جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

وقتی از سک.س می‌شنویم چه کسی دارد حرف می‌زند

پیش‌نیاز خواندن این پست، خواندن این‌جا، این‌جا و این‌جاست. مجموعن 5 دقیقه‌ای بیش‌تر وقت نخواهد گرفت.

بی‌مقدمه شروع کنم، صادق اگر باشیم گذار همه‌مان یا اقلن اکثرمان به وبلاگ‌ها و سایت‌هایی که منحصرن محتوای جنسی تولید می‌کنند افتاده‌است، احتمالن تا آن‌جا که رفته‌ایم بی‌کار نبوده‌ایم و سری هم به محتویات سایت مزبور زده‌ایم، اعم از داستان و خاطره و عکس و فیلم و غیره. به‌شخصه معتقدم صنعت پورن صنعتی به‌شدت مردسالار، مردمحور و تولید شده از طرف مردان و برای مردان است (این به این معنی نیست که زنان نمی‌توانند از پورن لذت ببرند، اما به باور من مخاطبین اصلی پورن مردان هستند.) در راستای جریان بحث، این‌جا منظورم به طور اخص روایت‌ از سک.س در قالب داستان و خاطره است. غیر از این، در همین وبلاگستان بحث‌های تحلیلی و توصیفی و پست‌های مرتبط بسیاری در مورد سک.س وجود داشته‌است. اما سوال این است، زنانی که "پارتنر" این روابط جنسی هستند، در این روایت‌ها چه‌جایی دارند؟

طبق مشاهده شخصی من و پرسش از چند نفری اطراف‌ام، حضور زن به عنوان راوی در این‌گونه روایت‌ها بسیار بسیار محدود است. درصد بسیار کمی از این داستان‌ها و خاطره‌ها و پست‌های وبلاگی و حتا تحلیل‌های جدی، از زاویه دید زنان نگاشته‌شده‌اند (مثلن حالتی که نویسنده مرد بوده‌باشد ولی از زبان زن بنویسد) درصد بسیار کمتری از این محتوا، مستقیمن و واقعن توسط زنان تولید شده‌است.
مفهوم این امر به‌سادگی این است که اقلن در این جامعه‌ی موردبررسی (و به باور من در مقیاس بسیار وسیع‌تر) تولیدکنندگان "روایت در دست‌رس از سک.س در تمامی قالب‌ها" اکثرن مردان هستند. و مجددن مفهوم جمله‌ی قبل این‌که، روایت زنانه‌ از سک.س اگر نگوییم تقریبن وجود ندارد، بسیار محدود و اندک است. یک لحظه به عمق این موضوع دقت کنید:‌ از سک.س که می‌شنویم، می‌بینیم، می‌خوانیم و ... در حقیقت آن‌چه را دریافت می‌کنیم که مردان حس می‌کنند و می‌خواهند، می‌گویند و می‌کنند. خیلی به سادگی 50٪ قضیه در این بین فراموش می‌شود یا صرفن به میزان خواست مردان حضور می‌یابد. نمی‌توانیم (یا خیلی سخت می‌توانیم) به احساس زنان، خواست زنان، دید زنان، روایت زنان از رابطه‌ی جنسی دست‌رسی داشته‌باشیم. انگار دو نفر درگیر ماجرایی پیچیده که برای ما بسیار مهم است باشند، و ما بخواهیم از ماجرا سردرآوریم، اما فقط یکی حرف بزند و آن دیگری یا ساکت باشد، یا در مواقعی که دستور می‌گیرد اجازه بیابد که طرف اول را تایید کند. نخواهیم‌دانست ماجرای مزبور، برای طرف دوم قضیه چه‌گونه بوده‌است.

به باور من اتفاقن داشتن روایت زنانه از سک.س دقیقن و مستقیمن به تمامی بحث‌های روشن‌فکری و مردسالاری و حقوق زنان و جنبش زنان بازمی‌گردد. همان‌قدر که داشتن روایت زنانه از تاریخ، هنر؛ فرهنگ و ... ضروری است، داشتن این روایت از رابطه‌ی جنسی که بخش مهمی از زندگی همه‌ی انسان‌ها و به‌ویژه زنان (که همواره وجودشان برابر با سک.س در نظر گرفته‌شده) را تشکیل می‌دهد نیز ضروری است. ضروری است بدانیم زنان در این بین چه حس می‌کنند، چه‌چیز را جذاب یا ناخواستنی می‌یابند، از چه‌چیز لذت می‌برند و از کدام نه، چه می‌گویند و چه می‌خواهند و چه می‌کنند و به عبارت ساده‌تر در این رابطه‌ی (معمولن) دونفره؛ زنان غیر از آن‌چه مردان نشان‌مان داده‌اند چه محلی از اعراب دارند؟ تا شاید بتوان با جمع این دو روایت، به درکی انسانی و متعادل از سک.س - و هر واقعیت دیگر- رسید.

اما در این بین همان مردانی که زن را برای سک.س می‌خواهند، دوست ندارند از زبان‌اش از سک.س بشنوند - مگر آن‌چه را که خودشان دیکته‌ کرده‌اند-. زنی که از سک.س حرف بزند فورن به انواع القاب از دست فاحشه، بی‌شرم، بی‌آبرو و ... مفتخر می‌شود، حال یا حرف دل‌خواه ما را می‌زند که آفرین، یا این وصله‌ها را می‌توان راحت به‌اش چسباند (چون مثلن داستان پورن می‌نویسد) و حرف‌اش را جدی نگرفت یا به‌اش خندید، یا کار بیخ دارد و این وصله‌ی کذایی درست به‌اش نمی‌چسبد چون خیلی جدی دارد حرف می‌زند و گویا ظاهرن فاحشه هم نیست، و این‌جاست که سرگیجه‌ و خشم مردسالار نهفته در درون آغاز می‌شود. نه فقط مردان که کل فرهنگ مردسالار و زنان مردسالار هم از این موضوع می‌ترسند. بگذریم که در هر سه حالت لقب کذایی بیخ‌ریش‌مان جا خوش کرده‌است.

. این که چرا مردان از روایت زنانه‌ی سک.س می‌هراسند و می‌گریزند، مبحثی است که باید جای دیگر ریشه‌اش را جست و به عقیده‌ی من بسیار ساده و کلی و قابل‌درک است. برای مردان این سوی واقعیت، ناشناخته و مبهم است و جدا از ترس کلی نوع بشر از ناشناخته، مردان (نه قطعن تمامی آنان ولی اکثریت) می‌ترسند این سوی واقعیت با آن‌چه آنان می‌پنداشته‌اند متفاوت باشد: "شاید واقعن زنان صرفن دو نقطه‌ی حساس در بدن نداشته‌باشند؟‌ شاید زنان از موی زیاد بدن خوش‌شان نیاید؟ شاید سک.س را جور دیگری غیر از آن‌که من ارائه می‌دهم می‌خواهند؟ " اگر این‌چنین باشد دیگر نمی‌توان خیلی راحت و بدون هیچ‌زحمتی و تغییری احساس پرفکت بودن و مرد فوق‌العاده‌ي ایده‌آل بودن کرد. دیگر احتمالن نمی‌توان به توانایی‌های شگفت‌انگیز جنسی و آن اندام مایه‌ی افتخار تاریخی (سلام گلناز!) بالید. مردان دوست‌ ندارند به طور جدی بشنوند زنان سک.س را چه‌گونه می‌بینند، چون ممکن است آنی نباشند که آنان فکر می‌کرده‌اند و آن‌وقت احتمالن یک گله خر لازم خواهد بود که این بار عظیم باقالی را حمل کند!

با در نظر گرفتن این مقدمات خیلی به سادگی می‌شود فهمید چرا وقتی زنانی پیدا می‌شوند که از حس و درک خودشان از سک.س بنویسند مردانی در آن سوی دنیا حال‌شان بد می‌شود (مطمئن‌ام که دوست‌مان در این باب تهوع تنها نیستند!) و می‌نالند که ای‌بابا ساکت باشید و بگذارید ما در توهم خودمان خوش باشیم، یا اقلن اگر می‌خواهید حرفی بزنید جوری بزنید که ما بتوانیم شما را همان فواحش سلیطه‌ی بی‌آبرو بنامیم و حرف‌تان را جدی نگیریم .. مرض دارید مگر که ما را متهوع کنید و دنیایمان را به هم بریزید! و کسی هم نیست به این آقایان بگوید عزیزان من جسارتن تصور شما فقط 50٪ واقعیت است، و متاسفانه وقت‌اش رسیده بزرگ شوید و با 50٪ باقی روبه‌رو شوید و سعی در هضم‌اش کنید، که به خدا به نفع خودتان هم هست. کسی نیست بگوید آقایان شما با نوشتن و گفتن از سک.س و اتاق‌خواب مشکلی ندارید، که تا حالا ندیده‌ام خیلی جدی کسی معترض انبوه محتوای پورن تولیدی در جامعه مجازی فارسی‌زبان بشود. شما با زنانی که از سک.س جوری می‌گویند که شما انتظار نداشته‌اید بشنوید مشکل دارید.

کلن ما حقوق‌دان تو بی ها عادت‌مان است همه‌چیز را زیاد جدی بنویسیم. خلاصه و ساده‌اش این می‌شود که ما زنان حق داریم - و باید - از دید و حس خودمان از سک.س - و هر چیز دیگری - بگوییم تا جهان یک‌طرفه به قاضی نرفته‌باشد و همگی در کاخی از توهم بلورین ساخته‌ی دست مردان لم ندهند، که این خطر تهدیدشان می‌کند که ناگهان این بلورها در هم بریزد. اگر با این موضوع مشکلی دارید شک نکنید که مشکل‌تان کلیدی‌تر و عظیم‌تر از این حرف‌هاست و ذهن‌تان مردسالارتر و محدودتر از آن‌چه تصور می‌کنید، لطفن مشکل‌تان را حل کنید.

* علی‌رغم این که نوشتن این مطلب یک ساعتی وقت گرفت و کلی تفکر، قطعن بی‌ایراد نیست. از دانستن نظرات اصلاحی‌تان خوش‌حال می‌شوم.
** از کلی‌گویی‌های موجود در پست متاسفم، صرفن در کانتکست مورد بحث در نظر بگیریدشان.
*** طی یک‌سری مذاکره بین من و آقای ناتور مشخص شد که گویا در نوشته‌ی من، منظور و مفهومی از پست ایشان تصویر شده که ایشان آن منظور را نداشته‌اند. (این که چه منظوری‌ داشته‌اند بنده نمی‌دانم و شاید خب دوست ندارند توضیح بدهند اساسن و مجبور هم نیستند. کامنت احسان را هم می‌توانید ببینید) لذا من بابت ایجاد این تصور در این پست متاسفم.
هم‌چنان با تمامی آقایان و خانم‌هایی که از از سک.س گفتن خانم‌ها و ربطش به فمینیسم و غیره خوش‌شان نمی‌آید صحبت می‌کنم. میلیون‌ها نفرند بی‌شک و شاید هم بیش‌تر.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

نه، خرس عروسکی‌ای نبود که بغل‌اش کنیم. دری هم نیمه‌باز نبود و سایه‌ای سرک‌کشان، و نه حتا کبودی‌ای بر تن .. اما من و طفلک درون‌ام همین‌طوری؛ دقیقن همین‌طوری، با کبودی‌های فراوان بر روح، زانوهایمان را بغل کرده‌بودیم و ترسیده و هراسان و بغض‌کرده کز کرده‌بودیم سه‌کنج دیوار، لب‌ورچیده و -از بین پرده‌ی اشک- خیره به دنیایی که دوست‌مان نداشت.
نه گمان‌ام بدانی غفلت‌ها، بی‌خیالی‌ها و خودخواهی‌های تو -سرطان زندگی من!- چه حجم عظیمی از این ترس و حس ناخواستگی و پس‌زده‌شدگی، حس تلخ بی‌ثباتی و تعلیق و مهم نبودن و انواع احساسات مزخرف‌ دیگر در ناخودآگاه من به‌جا گذاشته، که هنوز بعد این‌همه وقت کوچک‌ترین برخوردی یا اتفاقی که تداعی‌گر تو و آن دوران باشد این‌طور زن قوی سرپا و مغروری که من باشم را در هم می‌شکند و بدل می‌کند به همان دخترک پنج‌ساله‌ای که بازی‌اش نداده‌اند و آب‌نبات‌هایش را همیشه جایی می‌گذارند که دست‌اش به‌شان نرسد ...

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

یادتان هست زمانی پستی نوشته‌بودم با عنوان بی‌نیازها خواستنی‌ترند؟
یادتان هست که تویش گفته‌بودم هنوز هم گاهی وقت‌ها نیازهایم را در روابطم سانسور می‌کنم که تصویرم قوی‌تر و بی‌نیازتر و در نتیجه خواستنی‌تر باشد؟
یادتان هست گفته‌بودم هنوز هم نمی‌دانم ته این جمله‌ی دوکلمه‌ای باید علامت سوال گذاشت یا نقطه؟
خب حالا می‌دانم.
حتا اگر هم بی‌نیازها خواستنی‌تر باشند، من یکی نمی‌خواهم به این قیمت خواستنی باشم. تصویری که در پی سانسور نیازها و خواسته‌ها ازم ایجاد می‌شود، ممکن است برای طرف مقابل قوی جلوه کند ولی در چشم خودم بسیار حقیر و ضعیف است آدمی که از ترس پس زده شدن خودش را سانسور کند، و نه گمانم نظر کسی راجع به تصویرم از نظر خودم مهم‌تر شود روزی.
بعدش هم که فرض هم که بی‌نیاز جلوه کنی و دور از دست‌رس و خواستنی شوی مثلن. فرض هم که فقط وقتی طرف بتواند به‌ات دست پیدا کند که خودش بیاید دنبال‌ات. خب؟ اصولن الان چرا خواسته‌ شده‌ای؟ چون مثل یک حیوان دست‌آموز خوب، یک سگ قهوه‌ای پشمالوی ملوس مثلن، در مواقعی که آن طرف رابطه حوصله ندارد توی دست و پایش نمی‌پیچی و فقط وقتی سوت می‌زند می‌روی طرف‌اش؟ آیا اصولن این خواسته‌شدن تعریف می‌شود؛ یا بازیچه تلقی شدن؟
اصلن‌اش هم که من، من هستم با تمام نیازهایم و بدون آن‌ها اساسن آدم تعریف نمی‌شوم، تکه‌سنگی خواهم‌بود تراشیده. گور پدر هرکسی که آن‌قدر احمق باشد که خواسته‌های بدیهی و انسانی آدم در رابطه را به پای ضعف بگذارد.

*بدیهی است که کلی و بلااستثنا و قطعی نمی‌نویسم، بس که این چندوقته خودم را غافل‌گیر کرده‌ام دیگر می‌ترسم در مورد خودم اظهارنظری بکنم، چون ممکن است بلافاصله عکس‌اش را انجام بدهم! کلن قدیم‌ها در مورد همچین وضعیتی می‌گفتند فلانی این دست‌اش به آن دست‌اش می‌گوید گه نخور!

** خدیجه مقدم بازداشت شد.

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

پوف.
ساعت هشته و من دارم از خواب می‌میرم، اگه سردرد و سوزش چشم و کرختی و بی‌حسی بدن و تب رو در نظر نگیریم. بخش عمده‌ی این لامصب تموم شده و به بقیه‌اش هم خوش‌بینم (از رو نمی‌رم که آخه!) بعد نشستم عین شب‌های امتحان یکی می‌زنم توی سر خودم یکی توی سر درس و مشق، سه دقیقه یه بار هم توبه می‌کنم که غلططططططططط کردم دیگه نمی‌ذارم واسه دقیقه آخر!! آخه بگو بشر که تو توانایی‌ش رو داری یه شبه کارا و درساتو جمع و جور کنی، خب روزی نیم ساعت هم وقت بذاری جمع می‌شه که آخه،‌ بعد چرا این کارو نمی ‌کنم من خودم نمی دونم!
بدین وسیله از همراهی تمامی دوستان عزیز ریدری و غیره در طول شب سپاس‌گزاری می‌کنیم، ایشالله شب امتحانا و ددلاین‌هاتون جبران می‌کنیم!

آهان، اینو می‌خواستم بگم که اون‌قدر این چند روزه بدبختی‌هام و سرشلوغی‌ها و بدشانسی‌هام هم‌زمان شدن که بر وزن همون سپلشک آید و زن زاید و ... اگر پسر بودم قطعن الان دوس‌دخترم زنگ می‌زد و خبر می‌داد که حامله‌ است!
اصلن می گم اون بیت پایینی هه که اون جا نوشتم خیلی خوشگله ها، هیچ حواس تون هست؟
می‌گه ببینم حالا منطقن تو می‌تونی تا صبح این همه رو تموم کنی؟‌
می‌گم عزیزم منطقن باید بتونم، اصلن مساله سوال‌بردار نیست!
می‌گه خب نه یعنی باید رو حالا ولش کن، واقع‌بینانه امکان‌پذیر هست یا نه؟
می‌گم تو مثکه متوجه نمی‌شی، منم دارم به‌ات می‌گم وضعیت یه جوریه که واقعیت خیلی موضوعیت نداره، باید امکان‌پذیر باشه! یعنی کلن الان بنده واقعیت رو تعریف می‌کنم، اگه واقع‌بینانه ممکن نباشه، مجبوریم واقعیت رو عوضش کنیم خب!
حالا الان غرض این که بگم این واقعیت پدرسگ داره سرپیچی می‌کنه از فرمان ملوکانه، ظاهرن باید خشن‌تر باهاش برخورد کنم!

*‌ آقا رسمن دهن شماها رو هم سرویس کردم رفت! می‌گم می‌خواید تا اطلاع ثانوی این‌جا رو باز نکنید خب. اوف ولی نمی‌دونید چه‌قدر مزخرف نوشتن و وبلاگ رو به لجن کشیدن خستگی آدم رو در می‌کنه که آخه! D:
تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

* همین‌جوری یادم اومد یهو. کلن.
و این داستان تا صبح ادامه دارد!

