چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

در ستایش خواب ..

می گم ماها این همه خودمون رو به در و دیوار می زنیم که چی آخه؟؟ در نهایت به نظر من که عمیق ترین، پایدارترین و بی دردسرترین لذت بشری خوابه!! کلن که به سبک کتاب معارف لذت های دنیوی همه یه خاری چیزی هم پهلوشون هست مثلن لوبیاپلو چاق می کنه، الکل کبد رو داغون می کنه سیگار ریه رو و ... فقط این وسط خوابه که سرتاپا حسن و مزیته و تنها مشکلات احتمالیش زخم بستر گرفتن و یا احیانن کابوس هست که بنده شخصن ندارم لذا برام مهم نیست کیا دارن D:
یه دوستی دارم که عجالتن لینک نمی دم بهش حالا اگه خودش خواست بیاد ادعای کپی رایت کنه، تعریف می کرد که باباش (که احتمالن یه چیزی مثل من بوده) بعد از سه روز مداوم خواب یک نفس، از خواب بیدار شده، اونم به این منظور که رختخوابش رو از این ور ببره اون ور! بعد در این فاصله به این دوست ما گفته "فلانی.. هیچی خواب نمیشه، هیچی..!" من روز به روز بیشتر به عقل و شعور و وارستگی و فرهیختگی پدر این دوستمون دارم ایمان میارم!
نکته آخرم این که احتمالن شما این رو نمی دونید ولی خب الان بدونید که من کلن با مرگ (فقط مرگ خودم البته!) میونه ی بسیار خوبی دارم. به دنیا و متعلقاتش اندکی علاقه دارم ولی خب این وابستگی هه به هیچ وجه اون قدر نیست که اگه قرار باشه بمیرم ناراحت بشم از رها کردنش. یعنی اکچوالی اگه همین الان به من بگن تا فردا صبح زنده ای، نفس راحتی میکشم که آخییییش می میرم و دیگه لازم نیست حرص این همه کار عقب مونده رو بخورم و این همه راه برم آرایشگاه موهامو رنگ کنم که سفیدهاش معلوم نباشه (تنها حسرتی که الان به فکرم میرسه اینه که میخواستم فردا برم از این سارافن سنتی ها بخرم!! سبک مغز سطحی بی احساس خودتونین اصنشم!) بعد خب دلیلش هم واضحه که من چرا به مردن این قدر علاقه دارم دیگه؟؟ یه کوالای همیشه خوابالوی همیشه کمبود خواب داری مثل من، واقعن انتظار دارید چیزی جذاب تر از تصور یه خواب همیشگی تا ابدالدهر براش موجود باشه؟ D:

در پایان یادآوری می کنم که این پست صرفن به منظور مبارزه با خواب آلودگی بنده و بیدار موندن و کار کردن نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد. خیلی هم مزخرف در اومد ولی خب الان منگ تر از اونم که به این نکات اهمیت بدم! و ضمنن نوشتن پست در مدح و ستایش خواب به منظور این که خواب از سرت بپره هم طبعن کاریه که فقط از من گیجول بر می آد!
* اه من چه قدر شکل این دخترهای لوس شدم که از وبلاگشون پروانه ی صورتی آویزونه!! فردا صبح که خوابم تکمیل شد میام دیلیت می کنم این پست رو!

دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

و تو چه دانی که چه غمگین و تنهاست نیمه‌شب‌هایی که حتا گوگل‌ریدر هم هیچ Unread Item ای ندارد ..

یکشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۶

The Lost Cause



بعد اون وقت این که من یه سال دیگه فارغ التحصیل می شم، احتمالن دو سه سال دیگه هم وکیلی چیزی، حتا خدا رو چه دیدی شاید ارشد هم خوندم و ظاهرن آدم حسابی شدم،
اینا همش یعنی این که من دیگه نمی تونم برم تو کتاب فروشی کار کنم؟ :(( یعنی از 6 سالگی تا حالا بی خود خیال بافی کردم واسه خودم؟
یعنی شماها که حتا یه کتاب فروشی ندارین که من برم توش وایسم و کتاب ها رو نگاه کنم و ناز کنم و مرتبشون کنم و به مردم هی کتاب توصیه کنم و ازشون توصیه بگیرم و اینا، یعنی واقعن اسم خودتونو می ذارین خواننده ی وبلاگ؟

* عکس رو این خانومه گرفته از نشر باغ دوست داشتنی مون.

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

بگذار ببینم، اول دبیرستان تا حالا ... هفت سالی می‌شود که می‌گوید عاشقم است. هفت سال که در تمام‌اش فقط سه‌بار مرا دیده و دو سه ماهی باهام حرف‌ زده و بقیه هرچه بوده رد کردن من، جواب ندادن و گوشی قطع کردن و جواب منفی و داد و بیداد من بوده و صبر کردن او. بارها شده که زنگ زده و گفته دیگر ازت بریده‌ام و می‌روم دنبال زندگیم و دیگر ازت سراغی نمی‌گیرم.. و باز دو ماه دیگر صدای محزون‌اش از پشت تلفن که قبل از قطع کردن من فقط فرصت می‌کند بگوید سلام. حتا اسم‌ حقیقی‌ام را نمی‌داند (برای خودم وحشت‌ناک است این تصور که هفت سال عاشق کسی باشی که اسم‌اش را هم ندانی) هر بار خواهش می‌کند ببیندم یا هدیه‌ای که آورده برایم بفرستد یا باهاش حرف بزنم، جواب نمی‌خواهم من فقط می‌گوید ببخشید که مزاحم شدم. با همان صدای محزون همیشگی که دیگر التماس‌ها و خواهش‌ها و دوستت دارم‌ گفتن‌هایش برایم عادت-تکرار شده.
یک‌سالی می‌شود به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز رسیده‌ایم. بعد از دو سه دفعه خانه عوض کردن و تلفن عوض کردن که هیچ فایده‌ای نداشت و از مزاحمت‌هایش کلافه شده‌بودم، حالا دیگر با افتادن گه‌گاهی شماره‌تلفنش روی گوشی کنار آمده‌ام. دوستش ندارم. هیچ‌جوری و حتا یک ذره. اما حضور دورادورش و دوست‌داشتن همیشگی و سمج و تعقیب‌کننده‌اش آن‌قدر ثابت بوده در تمام این سال‌ها؛ که چند وقت که پیدایش نمی‌شود نگران می‌شوم! معمولن هم تلفن‌هایش را جواب نمی‌دهم، که چیزی هم نمی‌گوید دیگر بنده‌ی خدا، خودش می‌داند که جواب هر چه بخواهد نه است و فقط دل خوش می‌کند به یک الو شنیدن. گاهی تلفن را حواب می‌دهم، وقت‌هایی که استثنائن سرحال باشم و یا دل‌ام برایش بسوزد و بخواهم خوش‌حال‌اش کنم با شنیدن صدایم که می‌دانم خوش‌حال می‌شود (خیلی فاشیستم؟؟ اساسن معشوقه بودن آدم را سنگ‌دل می‌کند!! قدیم‌ترها یک مریمی داشتیم که می‌گفت این بساط عاشق‌سوزی بین ایرانی‌ها ژنتیکی است!)  امشب که زنگ زد خواب‌آلودتر و خسته‌تر و بی‌انرژی‌تر از آن بودم که بخواهم با خشونت جواب بدهم. حس نیکوکاری‌ام هم سیخونک می‌زد که نصفه‌شبی با یک کلمه حرف بچه‌ی مردم را خوش‌حال کن خب! گوشی را برداشتم و دو دقیقه خیلی خیلی معمولی متمایل به «مزاحمم شدی، حوصله‌تو ندارم برو پی کارت» حرف زدم و قطع کردم.
پنج دقیقه‌ي بعد زنگ زد. پرسید با کسی اشتباه‌اش نگرفته‌ام؟ می‌دانم کیست؟؟ گفتم که می‌دانم، چه‌طور؟ گفت «آخه خیلی بهتر از همیشه باهام حرف زدی، گفتم شاید فکر کردی کس دیگه‌ای‌ام». بهتر حرف زدنی که می‌گفت، اگر با یکی از هم‌کلاسی‌های غریبه‌ام آن‌طور حرف بزنم قطعن فحش‌ام می‌دهد که عجب آدم بی‌تربیت سرد یخ بی‌شعوری هستم.
خب هیچی دیگر همین. دیگر من که نباید به‌اتان بگویم الان چه حسی باید بکنید! خودم را فقط می‌دانم که نیم‌ساعتی است این جمله، استیصال، قناعت، کم‌توقعی، رقت‌انگیزی و عاشقی پشت‌اش دارد به دلم چنگ می‌زند. هفت سال ...

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

جا داره که یاد کنیم از جناب فاکینگ ویستد که چه به درستی فرمودن که اینه علی سنتوری که براش سر و دست میشکوندن؟ یا خدا. حتی معمولی هم نبود.
اولش من یه چیزی حدود نیم ساعت فیلم رو دیدم و لاینقطع از بازی مزخرف سوپر مصنوعی گلشیفته فراهانی و صدای انگار سرماخورده و طرز بیان مسخره‌اش حرص خوردم و هی زدم تو سر خودم که آخه مگه مجبورید صحنه‌ی پارتی کار کنید که یه بنده‌خدایی با آهنگ سنتور اون پشت تکنو بزنه یا عین حرم سلطان عثمانی سه تا دختربچه اون وسط برقصن!! خلاصه که شدیدن اعصابم سوهان زده شده‌بود و مازوخیستانه داشتم به دیدن فیلم ادامه می‌دادم که یه جایی دیگه بریدم و انگار یکی زد پس کله‌ام گفت مگه مجبوری خودتو عذاب بدی! بعد نیم ساعت تمام داشتم دنبال یه نفر می‌گشتم که آنلاین باشه و من بتونم در این مورد سرش غر بزنم که یه ذره تخلیه روانی شم و بتونم بخوابم!
امروز که بقیه‌ش رو دیدم بیش‌تر به نظر دیشبم ایمان آوردم که تنها نقطه قوت فیلم بهرام رادان و مسعود رایگان بود. همین. فیلم‌نامه بازی‌ها صحنه‌ها ... هیچ‌کدوم چنگی به دلم نزد. البته من به هیچ وجه منتقد سینما که نیستم هیچی حتا نقد معمولی هم بلد نیستم ولی خب احتیاج نیست آدم منتقد حرفه‌ای باشه تا نیم ساعت اول سنتوری به اعصاب‌اش سوهان بکشه!!
خلاصه که به‌نظرم مهرجویی خیلی شانس آورد که این دو تا و به‌خصوص بهرام رادان توی فیلم بودن و خوب بازی کردن تا سنتوری یه فیلم اقلن معمولی ـ به نظر من ـ دربیاد. وگرنه شخصن فکر می‌کنم حتا ارزش دیدن هم نمی‌داشت بدون این دو تا.
بعد یه چیز دیگه، کلم فیلم خب یه ذره شبیه GIA بود دیگه؛ بعد جایی که هانیه فهمیده‌بود علی معتاده و داشت سیب و خیار و موز و غیره پرت می‌کرد تو سروکله‌ش و فحش می‌داد و تحقیرش می‌کرد، من یهو یاد اون صحنه‌ي جیا افتادم که خانم معشوقه‌ی جیا (اسمش یادم رفته) جیا رو بوسید و نازش کرد و بغلش کرد، بعد دستش رو -که توش یه چیزی مربوط به مواد بود که من به دلیل پاستوریزگی نمی‌دونم چیه- خیلی لطیف و عاشقانه گرفت تو دستش گفت یا من، یا این. بعد که جیا اون چیزه(!)‌ رو برداشت و یعنی انتخاب‌اش رو کرد، خانوم معشوقه خیلی آروم و بی‌صدا، بلند شد و رفت پی زندگیش.
بعد من فکر کردم احتمالن به دلیل این تفاوت نوع برخورده که کار معشوقه‌ي جیا یعنی رفتن‌اش به نظر من خیلی منطقی و درست اومد و هیچ حس بدی نداشتم نسبت بهش، ولی بازی افتضاح گلشیفته و برخورد بد هانیه تو اون صحنه و کلن شخصیت لوس بی‌مزه‌ي الکی پرسروصدا و جیغ‌جیغوش باعث شده‌بودن که من علی‌رغم این که منطقن حق رو به هانیه بدم، باطنن نسبت بهش حس خیلی بدی داشته‌باشم و ازش بدم بیاد. ضمنن خانوم فراهانی البته دخالت نیست ولی به نظر من ابروهاتونو بردارین و یه آرایش‌گاه تشریف ببرین هم خوبه!!
خلاصه که همینا می‌شه که اون می‌شه جیا و این می‌شه سنتوری! D: و بر شما واجب است خواندن این نقد که خیلی خوب حرف هایی که من بلد نیستم بزنم رو زده!
بله پول بلیط رو هم البته که می‌ریزم به حساب مربوطه، چشم!

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

بدون شرح

شب، داخلی
من توی تاکسی کنار دو تا خانم و یه آقای دیگه، رادیو در حال پخش کردن یه مسابقه‌ي تلفنی

خانم مجری از شرکت‌کننده که یه دختر 20 ساله است می‌خواد با کلمات مدرس؛ مهندس، گاز، مخرب یه جمله بسازه توی ده ثانیه وقت.
خانومه بعد از تموم شدن ده‌ثانیه؛ یه وقت دیگه هم درخواست می‌کنه.
بعد از ده ثانیه‌ی دوم با افتخار تمام جمله‌ای که ساخته رو می‌خونه : مهندس مدرس، گاز مخرب بود!
خانم مجری جمله رو قبول نمی‌کنه و یه ده ثانیه‌ی دیگه وقت می‌ده که خانم یه جمله دیگه بسازه.
واقعن فکر می‌کنید جمله دوم چی بود؟؟ مهندس مدرس؛ گاز مخرب است.

فکر می‌کنید تموم شد؟؟ نچ!
خانم بغل‌دستی من با خنده می‌گه این دختره چه‌قد خنگه، اصلن زمان و فعل و فاعل جمله‌ش با هم نمی‌خونه. مخرب خودش فعل ماضی هست اصلن!!!

گریه کن گریه قشنگه!

در راستای این پست آقای یک مرد؛ و در راستای این که مدت‌هاست می‌خوام بنویسم در مورد این که فرهنگ پدرسالاری چه‌قدر ضمن ظلم به زن‌ها؛ به مردها هم ظلم می‌کنه، عرض کنم که این یکیش!! با مزخرفاتی از قبیل تو مردی و مرد که گریه نمی کنه و مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد و مگه دختری که گریه می‌کنی و امثالهم که بنده به دلیل برادر و قوم و خویش مذکر نداشتن خیلی نشنیده‌ام و لطفن بیایید و قسمت کنید؛ مردها رو از یکی از طبیعی‌ترین، آرامش‌بخش‌ترین و تسکین‌دهنده‌ترین، زیباترین و تاثیرگذارترین اشکال ابراز احساسات بشری محروم می‌کنن.
طرف داره از غصه جون‌اش در می‌ره‌ها، مثلن کسی‌ش مرده یا اتفاق خیلی بدی براش افتاده یا اصلن یه فیلم یا تئاتر تاثیرگذار دیده و الان احساساتش به طور طبیعی مایلن که از چشم‌هاش بریزن بیرون، ولی تمام بار فرهنگی و تلقینات انجام شده یا در سطح ناخودآگاه (به این شکل که اصلن گریه‌اش نمی‌آد) یا در سطح خودآگاه به شکل بغض قورت دادن و جلوی گریه رو گرفتن یا دو سه قطره اشک ناکافی ریختن، جلوی خروج احساسات‌اش رو می‌گیرن. بعد طرف سرطان اشک می‌گیره خب دیگه!D: خیلی بدترش این که مردها معمولن سخت‌تر از زن‌ها سفره‌ی دلشونو باز می‌کنن و درددل می‌کنن چون بالاخره توی مردان مریخی و زنان ونوسی نوشته که مردها باید وقتی حالشون خوب نیست برن توی غار!!‌ بعد اون وقت با این تفاصیل، تعجب داره که مردها بیش‌تر از زن‌ها ناراحتی روانی می‌گیرن (هرچند طبق همون اصل مذکور، کلن قضیه رو به روی خودشون نمی‌آرن و در نتیجه بازم آمار مراجعه‌ي زن‌ها به پزشک اعصاب و روان و اینا بیش‌تره!) یا متوسط طول عمرشون از زن‌ها کم‌تره و در طول همون دوران زندگی‌شونم هی باید احساسات‌شونو خفه کنن. شخصن به شدت به مردی که بتونه راحت و هر وقت دل‌اش خواست گریه کنه احترام می‌ذارم و ازش خوشم می‌آد و آدمی که هیچ‌وقت گریه نکنه به نظرم یه جاهاییش می‌لنگه. (دوستان فرندزبین قطعن اپیزود ToW the Princess Leia's Fantasy و TOW Chandler Can't Cryرو به خاطر دارن دیگه؟)
خلاصه این‌که بابا ول کنید ما رو با این همه تو مردی و نباید گریه کنی و تو زنی نباید سیگار بکشی! عزیزم مردها آدم‌اند، زن‌ها آدم‌اند، من آدمم، شما آدمی، ما همه آدمیم به خدا، زیاد با هم فرق نمی‌کنیم!

* راستی به لینک‌های این بغل که انشالله توجه می‌کنید؟؟ بکنید!
** اگه مایلید یه تئاتر شاهکار ببینید و ضمنن دل‌تون برای چند تا آدم آشنا دیدن به طور سورپرایزی تنگ شده به ملاقات بانوی سالخورده برید. هرچند هم‌چنان معتقدم اگه صد دقیقه بود خیلی به‌تر بود، ولی خب لذت دیدن‌اش (به‌ویژه گوهر خیراندیش نازنین و پیام دهکردی) رو از دست ندید! گیرم که یکی دوجا خوابتون ببره مثل من! در همین راستا نقد عطا هم به شدت تایید می‌شه. بعد این که کسی متوجه تشابه عظیم شیطان و دوشیزه پریم با این نمایش‌نامه شده؟؟ پائولو جان کپی‌کاری کار خوبی نیست!!
*** دوستان کامنت‌گذار اگر وبلاگ یا سایت ندارید؛ مرحمت کنید ایمیلتون رو توی قسمت آدرس وبلاگ بنویسید وگرنه پابلیش نمی‌شه و من مجبورم جواب کامنت‌ها رو به جای آدرس نویسنده؛ عمومی بدم که خیلی کار سختیه!

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

"راحله اصغری زاده" و "نسیم خسروی"، دو فعال جنبش زنان ایران، به زندان اوین منتقل شدند.

