقش هم که شده بايد ببينيم‌شان ديگر!
۵ - با آقاي بسکين رابينز (دوست‌پسر مربوطه) قرار گذاشته‌ايم زبان بخوانيم، مي‌گويم حالا بعد از امتحانات، مي‌فرمايند نه ديگه الان وقتشه! ضمنا به اين نتيجه رسيديم که واليبال ساحلي هم بد چيزي نيست يك‌سر برويم شمال امتحان کنيم! که البته اين مسئله را مي‌شود به بدمينتون و شنا و کلاس رقص و باشگاه و الخ نيز تعميم داد!
۶ - بعد از قرني که وبلاگ‌مان نمي‌آمد الان بعد چهار روز از پست بعدي نشسته‌ايم شروور مي‌بافيم.
۷ - با ماناجان متفقا نتيجه گرفتيم که چقدر دلمان براي قرارهاي دخترانه و نشرباغ روي و کتاب‌خري و جمشيديه و قيطريه‌پيمايي و رادنشيني تنگ شده واقعا. حقوق جزا سيري چند؟
۸ - شما بي‌کاريد اين خزعبلات را مي‌خوانيد؟ بلند شويد برويد اين‌جا چندتايي چيز به‌دردبخور بخوانيد که ما مثلا از اين زن مدرن در شعر فروغ و زن در آثار نادر ابراهيمي و عبور از ازدواج خوشمان آمد. تازه در منابع مقالات هم چشممان به چندتايي کتاب خوب خورد که جان مي‌دهند براي خوانده‌شدن در شب‌امتحان!

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

يلدانامه‌ی موخر يا وقتي اليزه کودك بود!

آقا من که گفتم پنج تا خيلي کمه. تازه من يه عالمه چيز کلي بي‌مزه نوشتم اون پايين در حالي که کلي چيز بامزه هم هست واسه نوشتن که البته اکثرش مربوط به دوران کودکي و جوانيه. دوباره تازه(!) من ليست افتخاراتم رو هم ننوشتم توي اون دوره‌ي افتخار نويسي و حالا وقتشه جبران کنم!

۱ - از وقتي زبون باز کردم بعد مهموني‌ها مامانم دعوام مي‌کرد که چرا زبون‌درازي کردي؟! ( به بچه‌ي رك و شيرين‌زبون مي‌گفت زبون‌دراز!) و کلا لقبم بين فاميل زبون‌دراز بود. همش هم بهم مي‌گفت - و هنوزم مي‌گه- قبل از حرف زدن حرفتو تو دهنت بپز. من فسقلي بدبخت هم هميشه واسم سوال بود که مگه دهن من اجاق گازه؟ چه‌جوري بايد حرفو بپزم؟
۲ - مثل همه‌ي بچه‌ها فکر مي‌کردم بابام قوي‌ترين مرد دنياست. تو خيالاتمم هميشه مي‌ديدمش که اجاق گازمون رو روي انگشت کوچيکه‌اش بلند کرده! اصولا گويا اين انگشت کوچيکه خيلي دغدغه‌ي ذهني‌م بوده چون درکم از جمله‌ي «خدا بزرگه» اين‌ بود که مثلا انگشت کوچيکه‌اش اندازه همه‌ي تهرانه. از ديگر خيال‌بافي‌هامم عرض کنم که در ۶ سالگي عاشق پسر دوست بابام بودم و هميشه توي روياهام من مريض مي‌شدم و اون بر بستر مرگ به من ابراز عشق مي‌کرد! ( يه دفعه همين پسره منو برده بود پشت مبل و ترغيبم مي‌کرد که اعضاي محرمانه‌ي خودمونو به‌هم نشون بديم، اون نشون داد ولي من دودرش کردم رفتم. ببخشيد اگه بي‌ناموسي بود!)
۳ - اساسا از بچگي موجود عاشق‌پيشه‌اي بودم و هرروز عاشق يه‌نفر (سال اول دبستان با دوسه تا از دوستام انجمن عشاق تشکيل داده‌بوديم!) مثلا بعد از پسره‌ي فوق‌الذکر بالا عاشق پسر همسايه‌مون شدم که کلي مذهبي و اينا بود و براي جلب توجهش مي‌رفتم کلاس قرآن!!! بعدشم ۵ سال عاشق پسر دوست مامانم بودم آخرشم سال اول دبيرستان زنگ زدم بهش گفتم اونم به‌شدت ضايعم کرد. بعدشم دو سه سال عاشق يکي از دوستاي اينترنتي‌ام بودم ( که عزيزم خيلي توله‌سگي که قرار بود اون‌هفته به من زنگ بزني هنوز نزدي!) کلي هم از اين قضيه ضربه خوردم. الانم فکر کنم به‌دليل همون ضربه‌هه عقلم انقدر بزرگ شده که ديگه نتونم اون‌مدلي عاشق بشم. ولي هنوزم بستني دوست‌ دارم يه عالمه! مخصوصا بسکين رابينز. ( رمزي بود اين جمله!)
۴ - گويا در ۵ سالگي بنده درك درستي از زندگي زناشويي نداشتم و فکر مي‌کردم هر دونفري که با همن حتما زن و شوهرن! بعد پسرعموي بابام که داشت عروسي مي‌کرد سر سفره‌ی عقد رفتم بهش گفتم عمو تو که زن داري باز چرا داري عروسي مي‌کني؟! عروس که سکته کرده بود و کم مونده بود داماد رو خفه کنه ازم پرسيده بوده زن عمو کيه؟ و با اشاره‌ي من به خواهر عموجان مسئله به خير و خوشي ختم شده!
۵ - در کودکي به‌شدت موجود کرم کتابي بودم و خوندن نوشتن رو هم از ۴ سالگي يادگرفته بودم. هرچي هم دم دستم مي‌اومد مي‌خوندم. خونه‌ی مادربزرگم يه‌بار يه‌کتابي پيدا کرده‌بودم در‌باره چگونگي تولد و اينا ( ۶ سالم بود) بعد خوندمش و رفتم به مامانم گفتم بيا برات توضيح بدم بچه چه‌جوري به‌وجود مي‌آد! اسپرماتوزوئيد و اوول با هم ترکيب مي‌شن بعد مي‌شن چي‌چي بعد اين مي‌شه اون مي‌شه ... مامانم هم سکته کرده کلي! يه‌عالمه کتاب خشن بي‌خود هم تو همون هفت هشت سالگي خوندم مثلا خواجه‌ي تاجدار که الان هم حجم خشونت موجود درش اعصاب منو خرد مي‌کنه، نمي‌دونم اون‌موقع واکنشم چي‌بوده! يا مثلا شوهرخاله‌م ازم مي‌پرسيد آغامحمدخان رو چي‌کارش کردن مي‌گفتم خواجه‌اش کردن، بعد مي‌گفت خواجه چيه مي‌گفتم نمي‌ دونم!! مامانم اينا هم البته اين کتابها رو از دست من توي هفت‌سوراخ قايم مي‌کردن ولي من به لطايف‌الحيل و دزدي کليد مخفيگاه و اينا پيداش مي‌کردم.
۶ - بچه بودم يه دفعه در طي چند روز از کيف مامانم پول سرقت کردم. خاطرات حاکي از آنند که پول‌هاي مسروقه صرف خريد نوشمك و يخمك شده. هيچ هم شرمسار نيستم خوب بچه بودم ديگه.
۷ - در راستاي همون رك بودگي يه‌بار به فاميلمون گفتم چه‌قدر دم در وايميستي خداحافظي کردي برو خونه‌تون ديگه! شش ماه خونه‌مون نيومد. با شوهرخاله‌مم چندوقتي قهر بودم چون صبح زود زنگ زده بود بهش يه‌چيزايي تو اين مايه‌ها گفته‌بودم که تو شعور نداري کله سحر زنگ مي‌زني؟!
۸ - مربي مهدکودکم عمه‌ام بود (يعني من به‌دليل بي‌رگ بودگي و علاقه به عمه‌م قسمت عظيمي از چهار الي شش سالگي‌م رو با عمه‌م زندگي کردم و باهاش مي‌رفتم مهدکودکش) بعد يه‌بار که قرار بود يه قصه بسازيم من يه قصه‌اي ساختم مبني بر اين‌که يه آقاهه موقع مسواك زدن در خميردندونشو باز مي‌ذاره بعد مورچه‌ها مي‌رن توي قوطي خميردندون فرداش که مي‌خواد مسواك بزنه اونا رو مي‌ماله روي مسواك‌ و مي‌کنه توي دهنش. نتيجه‌ي اخلاقي هم اين‌که نبايد در خميردندونو باز گذاشت. اصولا من آدم منطقي‌اي بودم!
آهان، همين عمه‌ام هم دوسه‌تا کيف داشت که تمام زيپ و جيب بودن. براي من فسقلي هم هميشه کلي چيز جالب اون‌تو بود که زودبه‌زود هم آپديت مي‌شدن! از همون موقع تاحالا عادت فضولي تو کيف ديگران باهام مونده. الان متمدن شدم، اجازه مي‌گيرم!
۹ - از رياضي خوشم نمي‌اومد و نمي‌آد. سرسختانه معتقدم که اگر تغيير رشته‌ نمي‌دادم به انساني توي کنکور گند عظيمي مي‌زدم. از اون‌جايي که از اول انتخاب رشته‌ی رياضي توي دبيرستان قصد داشتم پيش تغييررشته بدم هيچ‌وقت درس گوش نمي‌کردم و تو خونه هم نمي‌خوندم و سر کلاس مي‌خوابيدم. از همون موقع به اين خواب کلاس عادت کردم و الان طوري شرطي شدم که استاد دهنشو باز مي‌کنه من چشممو مي‌بندم!
۱۰ - اصلا دلم نمي‌خواست حقوق بخونم. به اين دليل رشته‌مو حقوق زدم که بابام بعد از نيم ساعت داد و بيداد و التماس و منطق و بحث پاي تلفن که قانعم کنه حقوق بزنم آخرش بغض کرد منم دلم سوخت. اما الان ناراضي نيستم.
۱۱ - از بچگي عزيزدردونه بابام بودم تا وقتي که شروع کردم تصميم‌هاي مستقل احيانا مخالف نظرش گرفتن. از اون موقع تقريبا ماهي دوسه‌بار دعوا داريم. الان هم دوهفته‌ست باهاش قهرم و شواهد حاکي از آنند که احتمال داره سال ديگه ( يعني موقع تحويل سال) آشتي کنيم.
۱۲ - خواهر شش سال بزرگ‌ترم يه دروغ‌گوي کثيف بود و تفريحش دست‌انداختن من. از متقاعد کردنم که بچه سرراهي هستي و مامان اينا دوستت ندارن و اينا گذشته، مثلا يه لوله آزمايش از مدرسه‌شون آورده بود به من مي‌گفت تو يه شپش خطرناک توي سرت داري، فقط هم من مي‌تونم با اين لوله برش دارم وگرنه مي‌ميري. حالا ده ميليون بايد به‌من پول بدي تا اين‌کارو بکنم!! و من گريان و نالان فکر مي‌کردم قبل از اين‌که بزرگ شم کار کنم ده ميليون پول جمع کنم شپشه منو کشته! يا پفك مي‌خورد بعد از دهنش درمي‌آورد و مي‌گفت من مي‌تونم پفك توليد کنم (وقتي مي‌گفتم دوباره بکن مي‌گفت بايد قارچ بخورم تا بتونم پفك توليد کنم! ذخيره قارچم تموم شده!) من هرشب مي‌رم آمريکا با ليلا فروهر شام مي‌خورم! اين‌جا الان يه ميز پر غذا هست که تو نمي‌توني ببينيش! خلاصه از اين چاخان‌ها. نقل شده که من مثل خر همه‌شو باور مي‌کردم و يه‌ماه هرشب کابوس مي‌ديدم چون بهم گفته بود زير تختت جن هست!
۱۳- عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم. با آدم‌هايي که عقايدشون با خودم متفاوت باشه نمي‌تونم کنار بيام مگه اين‌که فوق‌العاده دموکرات باشن. First Impression ام هم تا دلتون بخواد افتضاحه و معمولا همه بار اولي که منو مي‌بينن بدشون مي‌آد! اعتماد به‌نفسم پايينه. عاشق هرگونه خوردني هستم و اصولا دريچه‌ي قلبم شکممه! جينگول‌آلات خيلي آويزون نمي‌کنم به‌خودم اما يه انگشتر باباقوري دارم که شيشه‌ي عمرمه و اگه گم‌شه مي‌ميرم. از نقره‌ي کنده‌کاري و نگين مشکي و ترکيب پلاتين و برليان هم خوشم مي‌آد. عاشق سايه‌ي سياه و آرايش برنزه و لباس زيرهاي سکسي(!) هستم. از پسر بور و چشم‌رنگي خوشم نمي‌آد.
۱۴ - گويا در کودکي به حجاب اسلامي و مذهب و امثالهم علاقه‌ی فراواني داشتم.عکسي از بنده موجود است در سن شش سالگي که با چادر نماز گل گلي و مقنعه‌ی سفيد حاج‌خانمي در منزل به‌سر مي‌بردم! هم‌چنين در هفت سالگي خواهربزرگه رو که علاقه‌ی زيادي به گوگوش داشت توبيخ کرده‌بودم که اين آهنگ‌هاي مبتذل چيه گوش مي‌دي! به مدت هم ده سالم بود هرروز بقچه مي‌بستم مي‌رفتم مسجد سرکوچه که نمازم رو به جماعت بخونم!!! دوستاني که الان بنده رو ديدن يا با عقايد و مواضع اين‌جانب آشنا هستن مي‌تونن عمق فاجعه رو درك کنن! اینم عکس مذکور!
15 - برخلاف بروبچ بي‌ريشه‌ی اين نسل(!) زندگي روستايي رو تجربه کردم و کلي هم از اين بابت شادم. اون مدتي که با عمه‌ و مادربزرگم اينا زندگي مي‌کردم تقريبا تبديل شده‌بودم به گوساله!! يه گاو داشتن،‌ من هرروز دم در طويله‌اش کشيك مي‌کشيدم که بابابزرگم کي مي‌دوشدش و شيره رو مياره بيرون و مي‌جوشونه که من بخورم! سيستم توليد به مصرف روزي شيرين يه سطل شير مي‌خوردم. اين عادت هم‌چنان با بنده باقي‌ست.
۱۶ - هيچ‌کس به‌من نگفت دست تو دماغ کردن کار زشتي نيست و فقط بهتره اين کار رو دور از چشم مردم و توي دستشويي انجام بدي. خودم اين موضوع رو به‌روش آزمون و خطا ياد گرفتم.
۱۷ - يه‌دفعه کلاس اول دبستان ديکته‌ام رو هيجده شدم،‌براي اين‌که نشون مامانم ندم توي باغچه چالش کردم. يه‌بار هم از زور بيکاري نشستم تا هزار شمردم. مدت‌ها فکر مي‌کردم حالا که اين‌قدر قوي و توانا بودم که تونستم اين‌کارو بکنم هرکار ديگه‌اي رو هم مي‌تونم بکنم و اين قضيه واسم شده‌بود دستمال قدرت داداش کايکو!!