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

از خودم خوشم می‌آید وقتی 12 ساعت مانده به قرار ملاقات با آقای صاب‌کار و 90٪ کارها باقی، و ساعت به سرعت تیک‌تاک می‌کند، جلوی آینه می‌ایستم با آرامش و حرکات دورانی انگشت ماسک لایه‌بردار صورت را روی پوستم پخش می‌کنم، بعدش با یک فنجان قهوه و کیک شکلاتی می‌نشینم جلوی لپ‌تاپی که سک.س اند د سیتی پخش می‌کند و ناخن‌هایم را سوهان می‌زنم.
حالا این از خود خوش‌آمدن چه‌قدر دوام خواهد داشت، ترجیح‌ می‌دهم به‌اش فکر نکنم!
dear life
though you're still so KHAR, thank you for containing things like Friends, Chocolate cake, coffee and cigarettes to switch to a good mood.
ba ma beh az in baash.
emza
elize
یه وبلاگ‌نویس در برخورد با ناملایمات زندگی تنها کاری که می‌تونه بکنه (یا این که می‌کنه) اینه که پست بنویسه.
* مدیونید اگه از روی این همه پست پی‌درپی هم فکر کنید که من فاکد آپم ها.
من واقعن نمی‌فهمم، لطفن یکی بیاد حالی من کنه که برای چی شماها میشینین هی هر دفعه بازی استقلال پرسپولیس رو نگاه می‌کنین، وقتی چشم‌بسته از اول‌اش می‌شه گفت که مثل همیشه مساوی می‌کنن؟!
Dear life!
don't you think you're being a little TOO silent??

چندگانه ی روز تعطیل

قیافه ی بنده الان - با این کلافگی و نارضایتی و عدم وجود فاکتور مطلوب و خوبی در زندگی، و انبوه کار رو به رو و ددلاین 24 ساعته - درست مثل گربه ای است که به یک ظرف خامه ی خوش برورو لیس زده باشد و ببیند خامه ی مزبور ترش است (گمانم این تمثیل نیست هر چند به نظر می آید، احتمالن همین جوری پرانده ام اش، چون الان ده دقیقه دنبال شباهتم با وضع گربه هه گشتم و نبود. صرفن قیافه مان شبیه هم است!) یک پسربچه ی پدرسگی هم هی دم گربه ی بدبخت را از پشت بکشد و سنگ پرت کند به اش.
ایده آلیسم مان را بگذاریم در کوزه آقاجان. حقیقت این است که هر ورش را بگیری، یک ور دیگرش می لنگد.
دیروز به دوستی گفتم وبلاگ تو مایه های ج.ن.ده است. زیاد به اش توجه نمی کنی، همیشه هم در دسترس است. کارت که به اش افتاد می روی سراغ اش، کارت را می کنی، جمع می کنی و می آیی دنبال زندگیت. هر چند من اگر مرد بودم با ج.ن.ده ها این جور رفتار نمی کردم (یا الان هم اگر بخواهم از مردی به عنوان ج.ن.ده استفاده کنم این جوری رفتار نخواهم کرد) اما حالا که زن ام با وبلاگم این جوری رفتار می کنم و اصلن عشقش به همین است که این صفحه ی سفید آبی، روسپی من است. روسپی متشخص و باوقار و محترم و بخشنده ی من که هیچ وقت دست رد نمی زند به سینه ی مزخرف گویی هایم. از این روسپی ها که سگ اش می ارزد به هزار بانوی اشرافی.
زندگی به سادگی معمولی می گذرد. چیز خوبی خیلی درش نیست، چیز بدی هم نیست. کلن در جریان هستید که بنده از معمولی بودن متنفرم. معمولی اگر بشود مدام انگشتش می کنم تا یک جاییش یا بهتر بشود یا بدتر. آدم یا باید بتواند غر بزند یا جینگولک بازی در بیاورد. وسط مسط نداریم. ده هه.
موجود مودی درون ام هم خوب است و سلام می رساند. ما را اسکل کرده با جدیت. از قیافه ی تخس اش معلوم است به محض پابلیش کردن این پست چشم هاش را تنگ می کند و از آن لبخند های کش دار مرموز رضایت آمیز می زند که اوه چه قدر زندگی بامزه است! خدا هیچ کس را اسیر دست نیم وجب بچه نکند.
یک دختره ای هست از دوستان خواهره که هر وقت زنگ می زند این جا من بسی جلوی خودم را می گیرم که به اش نگویم عین آدم حرف بزند. آدم فکر می کند ات د مومنت دو سه نفری روش هستند با آن صدای گرفته و مبهم و نفس زنان.
کار کن پدرسگ! زیر 24 ساعت وقت داری برای تمام کردن مقاله ای که نرمال 1 هفته طول می کشد. یکی بیاید روان شناسی کند که من چرا این قدر خودم را در موقعیت دقیقه نود و فشار و استرس اش قرار می دهم؟ هر چند قربانم بروم جدیدن فشار و استرسی در کار نیست و کلن مغزم توانایی احساس خطر کردن را از دست داده!
ماناهه می گوید چه توقعی داری؟ قضاوت نکنند باید تعجب کنی. خوب بله. ولی طول می کشد تا من یاد بگیرم توقع ایده آل بودن نداشته باشم از آدم ها.
شما را توصیه می کنیم به سر زدن به این وبلاگ و خواندن پست آخرش دو سه بار و پیشنهاد کردن راه. آقا سک.س برای ما زن ها دارد از یک اتفاق نیم الی دو ساعته به یک فرآیند نصفه روزه تبدیل می شود کم کم!
این کامنت های پست قبل را هم بخوانید آقا. ما شخصن بسی استفاده کردیم.
* من هیچ ناراحت نیستم،‌ بلکه مفتخرم که ملت "نحوه ی درست گ***ن" رو سرچ می کنند و می آیند این‌جا. بالاخره نشان می‌دهد جوانان غیور مملکت قصد یادگیری دارند و الاعمال بالنیات. فقط دوستان من این جا متاسفانه آموزش نداریم. عجالتن این یک لینک را می‌توانم تقدیم‌تان کنم همراه آرزوی موفقیت.

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

مجبورم می کنید دوباره تکرار کنم ...

آقا من اگر یک درس گرفته‌باشم این چندوقته این بوده که دهن مبارک‌ام رو ببندم و در مورد کسی یا کاری تز ندم چون شرایط تمام تمام تمام ارزش‌ها و هنجارها و تزها و اصول آدم رو می‌تونه بی‌اعتبار کنه! و آقا جون در دنیایی که تا این حد عدم قطعیت داره، دهن رو باز کردن و در مورد چیزی با قطعیت نظر دادن حماقتی است که خداوند به پاداشش شما رو در همون شرایط قرار می‌ده تا همون عکس‌العملی که با قطعیت نظر دادید در موردش رو ،عاجز از انجام هر عمل دیگری، تکرار کنید و به گه خوردن بیفتید که یاد بگیرید دیگه خفه شید لطفن! آقا ما این درس رو از راه سخت‌اش یاد گرفتیم ، شما به ما نگاه کنید و یاد بگیرید که راه آسون‌تریه به خدا!

* در همین راستا، این‌جا، پست سوم:


... الان كه به خودم نگاه مي كنم مي بينم كه با دوست پسرم Sex داشته ام، Joint زده ام، دوست پسر هم كه داشته ام يكي ديگه رو بوسيده ام، شوهر هم كه داشتم فكر مي كردم كه خيانت كردن هم مي تونه جالب باشه.
-----------------------------------------------------
الان كه يكي رو مي بينم كه شوهر داره و با يه دختري رابطه ي مشكوكي داره ديگه مي گم يوني لطفاً خفه شو كه چون لابد تو پتياره يه روزي اين كار رو هم مي كني.

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

خوب همیشه هم که کودک نیست؛ بعضی وقت ها هم قد می کشد و می شود زن درون .. به هر حال لج باز است و وحشی و کله شق و من بدبخت باید یک چشم اشک و یکی خون؛ کار و زندگی را ول کنم و بروم از سر کوه قاف بستنی دل خواهش را برایش بخرم و بیاورم ..
*که برای شماها هم تنوعی باشد!
** و به هر حال عاشق اش هستم با تمام اذیت هایش، و با دنیا عوض اش نمی کنم و هرگز هم نمی خواهم ذره ای کم تر سرکش و کام جو و لج باز باشد، که تنها لحظه های زندگی که واقعن زنده گی اند لحظه هایی اند که این دیوانه ی درون سیر و راضی نگاهت می کند؛ کش می آید؛ دهن دره می کند و لبخند می زند ..
*** الان که فکر کردم دیدم این باید همان باشد که مسلمین به اش می گویند نفس اماره! :))
این کودک شیطان من را که یادتان هست؟ طفلکم خیلی هم خوش‌بین و مثبت‌نگر است. همین الان نشسته و از یک سال اخیر زندگی‌اش که شش ماهش نیمه‌جهنم بوده، کلی نکته‌ي مثبت درآورده و فعلن دارد شکرگزاری‌اش را می‌کند. خوب درست است که بعضی اتفاقات خیلی خوشایند نیستند؛ ولی انصافن خودتان بگویید، چه‌قدر باید خوش‌شانس باشید که وقتی توی انبوه دغدغه‌های فانتزی و لوکس و بورژوازی گیر کرده‌اید، یکی از این اتفاقات ناخوشایند برایتان بیفتد تا یادتان بیاید که ای بابا مشکل به این می‌گویند؛ این جینگولک‌بازی‌ها که تا امروز غصه‌اش را می‌خوردی غصه ندارد که آخر! آقای یونیورس -به فرمایش الهی قرار شده امسال مسلمین به آیدا سلام نکنند؛ فلذا اصلن خدافظ آیدا!- به شدت حواس‌اش به ما هست که به موقع بیندازد توی دامن‌مان!

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

برایم "دوست" نیستی. یعنی خیلی ساده در ذهنم جزو گروه دوستان طبقه بندی نمی شوی. زیاد نمی بینم ات، هم تو سرت شلوغ است و هزار گرفتاری داری هم من بدتر از تو. زیاد حتا حرف هم نمی زنیم با هم، چه وقت هایی که هم را نمی بینیم، که می دانم تلفن دوست نداری و من هم اساسن حرف زدن تلفنی با تو برایم تعریف نمی شود، چه وقت هایی که با همیم که احتیاجی به حرف زدن نیست و بدون حرف هم هر دو می دانیم که آن یکی چه می خواهد بگوید. هزار و یک تفاوت ریز و درشت هم داریم با هم، از ظاهر و باطن و طرز فکر و اعتقادات و غیره، که همیشه همه را به تعجب می اندازد از با هم بودن مان. از روزمره های هم دیگر هم خبر نداریم زیاد، که لازم نیست. هیچ کدام از ملزومات یک رابطه ی معمولی برای من و تو لازم نیست. همین که تو باشی و من باشم، از هر فاصله ای و در هر شرایطی، برای من و تو کافی ست.
نمی توانم با کلمه ای وصف ات کنم حتا، یا آن چیز درخشان آرامش بخش دل پذیری را که بین من و تو هست. گفتم که دخترکم، دوست نیستی برایم. خیلی بیش تر از دوستی، خیلی بیش تر.


باور نخواهید کرد که من و بهار امشب به چه نحو شگفت انگیزی پی بردیم که دنیا چه قـــــــدر کوچیکه!
دستاورد عدم قطعیت/ نسبیت برای انسان پست مدرن غیر این که نیم وجب زمین سفت زیر پاش رو ازش بگیره چی بوده؟ وقتی خودت اون قدر برای خودت غیرقابل پیش بینی می شی که یه روز صبح بیدار می شی و می بینی پرونده های قدیمی خیلی به سادگی واست بسته شدن؛ به چی می تونی مطمئن باشی دیگه؟ روی چی می تونی دست بذاری و قسم بخوری که فردا صبح که چشم هات رو باز کنی اون هنوز سر
جاشه؟
هه. فقط بشین و نگاه کن. عدم قطعیتی نشون اش بدم که خودش به غلط کردن بیفته از وجود داشتن اش. همین اصل عدم قطعیت رو عرض می کنم.
هم اکنون بعد دیدن سیزن 3 س.ک.س اند د سیتی و مشاهده ی Mr Big و تشابهات اعصاب خردکن ایشون با آقای دوست پسر زمان های دور، به حرف المیرا علیه السلام ایمان می آوریم که:
توی آب این شهر چی ریختن که پسرها جدیدن این همه بی بیضه* شدن؟!
* با واژه ی مناسب ریپلیس کنید طوری که مجموعن معنی بزدل ترسوی بدبخت بده؛ بنده از اون کلمه خیلی خوشم نمی آد و نمی نویسمش!

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

بالاخره و بعد از مدتها بحث و جدل، با رانندگی زنان در عربستان موافقت شد.

به گزارش «فردا» و به نقل از القبس، مجلس شورای عربستان با رعایت شرایط خاصی به زنان عربستانی این اجازه را داده است که این شرایط عبارتند از:

الف: شرائط عمومی

1. زن راننده حداقل 30 سال سن داشته باشد

2. ولی زن(شوهر یا پدرش)با رانندگی او رسما موافقت کنند

3. گرفتن گواهینامه از مرکز آموزش رانندگی مخصوص زنان

4. لباس زن راننده باید بدون هیچگونه زینت باشد

5. اجازه رانندگی زنان فقط شامل نواحی داخل شهر است و در بیرون شهر و حتی روستا ها و حومه شهر اعتبار ندارد مگر اینکه یکی از محارم همراه او باشد

6. زنان تنها از روز شنبه تا چهارشنبه، و از ساعت 7 صبح تا 8 شب اجازه رانندگی دارند. روزهای پنج شنبه و جمعه از ساعت 12 ظهر تا 8 شب
(ادامه)


اگرچه گرفتن اجازه رانندگی با همین شرایط هم بعد این همه سال موفقیت بزرگی برای زن های عربستان محسوب میشه، ولی شرایط اش رسمن خداست! مخصوصن این تعیین روزها و ساعت های مشخص آدم رو یاد اون بخش نامه هه می اندازه که معلم های مرد مجرد فقط تا یه ساعت خاص اجازه داشتن توی مدرسه های دخترونه تدریس کنن!
از همه دل رباتر این یکیه: "ماموران راهنمایی و رانندگی مطلقا حق صحبت با رانندگان زن را ندارند و در صورت بروز تخلف باید با مرکز رانندگی زنان تماس بگیرند تا آنها با راننده زن صحبت و احیانا برخورد کنند"
شما تصور کن خانم راننده زده یه نفر رو پخش زمین کرده و دو تا ماشین رو هم ناکار مثلن؛ بعد آقای پلیس باید با مرکز تماس بگیره و گوشی رو بده به خانم راننده تا مرکز به خانم بگه که پیاده شین لطفن و گواهینامه تونو بدین! :))

پی نوشت: پرستوی عزیز به نکته ی خوبی اشاره کرد؛ من هم از ندیدن اصل خبر توی خبرگزاری های معتبر تعجب کردم. عجالتن پس خیلی جدیش نگیرید. اگر کسی منبع دیگه ای می شناخت هم، معرفی کنه ممنون ام کرده.

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

فقط دهه شصتی ها بخوانند

می‌ترسم، می‌ترسم که 20 سال گذشت و هنوز نمی‌دونم، هنوز نمی‌فهمم‌اش، هنوز نمی‌فهمم‌ام ..
اصلاح می‌کنم، خانومه رو نه تنها به جا نمی‌آرمش، ازش هم می‌ترسم حتا.
حالم بد نیست. یعنی به عبارت دقیق‌تر؛ مرز بین مفاهیم اون‌قدر تار شده که نمی‌تونم بگم حالم بده. عجیبه، ناآشناست، کرخته، همین. بد نیست اما.
خطوط بین مفاهیم به هم ریخته. خیلی ساده، دنیا تار شده. نمی‌تونم دقیقن درک کنم الان حالم خوبه یا بده، فلان حس رو دارم یا نه، میخوام فلان کار رو بکنم یا نه، گرسنه‌ام یا نه، دلم فلان چیز رو میخواد یا نه ...
گمونم سنسورهام عینکشونو گم کردن.
بنده این خانومی که یه روز صبح از خواب پا می‌شه و می‌بینه احساساتش کلن موجود نیستن رو به جا نمی آرم.
این خانومی که از وبلاگش به عنوان توییتر استفاده می‌کنه هم همین‌طور.
یه ماگ خوشگل سورمه‌ای از شمال خریدم که شبیه این سطل‌هایی هست که توی فرندز باهاش قهوه می‌خوردن! یه کفش‌دوزک خوشگلم روی دسته‌اش داره
بعد نه که این چند روزه خوردنی‌هام رو عمدتن مایعات تشکیل می‌دن، و نه که خوبی لیوان اختصاصی اینه که می‌تونی عوض شستن فقط یه آب بزنی به‌اش و دوباره یه چیز دیگه بریزی توش بخوری،
امروز بالاخره وقتی دیدم چایی‌م مزه‌ي آب مرغ می‌ده مجبور شدم بشورمش.
به مرور ، فهميدم كه براي هر قطعه باور خيلي خيلي كوچك ، اگر فقط قرار باشد كه همان يك بخش از حقيقت را تعقيب كنيم تا به نحو صحيح بفهميم به كجا ميرسيم ، عمر نوح لازم است كه موجود نيست . ماداميكه اين مسير طي نشده هر باوري بر اساس آن حقيقت ، فقط متكي به شنيده ها و آموخته هاست . بعدها همه برايم به دلقك تبديل شدند . باهوش ترين رفيقم كه بزودي سي ساله ميشود در مسير ارشاد و ارتقاء اخلاقي من هر چه گفت در نگاهم يك ميمون بدتركيب بود ، چون او نيم عمرش كه حتي كون شستن نميدانست ، در بقيه اش هم زير فشار و تراكم زندگي ، فرصتي براي رسيدن به حتي يك قطعه از يك واقعيت ساده باقي نمي‌ماند ، پس او به يقين با تعقيب خود به چيزي نرسيده و آنچه گفت و ميگويد برداشت او از آموخته هاي ديگران است ، كه شايد اگر جاي ديگري ميبود ، در خانواده ديگري ، با جنسيت ديگري ، با سن و سال و شانس تحصيل و زندگي متفاوت ، آن برداشت هم متفاوت ميبود .