نسرین ستوده یکی از وکلای پرونده این دو عضو کمپین یک میلیون امضا در این رابطه به زمانه گفت: «راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، دیروز در شعبه اول دادیاری امنیت مورد بازپرسی قرار گرفتند اما به من اجازه ورود و همراهی موکلانم داده نشد.»

خانم ستوده گفت: «اتهام این دو فعال جنبش زنان تبلیغ علیه نظام و تمرد از دستور پلیس عنوان شده و از آنها وثیقه 20 میلیونی خواسته شده است.»

وی گفت با توجه به سنگین بودن میزان وثیقه و عدم تناسب آن با اتهام موکلانم، تلاش می‌کنیم در روزهای آینده قرار وثیقه آنها را به قرار کفالت تبدیل کنیم.

اصغری زاده و خسروی، پنجشنبه 25 بهمن‌ماه، در حاشیه تئاتر خیابانی که حول محور حقوق زنان در جشنواره فجر در پارک دانشجو اجرا می‌شد، در حال جمع‌آوری امضا بودند که دستگیر شدند.

به گزارش سایت تغییر برای برابری، تعداد فعالانی که از ابتدای فعالیت کمپین یک میلیون امضا راهی زندان شده اند با بازداشت راحله عسگری زاده و نسیم خسروی به 43نفر رسید.

منبع

شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۶

دو روز از گرفتن جایزه‌ي پروین و خوش‌حالی همگی نگذشته؛‌ آقایان حرص و کینه‌شان را با گرفتن رها و نسیم تلافی کردند.
من هم طبق معمول دستم نمی‌رود چیزی در این موارد بنویسم. فقط ساکت و بی‌صدا پیش خودم حرص می‌خورم و نگرانی می‌کنم و دندان‌هایم را فشار می‌دهم. هرچند با این روند بازداشت‌ها، به نظرم دیگر وقتش است که بروم نحوه‌ی نوشتن در این مورد را یاد بگیرم!!

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

Dilated

خانوم خواهر عزیز بعد از ناله و گلایه‌ي مفصلی از خستگی همیشگی و زیاد بودن کارش می‌گه: اصلن باید ساعت کار خانوم‌ها رو کم‌تر از آقایون در نظر بگیرن. یعنی که چی که خانوم‌ها هشت ساعت نه ساعت کار کنن؛ خب خانوم‌ها ضعیف‌ترن زودتر خسته می‌شن.
می‌گم: والا تنها زمینه‌ای که خانوم‌ها ضعیف‌ترن قدرت بدنیه؛ من هم تا حالا فک می‌کردم تو سر کار با کامپیوتر و دفتر و دستک کار می‌کنی؛ نمی‌دونستم بیل می‌زنی.
می‌گه: چه ربطی داره؟ خب همین نشستن و کار کردن هم انرژی می‌بره و آدمو خسته می‌کنه. بعد هم فقط قدرت بدنی نیست که خانوم‌ها کلن از مردها ضعیف‌ترن و زودتر خسته می‌شن؛ انصاف نیست اندازه هم کار کنن. باید ساعت کارشون کم‌تر باشه زودتر تعطیل شن.
یاد وزارت ارشاد و ساعت 6 زن‌ها رو خونه فرستادن می‌افتم و اساسی شاکی می‌شم و می‌گم: اگه تو خودت دوست داری فکر کنی ضعیف‌تری حرفی نیست؛ ولی ببینم کی گفته هر کی خسته شد باید بفرستن‌اش خونه‌شون؟! یعنی یه مردی هم اگه ضعیف باشه و خسته بشه زود باید تعطیلش کنن بره خونه بخوابه؟ کار داری می‌کنی شوخی که نیست. خسته می‌شی خب؛‌ ولی دلیل نمی‌شه که. کار خستگی داره دیگه. زن و مرد هم نداریم. مگه مردها خسته نمی‌شن؟ مساله اینه که زن‌ها وقتی می‌رسن خونه تازه هزار و یک جور کار خونه رو سرشون آواره. اگه این آقای همسرت نصف کارها رو بکنه؛ کار تو سبک‌تر می‌شه.
نیم‌ساعت بعدی رو همه‌ی خانواده متفق‌القول سعی می‌کنن به‌من بقبولونن که یه چیزهایی تفاوت طبیعیه و زن‌ها ضعیف‌ترن و کار اصلی‌شون تو خونه‌ست و ... و من حرص می‌خورم و حرص می‌خورم.

عمیقن معتقدم درصد قابل‌توجهی از مشکلات زن‌ها در ایران ناشی از فراخی ماتحت مبارکشونه که با رضایت خودشون تن به مردسالاری و قبول تفاوت‌های طبیعی و ذاتی(!) و <کار مرد بیرونه کار زن تو خونه> می‌دن که بتونن باسن مبارک رو پهن کنن و از طرف شوهر محترم تامین مالی بشن. دیگه چی بگه آدم؟؟ وقتی یکی خودش دلش می‌خواد کاسه‌ی داغ‌تر از آش که نمی‌تونیم بشیم. آره می‌دونم فرهنگ این‌طوری تربیتشون می‌کنه ولی راحت‌طلبی خودشون هم هست. بنده و امثال بنده هم از همین فرهنگ در اومدیم وگرنه! تا وقتی هم این مشکل حل نشه؛ خب همینه که هست دیگه.


* خب؛ در عوض یکی هم مثل پروین داریم که می‌شه اون‌قدر به‌اش افتخار کنی و ذوق کنی و نیشت باز شه که نصفه شبی کلن خواب از سرت بپره!!

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

راننده‌ي تاکسی (که پسرک لات‌مآب بسیار بامزه‌ای است و تمام مدت دارد به هفت هشت نفر هم‌زمان سفارش می‌دهد پروژه‌ي بارگذاری‌اش را انجام بدهند!) صدای ضبط را تا آخرین حد ممکن زیاد کرده‌بود. تا جایی که لباس‌های من به‌وضوح می‌لرزند! بعد از این که مسافر دیگرش در اعتراض به صدای بلند ضبط پیاده‌شد و من ماندم و راننده؛ چند بار برای تلفن زدن صدای سرسام‌آور ضبط را کم کرد و تلفن‌اش که تمام شد دوباره صدا را زیاد. (آهنگ‌ها خیلی بد نبود و صدا هم آن‌قدر اذیت نمی‌کرد که بخواهم من هم مثل مسافر قبلی پیاده شوم) چند بار که این روند صدا کم و زیاد کردن اتفاق افتاد ناگهان متوجه شدم که در یک ربع اخیر هر وقت راننده صدای ضبط را کم کرده‌؛ احساس ناراحتی کرده‌ام و دوباره بلند شدن صدای ضبط نوعی از آرامش به‌ام داده‌است. دوباره که صدای ضبط کم شد، بدون این که راننده تلفنی بزند؛ دلیل ناراحتی‌ام را فهمیدم: ناخودآگاه می‌ترسیدم پسرک سر صحبت را باز کند (نمی‌دانم فقط برای من این صحبت‌های بی‌مقدمه و بی‌مناسبت راننده‌تاکسی‌ها این‌قدر ناراحت‌کننده و استیصال‌زاست؟ هر چند فکر نمی‌کنم این طور باشد) می‌ترسیدم سناریوی کلیشه‌ای همیشگی تکرار شود: طرف ناگهان شروع کند به حرف‌های بی‌ربط زدن؛ از در و دیوار و آسمان؛ و من بدون کلمه‌ای فقط سرم را تکان بدهم و احساس ناراحتی و اضطراب‌ام لحظه‌به‌لحظه بیش‌تر شود و نتوانم (شاید جرات نکنم؟) به‌اش بگویم که فقط می‌خواهم به مقصدم برسم و علاقه‌ای به هم‌صحبتی با یک غریبه ندارم. صدای بلند ضبط خیال‌ام را راحت می‌کرد که پسرک حواس‌اش به آهنگ گوش دادن است و با من کاری ندارد؛ در سکوت رانندگی‌اش را می‌کند و بدون این که مجبور باشم به حرف‌های
بی‌سروته‌ گوش دهم و حریم شخصی گوش‌ام (!) نقض شود به مقصدم می‌رسم.

بی‌نهایت برایم دردناک است که ببینم این جامعه‌ی زن‌آزار مردسالار؛ مزاحمت‌های خیابانی، تلقینات خانواده و جامعه مبنی بر این‌که مردها همه گرگ‌اند و دنبال تجاوز و سوءاستفاده از توی ابژه‌ی جنسی؛ و هزار و یک چیز دیگر که من هیچ نقشی در انتخاب‌شان نداشته‌ام تبدیل‌ام کرده‌اند به زنی بی‌اعتماد، insecure و uncomfortable (جان مادرتان گیر ندهید؛ مگر تقصیر من است که بعضی مفاهیم را زبان‌مان نمی‌تواند درست برساند، یا من کلمه‌هایشان را بلد نیستم یا یادم نمی‌آید؟) که دائم کسی در درونش هراسان است که مبادا مزاحم‌اش شوند؛ مبادا آزارش دهند؛ مبادا از آن‌چه می‌خواهد بیش‌تر به‌اش نزدیک شوند، مبادا ...

از این مباداها و این هراس‌های درونی که کنترلی روی‌شان ندارم خسته‌ام. بارها غبطه خورده‌ام که مردان چه بی‌دغدغه در محیط‌های اجتماعی با راننده و فروشنده و قصاب و بقال و معلم و ... ارتباط برقرار می‌کنند؛ هم‌صحبت می‌شوند و لذت می‌برند بی‌آن‌که نگران باشند طرف الان پیش‌نهاد آشنایی بیش‌تر بدهد. (اصلن من چرا باید از پیش‌نهاد آشنایی بیش‌تر یک غریبه احساس ناراحتی کنم؟ چرا طوری تربیت نشدم که بتوانم کاملن معمولی با آن برخورد کنم و اگر مایل بودم بپذیرم‌اش؟) دارم تلاش‌‌ام را می‌کنم برای دور ریختن تصورات ذهنی اما آن‌قدر ناخودآگاه و عمیق‌اند که فکر کنم وقتی موفق شوم که دیگر لازم نباشد نگران این مسائل باشم؛ مثلن در نود سالگی!!

چیز زیادی نخواسته‌ام. فقط خواسته‌ام جنسیت‌ام برایم مایه‌ی شادی و افتخار باشد و از زن بودن‌ام لذت ببرم؛ نه که همواره در پی پنهان کردن‌اش باشم از ترس دردسر (شده که از جلوی یک عده اراذل رد شوید و ناخودآگاه روسری‌تان را جلو بکشید؟) فقط خواسته‌ام بتوانم عین هر آدم دیگری در ارتباطات اجتماعی‌ام یک «آدم» حساب شوم نه یک لقمه‌ی چرب و نرم. فقط خواسته‌ام در تاکسی که می‌نشینم اگر راننده حرفی زد با آرامش، احساس امنیت و لبخند جواب‌اش را بدهم و هم‌صحبت‌اش شوم و اگر چیز خنده‌داری در مورد مسافر قبلی گفت غش‌غش بخندم. چیز زیادی نخواسته‌ام ... و فرهنگی و آدم‌هایی و جامعه‌ای که این اندک را ازم دریغ کرده‌اند .. نمی‌بخشم‌شان.

* قبل از این‌که بگویید؛ این پست فقط در مورد شخص من و احساسات و تجربیات درونی من است. اگر کس دیگری هم این حس را دارد اعلام کند. اگر کسی هم این حس را ابدن تجربه نکرده؛ دست راست‌اش را بگذارد روی سر من!!
** من غلط کنم بگویم زن 90 ساله نمی‌تواند ارتباط اجتماعی داشته‌باشد و کسی به‌اش توجه نمی‌کند. صرفن با شناختی که از خودم دارم در 90 سالگی قطعن موجود جالب‌توجهی نخواهم‌بود!!

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

خب بداهتن نصفه‌شبی که بلانسبت عین خر گیر کرده‌ای توی انبوه کارهای عقب‌افتاده و مدام غر می‌زنی و زیر لب بدوبی‌راه می‌گویی و هی سر خودت را شیره می‌مالی که این تمام بشود یک اپیزود فرندز جایزه می‌گیرم! بهترین کار همانا آپدیت کردن وبلاگ است و جواب دادن به دعوت ایشان که بنده را به این بازی فرهیختگانه‌ی اخیر دعوت کردند که من سر دلم باد نکند که هیچ کس تحویلم نمی‌گیرد!

کتاب نیمه‌خوانده اساسن زیاد ندارم؛ بیش‌تر کتاب نخوانده دارم به جایش! ولی چون از بچگی عادتم بوده کتابی که دست می‌گیرم تا تمام نشود نبندم (این چندساله البته به جبر زمانه خیلی کم‌رنگ شده این عادت) معمولن کتابی را نیمه‌کاره نمی‌گذارم. و هم‌چنین تا دلتان بخواهد کتاب ِ خوانده‌ي فراموش‌کرده دارم که بچگی‌ها خوانده‌ام و آن‌قدر جذاب نبوده که دوباره بخوانم یا دم دستم نبوده و یادم رفته در نتیجه! الان هم هی دارم کتاب‌خانه‌ام را دید می‌زنم ببینم چه‌چیزش را نیمه‌کاره گذاشته‌ام:

به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف که مدت‌های مدید مانده‌بودم به ویرجینیای عزیز ربط دارد این غیرقابل خواندن بودن کتاب یا به مترجم عزیز یا به شعور اندک من. با بحث‌های دوستان و نوشته‌های این‌طرف و آن‌طرف فهمیدم که ایراد بیش‌تر از کار مترجم بوده. هر چند تقصیر شعور اندک را نباید نادیده گرفت آن وسط!

نان و شراب و مکتب دیکتاتورها ی اینیاتسیو سیلونه (درست نوشتم؟ اسم نویسنده پشت شمع قهوه‌ای روی کتاب‌خانه قایم شده و نمی‌شود دیدش!‌ D: ) چرایش را دقیق نمی‌دانم. یحتمل خیلی جذبم نکرده‌اند. خدا نکند آدم به خواندن رمان و داستان کوتاه و نمایش‌نامه‌ی راحت‌الحلقوم عادت کند که دیگر چیزی سفت‌تر از هلو نمی‌شود خواند!

قرن من گونتر گراس (با کلی عذاب وجدان؛ چون هدیه‌ي یک دوست عزیز است) وقتی گرفتمش خیلی توی مود کتاب خواندن نبودم. بعدش هم معمولن توی مود قرن من خواندن نبودم!

شد 4 تا؟‌ به هر حال من هم دیگر چیزی نیمه‌خوانده به ذهن‌ام نمی‌رسد. والد درون‌ام هم هی غر می‌زند که برگردم سر کارم! هاه راستی پست قبل آن دوست نازنین ایشان بودند که لینکشان جا افتاده بود و صفحه‌ي ادیت پست هیچ رقمه رضایت نمی‌داد به باز شدن!

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

خیلی خیلی فوری به مترجمی احتیاج دارم که متن حقوقی (در واقع قانون) رو بتونه طوری ترجمه کنه که لازم نباشه خودم دوباره ادیتش کنم و در ضمن منصف و خیلی گرون نگیر (!) هم باشه. اگر بشناسید و معرفی کنید به شدت ممنونم می کنید.

* یکی دو نفر از چه جوری گیر آوردن فرندز پرسیده‌بودند. خب در وهله‌ي اول لازمه یه دوست مهربون جیگری مثل ایشون داشته‌باشید که همه‌شو رایت کنه و به‌اتون کادو بده!! ولی اگه ندارید؛ این آدرس واین یکی رو چک کنید شاید کمک کنه. تا جایی که من می‌دونم بعضی از این کلوب‌های فیلم غیررسمی هم دارن.
اها ضمنن حواستون باشه ورژن دایویکس‌اش رو بگیرین که 10 تا دی وی دی ئه. نه اون 60 تایی هه رو!

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶

Good morning!

من اساسن با رسانه (اعم از رادیو تلویزیون ماهواره فرقی نمی کنه متعلق به کجا) میونه ی خوبی ندارم. سال هاست تلویزیون و ماهواره نگاه نمی کنم (غیر از این یکی دو ساله پرستاران و حلقه ی سبز اونم یه خط در میون) یا مگر این که چاره ای جز خیره شدن به این صفحه ی احمقانه ی یک طرفه که هیچ کنترلی روش نداری نداشته باشم. در همین راستا, به محصولات تلویزیونی اعم از فیلم و سریال و تاک شو و غیره هم علاقه ای ندارم.
خب بعد اون وقت یه آدم بی احساس ضد تلویزیون ضد سریالی مثل من، سه هفته تمام خواب و خوراک و امتحان و کار و همه چی رو ول کرده؛ فقط نشسته پای مانیتور تراکتور گونه فرندز دیده و خندیده و گریه کرده و ذوق کرده و غصه خورده و زندگی کرده با این 6 تا دیوونه؛ چه معنی ای می تونه بده غیر از این که این لعنتی؛ رسمن فوق العاده است. خب می تونید حتا بخندید و مسخره هم کنید ولی واقعیت اینه که یادم نمی آد هیچ فیلم و کتابی این حس رو به ام داده باشه. خلاصه اش می شه این که it was MAGICAL

البته بله خب من اخلاقم همینه؛ چهار تا پست گنده در مورد موضوعات چالش برانگیز و مهم و جدی می نویسم که یکی ندونه فک می کنه من آدم خیلی شعورمند و فرهیخته ای ام بعد می آدم قربون صدقه فرندز می رم همه تصورات رو می ریزم به هم!! D: اگرچه فرندز اصلن هم آنتی فرهیخته نیست ولی به هرحال خیلی هم راضی و خوشحال ام از این کارم!!

راستی از کامنت ها و بحث ها و حرف های مفید پست قبل ممنون. خیلی خوش حال شدم از این که دیدم غیر یکی دو مورد هیچ بحث ناخوشایند و منفی و توهین آمیزی پیش نیومد و همه چی خیلی متمدنانه بود D: ضمنن دوستان کامنتر انانیمس در جریان هستید که کارتون عین بچه هایی ئه که به قطار سنگ پرت می کنن؟؟! خیلی رقت آوره به خدا! نکنین این کارو با خودتون، یه ایمیلی آدرسی چیزی که دو زار شخصیت بده به اتون آخه!

در راستای حفظ حریم شخصی این جانب و یه سری دلایل دیگه؛ این بند حذف شد.