گفتني از دوران کودکي هشلهفت بنده بسيار است ولي عجالتا به همين ميزان قناعت مي‌کنيم. حالا اگه استقبال عمومي خوب بود شايد يه قسمت دوم هم داديم بيرون!
پ.ن: خودم مي‌دونم. مي‌دونم صدام خيلي آدم بدي بوده و الخ. اما تحمل ديدنش با اون چهره‌ي جدي و تسليم، با اون پارچه‌ي سياهي که پيچيدن دور گردنش، و اون طناب دار رو نداشتم. بغضم گرفت. هرچي مي‌خواين بگين بگين خب. هرچي‌هم که آدم بدي بوده‌باشه، آدم که بوده. تحمل ديدن کشتنش مثل گوسفند رو نداشتم. در کمال وابستگي به استکبار جهاني غرب و بعث و کوفت و زهرمار من امشب براي صدام گريه کردم.

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

اسرارنامه

تازه داشتم فکر مي‌کردم چه خوب که هيچ‌کس به من نگفت بيا توئم يلدا بازي کن، کي حوصله داره فکر کنه چيزميزهاي نگفته‌ی زندگي‌شو به‌ياد بياره فقطم پنج تاشو انتخاب کنه! که ديديم اين خانم گويا دلش سوزيده که هيچ‌کس ما رو تحويل نگرفته و اينا... ( ضمنا خانم شما به پوستتون رحم کنيد و بياييد در آغوش لورآل! بماند که من هم قبلا‌ها ساويز مي‌زدم!)

عرضم به حضورتون که اصولا معمولا همه همه چيو درباره‌ی من مي‌دونن انقد که دهنم قرصه!:D ولي خوب چيزايي که شما نمي‌دونين احتمالا از اين قراره

۱ - چشمام در حد مرگ ضعيفه و لنز طبي رنگي مي‌ذارم، که رنگ چشم خودم تيره است رنگ لنزم سبز. متاسفانه بدجوري هم بهش عادت کردم نمي‌تونم عين آدم لنز طبي ساده بذارم. قورباغه هم خودتونين! موهامم عين گوسفند فرفريه و به ناچار حموم تا حموم شونه که خوبه دست هم توش نمي‌ره.
۲ - از هر گونه تلويزيون و ماهواره به‌شدت گريزانم و عملا نمي‌تونم وجودش رو تحمل کنم. درحال حاضر هفته‌اي ۴۵ دقيقه پرستاران مي‌بينم فقط.
۳ - اساسا خوردن اگر نگم تنها، يکي از بزرگترين لذت‌هاي زندگي منه. بعد اون‌وقت با اين‌که کلا از مد و فشن و هيکل استاندارد و خواننده‌ و بازيگر و اينا خيلي خوشم نمياد ولي اين نانسي عجرم و آنجلينا جولي رو بسيار دوست مي‌دارم و هردفعه که اين‌ها رو مي‌بينم تا دو روز با عذاب وجدان غذا مي‌خورم!
۴ - کلا از نهاد خانواده چندان خوشم نمي‌آد و با خانواده‌ام هم که جايي برم زياد بهم خوش نمي‌گذره. اضافه کنيد وقوع گه‌گاه خشونت خانگي را. ضمنا توي اين ترم دانشگاه فقط يه‌هفته‌ تمام کلاس‌هامو کامل رفتم!
۵ - اگر يه‌چيزي رو به من مي‌گين و کس ديگه‌اي نبايد بدونه لازمه که حتما روشن کنيد که نمي‌خواين کسي اين موضوع رو بدونه (چون در حد مرگ برون‌گرا هستم و بنا رو بر پابليك بودن مسائل مي‌ذارم!) وگرنه احتمالش خيلي زياده که من يه‌جايي که اصلا نبايد اون چيز رو بگم خيلي معصومانه سوتي‌هاي وحشتناك بدم و اصلا هم نفهمم که سوتي دادم! تازه بعدش هم شاکي مي‌شم که خوب مي‌گفتي که نبايد بگم!
۶ - مي‌دونم ۶ تا شد ولي اين يکي خيلي ضروريه (ايشون يادم انداخت با اون بند پنجش ) من رسما اليزه‌ي مورخه‌ي ۶ مهر ۸۴ الي ۳ مرداد ۸۵ و دوست‌پسرش و تمام کارهاش و حماقت‌هاش رو تکذيب مي‌کنم. من نبودم. يه خر ديگه بود. اضافه مي‌کنم که از يکم الي سيزدهم آذر ۸۴ هم براي اولين بار در زندگيم ( و آخرين بار انشالله) مرتکب عمل شنيع خيانت به دوست‌پسر شدم. اين يکي رو تکذيب نمي‌کنم و شرمنده‌ام. ( خوب شد این بازی راه بیفته تا من همه زندگیم رو بریزم بیرون!)


خوب اين از اين. حالا مانا هدیه احسان بابک بياين وسط. از همين تريبون هم به هديه‌ي عزيز به‌تازگي مزدوج شده تبريکات فراوان گفته و بي‌صبرانه در انتظار دريافت شام عروسي هستيم!:D

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

در چندروز اخير در وبلاگ‌هاي بعضي از فعالين جنبش زنان، به اين موضوع اشاره شده‌است که موضع اصلاح‌طلبان و اصول‌گرايان در قبال جنبش زنان تفاوت چنداني نداشته‌است ( و در دوره رياست‌جمهوري خاتمي هم شاهد برخورد کنوني با جنبش زنان بوده‌ايم) پس قاعدتا حضور در انتخابات مفهوم چنداني ندارد و فرقي براي ما ايجاد نمي‌کند. نظر دوستان عزيز در جاي خود البته بسيار محترم است و مسلما هرکس مختار است راي بدهد يا ندهد و دلايل خاص خود را براي اين کار داشته‌باشد، شخص من نيز هيچ‌وقت از آدم‌هايي نبوده‌ام که علاقه‌مند به بحث و تغييرنظر ديگران باشم، اما فقط مي‌خواهم به اين نکته اشاره کنم که ما ( اگر بتوانم خودم را هم در اين جمع عضو بدانم) علاوه بر هوادار و فعال حقوق زنان، احيانا شهروند اين جامعه نيز هستيم و زندگي‌مان تنها در بعد حمايت از جنبش زنان خلاصه نمي‌شود. مثل همه‌ي آدم‌هاي ديگر با مسائل شهري مواجهيم، چگونگي رسيدگي و برخورد با آن‌ها برايمان مهم است، سياست کلي نهادهاي مسئول در زندگي‌مان تاثير مي‌گذارد، و هزار چيز ديگر. فرض که موضع اين دو جناح در قبال جنبش زنان يکي نباشد، ( که شخص من اين‌طور فکر نمي‌کنم. مشاهده‌ي تغيير جهت کامل سياست دولت در برخورد با زنان،‌ «کانون امور زنان و خانواده» مرخصي‌هاي افزايش يافته و ساعات کار کم شده، محدود کردن شديد فضا براي فعاليت‌هاي ان‌جي‌اوهاي زنان ... آيا در دوره رياست جمهوري خاتمي نيز همه‌ي اين‌ها را شاهد بوديم؟) آيا در همه‌ي اين موارد ذکرشده که بر زندگي ما تاثير دارند نيز موضع يکساني دارند؟ من به اين موضوع معتقد نيستم. فکر نمي‌کنم احتياج به دقت زيادي باشد تا امتيازاتي را که دولت نهم از ما به عنوان زن و شهروند سلب کرده‌است ببينيم، و فکر نمي‌کنم عاقلانه باشد که فضاي بيشتري براي فعاليت در اختيار هم‌‌فکران اين دولت قرار دهيم تا اين روند سلب امتيازات ادامه يابد.
به‌همه‌ي دلايل بالا و دلايلي که قبلا گفتم، من فردا راي خواهم‌داد. راي خواهم‌داد تا نگذارم بيش‌از اين حقوق انساني و مدني‌ام ضايع شود. يا حداقل پيش خودم معذب نباشم که در قبال اين جريان تهديدکننده، از حداقل سلاحي که در دست داشتم استفاده نکردم.

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

اصلا حوصله آپ‌ديت کردن ندارم، ولي وجدانم هم اجازه نمي‌دهد ساکت بمانم. بشتابيد که غفلت مايه‌ي پشيماني است! امروز که نمي‌رسيد مگر اين‌که همين حالا اين پست را ببينيد و يکي از مراکز فروش بليت هم در دوقدمي‌تان باشد مشروط بر اين‌که بليت داشته باشد، اما فردا را از دست ندهيد. ( سبك موسيقي تقريبا تلفيقي از موسيقي غربي و کليسايي با موسيقي و سازهاي ايراني است. اين‌جا مي‌توانيد نمونه‌هايي را بشنويد که البته به نظر من فقط همان مارش لومر حقيقتا زيبايي کار ارکستر را نشان مي‌دهد.)
خلاصه که، از ما گفتن بود. بلند شوید بروید دیگر!!

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵

اين روزها هرچه فکر مي‌کنم آدم‌هايي را که دم از تحريم انتخابات‌ها مي‌زنند درك نمي‌کنم. مگر ما اين کار را نکرده‌ايم و نتايجش توي چشم‌مان ( و حتي ساير اعضايمان!) فرو نرفته‌است؟ مگر اشتباه را آدم چندبار تکرار مي‌کند؟ مگر همين حالا وضع دولت و مجلس و کشورمان به اندازه‌ي کافي افتضاح نيست؟ مگر افرادي که هنر و هدفي غير از گند زدن به زندگي ما ندارند به‌قدر کافي کرسي‌هاي قدرت را در اختيار ندارند؟
دوستان محترمي که معتقدند اين يا آن فرقي ندارد٬ پيشنهاد مي‌کنم اگر بعد از زندگي در دوره رياست جمهوري خاتمي و احمدي‌نژاد هنوز هم اين تفکر را دارند حتما تشريف برده و يك عينك‌ ابتياع بفرمايند. اگر در انتخابات شرکت کنيم مشروعيت نظام تاييد مي‌شود؟ اين تصور به‌وجود مي‌آيد که نظام و سرانش از محبوبيت مردمي برخوردارند؟ بسيار خوب٬ لطفا جواب اين سوال مرا بدهيد: فرض هم که در انتخابات شرکت نکرديم و مشروعيت نظام و سران و غيره تا دسته زير راديکال رفت٬ خوب٬ بعدش چه؟ بعدش با اين مشروعيت لکه‌دار شده‌ي ننگين چه مي‌خواهيم بکنيم؟ وضعمان را بهتر مي‌کند؟ از بدتر شدنش جلوگيري مي‌کند؟ به چه دردمان مي‌خورد اين حرکت انقلابي پرشور!؟
اين فقط نظر من است و شايد غلط باشد اما من به فرماليته بودن انتخابات و ازپيش تعيين شده بودن نتايج آن اعتقاد ندارم. نتيجه‌ي تحريم انتخابات هم قبلا به‌قدر کافي بيچاره‌مان کرده است. فکر مي‌کنم ننشستن و حرکتي کردن - حتي اگر حرکت کوچکي باشد و بدانم که به جايي نمي‌رسد- حداقلش اين فايده را دارد که بعدا به خودم نمي‌گويم کاري هرچند در ابعاد ميليمتري از من برمي‌آمد و من انجامش ندادم. يك برگ راي ناقابل ناچيز بي‌تاثير٬ تمام سهم من از دموکراسي ناموجود در کشورم است و تمام آن‌چه مي‌توانم انجام بدهم٬ و خيال ندارم از سهمم بگذرم.

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

من هم با اعدام مخالفم. جنایات صدام به جای خود اما قتل اگر بد است، فرقی نمی کند که مقتول چه کسی باشد و قاتل چه کسی. به اعتقاد من «صدام» بودن مقتول، نمی تواند غیرانسانی بودن عمل قتل آگاهانه و عامدانه ی او را توجیه کند.ضمنا، در وبلاگ ها واکنش زیادی به این خبر ندیده ام. حداقل واکنشی که حاکی از مخالفت باشد. به قول فرناز، حواسمان هست که حقوق بشر را گزینشی اجرا نکنیم؟؟
این صفحه را که می بینم و کناره گرفتن متحدان سابق صدام و خوشحالی شان از حکم اعدامش را، بدجوری یاد سینوهه می افتم که به آزیرو - پادشاه سوریه- می گفت تو نه برای قتل ها و جنایت هایی که مرتکب شده ای، که برای این که شکست خورده ای محکوم به مرگی.

پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

خداحافظ

دستشو زده بود زير چونه‌ش و نگاهم مي‌کرد. من حرف مي‌زدم و حرف مي‌زدم و منطق‌هاي خودمو به هم مي‌بافتم - که از ديد اون آسمون ريسمون بودن همه!- و اون نگاهم مي‌کرد.
اولش خوشحال بود. هي نگاهم مي‌کرد و مي‌خنديد و شوخي مي‌کرد.
گفت تو هموني. يه ذره هم عوض نشدي.
گفت داشتم تصورت مي‌کردم که وقتي بياي حتما سردت شده و اين‌جوري تيك‌تيك داري مي‌لرزي.
من خيلي منطقي و خون‌سرد براش توضيح مي‌دادم که چرا نخواستمش و چرا هنوز نمي‌خوامش، و اون فقط دستشو زده بود زير چونه‌ش و با اون چشم‌هاي عجيب نگاهم مي‌کرد.
بارون مي‌اومد. کلي هواي خوشگل دوست‌داشتني اصل پاييزي. عين همون روزا که با هم از باغچه آبشار تا اشرفي رو پياده مي‌اومديم و من دلم مي‌خواست دستمو بگيره تا گرم بشم.
گفت از همين کله‌خربازيات خوشم مي‌آد. از همين غد و يه‌دنده بودنت.. هميشه فکر مي‌کردم زينب خيلي شبيه باباته اما الان مي‌بينم تو با وجود ظاهر آرومت خيلي کله‌شق‌تري.
گفت از کجا مي‌دونستي که من نمي‌خوام اون چيزي بشم که تو مي‌خواي؟ چرا به من حق انتخاب ندادي؟
دود سيگارو از پنجره مي‌دادم لاي قطره‌هاي گاه‌گاهي بارون.
گفت من با تو خوشبخت بودم. راحت و خوشحال و راضي. هيچ‌وقت به ضعف‌هات فکر نکردم. بودنت و خوبي‌هات و اين‌که دوستت دارم واسم کافي بود.
سردم شده‌بود. خودمو جمع کرده‌بودم و به رقص دود سيگار تو هوا نگاه مي‌کردم.
گفت مي‌خواستم بگم من دوستت دارم و مي‌خوام دوباره با هم باشيم، اما الان.. ظاهرا تو دلايلت خيلي محکمه.
گفت مرسي که اومدي.
گفت خداحافظ.

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

تولدانه!

تاريخ‌نويسان بنگارند و ثبت كنند!
هيجده نوزده سال پيش ( و حتي شايد بيست سال پيش!) در 8 مهر66 ( ساعت هم همين حدودها بود تقريبا) اليزه متولد شد،
و امسال در 8 مهر 85 اليزه براي اولين بار ( بدون احتساب سال‌هاي كودكي كه الكي خوش بوديم!) در روز تولدش شاكي و دپرس و بدبخت و بيچاره نيست و به كائنات و خدايان و والدينش براي متولد كرداندنش(!) فحش نمي‌دهد! و بلكم بسيــــــــاررر احساس خوشبختي نموده و شاد و خوشحال و خوشبخت بوده و ايام به كــــــــام و بر خر مراد ســــــــوار!
بدینوسیله از همه‌ي عوامل دخيل در اين حس خوشبختي سپاس‌گزاري نموده و مخصوصا يك تشكر گنده تقديم مي‌كنيم به موجود نازنين خيلي عزيزي كه بخش بزرگي از اين خوشبختي كذايي را مديون ايشان مي‌باشيم.
تاريخ نويسان ثبت كردند؟؟

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۵

«بي‌نيازها» خواستني‌ترند؟

پيش‌نوشت: به دلايل مختلف و ريشه‌دار من هيچ مهارتي در نوشتن و تحليل مسائل جدي ندارم، يا حداقل از فکر به حرف درآوردن‌شان برايم سخت است. اما اين مساله در زندگي‌ام آن‌قدر تاثيرگذار بوده که به خودم زحمت بدهم و تلاش کنم چيزي هرچند نصفه و نيمه درباره‌اش بنويسم هرچند همه‌اش هم توصيف احوال و احساسات خودم باشد. چه‌قدر خوب است اگر يکي که احتمالا عقلش بيشتر از من قد بدهد هم يك چيزکي در اين‌باره بنويسد که بيش‌تر به درد بخورد.

اولين باري که دليل دو کلمه‌اي بالا باعث شد ناخودآگاه خودم و نيازهايم و خواسته‌هايم را سانسور کنم به‌ياد نمي‌آورم. الزاما در رابطه‌اي با جنس مخالف هم نبوده‌است ( و نيست) چون بارها با دوستان دخترم نيز به اين نقطه رسيده‌ام که حس کنم بروز فلان خواسته‌ي مشخص در اين برهه زماني از من موجودي نيازمند و ضعيف تصوير مي‌کند و آدم‌ها کسي را که به آنها نياز داشته باشد، - اگر بهش ترحم نکنند- کم‌تر دوست دارند. اين موضوع اگرچه هميشه در زندگي‌ام وجود داشت اما ناخودآگاه بود تا روزي که در فيلم Closer به ديالوگ بين دن و آليس برخوردم. دن بعد از سه سال زندگي مشترك به آليس مي‌گويد که يك سال است عاشق آناست و با او رابطه دارد. بين سوال‌هاي آليس درباره رابطه دن و آنا، ديالوگ زير بين آن دو رد و بدل مي‌شود:

+ Is it because she's successful?
- No, it's because she doesn't need me.



اين را که شنيدم، انگار معماي بزرگي از زندگي‌ام و روابطم با دوستانم و بارها به مشکل برخوردنم در سال‌هاي اخير حل شد. در ناخودآگاه من، درست‌ يا غلط، دوستانم آدم‌هاي قوي و بي‌نياز را مي‌پسنديدند و من براي تامين نياز اصلي‌ام که دوست‌داشته‌شدن بود، بارها از نيازهاي فرعي گذشته بودم. اما آيا اين درست بود؟ آيا واقعا يك دختر آهنين قوي که هرگز به دوستانش يا علاقه‌ي آن‌ها يا هيچ چيز ديگري از سوي آدم‌ها نياز نداشت، از خود «من» با همه‌ي نيازهايش و آن‌چه مي‌خواست و آن‌چه حاضر بود در رابطه تقديم کند، دوست‌داشتني‌تر بود؟

بعد از فهميدن علت پنهان کردن نيازهايم در روابطم، سعي کردم بيشتر به ياد بياورم‌شان و تحليلشان کنم و بفهمم که چطور مي‌شد که سير اتفاقات به سکوت من در مورد خواسته‌هايم مي‌انجاميد و آيا واقعا نتيجه‌ي دلخواهم را مي‌گرفتم؟ در ذهن من اين تصور وجود داشت - و شايد هنوز هم دارد - که اگر کسي را دوست داشته باشم و او از اين دوست داشته شدن آگاه و مطمئن باشد،‌از دستش خواهم داد، چرا که ديگر انگيزه‌اي براي تلاش براي به‌دست آوردن دوستي و علاقه‌ي من ندارد، همين حالا هم اين‌ها را دارد و براي حفظشان هم احتياج به تلاش خاصي نيست. در ذهن من آدم‌ها مطلوب‌هايشان را تا زماني دوست داشتند که به دستشان نياورده بودند، و با به دست‌ آوردن چيزي، ديگر دوستش نداشتند و دلزده و سير دنبال مطلوب ديگري مي‌رفتند. در تصورات ناخودآگاه من اگر به دوستانم مي‌گفتم يا مي‌فهماندم که دوستشان دارم رابطه‌ام را در معرض خطر گذاشته‌بودم. هم‌چنين اين تصور نيز در من وجود داشت که حسي که نسبت به يك شخص ضعيف، درمانده و نيازمند در انسان ايجاد مي‌شود بيشتر ترحم و دلسوزي است تا دوست داشتن، حتي اگر اين شخص ضعيف دوستت باشد. بدون اين که بدانم فکر مي‌کردم يك تصوير قوي، مستقل و بي‌نياز از من که هرگز چيزي از دوستانش طلب نمي‌کند بسيار جذاب‌تر و دوست‌داشتني‌تر از من واقعي‌اي خواهد بود که مثل هر آدمي نيازهايي دارد و طبعا آنها را در دوستانش مي‌جويد. نياز به دوست‌داشته‌شدن در من از نيازهاي فرعي‌ام بسيار حياتي‌تر بود و درنتيجه آن‌ها را پنهان مي‌کردم تا به خيال خودم تصويرم دوست‌داشتني‌تر باشد. فهماندن اين‌که من دوستانم را دوست‌ دارم و دوستي‌شان را مي‌خواهم ، يا ابراز نياز به آنها - اعم از عاطفي و غير عاطفي،‌ چه نياز به شنيدن کلماتي محبت‌آميز يا گذراندن زماني با يکديگر باشد يا نياز به هر گونه کمك - تصوير آدمي ضعيف و مستاصل و محتاج از من مي‌ساخت که پيش‌تر و بيش‌تر از علاقه،‌ ترحم را در شخص مقابلم برمي‌انگيخت به جز نيازهاي عاطفي و غيرعاطفي که پنهانشان مي‌کردم، از ابراز علاقه به دوستانم نيز وحشت داشتم چون مي‌ترسيدم اين دوست‌داشتن و طلب دوستي متقابل به حساب ضعفم گذاشته شود و تصويري محتاج از من ارائه دهد ( حتما شنيده‌ايد که « بيچاره، بدجوري فلاني رو دوست داره». دوست داشتن يك نفر عموما تصور نياز به وي و در نتيجه «بيچاره، طفلي، حيووني» را نيز در ذهن القا مي‌کند) ضمنا مي‌ترسيدم دوستانم بين «نياز از روي دوست داشتن» و دوست‌ داشتن از روي نياز» تفاوتي قائل نشوند و برداشتي غلط از احساسات من داشته باشند ( مي‌شود در نوشته‌هاي آن موقعم انعکاس اين حس را ديد) در ذهنم «من» اي که به هيچ‌چيز احتياج نداشت در چشم دوستانم بسيار جذاب‌تر و خواستني‌تر بود،‌ چون در اين صورت اين «هيچ» شامل آن‌ها هم مي‌شد، آن‌ها هنوز علاقه‌ي من را کامل به‌دست نياورده بودند و در نتيجه براي به‌دست آوردنش تلاش مي‌کردند و از من سير و دلزده نمي‌شدند.

نتيجه‌اي که حاصل مي‌شد دختري بود پريشان که اگر مي‌خواست از دوستي خواهش کند تا چند ساعتي را با او بگذراند چون به مصاحبتش احتياج دارد، هزار مانع ذهني داشت که همان مصاحبت چندساعته را هم حرامش مي‌کرد. اگر شخص مقابل خودش نياز من را درك مي‌کرد و به آن جواب مي‌داد که هيچ وگرنه اين تصور و غرور من و هم‌چنين اين فکر که « اگر او خودش اين نياز را در من درك نمي‌کند يا نمي‌خواهد آن را به من بدهد، پس همان بهتر که موضوع کلا مسکوت بماند»،‌مانع مي‌شد که من خواسته‌هايم را بيان کنم و بخواهم. نتيجه رابطه‌اي بود که من براي حفظش از همه فاکتورهاي منطقي رابطه مي‌گذشتم تا صرفا خودش را حفظ کنم، و چيزي که در دستانم باقي مي‌ماند به هرچيزي شباهت داشت جز يك رابطه‌ي معمول دوستانه. نتيجه دوست‌داشته‌شدن فرضي ذهني از طرف دوستان بود،‌ بدون اين که اين دوست‌داشته‌شدن لذتي يا فايده‌اي براي من داشته باشد يا نياز عاطفي‌ام را پاسخ گويد. نتيجه روابطي بود که من به قيمت خودخوري و پنهان کردن خود حقيقي‌ام و خواسته‌هايم حفظ‌شان مي‌کردم بي‌آن که آرامش و امنيتي به من بدهند.

بعد از پي بردن به اين دور باطل، تلاش کردم کمي تعديلش کنم. تلاش کردم به خودم بقبولانم که «من» شامل نيازهايم هم مي‌شود، و اگر کسي من را دوست بدارد نيازها و توقعاتم را نيز - اگر دوست نداشته باشد - خواهد پذيرفت. سعي کردم به خودم بفهمانم که در رابطه بين طرفين نوعي بده‌بستان وجود دارد که اگر منصفانه و پاياپاي نباشد رابطه تخريب مي‌شود و اگر خواسته‌هاي من تامين نمي‌شوند، بايد آن‌ها را بخواهم ، و اين هيچ هم بد نيست چون اگر نخواهم‌شان به دليل تامين نشدن از آن شخص و آن رابطه دور خواهم شد و دوستش نخواهم داشت. ( فهميدن اين موضوع ساده برايم به قيمت دو سال تحمل کمبود و خودخوري و تامين نشدن و ويراني شخصيت و اعتماد به ‌نفس در يك رابطه‌ي عاشقانه و سپس ترك بي‌رحمانه و ناگهاني آن و سختيهاي بعدش تمام شد)

با وجود همه‌ي تلاش‌هايم هنوز آن تصور لعنتي در ذهن من باقي‌ست. هنوز کاملا نپذيرفته‌ام که اگر وقتي احتياج دارم با دوستي باشم به او بگويم که تنهايم نگذارد، در ذهنش تصوير رقت‌انگيز از من - که علاقه‌اش را به من کاهش دهد - ايجاد نمي‌شود و هم‌چنان دوستم خواهد داشت. هنوز نمي‌توانم با خيال آسوده از اين که دوستم را از دست نخواهم داد به او بگويم يا نشان دهم دوستش دارم ( هميشه گفته‌ام دوست دارم حيواني خانگي داشته‌باشم تا بدون ترس از اين‌که «پررو» شود با خيال راحت دوستش داشته‌باشم و قربان صدقه‌اش بروم) بدتر از همه آن که هنوز نمي‌دانم واقعا دارم درست عمل مي‌کنم، يا اين‌که حقيقتا ذات آدم بيش‌تر از دوست‌داشته‌شدن بي‌قيد و شرط، «دنبال آن دويدن» را مي‌خواهد و «بي‌نيازها ( و سنگ‌دل‌ها!) خواستني‌ترند»؟

* غير از قسمت‌هايي که مربوط به احساسات خودم باشد، بقيه اظهارنظرها کاملا شخصي‌اند و هيچ اصراري روي درست بودنشان ندارم. خيلي هم خوشحال مي‌شوم کمي توي سروکله‌ي هم بزنيم که بالاخره تکليف آن جمله لعنتي دوکلمه‌اي و درست يا غلط بودنش مشخص شود!