كمي كه گذشت از اين دلقك هاي اطرافم خسته شدم . نه از جنس خستگي روزمره ، كه با دوش آب گرم ، غذاي خوب ، موسيقي ، شايد سك-س و يك خواب عميق برطرف ميشود . خستگي مداوم عذاب دهنده . وقتي از ويران كردن هر چيزي كه ديگران ساختند و من ، دقيقا ، و به تمام معنا ، نفهميدمش فارغ شدم ، فهميدم كه تنها ماندم . از مفاهيم خيلي خيلي ساده ، مثل دوستي ، شروع كن تا هر ايده اي در مورد روابط اجتماعي ، فرهنگي ، جسمي و فيزيكي ، چهارچوب براي فكر ، برنامه براي رفتار ، ايده براي آينده ، اعتقاد به هر چيزي از جنس ما يا از جنس ديگر و بقيه كه در اين نوشته نميگنجد . من ِ انسان ، از حالت فرماليته يك موجود عالي ، فرهيخته ، برتر و هدف‌دار ، به فقط يك چيز ديگر در كنار بقيه چيزها تبديل شد ، كه تازه در مورد همين هم مطمئن نبودم و نيستم . مثل طفل ناچيزي كه وسط يك خلاء بي انتها معلق مانده و هر طرف را كه نگاه ميكند گوئي ميلياردها سال نوري تاريكي و نور هست ، بدون اينكه كوچكترين جهتي به سمت كوچكترين مفهومي كه با شنيدنش حس كنم معناي مطلوبي دارد وجود داشته باشد ، و بله ، البته كه ميدانستم همين .جهت‌يابي را هم يادم دادند.
(ادامه)
بنده میخوام آفیشیالی به ایشون پیشنهاد بدم افتخار پدری من رو بپذیرن.

گوگل ریدری که وقتی لازمش داری تا حواست رو پرت کنی، انگار خاک مرده توش پاشیدن رو باید درش رو گل گرفت آخه.
تعمیم بدین این صورت مساله رو به موبایل و مسنجر و خانواده و کلیه مسائل حواس پرت کن دیگه.
راستی چه قدر من با این وبلاگه جدیدن حال می کنم که خیلی به اش توجه نمی کنم و هر چیزی دلم می خواد هروقت دلم می خواد می پرونم توش!
خانم والده صبح ساعت 6 زنگ زدن که خواهر کوچیکه رو بیدار کنن برای مدرسه. من گوشی رو برداشتم و مامانم فکر کرده خواهر کوچیکه است، می‌گه: سلام مامان جان چه قدر خوابت سنگینه این همه زنگ زدم پا نشدی ... خودم رو معرفی می‌کنم و می‌گم منم، لحنش بر می‌گرده و می‌گه دوساعته دارم زنگ می‌زنم گوشی رو چرا برنمی‌داری خب؟!
کلن دنیا این روزها خیلی به ما لطف داره!

چهارشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۷

عاشق این کودک شوخ طبع و واقع بین و زبان دراز درون ام هستم که زندگی ازش می جوشد و حتا در افتضاح ترین موقعیت ها هم ساکت نمی شود، همین کودک سربه هوای دیوانه ای که وقتی بعد یک ساعت گریه توی دهمین دستمال کاغذی فین می کنم و پرتش می کنم توی سطل آشغال؛ مثل پسربچه ی شیطانی از گوشه ای سرک می کشد و می گوید که این همه گریه و آب ریزش بینی حتمن وزن ات را از 57.4 آورده روی 57.3 !! و من دیوانه تر از او نمی دانم به گریه ام ادامه دهم یا بروم روی ترازو!
* رفتم؛ هنوز هم 57.4 بود !
** خب حتمن دلیلی دارد که صریح تر از این نمی نویسم.
*** فکر کن که توی همچین موقعیتی، سیگار هم نداشته باشی .. یک حسی به ام می گوید تعداد پی نوشت های این پست اضافه می شود هی!
**** کاش می گذاشتیم برای دو روز دیرتر، که هنوز این همه حضورش تازه نباشد این جا..
***** چرا کارهای درست همیشه این همه سخت اند؟ قول هم می دهم که این آخرین پی نوشت باشد.

دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۷

آن جا چراغی روشن است

و یک نیمه شب آرام و بی سروصدا که ایستاده ای پشت پنجره، سیگار در دستت و دود رقصان توی هوا و با صدای خواننده ی ناشناس ایتالیایی تاب می خوری و تنهایی با خودت
نور چراغ های قرمز چشمک زن برج میلاد از دور، می خزد توی خلوتت و مثل دوستی نازنین، بی آن که چینی نازک تنهایی ات را خش بیندازد، آرام و ساکت و دل پذیر، مثل شالی ابریشمی می پیچد دورت و نوازش ات می کند، که "من هم بیدارم"
حالا، تنهایی و تنها نیستی، عشق بازی می کنی با نسیم خنک و نوای نوازش گر و دود رقصان و چراغی در دوردست.

* عاشق این شهرم با تمام چراغ های روشن و خاموش و سکوت شبانه و خلوت بهاری اش.

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

خب من به لطف ایشون توی تعطیلاتم عوض کار کردن، دارم عین تراکتور س.ک.س اند د سیتی می بینم و عاشششششقشم رسمن! یعنی خداست، رسمن خداست و من کری و از اون بیشتر Mr Big رو می پرستم! The most desirable man in the world and oh my god is there a woman who wouln't just die for him! I could stare at that face for EVER!
بعد به شدددددت حیفم اومد این دیالوگ رو باهاتون قسمت نکنم، چون جواب یکی دو تا از سوال های خودم رو داد و فکر کردم شاید این دوروبرها یه Katie دیگه هم باشه که لازم داشته باشه اینو بشنوه.
خب من اول یه مقدمه ی طولانی نوشته بودم واسه این دیالوگ ولی پاکش کردم تا یه ذره فسفر بسوزونین و خودتون بک گراند رو حدس بزنین:


Carrie: It's just.. why her? I mean, really .. why her?
Miranda: One word: Hubbell.
Charlotte: Hubbel!
Carrie: Oh my god, Hubbell! It is! It is so Hubbell!
Samantha: Who's Hubbell?
Carrie: Hubbell. Robert "Hubbell" Redford in "The Way We Were".
Charlotte: Oh I love that movie!
Samantha: Never Saw it.
All: Oh my god!
Miranda: Okay. Robert Redford is madly in love with Barbara Streisand.
Charlotte: Katie.
Carrie: K-k-k- katie.
Miranda: But he can't be with her because she's too complicated .. and she has Wild, curly hair.
Carrie: (showing her hair) Hello? C-c-c-curly.
Miranda: Yeah! So he leaves her and marries this simple girl with straight hair.
Carrie: Ladies, I'm having an epiphany. The world is made of two types of women: The "simple" girls, and the "Katie" girls. I'm a Katie girl, and WHERE are our drinks?
...
Carrie: Then I had a thought, maybe I didn't break big. Maybe the problem was, he couldn't break me. maybe some women aren't meant to be tamed. maybe they need to run free until they find someone, just as wild to run with.
جایی آن دوردست ها در درون من، دخترکی هست مهرطلب و همیشه مهربان و همیشه عاشق و همیشه خوب . دخترکی که می خواهد سراپا بی توقع فقط دوست داشتن باشد، همان که افتخارش است که دوستانش همیشه بتوانند فارغ از این که چند وقت سراغی ازش نگرفته اند برای درددل پیش اش بیایند؛ که می نازد به این که وقتی کسی را دوست دارد، همیشه دوست اش خواهد داشت و کسی را از دل اش بیرون نمی کند. که تاب قهر و دوری و بی خبری و نامهربانی را ندارد و به هر قیمتی می خواهد همیشه با همه در آشتی و صلح و صفا و محبت باشد. دخترکی که دوست دارد در شانزده سالگی اش بماند و همان مادر مهربان باشد برای همه ی دوروبری ها و تسکین اش را در تسکین دیگران بجوید. دخترکی که در کشاکش بلوغ و ورود به دنیای آدم بزرگ ها و نامهربانی های جهان و آدم هایش و تجربه های تلخ و بزرگ شدن، هر روز کوچک تر و کوچک تر شد، بالغ منطقی من مجبورش کرد خودش را سانسور کند، یاد گرفت که وجودش فقط باعث عذاب من است و عمیق و عمیق تر خودش را در من پنهان کرد، تا جایی که حالا فقط گاه گاه آدمی، دوستی غمگین و تنها را که می بیند دستی دراز می کند به نوازش گونه اش.
دخترک درون من امشب مرا دوست ندارد و مدام نق می زند و رو بر می گرداند ازم، که بی رحمانه و برخلاف میل اش آدم هایی هرچند انگشت شمار را از زندگی ام بیرون کرده ام، ولو آدم هایی که بودن شان و فقط گیرنده بودن شان و دوستی های یک طرفه و خودخواهانه شان فقط باعث عذاب و دل شکستن ام بود. دخترک درون ام امشب از من دلگیر است که باعث شده ام "هیچ کس را از قلبم بیرون نخواهم انداخت" را نتواند دیگر بگوید.
دخترکم امشب با من قهر کرده است، و من آن قدر بزرگ شده ام که حتا دیگر نازش را هم نمی کشم..

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

در باب ماهی قرمز سبز و باقی قضایا

عرض شود خدمتتون که از سن و سال وبلاگی ما گذشته، یعنی خب زشته آدم بعد 6 سال تو وبلاگش معمولن نمی نویسه اوووه عیدتون مبارک چون خب پنج بار دیگه اینو نوشته و دیگه واقعن تکراریه!! گیرم که واسه پنج سال متفاوت!
ولی می خواستم یه نکته عرض کنم در باب این اطوارهای روشنفکری سبز "ماهی قرمز نخرید و به این جانورهای بیچاره ظلم و ستم نکنید" ببینید عزیزان من، این ادا دقیقن مثل این می مونه که می گفتن سنتوری رو نبینید تا به مهرجویی ستم نشه!! خب وقتی میلیون میلیون ماهی قرمز میاد تو بازار و همه هم می خرن و سنتوری رو هم هم ننه قمری می بینه تحریم شما هیچ فایده ای به حال ابژه ی قضیه نداره و فقط یه مسکن نصفه نیمه واسه وجدان تون محسوب می شه!
اگه واقعن دغدغه ی ماهیه رو دارید، برید بخرید، اتفاقن دو سه تا هم بخرید و بذارید توی یه تنگ جادار و دل باز، از یه نفر که وارده یا از یه سرچی چیزی روش نگه داری و عوض کردن آب و غذا دادنشم بپرسید، بلافاصله بعد سفره ی هفت سین هم بذاریدش تو یه اتاق خلوت که ملت هی تقه نزنن به شیشه اش سکته ش بدن، خلاصه سالم و سلامت نگه اش دارید وقتی خوب جون گرفت بعد عید ببرید بندازید حوض پارکی جایی. حتا اگر هم همه ی اینا نشد و ماهیه دووم نیاورد و مرد، بازم این جوری به حال ماهی بیچاره خیلی بهتره. شما نخریدش هم اون به هر حال یا توی مغازه توی یه لگن گنده ی پلاستیکی زیر آفتاب جون می ده یا یکی دیگه می خردش و اون قدر انگولکش می کنه تا بمیره. لذا می بینید که ماهی ای که اومده تو بازار، به هر حال خریدنش به حال خودش سودمندتره تا نخریدنش. اون دغدغه های سبزتون رو دولت باید عملی کنه با ممنوع کردن خرید و فروش ماهی.
هیچی دیگه زیاده بر این عرضی نیست. فقط آخرین تیکه ی سال 86 رو بندازم که احتمالن اینا که می گن ماهی قرمز نخرید همونان که انتخابات رو تحریم می کنن چون هر دو دسته از رئالیسم کافی برخوردار نیستن!! D: D:

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶

و تعاونوا علی الگودر *

خب من می‌گم نوبتیش کنیم
فیدهای بی بی سی و رادیو زمانه و دودردو و هفتان و بالاترین و میدان زنان و سایر سایتهای پر-فید رو
هر روز هفته یه نفر چک کنه و خوب هاشو شر کنه بقیه بخونن
بعد روز بعدی یکی دیگه!
نه‌تنها هر روز که یه نفر مشغول کاره بقیه می‌تونن عوض چشم باباقوری شدن جلوی گوگل ریدر به کاراشون برسن، کلی هم در مصرف آب و برق و گاز و اینترنت صرفه‌جویی می‌شه خب آخه!

* سلام آیدا!

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد

جمعه، وقتی هم‌راه بهار با ظاهر به چشم خودمان معمولی و به چشم آقایان مورددار، وارد شعبه‌ي اخذ رای دربند شدیم، حس خیلی خیلی خوبی داشتم. حس این که برای اولین‌بار شهروند محترمی محسوب می‌شوم. حق و حقوق و احترام دارم. انسان دیده‌ می‌شوم (به عبارت صحیح‌تر برگه‌ي رای دیده می‌شوم البته!) نه ابژه‌ی جنسی و نه عروسک فرنگی و نه رعیت و زیردست. برای اولین بار حس می‌کردم حالا ظاهرم هرطور هم که باشد کسی با خشونت به‌ام تذکر حجاب نخواهد داد و برای این آقایان کت‌شلواری ریشو، نه "خواهر" بلکه "خانم" هستم. برای اولین بار در اطراف تعداد زیادی چادر و ریش و چفیه و لباس سبز احساس امنیت و آرامش می‌کردم بی آن‌که بترسم الان یکی‌شان بر سرم نازل خواهد شد و تحقیرم خواهد کرد. تازه فهمیدم مهاجرین ایرانی چرا این‌قدر به سختی حاضرند برگردند: چه کسی چشیدن طعم هرروزه‌ي احترام و امنیت را به ترس و اضطراب و تحقیر ترجیح نمی‌دهد؟

اما حالا از آن حس خوب چیزی نمانده. بی‌نهایت عصبانی و خشمگین هستم و لاینقطع دارم به این جماعت مزور فریب‌کار کثیف دروغ‌گو فحش می‌دهم. انصاف نیست. قانونی نیست. حق نیست، عدالت نیست که یکی از گرایش‌های سیاسی مورد اقبال مردم، با رد صلاحیت گسترده فقط در 100 و اندی حوزه در تمام کشور امکان رقابت داشته‌باشد. بعدش، از 3500 نفر ناظر که حق قانونی ائتلاف است، عملن 500 نفر امکان حضور در شعبات اخذ رای و نظارت بر شمارش آراء را داشته‌باشند (فکر نمی‌کنید آقایان که کمی تابلوست؟! تقلب هم می‌شود با ظرافت کرد!) بعد نمی‌دانیم یک‌هو چه اتفاقی می‌افتد که از 600 هزار رای شمرده‌شده در تهران؛ یک نفر اصلاح‌طلب هم رای نمی‌آورد. so effing unfair.
قهر نکرده‌ام. تحریم نخواهم کرد. حس نمی‌کنم رای‌ام - که 10 شب با رسیدن شناسنامه‌ام از آن سر تهران به صندوق انداختم- بی‌نتیجه بوده. فقط خشمگینم از این همه بی‌شرمی و وقاحت و دروغ‌گویی و خبث طینت. می‌دانم سیاست این چیزها سرش نمی‌شود اما من همان سکاوت کشتن مرغ مینا هستم که نمی‌خواهد بدون لنگ و لگد و فحش، نژادپرستی و ناعادلانه بودن دادگاه را بپذیرد. دادگاه (!) ای به وسعت این سرزمین و محکومانی به شمار همه‌ي ما قربانیان حماقت سیاست‌مدارانمان.
زیاد غره نباشید آقایان. هم رونق زمان شما نیز، بگذرد.

* امروز هر دختر دبیرستانی با روپوش های بد رنگ دبیرستان را می دیدم شرم می کردم. در تهران ۴۰٪ رأی داده اند. آن ۶۰٪ دیگر خوب است کمی سرشان را بخارانند و به آن دخترهای 16-۱۷ ساله ای فکر کنند که با مجلسی که از عدم شرکت خودشان خوب تشکیل داده اند با سهمیه بندی جنسیتی جلوی ورودشان به دانشگاه گرفته می شود. لایحه حمایت خانواده، طرح امنیت اجتماعی، مسئلۀ هسته ای، مسئلۀ اقتصادی، تعداد روزافزون دانشجویان زندانی، دانشجویان سه ستاره، اعدام ... اصلاح طلبان گیرم که هیچ کاری نکنند، حداقل می دانیم که لایحۀ بی شرمانۀ خانواده را تصویب نمی کنند، می دانیم که پیگیر لغو مسئاۀ ظالمانۀ سهمیه بندی جنسیتی هستند، می دانیم که بارها در مورد دانشجویان زندانی و سه ستاره فشار آورده اند. نه این که من باور داشته باشم که خیلی انسان های دمکراتی هستند. به هیچ وجه. اما خیلی واضح است که مخالف طرح امنیت اجتماعی هستند و مجلس همان خراب شده ای است که می تواند برای تجسس در بخش های مختلف دولت کمیتۀ تجسس تشکیل دهد. (ادامه )

دوستان من "نه" ای که با تحریم می خواهید به نظام بگویید، تبدیل می شود به "بله" به مجلس اصول گرای یک دست و هم سوی دولت. من دیگر از گفتن حرف های تکراری کف کرده ام و این بحث را در این وبلاگ مختومه اعلام می کنم. چرا که از حکومت هر ملتی در حد لیاقت آن ملت است و اگر 60% ملت ما این چنین فکر می کنند، لیاقت ما هم همین حکومت و همین وضع است. گیرم که باز هم اقلیت به آتش اکثریت بسوزد.