آهان بعد نکته ی بعدی، کی فکر می کرد حسین درخشان یه روز از رجا نیوز فکت بیاره و لینک بده؟ بعد کی فکر می کرد حسین درخشان بگه تحصن و اعتراض و اعتصاب و طومار و لابی و استعفا و غیره روش براندازیه (کاش من می مردم این روز رو نمی دیدم؛ تو فعال جامعه مدنی بودی آخه لامصب!!) بعد سوال سوم با این تفاسیر اگه توی یه جامعه شهروندان از یه چیزی رضایت نداشته باشن چه غلطی می تونن بکنن برای تامین رضایتشون که براندازی نباشه؟! ببینم به اقلیت رای دادن توی انتخابات هم براندازی محسوب میشه؟ اگه می شه تروخدا بگین ما جوونیم حیفه نادانسته براندازی کنیم بریم زندان!

نکته چهارم بعدن یکی وقت داشت بیاد به من توضیح بده این براندازی نرم و انقلاب مخملی که می گن بده؛ چرا بده اون وقت؟ من واقعن نمی فهمم جابجایی و انتقال قدرت و تامین رضایت شهروندان و تقویت دموکراسی و غیره با روش های بدون خشونت و خون ریزی چرا بده؟

خبر خوب اینه که فرندز تموم شد و حالا می شه دست شویی و حموم رفت و درس خوند و کار کرد و حتا خوابید!! (دقت دارید که الان هفت صبحه؛ منم زود بیدار نشدم, کلن نخوابیدم دیشب!) به قول فیبی yay!

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

چرا باید بحث بکارت را باز کرد یا من پوستین رو ول کردم پوستین منو ول نمی‌کنه!

ببینم منظورتان از این که این همه به بنده‌ي حقیر صاب وبلاگ بی‌توجهی می‌کنید چیست دقیقن؟!‌ D: بنده از حمایت‌های شما دوستان عزیز کمال تشکر را دارم ولی خواهش بنده این بود که دو تا استدلال در دفاع از بکارت بیاورید من ببینم خلق‌الله به چه منطقی در طول تاریخ سر این مساله دارند زن جماعت را جر می‌دهند! راهنمایی: بروید از مادربزرگ‌هایتان (مال بنده متوفی شده‌است) بپرسید که دختر چرا نباید "بی‌سیرت" شود! البته حالا که من پست مربوطه را نوشتم؛ ولی به‌هرحال اگر چیزی جدید کشف کردید بی‌نصیب نگذارید.

یکی از کامنت‌های پست قبل بهانه شد که علاوه بر آن بحث آتی "چرا بکارت ارزش نیست" یک پست دیگر هم مجبور شوم بنویسم در باب این که اساسن چرا بنده وقت عزیز و شلوغ و گران‌بهای خودم (که گور بابای کار، می‌توانم درش بنشینم فرندز ببینم) و برق و انرژی مملکت و پول تلفن و اینترنت را حرام می‌کنم و در باره‌ی بکارت می‌نویسم. بعد دیدم که اگرچه کمی مفصل می‌شود؛ ولی همان بحث آتی را هم می‌شود این‌جا مطرح کرد و قال قضیه را کند. می‌خواهم مزخرف روزمره بنویسم بابا جان این بحث‌های جدی نمی‌گذارد!

فرموده‌اند که "کلا این بحث بکارت رو بیاین بیخیال بشین...به نظر من این قضیه یه مقداری شخصیه و بسته به تربیت و طرز نگاه هر شخصی داره....حالا من نمیدونم شما این بحث رو برای چی باز میکنین..طبعا ممکنه بکارت برای من ارزش و برای شما داشتن و نداشتنش مضحک باشه یا بلعکس....درسته؟"
عرض شود به حضورتان (و حضور بقیه!) که فرمایش شما کاملن متین! در راستای نسبیت‌گرایی و آزادی فردی و دموکراسی و تمام این‌ها، کاملن معقول و منطقی است که هر کسی خواست به بکارت معتقد باشد و هر کس نخواست نه. ولی این قضیه بکارت دقیقن عین حجاب اجباری بیخ گلوی ما را چسبیده! همان‌طور که به ندرت شخص بی‌حجابی ممکن است برود به یک خانم محجبه بگوید خانمم موهاتو بذار بیرون! ، بنده و امثال بنده که به بکارت عقیده‌ای نداریم تا حال نرفته‌ایم یقه‌ی کسی را بگیریم که برو و بر باد بده!
(البته بگذارید صادق باشم، بنده شخصن با این سیستم س.ک.س داشتن در عین حفظ بکارت -که دلیل احتیاط مربوطه، نفس حفظ بکارت باشد نه این که مثلن خانم از س.ک.س غیر اینترکورس بیش‌تر لذت می‌برد- مشکل دارم و خوشم نمی‌آید، چون تنها دلیلی که تا حال برایش شنیده‌ام این بوده که "بالاخره جامعه این موضوع رو قبول نمی‌کنه و من پس‌فردا می‌خوام شوهر کنم" از دخترانی که کج‌دار و مریزانه مایل‌اند هم حالش را ببرند هم موقعیت ازدواج با شوهر پول‌دار سنتی احتمالی آینده را خدشه‌دار نکنند و من از این سیستم خوشم نمی‌آید. اما در عین حال دوستانی هم دارم که چنین‌اند و با هم مسالمت‌آمیزانه دوستی می‌کنیم، گیرم که هر چندوقت یک‌بار می‌گویم که فلانی این کارت حالم را به‌هم می‌زند! )
می‌گفتم! اساسن این حواشی توپرانتزی من از خود متن طولانی‌تر می‌شود. منتها آنان که به بکارت معتقدند و ارزش بودن این موضوع تا به همین دقیقه که بنده دارم تایپ می‌کنم هزار و یک مدل بدبختی به‌بار آورده.
از اول شروع کنیم:‌ بشمارم برایتان دخترانی را که به دست اقوام متعصب کشته‌ شده‌اند یا از خانه طرد یا تا سرحد مرگ کتک خورده‌اند، فقط به دلیل فقدان خون‌ریزی اندک نشان بکارت (که در خیلی دختران باکره هم ممکن است رخ ندهد) و خیل انبوه دخترانی که از اول تاریخ تا به حال به دلیل "بی‌سیرت" شدن کلن بی‌ارزش تلقی شده‌اند و زندگی‌شان فنا شده. یا ملایم‌تر، باید تمام عمرشان آسه می‌رفته‌اند و آسه می‌آمده‌اند از ترس این‌که "اتفاقی" برایشان نیفتد و بلایی سرشان نیاید. کم ندیده‌ام خانواده‌هایی که بکارت و حیثیت دخترشان از جانش برایشان باارزش‌تر بوده و خودم چشیده‌ام چه طعم گندی دارد این که حس کنی خانواده‌ات فقط می‌خواهند نه تو را که بکارتت را حفظ کنند تا در زرورق بسپارند دست شوهر و این مهم‌ترین رسالت‌شان باشد.
بیاییم کمی جلوتر به عصر امروز:‌ دوستی دختر و پسر تقریبن امری عادی شده. پسرها از دوست‌دخترهایشان روابط ج.ن.سی می‌خواهند و دخترها هم برخلاف تصورات سابق هورمون دارند!! نتیجه؟؟‌ دختران در تلاش برای ایجاد موازنه بین این تعارض (داشتن روابط ج.ن.سی) با حفظ بکارت، به چند راه روی می‌آورند، یکی از یکی زیان‌بارتر: یا طرق ناسالم و مخاطره‌آمیز مثل رابطه‌ی ج.ن.سی مقعدی و دهانی که خطر انتقال بیماری و ایجاد بیماری درشان بسیار بالاتر است، یا به راه‌هایی نظیر ترمیم بکارت، که هر دو گروه راه متضمن یک چرخه‌ی ثابت‌اند:‌ داشتن رابطه‌ی ج.ن.سی- که ممکن است از نوع زیان‌بار آن باشد، حفظ بکارت یا ترمیم آن، وانمود کردن نجابت و عفت و عدم رابطه‌ی ج.ن.سی به همسر آینده، یعنی دروغ‌گویی. دختران‌مان را به‌سوی دروغ‌گویی سوق می‌دهیم. دروغی که برای‌شان هزار مشکل روانی و تعارض روحی و عذاب وجدان و احساس گناه به بار می‌آورد. تک تک این‌ها را لازم است توضیح دهم؟؟ تعارض بین امیال طبیعی و ارزش‌های تلقین‌شده‌ی عفت و نجابت و بکارت، احساس گناه از پشت کردن به این ارزش‌ها؛ عذاب‌وجدان از دروغ‌گویی به‌همسر و ترس همیشگی از این که گذشته‌ی مستتر فاش شود، که نتیجه‌ی همه‌ي این‌ها ناامنی روانی و عدم آرامش روحی است.
سوم: ارزش اجتماعی بکارت؛ سبب تبدیل آن به معیاری بر‌ای ارزش‌گذاری زن و سنجش ارزش وی می‌گردد. در سیستان و بلوچستان زن باکره به سه بز فروخته می‌شود و زن غیرباکره ارزان‌تر، در آفریقا موقع ازدواج فقط دختر باکره مهر و شیربها دارد؛ در تهران دوستی برای ما کامنت می‌گذارد که ارزش زن باکره بیش از زن غیرباکره است... ارزش زن، که یک انسان است با تمام خصایص ارزش‌مند جسمی و روحی، محدود می‌شود به یک تکه پوست بی‌ارزش. عین کاریکاتورهای بدون شرح؛ دیگر فکر کنم لازم به توضیحی نیست که ثابت شود این موضوع بد است.
چهارم:‌ ارزش بودن بکارت و ممنوعیت رابطه‌ی ج.ن.سی بین زوجین پیش از ازدواج، می‌تواند عامل اصلی بسیاری طلاق‌ها باشد. می‌دانیم که درصد عظیمی از آمار طلاق در ایران از مشکلات ج.ن.سی زوجین نشات می‌گیرد. اساسن بسیار محتمل است که دو نفر از لحاظ ج.ن.سی با هم مچ نباشند و نتوانند رابطه‌ي سالم و لذت‌بخش ج.ن.سی داشته‌باشند. چه‌قدر منطقی‌تر می‌بود اگر با در نظر گرفتن این موضوع و ارزش نبودن بکارت، هر زوجی می‌توانستند پیش از ازدواج ضمن سایر روابط لازم برای شناخت هم، رابطه‌ي ج.ن.سی هم داشته‌باشند تا در صورت عدم تفاهم ج.ن.سی، با هزینه‌ي کم‌تری از طلاق بتوانند از هم جدا شوند، که طبعن کاهش هزینه‌های اجتماعی را هم به دنبال دارد.

ارزش بودن یک موضوع در جامعه؛ با آزادی اعتقاد به آن فرق دارد. در دومی هیچ شکی نیست که مباح است. اما اولی؛ باید دید منافع‌اش چیست و مضراتش کدام. حالا بیایید منافع بکارت را بشماریم: الف احتمالن حفظ عفت و نجابت. اولن که این‌ها الزامن ارزش نیستند برای همه، دومن که به دلایلی که در بالا توضیح دادم بکارت الزامن به مفهوم عفیفه بودن متعلقه‌ی شما نیست، که هزار و یک راه برای رابطه‌ی ج.ن.سی و نمودن بکارت به شوهر وجود دارد. ب احتمالن حفظ زن از فحشا و سوءاستفاده (!) که خب من معلوم است چرا باید این دلیل برایم خنده‌دار باشد، زن را ابژه‌ی فحشا و موجود منفعل و نادان نمی‌بینم که لازم باشد با چنین حربه‌ای از زیر دست‌وپای مردم جمعش کرد. خودش عقل و شعور دارد و تشخیص می‌دهد چه کند. تازه لابد شنیده‌اید از روسپیان خردسالی که برای حفظ بکارت؛ صرفن سرویس رابطه‌ی مقعدی ارائه می‌دهند؟ سوم شاید این تصور وجود داشته‌باشد که وجود بکارت برای شوهر لذت بیش‌تری در س.ک.س به همراه دارد. بنده تا کنون مرد نبوده‌ام اما از هر آقایی در این باب سوال کرده‌ام به‌شدت نفی کرده. اما به عقیده‌ي من در ازاله‌ی بکارت یک دختر برای مرد حسی از مردانگی و قدرت و تسلط هست که از همان مردسالاری نکبت نشات می‌گیرد که خب اصلن احتیاج به بحث ندارد که باید درش را گل گرفت. زنان این همه فلاکت بکشند تا مردان یک دقیقه احساس کنند خیلی مردند؟!؟!

خلاصه‌اش کنیم؟ به دلیل این که منافع احتمالی بکارت با مضرات قطعی آن به هیچ وجه برابری نمی‌کند به عقیده‌ي من ارزش اجتماعی بودن آن زیان‌بار و فاجعه‌آمیز است. می‌تواند ارزش فردی باشد و هر دختری مایل بود به آن معتقد بوده و به میل و خواست خود، تا پیش از ازدواج تقوا پیشه کند، اما در عرصه‌ی عرف اجتماعی باید از آن حرف زد؛ باید تابو بودنش را شکست؛ باید ارزش تلقی شدن‌اش را در هم فروریخت تا دیگر هیچ دختری در هیچ جایی ارزش‌اش به یک بافت مخاطی بند نباشد، هیچ دختری عذاب وجدان و بیماری جسمی و روحی نگیرد و هیچ دختری به جرم باکره نبودن کشته نشود. باید از بکارت حرف زد.

* مواضع من بر خوانندگان ثابت‌ام روشن است؛ اما به هر حال احتیاطن عرض کنم که در درفشانی‌های بالا هیچ نقطه سر خطی وجود ندارد. یعنی کاملن ممکن است من یک استدلال‌ام اشتباه باشد یا چیزی را از قلم انداخته‌باشم یا زیادی نوشته‌باشم. در اصل و چارچوب موضوع سر حرف خودم هستم اما در جزئیات؛ بحث باز است.

پی‌نوشت: آها، یکی دیگر از اثرات منفی ارزش بودن حفظ بکارت (به یادآوری خانم حقوق‌دان پاریسی عزیز که کاملن اتفاقی من همین امروز وبلاگ‌شان را کشف کردم و کلی دوست داشتم!) تابو شدن، big deal شدن و ترس‌ناک بودن رابطه‌ی ج.ن.سی برای دختران است. دخترانی که مساله‌ي ازاله‌ي بکارت و درد جسمی آن برای‌شان بدل به یک هیولای ترس‌ناک می‌شود (تجربه‌ي شخصی: 100٪ دختران، اولین سوالی که از دختری که تازه بکارتش را از دست داده می‌پرسند این است که "خیلی درد داره؟!") این ترس هم طبعن در جسم زن منعکس شده و منجر به واژینیسم، دردناک بودن و عدم لذت بردن از رابطه و سایر مشکلات جنسی می‌شود. مجددن تجربه شخصی:‌ دختری را می‌شناسم که تا دوماه بعد از ازدواج به دلیل واژینیسم و انقباض شدید عضلات ناحیه تناسلی قادر به برقراری رابطه جنسی نبود و تا مدت‌ها پس از ازاله‌ي بکارت نیز ضمن رابطه درد داشت. به خدا موضوع را اگر این‌قدر بزرگ و ترس‌ناکش نکنند، به این‌جاها نمی‌کشد!

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

چرا بکارت ارزش است؟

در حال ور رفتن با سیستم کامنتینگ‌ام بودم که چشمم افتاد به آخرین کامنت پست باکره‌ی غیرمدخوله (که طبعن ندیده بودمش؛ لطفن برای پست‌های قدیمی اگر می‌خواهید کامنت بگذارید بیایید همین بالا و با ذکر رفرنس کامنت بدهید!) که کامنت‌گذار محترم فرموده‌بودند "این نکته‌ای که در عقدنامه قید می‌کنن به خاطر وجود مقدس خود زن هست. سند پاک بودن وجود این زن از دست‌درازی یه مرد دیگه‌اس. قطعا تایید می‌کنید که ارزش زن باکره در هر جامعه‌ای بیشتر از زن غیر‌باکره‌اس... "
جدا از ایراداتی که من به همین سه خط دارم که اولن ببخشید کدام وجود مقدس؟؟!‌ (رجوع شود به این‌جا) دومن این عبارت مشعشع «دست‌درازی مرد به وجود پاک زن» دیگر چه جور تعبیری برای رابطه‌ی دوطرفه و خودخواسته‌ی جنسی است؟ و سومن که بنده چه غلطی کرده‌ام و چه حرفی زده‌ام و از کجای من استنباط شده که من خودم را در حدی می‌بینم که آدم‌ها را ارزش‌گذاری بکنم و تازه تایید کنم که «ارزش زن باکره در هر جامعه‌ای بیشتر از زن غیر‌باکره‌ است» ؟!؟!
می‌گفتم! جدا از این ایرادات، یاد بحث چند شب پیشم با بهار افتادم که می‌گفت خیلی مفاهیم ساده و اولیه‌ی برابری جنسی هنوز بین ما جا نیفتاده. طرف هنوز قبول ندارد که نباید زنش را کتک بزند، بعد ما ازش می‌خواهیم حق طلاق به زن بدهد! در همین راستا این‌جا هنوز گویا بعضی‌ها به زن به چشم ساندویچ و میوه نگاه می‌کنند که گاز نزده‌اش خوب است؛ بعد من می‌آیم دم از برابری در رابطه‌ي جنسی و برابری‌های قانونی می‌زنم... عجب دل خوشی دارم من به خدا!
بعد آمدم یک پست ساده و همه‌فهم در وصف این که اساسن چرا بکارت مهم نیست بنویسم، که دیدم من از بس این موضوع برایم بدیهی و اولیه و ساده است که هیچ تصوری ندارم از این که به چه دلیل ممکن است کسی به ارزش بکارت معتقد باشد و در نتیجه دقیقن نمی‌دانم چه استدلال‌هایی را باید رد کنم (قطعن چیزهایی به ذهنم می‌رسد، اما ترجیح می‌دهم پیش‌فرض‌های اولیه‌ام دقیق باشد) لذا از عابران و ره‌گذران عزیز خواهش‌مندم چنان‌چه احیانن به ارزش بکارت معتقدند، استدلال‌های خودشان را در این زمینه بیان کنند و اگر هم منطقی در این باب از شخص دیگری شنیده‌اند؛ بنده را در جریان بگذارند. شاید بر دانش‌مان افزوده‌شد و خدا را چه دیدی حتا شاید هم ارشاد شدیم!!

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶

این پست صرفن به جهت چک کردن سیستم پست از طریق ایمیل بلاگر نوشته می شود
و ارزش دیگری ندارد! نبینم بیاید ریت کنید باز!!