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

پاییزتون مبارک!
(راستی فکر می کنین اگه من الان اینجا می نوشتم Happy Autumn بعد یه اجنبی میومد می خوند درک می کرد؟)
* آقا یا خانم روپیا این ایمیله رو بزن دیگه بابا حوصله م سر رفت!
** ضمنا مزخرف هم وبلاگ خودتونه!

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

استفاده از وبلاگ به عنوان میل باکس

روپیای عزیز! شما یه ایمیل به من بزن تا من اون قضیه رو واست توضیح بدم و آدرس جایگزین رو هم بدم بهت. تازه اگه دوروز قبل سر زده بودی توضیحات لازمه رو نوشته بودم. حالا من منتظر ایمیلتم. وقتی بی نام و نشون زندگی می کنی همین می شه دیگه!!

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

چند وقت پيشا يه جايي طرفاي تجريش آگهي يه راهنمايي غيرانتفاعي پسرانه رو روي ديوار ديدم. نکته‌اي که خيلي توش جلب توجه مي‌کرد اين بود که با خط درشت نوشته‌بود که از ويژگيهاي اين مدرسه حفظ کل قرآن کريم توسط دانش آموز در طول دوره مي‌باشد.
حالا من از اون روز تا حالا دارم فکر مي‌کنم که يه آدم مگه خر گازش گرفته که خدا تومن پول بده بچه‌شو بفرسته يه جايي که نه تنها کيلو کيلو حفظيات سيستم آموزشي گل و بلبل خودمون، بلکه هزار کرور کلمه عربي سخت رو هم فرو کنن توي کله‌ش؟!
* ضمنا آقايون، يه فکري به حال خودتون بکنين!! گويا اين قضيه شکايت از رفتار نامناسب و مرگ ناگهاني شماها در مواقعي که لازمتون دارن خيلي عموميه!!

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

اين جنس مذکر هيچ کاربردي هم که نداشته باشه، آدم ماهي يك بار به طور منظمي(!) دلش مي‌خواد يکي از اين موجودات نزديکش باشه و نازشو بکشه و بهش توجه کنه!! حالا اين ماناي طفلك هرچي هم زور بزنه فايده نداره! نیایید حالا یقه‌مو بگیرید که خاك بر سر مرد ذلیل آنتی فمینیستت کنن که هیچ ربطی نداره. من این جوریم دیگه!
بعد اون‌وقت انقدر خوشم مياد که دقيقا توي اين مواقع همه‌ي آشنايان جنس مخالفم مي‌رن مي‌ميرن!
* احتمالا ملت الان تو دلشون مي‌گن که من آبرو بردم با اين آپديت کردنم و همون بهتر که آپديت نکنم. والا ما هم خيلي دوست داشتيم شرايطي پيش نمي‌اومد که به مزخرف گويي بيفتيم!!

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

فعالان جنبش زنان در تدارك كمبين «‌يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز»
نويسنده: گروه خبر زنستان
كمپين «‌يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز» يكشنبه 5 شهريور با برگزاري نشست «تاثير قوانين بر زندگي زنان» آغاز به كار مي كند.
اين كمپين كه در راستاي پيگيري قطعنامه تجمع 22 خرداد ، از سوي جمعي از فعالان جنبش زنان تدارك ديده شده است، تلاشي وسيع براي تغيير قوانين ناعادلانه و زن ستيز است و در نظر دارد با جمع آوري يك ميليون امضاء، فراگير بودن اين خواسته در لايه هاي مختلف جامعه را اعلام كند.کار رو در رو با زنان ایرانی در سطح گسترده، آگاهی از نیازها و مشکلات حقوقي آنها در زندگی روزمره و در نهایت افزایش آگاهی و حساسیت آنان در زمینه مسائل حقوقی و نابرابری های حقوقی زنان و مردان نيز از ديگر اهداف اين كمپين هستند كه از طريق ارتباط چهره به چهره براي جمع آوري امضاها دنبال مي‌شوند.
در اين نشست جمعي از وكلا، دانشگاهيان، هنرمندان و نويسندگان پيرامون ضرورت تغيير قوانين تبعيض آميز حوزه زنان سخن خواهند گفت و فعالان زن شركت كننده در كمپين، اين طرح را معرفي مي‌كنند.
اولين جلسه از سلسله نشست‌هاي «تاثير قوانين بر زندگي زنان» يكشنبه 5 شهريور از ساعت 17 الي 20 در سالن موسسه رعد به نشاني: شهرك غرب، فاز 2، خيابان هرمزان، خيابان پيروزان جنوبي، روبروي خيابان ششم برگزار مي‌شود.

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۵

۱ - اين فيلم لعنتي Irreversible نه تنها اسمش، که دیدن خودشم «بازگشت ناپذیر» ه . ديدنش همون و چرخيدن صحنه‌هاي مزخرف خشونت‌بار و تهوع‌آورش تا دوهفته و حروم شدن خواب بهت همون. تونل فوبيا هم مي‌گيره آدم ضمنا!!
۲ - آقا قالب وبلاگم از چشمم افتاد! امروز توي يکي از مغازه‌هاي مرکز خريد ونك اين عکسه که اين بغله رو زده بودن گنده توي مغازه، بغلشم نوشته بودن Bring Fashion Into Life ، زيرشم گنده نوشته بودن اردلان! ( عمه‌ته اردلان آخه!!)
هرکي مي‌خواد اين قالبو بياد ورداره ببره!
۳ - حالا از اونجا که ما داريم مي‌ريم مسافرت شما عوض اينکه اينجا وايسين برين اينجا رو بخونين آرشيوشم باز کنين همه رو بخونين حال کنين. بفرمايين برادر با شمام هستم!

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

مردم همه وسط پارك جمع شده بودند. بین همهمه و شلوغي صداي مردي از بلندگويي اعلام مي‌کرد که « به جرم شرارت و مزاحمت دستگير... براي عبرت سايرين.... وي را شناسايي کرده و چنانچه شکايتي داريد...» خوب که دقت مي‌کردي وسط مردم مي توانستي فاعل جمله‌هاي بالا را ببيني. سرش را يك خط در ميان تراشيده‌بودند و - انگار که به صليب کشيده باشندش - دستهايش را با طناب کشیده و به دو درخت بسته بودند. مثل گوسفندي که بخواهند ذبحش کنند. سرش را مثل شير متروگلدوين ماير مي‌چرخاند و ژستش جوري بود که انگار براي روز آزاديش و تمام اين آدمهايي که جمع شده‌اند و خفتش را نگاه مي‌کنند خط و نشان مي‌کشد.
چیز دیگری هم لازم است بگویم؟

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵

اين قرطي‌بازيها که اينجا مشاهده مي‌فرمائيد نتيجه دوساعت سروکله زدن من و اين خانوم با فوتوشاپ و فرانت پيج و کامپيوتر ذغالي من و ما دوتا با همديگه(!) مي‌باشد. قابل ذکر است که اين زحمت بي چشم‌داشت(!) ايشان براي اين‌جانب به قيمت يك ناهار به اين گندگي و مقادير متنابهي ميوه و خوردني و خدمات و سرويس از قبيل ميوه پوست کندن و تو دهن ايشان گذاشتن تمام شده است. الان هم مي‌خواهيم برويم ناهار بخوريم!‌گفتم که خيال نکنيد يك وقت اين خدمات دوستانه را ايشان بدون چشم‌داشت و بها و اين چيزها انجام مي‌دهد!
I Quit!!

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

مي دوني چي هست؟ مادر بزرگ من به اندام جنسي زن مي گفت «عيبي»! مادر من مي گفت «ناز»، "نازتو بپوشون، دخترم! نازشو آدم به کسي نشون نميده."
خواهر من يه ازدواج سنتي کرده. دختر او آمد خونه ما. يادمه، نمي دونم سر چي، گفت :"آدم بايد عيبي اش رو بپوشونه!"
گفتم :"دخترم، عيبي نيست! نازه. چرا عيبي؟"
يعني طوري ما رو بار آوردن که انگار ما اصلا عضو جنسي هستيم! و اسم اين عضو جنسي هم «عيبي» يه! عيب! خيلي عجيبه! گویا ما اصلا ناقص به دنيا آمديم و آنچه را هم که داريم، عيبه! همه امون هم نيمه ديوانه هستيم. آره، ديگه! به همين علت سوارمون ميشن. اما البته حالا خیلی چیزها داره عوض می شه، فتانه حاج سید جوادی که نویسنده خیلی پرفروشیه از عشق زن به مرد نوشته. ما یادمان هست که در زمان شاه چون فروغ فرخزاد برای مردی که دوست داشت شعر عاشقانه گفته بود آنقدر از طرف باصطلاح روشنفکرها فحش خورد که رسما روانی شد! اما الآن زنان زیادی مشغول بررسی رابطه زن و مرد هستند. چیزی که به راستی در حال تغییر است. اما متاسفانه "عمر مفيد" من یکی در دایره این گرفتاری ها از بین رفت.


بريد اين مصاحبه رو کامل بخونيد ( مرسی از تذکر نرگس برای لینک) اگر زن هستيد، حتما بخونيدش.
من شخصا با تمام وجود جسارت و صراحت بي‌نظير اين زن رو تحسين مي‌کنم.

پ.ن: دقت دارين من باز دارم علائم خلاقيت مردگي نشون مي‌دم از خودم؟

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

فرخ‌لقا پرسيد: حالا چرا از او خجالت مي‌کشيدند؟ درخت شدن که خجالت ندارد.
- چطور خجالت ندارد خانم. مگر آدم عاقل درخت مي‌شود؟ آدم بايد مثل اين بيچاره ديوانه بشود تا امر درخت شدن صورت بپذيرد. برادرش بيچاره گريه مي‌کرد، مي‌گفت « حالا همين فرداست که مردم بفهمند خواهر من درخت شده و صفحه بگذارند. مثلا بگويند، خانواده درخت‌چيان، يا درخت‌زاده يا درخت‌پور و خلاصه هي روي در و ديوار خانه شعار بنويسند و آبروي صدساله‌ي خانواده را به‌باد بدهند.» خانم عرض کنم که اينها يك خانواده قديمي آبرودار هستند. آخر چطور بروند بگويند يکي از اعضاي ما درخت شده است؟ حالا اگر وزير شده بود يا وکيل يك حرفي. وزارت و وکالت را مي‌شود به همه گفت حتي پز دارد. ولي درخت شدن را آدم چه بگويد؟ برادر بيچاره‌اش مي‌گفت، حتي اگر ماست‌بند شده‌ بود باز يك حرفي، غصه نمي‌خورديم. بالاخره ماست‌بندي هم شغلي است براي خودش. اما درخت، نمي‌دانم والله..
زنان بدون مردان / شهرنوش پارسي‌پور

* خنده دار اگر هست باشد، اما این کتاب يك جورهایی من را یاد صدسال تنهایی می‌اندازد، به گمانم تقصیر همین تصاویر محشرش باشد. به هرحال، کلی مسحور و مجذوبش شده‌ام.

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵

يکي از دوستان امروز فرمودن که دقت کردي اليزه عجب وبلاگ مزخرفي شده؟! هيچ چيز شخصي و خوبي ديگه توش نمي‌نويسي، فقط براي ارضاي تمايلات فمينيستيت ازش استفاده مي‌کني!

ما هم يه‌کمي دقت کرديم ديديم بنده‌خدا بدجوري داره راست مي‌گه. اصولا من توي وبلاگ نوشتن تعادل ندارم آخه! آرشيو اينجا رو که از بس شخصي و مزخرف و شلم شوربا و حال بهم زن بود (والله خودمم مي‌خوندم نمي‌فهميدم چه انگيزه‌اي داشتم اون موقع از نوشتن اين چرنديات!) لينکش رو برداشتم و الانم که از بس فرماليته و تك بعدي کردم اين وبلاگ بدبخت رو خودم داره حالم به‌هم مي‌خوره. البته نبايد نقش وبلاگ خصوصي رو اين وسط ناديده گرفت (به‌زودي يه چيزکي اندر احوالات وبلاگ خصوصي خواهم نوشت!) که آدم وقتي مي‌بينه چيزايي که مي‌خواد بنويسه رو مي‌تونه توي يه محيط امن با حداکثر صراحت براي چندتا خواننده‌ي آشنا بنويسه، نمياد سه دور بپيچونتش و توي وبلاگ عموميش بنويسه! نتيجه اين‌که وبلاگ اصليه‌ش مزخرف مي‌شه!
حالا اينا رو گفتم که بگم ما براي اينجا به‌زودي طرح يه‌سري اصلاحات خواهيم ريخت، که البته مشروط است به اين که اين خانوم زحمت بکشن يا قالبشونو بدن به ما يا يه قالب واسه ما طراحي کنن، بلکه اينجا خوشگل شد رغبت کرديم توش بنويسيم!

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

اصولا آدمها دو دسته اند : دسته اول، دسته دوم، دسته ای که سوت می زنند!! که البته اینکه ایمان آدم دسته داشته باشه هم مهمه !!

با تلخیص و تصرف، از وبلاگ خصوصی مردم!

دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۵

فراخوان تجمع زنان فعال ايراني / طرفداران جنبش جهاني صلح

ما زنان ايراني ضمن محكوم كردن جنگ‌افروزان، در اعتراض به كشتار و آوارگي مردم بي‌دفاع به‌ويژه زنان و كودكان لبناني و فلسطيني، تجمعي را برگزار مي‌كنيم. ما در اين تجمع خواهان توقف كشتار تمامی غیر نظامیان ، از جمله زنان و كودكان بي‌دفاع و پايان دادن به جنگ و استقرار صلح و امنيت پايدار در منطقه و جهان هستيم. از اين‌رو از كليه زنان و مردان صلح‌طلب ايراني در تمامي نقاط جهان مي‌خواهيم، ما را در اين حركت مردمي از طريق امضاي بيانيه در سايت‌ها و يا شركت در تجمع، همراهي نمايند.
زمان: روز سه‌شنبه 10 مرداد 85 ساعت 12-11 صبح
مكان: شريعتي- خيابان قبا- بلوار شهرزاد مقابل سازمان ملل متحد
فاطمه‌فرهنگ‌خواه - مينو مرتاضي لنگرودي - رضوان مقدم - فاطمه گوارايي- اعظم اكبرزاده- شهلا فرجاد- آزاده فرقاني- سونيا تركمان- نسرين ملكي- حميده ابراهيمي- زهرا اكبري- پروانه حاجيلو- فرشته صديقي- مونا صدري- مرجان صومعه‌سرايي- گوهر شميرانی

پ.ن: ضمنا، انتقاد فرناز هم وارد و بجا است. جدا چرا هیچ وقت غیرنظامیان کشته شده اسرائیلی دیده نمی‌شوند؟!

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵

نامزد داشتن معمولا احساسات شيريني را در ذهن بيدار مي‌کند. ولي خداي من! هيچ چيز قابل مقايسه با احساس شيرين و رهايي‌بخش و لذت‌آفرين نامزد نداشتن نيست!!
(دشمن عزیز، جین وبستر)

پ.ن: جای کلمه نامزد را با کلمه دوست پسر عوض کنید!

چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۵

اين روزها به لباس پوشيدن دخترها دقت کرده‌ايد؟ متوجه تغيير قدمانتوها ( همين مانتوهاي کلوش چين‌دار سبك لويي شانزدهم!) و سايز روسري‌هايشان شده‌ايد؟ هيچ عجيبتان نيامده که مانتوهايي که تاحالا روزبه‌روز کوتاه‌تر و تنگ‌تر مي‌شدند ناگهان ده‌پانزده سانتي قد کشيده‌اند و روسري‌هاي هفتاد و پنجاه‌سانتي تبديل به روسري‌هاي بزرگ و بلند شده‌اند؟ اگرچه هنوز حجاب ايده‌آل حکومت شکل نگرفته اما يك دخترجوان پوشيده در لباسهاي مد پارسال را با امسال مقايسه کنيد تا متوجه ميزان پوشيده‌‌تر بودن لباسهاي مد امسال ( از تابستان به اين‌طرف) بشويد.
به عقيده من ـ که البته شايد اشتباه کنم ـ اين تغييرهاي شگرف نمي‌تواند تصادفي باشد. مانتوهايي که ۵-۶ سال است قدشان روزبه‌روز کوتاه تر مي‌شود و در ابتدای بهار امسال دیگر داشتند از بلوزهاي معمول هم کوتاهتر مي‌شدند ناگهان طبق خط‌کش مد بلند و کمي هم گشادتر ( به‌خاطر آن چين‌ها و تورهاي دلبري‌شان!) شده‌اند. روسري‌ها و شال‌هاي کوتاه و باز که عملا چيزي از مو و گردن را نمي‌پوشاندند جايشان را به روسري هاي بته‌جقه‌اي بزرگ داده‌اند که پوشش‌شان اگرچه هنوز کامل نيست اما مسلما ار آن روسري‌هاي ۵۰ سانتي بيشتر است. اين تغيير ناگهاني خط مد نمي‌تواند بي‌دليل باشد و قاعدتا بايد از کلي تفکر و تلاش و خرج خلاقيت يك عده طراح توانا برآمده‌باشد. از آنجا که مسلما دولت و سیاستهای آن در این تغییر نقش دارند، من شخصا از جا بلند شده و با لباس تمام رسمي شب چنددقيقه‌اي براي اين تکنيك هوشمندانه تغيير ميزان پوشش کف مي‌زنم. عوض لندکروزها و الگانسها و گشت‌هاي ارشاد که در اين چندسال کاري از پيش نبردند، به سادگي و با چند طرح لباس که به سرعت رواج پيدا کرد و تبديل به مد غالب شد، دختراني که تا امروز مانتو زير باسن نمي‌پوشيدند و موجبات ناراحتي بسيار آقايان بودند با ميل و رغبت و بدون احتياج به زور ارشاد و خواهران پليس و غيره مانتوهاي بلند و کلوش مد روز را به‌تن کردند و حجابشان با روسري‌هاي سنتي بزرگ کمي معقول‌تر شد و احيانا چند قلپي آب خوش از گلوي آقايان پايين رفت که دیگر اسلامشان به خطر نمي‌افتد!
بدون توجه به اينکه اصولا نفس عمل تغيير نوع پوشش يك عده به هر طريقي کار درستي هست يا نه، اين تکنيك به نظر من بسيار هوشمندانه و مناسب و مثبت است. به‌هرحال حقيقت اين است که پوششهاي اين چندساله هم نه انتخاب شخصي اعضاي جامعه که طرحهاي طراحان مد بوده که افراد صرفا ازش تقليد کرده‌اند. خوب چه بهتر که يکبار هم از اين *مد* که غالبا در فرهنگ حکومت واژه منفوري است استفاده‌ي هوشمندانه‌اي شده و با تغيير جزئي آن لباسهايي پوشيده‌تر - که سبب کاهش چالش جوانان با نظام مي‌شوند - و در عين حال زيبا و ظريف به مردم ارائه شده تا ازش تقليد کنند. آن چين‌ها و تورهاي دلبرانه‌ي مادربزرگي هرچند به سبك لويي شانزدهم باشند، از خيلي از مدلهاي رايج اين چندسال زيباتر و چشم‌نوازترند!

یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

مي‌گم اين دفاع از خود اسرائيل با موشک و بمب و خمپاره و تانک و هواپيما و الخ اونم در برابر مردم غيرنظامي، يه جوراي بدي شباهت داره به اون دفاع از خود نيروهاي انتظامي توي تجمع ۲۲ خرداد هفت تير با باتوم و اسپري و مشت و لگد در برابر سرود و پلاکارد!! شما اينجور فکر نمي‌کنيد؟!
تاحالا فکر مي‌کرديم فقط مسئولين کشور ما اينقدر احمقند که سرشونو ميکنن زير برف و از اين مزخرفات بهم ميبافن. خوب حالا خيالمون راحت شد که نخير روساي کشورهاي بزرگ جهان مثل آمريکا و کانادا هم از اين کارها بلدن و ما در حماقت مسئولين کشورمون تنها نيستيم!

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

فراموش نمی‌کنیم

مي نويسم
در ستايش خون
ماسيده بر ديوار و بر كتاب
و در ستايش فرياد
معلق در هوا
و سياهي شب

مي نويسم
در ستايش بغض
آن هنگام كه بي تاب
خود را به ديواره ي حنجره مي كوبد
و در ستايش اشك
وقتي در كاسه ي چشم لب پر مي زند

مي نويسم
از تير
ماه سلطنت زنجير و چاقو و گلوله
و دهان هاي كف آورده
و چشماني كه مي سوزد
و خشمي كه از آسمان مي بارد

مي نويسم
از او
و نازك بدنش
وقتي زير لگد كبود مي شد
و زنانگي اش
كه به تاراج مي رفت
و مخمل صدايش
كه تنها
در پنج دقيقه خاموش شد
خاموش !

مي نويسم
از عزت
از احمد
از زيبا
و همه ي آنها
كه پاهايشان را
روي آسفالت داغ جاي گذاشتند
و بالهايشان را در آسمان
و ديگر هرگز باز نگشتند
مي نويسم
از تير ماه
وقتي كه از نيمه گذشته بود ...

پی‌نوشت: نوشته‌ی زیبای بالا از گلناز عزیز است. طبیعتا چون وبلاگش را بسته است لینک هم که بدهم کار نمی‌کند.
پی نوشت 2 : شواهد و قرائن ( دو پست پشت سر هم لینک به نوشته های ملت) گواهی می‌دهند که خلاقیتم مرده!

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

توي دشمن عزيز سالي يه جا به جودي يه چيزي نوشته توي اين مايه‌ها که چه صفايي داره يه کاري رو به کس ديگه‌اي واگذار کني و خيالت راحت باشه که درست انجام مي‌شه.
حالام چه صفايي داره من عوض دوساعت فکرکردن که چه‌جوري و با چه کلماتي درست منظورمو برسونم يه لينك بدم شما برين اينجا بخونين که من اين چندوقته هي چي مي‌خواستم بگم!

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

ما بعد از خوندن اين نظريات گهربار به يه سري نتيجه‌ي خيلي مهم و ارزشمند رسيديم که ديديم حيفه شما مطلع نشين. توجه بفرمايين:
۱ - تمامي فعالين حقوق بشر،مددکاران اجتماعي،فعالين حقوق زنان و فمينيستها زن هستند.
۲ - همه‌شون هم کمبودها و محروميتهاي جنسي دارن به شدت و همينم باعث شده براي جبران اين کمبودها به اين فعاليتهاي مزخرف روبيارن. اون شيرين عباديو نگاه کن! مهرانگيز کارم که شوهرش همش زندونه معلومه وضعش چه‌جوريه ديگه! قيافه‌هاشون داد مي‌زنه اصلا که مشکل چيه!
۳ - احتمالا نصفشونم بيوه و مطلقه و ترشيده‌ان و نصف ديگه‌م زشت و لزبين.
۴ - اگه براي همه‌ي زنا به تعداد کافي شوهر مناسب و خوب سکس‌کن وجود داشت ما نه فعال حقوق بشر داشتيم نه فعال حقوق زنان نه فمينيست نه مددکار اجتماعي. اي جزجيگر بزنن اين شوهرها و دوست‌پسرهاي ما که ما رو ارضا نمي‌کنن ما مجبور مي‌شيم بريم فمينيست بشيم!
۵ - خودارضايي هم مثل بسياري فعاليتهاي ديگه انحصارا مردونه‌س. ( نويسنده توجه نکرده که اگه تو دوتا کف‌دست داري ما ده‌تا انگشت داريم!!) البته من نمیدونم ایشون که مرد هستن از کجا اینو فهمیدن؟!
۶ - يه‌وقت فکر نکنين که مددکار اجتماعي و فعال حقوق بشر در نتيجه نياز جامعه به‌وجود مياد که در اشتباهين، دليلش کمبودهاي جنسي خودشونه.( لابد اين فعاليتها لذت جنسي نهفته توشون هست!!)
۷ - اصولا زن‌ها اگه دچار محروميت جنسي بشن براي جبرانش سعي مي‌کنن تيشه به ريشه‌ي نهاد مقدس خانواده‌ي ديگران بزنن از زور حسودي. وگرنه که حالا يه بگومگوي کوچيك مثل دوتا مشت و لگد و چارتا کمربند خوردن زنه که چيزي نيس اينا از زور حسودي انقد گندش مي‌کنن تا زنه بره طلاق بگيره!
۸ - خلاصه که داداش از اين به بعد اگه فمينيست و مددکار و اين چيزا ديدي گوشي دستت باشه که قضيه چيه! اگرم شد يه تلاشي بکن مشکلشونو حل‌ کني به هر حال خدا رو خوش نمياد اينا از زور بي‌سکسي دست به اين کارا بزنن!
۹ - آقاي محترم شما احتمالا نسبتي با مرحوم فرويد ندارين؟
۱۰- سوالي که اين وسط مطرحه اينه که شخص من توي هفده سالگي وقتي اولين گرايشات فمينيستيم ظاهر شد نه کمبود جنسي داشتم چون تازه تمايلات جنسيم شروع شده بود و نه محروميت مداوم(!) کشيده‌بودم نه ترشيده و مطلقه و بيوه و زشت بودم،الانم نه کمبود جنسي دارم نه مشکل بي‌دوست‌پسري و بي‌سکسي،مي‌شه بفرمائين من ديگه چرا به اين مرض وحشتناك دچار شدم؟!
۱۱ - از قديم گفتن از ماست که برماست! ببين اگه اين آقايون توي وظايفشون کوتاهي نمي‌کردن ما نمي‌رفتيم فمينيست بشيم که! تقصير خودشونه که تيشه به ريشه‌ي خودشون مي‌زنن. حاليشون نيست مسئوليت اجتماعي دارن که!

ضمنا من درباره پست قبلي دوتا نکته رو بايد متذکر شم که اولا من الکي اومدم اعتراف کردم،مثکه چش خوردن رون اون بچه تقصير من يکي نبوده فقط،چون چشم خيلي‌ها رو گرفته‌بوده! ديشب دخترخالم داشت مي‌گفت من از اون‌شب تاحالا هرشب رون علي(شوهرشو) ماساژ مي‌دم بلکه اون‌شکلي شه! دوما هم يه آقاي بي‌نامي فرموده‌بودن که ما دخترا فقط پروپاچه‌ي بازيکنا رو ديد مي‌زنيم و اصلا توجهي به تکنيك بازي نداريم،بايد عرض کنم که اولا بله ديد مي‌زنيم، چيه مگه!؟ ما دل نداريم هيزبازي فقط مال شماست؟! دوما هم به قول لوا مگه شما آقايون مثلا واليبال ساحلي يا شناي خانومها رو نگاه مي‌کنين فقط تکنيك(!) و استراتژي رو مي‌بينين و چشمتون روي بقيه جاها بسته است؟!
تازه خيالت راحت من شخصا به تکنيك بازي هم توجه مي‌کنم اگرچه خيلي ازش سردرنميارم.
همين ديگه!

دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۵

چگونه کريستينو رونالدو مصدوم شد و به اف رفت؟!
يا
اندر مصائب خوش‌هيکلي

آقا قضيه اين مصدوميت کريستينو رونالدوي عزيز و نازنين که البته همتون مستحضريد که اين بنده‌ي خدا تا بازي قبلي و حتي اوايل اين بازي هيچ مشکلي نداشت و عين آدم داشت بازيشو مي‌کرد مسئوليتش تمام و کمال به عهده‌ي کانون تروريسم جهاني و در مرکزش خود من روسياه هستش و من اين مسئوليت رو با کمال شهامت به عهده مي‌گيرم! دخترخانوماي عزيز لنگه‌کفشاتونو پرت کنين!
ماجرا اين بود که از اون‌جا که طي گفتگوهاي تلفني من و مانا معمولا نکات خيلي جالبي گفته مي‌شه ،ضمن گفتگو درباره حسن منظر رافائل مارکز جان و تيم پرتغال بحث کشيد به رونالدو و من به طور ناگهاني يه علاقه ي خاص و شديدي نشون دادم به نماي قسمت داخلي عضلات پاي.. بهتر بگم، رون پاي اين بدبخت! يعني خوب جالب توجه بود ديگه :D اينگونه شد که صحبت ما يه پنج‌دقيقه‌اي بر محور زيبايي عضلات و تراش رون پاي ايشون و جذابيت رنگ برنزه‌اش و اپيلاسيون شده‌بودگي خداداديش و بقیه شم به شما مربوط نیس چرخيد.
تا رسيد به بازي ديشب که باز قبل بازي من و مانا يه تجديد ميثاق داشتيم و دوباره يه ذکر خيري از کريس‌جون به ميان اومد و کلا ما ايشونو اسم‌گذاري کرديم RUNaldo !!
چنين شد که از بس من با اين چشم شورم از پاي اين بچه تعريف کردم و در حسرتش آه سرد کشيدم اين آه‌ها گرفت و توي همون دقايق اوليه يه لگد مشتي درست همون رون پاش رو که دفعه‌ي قبل دوربين کلوزآپ گرفته بود و من توجهم جلب شده بود رو تعطيل کرد و بچم از درد روي زمين به‌ خودش مي غلتيد و عين اين ني‌ني ۵ ساله‌ها با انگشت محل اوخ‌شده پاشو نشون مي‌داد ( منم جلوي پدرجان داشتم بازي رو نگاه مي‌کردم قربون صدقه هم نمي‌شد برم داشتم خفه مي‌شدم ديگه!!) و بعدشم که ديگه کلا به فنا رفت و اشك‌ريزون و گريه‌کنون ( الهي.. عين اين کوچولوها) از زمين رفت بيرون بچه‌ي طفلکم! حالا من چون عذاب‌وجدان داره خفم مي‌کنه همين‌جا به نقش داشتن چشم شور خودم توي اين رخداد ناخجسته اعتراف کرده و از جميع دوستداران ايشون پوزش مي‌طلبم!
ضمنا يه پروژه بريزيد من برم از مربي‌هاي هشت تيم مرحله کوارتر اخاذي کنم که از جاي خاصي‌ ِ بازيکن‌هاشون خوشم نياد يه‌وقت!!

از همه‌ي دوستان روشنفکر هم بابت دز چيپ‌بودگي پست بالا معذرت مي‌خوام و بالاخره بعضي از فمينيستهاي درجه دو(!) هم گاهي فوتبال نگاه مي‌کنن و از لذت بصري و تکنيکي‌ش محظوظ مي‌شن و روم سياه که من جزو دسته بالا هستم!

و حالا دو کلمه حرف جدي،
من براي نوشين و پروين نگرانم. نگرانم و نگرانم و نمي‌دونم که اصلا چه‌کار مي‌شه کرد براشون و در عين حال به طور وحشتناکي حالم بده از اين‌که مي‌بينم تلافي کار چندهزار نفر داره سر دو‌نفر پياده مي‌شه. اصلا مغزم کار نمي‌کنه که الان چه‌جور اعتراضي ممکنه جواب بده اما خوب مي‌فهمم اتهام اقدام عليه نظام يعني چي و چه محکوميت احتماليي در انتظارشونه. اين‌قدر مي‌دونم که ثابت شده از نامه و طومار و امضا و حمايت و الخ هيچ‌کاري برنمي‌آد و سنگين‌تريم که اصولا اين برنامه‌ها رو راه نندازيم، از اون طرفم نمي‌دونم راه ديگه‌اي اصلا وجود داره که بخواد موثر باشه يا نه؟! مثلا يه تجمع ديگه که مسلما به خشونت بکشنش؟ همايش؟ کشيدن سازمان عفو بين الملل و ديدبان حقوق بشر؟ از اين بازي‌هاي سياسي پيشنهاد شده توسط هودر مثلا تجمع با حجاب کامل اسلامي دم مجلس يا دادگاه؟! نمي‌دونم اصلا مخم کار نمي‌کنه. فقط خواهش مي‌کنم زودتر يه فکري بکنيم. بازم مي‌گم نوشين و پروين دارن تاوان تصميم ِ گروه برگزار کننده و حمايت‌ِ گروه حامي و شرکت ِ اون همه زن رو دونفري به دوش مي‌کشن و اين درست نيست. درست نيست.

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵

به تمام زنان سياهپوش مامور و معذور آن عصر داغ ميدان هفت تير

خانم، اين‌جور با كينه و نفرت به من نگاه نكنيد. من هم يك زنم، درست مثل خود شما.
خانم، مي‌دانم كه شما را شستشوي مغزي داده‌اند، مي‌دانم كه فكر مي‌كنيد ماها يك مشت جنده‌ي كافر كثيف هستيم كه آمده‌ايم جامعه را به گند بكشيم، اما به‌خدا من يك دختر معمولي هستم از دختران اين جامعه. حقيقتش را بخواهيد خانم شما كمي غيرعادي هستيد.
خانم لازم نيست سر من داد بزنيد، من كه كار بدي نمي‌كنم. نگاه كنيد، من فقط يك جا نشسته‌ام و سرود مي‌خوانم. من و خواهرانم. راستي خانم مگر چي توي سرود ما هست كه اين قدر ازش مي‌ترسيد و نفرت داريد؟
مي‌بينيد خانم؟ ما نه باتوم داريم و نه گاز اشك‌آور و نه اسپري فلفل و رنگ. خانم ما حتي مثل شما كتك زدن اكادميك را هم ياد نگرفته‌ايم. ما اصلا دوست نداريم كتك بزنيم. حتي اگر كتك بخوريم. مي‌بينيد خانم؟ واقعا دليلي ندارد از ما بترسيد.
خانم، خواهش مي‌كنم اگر وظيفه تان هست بزنيد لااقل كمي آرام‌تر. مي‌دانيد آخر اين ضربه‌هاي باتوم درد دارد. كبود مي‌كند و جايش مي‌ماند. مي‌دانيد آخر نيشگون و فحش و مشت و لگد آدم را اذيت مي‌كند، تحقير مي‌كند. اما خانم شما هم مثل من زن هستيد. همين است كه از همه‌ي اين ها بيشتر ديدن آن همه نفرت توي صورت شما درد دارد. خانم تا حالا خودتان يك ضربه باتوم خورده‌ايد؟ از يك هم‌جنس خودتان؟
خانم به خدا كتك خوردن از همكاران مرد شما اين‌قدر درد نداشت. آنها محكم‌تر مي‌زدند اما ضربه‌هاي شما دردش بيشتر است. خرد مي‌كند، مي‌سوزاند. آخر خانم شما هم جزو همان زناني هستيد كه ما برايشان حق حيات برابر مي‌خواهيم. شما مي‌توانستيد جاي يكي از ما باشيد و براي اين حق مبارزه كنيد نه براي پامال كردنش. شما بايد كنار ما مي‌ايستاديد نه مقابل ما. اين است كه ضربه‌هاي شما بيشتر درد دارد.
خانم وقتي به شما مي‌گويم ما آمده‌ايم از حقوق شما دفاع كنيم آن طور با خشم و عصبانيت داد نزنيد نمي‌خواهم از حقم دفاع كني. مي‌دانم خانم كه آدم‌هاي كثيفي و نظام و سيستم كثيف‌تري توي مغز شما كرده‌اند كه هيچ حقي ازتان ضايع نشده و خيلي هم خوب داريد زندگي مي‌كنيد ولي به‌خدا اين‌طور نيست. كمي فكر كنيد خودتان هم مي‌بينيد، الان شايد سر من داد بزنيد كه حقي نمي‌خواهيد اما آن شب‌هايي كه از شوهرتان كتك مي‌خوريد، به زور باهاش هم‌بستر مي‌شويد، شايد بفهميد زن ديگري گرفته، آن وقت‌هايي كه با وجود نياز مالي شديد باز هم نصف برادرتان از ارث سهم مي‌بريد، وقتي شايد شوهرتان بخواهد طلاقتان بدهد و با دست خالي و حتي بدون بچه‌هايتان از خانه بيرونتان بيندازد، آن‌وقت‌ها و هزار وقت ديگر كه نصفه‌آدم حساب مي‌شويد حتما حس مي‌كنيد كه حقي داريد كه ازتان ضايع شده. شما هم انسانيد آخر.
خانم اگر هم واقعا حقي نمي‌خواهيد پس اقلا بگذاريد من و خواهرانم از حق خودمان دفاع‌كنيم. اين را كه ديگر مي‌توانيد؟!
خانم نگوئيد كه وظيفه‌تان است. من خودم ديدم يكي از همكارانتان بر خلاف بقيه باتوم را آرام فرود مي‌آورد، مشت و لگد نمي‌زد و از لحن حرف‌زدنش نفرت نمي‌باريد. آخر شايد دلش براي ما سوخته‌بود.
خانم به‌خدا ما با دين و مذهب و عقيده شما كاري نداريم. نمي‌خواهيم هيچ‌چيزي را ازتان بگيريم. توي تاكسي كه مي‌آمديم خانم صندلي جلويي چادري و محجبه بود و من و مرجان روسري‌هايمان افتاده‌بود و كاري به كار هم نداشتيم و من به مرجان گفتم به اين مي‌گن دموكراسي. به‌خدا خانم ما هيچ‌وقت توي عمرمان چادر از سر شما نكشيديم. از سر خودمان هم نمي‌خواهيم چيزي برداريم. اصلا خانم مشكل ما حجاب نيست. به‌خدا اگر به حرف‌هاي ما گوش بدهيد مي‌فهميد كه مشكل ما حجاب نيست. هرچند آن هم حقمان است اما فعلا حقوق مهم‌تري داريم كه آنها را مي‌خواهيم.
خانم باور كنيد چيزي كه ما مي‌خواهيم به دين شما صدمه‌اي نمي‌زند. شما مي‌توانيد هرجوري كه دوست داشتيد زندگي كنيد. اما بگذاريد ما هم آ‌ن‌جوري كه مي‌خواهيم زندگي كنيم. حداقل برايش تلاش كنيم. شما هم كمي فكر كنيد ببينيد واقعا دوست داريد اين‌جوري زندگي كنيد؟
خانم من از شما متنفر نيستم. شما قرباني اين جامعه‌ايد، قرباني اين رژيم هستيد. شما هم مثل من زنيد و انسانيد و عاطفه داريد اما اين‌ها از شما يك هيولاي وحشتناك بي‌رحم ساخته‌اند. خانم شما هم مي‌توانستيد يكي از خواهران من باشيد، كنار من بايستيد، همراه من براي گرفتن حقتان تلاش كنيد. فقط اگر شما هم در شرايط من بزرگ شده‌بوديد، اگر شما هم آنچه را كه من دانستم مي‌دانستيد، شما هم مي‌توانستيد مثل من باشيد. خانم من از شما متنفر نيستم. حتي قبل از اين‌كه بازويم را بگيريد و بكشيد كه ببريدم و قبل اين كه ببينم با خواهرانم چه‌طور رفتار كرده‌ايد يك‌لحظه به ذهنم گذشت كه چهره‌تان خالي از مهرباني نيست. صورت‌هاي شما عين صورت زناني بود كه در كنار ما بودند، همان‌قدر عادي و همان‌قدر انساني، اگر آن‌همه نفرت تيره‌اش نكرده‌بود.
خانم من نمي‌خواهم از شما متنفر باشم. مي‌خواهم شما بدانيد كه داريد چه مي‌كنيد و شايد بهش فكر كنيد و شايد نظرتان كمي عوض شود و ديگر اين‌قدر از ما متنفر نباشيد. لازم نيست حتي آرام‌تر كتك بزنيد، مبادا در وظيفه‌تان قصور كنيد، اما خانم همين‌قدر كه دفعه‌ي بعد نفرت كم‌تري در صورت شما ببينم و شايد كمي دلسوزي، براي من كافيست. شايد كه اين روند ادامه پيدا كند و شما يك‌روزي، اگر نه كنار ما، اقلا مقابل ما نباشيد.
خانم من همه‌ي ضربه‌هاي باتوم و دست و سيلي و لگد شما را مي‌بخشم، فقط به اين اميد كه شما هم مثل همان زندانبان زن Iron Jawed Angels باشيد كه با آن‌همه خشونت و وحشي‌گري و بي‌رحمي آخرش دستش را دراز كرد تا آليس را از روي رختخواب بلند كند. خانم من در صورت شما شباهت‌هاي عجيبي با آن‌زن مي بينم. حداقل هردوتان وقتي كه فرياد مي‌زنيد تا ما را سركوب كنيد، شبيهيد. پس مي‌توانيد در دست كمك دراز كردن به ما هم شبيه باشيد.
خانم جاي شما، كنار ماست نه مقابل ما. خانم ما شما را مي‌بخشيم و جاي شما را خالي نگه مي‌داريم. اگر نخواستيد پرش كنيد، اقلا در موضع مقابلش نايستيد.
خانم...

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

انسان ماده، گوسفند ماده!!