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

خوب من دیگه قصد ادامه دادن و حرف زدن و قانع کردن کسی رو ندارم. به قول حافظ من آنچه شرط بلاغ بود با تو گفتم حالا تو هر غلطی دلت می خواد بکن! هر کی دوست داره خب بره رای بده و اقلن دو روز بعد بتونه بگه نقشی در حد یه برگه توی سرنوشت خودش داشته هر کی هم نخواست بشینه هزار و یک دلیل بی خود و باخود بیاره که دو دقیقه از خونه نره بیرون و رای بده (ببینم مگه می خواین بیل بزنین آخه که این قدر اگه و اما می کنین؟!)
این هم لیست ائتلاف اصلاح طلبان همراه کدهای انتخاباتی. من هم شخصن فکر نمی کنم این ها چیز دندون گیری باشند ولی به امثال نماینده های مجلس فعلی ترجیحشون می دم. قدرت ترجیح بد بر بدتر و پذیرفتن اش نشونه ی بلوغ عقلی و روانیه و من یکی اقلن فکر می کنم در این حد بالغ شدم.

* یکی از دوستان نزدیکم بعد 4-5 سال، امروز به دلیل این که من می خوام رای بدم بعد حدود نیم ساعت داد و فریاد، به دلیل انگشت زدن توی خون قربانیان نظام و همکاری با آدم کش ها با من تقریبن قطع رابطه کرد و من هنوز تو شوکم!! اقلن 5 نفر از دوستان و 2 نفر از خانواده ام قصد رای دادن ندارن و من با هیچ کدومشون فراتر از بحث برخوردی نکرده ام! مجددن ما پوستین رو ول می کنیم پوستین ما رو ول نمی کنه!

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

سوال:
کدام یک از واژه های زیر معادل بهتری برای عبارت شیرین "مادر به خطا" است؟
جواب:
mother to wrong
mother incorrect
mother to false
mother fu**er

* کپی رایت: دودوئگ 2008 :D 

دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶

دست از سر این کورش بدبخت بردارید!

عرض شود که با نزدیک شدن به زمان انتخابات روزی نیست که یکی یا چند تا ایمیل در تشویق به تحریم انتخابات با ادبیات های مختلف به میل باکس بنده -و احتمالن شما- نرسه. یه ایمیلی حدود سه چهار روز پیش به بنده ارسال شد البته به پینگلیش و با غلط املایی در تقریبن تمام کلمات در همین موضوع شیرین تحریم. بعد بنده قاطی کردم و جوابشو دادم . امروز یه جوابی گرفتم در ابعاد شاهکار. حیفم اومد این جا نذارمش یه کم همه با هم بخندیم D:

ایمیل اول:
عزیزان سپاس گزاریم از رای شما می دانید جمهوری اسلامی فاشیست ایران صبح تا شب برای ما نقشه می کشه که چطور پای صندوق های رایدرود بر همگی برویم لطفن از سراق بیشت یک مرتگه نیش نبا خورد ویل ما الان سه بار از این جانیان نیش خوردیم و همه از طمع کار خودمان [نقطه] لطف ازن این بارن فریب حف ی آن ها را نخورید.

جواب من: (من رو بگو چه قدر بی کارم که به اسپم جواب میدم!)
خانوم عزیز لطفن حرف بی منطق و غیرمعقول نزنید
جمهوری اسلامی به رای ما پای صندوق نه تنها هیچ نیازی نداره بلکه مزاحمش هم هست. اگه آمار بالا بخواد می تونه به راحتی دروغ بگه. اگه بخواد تقلب کنه هم رای ندادن ما راحت ترش می کنه.
الان گزینه ی عالی و ایده آلی جلوی ما نیست ولی می تونیم که بد رو به جای بدتر انتخاب کنیم.
پس لطفن با تشویق دیگران به رای ندادن دوباره دو سال گند نزنید به سرنوشت مملکت.

ایمیل بعدی ایشون:
درود بر شما آدم هایی مثال شما همیشه بدبخت هستند همین شماها هستید که از ترستون این فاشیست ها را نگه داشتید به جای این که از مبارزین حمایت کنید در مقابل اهریمن زانو می زنید شما همان آدم هایی هستید که برای یک کیلو قند از فرزندان خود را هم می فروشید 30 ساله با این افکار پلید چه کردید و چه عوض شده شما یا جیره خوار این کثافت هایید یا محتاج این هایید ما فرزندان کورش کبیر هستیم می جنگیم و زیر بار ذلت نمی رویم شما خوش باشید با این طرز فکر ما نام شماها را گذاشتیم وطن فروشان بی غیرت!!!

یک سال و نیمی بود خوش و خرم برای خودم می گشتم و هیچ یادم نبود از درد کندن و جدا شدن و تنها گذاشتن و تنها موندن.
خب هر دورانی را پایانی ست.
بازم آتش به جان زد جدایی ..


* نترسید دوستان آقای دوست پسر گوگولی سرجاشه هنوز!! D:

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

تعطیلانه

بعد از 18 بار متوالی آهنگ سنگ صبور سنتوری رو از مغازه های مختلف توی مرکز خرید میلاد نور شنیدن، می تونم با اطمینان بگم سنتوری و آهنگ هاشو می شه به عنوان جند.ه ترین فیلم تاریخ سینمای ایران لقب گذاری کرد!!

من پست قبل یادم رفت بگم که به فرمایشی بودن انتخابات اعتقادی ندارم؟؟ به نظر من دخالت هایی که توی انتخابات می شه در حد تقلب باقی می مونه ولی در نهایت عمده ی نتیجه با رای مردمه. در تایید نظرم هم اشاره می کنم به هماهنگی - به قول تاریخ ادبیاتی ها- «روح» مردم هر دوره با نتایج انتخاباتش!! والله زمان خاتمی ما کجا این قدر توسری خور بودیم که برای پشت ساق پامون هم تکلیف معلوم کنن؟ هزار ماشالله خانوم ها کت می پوشیدن تا ناف و شلوار تا زانو! و کسی هم اگر چیزی می خواست بهشون بگه سروصدای قضیه تا اون ور دنیا می رفت (و یادتونه که طرح ها همیشه ضربتی و کوتاه مدت بود نه مثل حالا که گشت ارشاد شیفت شب هم کم مونده بذاره!!) حالا الان مثال حجابی زدم مساله فقط حجاب نیست من حضور ذهن ندارم و دارم تند تند می نویسم. خلاصه که یعنی می خواستم بگم معمولن خلایق هر چه لایق و نتیجه ی انتخابات عمومن با رای دهندگان هماهنگی داره. چیکارتون کنم نرید رای بدید خب. به جاش بشینید تو خونه VOA نگاه کنید و دعا کنید امریکا بیاد از دست آخوندها نجاتتون بده. طبق معمول هم اقلیت فدای حماقت اکثریت می شه خب.
فقط من خواهش اکید می کنم کسی دوباره نیاد بگه "رای دادن تایید مشروعیت نظام محسوب می شه" که من خشن می شم باز. آخه عقل هم خوب چیزیه. لطفن یه نگاه سلبی بندازید ببینم اگه رای ندید مشروعیت نظام زیر سوال می ره؟! (اصلن اگر فرض کنیم که دروغ گفتن سخته و نمی شه آمار رای ها رو 3 میلیون بیشتر اعلام کرد!) بعد اون وقت فرضن که رفت، خب حالا چی؟ این مشروعیت زیر سوال رفته به چه درد شما می خوره! آخه من سر هر انتخاباتی باید بیام اینا رو بگم؟! :))

ببینم قدیم ها هم همین جوری بود که هر ننه قمری سرش رو می انداخت پایین و بدون ملاحظه ی این که خودش کیه و از کجا اومده و چی حالیشه هر کسی رو که خوشش نمی اومد «تکفیر» می کرد؟؟ یا من اشتباه تصور می کنم که فقط بعضی ننه قمرها اینکارو می کردن؟
آقای دوست پسرمون به این بند یه سری ایراد گرفتن که من چون حال ندارم الان موضوع رو باز نمی کنم. حالا شاید بعدن بحثمون رو این جا پابلیش کردم. عجالتن عرض کنم که من هیچ تعصبی رو سروش یا کس دیگه ندارم فقط مساله اینه که هر کسی اجازه نداره همین جوری فرت بگه فلانی کافره.

ببینم این پست محشر بهار عزیزم رو خوندید؟ نمی دونم چرا من در هشت مارس امسال چیزی برای گفتن ندارم؟ (غیر از یه تولدت مبارک به یه آقای عزیز که هشت مارس متولد شده!) یعنی خب واقعن چیزی به نظرم نمی رسه. به قول پریسا نه تبریک نه تسلیت!! به این فکر کنم می گن سرخوردگی. هوم؟

جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶

با زبون خوش!!

یه‌چیزهایی یه وقت‌هایی اون‌قدر به نظر آدم بدیهی و ساده و قطعن درست می‌آد که وقتی می‌بینی یکی داره نفی‌اش می‌کنه سرت سوت می‌کشه و دود از گوشات بلند می‌شه. یکیش همین لزوم شرکت در انتخابات! یعنی من واقعن هرچی به ذهنم و جاهای دیگه‌م فشار می‌آرم نمی‌تونم بفهمم بعد این دوسال و همه‌ی بلاهایی که سرمون اومد، و یه بخش قابل‌توجهیشم به دلیل نداشتن مجلس درست حسابی بود، چه‌طور یه عقل سلیم و سالم می‌تونه بگه شرکت در انتخابات .. اهم نه ببخشید، «بازی انتخابات» فایده‌ای نداره و نباید شرکت کرد؟ چه‌طور ممکنه یه آدم با چشم سالم هم‌چنان بگه خاتمی با احمدی‌نژاد فرقی نمی‌کنه و هیچ‌کدوم اهداف ما رو کامل تامین نمی‌کنن پس بشینیم تو خونه و هر چی شد شد؟

باربارا دی‌آنجلیس توی یکی از کتاب‌هاش که البته هیچ ربطی به موضوع نداره می‌گه خیلی از زن‌ها از شوهراشون شکایت دارن که باهاشون ارتباط برقرار نمی‌کنن. مثلن ماچ‌شون نمی‌کنن، بغل و نوازش‌شون نمی‌کنن و غیره. بعد یه سری مصاحبه و اینا نتیجه می‌گیره که پس‌زمینه‌ي ذهن مردها این جور ابراز احساسات رو جسمی و مقدمه برای س.ک.س می‌بینه و ضمنن مدل‌شون این‌جوریه که حس می‌کنن اگه مثلن این cuddling قرار نیست به س.ک.س منتهی بشه مثلن وقت ندارن به اندازه کافی، اساسن از خیر همون یه ذره هم می‌گذرن. به‌طور خلاصه این که مردها اگه یه‌کاری رو نتونن تموم کنن و نتیجه‌ي 100٪ دل‌خواه بگیرن شروع نمی‌کنن‌اش اصلن.

این تئوری کاملن درست نیست و صرفن یه نظریه است؛ ولی به نظر من یکی این‌جا که خیلی کاربرد داره (در مورد هم زن‌ها هم مرد‌ها) دوستان خیلی ایده‌آل‌گرایانه معتقدند هر کی هم که بیاد که واسه ما رفراندوم نمی‌ذاره واسه انتخاب نوع حکومت (مثلن - منظورم اینه که حداکثر خواسته‌هاشونو طلب می‌کنن) خب پس ما اصلن وارد انتخابات نمی‌شیم و بذار هر کی دلش می‌خواد بیاد! خوب از همین طرز تفکره که جای فاطمه حقیقت‌جو، عشرت شایق می‌ره تو مجلس و از چند همسری و اعدام روسپی‌ها دفاع می‌کنه. منظورم روشنه؟ بدیهی هست که ما توی این شرایط نمی‌تونیم آدم‌های ایده‌آلمونو به قدرت برسونیم و اهداف ایده‌آلمون رو کسب کنیم، و ضمنن این رو باید بپذیریم که آدم سیاسی 100٪ سالم وجود نداره و قدرت مثل عسل می‌مونه که نمی‌شه رفت توش و نوچ نشد، ولی خب همیشه می‌شه بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کرد و زیان کم‌تری دید!! مثلن الان خانوم X با این‌که اصلاح‌طلبه ولی به انواع حربه‌ها داره متوسل می‌شه که صلاحیت‌اش تایید شه و بتونه بره مجلس. من شخصن به این آدم رای خواهم داد و اصلن برام مهم نیست که می‌خواد به قدرت برسه. چرا؟ چون می‌دونم اولن این هدف توی همه مشترکه و چیز عجیبی نیست (انتظار نداریم که گربه برای رضای خدا موش بگیره؟) دومن می‌دونم تعریف این خانم از قدرت و هدفی که می‌خواد تعقیب کنه و ابزارهایی که ازشون استفاده می‌کنه، اگرچه مورد تایید 100٪ درصد من نیست ولی حدودای 50٪ تاییدش می‌کنم و قطعن اولویت داره به اون آدمی که تعاریفش و اهدافش منفی صد درصد با دل‌خواه من مخالفه. این دو تا با هم فرق دارن به خدا!!‌ حالا این موضوع ساده رو چه‌طور بعضی نمی‌فهمن من نمی‌دونم.

یادم نیست بعد یا قبل انتخابات ریاست جمهوری من همین‌جا چیزی نوشتم که منظورم این بود که ببین، اگه فرق این دو تا (احمدی‌نژاد و خاتمی) حتا فقط و فقط این باشه که فلان کتاب از وزارت ارشاد خاتمی مجوز می‌گیره و از وزیر احمدی‌نژاد نه، من قطعن خاتمی رو انتخاب می‌کنم. چه برسه به حالا که هر چشم سالمی می‌تو‌نه ببینه فرق این دو جریان از یه مجوز کتاب خیلی بیش‌تره. اگه بین لاله افتخاری و سهیلا جلودارزاده فرق فقط همین باشه که اولی به لایحه حمایت خانواده رای مثبت بده و دومی منفی، من دومی رو انتخاب می‌کنم چه برسه حالا که یه نگاه کوتاه به افتضاحات مجلس هفتم هم سر آدمو به دوران می‌ندازه. اصلاح‌طلب‌ها و مستقل‌ها خوب نیستند؟! بله موافقم ولی از این‌ها بهترند و راه سومی هم وجود نداره (انقلاب که نمی‌خوایم بکنیم دوباره؟ یا نکنه منتظر آمریکا هستیم که مثل عراق رستگارمون کنه؟)

بازداشت‌های مسلسل‌وار و پرشدن بند اوین رو یادمون نره،‌ حضور شبانه‌روزی گشت ارشاد روی اعصاب و روان‌مون رو یادمون نره، بلایی که هم‌آهنگی دولت با مجلس سرمون آورد (: هیچ نظارتی رو دولت نبود و با دل راحت هر کاری دل‌اش خواست کرد ) یادمون نره.
آبروریزی توی مجامع بین‌المللی، تمام کتاب‌ها مجله‌ها روزنامه‌هایی که به تاریخ پیوستن، تئوریسین تفکیک کتاب‌های درسی که وزیر آموزش پرورش شده، بلایی که سر معلم‌ها و کارگرها آوردن، سهمیه‌بندی جنسیتی، لایحه حمایت خانواده ... تو رو خدا این‌ها رو یادمون نره. این‌ها محصول یه جریانه که الان حاکم بر کشوره. جریانی که به خاطر ساختار مزخرف قدرت نمی‌شه یهو عوض‌اش کرد ولی
ضررش رو می‌شه کم‌تر کرد. گوشه موشه‌هاشو که می‌شه سابید و جمع و جور کرد تا کم‌تر گند بزنه به زندگی‌مون.
آها یه نکته ی دیگه. توجه کنید من دارم می گم برید رای بدید نمی گم الزامن برید به اصلاح طلب ها رای بدید (هرچند که به اینا رای بدید بهتره!!) حتا اگر واقعن هم به صلاحیت خانوم افتخاری و جناب حدادعادل معتقدید برید رای بدید. اقلنش اینه که بعدن دلمون خوشه که این ها انتخاب اکثریت هستند نه انفعال اقلیت!! یعنی خب من همیشه گفتم آدم از کار کرده به غلط کردن بیفته شرف داره به این که از نکردن یه کاری پشیمون شه!

بازم بگم؟! باز بون خوش دارم می گم برید رای بدید خب دیگه، مجبورم نکنید به خشونت متوسل بشم!!

چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

خیلی کوتاه و مختصر
من دارم از عصبانیت و حرص می لرزم الان
این مملکت واقعن قانون نداره؛ و این کیهان شرف نداره که تو روز روشن این قدر بی شرمانه تهمت می زنه و این قدر وقیحانه می نویسه؟! یعنی آخه بی شرمی و وقاحت و بی شرفی هم حدی داره. نداره؟ توی مملکتی که مطابق قانون اش تهمت ارتباط نامشروع به افراد، حد قذف (80 ضربه شلاق) داره کیهان به چه جراتی صراحتن پشت سرهم هرچی دلش می خواد به این و اون می بنده؟
آقای درخشان کجا تشریف دارید که از روزنامه ی محبوبتون دفاع کنید؟!

در ستایش خواب ..