--
Best Regards
Elize

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

ما که آبرو نداریم، پس بذار ببریمش همون نداشته هه رو.
حالا من این بحث رو بعدن باز میکنم درست و حسابی، ولی الان میخوام خیلی شاکیانه فقط یه جیغ بلند بکشم (بعد از یه سری بحث های خیلی دخترونه) که این چه بی عدالتی طبیعته که آقایون تشریف می برن یه خانوم از سر خیابون بلند می کنن بدون هیچ حسی باهاش می خوابن و فرتی هم ارگ.اس.م می شن، یا این که اگه خیلی بهشون فشار بیاد و در مضیقه جنسی باشن اتومات تو خواب کارشون راه میفته؛ بعد اون وقت ما زن ها با کلی احساس و عشق و علاقه و غیره با پارتنرمون رابطه برقرار می کنیم، تمام تلاشمونم می کنیم؛ در درصد عظیمی از مواقع اصلن ارگ.ا.س.م نمی شیم! اسم اینو می ذارین عدالت آخه؟!
* پست بی ناموسی که نصفه شب فقط محض غر زدن بنویسی، کامنتشم می بندی اصولن که بحث پورنوگرافیک توی کامنت دونیش راه نیفته. ولی عجالتن چون ممکن نیست؛ خودتون بی زحمت کامنت نذارین!
حالا که بحث رو این قدر ناموسی اش کردم و این دوستمون هم بعد کلی التماس بالاخره منو ول کرد که بیام اینا رو بنویسم، بذارین اینم بگم که مثلن که چی که این بکارت رو این قدر واسه ما دخترا گنده ش می کنین که احساس می کنیم در اولین رابطه ی جنسی یه اتفاق خیلی عظیم و مهم و بزرگ می افته و مثلن یهو یه جرقه ای می زنه و یه سری نور از آسمون باریدن می گیره و سورپراااااااااایز ما زن می شیم!!! بعد اون وقت توی این اولین رابطه هه هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افته و ما می بینیم که اهه چی شد پس این که خیلی بی خود و معمولی بود، بعد سرخورده می شیم!
انقدر هم هی این جامعه ی مزخرف سعی نکنه تلقین کنه که درد داره درد داره، بله داره ولی حالا شما انقدر بگین تا ما فک کنیم قراره سلاخی مون کنن و بدتر شه!! زهرمار! ده هه! (دوستمون داره فحش می ده و پشیمونه که منو ول کرده بیام اینا رو بنویسم!)
مجددن خواهش می کنم کامنت نذارین، یا اقلن کامنت مزخرف نذارین!
* اخیش!! این تخلیه روانی بعد از زدن این غرها حقیقتن به این همه بی آبرویی و مزخرف گویی می ارزید!

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶

یک ساعته دارم با قالب وبلاگم ور می‌رم که قیافه‌ی عقب‌مونده‌ی این لینک‌دونیم رو درست کنم. انواع تگ‌ها رو امتحان کردم و نشد. خیلی جدی دیگه آخرش داشتم بالای کد لینک‌دونیه می‌نوشتم تاهومای تن پی‌تی رایت تو لفت شو، احمق!!

من واقعن مفتخرم که در مملکتی زندگی می‌کنم که نماینده‌ی فعلی مجلس (جلودارزاده) برای دوره‌ی بعدی رد صلاحیت می‌شه!! وای یعنی فکرشو بکنید خیلی خنده‌داره!! و هم‌چنین افرادی که هشت سال تمام جزو کادر دولت بودند و سرنوشت این مملکت دستشون بوده الان یهو کاشف به عمل می‌آد که حتا صلاحیت نمایندگی مجلس رو هم ندارند!! ای بابا پس چرا هشت سال تمام ماها رو داده بودید دست اینا آخه؟!

البته همگان از میزان ارادت من به خانم شهرنوش پارسی‌پور مطلعند، اما ضمنن من معتقدم هیچ دلیلی نداره یه نویسنده‌ی خوب یه منتقد خوب هم باشه (همون‌طور که تقریبن معمولن هیچ منتقد خوبی نویسنده‌ی خوبی نیست! D:) و همون‌طور که هیچ دلیلی نداره یه نویسنده‌ی خوب یه مترجم خوب هم باشه و من چه‌قدر خوش‌حال‌تر بودم اگر شاملو شازده کوچولو رو ترجمه نمی‌کرد. بعد اون‌وقت من فلسفه‌ی این برنامه‌های معرفی و نقد ایشون رو توی رادیو زمانه نمی‌فهمم، واقعن نمی‌فهمم!! خودتون ببینید و قضاوت کنید!
* به قول فیبی:‌ اوه، اوه! من این یه خط رو ندیده بودم : جهان هم متاسفانه درست بشو نیست. مشخص نیست چرا جهان سعی نمی‌کند درست بشود
ببین من عاشششششششششق این خانومه هستم آفیشیالی، این جمله هم شاهکاره، ولی همین جمله به تنهایی ثابت می‌کنه که بهتره ایشون یه وبلاگ بزنه یا رمان بنویسه به جای نقد و معرفی شعر و کتاب :D

** من مدام مجبور می‌شم ادیت پست رو بزنم و یه چیزی اضافه کنم باز! همین چندوقت پیش بود تو خونه داشتم غر می‌زدم که این چه وضع مزخرف آموزش جنسیتی توی ایرانه، که توی دوره راهنمایی کتاب حرفه‌وفن ما و کار عملی‌هامون شامل آشپزی و بافتنی و خیاطی و بچه‌داری بود، مال پسرها شامل برق‌کاری و نجاری و لوله‌کشی و غیره. بعد یعنی این احمق‌ها فکر نمی‌کردند ممکنه روزی مردی جورابش پاره بشه یا دکمه‌ش بیفته یا گرسنه‌ش باشه و مادر و زن و دختر و خواهر و رستورانی اون اطراف نباشه جهت رفع احتیاجات مربوطه؟؟ یا این که یه خانمی که تنها زندگی می‌کنه اگه فیوز برقش بپره و اتصالی کنه و برق‌کار دم دست نباشه چی‌کار باید بکنه؟
هنوز چندروز از این غرغرهای من نگذشته آقایون فرمودن که کتاب‌های درسی دخترها و پسرها باید جدا بشه و مواد آموزشی مناسب با وظایف و عملکرد‌ها در جامعه باشه!! من دیگه واقعن هیچ تصوری ندارم که چی توی ذهن اینا می‌گذره ولی در مورد دخترها فکر کنم می‌خوان S.e..X education. اضافه کنن چون تنها وظیفه‌ی شرعی اسلامی‌ زنانه‌ای که توی کتاب‌های درسی جا افتاده و قلم گرفته‌شده همین تمکینه!! پسرها رو نمی‌دونم دیگه!

یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

آقای دوست پسر ما اخیرن به طرز شدیدی موضوعات چالش برانگیز و مخ فرساینده ای از قبیل تعهد و وفاداری و خیانت و اخلاق گرایی و با آدم متاهل وارد رابطه شدن و جذابیت ها و خطرهاش زده توی سرشون. البته مدیونید فکر کنید من بلایی چیزی سرشون آوردم که به طور ناگهانی به این بحث ها علاقمند شدن ها، نه!! :-" حالا خلاصه که سیستم پست نوشتن اخیرشون شده این که مثلن موقع تلفن حرف زدن یهو یه بحث این جورکی نظیر توجیهات روابط خارج از ازدواج رو پیش می کشن و بعد از تبادل نظرات مربوطه چند دقیقه سکوت می کنن و فکر می کنن به یه چیزی بعد خداحافظی می کنن می رن وبلاگشونو آپدیت می کنن!! و از اون جا که ایشون آدم بسیار باشعور و بی تعصب و منصف و اینایی هستند (بسیار بیش تر از بنده) مطالبشون بسیار چیزهای خوبی از آب در می آد. حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم من این روزا سرم شلوغه نمی رسم آپدیت کنم، به جاش پاشید برید این پست های اخیر ایشون رو بخونید، منم یه ذره توشون سهم داشته م!!

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

Her land, Our land..

دلم برای زنستان مان تنگ شده. برای آن آدرس همواره عوض شونده ی هرلند دات ایکس ایگرگ زد الی آخر. برای جلسه هایی که چه 10 نفر بودیم و چه چهارنفر (و چه شماره هایی که چهار پنج نفره رفت بالا!) آن قدر پرسروصدا بود که برای حرف زدن یا باید می کوبیدی رو میز یا داد می زدی و مریمی بیچاره قلم کاغذ به دست هی باید بحث های حاشیه ای را جمع می کرد و می گفت: خب بچه ها شماره ی بعد ... برای مطالبی که اصولن 10 تا سفارش می دادیم تا 4 تایش اقلن حاضر شود. برای ستون در به در بچه یتیم شهر زن کتاب که یا مطلب نداشت یا آن قدر مطلب داشت که گیج می شدیم کدام را بگذاریم. برای آمار حتا که یک سال تمام دهن من و مانا و بقیه را سرویس کرد آن قدر که بدقلق و سخت بود ستونش و آخر هم ما موفق نشدیم همه را قانع کنیم که اصلن این ستون باید بپیوندد به تاریخ! برای شلوغ کردن های فرناز و قاطی کردن های بامزه ی مریم میرزا و لبخند به پهنای صورت ناهید کشاورز. برای بهمن های کوچک که در جریان جلسات مصرف اش اجبارن می رفت بالا و بعد هر جلسه قطعن از آن همه سروصدا سردرد داشتم. حتا دلم برای همه ی بی انضباطی ها و بدقولی هایمان که موقع آپدیت شدن سایت پدر همه و به خصوص مریمی را در می آورد تنگ شده. برای گلناز، گلناز نازنین و ستاره رها تارا نیلوفر فرناز نیلوفر اِ (!) سمیه ناهید مریمی مریم میرزا پریسا طلعت پروین نوشین ناهید ... برای همه ی آن گروه کوچک شلوغ که فقط خدا می داند با آن همه گرفتاری و خرتوخری و فیلتر و دستگیری و فشار و غیره چه طور موفق شدند زنستان را تمام آن مدت سرپا نگه دارند.
دلم تنگ شده.

*هر دقيقه تنفس در هواي تهران معادل کشيدن پنج نخ سيگار است. هنوز هم کسی هست که بگوید بهتر است سیگار را ترک کنم؟ D: به جایش عوض هر پنج نخ سیگار یک دقیقه نفس نمی کشم!! :))

یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

1 – قبلن ها دلم می خواست زندگی رو کامپیوتریزه کنم، یعنی مثلن آندو داشته باشه، اینتر داشته باشه، فایند داشته باشه ... و الی آخر. الان دلم می خواد زندگی رو گوگلیزه کنم!!! گیگابایتش بالا باشه، آر اس اس داشته باشه، شرینگ آیتمز داشته باشه، ادد استار داشته باشه، ... و الی آخر مجددن! :D این ما هستیم، نسل پفک و کامپیوتر!!

2 – بنده علی رغم آی کیوی معقول و هوش احساسی نه چندان بد و شعور و عقل متعارف، در زمینه های اجتماعی؛ روابطی؛ فامیل بازی، خاله زنک بازی؛ چشمک زدن و در جریان قرار دادن؛ توطئه های جمعی پیاده کردن؛ سرکار گذاشتن کسی؛ این گفت اون گفت و غیره یک گـــــــــاو به تمام معنا هستم!! یعنی اصولن تو باغ نیستم به کل و از بیس واسم این مسائل تعریف نمی شن که حالا بخوام بفهمم و perform کنم. کاملن ممکنه که خیلی معصومانه و بدون هیچ قصدی یه کلمه حرف که اصلن به نظرم مهم نیست یه جایی که به نظرم موردی نداره بزنم و اون یه کلمه گند بزنه تو زندگی یه نفر دیگه!! اصولن از این خصوصیتم بدم نمی اومد خیلی، یه جور جدایی ماهوی (!) از این مسائل که علاقه ای هم به اشون ندارم، ولی با بساط خاله زنک بازی و دعوا و افتضاحی که امشب سر یه اشتباه من تو فامیل به بار اومد و احتمالن خواهره سه چهارماه باهام حرف نزنه و فامیل شوهرش دیگه چشم دیدن ام رو نداشته باشن، حالا دیگه کم کم به این نتیجه رسیدم که یه ذره سیاست زنانه و شعور خاله زنکی هم بد چیزی نیست، به کار می آد بعضن!! بعد عین این بچه مهدکودکی ها که یه چیزی رو زدن شکستن و سرافکنده می شینن یه گوشه و بغض می کنن؛ کلی ناراحت و لب ورچیده نشستم غصه می خورم که چرا همچین اشتباهی کردم. بابا به خدا زندگی بدون فامیل و به ویژه حرف تو حرف پیچیدن و بردن و خاله زنک بازی اساسن خیلی راحت تره، نه؟!

3 – به قول آقای 35 درجه یه پرانتز باز کردم رفتم توش عجالتن. کار و درس و غم امتحان مجال نمی دن خیلی که به چیز دیگه ای فکر کنم و وقتی هم که دیگه اجبارن مطرح می شه سریع از زیر فکر کردن به اشون در می رم. خسته تر از اونم که انرژی برای خرج کردن داشته باشم. من که می دونم یه خل و چلی این تو هست که آخرش هر کاری دوست داشته باشه می کنه و نظر منو به هیچ جاش حساب نمی کنه، واسه چی خودم رو سبک کنم الکی و کلی انرژی صرف کنم برای فکر و تصمیم؟!

4 – فید وبلاگم خرابه از اساس! بعد اون قدر به گوگل ریدر معتادم و اون قدر به فید-ندارها فحش می دم که الان کاملن بدون فید حس یه آدمی رو دارم که زبون نداره!

5 – خب مجددن وقتی که هر ترم سر امتحانا همین بساط فعلی (انبوه جزوه های کپی شده از این و اون، درس هایی که حتا موضوعشونو نمی دونی و تازه 12 شب به بعد شروعشون می کنی، نمره های ناپلئونی و کم خوابی و مرگ) برقراره، و منم می دونم که عوض شدنی نیستم، واسه چی خودم رو سبک کنم بگم آااااه من متنبه شدم و از ترم بعد درس می خونم؟! نه آقا جان، تا پایان فارغ التحصیلی همین بساط پهنه؛ بالاخره می شینم برای فوق یا اختبار یه سال خودکشی می کنم می خونم این ها رو دیگه، عجالتن بذار زندگیمونو بکنیم!

6 – در راستای شماره ی قبلی، دیشب تا ساعت 4 صبح در حالی که با یه دستم داشتم با جوجه ی دخترخاله جان بازی می کردم و با یه دست جزوه رو دنبالم یدک می کشیدم منتظر اعلام خبر تعطیلی امتحان بودم. وقتی دیدم دیگه راه نداره اجبارن جوجه جان رو خوابوندم و تا 5 یه ساعته سر و ته درس رو هم آوردم. امشب حالا نمی دونم منتظر چی ام که ساعت دوئه و من هنوز شروع نکردم!!

7 - حالا با این سرعت ذغالی من هی باید صفحه ی ادیت پست رو باز کنم، ولی باید بگم من واقعن به ذوق خواننده هام افتخار میکنم، خیلی خوبه، طفلکی ها ریتینگ رنگی قرمز خوشگل دیدن ذوق کردن هی کلیک کلیک میکنن!! آخه پست زیری کجاش ریت کردن داشت؟!

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

این پست به منظور چک کردن فعال بودگی فید وبلاگ بنده نوشته می شود و هیچ ارزش دیگری ندارد! نمی دونم چرا فید وبلاگم آخرین نوشته ای که نشون می ده مال دو سه ماه پیشه؟!

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

بابام یه وقتایی که سرحاله از خانواده‌اش می‌گه. از آباء و اجدادش. خانواده‌ي مادربزرگش -بی‌بی- کرد بوده‌ن و مهاجرت کرده‌بوده‌ن روستای بابام اینا (از روستاهای شمال، بغل رودخونه‌ي تجن - شمالی داریم این‌جا اصلن که بفهمه کجا رو می‌گم؟؟) بعد پدر این خانم بی‌بی -یعنی جد مادری بابام- گویا چند تا پسر داشته و یه دختر فقط. اسمای پسراشو یادم رفته، اما طبق تعریف‌هایی که دایی بابام واسه‌ش کرده، از این کردهای قلچماق عظیم‌الجثه‌ي سبیل از بناگوش دررفته بوده‌ن (گفته‌م تا حالا که من عاشق کردها هستم؟ خون می‌کشه و این حرفا!) به شدت لات و قلدر و اینا،‌که اگه الان بودن احتمالن توی طرح امنیت اجتماعی جمع‌شون می‌کردن! و یکی‌شون گویا جلوی چشم شاهد عینی آدم کشته - سرشو بریده!

بعد یکی از این آقایون قدرقدرت عاشق یه دختری می‌شه، که خانواده‌ي دختره می‌گن دخترمونو به شرطی به‌ات می‌دیم که خواهرت (بی‌بی) زن پسر ما بشه، یعنی به اصطلاح می‌خواستن دختر به دختر کنن. بی‌بی هم از اون آقاهه منزجر بوده به‌شدت و یکی دیگه رو می‌خواسته- پسرعموشو فک کنم. خلاصه خانم بی‌بی هم که به هرحال زن کرد بوده و کله‌شق و یه‌دنده، پاشو می‌کنه تو یه کفش و علی‌رغم همه‌ي کتک‌ها و فشارهای برادرش می‌گه نمی‌خوام. آخرش یه نصفه‌شب، آقای برادر بی‌بی رو بیدار می‌کنه و می‌بره تو حیاط، تفنگ رو می‌ذاره رو سرش و می‌گه یا رضایت می‌دی یا همین الان می‌کشمت (پدر این خانم و آقایون هم گویا حرکت بدون توپ داشته اون وسط!) اون طفلک هم می‌بینه دیگه چاره‌ای نداره؛ مجبوری با اون آقاهه که اسمش حسن بوده عروسی می‌کنه. هزارماشالله طرف عمر طولانی هم داشته و بی‌بی نزدیک سی‌ سال باهاش زندگی می‌کنه و هفت هشت تا بچه هم ازش به دنیا می‌آره و در تمام این مدت هم‌چنان ازش متنفر بوده. بابام تعریف می‌کنه که بی‌بی اون‌قدر از شوهرش بدش می‌اومد که حتا 20 سال بعد از مرگش، اسم‌شو که می‌خواست بیاره روشو برمی‌گردوند و با نفرت می‌گفت حسن- با انزجارات فائقه! فک کن، طفلک سی سال تمام با مردی که ازش متنفر بوده زندگی کرده ..