1 - این را اول بگویم که از همه مهم تر است، دلارام را دیروز آزاد کردند و نسیم گویا منتظر گذاشتن وثیقه است. ترانه بنی یعقوب و سمیرا صدری هم آزادند.

2 - الحق که آدم توی این ملت چیزهایی می بیند که دو تا که سهل است، چهارشاخ خوشگل گوگولی روی کله اش سبز می شود و فکش به زمین می رسد. سخنگوی قوه قضائیه با کمال قاطعیت اعلام می کند که ضابط قضایی حق برخورد فیزیکی با افراد را ندارد ( پس پول بیت المال را صرف این باتومهای نازنین و این اسپری های خوشبوی دلپذیر کرده اید که به عنوان دکور دست نیروها بدهید؟!) و هر شهروندی در این زمینه شکایت داشته باشد ایشان پی گیری می کند. آقای محترم، حالا از لکه سیاه روی پای من که مال هشت مارس است و تبدیل به یک معضل غامض پزشکی شده که چه جوری ممکن است کبودی بعد از سه ماه و اندی هنوز خوب نشده باشد گذشته، سری به این صفحه بزنید. به شکایت عده ی خیلی زیادی باید رسیدگی کنید وبا عده ی خیلی زیادتری برخورد کنید، خیلی خیلی زیاد!

3 - آفتاب ، صفحه اول، از زبان سخنگوی پلیس در تهران: تجمع کنندگان بین صد تا صد و پنجاه نفر بودند که تلاش می کردند مردم عبوری را به جمع خود بیفزایند. نیروی پلیس تلاش کرد با مهربانی و با منطق با تجمع کنندگان برخورد کند، اما آستانه تحمل پذیری پلیس ( what?!) هم حدی دارد و علیرغم تمایل پلیس به خشونت، تنها دست به اقدام قانونی زد تا نظم عمومی برقرار شود. نیروی انتظامی برای مهار تجمع زنان، علاوه بر پرهیز از خشونت و توسل به منطق از نیروی پلیس زن بهره جست ولی متاسفانه گویا تجمع کنندگان هدفی جز ایجاد تنش نداشتند. (سند تصویری این حرفها را در عکسهای آرش و اینجا می توانید ببینید!)

حالا همه را ول کن، من نمی دانم از کی تا حالا، با سرود وکاغذ و پلاکارد می شود تنش ایجاد کرد و خشونت کرد و فضا را به گندکشید، و با گاز اشک آور و اسپری فلفل و باتوم و مشت و لگد و فحش می شود برخورد منطقی و محبت آمیز و آرام و مهربان نشان داد. یک جورهای بدی آدم یاد اون خره که شاشش پس بود می افتد..

4 - افکار بخشهایی از پست دیروزم را به انگلیسی ترجمه کرده و در وبلاگش گذاشته. ایده ی خیلی خوبی است و برای اطلاع رسانی خارجی عالی. دستش درد نکند:)

5 - می دانید وضعیت ما الان چه مدلی است؟ خودمان بین خودمان قرار گذاشته ایم، ( غیر از اکیپ عمدتا دانشجوی اینترنت باز علاقمند به مسائل زنان و احتمالا وبلاگ خوانها و فعالین حقوق زن که دست بالا 10 درصد جمعیت تهران را تشکیل می دهند، هیچکس نفهمیده) خودمان رفته ایم و کتک خورده ایم و سرود خوانده ایم و دستگیر شده ایم و غیر از حاضرین در محل و مجددا اینترنت بازان کسی اصلا یا از این اتفاق خبردار نشده یا به گوشش خورده یا در روزنامه خورده که مشتی جنده و پتیاره باز جمع شده بودند که این یک تکه روسری را هم دربیاورند. نتیجه این که از صد نفر آدم عادی ای که دورتان می بینید 10 نفرشان به زور ممکن است خبر داشته باشد که چه اتفاقی افتاده است. بیایید یک کمی حوزه اطلاع رسانی مان را گسترده تر کنیم و طیف مخاطبانش را عوض کنیم و به آدم های معمولی بکشانیم، به فامیل هایمان حتی اگر برایشان جالب نباشد، به همکلاسی های دانشگاهمان حتی اگر اصولا حس نکنند حقی از زنان ایران ضایع شده است ( البته نه که بروید مثل من عکسهای تجمع را بگذارید بکگراند کامپیوترهای سایت و اخبار تجمع را بکنید home page! بگیرندتان بدبخت می شوید بابا!) تلاش کنیم بعد از این همه اتفاق وحشتناک، مردم اقلا بدانند چه شده است. حداقلش این است که دفعه ی بعد می توانیم به پشتیبانی تعداد بیشتری شان امیدوار باشیم، و توی چشم های تعداد کمتری شان تحقیر و نفرت ببینیم و فحش بخوریم.

6 - در این حیص و بیص امتحانات من هم درست مثل ترم پیش در جریانند و دوباره آن شب بیداری هایی که توبه کرده بودم در طول ترم درس بخوانم تا تکرار نشوند. من فقط مانده ام چه جور وکیلی قرار است بشوم! احتمالا موکلم یک مشکلی داشته باشد و از من بپرسد چه کار کند، بهش می گویم اولین کار این است که یه کمی صبر کند من کتاب های دانشگاهم را باز کنم ببینم چه کار باید بکند!

7 - پست هدیه را بخوانید از تجمع، دومین پست است لینک ثابت ندارد.

8 - یک چیز خیلی جالب دیگر: طبق قوانین مالکیت فرعی و تبعی، مالک حیوان مثلا گوسفند ماده، مالک جنین یا بره ی آن هم هست حتی اگر حیوان نر جفت گوسفند متعلق به شخص دیگری باشد. به عبارت دیگر گوسفندها اگر می خواستند از شوهرشان طلاق بگیرند حق حضانت بچه هایشان را داشتند. بعد از کمتر بودن از بیضه چپ آقایان، چشممان به کمتر بودن از گوسفند ماده روشن!

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

ساعت سه و نیم عصر اس ام اسی برایم می رسد با این مضمون که " با سلام، از شما دعوت می شود برای ادای توضیحات درمورد تجمع غیرقانونی 22 خرداد راس ساعت 16 در مقر پلیس در میدان سپه ( یا سپاه) حضور به هم رسانید. بدیهی است در صورت عدم حضور اقدامات قانونی به عمل خواهد آمد." کلی با بچه ها می خندیم که این ها خیال کرده اند جنده تلفنی خبر می کنند یا خدمات پشتیبانی دو ساعته ی ال جی مادیران را ؟!
حرکت که می کنیم، تقریبا نیم ساعت بعد، از همان شماره اس ام اس دیگری می رسد که " زنان ایران آزاده(!) اند، به دلیل کمبود فضا و عدم هماهنگی تجمع زنان در 22/3 در میدان هفت تیر منتفی است و برگزار نمی شود، لطفا این اس ام اس را به یاران (!) ارسال فرمائید" دوباره کلی اسباب نشاطمان می شوند که آی کیو ما را در حد گوسفند ( با تشکر از یادآوری نرگس درمورد آی کیوی خر!) فرض کرده اند که با ادبیات انصار حزب الله خودشان را جای بچه های ما جا می زنند!
با بچه ها نزدیک کریمخان قرار داریم، اما به هفت تیر که می رسیم ترس برمان می دارد. دو مینی بوس پر نیروهای انتظامی و خداتا الگانس پلیس آن دوروبرها و توی مسیرهای منتهی به میدان پراکنده اند و به شدت مراقب. به محل قرار که می رسیم و بچه ها را پیدا می کنیم ( یک لباس شخصی آن دورواطراف مراقب است و آمار ما را به شخصی پشت تلفن می دهد) پیاده به طرف میدان راه می افتیم. شبکه ی کنترل خط ها و اس ام اس هر لحظه گسترده تر می شود و تعداد بیشتری از خط ها کنترل می شوند، این را به راحتی از روی همان اس ام اس های مشکوک می شود فهمید. به میدان که می رسیم وا می رویم. سه گوشه مختلف میدان شلوغ است. و نیروهای انتظامی هم در هر سه محل مشغول انجام وظیفه. اول دلمان را خوش می کنیم که شاید اتفاق دیگری آن طرف ها افتاده... و بعد می بینیم که نه، واقعا بچه ها به شدت پراکنده هستند و هر دسته یک گوشه ی میدان جمع شده اند و در نتیجه اصولا تجمع منسجمی اتفاق نیفتاده است. خودمان را به محل قرار با بقیه می رسانیم و می نشینیم و مشغول سرودخواندن می شویم. یک خوبی هفت تیر با وجود بدی های بی شمارش، شلوغ بودن است و نگاه های حیرت زده ی مردم. بعد تقریبا پنج دقیقه اولین سورپرایز ظاهر می شود: ماموران زن پلیس، که به دو دلیل، هم این که محرم(!) اند و راحت به آدم دست و مشت و لگد و نیشگون می زنند و هم این که به طرز عجیبی از پلیسهای مرد جری تر و وحشی ترند؛ خیلی آدم را می ترسانند. اول سعی می کنند با دست بلندمان کنند و بعد ضربه های دست و باتوم های آرام، که وقتی می بینند بلند نمی شویم محکم می شود. کم کم کار به کوبیده شدن باتوم ها و مشت و لگدهای محکم می رسد اما ما سعی می کنیم تکان نخوریم. جلوی چشم های وحشت زده ام باتوم درست به سر مانا کوبیده می شود و صدای ضربه اش گمانم همیشه یادم بماند که چقدر چندش آور و ترسناک بود. در همین حین ناگهان فضا پر از غبار قرمز می شود: دومین سورپرایز. گمانم این چند وقته نیروی انتظامی رژیم غذایی ویتامین آ و فسفر برای نیروهایش گذاشته که این قدر باهوش شده اند، با اسپری رنگ قرمز که رویمان می زنند و ما اول نمی فهمیم چرا، mark مان می کنند که بعدا بشود فهمید کدامهایمان آنجا نشسته بودیم.
بالاخره بلندمان می کنند و به طرف فضای سبز وسط میدان هلمان می دهند ( یکی شان جوری باتوم را بالا پایین می برد انگار پنبه می زند) و ما از رو نرفته در حال راه رفتن سرودمان را می خوانیم ! همچنان خیلی خوب است که مردم تمام این فرایند را می بینند و حداقل توی نگاهشان می شود اعتراض و همدردی را دید. آن طرف میدان به شدت شلوغ است و نمی شود دید چه اتفاقی می افتد اما ماشینهای پلیس حضور دارند و می گویند که دارند بچه ها را می گیرند. پراکنده ایم. پراکنده ایم و این خیلی بد است، چون هیچ انسجامی که بشود در سایه اش به حداقل چهارنفر فهماند منظور تجمع چیست ( که دیگر نیروی انتظامی نتواند آن را بی حجابی جا بزند) در کار نیست و خوب است چون مردم کنجکاو قاطی مان شده اند و مثل ما کتک می خورند و شاکی می شوند و حداقل کمی باهامان اتفاق دارند. نیم ساعتی همین طور می گذرد: در رفت و آمد و صرفا مانده ایم که حضور داشته باشیم، که این نرفتنمان به شدت به نیروها زور می آورد. خبر می رسد که دلارام و نسیم را گرفته اند، حالم بد می شود، دلارام می گفت اگر امتحان فردایش را ندهد یک ترم دیگر دانشجو می ماند. المیرا را پیدا می کنم و خیالم کمی راحت می شود، هرچند که می گوید فیروزه انگار کتفش دررفته بود.
یک روند خاص مدام اتفاق می افتد: مردم و ما قاطی هم به طرف آن شلوغی آن سمت میدان می رویم و نیروها هم با یورش و گاز اشک آور فراری مان می دهند و باز از اول. این وسط به خاطر نزدیکی ما به ایستگاه اتوبوس، مامور نیروی انتظامی گاز را وسط ما و مردم با هم می زند و مردم با فریاد و اعتراض پخش می شوند، مانا می گوید توی صورت یک بچه دو ساله هم خورد. از سرفه و سوزش داریم خفه می شویم. زنی به من می گوید ببینم خانم اصلا منظور این تجمع چیه؟ می گفتند واسه بی حجابیه. می گویم: شما به ما لباس و قیافه ی ما نگاه کنین، به نظرتون ما دنبال بی حجابی هستیم؟! یکی دیگر که انگار کرد است می گوید از دوماه پیش به بچه های ما اخطار دادند که اگر خبری شد حق ندارید بیایید تهران.
داریم کمی از شلوغی دور می شویم که ناگهان یک پلیس زن(همان خانم غول پیکر جلیقه سفیدی که توی عکس ها هست) بازویم را می گیرد: بیا این جا ببینم، تو داشتی سرود می خوندی. قیافه ات یادمه. یاد این می افتم که قرار شد هر وقت گرفتندمان بگوئیم ما گه خوردیم و این دفعه هم بهمان پول داده بودند که بیاییم و دیگر از این غلط ها نمی کنیم! به شدت انکار می کنم ولی وقتی زن به رنگ قرمز پشت من و مانای marked اشاره می کند و دوتایمان را همراه المیرای طفلک که انصافا تازه رسیده می کشد و می برد تازه می فهمم که اسپری قرمز به چه دردی می خورد! یکی دیگر از همکارهایش که اتفاقا من هم قیافه ی او را یادم می آید که چه جور باتوم را بالا و پایین می برد می رسد و ما را از دستش تحویل می گیرد به طرف ماشین می برد که " توضیح بدهیم" که البته مفهومش این است که ترتیبمان داده شود. یک لحظه حواس زن پرت نمی دانم کجا می شود و با یک چشمک بین من و المیرا، او از یک طرف و من و مانا از طرف دیگر پا می گذاریم به فرار. ( I'm Bond, Elise Bond!) خدا می داند چند نفر بدبخت را هل می دهیم و می زنیم و مردم هم صدایشان در می آید که ولش کن، ولش کن، تا می رسیم به ایستگاه مترو و پایین می رویم و در حال دو مقنعه هامان را پشت و رو می کنیم که رنگ قرمزش معلوم نباشد که روشنک و هدیه را می بینیم، توی صورت روشنک گاز زده اند و حالش وحشتناک بد است و چشمش تار می بیند. موقع آب خوردن صورتم که خیس می شود و انگار یک دفعه آتش می گیرد تازه می فهمم که یک چیزهایی هم به صورت خودم رسیده. دیگر نمی فهمیم بالا چه خبر می شود. المیرا را که پیدا می کنیم سوار مترو می شویم و از منطقه دور می شویم. روشنک با توجه به این که کلی حالش بد بوده و مردم دورش جمع شده اند و فرفر ازش عکس گرفته اند قرار است احمد باطبی بشود و بیایند بگیرندش! (الان فهمیدم که من و مانا هم احمد باطبی شدیم رفت!) و این که کتک رو خیالی نیست، احساساتمون اوخ شده داداش!
بعد هشت مارس با وجود همه ی استرس و کتک و وحشت و فراری که تجربه کرده بودیم، خوشحال بودیم. خوشحال چون حرفمان را زده بودیم. اما حالا فقط افسرده ام. افسرده ی آن چندهزار نفر آدمی که در آن میدان جمع شدند و دسته دسته پراکنده شدند و کتک خوردند و وحشت کردند و تحقیر شدند و دستگیر شدند بدون این که بتوانند یک کلمه از حرفهایی را که می خواستند به کسی بزنند ( نمی دانم بیانیه زنان اصلا خوانده شد یا نه؟!) از همه چیز گذشته، این حس تلخ اذیتم می کند که فایده ای ندارد. این طوری فایده ای ندارد.