می گم ماها این همه خودمون رو به در و دیوار می زنیم که چی آخه؟؟ در نهایت به نظر من که عمیق ترین، پایدارترین و بی دردسرترین لذت بشری خوابه!! کلن که به سبک کتاب معارف لذت های دنیوی همه یه خاری چیزی هم پهلوشون هست مثلن لوبیاپلو چاق می کنه، الکل کبد رو داغون می کنه سیگار ریه رو و ... فقط این وسط خوابه که سرتاپا حسن و مزیته و تنها مشکلات احتمالیش زخم بستر گرفتن و یا احیانن کابوس هست که بنده شخصن ندارم لذا برام مهم نیست کیا دارن D:
یه دوستی دارم که عجالتن لینک نمی دم بهش حالا اگه خودش خواست بیاد ادعای کپی رایت کنه، تعریف می کرد که باباش (که احتمالن یه چیزی مثل من بوده) بعد از سه روز مداوم خواب یک نفس، از خواب بیدار شده، اونم به این منظور که رختخوابش رو از این ور ببره اون ور! بعد در این فاصله به این دوست ما گفته "فلانی.. هیچی خواب نمیشه، هیچی..!" من روز به روز بیشتر به عقل و شعور و وارستگی و فرهیختگی پدر این دوستمون دارم ایمان میارم!
نکته آخرم این که احتمالن شما این رو نمی دونید ولی خب الان بدونید که من کلن با مرگ (فقط مرگ خودم البته!) میونه ی بسیار خوبی دارم. به دنیا و متعلقاتش اندکی علاقه دارم ولی خب این وابستگی هه به هیچ وجه اون قدر نیست که اگه قرار باشه بمیرم ناراحت بشم از رها کردنش. یعنی اکچوالی اگه همین الان به من بگن تا فردا صبح زنده ای، نفس راحتی میکشم که آخییییش می میرم و دیگه لازم نیست حرص این همه کار عقب مونده رو بخورم و این همه راه برم آرایشگاه موهامو رنگ کنم که سفیدهاش معلوم نباشه (تنها حسرتی که الان به فکرم میرسه اینه که میخواستم فردا برم از این سارافن سنتی ها بخرم!! سبک مغز سطحی بی احساس خودتونین اصنشم!) بعد خب دلیلش هم واضحه که من چرا به مردن این قدر علاقه دارم دیگه؟؟ یه کوالای همیشه خوابالوی همیشه کمبود خواب داری مثل من، واقعن انتظار دارید چیزی جذاب تر از تصور یه خواب همیشگی تا ابدالدهر براش موجود باشه؟ D:

در پایان یادآوری می کنم که این پست صرفن به منظور مبارزه با خواب آلودگی بنده و بیدار موندن و کار کردن نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد. خیلی هم مزخرف در اومد ولی خب الان منگ تر از اونم که به این نکات اهمیت بدم! و ضمنن نوشتن پست در مدح و ستایش خواب به منظور این که خواب از سرت بپره هم طبعن کاریه که فقط از من گیجول بر می آد!
* اه من چه قدر شکل این دخترهای لوس شدم که از وبلاگشون پروانه ی صورتی آویزونه!! فردا صبح که خوابم تکمیل شد میام دیلیت می کنم این پست رو!

دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

و تو چه دانی که چه غمگین و تنهاست نیمه‌شب‌هایی که حتا گوگل‌ریدر هم هیچ Unread Item ای ندارد ..

یکشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۶

The Lost Cause



بعد اون وقت این که من یه سال دیگه فارغ التحصیل می شم، احتمالن دو سه سال دیگه هم وکیلی چیزی، حتا خدا رو چه دیدی شاید ارشد هم خوندم و ظاهرن آدم حسابی شدم،
اینا همش یعنی این که من دیگه نمی تونم برم تو کتاب فروشی کار کنم؟ :(( یعنی از 6 سالگی تا حالا بی خود خیال بافی کردم واسه خودم؟
یعنی شماها که حتا یه کتاب فروشی ندارین که من برم توش وایسم و کتاب ها رو نگاه کنم و ناز کنم و مرتبشون کنم و به مردم هی کتاب توصیه کنم و ازشون توصیه بگیرم و اینا، یعنی واقعن اسم خودتونو می ذارین خواننده ی وبلاگ؟

* عکس رو این خانومه گرفته از نشر باغ دوست داشتنی مون.

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

بگذار ببینم، اول دبیرستان تا حالا ... هفت سالی می‌شود که می‌گوید عاشقم است. هفت سال که در تمام‌اش فقط سه‌بار مرا دیده و دو سه ماهی باهام حرف‌ زده و بقیه هرچه بوده رد کردن من، جواب ندادن و گوشی قطع کردن و جواب منفی و داد و بیداد من بوده و صبر کردن او. بارها شده که زنگ زده و گفته دیگر ازت بریده‌ام و می‌روم دنبال زندگیم و دیگر ازت سراغی نمی‌گیرم.. و باز دو ماه دیگر صدای محزون‌اش از پشت تلفن که قبل از قطع کردن من فقط فرصت می‌کند بگوید سلام. حتا اسم‌ حقیقی‌ام را نمی‌داند (برای خودم وحشت‌ناک است این تصور که هفت سال عاشق کسی باشی که اسم‌اش را هم ندانی) هر بار خواهش می‌کند ببیندم یا هدیه‌ای که آورده برایم بفرستد یا باهاش حرف بزنم، جواب نمی‌خواهم من فقط می‌گوید ببخشید که مزاحم شدم. با همان صدای محزون همیشگی که دیگر التماس‌ها و خواهش‌ها و دوستت دارم‌ گفتن‌هایش برایم عادت-تکرار شده.
یک‌سالی می‌شود به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز رسیده‌ایم. بعد از دو سه دفعه خانه عوض کردن و تلفن عوض کردن که هیچ فایده‌ای نداشت و از مزاحمت‌هایش کلافه شده‌بودم، حالا دیگر با افتادن گه‌گاهی شماره‌تلفنش روی گوشی کنار آمده‌ام. دوستش ندارم. هیچ‌جوری و حتا یک ذره. اما حضور دورادورش و دوست‌داشتن همیشگی و سمج و تعقیب‌کننده‌اش آن‌قدر ثابت بوده در تمام این سال‌ها؛ که چند وقت که پیدایش نمی‌شود نگران می‌شوم! معمولن هم تلفن‌هایش را جواب نمی‌دهم، که چیزی هم نمی‌گوید دیگر بنده‌ی خدا، خودش می‌داند که جواب هر چه بخواهد نه است و فقط دل خوش می‌کند به یک الو شنیدن. گاهی تلفن را حواب می‌دهم، وقت‌هایی که استثنائن سرحال باشم و یا دل‌ام برایش بسوزد و بخواهم خوش‌حال‌اش کنم با شنیدن صدایم که می‌دانم خوش‌حال می‌شود (خیلی فاشیستم؟؟ اساسن معشوقه بودن آدم را سنگ‌دل می‌کند!! قدیم‌ترها یک مریمی داشتیم که می‌گفت این بساط عاشق‌سوزی بین ایرانی‌ها ژنتیکی است!)  امشب که زنگ زد خواب‌آلودتر و خسته‌تر و بی‌انرژی‌تر از آن بودم که بخواهم با خشونت جواب بدهم. حس نیکوکاری‌ام هم سیخونک می‌زد که نصفه‌شبی با یک کلمه حرف بچه‌ی مردم را خوش‌حال کن خب! گوشی را برداشتم و دو دقیقه خیلی خیلی معمولی متمایل به «مزاحمم شدی، حوصله‌تو ندارم برو پی کارت» حرف زدم و قطع کردم.
پنج دقیقه‌ي بعد زنگ زد. پرسید با کسی اشتباه‌اش نگرفته‌ام؟ می‌دانم کیست؟؟ گفتم که می‌دانم، چه‌طور؟ گفت «آخه خیلی بهتر از همیشه باهام حرف زدی، گفتم شاید فکر کردی کس دیگه‌ای‌ام». بهتر حرف زدنی که می‌گفت، اگر با یکی از هم‌کلاسی‌های غریبه‌ام آن‌طور حرف بزنم قطعن فحش‌ام می‌دهد که عجب آدم بی‌تربیت سرد یخ بی‌شعوری هستم.
خب هیچی دیگر همین. دیگر من که نباید به‌اتان بگویم الان چه حسی باید بکنید! خودم را فقط می‌دانم که نیم‌ساعتی است این جمله، استیصال، قناعت، کم‌توقعی، رقت‌انگیزی و عاشقی پشت‌اش دارد به دلم چنگ می‌زند. هفت سال ...

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

جا داره که یاد کنیم از جناب فاکینگ ویستد که چه به درستی فرمودن که اینه علی سنتوری که براش سر و دست میشکوندن؟ یا خدا. حتی معمولی هم نبود.
اولش من یه چیزی حدود نیم ساعت فیلم رو دیدم و لاینقطع از بازی مزخرف سوپر مصنوعی گلشیفته فراهانی و صدای انگار سرماخورده و طرز بیان مسخره‌اش حرص خوردم و هی زدم تو سر خودم که آخه مگه مجبورید صحنه‌ی پارتی کار کنید که یه بنده‌خدایی با آهنگ سنتور اون پشت تکنو بزنه یا عین حرم سلطان عثمانی سه تا دختربچه اون وسط برقصن!! خلاصه که شدیدن اعصابم سوهان زده شده‌بود و مازوخیستانه داشتم به دیدن فیلم ادامه می‌دادم که یه جایی دیگه بریدم و انگار یکی زد پس کله‌ام گفت مگه مجبوری خودتو عذاب بدی! بعد نیم ساعت تمام داشتم دنبال یه نفر می‌گشتم که آنلاین باشه و من بتونم در این مورد سرش غر بزنم که یه ذره تخلیه روانی شم و بتونم بخوابم!
امروز که بقیه‌ش رو دیدم بیش‌تر به نظر دیشبم ایمان آوردم که تنها نقطه قوت فیلم بهرام رادان و مسعود رایگان بود. همین. فیلم‌نامه بازی‌ها صحنه‌ها ... هیچ‌کدوم چنگی به دلم نزد. البته من به هیچ وجه منتقد سینما که نیستم هیچی حتا نقد معمولی هم بلد نیستم ولی خب احتیاج نیست آدم منتقد حرفه‌ای باشه تا نیم ساعت اول سنتوری به اعصاب‌اش سوهان بکشه!!
خلاصه که به‌نظرم مهرجویی خیلی شانس آورد که این دو تا و به‌خصوص بهرام رادان توی فیلم بودن و خوب بازی کردن تا سنتوری یه فیلم اقلن معمولی ـ به نظر من ـ دربیاد. وگرنه شخصن فکر می‌کنم حتا ارزش دیدن هم نمی‌داشت بدون این دو تا.
بعد یه چیز دیگه، کلم فیلم خب یه ذره شبیه GIA بود دیگه؛ بعد جایی که هانیه فهمیده‌بود علی معتاده و داشت سیب و خیار و موز و غیره پرت می‌کرد تو سروکله‌ش و فحش می‌داد و تحقیرش می‌کرد، من یهو یاد اون صحنه‌ي جیا افتادم که خانم معشوقه‌ی جیا (اسمش یادم رفته) جیا رو بوسید و نازش کرد و بغلش کرد، بعد دستش رو -که توش یه چیزی مربوط به مواد بود که من به دلیل پاستوریزگی نمی‌دونم چیه- خیلی لطیف و عاشقانه گرفت تو دستش گفت یا من، یا این. بعد که جیا اون چیزه(!)‌ رو برداشت و یعنی انتخاب‌اش رو کرد، خانوم معشوقه خیلی آروم و بی‌صدا، بلند شد و رفت پی زندگیش.
بعد من فکر کردم احتمالن به دلیل این تفاوت نوع برخورده که کار معشوقه‌ي جیا یعنی رفتن‌اش به نظر من خیلی منطقی و درست اومد و هیچ حس بدی نداشتم نسبت بهش، ولی بازی افتضاح گلشیفته و برخورد بد هانیه تو اون صحنه و کلن شخصیت لوس بی‌مزه‌ي الکی پرسروصدا و جیغ‌جیغوش باعث شده‌بودن که من علی‌رغم این که منطقن حق رو به هانیه بدم، باطنن نسبت بهش حس خیلی بدی داشته‌باشم و ازش بدم بیاد. ضمنن خانوم فراهانی البته دخالت نیست ولی به نظر من ابروهاتونو بردارین و یه آرایش‌گاه تشریف ببرین هم خوبه!!
خلاصه که همینا می‌شه که اون می‌شه جیا و این می‌شه سنتوری! D: و بر شما واجب است خواندن این نقد که خیلی خوب حرف هایی که من بلد نیستم بزنم رو زده!
بله پول بلیط رو هم البته که می‌ریزم به حساب مربوطه، چشم!

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

بدون شرح

شب، داخلی
من توی تاکسی کنار دو تا خانم و یه آقای دیگه، رادیو در حال پخش کردن یه مسابقه‌ي تلفنی

خانم مجری از شرکت‌کننده که یه دختر 20 ساله است می‌خواد با کلمات مدرس؛ مهندس، گاز، مخرب یه جمله بسازه توی ده ثانیه وقت.
خانومه بعد از تموم شدن ده‌ثانیه؛ یه وقت دیگه هم درخواست می‌کنه.
بعد از ده ثانیه‌ی دوم با افتخار تمام جمله‌ای که ساخته رو می‌خونه : مهندس مدرس، گاز مخرب بود!
خانم مجری جمله رو قبول نمی‌کنه و یه ده ثانیه‌ی دیگه وقت می‌ده که خانم یه جمله دیگه بسازه.
واقعن فکر می‌کنید جمله دوم چی بود؟؟ مهندس مدرس؛ گاز مخرب است.

فکر می‌کنید تموم شد؟؟ نچ!
خانم بغل‌دستی من با خنده می‌گه این دختره چه‌قد خنگه، اصلن زمان و فعل و فاعل جمله‌ش با هم نمی‌خونه. مخرب خودش فعل ماضی هست اصلن!!!

گریه کن گریه قشنگه!

در راستای این پست آقای یک مرد؛ و در راستای این که مدت‌هاست می‌خوام بنویسم در مورد این که فرهنگ پدرسالاری چه‌قدر ضمن ظلم به زن‌ها؛ به مردها هم ظلم می‌کنه، عرض کنم که این یکیش!! با مزخرفاتی از قبیل تو مردی و مرد که گریه نمی کنه و مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد و مگه دختری که گریه می‌کنی و امثالهم که بنده به دلیل برادر و قوم و خویش مذکر نداشتن خیلی نشنیده‌ام و لطفن بیایید و قسمت کنید؛ مردها رو از یکی از طبیعی‌ترین، آرامش‌بخش‌ترین و تسکین‌دهنده‌ترین، زیباترین و تاثیرگذارترین اشکال ابراز احساسات بشری محروم می‌کنن.
طرف داره از غصه جون‌اش در می‌ره‌ها، مثلن کسی‌ش مرده یا اتفاق خیلی بدی براش افتاده یا اصلن یه فیلم یا تئاتر تاثیرگذار دیده و الان احساساتش به طور طبیعی مایلن که از چشم‌هاش بریزن بیرون، ولی تمام بار فرهنگی و تلقینات انجام شده یا در سطح ناخودآگاه (به این شکل که اصلن گریه‌اش نمی‌آد) یا در سطح خودآگاه به شکل بغض قورت دادن و جلوی گریه رو گرفتن یا دو سه قطره اشک ناکافی ریختن، جلوی خروج احساسات‌اش رو می‌گیرن. بعد طرف سرطان اشک می‌گیره خب دیگه!D: خیلی بدترش این که مردها معمولن سخت‌تر از زن‌ها سفره‌ی دلشونو باز می‌کنن و درددل می‌کنن چون بالاخره توی مردان مریخی و زنان ونوسی نوشته که مردها باید وقتی حالشون خوب نیست برن توی غار!!‌ بعد اون وقت با این تفاصیل، تعجب داره که مردها بیش‌تر از زن‌ها ناراحتی روانی می‌گیرن (هرچند طبق همون اصل مذکور، کلن قضیه رو به روی خودشون نمی‌آرن و در نتیجه بازم آمار مراجعه‌ي زن‌ها به پزشک اعصاب و روان و اینا بیش‌تره!) یا متوسط طول عمرشون از زن‌ها کم‌تره و در طول همون دوران زندگی‌شونم هی باید احساسات‌شونو خفه کنن. شخصن به شدت به مردی که بتونه راحت و هر وقت دل‌اش خواست گریه کنه احترام می‌ذارم و ازش خوشم می‌آد و آدمی که هیچ‌وقت گریه نکنه به نظرم یه جاهاییش می‌لنگه. (دوستان فرندزبین قطعن اپیزود ToW the Princess Leia's Fantasy و TOW Chandler Can't Cryرو به خاطر دارن دیگه؟)
خلاصه این‌که بابا ول کنید ما رو با این همه تو مردی و نباید گریه کنی و تو زنی نباید سیگار بکشی! عزیزم مردها آدم‌اند، زن‌ها آدم‌اند، من آدمم، شما آدمی، ما همه آدمیم به خدا، زیاد با هم فرق نمی‌کنیم!

* راستی به لینک‌های این بغل که انشالله توجه می‌کنید؟؟ بکنید!
** اگه مایلید یه تئاتر شاهکار ببینید و ضمنن دل‌تون برای چند تا آدم آشنا دیدن به طور سورپرایزی تنگ شده به ملاقات بانوی سالخورده برید. هرچند هم‌چنان معتقدم اگه صد دقیقه بود خیلی به‌تر بود، ولی خب لذت دیدن‌اش (به‌ویژه گوهر خیراندیش نازنین و پیام دهکردی) رو از دست ندید! گیرم که یکی دوجا خوابتون ببره مثل من! در همین راستا نقد عطا هم به شدت تایید می‌شه. بعد این که کسی متوجه تشابه عظیم شیطان و دوشیزه پریم با این نمایش‌نامه شده؟؟ پائولو جان کپی‌کاری کار خوبی نیست!!
*** دوستان کامنت‌گذار اگر وبلاگ یا سایت ندارید؛ مرحمت کنید ایمیلتون رو توی قسمت آدرس وبلاگ بنویسید وگرنه پابلیش نمی‌شه و من مجبورم جواب کامنت‌ها رو به جای آدرس نویسنده؛ عمومی بدم که خیلی کار سختیه!

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

"راحله اصغری زاده" و "نسیم خسروی"، دو فعال جنبش زنان ایران، به زندان اوین منتقل شدند.

نسرین ستوده یکی از وکلای پرونده این دو عضو کمپین یک میلیون امضا در این رابطه به زمانه گفت: «راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، دیروز در شعبه اول دادیاری امنیت مورد بازپرسی قرار گرفتند اما به من اجازه ورود و همراهی موکلانم داده نشد.»

خانم ستوده گفت: «اتهام این دو فعال جنبش زنان تبلیغ علیه نظام و تمرد از دستور پلیس عنوان شده و از آنها وثیقه 20 میلیونی خواسته شده است.»

وی گفت با توجه به سنگین بودن میزان وثیقه و عدم تناسب آن با اتهام موکلانم، تلاش می‌کنیم در روزهای آینده قرار وثیقه آنها را به قرار کفالت تبدیل کنیم.

اصغری زاده و خسروی، پنجشنبه 25 بهمن‌ماه، در حاشیه تئاتر خیابانی که حول محور حقوق زنان در جشنواره فجر در پارک دانشجو اجرا می‌شد، در حال جمع‌آوری امضا بودند که دستگیر شدند.