جالب اینه که پسرهای خود بی‌بی -دایی‌های بابام- یه چیزی می‌شن یه نمه خفیف‌تر از دایی‌هاشون، همون‌قدر قلدر و یه‌دنده و خشن و مستبد و خودرای؛ با دست بزن به مقدار کافی. بابام که این‌ها رو تعریف می‌کنه به شوخی و جدی به‌اش می‌گم اینا رو اگه زودتر می‌گفتی، من می‌فهمیدم این اخلاقات ژنتیکیه و دست خودت نیست؛ حتمن خیلی بهتر با هم کنار می‌اومدیم. تازه، معمای این کله‌شقی و یه‌دندگی عجیب غریب که خصوصیت ژنتیکی خاندان ماست هم واسم روشن شده. فک کنم یه هفت هشت نسل دیگه که ژن این دایی‌های خشن خنثی و کم‌رنگ (!) بشه، یه آدم متعادل از قوم و قبیله‌ي ما در‌آد!

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶

حقوق بشر سیگاری ها!

1 - در راستای ممنوعیت سیگار در کافه ها و رستوران ها و اماکن عمومی و خلاصه همه جای همه ی جهان! بنده برام یه سوالی پیش اومده. البته خیلی خوبه که حقوق غیرسیگاری ها رعایت بشه و سرطان به زور ندن تو حلق و ریه شون، اما خب ما سیگاری های بدبخت هم حقوق بشر داریم آخه!! من اگه دلم می خواد دود بخورم و سرطان بگیرم و بمیرم خب باباجان بدن خودمه، حقوق ماها چی می شه این وسط؟؟ به همون اندازه که خانم و آقای X غیردخانیاتی حق دارن بشینن تو کافه و رستوران و سایر اماکن و دود سیگار نخورن؛ من هم حق دارم تو کافه از سیگار کشیدنم لذت ببرم. احیانن منطقی تر نیست اگه در حد امکان، اماکن عمومی قسمت ویژه ی سیگاری ها داشته باشند و اگه ممکن نبود، بعضی جاها (مثلن کافه چپ دست رو لطفن!) ویژه ی سیگاری ها اعلام کنن؟ هرکی می خواد بره دود بخوره خودکشی کنه، می ره این جاها، انسان های سلامتی دوست هم می رن بقیه اماکن سالم و بی دود!! بابا این طوری که خیلی ستمه که درصد قابل توجهی از جمعیت جهان از یکی از لذات عظیم زندگی شون محروم بشن! :(

2 - هااان سوال بعدیم این بود که ما فقط همین یه کار رو از اروپا یاد گرفتیم؟؟! یه سری چیزای دیگه هم به نظرم می شد اقتباس کرد!!

3 - عرض شود که بنده برای یه تحقیق دنبال قوانین چندتا کشور (کانادا، فرانسه، تایلند و آفریقای جنوبی) در چند تا حوزه ی خاص مثلن ایدز و کار و بهداشت و بیمه و ازدواج و اینا می گردم. البته خودم در حال سرچ و جستجو و اینا هستم اما احیانن اگر کسی منبع درست درمونی از قوانین این کشورها می شناسه، بیاد معرفی کنه و ماچ بگیره به جاش! D: (دیدم کسی اون آی رینگ رو برام نخرید، مجبور شدم توقعاتم رو بیارم پایین!!)

4- خوب خودتون که می دونید آدم در ایام امتحان و کار واجبه که مداومن با وبلاگش ور بره و انگشت به همه جاش بکنه و فایرفاکس نصب کنه و به اونم ور بره و خلاصه !! کامنتم رو عوض کردم که از شر فیلترینگ بلاگر خلاص بشم، فک کن هر دفعه برای دیدن کامنت هام باید فیل هوا می کردم! این خیلی خفن و تکنولوژیزه ریتینگ هم داره حتا و شما می تونید اراجیف من رو ریت کنید، جل الخالق!!

پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۶

مریمی و جلوه آزاد شدند.
توی این چند وقت این دومین باری بود که از ته دل خوش حال شدم و یه لبخند واقعی و عمیق نشست روی صورتم :)

* می شه یکی واسه من یه آی پاد بخره، یکی از این هام روش؟؟ دارم رسمن می میرم براش! حالا آی پاده نشد هم نشد، ولی من اینو می خوام!


سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

متلک های جدید:
جون! چه متبرج شدی امروز!!
تبرجتو بخورم!

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

شکست‌خورده در مختصات زمان! + پی نوشت

امروز سر کلاس، تازه از خواب بیدار شده‌بودم (چشم‌های بنده با دهن استاد رابطه عکس دارن، تا اون دهنشو باز می‌کنه من کاملن اجتناب‌ناپذیر خوابم می‌بره!) و استاد داشت در مورد فلان قانون صحبت می‌کرد که 02/05/85 طرح شده و 12/11/85 تصویب و ابلاغ شده، خیلی هم مهمه و حتمن توی امتحان می‌آد. من یه مقدار فکر کردم و بعد با تعجب از بغل‌دستی‌م پرسیدم: گفت 11/12/85؟؟ خب امروز که تازه 02/11/85 هست، چرا مزخرف می‌گه؟!؟!؟!
دختره بنده‌خدا به‌اش شوک وارد شد و با صدای بلند گفت ببین ما الان 86 ایم!! من یه ذره فکر کردم و گفتم واااااای راست می‌گی من چه‌قد گیجم، امروز توی بانک هم همین تاریخ اشتباه رو نوشتم؛ فکر می‌کردم 85 ئه هنوز! بعد دختره یه چندثانیه بعد برگشت گفت ضمنن الان هم برج دهمه، نه یازدهم!!
‌من دیگه شرح اضافی در باب حماقت و گیجولی و خنگی و خواب اصحاب کهف خودم نمی‌دم، فقط از ظهر دارم فکر می‌کنم کاش اقلن یکیشو درست گفته‌بودم!!‌:(:(
* کامنت‌های پست قبلی آخر خنده شد!:)) پوچ جان بنده با شما موافق هستم!D: ضمنن جناب Anonymous آخری عزیز که فرمودید من بدون آگاهی اظهار‌نظر می‌کنم، عزیزم جسارتن بنده دانشجوی حقوق هستم!! بر حسب اتفاق همین ترم هم مدنی 5 و متون فقه 2 دارم پاس می‌کنم و فرمایشات شما رو حفظ هستم حدودن!! من هم نگفتم که آی چرا توی طلاق‌نامه اینو نوشتن، مطلع از آثار حقوقی‌شم هستم، صرفن به نظرم نکته‌ي جالب و خنده‌داری اومد، خواستم با دوستان قسمت کنم! مضاف بر این که توی جامعه‌ي گل و بلبل ما طلاق‌نامه متاسفانه تنها جایی نیست که با آمار آلت تناسلی خانم‌ها کار دارن!! در حقیقت بنده دارم این مساله رو زیر سوال می‌برم که پایین‌تنه برای چی باید توی زندگی یه خانم اثر حقوقی داشته‌باشه!
بنده هم امید دارم روزی فرا برسد که بدون آگاهی در خصوص چیزی اظهار نظر نکنیم D:
* خب گویا مجبورم یه پی نوشت اضافه کنم:
آقا یا خانم عزیز همچنان ananymous، (هویت credibility می دهد، حتا!) بداهتن نوشته ی من بر مبنای دیدگاه حقوقی و اساسن هیچ دیدگاه خاصی غیر از همون دوتایی که ذکر کردم نبود. فرمایشات امروزتون منطقیه وصدالبته بنده به مبتدی بودن خودم (این یکی که دیگه واقعن راسته، چون من خیلی به رشته م علاقه مند نیستم و دانشجوی محقق و پی گیر محسوب نمی شم) و برتری مرتبه علمی سرکار عالی معترف هستم، منتها من تناقض و ناسازگاریی بین این که حقوق به هر مساله ای از دید حقوقی بپردازه، نمی بینم با این که من اعتراض کنم که مدخوله (چه کلمه ی زیبایی برای وصف یه خانم میتونه باشه، به خدا معنی کنایی و غیرکنایی شم می دونم، ولی همچنان به نظرم زشته!) بودن یا نبودن یه خانم برای چی باید توی زندگیش اثر حقوقی داشته باشه، و وضعیت جنسی آدم ها (البته خانم ها فقط!) برای چی باید این قدر زیادی و جاهای نامربوط روش تاکید بشه. دیدگاه من و سیستم عقیدتی که پشت این حرف دارم مسلمن مفصل تر از اونه که این جا بخوام توضیحش بدم.
ضمنن این جا یه وبلاگ شخصی و روزمره است، من مسلمن این جا راحت و بی قید و بدون لحاظ کردن مواضع علمی و موازین تحقیقی و غیره می نویسم، اما اگر جایی بخوام بحث جدی یا حقوقی بکنم، طوری که شما می فرمایید، قطعن یه مقدار پیچیده تر برخورد می کنم! منظورم اینه که این اعتراض شدیداللحن پریروز شما به این می مونه که من یه کاریکاتور بکشم، یه نفر بیاد سه صفحه استدلال علمی در مذمت اش بکنه! به خدا این فقط یه کاریکاتوره، نه نقاشی پرتره، و ترجیح اینه که ملت با اندکی sense of humor و هوش، منظور من رو از ترسیم این تصویر کج و معوج و خنده دار بفهمند، یا اصلن نفهمند و فقط لبخندی بزنند، نه این که خیلی جدی و دور از اصل موضوع و هدف و منظور من اعتراض کنند که دماغ این آقا این قدری که تو کشیدی گنده نیست!!
تمومه انشالله؟ حله؟

شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۶

یکی از دوستام تازه از شوهرش جدا شده. طلاق نامه اش رو -که از ذوق عین سند آزادی همه جا با خودش می بره!- داشت نشونم می داد، بعد توی صفحه ی مشخصات نوشته بودن زوجه، باکره ی غیرمدخوله فلانی بهمان زاده!!
یعنی واقعن چی فکر می کنن این ها که اسم زن رو همراه آمار آلت تناسلی و وضعیت س*ک*س*یش می نویسن؟!؟! ببینم آقایون شما خوشتون می آد به اتون بگن آقای فلانی، شانزده سانت و هفت میلی متر!؟!؟

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

دارم با عجله توی دانشکده راه می رم که یه خانم چادری می گه: خانمم حجابتو درست کن! موهاتو بکن تو!! با تعجب نگاهش می کنم و فکر می کنم یه دانشجوی سال بالایی لابد سهمیه ای فضوله و دهنمو باز می کنم که بگم به شما چه ربطی داره خانم؟! که چشمم می افته به خانم همراهش که مامور حراست دم دره و می شناسمش، و با عصبانیت به ام می گه چند دفعه باید به اتون بگیم؟! چرا ماتت برده؟! من هم چنان مات و مبهوتم که نگهبان های دم در دانشگاه که هر روز همه ی ما رو چک می کنن، الان چرا یهو نازل شدن توی ساختمون دانشکده و به صورت گشت سیار ارشادمون می کنن. می رم توی دستشویی و با عصبانیت می گم اینا این جا چه غلطی می کنن؟! که می بینم کارت دانشجویی یکی از بچه ها رو به خاطر مو و آرایش و چکمه ی متبرج روی شلوار! گرفتن و داره اصلاحات لازمه رو انجام می ده که بره کارتشو بگیره بدبخت. بچه ها یکی یکی وارد می شن و شروع می کنن به پاک کردن آرایش ها و درست کردن حجاب ها. همه متعجب و عصبانی ان و زیر لب فحش می دن.
از دانشگاه می آم بیرون و راه می افتم به طرف جایی که می خوام برم. سر پارک وی یه بنز سبز و سفید پلیس می بینم. قبل این که بفهمم ماشین آگاهیه و با من کاری ندارن و یه نگاه به خودم بندازم و ببینم نه متبرجم نه مانتوم کوتاهه نه جای گیر دارم؛ دلم دو سه دفعه ای اومده تو دهنم و برگشته سر جاش.
دو ساعت بعد:
روی در چپ دست یه نوار باریک کاغذی اضافه شده. از دور نمی بینم، ولی نزدیک تر که می شم می بینم نوشته استعمال دخانیات در این مکان ممنوع می باشد. اول فکر می کنم فرمالیته و محض خفه کردن اماکن هست اما تو که می رم به ام توضیح می دن که نه قضیه جدیه. با آقای دوست پسر کلی فحش می دیم و غر می زنیم که آخه تو کافه آدم سیگار نکشه، مثل اینه که با زن اش نتونه بخوابه!!
با پیشنهاد بهار کاملن موافقم که دولت یه نظارتی روی البسه زیرمون هم بکنه، یه وقت حس نکنیم فقط توی کفش و لباس و آرایش و شلوار و مانتو و روسری و چکمه و سیگار و قلیون محدودیت داریم!!
شوخی شوخی دیگه کم کم توی مملکت نمی شه نفس کشید!!:(

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶

من امشب (البته جرقه هاش پریشب ضمن چت با یلداهه خورد) فهمیدم که چرا وبلاگ نویسا (در این جا خودم و یلدا و برخی افراد مشابه!!) این همه افسرده می شن
خوب وبلاگ نویسا اکثرن جماعت نامتعادلی ان، اگه نبودن که جای پشت کامپیوتر نشستن و وبلاگ نوشتن و سیر در دنیای مجازی، عین آدمی زاد توی دنیای واقعی زندگی شونو می کردن
بعد خوب وبلاگ نویسا از اون جا که آدم های متعادلی نیستن؛ علی رغم این که زیادتا کار و زندگی دارن؛ هی یه عالمه وب گردی می کنن
بعد چون بدبختن و کار و زندگی دارن مجبور می شن شبا وب گردی کنن
بعد شب ها هی تنها تنها تا بوق سگ می شینن به چت و وب گردی
بعد هی تنها و تنهاترشون می شه
بعد بعضن نوشته های تنهایی-سیخ زن و تحریک کننده و بغل خواهنده می خونن
بعد چون وبلاگ نویسا (خودم و یلدا و الخ!!) اکثرن انسان های برون گرای لمسی بدبختی هستن
دلشون بوس و بغل و مخلفات می خواد دیگه
بعد هی کسی بغلشون نمی کنه
یعنی حتا اگه پارتنری؛ معشوقی؛ دوست پسر یا دختری چیزی هم موجود باشه یحتمل اون وقت شب خوابه (طبق قانون مورفی؛ حتا اگه خودش هم وبلاگ نویس باشه، بازم خوابه!!)
بعد وبلاگ نویسا هی بغل می خوان و هیش کی بغلشون نمی کنه و در نتیجه افسرده می شن
نتیجه این که شب ها زود بخوابید تا افسرده نشوید.

* 24 روزه مریمی نداریم؛ چندین روزم هست جلوه نداریم، مدتی هم هست که یه عالمه دانشجو و فعال دانشجویی نداریم؛ بعد انگار هممون عادت کردیم ... یاد توی 21 گرم می افتم که نائومی واتس همه ی حرصش از همین بود که بابا یعنی که چی که شوهر و دو تا بچه ات زرتی می افتن می میرن بعد هی همه به ات می گن که life goes on و بدبختانه واقعیت هم اینه که life goes on، در صورتی که یه چیزی ته ته هات هی داد می زنه که مریم و جلوه نداریم و دانشجو نداریم و life does not just go on ..
** آقای دوست پسر سابق گوگولی؛ تولدت مبارک!! نفرینت مبنی بر این که عاشق بشم و به عشقم نرسم و درد دوری بکشم، خیلی زودتر از اونی که فکر می کردی مستجاب شد، کاش یه بی ام و 730I از خدا خواسته بودی!!

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

انگار یه تیکه از قلبم رو، یه تیکه ی گنده ی گنده رو، با دستای خودم کنده باشم و انداخته باشم دور.
می شه این دیگه آخریش باشه؟ دیگه نمی تونم ...

سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶

- I loved him crazy, I still do.
* Yes, but you're used to leave everyone you love. so what?

دوشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۶

هایکو

دل‌تنگی‌های آدمی را
باد برای‌شان شیشکی می‌بندد
و رویاهایش را
آسمان پرستاره به فلان‌جایش می‌گیرد

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶

عرض شود به حضورتان که این چندروزه بنده یه سری آدم وبلاگی دیدم (فک کن بعد 4 سال رفتم قرار وبلاگی! خیلی حس نوستالژیکی بود!) بعد نکته‌ای که منو به فکر فرو برد (جدا از بالا رفتن صرف دودم و تحقیر شدگی مداوم به دلیل شصت و شیشی بودن!) این بود که همه به شدت من رو مترادف با حقوق زنان و فمینیسم و زنستان و فعال حقوق زنان می‌شناختن. بعد نه که این موضوع من رو ناراحت کنه‌ها، اما از اون جایی که من خودم که می‌دونم چه می‌کنم و چه نمی‌کنم، و اون‌چه می‌کنم اصلن در این ابعاد نیست، عذاب وجدان گرفتم و این حس به‌ام دست داد که نکنه من غیرعامدانه تو وبلاگم خودم یا علائق و فعالیت‌هام در حوزه‌ی زنان رو از اون چیزی که هست بیش‌تر نشون دادم و به قول مقامات مذهبی ریا شده! :D در همین راستا شفاف‌سازی می‌کنیم که به خدا بنده اصلن در ابعاد فعال حقوق زنان نیستم، صرفن یک موجود علاقه‌مند در این راستا می‌باشم و کل فعالیت‌هام هم خلاصه می‌شه تو زنستان و بعضن امضا جمع کردن برای کمپین و همین چهارتا لینکی که توی وبلاگم می‌ذارم و بعضی وقتا غری می‌زنم! یه‌وقت ریا نشده‌باشه!:D

ضمنن هم که، این خانوم خیلی هم نازه بر خلاف نشر اکاذیبی که تو وبلاگش می‌کنه (مگس‌پرون هستن اون پست‌ها!) یلداهه هم که از قدیم‌الایام جیگر من بوده و هست و خواهد بود‍!:X با فک و فامیلش حتا!

پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶


ملاقات با مریم حسین خواه در زندان زنان
این عکس مریم رو که دیدم یه لحظه کاملن واضح صدای خنده ی همیشگیش توی گوشم پیچید. بی نهایت مغرورم به داشتن چنین خواهرانی، این قدر شجاع و این قدر پرانرژی و قوی، که هیچ چیز، حتا اوین، خنده هاشونو انرژی شونو قدرتشونو ازشون نمی گیره. صدای این خنده ها هم که توی گوش ات باشه، باور کردن این موضوع که توی این نبرد نابرابر، پیشاپیش ما برنده ایم، اصلن سخت نیست ...

یکشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۶

ما همه مجرمیم

بازپرسی از مریم حسین خواه,روزنامه نگار به اتهام نشر اکاذیب و تبلیغ علیه نظام / کانون زنان ايراني
مریم حسین خواه روزنامه نگار و عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد / کانون زنان ايراني
مريم حسين خواه، از فعالان جنبش زنان بازداشت شد / خبرنامه اميرکبير
يار زنستاني من / وبلاگ تداعي آزاد
مجموعه لينکهاي مربوط به بازداشت مريم حسين خواه در سايت بالاترين
اوين براي تمام همه زنان آزاديخواه جا دارد؟/ وبلاگ پرگاس
مریم حسین خواه فعال جنبش زنان بازداشت شد/ ادوار نيوز
مريم حسين خواه فعال جنبش زنان بازداشت شد/ گويا نيوز
در غياب زنستان/وبلاگ فصل زن
فریده غیرت ،حقوقدان:بازداشت مریم حسین خواه غیر قانونی است / کانون زنان ايراني
مریم بی شک مسئولیت پذیرترین عضو زنستان است، اما تنها عضو و مسئول تمامی سایت نیست و نباید به تنهایی مسئول زنستان قلمداد شده و بازخواست شود. نوشتن در زنستان اگر جرم است، تک تک ما اعضای تحریریه هم راه مریم مجرمیم. همان گونه که برای دلارام فریاد زدیم که هر کدام از ما می توانست به جای او در آن روز کذایی دست گیر شود، حالا هم هر یک از ما می توانست جای مریم باشد. آقایان! در وظیفه تان کوتاهی کرده اید، ما همه مجرمیم.

چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶

Heart breakers!

در عجب ام که آدم ها چه جور وقیحانه، به اسم اخلاق، زیر سایه ی اسامی پرطمطراق وفاداری و صداقت و پاکی و مصلحت و غیره، توی صورت ات دروغ می گویند و به دروغ گویی تشویق ات می کنند و برای صداقت و صراحت سرزنش ات! و در عجب ام که آدم ها چه قدر بد شده اند، که من با همه بی قیدی و بی اخلاقی و نسبیت گرایی و خودمحوری و غیره، از این همه آدمی که دم از اخلاق حسنه و شخصیت سالم و وفاداری و پاکی می زنند بس شریف تر و انسان تر و اخلاق مدارترم؟!

سه‌شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶

هههه اههممم (صاف کردن گلو)
می فرمان که:
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم دهن منو سرویس کردی تو آخه لامصب، بکش بیرون!

* جناب ایزد تبارک و تعالی نمیشود این یک دفعه را جسمیت یافته تشریف بیاورید ما را بغل و راهنمایی کنید؟! ما با این همه الیاف فرفری چه کم از بره های گم شده ی مسیح داریم آخر؟
** تابلوئه که من دارم به فاک می رم باز؟؟

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶

I wonder if god ever created any man more desirable than him

در حد مرگ از این ژانر "ترک کردن آدم‌ها به دلایل منطقی مزخرف در اوج دوست داشتن‌شون" خسته‌ام. لعنتی درد داره می‌فهمین؟! هر کسی رو که خیلی خیلی دوستش دارم مجبورم با دست خودم بپرونم بره!! من اون قدرهام آدم عجیب غریب و ناسازگاری نیستم اما نمی دونم چرا اصولن هر کسی رو دوست دارم به دلایل کاملن منطقی نمی‌تونیم با هم باشیم چون یا اخلاقمون به هم نمی‌خوره یا فکرمون یا سن‌مون یا کلن فازمون یا استان محل زندگیمون یا خلاصه هزار و یک چیز دیگه‌ی اساسی‌مون! حالا بگذریم که من کلن خیلی ایده‌آلیستم ولی معمولن هم این چیزهای غیربخور(!) رستوران مورد علاقه و اسم بچه‌ي آینده نیستن و واقعن اساسی و غیرقابل گذشتن :(

شکر خدا شعورم هم که نمی‌رسه همون اول رابطه همه این‌ها رو اسکن کنم بعد وارد رابطه شم که، خیلی خوشحال و خندون رابطه رو شروع می‌کنم و اولاش کلی شاد و خوش‌بخت هم هستم و رو زمین بند نمی‌شم، بعد مجددن قربون خودم برم محافظه‌کاری احساسی هم که ندارم، با مغز شیرجه می‌زنم توی زندگی و احساسات طرف و کلی به‌اش وابسته می‌شم، اون وقت بعد از 6 ماه الا یک سال تازه می‌فهمم چه غلطی کردم!! حالا دوباره اون صحنه‌ی رمانتیک اشک‌آور (تهوع آور!) دردناک مسخره تکرار می‌شه که "عزیزم من دوستت دارم ولی مجبورم ترکت کنم ..." و دهنی از هر دو طرف سرویس می‌شه. می‌دونم الان می‌خواهید بگید خوب هر رابطه‌ای بالاخره تموم می‌شه و قرار نیست عروسی کنی که، خودم می‌دونم اینو اما بابا نمی‌شه محض رضای خدا یک دفعه من احساساتم با طرف تموم شه بعد به هم بزنیم؟! حتمن باید در اوج خواستن مجبور شم بذارم برم و از اون‌ورم مستقیم به فاک؟!

بعدش هم که خوب نتیجه‌ی این جدایی‌های در اوج عشق معلومه دیگه، بنده تا این لحظه که با شما صحبت می‌کنم با تک‌تک دوست پسرهای سابقم روابط به شدت حسنه دارم و خیلی دوستشون دارم (ولو از راه دور!) و کلی با هم رفیقیم و حتا در یک مورد* در هر لحظه‌ای که به هم برسیم عین قطب آهن‌ربا هم رو جذب می‌کنیم و بعدش یادمون می‌آد که اِ ما به‌هم زده‌بودیم راستی!! و همون‌طور که می‌گن دعوا و نفرت و اینا با اکس پارتنر نشونه‌ی رابطه‌ی بیمار و آدم نامتعادله، به نظرم رابطه‌ی زیادی خوب با اکس پارتنر هم یه جور نامتعادلی و بیماری و بدبختیه که من به‌اش مبتلام شدیدن!!

خلاصه که رابطه‌هام با آدم‌ها دقیقن عین روابطم با لباس‌ها شده، هر آدم-لباسی رو که من دوست دارم، به‌ام نمی‌آد!! یکی از دوستام یه دوره‌ی طولانی‌ای افتاده‌بود توی این سیکل که تمام پارتنرهاش کاشف به عمل می‌اومد که متاهل یا متعهدن، بعد می‌گفت من دیگه کاملن مطمئنم که با هر کی دوست می‌شم قطعن یکیو داره، فقط سعی می‌کنم بفهمم این یکی زن داره یا دوست‌دختر! بنده هم کاملن به حقیقت این امر واقفم که من از هرکی خوشم می آد قطعن رابطه‌مون ممکن نیست، فقط سعی می‌کنم بفهمم این دفعه علت‌اش چیه! پیش‌بینیم برای پارتنر بعدی اینه که زن خواهد داشت احتمالن و خدا رو چه دیدی شایدم بچه!!

* بنده این دفعه استثنائن هنوز(!) break up نکردم به خدا، این پست به بهانه‌ی ملاقات آقای دوست‌پسر سابق و زنده شدن تمامی خاطرات و احساسات و به فاک رفتن بنده نوشته شد! اون him تایتل هم اشاره به آقای مذکور داره که الاهی خدا از رو زمین ورش داره که این قدر ناز و خواستنیه و غیر ممکن! خز هم خودتونید، ده هه!

** حکم دلارام موقتا از طرف شاهرودی متوقف شد. آخیـــــــــــــش که می‌شه الان یه نفس راحت ... اوممم... راحت‌تر از قبل اقلن! کشید!

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶

سه روزه دارم زور می زنم بتونم چیزی در مورد دلارام بنویسم و نمی تونم. اون قدر همه چی به نظرم احمقانه و غیرممکن می آد که اصلن باورم نمی شه و هنوز توی شوک به سر می برم. باورم نمی شه یه دختر 23 ساله رو بگیرن و بزنن دستش رو بشکنن و بکشن با اون وضع ببرن و بعد هم مجرم و محکوم اش هم بکنن اون هم دو سال و نیم! لعنتی می دونی دوسال و نیم یعنی چی؟!؟! حتا نمی تونم فکرش رو بکنم. این اتفاق می تونست برای تک تک ماهایی که اون روز اون جا بودیم بیفته - شاید برای خود من اگه از دست اون خانمه در نرفته بودم - و باید بیفته؛ اگه دلارام مجرمه تک تک ما هم مجرمیم. من ولی نمی خوام و نمی تونم باور کنم که این دنیا اون قدر ناعادله که این اتفاق می تونه بیفته. لعنتی دلارام فقط 23 سالشه؛ اون همه نازنین و پرانرژی و فعاله؛ فقط فقط 2 ماهه ازدواج کرده؛ این اتفاق نمی تونه براش بیفته. حالم به هم می خوره وقتی می شنوم که بابا فقط دو ساله و دو سال زندان که چیزی نیست و زود می گذره و زندان که سخت نیست و این مزخرفات. چرا خیلی هم چیزی هست و من عین اسکات توی «کشتن مرغ مینا» ناباور و مبهوت وایسادم و نمی تونم باور کنم ممکنه دادگاهی همچین حکم ناعادلانه ای صادر کنه. انگار با همه ی دیده ها و شنیده ها؛ این اولین باره که نامردی و تلخی دنیا این جور صاف می خوره توی صورتم. و من نمی خوام باورش کنم...

دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶

اممم بنده اصلن این روزا حس و حال وبلاگ نوشتن ندارم، اما دوست عزیزی که لطف کردین تشریف آوردین توی وبلاگ بنده به اسم بنده از طرفم برای یکی دیگه کامنت گذاشتین در باب بیکار بودنش، فقط می تونم بهتون بگم واقعن تو دیگه چقد بیکاری!!!
نکته ی دیگه هم این که چه جوریاس که ملت بدون اسم و آدرس میان پیشنهاد س-ک-س می دن به آدم؟؟! نکنه فک می کنن آدم می تونه بی خبر ندیده نشناخته بدون اسم و آدرس حتا(!) بره به دیوار ..... استغفرالله. من تازه مودب شده بودم دوباره دهن من رو باز نکنین.
دیگه هم این که من امروز منابع کنکور ارشد رو نگاه کردم و بین الملل به نظرم از همه منابعش آسون تر و جذاب تر اومد احتمالن همونو می خونم! البته خیلی مطمئن نیستم که انسان های نرمال هم در مورد رشته ی ارشد همین جوری تصمیم می گیرن یا ملاحظات دیگه ای هم هست؟؟!
این پست نازلی هم من رو به این تجسم وادار کرد که آیدای بدبخت یه گناهی کرده قلمت برکاته و این حرفا، بنده ی خدا یه فووووووج آدم دنبالش راه افتادن، این طفلک هی وبلاگش رو کول می گیره می ره یه جای دیگه، اون فوج مربوطه (که بنده خودم یکیش!) قشون کشی می کنن اون ور دوباره!! حالا آیدا و آدرس وبلاگش بدو و فوج فضول های آیدا-معتاد بدو! :))
نکته ی سوم این که بنده به زودی یک دست لحاف و تشک و ماگ (برای خلاص شدن از دست اون لیوان فومی های مزخرف) و مسواک و حوله و اینا می برم چپ دست و دیگه شب ها هم همون جا می خوابم که وقتم توی رفت و آمد تلف نشه، بس که این مدت همش ولو بودم اون جا! اگر اون اطراف یک موجود موفرفری دودکش دیدید شک نکنید که خود منم!
همینا دیگه!

*دوست عزیز بیکار ممنون که باعث وبلاگ اومدن بنده شدید!

چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶

این عشق خاص و متفاوت و special و unique و خفن و اینا بودن رسمن ما رو {...}، واقعیت ملس هم اینه که هیچ گه خاصی هم نیستیم.
این یک پست عصبی خود-کم-واقع-بینانه است. حالا چرا عصبی ش معلوم نیست، کولی درون مان عصبی شده! هیچ هم دور آتش نمی رقصد امشب!
خلاصه شم که به قول خانوم کپی لفت با دخل و تصرف، آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوساله!! بشین علف ات رو بخور و نشخوار کن با دل راحت!
* بنده هیچ وقت تو زندگیم به این خوش گلی نبودم، این فسقلیه دخترعمومه.

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۶

جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

خوب،‌ حالا در یک میهمانی،‌ یکی از دوستان مونث قدیمی‌تان از در وارد می شود و بدون مقدمه به گردنتان می آویزد و با تمام احساس لپتان را بوس می کند! تکلیف چیست؟ چطور است یک کشیده‌ی آبدار زیر گوش طرف بخوابانید و بگویید که: اوهوی! من دوست دختر دارم! حتمن به عقلتان شک می کنند.

این مطلب را که خواندم دقیقن یاد تجربه‌ی خودم از یک ورژن ملایم‌تر اما به شدت سوزاننده‌ترش افتادم! که به دوستی قدیمی، خیلی قدیمی که به ناگهان بدون هیچ توضیحی خودش را از زندگیم دیلیت کرده‌بود -و من چه قدر از این کار متنفرم، آدم‌های عزیز لطفن با انجام این کار هرچه خاطره و سابقه‌ی دوستی با من دارید به گند نکشید! خیلی بیش‌تر ترجیح می‌دهم بشنوم که حال‌تان از ریختم به هم می‌خورد و بابای!- بعد از حدود یک سال اس‌ام‌اس زدم که هی من را یادت هست یا نه؟ که من هنوز گاهی به تو فکر می‌کنم، متعجب که چه شد ناگهان از زندگیم ناپدید شدی. و جواب گرفتم که sorry, I'm married. I'm sure you understand!!!!

و خودم که بعد از دریافت این اس‌ام‌اس رسمن تا دو روز حالم بد بود و آن شب که کاملن نابود شدم، با هیچ تلاشی نمی‌توانستم این حرف مزخرف را به آن آدمی که می‌شناختم ربط بدهم، و اصلن ربطش به کنار، خود حرف را نمی‌توانستم هضم کنم. یعنی که چه؟ دقیقن مثل این بود که در خیابان به دوستی برسی و بگویی هـــــــی سلام و او بگوید ببخشید من ازدواج کرده‌ام لطفن درک کنید!! و من متحیر بودم که چه چیزی را باید درک می‌کردم؟! هنوز هم نفهمیده‌ام که از من انتظار می‌رفت چه چیز را بفهمم. حتا بعضن به خودم شک کردم که نکند حافظه‌ی خودم و گوشیم اشتباه می‌کند و مضمون پیغام اولیه‌ي من پیشنهاد سکس یا درخواست ازدواج بود که این جواب را گرفتم؟!

نچ. من مسئولیتی برای درک چیزی نداشتم. شما باید درک می‌کردید آقای محترم. شما باید درک می‌کردید که با ناپدید شدن ناگهانی‌تان -در شرایطی که ما تازه یک تلاش یک‌طرفه برای پیش‌برد رابطه را عقیم از سر گذرانده‌بودیم- با من و احساسات و اعتمادم به دنیا و آدم‌هایش چه کردید. که تمام دوستی‌مان و هدف‌ و خاطرات‌اش را برای من زیر سوال بردید و صبر نکردید تا به این سوال جواب دهید. که دوستی شما برای من مثل تکه‌ای از تنم بود و مثل دیواری محکم که به‌اش تکیه داده‌باشم و یک‌روز پشتم خالی شود و در فضا سقوط کنم، و بعدش خیلی خیلی وقت‌ها شد که من به‌شدت به شما و دوستی‌تان احتیاج داشتم ولی به جایش فقط یک خاطره‌ی بد و سوزاننده برایم باقی بود. که من دیگر به آدمی، آن‌طور که به شما، نتوانستم اعتماد کنم. شما باید می‌فهمیدید که با دخترکی که بابایی صدای‌تان می‌زد -و بعد از چهارده‌سالگی‌اش غیر شما دیگر هیچ‌کس، حتا پدر خودش برایش بابایی نبود- و اسطوره‌ي خاموش و مهربان و عزیز زندگی‌اش بودید چه کردید که نفهمیدید.

و این زخم هنوز زیر پوسته‌ي نازکی که ظاهرش را سالم جلوه‌ می‌دهد، می‌سوزد. زخمی ناسور و چرکی که دردش بی‌اعتمادی‌ درونی‌ام به آدم‌ها و ضعف و گارد توامانم در برابر هر نوع رفتار مهربان پدرانه و حساسیت‌ام به خود-دیلیت‌-کنی آدم‌ها را برای خودم توضیح می‌دهد. این روزها مشغول درد کشیدن از این زخم‌های قدیمی و پروتکل‌های الحاقی(!) شان هستم. صبح تا شب در ناخودآگاهم به تمام آدم‌هایی فکر می‌کنم که در زندگی‌ام جایی،‌ ردی، علامت سوالی، جای خالی‌ای، زخمی بر جای گذاشتند و رفتند. شب، به اشیا پناه می‌برم، اشیای ساکن و ساکت و predictable و قابل اعتماد نازنین ... گوگول یا گنگولی (عروسک- بالش‌های نرمالوی سبز و قهوه‌ایم) را بغل می‌کنم، در تاریکی به‌فضا خیره می‌شوم و خواب‌ام که می‌برد، تا صبح خواب‌های آشفته می‌بینم...

* آشفته‌تر و قاطی‌تر از این مطلب نه گمانم تا حالا نوشته‌باشم، از هر دری سخنی ... حالا که این همه آشفته شد، اقلن وبلاگ جدید گل‌ناز نازنینم را هم معرفی کنم، که شک ندارم دوباره به نوشتن که عادت کند به همان جادوینی و تاثیرگذاری وبلاگ محشر قبلی‌اش خواهد شد.