پ.ن: توی ایستگاه مترو خانمی ازمان پرسید چی شده و وقتی گفتیم، گفت حقوق ما چیه؟ بگید ما هم بدونیم، و هدیه که شروع کرد توضیح بدهد که خانم شما الان دیه تان نصف است، حق طلاق ندارید، حق مسافرت و کار و حضانت فرزندتان را ندارید... گفت : ای بابا، خانوم این کارها رو ول کنین، زن باید سیاست داشته باشه، شما هم باید حواستون جمع باشه به شوهر و زندگی تون بچسبین، به شوهرتون برسین، به قوم شوهر احترام کنین تا طلاقتون نده!!

امروز عکس ها را که دیدم که دلارام را چندین نفر روی زمین می کشیدند و لباسش بالا رفته بود و حتما تنش روی آسفالت داغ کشیده می شد و زخم می شد... پوست تنم می سوزد و اشک سرازیر می شود..
این هم نوشته ی مانا. رفته بودیم اعتراض کنیم...

چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵

آقا من پیشنهاد می کنم وزرای آموزش و پرورش همه کشورها جمع بشن، با هم یه برنامه بریزن، توی لیست دروس دبیرستان و راهنمایی یه دوره کاریکاتور شناسی و کاربکاتور چیست و با آن چه کار می کنند برای بچه ها بذارن، بلکم وضع دنیا یه خورده بهتر بشه!

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۵

از سر همه‌ی کاراتم که بگذرم، -اگه که بگذرم، به خاطر این تب‌خاله نمی‌بخشمت. دلم در حد مرگ برای آرین کوچولو تنگ شده، نمی‌تونم هم برم پیشش و ماچش نکنم، در نتیجه به خاطر این تب‌خال لعنتی نمی‌تونم برم پیشش.
الاغ!

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

اینجانب رسما قضای حاجت کردم تو هر چی دلتنگی یه طرفه است !

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

After all...This is ME

من منم، سالمم، چهارستون بدنم قرص قرص است و پاهام روی زمین. شاید غصه دار باشم اما تا حالا که هیچ کس از غصه نمرده. شاید حسرت بخورم پشیمان باشم اشتباه کرده باشم و باز هم بکنم اما باز هم هیچ کدام این ها کسی را نکشته. شاید از زندگیم راضی نباشم و اصولا زندگی ای در کار نباشد اما خوب همین است که هست و من هم کاریش نمی توانم بکنم. من منم با تمام اعتقاداتم و تمام خوبی ها و بدی هایم و اشتباهاتم با همه ی این ها خودم هستم، زهرا هستم، الیزه هم هستم ضمنا هر چه که باشم سالمم و زنده ام و هنوز ایستاده ام، حتی شبیه ماتیلدا هم که شده باشم باز هم منم و احتیاجی به دلسوزی و ترحم هیچ کس ندارم که ماتیلدا هم دلسوزی لازم نداشت و گریه هایش که تمام شد اشک هایش را پاک کرد و رفت آدم کشی یاد بگیرد و هنوز هم به درجه ای نرسیده ام که اجازه بدهم کسی تحقیرم کند که دخترک مغرور سرکش عصیانگر یاغی درون من تحقیرشدنی نیست. هر قدر هم که خرد و خسته و تکه تکه و ویران شده باشم باز هم آن دخترک مغرور درونم هنوز بلد است چانه اش را بدهد بالا و شانه ای هم تاب بدهد و دنیا و مافیها را به هیچ بشمارد و از اول شروع کند.
همین.

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

کسی اگر این روزها ازم می پرسید چه ام است که شبیه ماتیلدای professional شده ام و مدام بغض توی چشم هایم لب پر می زند و هیچ جا نیستم و همه جا هستم و خودم هم حال خودم را نمی فهمم، به سادگی جواب می دادم: زندگی سخته. همین جمله ی دوکلمه ای به طرز معجزه آسایی آدم را از شر توضیحات اضافی راحت می کرد و طرف هم دقیقا می فهمید مشکل چیست. در سخت بودن زندگی که دیگر کسی شکی ندارد آخر.
اما این چند روز اخیر دارم فکر می کنم که اصلا اسم این ولگردی های بی هدف و بی انگیزه و خالی از هرگونه احساس، این گیج زدن ها و منگ بودن های عذاب دهنده و از صبح تا شب دنبال کاری گشتن که به یک لحظه ات معنی بدهد و از پوچی درت بیاورد، اسم این لعنتی را اصلا می شود زندگی گذاشت که بعدش درباره سخت یا آسان بودنش تصمیم بگیرم؟ می دانی آخر توی بربادرفته با همه مزخرف بودنش تهمینه یک جمله جالب می گفت که، همه زندگی می کنن، ما هم خیال می کنیم که داریم زندگی می کنیم.
همین.

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۴

اپیزود اول:
با مانا در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران نشسته ایم. دکتر کامکار و دکتر اعزازی و بعد فرناز ( با آن چال لپ های خوشگلش!) و گلناز و یک خانم دیگر سخنرانی می کنند و بعد نمایش ماده 61 مهوش شیخ الاسلامی. طبق معمول انگشت های مانا در دستگاه پرس من له می شود! البته این دفعه او هم کوتاهی نمی کند. وسط فیلم یک هو توطئه استکبار جهانی در قالب یک همستر گوگولی مگولی سفید تپلی ظاهر می شود، احتمالا تا ثابت شود این ضعیفه ها که هنوز از موش می ترسند حق این شکرخوری های زیادی را ندارند!


اپیزود دوم:
مانا رفته تا حاضری کلاس معارفش را بزند، من و زهره روی لبه های سنگی کنار پارک دانشجو نشسته ایم و من سیگار می کشم. کم کم شلوغ می شود. از خانمی یکی دوتا پلاکارد می گیریم و به طرف جمع می رویم ، کاغذها را بالا می گیریم و بقیه سرود می خوانند. بعد می نشینیم و دلارام شروع به خواندن بیانیه زنان می کند. در همین اثنا اعلام می شود که تجمع ما غیرقانونی ست و 5 دقیقه وقت داریم تا خودمان متفرق شویم، وگرنه مسئولیتش با خودمان است. گفتن ندارد که هنوز پنج دقیقه تمام نشده، برادران دلسوز وجان برکف با لگد و باتوم سرمان می ریزند. به مانا که دیگر کلاس را پیچانده و رسیده می گویم: ما که کاری نمی کنیم؟؟! می گوید : کار بدی نمی کنیم!


اپیزود سوم:
هوز هم دارم به این فکر می کنم که ما که کاری.. آهان، کار بدی نمی کنیم که این همه آدم را از کار و زندگی انداخته اند آورده اند این جا که ما را بزنند و پراکنده کنند! چند تا آقای مهربان خوش اخلاق دوست داشتنی ای که اصلا هم خشن و وحشی نیستند، دقیقا با ژست چوپانی که گوسفندها را جمع می کند با باتوم دارند تلاش می کنند همه مان را جمع کنند یک طرف تا راحت بشود به مان حمله کرد و متفرقمان کرد. می خواهیم دور پارک را بچرخیم که یک هو حمله جدی می شود: یکی از برادران دارد رسما یک پسر بنده خدایی را می نماید! همه آن طرف می روند تا از پسرک حمایت کنند که برادران از این فرصت استفاده می کنند و با حمله های وحشیانه از پارک بیرونمان می کنند. پراکنده می شویم.


اپیزود چهارم:
هرچه سعی می کنیم دوباره جمع شویم و به طرف پارک برویم نمی شود. دسته جمعی و سرودخوانان ولی عصر را بالا می رویم اما دوباره حمله می کنند و به طرف پایین فراری مان می دهند. لامصب ها یک جوری می زنند که نمی شود در نرفت! پایین تر هم که شایع است لباس شخصی ها ایستاده اند. زهره ترسیده و رفته و در فواصل سی ثانیه ای زنگ می زند و التماس می کند که آنجا نمانیم. تلاشم فقط این است که دست مانا را ول نکنم. جمع کاملا پراکنده شده. دوتایی می رویم آن طرف خیابان و همین طور که کم کم همه دارند می روند، تا ساعت 5 همان طرف ها می پلکیم.


ایپزود پنجم:
کمی از 5 گذشته. دیگر رسما کسی نمانده اما نیروهای جان برکف امام زمان هم چنان حضور جدی دارند. حداقل چهار پنج مینی بوس و یک وانت و خداتا ماشین پلیس پر نیرو آنجا ریخته، تعدادشان تقریبا در حدود خودمان (قبل از پراکنده شدن ) است. به مانا می گویم: این بنده خداها احتمالا خودشون واسه حقوق صنفی شون دلشون می خواسته تجمع کنن، فرصت رو غنیمت دیدن به بهونه ماها هجوم آوردن این جا! هنوز هم نمی فهمم ماها مگر چه کار بد و خطرناکی می خواستیم بکنیم که با این جدیت باهامان برخورد می شود. داریم می رویم طرف 469 که بنشینیم و سیگاری بکشیم و چیزی بخوریم، کرمم می گیرد و به یکی از حاج آقاها می گویم: خسته نباشید برادر!
نیشش تا بناگوش باز می شود و می گوید: مرسی، قربون شما برم من! با حرص می گویم: قربون عمه تون برین اگه زحمتی نیست! جدا عجب روحیه ای دارند این ها.


اپیزود ششم:
نشسته ایم توی 469 و دود هوا می کنیم. هیچ کدام نای حرف زدن نداریم و احتمالا کیفیات درونگرایی مانا دارند نوازش می شوند که یک بار توی عمرش مرا ساکت دیده! هر دو خسته ایم. استرس عجیب انرژی آدم را می گیرد. مانا می گوید: ولی جدا لذت بردم ها! خودشون بهمون قدرت دادن. همین که این قدر ترسیدن و اون همه آدم ریختن اون جا یعنی قدرت داریم که انقد ازمون می ترسن.
ساکت نگاهش می کنم. بعد می گویم: ولی مانا، ما که کار بدی نمی کردیم...؟!؟!

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

شاید وقتی دیگر...

آقای نون دال عزیز،
تشکرات عمیق من را _ برای مهربانی بی نظیر و درک فوق العاده تان _ از صمیم قلبم بپذیرید. متشکرم. فقط همین.

پی نوشت:
« شايد يک روز باز همديگر را ديديم لني٬ کسي چه مي‌داند؟ »

جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴

چهارشنبه سوری از آن فیلم هایی بود که حتما حتما دوباره خواهم رفت و خواهم دید، و سی دی اش هم که بیرون بیاید حتما جزو اولین نفراتی خواهم بود که بخرمش، که آن قدر بازی ها و خط داستان و دیالوگ ها و ژست های دوست داشتنی ترانه و صدای فوق العاده اش و لهجه ی خاص فرخ نژاد و تیک های عصبی اش و بازی استثنائا خوب هدیه تهرانی فیلم را زیبا و تاثیر گذار کرده بود که از پریروز تا حالا توی سرم چرخ بخورد.
فقط، آن صحنه ی خداحافظی مرتضی و سیمین توی ماشین، تلاش های مرتضی که نمی خواست باور کند همه چیز دارد تمام می شود و ناامیدانه سعی داشت خداحافظی سیمین را انکار کند، خنده های عصبی سیمین و لحن مهربانش، اشک های مرتضی و خم شدن سیمین به طرفش که مرتضی، بچه م داری گریه می کنی؟!! خداحافظی تلخ و قدم های سست و نااستوار سیمین (که انصافا پانته آ بهرام این صحنه ها را محشر در آورده بود) چهره ی مضطرب غمگین پریشان سیمین که کاملا می شد از چهره و قدم برداشتنش حس کرد که نمی داند کجا برود، ترقه ای که پشت سرش ترکید و نگاهی که برگشت و به جای خالی ماشین مرتضی که رفته بود انداخت، همه و همه، به طرز وحشتناکی آشنا بود. آشنا و دردناک، آن قدر دردناک که من فشارم به صفر برسد و انگشت های ظریف مانای طفلک را تا سر حد پرس شدن فشار بدهم و تنها چیزی که باعث می شود گریه نکنم، حضور همراه سمت چپی باشد که با این دردهای من و آشنا بودن این صحنه ها و بغض سمج ته گلویم کاملا غریبه است، و گریه ام را هم دوست ندارد.
همین.