به گزارش سایت تغییر برای برابری، تعداد فعالانی که از ابتدای فعالیت کمپین یک میلیون امضا راهی زندان شده اند با بازداشت راحله عسگری زاده و نسیم خسروی به 43نفر رسید.

منبع

شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۶

دو روز از گرفتن جایزه‌ي پروین و خوش‌حالی همگی نگذشته؛‌ آقایان حرص و کینه‌شان را با گرفتن رها و نسیم تلافی کردند.
من هم طبق معمول دستم نمی‌رود چیزی در این موارد بنویسم. فقط ساکت و بی‌صدا پیش خودم حرص می‌خورم و نگرانی می‌کنم و دندان‌هایم را فشار می‌دهم. هرچند با این روند بازداشت‌ها، به نظرم دیگر وقتش است که بروم نحوه‌ی نوشتن در این مورد را یاد بگیرم!!

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

Dilated

خانوم خواهر عزیز بعد از ناله و گلایه‌ي مفصلی از خستگی همیشگی و زیاد بودن کارش می‌گه: اصلن باید ساعت کار خانوم‌ها رو کم‌تر از آقایون در نظر بگیرن. یعنی که چی که خانوم‌ها هشت ساعت نه ساعت کار کنن؛ خب خانوم‌ها ضعیف‌ترن زودتر خسته می‌شن.
می‌گم: والا تنها زمینه‌ای که خانوم‌ها ضعیف‌ترن قدرت بدنیه؛ من هم تا حالا فک می‌کردم تو سر کار با کامپیوتر و دفتر و دستک کار می‌کنی؛ نمی‌دونستم بیل می‌زنی.
می‌گه: چه ربطی داره؟ خب همین نشستن و کار کردن هم انرژی می‌بره و آدمو خسته می‌کنه. بعد هم فقط قدرت بدنی نیست که خانوم‌ها کلن از مردها ضعیف‌ترن و زودتر خسته می‌شن؛ انصاف نیست اندازه هم کار کنن. باید ساعت کارشون کم‌تر باشه زودتر تعطیل شن.
یاد وزارت ارشاد و ساعت 6 زن‌ها رو خونه فرستادن می‌افتم و اساسی شاکی می‌شم و می‌گم: اگه تو خودت دوست داری فکر کنی ضعیف‌تری حرفی نیست؛ ولی ببینم کی گفته هر کی خسته شد باید بفرستن‌اش خونه‌شون؟! یعنی یه مردی هم اگه ضعیف باشه و خسته بشه زود باید تعطیلش کنن بره خونه بخوابه؟ کار داری می‌کنی شوخی که نیست. خسته می‌شی خب؛‌ ولی دلیل نمی‌شه که. کار خستگی داره دیگه. زن و مرد هم نداریم. مگه مردها خسته نمی‌شن؟ مساله اینه که زن‌ها وقتی می‌رسن خونه تازه هزار و یک جور کار خونه رو سرشون آواره. اگه این آقای همسرت نصف کارها رو بکنه؛ کار تو سبک‌تر می‌شه.
نیم‌ساعت بعدی رو همه‌ی خانواده متفق‌القول سعی می‌کنن به‌من بقبولونن که یه چیزهایی تفاوت طبیعیه و زن‌ها ضعیف‌ترن و کار اصلی‌شون تو خونه‌ست و ... و من حرص می‌خورم و حرص می‌خورم.

عمیقن معتقدم درصد قابل‌توجهی از مشکلات زن‌ها در ایران ناشی از فراخی ماتحت مبارکشونه که با رضایت خودشون تن به مردسالاری و قبول تفاوت‌های طبیعی و ذاتی(!) و <کار مرد بیرونه کار زن تو خونه> می‌دن که بتونن باسن مبارک رو پهن کنن و از طرف شوهر محترم تامین مالی بشن. دیگه چی بگه آدم؟؟ وقتی یکی خودش دلش می‌خواد کاسه‌ی داغ‌تر از آش که نمی‌تونیم بشیم. آره می‌دونم فرهنگ این‌طوری تربیتشون می‌کنه ولی راحت‌طلبی خودشون هم هست. بنده و امثال بنده هم از همین فرهنگ در اومدیم وگرنه! تا وقتی هم این مشکل حل نشه؛ خب همینه که هست دیگه.


* خب؛ در عوض یکی هم مثل پروین داریم که می‌شه اون‌قدر به‌اش افتخار کنی و ذوق کنی و نیشت باز شه که نصفه شبی کلن خواب از سرت بپره!!

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

راننده‌ي تاکسی (که پسرک لات‌مآب بسیار بامزه‌ای است و تمام مدت دارد به هفت هشت نفر هم‌زمان سفارش می‌دهد پروژه‌ي بارگذاری‌اش را انجام بدهند!) صدای ضبط را تا آخرین حد ممکن زیاد کرده‌بود. تا جایی که لباس‌های من به‌وضوح می‌لرزند! بعد از این که مسافر دیگرش در اعتراض به صدای بلند ضبط پیاده‌شد و من ماندم و راننده؛ چند بار برای تلفن زدن صدای سرسام‌آور ضبط را کم کرد و تلفن‌اش که تمام شد دوباره صدا را زیاد. (آهنگ‌ها خیلی بد نبود و صدا هم آن‌قدر اذیت نمی‌کرد که بخواهم من هم مثل مسافر قبلی پیاده شوم) چند بار که این روند صدا کم و زیاد کردن اتفاق افتاد ناگهان متوجه شدم که در یک ربع اخیر هر وقت راننده صدای ضبط را کم کرده‌؛ احساس ناراحتی کرده‌ام و دوباره بلند شدن صدای ضبط نوعی از آرامش به‌ام داده‌است. دوباره که صدای ضبط کم شد، بدون این که راننده تلفنی بزند؛ دلیل ناراحتی‌ام را فهمیدم: ناخودآگاه می‌ترسیدم پسرک سر صحبت را باز کند (نمی‌دانم فقط برای من این صحبت‌های بی‌مقدمه و بی‌مناسبت راننده‌تاکسی‌ها این‌قدر ناراحت‌کننده و استیصال‌زاست؟ هر چند فکر نمی‌کنم این طور باشد) می‌ترسیدم سناریوی کلیشه‌ای همیشگی تکرار شود: طرف ناگهان شروع کند به حرف‌های بی‌ربط زدن؛ از در و دیوار و آسمان؛ و من بدون کلمه‌ای فقط سرم را تکان بدهم و احساس ناراحتی و اضطراب‌ام لحظه‌به‌لحظه بیش‌تر شود و نتوانم (شاید جرات نکنم؟) به‌اش بگویم که فقط می‌خواهم به مقصدم برسم و علاقه‌ای به هم‌صحبتی با یک غریبه ندارم. صدای بلند ضبط خیال‌ام را راحت می‌کرد که پسرک حواس‌اش به آهنگ گوش دادن است و با من کاری ندارد؛ در سکوت رانندگی‌اش را می‌کند و بدون این که مجبور باشم به حرف‌های
بی‌سروته‌ گوش دهم و حریم شخصی گوش‌ام (!) نقض شود به مقصدم می‌رسم.

بی‌نهایت برایم دردناک است که ببینم این جامعه‌ی زن‌آزار مردسالار؛ مزاحمت‌های خیابانی، تلقینات خانواده و جامعه مبنی بر این‌که مردها همه گرگ‌اند و دنبال تجاوز و سوءاستفاده از توی ابژه‌ی جنسی؛ و هزار و یک چیز دیگر که من هیچ نقشی در انتخاب‌شان نداشته‌ام تبدیل‌ام کرده‌اند به زنی بی‌اعتماد، insecure و uncomfortable (جان مادرتان گیر ندهید؛ مگر تقصیر من است که بعضی مفاهیم را زبان‌مان نمی‌تواند درست برساند، یا من کلمه‌هایشان را بلد نیستم یا یادم نمی‌آید؟) که دائم کسی در درونش هراسان است که مبادا مزاحم‌اش شوند؛ مبادا آزارش دهند؛ مبادا از آن‌چه می‌خواهد بیش‌تر به‌اش نزدیک شوند، مبادا ...

از این مباداها و این هراس‌های درونی که کنترلی روی‌شان ندارم خسته‌ام. بارها غبطه خورده‌ام که مردان چه بی‌دغدغه در محیط‌های اجتماعی با راننده و فروشنده و قصاب و بقال و معلم و ... ارتباط برقرار می‌کنند؛ هم‌صحبت می‌شوند و لذت می‌برند بی‌آن‌که نگران باشند طرف الان پیش‌نهاد آشنایی بیش‌تر بدهد. (اصلن من چرا باید از پیش‌نهاد آشنایی بیش‌تر یک غریبه احساس ناراحتی کنم؟ چرا طوری تربیت نشدم که بتوانم کاملن معمولی با آن برخورد کنم و اگر مایل بودم بپذیرم‌اش؟) دارم تلاش‌‌ام را می‌کنم برای دور ریختن تصورات ذهنی اما آن‌قدر ناخودآگاه و عمیق‌اند که فکر کنم وقتی موفق شوم که دیگر لازم نباشد نگران این مسائل باشم؛ مثلن در نود سالگی!!

چیز زیادی نخواسته‌ام. فقط خواسته‌ام جنسیت‌ام برایم مایه‌ی شادی و افتخار باشد و از زن بودن‌ام لذت ببرم؛ نه که همواره در پی پنهان کردن‌اش باشم از ترس دردسر (شده که از جلوی یک عده اراذل رد شوید و ناخودآگاه روسری‌تان را جلو بکشید؟) فقط خواسته‌ام بتوانم عین هر آدم دیگری در ارتباطات اجتماعی‌ام یک «آدم» حساب شوم نه یک لقمه‌ی چرب و نرم. فقط خواسته‌ام در تاکسی که می‌نشینم اگر راننده حرفی زد با آرامش، احساس امنیت و لبخند جواب‌اش را بدهم و هم‌صحبت‌اش شوم و اگر چیز خنده‌داری در مورد مسافر قبلی گفت غش‌غش بخندم. چیز زیادی نخواسته‌ام ... و فرهنگی و آدم‌هایی و جامعه‌ای که این اندک را ازم دریغ کرده‌اند .. نمی‌بخشم‌شان.

* قبل از این‌که بگویید؛ این پست فقط در مورد شخص من و احساسات و تجربیات درونی من است. اگر کس دیگری هم این حس را دارد اعلام کند. اگر کسی هم این حس را ابدن تجربه نکرده؛ دست راست‌اش را بگذارد روی سر من!!
** من غلط کنم بگویم زن 90 ساله نمی‌تواند ارتباط اجتماعی داشته‌باشد و کسی به‌اش توجه نمی‌کند. صرفن با شناختی که از خودم دارم در 90 سالگی قطعن موجود جالب‌توجهی نخواهم‌بود!!

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

خب بداهتن نصفه‌شبی که بلانسبت عین خر گیر کرده‌ای توی انبوه کارهای عقب‌افتاده و مدام غر می‌زنی و زیر لب بدوبی‌راه می‌گویی و هی سر خودت را شیره می‌مالی که این تمام بشود یک اپیزود فرندز جایزه می‌گیرم! بهترین کار همانا آپدیت کردن وبلاگ است و جواب دادن به دعوت ایشان که بنده را به این بازی فرهیختگانه‌ی اخیر دعوت کردند که من سر دلم باد نکند که هیچ کس تحویلم نمی‌گیرد!

کتاب نیمه‌خوانده اساسن زیاد ندارم؛ بیش‌تر کتاب نخوانده دارم به جایش! ولی چون از بچگی عادتم بوده کتابی که دست می‌گیرم تا تمام نشود نبندم (این چندساله البته به جبر زمانه خیلی کم‌رنگ شده این عادت) معمولن کتابی را نیمه‌کاره نمی‌گذارم. و هم‌چنین تا دلتان بخواهد کتاب ِ خوانده‌ي فراموش‌کرده دارم که بچگی‌ها خوانده‌ام و آن‌قدر جذاب نبوده که دوباره بخوانم یا دم دستم نبوده و یادم رفته در نتیجه! الان هم هی دارم کتاب‌خانه‌ام را دید می‌زنم ببینم چه‌چیزش را نیمه‌کاره گذاشته‌ام:

به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف که مدت‌های مدید مانده‌بودم به ویرجینیای عزیز ربط دارد این غیرقابل خواندن بودن کتاب یا به مترجم عزیز یا به شعور اندک من. با بحث‌های دوستان و نوشته‌های این‌طرف و آن‌طرف فهمیدم که ایراد بیش‌تر از کار مترجم بوده. هر چند تقصیر شعور اندک را نباید نادیده گرفت آن وسط!

نان و شراب و مکتب دیکتاتورها ی اینیاتسیو سیلونه (درست نوشتم؟ اسم نویسنده پشت شمع قهوه‌ای روی کتاب‌خانه قایم شده و نمی‌شود دیدش!‌ D: ) چرایش را دقیق نمی‌دانم. یحتمل خیلی جذبم نکرده‌اند. خدا نکند آدم به خواندن رمان و داستان کوتاه و نمایش‌نامه‌ی راحت‌الحلقوم عادت کند که دیگر چیزی سفت‌تر از هلو نمی‌شود خواند!

قرن من گونتر گراس (با کلی عذاب وجدان؛ چون هدیه‌ي یک دوست عزیز است) وقتی گرفتمش خیلی توی مود کتاب خواندن نبودم. بعدش هم معمولن توی مود قرن من خواندن نبودم!

شد 4 تا؟‌ به هر حال من هم دیگر چیزی نیمه‌خوانده به ذهن‌ام نمی‌رسد. والد درون‌ام هم هی غر می‌زند که برگردم سر کارم! هاه راستی پست قبل آن دوست نازنین ایشان بودند که لینکشان جا افتاده بود و صفحه‌ي ادیت پست هیچ رقمه رضایت نمی‌داد به باز شدن!

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

خیلی خیلی فوری به مترجمی احتیاج دارم که متن حقوقی (در واقع قانون) رو بتونه طوری ترجمه کنه که لازم نباشه خودم دوباره ادیتش کنم و در ضمن منصف و خیلی گرون نگیر (!) هم باشه. اگر بشناسید و معرفی کنید به شدت ممنونم می کنید.

* یکی دو نفر از چه جوری گیر آوردن فرندز پرسیده‌بودند. خب در وهله‌ي اول لازمه یه دوست مهربون جیگری مثل ایشون داشته‌باشید که همه‌شو رایت کنه و به‌اتون کادو بده!! ولی اگه ندارید؛ این آدرس واین یکی رو چک کنید شاید کمک کنه. تا جایی که من می‌دونم بعضی از این کلوب‌های فیلم غیررسمی هم دارن.
اها ضمنن حواستون باشه ورژن دایویکس‌اش رو بگیرین که 10 تا دی وی دی ئه. نه اون 60 تایی هه رو!

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶

Good morning!

من اساسن با رسانه (اعم از رادیو تلویزیون ماهواره فرقی نمی کنه متعلق به کجا) میونه ی خوبی ندارم. سال هاست تلویزیون و ماهواره نگاه نمی کنم (غیر از این یکی دو ساله پرستاران و حلقه ی سبز اونم یه خط در میون) یا مگر این که چاره ای جز خیره شدن به این صفحه ی احمقانه ی یک طرفه که هیچ کنترلی روش نداری نداشته باشم. در همین راستا, به محصولات تلویزیونی اعم از فیلم و سریال و تاک شو و غیره هم علاقه ای ندارم.
خب بعد اون وقت یه آدم بی احساس ضد تلویزیون ضد سریالی مثل من، سه هفته تمام خواب و خوراک و امتحان و کار و همه چی رو ول کرده؛ فقط نشسته پای مانیتور تراکتور گونه فرندز دیده و خندیده و گریه کرده و ذوق کرده و غصه خورده و زندگی کرده با این 6 تا دیوونه؛ چه معنی ای می تونه بده غیر از این که این لعنتی؛ رسمن فوق العاده است. خب می تونید حتا بخندید و مسخره هم کنید ولی واقعیت اینه که یادم نمی آد هیچ فیلم و کتابی این حس رو به ام داده باشه. خلاصه اش می شه این که it was MAGICAL

البته بله خب من اخلاقم همینه؛ چهار تا پست گنده در مورد موضوعات چالش برانگیز و مهم و جدی می نویسم که یکی ندونه فک می کنه من آدم خیلی شعورمند و فرهیخته ای ام بعد می آدم قربون صدقه فرندز می رم همه تصورات رو می ریزم به هم!! D: اگرچه فرندز اصلن هم آنتی فرهیخته نیست ولی به هرحال خیلی هم راضی و خوشحال ام از این کارم!!

راستی از کامنت ها و بحث ها و حرف های مفید پست قبل ممنون. خیلی خوش حال شدم از این که دیدم غیر یکی دو مورد هیچ بحث ناخوشایند و منفی و توهین آمیزی پیش نیومد و همه چی خیلی متمدنانه بود D: ضمنن دوستان کامنتر انانیمس در جریان هستید که کارتون عین بچه هایی ئه که به قطار سنگ پرت می کنن؟؟! خیلی رقت آوره به خدا! نکنین این کارو با خودتون، یه ایمیلی آدرسی چیزی که دو زار شخصیت بده به اتون آخه!

در راستای حفظ حریم شخصی این جانب و یه سری دلایل دیگه؛ این بند حذف شد.

آهان بعد نکته ی بعدی، کی فکر می کرد حسین درخشان یه روز از رجا نیوز فکت بیاره و لینک بده؟ بعد کی فکر می کرد حسین درخشان بگه تحصن و اعتراض و اعتصاب و طومار و لابی و استعفا و غیره روش براندازیه (کاش من می مردم این روز رو نمی دیدم؛ تو فعال جامعه مدنی بودی آخه لامصب!!) بعد سوال سوم با این تفاسیر اگه توی یه جامعه شهروندان از یه چیزی رضایت نداشته باشن چه غلطی می تونن بکنن برای تامین رضایتشون که براندازی نباشه؟! ببینم به اقلیت رای دادن توی انتخابات هم براندازی محسوب میشه؟ اگه می شه تروخدا بگین ما جوونیم حیفه نادانسته براندازی کنیم بریم زندان!