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

از تبریکات و الطاف همگی بسیار ممنون و مچکرم. هرچند تولد امسالم در ابعاد خودش فاجعه ای بود و هیچ هیچ به اندازه ی پارسال خوب نبود! و عامل تشدیدکننده هم کم لطفی بسیاری از دوستانم بود که اصولن و اساسن هیچ گونه تماسی با من نگرفتن، و با توجه به اطلاع همه ی دوستانم از میزان اهمیت من به این مساله، من الان احساس می کنم از زندگی شون شیفت دیلیت شدم و بشکنه این دست که نمک نداره! (از اتاق فرمان اشاره می کنن که نه هنوز توی recycle bin هستم و احتمالن در صورت نیاز restore file خواهم شد!) به هر حال که من کلی دپرس بودم بازم طبق معمول! مرده شور ما برون گراهای بدبخت رو ببرن که حال و احوالمون این قدر به جهان و آدم های بیضوی اطراف وابسته است!
نکته ی دیگه این که دیدین تاریخ تکرار می شه بعضی مواقع؟ خوب الان تاریخ 4 سال پیش داره تکرار می شه و من عین این احمقا نشستم خودم رو نگاه می کنم که دارم تر می زنم به خودم و روحیه و شخصیت و زندگیم! بدبختانه تمام فشارهای عصبی و روحی و جسمی هم اون قدر خسته ام کرده اند که هیچ انرژی و توانی برای مقابله با این وضعیت نداشته باشم. الان تنها چیزی که دلم می خواد دقیقن اینه که یه مدت یکی بیاد به جای من زندگی بکنه و من برم بخوابم!! یا هم این که یه دونه از این کپسول های زندان توی Immortal به ام بدن که برم یه دو سه هفته ای توش فریز شم و استراحت کنم. نبود؟؟!

* علي معلم (دامغاني) نيز به رسم سال‌هاي اخير، يكي از آثار روايي - محاوره‌يي‌اش را خواند؛ كه مقام معظم رهبري در پي آن فرمودند: اين زبان خوبي است، اما كار هر كسي هم نيست، مثل شما گردن‌كلفت‌هاي شعر مي‌توانند ازعهده‌اش بربيايند؛ و الا اگر يك مقدار سست باشد، به ابتذال كشيده مي‌شود؛ نظيرش را هم قبلا ديديم؛ مثلا پريا.
ااااااااااااااااا (این صدای جیغ من بود!) ببخشیییییییییییییید؟!؟!؟!؟!؟!؟!
نمردیم و معنی ابتذال رو هم فهمیدیم!!!! نمردیم و فهمیدیم علی معلم در شعر از شاملو گردن کلفت تر است! نمردیم و دانستیم که پریا به آن عظمت و زیبایی و سادگی و دلنشینی مبتذل و سست است!!!!!!!!
جملات آخر این پست رو هم دوستان اشاره کردن که خطرناکه الیز! و حذف کردیم! ولی کلن که العاقل یکفی بالاشاره!

یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۶

میان انبوهی غصه و دل تنگی و نگرانی و بلاتکلیفی، وسط کوهی از درد و اندوه و ترس و استرس و درد جسمی، و هم چنین وسط اقلن ده بیست تا تار موی سفید که دانه دانه با موچین از ده سانت جلوی موهایم کندم تا دیگر معلوم نباشند و حرصم ندهند،
بیست ساله شدم.

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

Finished Buisiness

امروز آخرین روز کارم بود و مهم‌ترین چیزی که بنده یاد گرفتم از این دوماه:
1 - لوس‌بازی، پشت هم حرف زدن، زیرآب زنی، حساسیت‌ها و زودرنجی‌های بی‌خود، یک کلاغ چهل کلاغ کردن، فضولی توی همه‌چیز هم‌دیگه، کار مفید یک دهم ول‌چرخیدن و حرف مفت زدن و غیره خصوصیات جدایی‌ناپذیر یک محیط کاری ایرانی ولو خارجیزه شده و با دخالت عوامل اینترنشنال است!
2 - اینترنت از عوامل متوقف‌کننده‌ی کار است حتا وقتی که کار خودش آن‌لاین باشه!‌:D
3 - ایسنا خر است رسمن و هیچی نمی‌فهمد و یک عده الاغ اون‌جا را می‌چرخانند که هیچی حالی‌شون نیست! و وضع اطلاع‌رسانی و آژانس‌های خبری در این مملکت چیزی است مثل همه چیز دیگرش افتضاح!
4 - جناب آقای میم یک خر هیز گوساله است! حالا این که چه جوری هم خره هم گوساله کاریه که فقط از این توله‌سگ برمیاد!!
5 - ایتالیایی‌ها ملت بسیار خوش‌اخلاق و نازنینی هستند علاوه بر خوش‌تیپی و ضمنن به دلیل تشابه اخلاق ملی خوب با ایرانی‌ها کنار می‌آن. فقط لهجه‌شون در حد کلنگه و جدن خیلی هوش و گوش می‌خواد که انگلیسی حرف زدن‌شونو بفهمید! خیلی هم دل‌خجسته و شاد و گشاد تشریف دارن بدتر از خودمون! دوست‌پسر ایتالین می‌پذیریم!:D
6 - کاملن ممکنه که شما بدون این‌که کار خاصی بکنید و با نشستن از صبح تا شب و حرف زدن در مورد دامن قمر جون و بیکینی اقدس خانوم و ننه‌بابای داهاتی شمس‌علی و دماغ کج غضنفر حقوق میلیونی بگیرید فقط به شرطی که شانس داشته‌باشید!
7 - آدم حسابی‌های محیط کار معمولن همون آبدارچی و مستخدم و گارد و اینا هستند، یا هم این که لول من به این‌ها بیش‌تر می‌خوره تا مدیر و معاون و غیره!
8 - همینا دیگه! از همه مهم‌تر هم این‌ که من به‌قدر تمام این 2 ماه قبل تابستون و این سه ماهه که میانگین خوابم زیر 6 ساعت بود خوااااااااااااااابم میااااااااااد!!

جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶

انسان‌ام آرزوست!

کم‌تر می‌شناسم آدمی را که به اندازه‌ي خودم، دوست داشتن و دوست داشته‌شدن برایش مهم باشد. که بتواند و بخواهد به غریبه‌ترین ها محبت کند برای بیرون ریختن موج احساسات عجیب و غریب و کنترل‌ناپذیرش. که حتا گاهی چشم ببندد که طرف مقابل کیست و چه جایی در زندگی‌اش دارد و فقط دوستش بدارد در آن لحظه و این را نشان دهد، از هم‌کار بداخلاق و عنق غریبه بگیر تا دخترک فال‌فروش گوشه‌ی خیابان. کم‌تر می‌شناسم آدمی را که مثل خودم محبت برایش به اندازه‌ي آب و غذای روزمره حیاتی باشد، که روزی‌اش اگر بدون کلامی مهربان و لمسی دوستانه و رفتاری محبت‌آمیز بگذرد جزو روزهای زندگی‌اش حساب نشود. کم‌تر دیده‌ام آدمی که مثل خودم دیوانه‌وار نیازمند و خواهان روابط انسانی باشد (نه الزامن عاشقانه، که انسانی و دوستانه و عاطفی) آن‌قدر که گاهی له‌له بزند که غریبه‌ای باشد و چند دقیقه حتا بدون هیچ‌ کلامی پیشش بنشیند. کسی که به‌اندازه‌ي خودم احساساتی-لمسی باشد و به‌قدر من دوستانش را لمس کند؛ دست در بازویشان بیندازد و در آغوششان بگیرد. نمی‌شناسم کسی که به اندازه‌ي خودم دیوانه‌ی دیدن و دیده‌شدن باشد، که پوستش برای لمس کردن و لمس شدن (نه الزامن جنسی، که حتا گاهی در حد نوازش گذرای یک ثانیه‌ای دست کسی) بسوزد، که عدم وجود روابط انسانی و احساسات به این وضوح در فیزیک‌اش منعکس شود و دست‌هایش از تنهایی یخ کنند و بلرزند، که دوری از آدم‌ها و احساسات‌شان این‌قدر، این‌قدر تخلیه‌ی توان و انرژی‌اش کند.

امروز از روزهای تلخ دوست نداشتن و دوست داشته نشدن‌ام بوده‌است، و حتی تایپ کردن با این تپش قلب نامنظم و دست‌های لرزان و منجمد و بدن لرزان سخت می‌نماید، چه برسد به تمرکز کردن و انجام کارهای عقب‌مانده‌ای که دو روز بیش‌تر برای انجام‌شان وقت ندارم ...

سه‌شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۶

لطفن در این نظرسنجی سایت میدان که لوگوش این بغل هست شرکت کنید و نظرتون رو در مورد لایحه‌ی به قول نسیم جنایت در خانواده بگید! متن کامل لایحه این جا هست. ضمنن یه چیزی هم به نظرم می‌رسه در مورد این قضیه‌ی ازدواج مجدد منوط به اجازه‌ی دادگاه (که فقط یکی از گل و بلبل‌های این لایحه‌ی عزیز هست!) ببینید اگر این لایحه قوانین خانواده‌ي قبلی رو نسخ نکنه (که می‌کنه گویا!) یعنی برای ازدواج مجدد، شرط رضایت همسر اول حذف نشه و باقی بمونه و ضمنن اجازه‌ی دادگاه هم به‌اش اضافه بشه، یه مقدار نسبت به وضعیت فعلی پیش‌رفت محسوب می‌شه. بله می‌دونم دادگاه‌های ایران وضع‌شون چه‌طوریه و قاضی‌ها ماشالله همه به‌شدت عادل و بی‌طرف و طرف‌دار تک‌همسری! اما به‌هرحال اگر این وضعیتی که گفتم پیش می‌اومد (که سخن‌گوی دولت هم‌چین حرفی زده‌بود اما من فکر نمی‌کنم) نسبت به وضع فعلی پیش‌رفت بود چون یه پله‌ی دیگه سر راه ازدواج مجدد قرار می‌داد.

نکته‌ی دیگه‌ای که بسیااااااارررر جالبه به نظر من این قضیه مالیات بر مهریه هست! این دیگه آخــــــــــر ستمه به خدا! که اگر مهریه از یه حدی بالاتر باشه مالیات می‌ره روش و همون اول ثبت عقد توی دفترخونه زن باید مالیات مهریه‌ای رو که دریافت نکرده هنوز و شاید هیچ‌وقتم دریافت نکنه رو بده!!!! نکته این‌جا موافقت با مهریه نیست که من شخصن مخالفم، اما وقتی شرایط زن و شوهر این طور نابرابره مهریه تنها اهرم نصفه‌نیمه‌ي باقی‌مونده برای زن‌ها به‌خصوص زن‌های سنتی و غیرشاغل هست که با این ماده نه‌تنها این اهرم ازشون گرفته می‌شه، بلکه یه پولی هم اول ازدواج باید بدن تا آقا بیاد منت بذاره بگیردشون! دوره‌ي آخرالزمون شده به خدا :D

خلاصه که این‌همه دری وری گفتم که یعنی پاشید برید نظر بدید دیگه، شماها (اهالی وبلاگستان) که این‌همه جاهایی که باید سکوت اختیار کنید (همون خفه خون مرگ!) نظر می‌دید،‌ اقلن یه دفعه اون کی‌برد رو در راه رضای خدا و بنده‌هاش استفاده کنید! از اون وبلاگ‌های بی‌مصرف هم استفاده کنید و لینک نظرسنجی رو بذارید و از بقیه بخواهید شرکت کنن که تو عمرتون به دردی خورده باشید. به این می‌گن پیش‌برد اهداف با شیوه‌ي تحقیر مخاطب!‌:D

دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶

INSTABILITY

آقا من اگر یک درس گرفته‌باشم این چندوقته این بوده که دهن مبارک‌ام رو ببندم و در مورد کسی یا کاری تز ندم چون شرایط تمام تمام تمام ارزش‌ها و هنجارها و تزها و اصول آدم رو می‌تونه بی‌اعتبار کنه! و آقا جون در دنیایی که تا این حد عدم قطعیت داره، دهن رو باز کردن و در مورد چیزی با قطعیت نظر دادن حماقتی است که خداوند به پاداشش شما رو در همون شرایط قرار می‌ده تا همون عکس‌العملی که با قطعیت نظر دادید در موردش رو ،عاجز از انجام هر عمل دیگری، تکرار کنید و به گه خوردن بیفتید که یاد بگیرید دیگه خفه شید لطفن! آقا ما این درس رو از راه سخت‌اش یاد گرفتیم ، شما به ما نگاه کنید و یاد بگیرید که راه آسون‌تریه به خدا!

* در همین راستا، این‌جا، پست سوم:

... الان كه به خودم نگاه مي كنم مي بينم كه با دوست پسرم Sex داشته ام، Joint زده ام، دوست پسر هم كه داشته ام يكي ديگه رو بوسيده ام، شوهر هم كه داشتم فكر مي كردم كه خيانت كردن هم مي تونه جالب باشه.
-----------------------------------------------------
الان كه يكي رو مي بينم كه شوهر داره و با يه دختري رابطه ي مشكوكي داره ديگه مي گم يوني لطفاً خفه شو كه چون لابد تو پتياره يه روزي اين كار رو هم مي كني.

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

بازداشت 25 نفر در کارگاه آموزشی کمپین یک میلیون امضاء در خرم آباد

يكشنبه25 شهریور 1386

کارگاه آموزش حقوق زن در خرم آباد با حمله پلیس، ضرب وشتم و بازداشت شرکت کنندگان و اعضای کمپین یک میلیون امضا متوقف شد. 25 شرکت کننده این کارگاه تا نیمی از شب در بازداشت بودند. رضا دولتشاه، بهمن آزادی و خسرو نسیم پور فعالان اجتماعی خرم آباد که مورد ضرب و شتم پلیس نیز قرار گرفته بودند همچنان در بازداشت بسر می برند و به رغم پیگری های دوستان و خانواده هایشان هیچ خبری از وضعیت و مکان بازداشت شان اعلام نشده است.جرم آنها برگزاری یک کارگاه آموزشی در خانه ای کوچک و با عده ای محدود است در مورد قوانین نابرابر همچون تعدد زوجات، شهادت، دیه نابرابر و.. یعنی همان مسائلی که برخی از مسئولان کشورمان هم گاه و بیگاه مطرح کرده اند.
آنچه می خوانید گزارش تکان دهنده ای است از رفتار خشونت آمیز ماموران نیروی انتظامی و امنیتی با فعالان جامعه مدنی:
پنجشنبه ساعت 6 صبح 21 شهریور ماه منصوره شجاعی، جلوه جواهری، زارا امجدیان و نفیسه آزاد از اعضای کمپین یک میلیون امضا برای برگزاری کارگاه حقوق زنان وارد خرم آباد شدند و در منزل میزبان، (رضا و مهتاب دولتشاه) که از فعالان اجتماعی خرم آباد و علاقه مندان به کمپین یک میلیون امضاست مقدمات برگزاری کارگاه را فراهم کردند.
روز اول به آشنایی با شهر و مردم منطقه و محله و تهیه لوازم و برنامه ریزی برای اجرای کارگاه با روش جدید سپری شد.
صبح جمعه کارگاه با کمی تاخیر آغاز شد. هنوز بخش معرفی کمپین و شرح تاریخچه جنبش زنان در ایران تمام نشده بود که حدود ساعت 11.40 دقیقه در به شدت کوبیده شد. وقتی بهمن آزادی همسر یکی از شرکت کنندگان در را به روی آنان باز کرد، 10 پلیس مسلح با لباس نظامی و شخصی و 3 پلیس زن با خشونت وارد خانه شدند و از همان آغاز، به وی حمله کرده و با قنداق تفنگ ولگد او را مورد ضرب وشتم قرار دادند. درمیان بهت و حیرت 25 شرکت کننده کارگاه، پلیس با خشونت و بی حرمتی به همه زنان ومردان حاضر که به آرامی و جدیت به مطالب کارگاه گوش سپرده بودند آنها را به دو اتاق راندند. در یک اتاق به خشن ترین شیوه زنان را برهنه کردند و تمام بدن آنها را مورد بازدید قراردادند و در اتاق دیگر مردان را. علاوه بر این، تمام وسایل شخصی صاحبخانه و میهمانان را به هم ریخته و تجسس کردند. همه این کارها با اهانت و توهین زیاد به شرکت کنندگان همراه بود.
پس از یک ساعت توهین و تجسس و ضرب وشتم و ضبط وسایل شخصی، تعداد زیادی دستبند آوردند. ابتدا به دست مردان دستبند زده و آنها را از خانه خارج کردند، با فریادهای اعتراض آمیز زارا امجدیان و حمایت بقیه اعضای کمپین، زنان از دستبند زدن امتناع کردند. شرکت کنندگان در کارگاه هنگام خروج از منزل درکمال تعجب با جمعیتی رو به رو شدند که پلیس به آنان گفته بود که این افراد به خاطر " راه انداختن بساط لهو و لعب" بازداشت شده اند!
مینی بوس های حامل بازداشت شدگان به سمت کلانتری خرم آباد و بازداشتگاه معتادان و قاچاقچیان به راه افتاد و سرنشینان خود را در آنجا پیاده کرد. بی احترامی و هتک حرمت و گاه تهدید به ضرب وشتم و دستبند و...غیره چاشنی این گرد هم آیی اجباری بود:« مردان را به جای دیگر بردند و ما را که 14 زن بودیم در راهروهای باریک و تاریک کلانتری مدتها بدون تکلیف نشاندند. بالاخره حاج آقای قاضی پرونده وارد شد و مواردی را یادآوری کرد از جمله " شما همان زن هایی هستید که می خواهند به جای یک شوهر 4 شوهر داشته باشند و...یا بیچاره زنان خرم آباد که شما می خواهید آنهارا آگاه کنید"»
زنان بازداشت شده را در دو سلول 3 متری به زور چپاندند. یکی از دختران جوان مبتلابه آسم حالش به شدت وخیم بود و وقتی درخواست پزشک می شد می گفتند" صبر کنید. الان کارتان تمام می شود" بالاخره ساعت 3 بعدازظهر عده ای با میز و صندلی آمدند و راهروهای تاریک وباریک را تبدیل به اتاقهای بازجویی کردند. زنان را دوتا دوتا از سلول های تنگ و کوچک صدا کرده و مورد بازجویی قرار می دادند: «آنها مطالبی راجع به بیوگرافی خودمان، کمپین، نحوه آشنایی مان با صاحبخانه سوال می کردند.»
پس از بازجویی، زنان را مجددا با مینی بوس و این بار با سرهای پایین به محل دیگری بردند:«مرتب تهدید می کردند مبادا بیرون را نگاه کنید. اگر سرتان را بالا ببرید حتما توسری محکمی می خورید!!» مکان بعدی مربوط به اداره اطلاعات بود. هر 14 نفر را در اتاقی بزرگ و روشن کنار هم نگهداشتند.
«تا ساعت 4.30 هیچ خبری نشد تا این که کم کم با اصرار خودمان و به در کوبیدن و صداکردن نگهبان ها، یکی یکی برای بازجویی مجدد رفتیم. پس از بازجویی از همه، به ویژه از زنان خرم آبادی می خواستند که تعهد دهند دیگر در جلسات غیر قانونی وبدون مجوز شرکت نکنند، و به اعتراض آنان که این جلسه اصلا غیر قانونی نیست توجه نمی کردند و می گفتند کارشان قانونی است. البته اعلام می کردند که طبق ماده 498 قانون جزا حتی اگر درخانه خودتان بخواهید جمع شوید باید مجوز داشته باشید. و ما هم مرتب متذکر می شدیم که اما طبق ماده 27 قانون اساسی حتی در خیابان هم می توان بدون مجوز به برگزاری جلسات مسالمت امیز و بدون حمل اسلحه اقدام کرد.
ادعا ی آقای قاضی در حالی است که ماده 498 قانون مجازات اسلامی، اشاره ای به تشکیل یک کارگاه آموزشی در منزل شخصی افراد نداشته و درباره تشکیل دسته ، جمعیت یا شعبه جمعیت است. براساس این ماده : «هر کس با هر مرامی، دسته جمعیت یا شعبه جمعیتی بیش از دو نفر در داخل یا خارج از کشور تحت هر اسم یا عنوانی تشکیل دهد که هدف آن بر هم زدن امنیت کشور باشد و محارب شناخته نشود به حبس از دو ماه تا ده سال محکوم می شود». از سوی دیگر آقای قاضی دوماده قانونی را با هم ترکیب کرده بود و مجازات تعیین شده در ماده 499 برای ماده 498 عنوان کرده است. آقای قاضی گفت :« طبق ماده 498 هر کسی با هر مرامی، دسته جمعیت یا شعبه جمعیتی بیش از دو نفر در داخل یا خارج از کشور تحت هر اسم و عنوانی تشکیل دهد از سه ماه تا پنج سال حبس دارد اگر که مجوز نداشته باشد!» البته قاضی محترم در واقع قانون دیگری را اختراع کرده بودند.
آخرین سکانس این برنامه برگزاری شوی اعتراف ... بود «همه زنان را در اتاقی نشاندند و عده ای با دوربین فیلمبرداری وعکاسی داخل اتاق شدند و آقای قاضی که فرد معممی از اهالی اصفهان بود و همچنان معتقدبود که هدف ما اختیار کردن 4 شوهر برای خومان ویک زن برای همسرانمان است ، پس از آنکه ما را به عنوان فریب خوردگان کمپین و فریب خوردگان آقای دولتشاه نصیحت کرد، از همه دعوت کرد که به سخنان رضا دولتشاه گوش دهیم. بعد دو مامور رضا دولتشاه را که با چشمان متورم و قرمز و پاهای لرزان شباهتی به آقای دولتشاه که ما روز گذشته با او آشنا شده بودیم نداشت، آوردند. روی صندلی نشست و گفت از اینکه اعضای کمپین را به خانه اش دعوت کرده است و این مشکلات به وجود آمد عذر می خواهد. اما بازجو (در حالی که تفتیش عقاید امری غیر قانونی است)، مرتب پافشاری می کرد که خودت را کامل معرفی کن و بگو که چه کسی هستی و چه طرز فکری داری و....سرانجام رضا با لحن آرام و مهربانش که تنها نشان َآشنای رضا دولتشاه دیروزی بود گفت:« من رضا دولتشاه هستم و پیگیر مطالبات صنفی کارگران و زحمتکشان».