نکته چهارم بعدن یکی وقت داشت بیاد به من توضیح بده این براندازی نرم و انقلاب مخملی که می گن بده؛ چرا بده اون وقت؟ من واقعن نمی فهمم جابجایی و انتقال قدرت و تامین رضایت شهروندان و تقویت دموکراسی و غیره با روش های بدون خشونت و خون ریزی چرا بده؟

خبر خوب اینه که فرندز تموم شد و حالا می شه دست شویی و حموم رفت و درس خوند و کار کرد و حتا خوابید!! (دقت دارید که الان هفت صبحه؛ منم زود بیدار نشدم, کلن نخوابیدم دیشب!) به قول فیبی yay!

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

چرا باید بحث بکارت را باز کرد یا من پوستین رو ول کردم پوستین منو ول نمی‌کنه!

ببینم منظورتان از این که این همه به بنده‌ي حقیر صاب وبلاگ بی‌توجهی می‌کنید چیست دقیقن؟!‌ D: بنده از حمایت‌های شما دوستان عزیز کمال تشکر را دارم ولی خواهش بنده این بود که دو تا استدلال در دفاع از بکارت بیاورید من ببینم خلق‌الله به چه منطقی در طول تاریخ سر این مساله دارند زن جماعت را جر می‌دهند! راهنمایی: بروید از مادربزرگ‌هایتان (مال بنده متوفی شده‌است) بپرسید که دختر چرا نباید "بی‌سیرت" شود! البته حالا که من پست مربوطه را نوشتم؛ ولی به‌هرحال اگر چیزی جدید کشف کردید بی‌نصیب نگذارید.

یکی از کامنت‌های پست قبل بهانه شد که علاوه بر آن بحث آتی "چرا بکارت ارزش نیست" یک پست دیگر هم مجبور شوم بنویسم در باب این که اساسن چرا بنده وقت عزیز و شلوغ و گران‌بهای خودم (که گور بابای کار، می‌توانم درش بنشینم فرندز ببینم) و برق و انرژی مملکت و پول تلفن و اینترنت را حرام می‌کنم و در باره‌ی بکارت می‌نویسم. بعد دیدم که اگرچه کمی مفصل می‌شود؛ ولی همان بحث آتی را هم می‌شود این‌جا مطرح کرد و قال قضیه را کند. می‌خواهم مزخرف روزمره بنویسم بابا جان این بحث‌های جدی نمی‌گذارد!

فرموده‌اند که "کلا این بحث بکارت رو بیاین بیخیال بشین...به نظر من این قضیه یه مقداری شخصیه و بسته به تربیت و طرز نگاه هر شخصی داره....حالا من نمیدونم شما این بحث رو برای چی باز میکنین..طبعا ممکنه بکارت برای من ارزش و برای شما داشتن و نداشتنش مضحک باشه یا بلعکس....درسته؟"
عرض شود به حضورتان (و حضور بقیه!) که فرمایش شما کاملن متین! در راستای نسبیت‌گرایی و آزادی فردی و دموکراسی و تمام این‌ها، کاملن معقول و منطقی است که هر کسی خواست به بکارت معتقد باشد و هر کس نخواست نه. ولی این قضیه بکارت دقیقن عین حجاب اجباری بیخ گلوی ما را چسبیده! همان‌طور که به ندرت شخص بی‌حجابی ممکن است برود به یک خانم محجبه بگوید خانمم موهاتو بذار بیرون! ، بنده و امثال بنده که به بکارت عقیده‌ای نداریم تا حال نرفته‌ایم یقه‌ی کسی را بگیریم که برو و بر باد بده!
(البته بگذارید صادق باشم، بنده شخصن با این سیستم س.ک.س داشتن در عین حفظ بکارت -که دلیل احتیاط مربوطه، نفس حفظ بکارت باشد نه این که مثلن خانم از س.ک.س غیر اینترکورس بیش‌تر لذت می‌برد- مشکل دارم و خوشم نمی‌آید، چون تنها دلیلی که تا حال برایش شنیده‌ام این بوده که "بالاخره جامعه این موضوع رو قبول نمی‌کنه و من پس‌فردا می‌خوام شوهر کنم" از دخترانی که کج‌دار و مریزانه مایل‌اند هم حالش را ببرند هم موقعیت ازدواج با شوهر پول‌دار سنتی احتمالی آینده را خدشه‌دار نکنند و من از این سیستم خوشم نمی‌آید. اما در عین حال دوستانی هم دارم که چنین‌اند و با هم مسالمت‌آمیزانه دوستی می‌کنیم، گیرم که هر چندوقت یک‌بار می‌گویم که فلانی این کارت حالم را به‌هم می‌زند! )
می‌گفتم! اساسن این حواشی توپرانتزی من از خود متن طولانی‌تر می‌شود. منتها آنان که به بکارت معتقدند و ارزش بودن این موضوع تا به همین دقیقه که بنده دارم تایپ می‌کنم هزار و یک مدل بدبختی به‌بار آورده.
از اول شروع کنیم:‌ بشمارم برایتان دخترانی را که به دست اقوام متعصب کشته‌ شده‌اند یا از خانه طرد یا تا سرحد مرگ کتک خورده‌اند، فقط به دلیل فقدان خون‌ریزی اندک نشان بکارت (که در خیلی دختران باکره هم ممکن است رخ ندهد) و خیل انبوه دخترانی که از اول تاریخ تا به حال به دلیل "بی‌سیرت" شدن کلن بی‌ارزش تلقی شده‌اند و زندگی‌شان فنا شده. یا ملایم‌تر، باید تمام عمرشان آسه می‌رفته‌اند و آسه می‌آمده‌اند از ترس این‌که "اتفاقی" برایشان نیفتد و بلایی سرشان نیاید. کم ندیده‌ام خانواده‌هایی که بکارت و حیثیت دخترشان از جانش برایشان باارزش‌تر بوده و خودم چشیده‌ام چه طعم گندی دارد این که حس کنی خانواده‌ات فقط می‌خواهند نه تو را که بکارتت را حفظ کنند تا در زرورق بسپارند دست شوهر و این مهم‌ترین رسالت‌شان باشد.
بیاییم کمی جلوتر به عصر امروز:‌ دوستی دختر و پسر تقریبن امری عادی شده. پسرها از دوست‌دخترهایشان روابط ج.ن.سی می‌خواهند و دخترها هم برخلاف تصورات سابق هورمون دارند!! نتیجه؟؟‌ دختران در تلاش برای ایجاد موازنه بین این تعارض (داشتن روابط ج.ن.سی) با حفظ بکارت، به چند راه روی می‌آورند، یکی از یکی زیان‌بارتر: یا طرق ناسالم و مخاطره‌آمیز مثل رابطه‌ی ج.ن.سی مقعدی و دهانی که خطر انتقال بیماری و ایجاد بیماری درشان بسیار بالاتر است، یا به راه‌هایی نظیر ترمیم بکارت، که هر دو گروه راه متضمن یک چرخه‌ی ثابت‌اند:‌ داشتن رابطه‌ی ج.ن.سی- که ممکن است از نوع زیان‌بار آن باشد، حفظ بکارت یا ترمیم آن، وانمود کردن نجابت و عفت و عدم رابطه‌ی ج.ن.سی به همسر آینده، یعنی دروغ‌گویی. دختران‌مان را به‌سوی دروغ‌گویی سوق می‌دهیم. دروغی که برای‌شان هزار مشکل روانی و تعارض روحی و عذاب وجدان و احساس گناه به بار می‌آورد. تک تک این‌ها را لازم است توضیح دهم؟؟ تعارض بین امیال طبیعی و ارزش‌های تلقین‌شده‌ی عفت و نجابت و بکارت، احساس گناه از پشت کردن به این ارزش‌ها؛ عذاب‌وجدان از دروغ‌گویی به‌همسر و ترس همیشگی از این که گذشته‌ی مستتر فاش شود، که نتیجه‌ی همه‌ي این‌ها ناامنی روانی و عدم آرامش روحی است.
سوم: ارزش اجتماعی بکارت؛ سبب تبدیل آن به معیاری بر‌ای ارزش‌گذاری زن و سنجش ارزش وی می‌گردد. در سیستان و بلوچستان زن باکره به سه بز فروخته می‌شود و زن غیرباکره ارزان‌تر، در آفریقا موقع ازدواج فقط دختر باکره مهر و شیربها دارد؛ در تهران دوستی برای ما کامنت می‌گذارد که ارزش زن باکره بیش از زن غیرباکره است... ارزش زن، که یک انسان است با تمام خصایص ارزش‌مند جسمی و روحی، محدود می‌شود به یک تکه پوست بی‌ارزش. عین کاریکاتورهای بدون شرح؛ دیگر فکر کنم لازم به توضیحی نیست که ثابت شود این موضوع بد است.
چهارم:‌ ارزش بودن بکارت و ممنوعیت رابطه‌ی ج.ن.سی بین زوجین پیش از ازدواج، می‌تواند عامل اصلی بسیاری طلاق‌ها باشد. می‌دانیم که درصد عظیمی از آمار طلاق در ایران از مشکلات ج.ن.سی زوجین نشات می‌گیرد. اساسن بسیار محتمل است که دو نفر از لحاظ ج.ن.سی با هم مچ نباشند و نتوانند رابطه‌ي سالم و لذت‌بخش ج.ن.سی داشته‌باشند. چه‌قدر منطقی‌تر می‌بود اگر با در نظر گرفتن این موضوع و ارزش نبودن بکارت، هر زوجی می‌توانستند پیش از ازدواج ضمن سایر روابط لازم برای شناخت هم، رابطه‌ي ج.ن.سی هم داشته‌باشند تا در صورت عدم تفاهم ج.ن.سی، با هزینه‌ي کم‌تری از طلاق بتوانند از هم جدا شوند، که طبعن کاهش هزینه‌های اجتماعی را هم به دنبال دارد.

ارزش بودن یک موضوع در جامعه؛ با آزادی اعتقاد به آن فرق دارد. در دومی هیچ شکی نیست که مباح است. اما اولی؛ باید دید منافع‌اش چیست و مضراتش کدام. حالا بیایید منافع بکارت را بشماریم: الف احتمالن حفظ عفت و نجابت. اولن که این‌ها الزامن ارزش نیستند برای همه، دومن که به دلایلی که در بالا توضیح دادم بکارت الزامن به مفهوم عفیفه بودن متعلقه‌ی شما نیست، که هزار و یک راه برای رابطه‌ی ج.ن.سی و نمودن بکارت به شوهر وجود دارد. ب احتمالن حفظ زن از فحشا و سوءاستفاده (!) که خب من معلوم است چرا باید این دلیل برایم خنده‌دار باشد، زن را ابژه‌ی فحشا و موجود منفعل و نادان نمی‌بینم که لازم باشد با چنین حربه‌ای از زیر دست‌وپای مردم جمعش کرد. خودش عقل و شعور دارد و تشخیص می‌دهد چه کند. تازه لابد شنیده‌اید از روسپیان خردسالی که برای حفظ بکارت؛ صرفن سرویس رابطه‌ی مقعدی ارائه می‌دهند؟ سوم شاید این تصور وجود داشته‌باشد که وجود بکارت برای شوهر لذت بیش‌تری در س.ک.س به همراه دارد. بنده تا کنون مرد نبوده‌ام اما از هر آقایی در این باب سوال کرده‌ام به‌شدت نفی کرده. اما به عقیده‌ي من در ازاله‌ی بکارت یک دختر برای مرد حسی از مردانگی و قدرت و تسلط هست که از همان مردسالاری نکبت نشات می‌گیرد که خب اصلن احتیاج به بحث ندارد که باید درش را گل گرفت. زنان این همه فلاکت بکشند تا مردان یک دقیقه احساس کنند خیلی مردند؟!؟!

خلاصه‌اش کنیم؟ به دلیل این که منافع احتمالی بکارت با مضرات قطعی آن به هیچ وجه برابری نمی‌کند به عقیده‌ي من ارزش اجتماعی بودن آن زیان‌بار و فاجعه‌آمیز است. می‌تواند ارزش فردی باشد و هر دختری مایل بود به آن معتقد بوده و به میل و خواست خود، تا پیش از ازدواج تقوا پیشه کند، اما در عرصه‌ی عرف اجتماعی باید از آن حرف زد؛ باید تابو بودنش را شکست؛ باید ارزش تلقی شدن‌اش را در هم فروریخت تا دیگر هیچ دختری در هیچ جایی ارزش‌اش به یک بافت مخاطی بند نباشد، هیچ دختری عذاب وجدان و بیماری جسمی و روحی نگیرد و هیچ دختری به جرم باکره نبودن کشته نشود. باید از بکارت حرف زد.

* مواضع من بر خوانندگان ثابت‌ام روشن است؛ اما به هر حال احتیاطن عرض کنم که در درفشانی‌های بالا هیچ نقطه سر خطی وجود ندارد. یعنی کاملن ممکن است من یک استدلال‌ام اشتباه باشد یا چیزی را از قلم انداخته‌باشم یا زیادی نوشته‌باشم. در اصل و چارچوب موضوع سر حرف خودم هستم اما در جزئیات؛ بحث باز است.

پی‌نوشت: آها، یکی دیگر از اثرات منفی ارزش بودن حفظ بکارت (به یادآوری خانم حقوق‌دان پاریسی عزیز که کاملن اتفاقی من همین امروز وبلاگ‌شان را کشف کردم و کلی دوست داشتم!) تابو شدن، big deal شدن و ترس‌ناک بودن رابطه‌ی ج.ن.سی برای دختران است. دخترانی که مساله‌ي ازاله‌ي بکارت و درد جسمی آن برای‌شان بدل به یک هیولای ترس‌ناک می‌شود (تجربه‌ي شخصی: 100٪ دختران، اولین سوالی که از دختری که تازه بکارتش را از دست داده می‌پرسند این است که "خیلی درد داره؟!") این ترس هم طبعن در جسم زن منعکس شده و منجر به واژینیسم، دردناک بودن و عدم لذت بردن از رابطه و سایر مشکلات جنسی می‌شود. مجددن تجربه شخصی:‌ دختری را می‌شناسم که تا دوماه بعد از ازدواج به دلیل واژینیسم و انقباض شدید عضلات ناحیه تناسلی قادر به برقراری رابطه جنسی نبود و تا مدت‌ها پس از ازاله‌ي بکارت نیز ضمن رابطه درد داشت. به خدا موضوع را اگر این‌قدر بزرگ و ترس‌ناکش نکنند، به این‌جاها نمی‌کشد!

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

چرا بکارت ارزش است؟

در حال ور رفتن با سیستم کامنتینگ‌ام بودم که چشمم افتاد به آخرین کامنت پست باکره‌ی غیرمدخوله (که طبعن ندیده بودمش؛ لطفن برای پست‌های قدیمی اگر می‌خواهید کامنت بگذارید بیایید همین بالا و با ذکر رفرنس کامنت بدهید!) که کامنت‌گذار محترم فرموده‌بودند "این نکته‌ای که در عقدنامه قید می‌کنن به خاطر وجود مقدس خود زن هست. سند پاک بودن وجود این زن از دست‌درازی یه مرد دیگه‌اس. قطعا تایید می‌کنید که ارزش زن باکره در هر جامعه‌ای بیشتر از زن غیر‌باکره‌اس... "
جدا از ایراداتی که من به همین سه خط دارم که اولن ببخشید کدام وجود مقدس؟؟!‌ (رجوع شود به این‌جا) دومن این عبارت مشعشع «دست‌درازی مرد به وجود پاک زن» دیگر چه جور تعبیری برای رابطه‌ی دوطرفه و خودخواسته‌ی جنسی است؟ و سومن که بنده چه غلطی کرده‌ام و چه حرفی زده‌ام و از کجای من استنباط شده که من خودم را در حدی می‌بینم که آدم‌ها را ارزش‌گذاری بکنم و تازه تایید کنم که «ارزش زن باکره در هر جامعه‌ای بیشتر از زن غیر‌باکره‌ است» ؟!؟!
می‌گفتم! جدا از این ایرادات، یاد بحث چند شب پیشم با بهار افتادم که می‌گفت خیلی مفاهیم ساده و اولیه‌ی برابری جنسی هنوز بین ما جا نیفتاده. طرف هنوز قبول ندارد که نباید زنش را کتک بزند، بعد ما ازش می‌خواهیم حق طلاق به زن بدهد! در همین راستا این‌جا هنوز گویا بعضی‌ها به زن به چشم ساندویچ و میوه نگاه می‌کنند که گاز نزده‌اش خوب است؛ بعد من می‌آیم دم از برابری در رابطه‌ي جنسی و برابری‌های قانونی می‌زنم... عجب دل خوشی دارم من به خدا!
بعد آمدم یک پست ساده و همه‌فهم در وصف این که اساسن چرا بکارت مهم نیست بنویسم، که دیدم من از بس این موضوع برایم بدیهی و اولیه و ساده است که هیچ تصوری ندارم از این که به چه دلیل ممکن است کسی به ارزش بکارت معتقد باشد و در نتیجه دقیقن نمی‌دانم چه استدلال‌هایی را باید رد کنم (قطعن چیزهایی به ذهنم می‌رسد، اما ترجیح می‌دهم پیش‌فرض‌های اولیه‌ام دقیق باشد) لذا از عابران و ره‌گذران عزیز خواهش‌مندم چنان‌چه احیانن به ارزش بکارت معتقدند، استدلال‌های خودشان را در این زمینه بیان کنند و اگر هم منطقی در این باب از شخص دیگری شنیده‌اند؛ بنده را در جریان بگذارند. شاید بر دانش‌مان افزوده‌شد و خدا را چه دیدی حتا شاید هم ارشاد شدیم!!

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶

این پست صرفن به جهت چک کردن سیستم پست از طریق ایمیل بلاگر نوشته می شود
و ارزش دیگری ندارد! نبینم بیاید ریت کنید باز!!