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

می‌دونم من خفه کردم با این تیترهای بیضوی(!) ایسنا شما رو، ولی به خاطر دل من این یکی رو هم تحمل کنید!
جدا ً آخه این جمله اون‌قدر مهمه که توی تیتر بیاد با این وضع؟!:((

دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶

امروز بنده توسط منفورترین و لجن‌ترین مقام قضایی که به فکرتون می‌رسه ارشاد حجابی شدم (آخه به اندازه‌ي کافی دلیل برای تنفر ازش نداشتم!!) مردک هیز بدچشم توی یه جلسه‌ی سوپر رسمی اون‌قدر از اول تا آخر به من خیره شد تا یه لحظه روسری من شل بشه و اون از دور اشاره کنه که حجاب و فلان و برینه توی روز و اعصاب من! خوب آدم دیوث (چه فحش آرام‌بخشیه به خدا!) تو اومدی این‌جا به یه هدفی، سرت به کار خودت باشه،‌ مگه مجبوری اون‌قدر به من زل بزنی تا بالاخره یه چیزی پیدا کنی؟! بر پدر پدر جد فلان فلان شده‌ات که تو رو پس انداخت. و تو روح اون مملکتی که امثال توی عقده‌ای مریض شکنجه‌گر روانی به مقام می‌رسن.

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

Bug In The Bright Days!

بعد از مدت‌های مدید شنگولی و خوش‌حالی الکی و خوش‌بینی افراطی، بالاخره بادم خالی شده‌است. این روزها مدام خوداگاه و ناخودآگاه در استرس هستم. عین تابستان امسال‌ام که اگر خوش‌گذرانی و تفریحی هم تویش بود از نوع بسیار خستگی‌آور و دهن سرویس‌کن بود، حالا خوش‌گذرانی‌ها و لحظات خوبم هم پر از استرس و نگرانی هستند. نگرانی از دیدن خودم از بالا، از تند و تندتر شدن روند سقوط ارزش‌هایم. روندی که از سه چهارسال پیش شروع شد و از من سنتی محافظه‌کار ترسوی به عقاید قدیمی چسبیده، دختر وحشی و یاغی و خودمحور امروز را ساخت. همیشه ازش راضی بوده‌ام، اما کم‌کمک آن‌قدر روندش تند شده که می‌ترساندم. ترس از این‌که دور ریختن این ارزش‌ها (که صدالبته از دست من خارج است) نه‌تنها آرامش‌ام را بیش‌تر نکند، بل‌که زمین سفت زیرپایم را ازم بگیرد و روندش هم برگشت‌ناپذیر باشد. این روزها نشسته‌ام و خودم را نگاه می‌کنم که روزبه‌روز از آن‌چه قبلن خیال می‌کردم هست فاصله می‌گیرد.
کم‌کم مغزم دارد زیر بار این همه آنالیز و تجزیه تحلیل و محاسبه و خوددرگیری می‌پکد. آدم‌ها، روابط، عکس‌العمل‌های انسانی، عقده‌ها و گره‌های فروخورده و پنهان شخصیتی، .... های آدم‌ها! چه‌قدر پیچیده‌اید. چه‌قدر پیچیده‌ایم! زندگی آیا راحت‌تر (و البته کم‌لذت‌تر) نمی‌بود اگر همه‌مان نومولیت‌هایی بودیم، پنهان در عمق صدف‌های لابیرنتی‌مان، بدون هیچ نیاز و ارتباطی با بقیه؟

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

خانم‌ها و آقایون محترم
توجه داشته‌باشید که موقع هدیه دادن، باید سلیقه و علاقه و میل و خلاصه خواست شخص هدیه‌گیرنده رو در انتخاب هدیه لحاظ کنید، نه این که طبق سلایق و دغدغه‌های خودتون یه چیزی رو که احتمال می‌دید یا می‌دونید طرف خوشش نمی‌آد بردارید بدید بهش، توقع تشکر و خوش‌حال شدنش رو هم داشته‌باشید. به این حرکت می‌گن زورچپون کردن سلیقه‌ی خودتون به طرف و اون رو به هیچ جاتون نگرفتن.
یه نفر هم بیاد در همین راستا حالی خانواده‌ی محترم من بکنه، که این‌که برمی‌دارن به من گردن‌بند طلای زرد و کفش پاشنه‌بلند جینگولی و ساعت خیلی زنونه‌ي نگین‌دار(!) کادو می‌دن با این استدلال که می‌دونم دوست نداری ولی لازمت می‌شه، دقیقن عین این می‌مونه که من بردارم بهشون مثلن فرهنگ نظریات فمینیستی کادو بدم با این استدلال که می‌دونم دوست ندارین ولی هر زنی لازمه اینا رو بدونه! بله گور پدر معنویات، بنده خیلی هم ناراحت هستم از این که این‌ها سلیقه‌ي منو به رسمیت نمی‌شناسن و کادوهای موردعلاقه‌ي منو به‌ام نمی‌دن!
کسی نمی‌دونه با قیافه‌ی عقب‌مونده‌ی این لینک‌دونی من چی‌کار می‌شه کرد؟ سلمونی اینا نمی‌شه بردش؟

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

Unfaithful؟؟

چه‌طور می‌شه به یک زن* گفت بمیر؟ چه‌طور می‌شه ازش خواست احساسش رو سرکوب کنه؟ چه‌طور می‌شه به‌اش گفت تمام خواهش‌ها و عواطف و نیازهای انسانی و زنانه‌اش رو ندیده بگیره و مثل مجسمه به زندگی‌ای که حالش رو به‌هم می‌زنه ادامه بده؟ چه‌طور می‌شه از یک زن خواست سنگ بشه؟
زنی که فقط 27 سالشه، جوون و شادابه، باهوش و زیبا و احساساتی و ساده و دوست‌داشتنی. زنی که با تمام دل‌ربایی و محبوبیت و خواستگارها و عشاق فراوون، توی یه اشتباه وحشت‌ناک با آدمی ازدواج کرده که هیچ سنخیتی باهاش نداره: یه مرد عوضی و موذی و آزارگر، تا دلت بخواد ظاهرفریب و زبون‌باز و غلط‌ ‌انداز، و به‌شدت cheap و سطح‌پایین، که به ده درصد خواسته‌هاش‌ هم جواب نمی‌ده. و بدتر از اون، خود زن رو هم سعی می‌کنه بکشه پایین و هم‌سطح خودش کنه. زنی که اشتباه وحشت‌ناک دوم رو هم کرده و بلافاصله بعد عروسی بچه‌دار شده و الان یه بچه‌ مونده روی دستش با شوهر فوق‌الذکر و یه زندگی به‌هم ریخته که علی‌رغم ظاهر معمولی و موفقش فقط افسردگی و پس‌رفت براش داره.
امشب وقتی برام از پسری که تازه باهاش آشنا شده -و وابستگی عاطفی‌شون و رابطه‌ي بسیار عاشقانه‌ای که هیچ‌وقت شوهرش به‌اش نداده - می‌گفت، تمام وقت به این فکر می‌کردم که این برق نگاه، این شوق صدا؛ این خوش‌حالی و شور و هیجان‌اش رو -که مثل زمان دختری‌اش کرده‌بودش- چقـــــــــدر وقته که ندیده‌ام. ندیده‌ام که این‌طور هیجان‌زده و مثبت و خوب باشه. صدای بلند خنده‌اش رو خیلی خیلی وقت می‌شد نشنیده‌بودم. درست مثل دختربچه‌ها شده‌بود وقتی از یادآوری بوسه‌های پسر سرخ می‌شد ...
اون می‌گفت و خوش‌حال‌تر و هیجان‌زده‌تر می‌شد و من افسرده‌تر و غصه‌دارتر. گفتم تمومش کن. برای هیچ‌کدومتون عاقبت خوبی نداره. شوهرت می‌فهمه و دودمان جفتتونو به‌باد می‌ده. بچه داری، با بچه‌ات چی‌کار می‌خوای بکنی؟ ... و همون موقع دهنم رو بستم چون فکر می‌کردم خوب، تموم‌اش هم بکنه، بعدش چی؟‌ یعنی باید تا آخر عمرش با این آدم بمونه و حسرت یه ذره خوش‌بختی رو به‌دلش بکشه؟ چی‌کار می‌تونه بکنه؟ چنین مردی چه‌طور ممکنه که راضی بشه طلاقش بده؟ اصلا گیرم طلاق بگیره، چه‌طور می‌تونه بچه‌‌ای که عاشقش هست رو از دست بده؟ با پدری که هیچ‌وقت از دختر مطلقه‌اش حمایت نمی‌کنه؟ با جامعه‌ای که زن مطلقه رو مهره‌ي سوراخ می‌بینه؟ چه چاره‌ای داره جز همه‌ي عمر سوختن و ساختن، و چه دریچه‌ی امیدی غیر از این رابطه‌ی ممنوع؟ حالا مگه می‌شه به این راحتی از کنار گود دهنمونو باز کنیم و دم از خیانت و وفاداری و حیا و خانواده و غیره بزنیم و ازش بخواهیم این یه دریچه رو هم ببنده؟
اگر اشتباه اول و دوم رو نکرده‌بود، اگر این‌جا ایران نبود، اگر می‌تونست طلاق بگیره و با بچه‌اش زندگی کنه، اگر، اگر، اگر...

* خواهش‌مندم هیچ احمقی نیاد بگه "شما جنده‌ها همش دنبال همینین که زن شوهردار بره کثافت‌کاری کنه" و "اگه مرد زن‌دار می‌رفت این‌کارو می‌کرد جرش می‌دادین" که خیلی عصبانی می‌شم، یه ذره شعور کفایت می‌کنه که جلبک هم بفهمه این‌جا منظورم فقط زن نیست؛ انسانی هست که توی تعهدات اشتباه خودش گیر کرده و در عین حال توان پای‌بندی بهشون رو هم نداره. اگر مردی هم در این شرایط می‌اومد و با من حرف می‌زد من دقیقا همین احساسات رو داشتم.

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

خیلی مچکرم از لینک‌های دانلود آهنگ لالایی محبوبم. عجالتا همین‌جوری گوشش می‌دهم، چون برای خواب به لالایی احتیاج ندارم و همیشه آن‌قدر خسته‌ام که در هر گوشه‌ای که بتوانم بخش تحتانی وجودم را پهن کنم سه ثانیه‌ای خوابم می‌برد، اما به هر حال خیالم راحت است که هر وقت خوابم نبرد، درمانش هست!‌:D
ابراهیم نبوی را همیشه دوست داشته‌ام، خیلی زیاد. از 10-11 سالگی (شاید هم 12!) یادم هست که شب‌ها روزنامه‌هایی که پدرم می‌آورد را فقط به عشق ستون طنز نبوی زیر و رو می‌کردم. الان هم فارغ از همه جهت‌گیری های جزئی و منش سیاسی و غیره، هنوز هم نبوغ ادبی و هنری‌اش را تحسین می‌کنم. نبوی قطعا از برجسته‌ترین طنزنویسان تاریخ ایران است و مغز خلاق و مبتکر و اتومات طنزگویش، همیشه من یکی را شگفت‌زده کرده‌است.
نبوی اما فقط طنز ننوشته‌است، گاه چیزهایی هم نوشته، همان‌قدر که طنزش شیرین است، تلخ. سالن 6 ، خاطرات چندماه زندان‌اش پر از این تلخی‌هاست، به‌ویژه خاطره‌هایی که گاه‌گاه از زندانیان نقل کرده‌است. این وسط، این خاطره از آن‌هایی بود که بالاخص در ذهن من مانده‌بود. تلخ، عذاب‌آور و گریزناپذیر.

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

الیزه کودک می‌شود!

محمدرضا فروتن در راديو قصه مى گويد

هوووم ... چه خبر خوبی برای منی که فقط به عشق شنیدن صدای فروتن حاضرم مزخرف‌ترین فیلم‌هایش را هم ببینم! که همیشه عاشق صدای مخملی و لطیف و نوازش‌گر این آدم بوده‌ام. با آن اندکی لرزش ته صدایش که این خصیصه را در صدای هر آدمی (جز خودم که شدیدا دارمش!) می‌پرستم ...
آن قصه‌های ساعت 9 شب رادیوی بچگی‌هایمان را یادتان هست؟ آن صدای بی نهایت دوست‌داشتنی که اصولا محتوای قصه‌ها را بی‌اهمیت می‌کرد؟ و آن آواز محشر آخرش را که من ازش فقط قورباغه لالا را یادم هست! (کسی دارد این آواز را؟)‌ از اول مهر دوباره مثل 9 سالگی‌ام هر شب رادیو را در تخت‌خواب دست خواهم‌گرفت...

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

هودر خفه می‌کنیم؟!

علی‌رغم مخالفتم با نظرات حسین درخشان به خصوص این اواخر، و درفشانی‌هایش در مورد جنبش زنان، از تعطیلی اجباری وبلاگش حس خوبی ندارم. نمی‌توانم از خفه‌شدن صدای منتقد و مخالف، حتی از نوع اتهام‌زن و مشکل‌سازش خوش‌حال باشم، به‌ویژه که این مخالف کسی باشد که بسیاری از ما، آزادی بیان و رسانه‌ی وبلاگ را از کانال او شناختیم. سکوت وبلاگستان در برابر این مساله، کاملا حاکی از رضایت و شراکت معنوی است. البته منظورم این نیست که افراد باید در اتهام زدن و انگ چسباندن و دردسر ساختن برای هم مجاز باشند (بنده بدون هیچ‌گونه عذاب وجدان و ناراحتی از تعطیلی و خفه شدن کیهان به شدت استقبال خواهم کرد) اما حسین درخشان عجالتا هنوز کیهان نشده‌است، اگرچه آن ره که می‌رفت به همان کیهان هم ختم می‌شد.
ضمنا تفاوتی هم هست: در بیش‌تر موارد افشاگری(!) همان اندازه که درخشان برای انتقاد و مخالفت و انگ زدن و غیره فضا داشت، سایرین هم برای رد کردن حرف‌های او فضا داشتند. و البته در برخی موارد هم مانند حرف‌هایش در مورد هاله اسفندیاری، جدا کفرم را در می‌آورد که به آدمی که دستش از همه جا کوتاه است و نمی‌تواند اتهامات او را رد کند یا از خودش دفاع کند، حمله می‌کند.
ضمنا اعتراف می‌کنم این که صدای خفه‌شده در حال حاضر حسین درخشان و «پدر وبلاگ‌نویسی ایران» است هم مساله را برایم بیش‌تر مهم می‌کند. خود من در اولین پست اولین وبلاگم نوشته‌ام که خدا پدر ایشان را بیامرزد که راهی یاد آدم می‌دهد که بتواند حرف بزند، چون آدم اگر حرف نزند خفه می‌شود. الان حس خوبی ندارم که این راه، برای خود آن آدم بسته شده. ممکن است خفه شود!
بنده شخصا ترجیح می‌دهم درخشان و هر آدم دیگری که هنوز کیهان نشده‌است؛ فضای خودش را برای حرف زدن داشته‌باشد و مخالفین هم بتوانند متقابلا حرف‌هایش را رد کنند، تا این که از بیخ و بن خفه شود و صدایش قطع. یادمان نرود که دموکراسی در شنیدن صدای مخالف (ولو بحران‌زا) است،‌ نه در قطع بی‌ْسروصدا‌ی آن.

* تا حالا فکر کردین یه روسپی اگه عاشق بشه تکلیفش چیه؟‌
این داستان - و این یکی - را بسیار دوست داشتم.