--
Best Regards
Elize

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

ما که آبرو نداریم، پس بذار ببریمش همون نداشته هه رو.
حالا من این بحث رو بعدن باز میکنم درست و حسابی، ولی الان میخوام خیلی شاکیانه فقط یه جیغ بلند بکشم (بعد از یه سری بحث های خیلی دخترونه) که این چه بی عدالتی طبیعته که آقایون تشریف می برن یه خانوم از سر خیابون بلند می کنن بدون هیچ حسی باهاش می خوابن و فرتی هم ارگ.اس.م می شن، یا این که اگه خیلی بهشون فشار بیاد و در مضیقه جنسی باشن اتومات تو خواب کارشون راه میفته؛ بعد اون وقت ما زن ها با کلی احساس و عشق و علاقه و غیره با پارتنرمون رابطه برقرار می کنیم، تمام تلاشمونم می کنیم؛ در درصد عظیمی از مواقع اصلن ارگ.ا.س.م نمی شیم! اسم اینو می ذارین عدالت آخه؟!
* پست بی ناموسی که نصفه شب فقط محض غر زدن بنویسی، کامنتشم می بندی اصولن که بحث پورنوگرافیک توی کامنت دونیش راه نیفته. ولی عجالتن چون ممکن نیست؛ خودتون بی زحمت کامنت نذارین!
حالا که بحث رو این قدر ناموسی اش کردم و این دوستمون هم بعد کلی التماس بالاخره منو ول کرد که بیام اینا رو بنویسم، بذارین اینم بگم که مثلن که چی که این بکارت رو این قدر واسه ما دخترا گنده ش می کنین که احساس می کنیم در اولین رابطه ی جنسی یه اتفاق خیلی عظیم و مهم و بزرگ می افته و مثلن یهو یه جرقه ای می زنه و یه سری نور از آسمون باریدن می گیره و سورپراااااااااایز ما زن می شیم!!! بعد اون وقت توی این اولین رابطه هه هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افته و ما می بینیم که اهه چی شد پس این که خیلی بی خود و معمولی بود، بعد سرخورده می شیم!
انقدر هم هی این جامعه ی مزخرف سعی نکنه تلقین کنه که درد داره درد داره، بله داره ولی حالا شما انقدر بگین تا ما فک کنیم قراره سلاخی مون کنن و بدتر شه!! زهرمار! ده هه! (دوستمون داره فحش می ده و پشیمونه که منو ول کرده بیام اینا رو بنویسم!)
مجددن خواهش می کنم کامنت نذارین، یا اقلن کامنت مزخرف نذارین!
* اخیش!! این تخلیه روانی بعد از زدن این غرها حقیقتن به این همه بی آبرویی و مزخرف گویی می ارزید!

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶

یک ساعته دارم با قالب وبلاگم ور می‌رم که قیافه‌ی عقب‌مونده‌ی این لینک‌دونیم رو درست کنم. انواع تگ‌ها رو امتحان کردم و نشد. خیلی جدی دیگه آخرش داشتم بالای کد لینک‌دونیه می‌نوشتم تاهومای تن پی‌تی رایت تو لفت شو، احمق!!

من واقعن مفتخرم که در مملکتی زندگی می‌کنم که نماینده‌ی فعلی مجلس (جلودارزاده) برای دوره‌ی بعدی رد صلاحیت می‌شه!! وای یعنی فکرشو بکنید خیلی خنده‌داره!! و هم‌چنین افرادی که هشت سال تمام جزو کادر دولت بودند و سرنوشت این مملکت دستشون بوده الان یهو کاشف به عمل می‌آد که حتا صلاحیت نمایندگی مجلس رو هم ندارند!! ای بابا پس چرا هشت سال تمام ماها رو داده بودید دست اینا آخه؟!

البته همگان از میزان ارادت من به خانم شهرنوش پارسی‌پور مطلعند، اما ضمنن من معتقدم هیچ دلیلی نداره یه نویسنده‌ی خوب یه منتقد خوب هم باشه (همون‌طور که تقریبن معمولن هیچ منتقد خوبی نویسنده‌ی خوبی نیست! D:) و همون‌طور که هیچ دلیلی نداره یه نویسنده‌ی خوب یه مترجم خوب هم باشه و من چه‌قدر خوش‌حال‌تر بودم اگر شاملو شازده کوچولو رو ترجمه نمی‌کرد. بعد اون‌وقت من فلسفه‌ی این برنامه‌های معرفی و نقد ایشون رو توی رادیو زمانه نمی‌فهمم، واقعن نمی‌فهمم!! خودتون ببینید و قضاوت کنید!
* به قول فیبی:‌ اوه، اوه! من این یه خط رو ندیده بودم : جهان هم متاسفانه درست بشو نیست. مشخص نیست چرا جهان سعی نمی‌کند درست بشود
ببین من عاشششششششششق این خانومه هستم آفیشیالی، این جمله هم شاهکاره، ولی همین جمله به تنهایی ثابت می‌کنه که بهتره ایشون یه وبلاگ بزنه یا رمان بنویسه به جای نقد و معرفی شعر و کتاب :D

** من مدام مجبور می‌شم ادیت پست رو بزنم و یه چیزی اضافه کنم باز! همین چندوقت پیش بود تو خونه داشتم غر می‌زدم که این چه وضع مزخرف آموزش جنسیتی توی ایرانه، که توی دوره راهنمایی کتاب حرفه‌وفن ما و کار عملی‌هامون شامل آشپزی و بافتنی و خیاطی و بچه‌داری بود، مال پسرها شامل برق‌کاری و نجاری و لوله‌کشی و غیره. بعد یعنی این احمق‌ها فکر نمی‌کردند ممکنه روزی مردی جورابش پاره بشه یا دکمه‌ش بیفته یا گرسنه‌ش باشه و مادر و زن و دختر و خواهر و رستورانی اون اطراف نباشه جهت رفع احتیاجات مربوطه؟؟ یا این که یه خانمی که تنها زندگی می‌کنه اگه فیوز برقش بپره و اتصالی کنه و برق‌کار دم دست نباشه چی‌کار باید بکنه؟
هنوز چندروز از این غرغرهای من نگذشته آقایون فرمودن که کتاب‌های درسی دخترها و پسرها باید جدا بشه و مواد آموزشی مناسب با وظایف و عملکرد‌ها در جامعه باشه!! من دیگه واقعن هیچ تصوری ندارم که چی توی ذهن اینا می‌گذره ولی در مورد دخترها فکر کنم می‌خوان S.e..X education. اضافه کنن چون تنها وظیفه‌ی شرعی اسلامی‌ زنانه‌ای که توی کتاب‌های درسی جا افتاده و قلم گرفته‌شده همین تمکینه!! پسرها رو نمی‌دونم دیگه!

یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

آقای دوست پسر ما اخیرن به طرز شدیدی موضوعات چالش برانگیز و مخ فرساینده ای از قبیل تعهد و وفاداری و خیانت و اخلاق گرایی و با آدم متاهل وارد رابطه شدن و جذابیت ها و خطرهاش زده توی سرشون. البته مدیونید فکر کنید من بلایی چیزی سرشون آوردم که به طور ناگهانی به این بحث ها علاقمند شدن ها، نه!! :-" حالا خلاصه که سیستم پست نوشتن اخیرشون شده این که مثلن موقع تلفن حرف زدن یهو یه بحث این جورکی نظیر توجیهات روابط خارج از ازدواج رو پیش می کشن و بعد از تبادل نظرات مربوطه چند دقیقه سکوت می کنن و فکر می کنن به یه چیزی بعد خداحافظی می کنن می رن وبلاگشونو آپدیت می کنن!! و از اون جا که ایشون آدم بسیار باشعور و بی تعصب و منصف و اینایی هستند (بسیار بیش تر از بنده) مطالبشون بسیار چیزهای خوبی از آب در می آد. حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم من این روزا سرم شلوغه نمی رسم آپدیت کنم، به جاش پاشید برید این پست های اخیر ایشون رو بخونید، منم یه ذره توشون سهم داشته م!!

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

Her land, Our land..

دلم برای زنستان مان تنگ شده. برای آن آدرس همواره عوض شونده ی هرلند دات ایکس ایگرگ زد الی آخر. برای جلسه هایی که چه 10 نفر بودیم و چه چهارنفر (و چه شماره هایی که چهار پنج نفره رفت بالا!) آن قدر پرسروصدا بود که برای حرف زدن یا باید می کوبیدی رو میز یا داد می زدی و مریمی بیچاره قلم کاغذ به دست هی باید بحث های حاشیه ای را جمع می کرد و می گفت: خب بچه ها شماره ی بعد ... برای مطالبی که اصولن 10 تا سفارش می دادیم تا 4 تایش اقلن حاضر شود. برای ستون در به در بچه یتیم شهر زن کتاب که یا مطلب نداشت یا آن قدر مطلب داشت که گیج می شدیم کدام را بگذاریم. برای آمار حتا که یک سال تمام دهن من و مانا و بقیه را سرویس کرد آن قدر که بدقلق و سخت بود ستونش و آخر هم ما موفق نشدیم همه را قانع کنیم که اصلن این ستون باید بپیوندد به تاریخ! برای شلوغ کردن های فرناز و قاطی کردن های بامزه ی مریم میرزا و لبخند به پهنای صورت ناهید کشاورز. برای بهمن های کوچک که در جریان جلسات مصرف اش اجبارن می رفت بالا و بعد هر جلسه قطعن از آن همه سروصدا سردرد داشتم. حتا دلم برای همه ی بی انضباطی ها و بدقولی هایمان که موقع آپدیت شدن سایت پدر همه و به خصوص مریمی را در می آورد تنگ شده. برای گلناز، گلناز نازنین و ستاره رها تارا نیلوفر فرناز نیلوفر اِ (!) سمیه ناهید مریمی مریم میرزا پریسا طلعت پروین نوشین ناهید ... برای همه ی آن گروه کوچک شلوغ که فقط خدا می داند با آن همه گرفتاری و خرتوخری و فیلتر و دستگیری و فشار و غیره چه طور موفق شدند زنستان را تمام آن مدت سرپا نگه دارند.
دلم تنگ شده.

*هر دقيقه تنفس در هواي تهران معادل کشيدن پنج نخ سيگار است. هنوز هم کسی هست که بگوید بهتر است سیگار را ترک کنم؟ D: به جایش عوض هر پنج نخ سیگار یک دقیقه نفس نمی کشم!! :))

یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

1 – قبلن ها دلم می خواست زندگی رو کامپیوتریزه کنم، یعنی مثلن آندو داشته باشه، اینتر داشته باشه، فایند داشته باشه ... و الی آخر. الان دلم می خواد زندگی رو گوگلیزه کنم!!! گیگابایتش بالا باشه، آر اس اس داشته باشه، شرینگ آیتمز داشته باشه، ادد استار داشته باشه، ... و الی آخر مجددن! :D این ما هستیم، نسل پفک و کامپیوتر!!

2 – بنده علی رغم آی کیوی معقول و هوش احساسی نه چندان بد و شعور و عقل متعارف، در زمینه های اجتماعی؛ روابطی؛ فامیل بازی، خاله زنک بازی؛ چشمک زدن و در جریان قرار دادن؛ توطئه های جمعی پیاده کردن؛ سرکار گذاشتن کسی؛ این گفت اون گفت و غیره یک گـــــــــاو به تمام معنا هستم!! یعنی اصولن تو باغ نیستم به کل و از بیس واسم این مسائل تعریف نمی شن که حالا بخوام بفهمم و perform کنم. کاملن ممکنه که خیلی معصومانه و بدون هیچ قصدی یه کلمه حرف که اصلن به نظرم مهم نیست یه جایی که به نظرم موردی نداره بزنم و اون یه کلمه گند بزنه تو زندگی یه نفر دیگه!! اصولن از این خصوصیتم بدم نمی اومد خیلی، یه جور جدایی ماهوی (!) از این مسائل که علاقه ای هم به اشون ندارم، ولی با بساط خاله زنک بازی و دعوا و افتضاحی که امشب سر یه اشتباه من تو فامیل به بار اومد و احتمالن خواهره سه چهارماه باهام حرف نزنه و فامیل شوهرش دیگه چشم دیدن ام رو نداشته باشن، حالا دیگه کم کم به این نتیجه رسیدم که یه ذره سیاست زنانه و شعور خاله زنکی هم بد چیزی نیست، به کار می آد بعضن!! بعد عین این بچه مهدکودکی ها که یه چیزی رو زدن شکستن و سرافکنده می شینن یه گوشه و بغض می کنن؛ کلی ناراحت و لب ورچیده نشستم غصه می خورم که چرا همچین اشتباهی کردم. بابا به خدا زندگی بدون فامیل و به ویژه حرف تو حرف پیچیدن و بردن و خاله زنک بازی اساسن خیلی راحت تره، نه؟!

3 – به قول آقای 35 درجه یه پرانتز باز کردم رفتم توش عجالتن. کار و درس و غم امتحان مجال نمی دن خیلی که به چیز دیگه ای فکر کنم و وقتی هم که دیگه اجبارن مطرح می شه سریع از زیر فکر کردن به اشون در می رم. خسته تر از اونم که انرژی برای خرج کردن داشته باشم. من که می دونم یه خل و چلی این تو هست که آخرش هر کاری دوست داشته باشه می کنه و نظر منو به هیچ جاش حساب نمی کنه، واسه چی خودم رو سبک کنم الکی و کلی انرژی صرف کنم برای فکر و تصمیم؟!

4 – فید وبلاگم خرابه از اساس! بعد اون قدر به گوگل ریدر معتادم و اون قدر به فید-ندارها فحش می دم که الان کاملن بدون فید حس یه آدمی رو دارم که زبون نداره!

5 – خب مجددن وقتی که هر ترم سر امتحانا همین بساط فعلی (انبوه جزوه های کپی شده از این و اون، درس هایی که حتا موضوعشونو نمی دونی و تازه 12 شب به بعد شروعشون می کنی، نمره های ناپلئونی و کم خوابی و مرگ) برقراره، و منم می دونم که عوض شدنی نیستم، واسه چی خودم رو سبک کنم بگم آااااه من متنبه شدم و از ترم بعد درس می خونم؟! نه آقا جان، تا پایان فارغ التحصیلی همین بساط پهنه؛ بالاخره می شینم برای فوق یا اختبار یه سال خودکشی می کنم می خونم این ها رو دیگه، عجالتن بذار زندگیمونو بکنیم!

6 – در راستای شماره ی قبلی، دیشب تا ساعت 4 صبح در حالی که با یه دستم داشتم با جوجه ی دخترخاله جان بازی می کردم و با یه دست جزوه رو دنبالم یدک می کشیدم منتظر اعلام خبر تعطیلی امتحان بودم. وقتی دیدم دیگه راه نداره اجبارن جوجه جان رو خوابوندم و تا 5 یه ساعته سر و ته درس رو هم آوردم. امشب حالا نمی دونم منتظر چی ام که ساعت دوئه و من هنوز شروع نکردم!!

7 - حالا با این سرعت ذغالی من هی باید صفحه ی ادیت پست رو باز کنم، ولی باید بگم من واقعن به ذوق خواننده هام افتخار میکنم، خیلی خوبه، طفلکی ها ریتینگ رنگی قرمز خوشگل دیدن ذوق کردن هی کلیک کلیک میکنن!! آخه پست زیری کجاش ریت کردن داشت؟!

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

این پست به منظور چک کردن فعال بودگی فید وبلاگ بنده نوشته می شود و هیچ ارزش دیگری ندارد! نمی دونم چرا فید وبلاگم آخرین نوشته ای که نشون می ده مال دو سه ماه پیشه؟!

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

بابام یه وقتایی که سرحاله از خانواده‌اش می‌گه. از آباء و اجدادش. خانواده‌ي مادربزرگش -بی‌بی- کرد بوده‌ن و مهاجرت کرده‌بوده‌ن روستای بابام اینا (از روستاهای شمال، بغل رودخونه‌ي تجن - شمالی داریم این‌جا اصلن که بفهمه کجا رو می‌گم؟؟) بعد پدر این خانم بی‌بی -یعنی جد مادری بابام- گویا چند تا پسر داشته و یه دختر فقط. اسمای پسراشو یادم رفته، اما طبق تعریف‌هایی که دایی بابام واسه‌ش کرده، از این کردهای قلچماق عظیم‌الجثه‌ي سبیل از بناگوش دررفته بوده‌ن (گفته‌م تا حالا که من عاشق کردها هستم؟ خون می‌کشه و این حرفا!) به شدت لات و قلدر و اینا،‌که اگه الان بودن احتمالن توی طرح امنیت اجتماعی جمع‌شون می‌کردن! و یکی‌شون گویا جلوی چشم شاهد عینی آدم کشته - سرشو بریده!

بعد یکی از این آقایون قدرقدرت عاشق یه دختری می‌شه، که خانواده‌ي دختره می‌گن دخترمونو به شرطی به‌ات می‌دیم که خواهرت (بی‌بی) زن پسر ما بشه، یعنی به اصطلاح می‌خواستن دختر به دختر کنن. بی‌بی هم از اون آقاهه منزجر بوده به‌شدت و یکی دیگه رو می‌خواسته- پسرعموشو فک کنم. خلاصه خانم بی‌بی هم که به هرحال زن کرد بوده و کله‌شق و یه‌دنده، پاشو می‌کنه تو یه کفش و علی‌رغم همه‌ي کتک‌ها و فشارهای برادرش می‌گه نمی‌خوام. آخرش یه نصفه‌شب، آقای برادر بی‌بی رو بیدار می‌کنه و می‌بره تو حیاط، تفنگ رو می‌ذاره رو سرش و می‌گه یا رضایت می‌دی یا همین الان می‌کشمت (پدر این خانم و آقایون هم گویا حرکت بدون توپ داشته اون وسط!) اون طفلک هم می‌بینه دیگه چاره‌ای نداره؛ مجبوری با اون آقاهه که اسمش حسن بوده عروسی می‌کنه. هزارماشالله طرف عمر طولانی هم داشته و بی‌بی نزدیک سی‌ سال باهاش زندگی می‌کنه و هفت هشت تا بچه هم ازش به دنیا می‌آره و در تمام این مدت هم‌چنان ازش متنفر بوده. بابام تعریف می‌کنه که بی‌بی اون‌قدر از شوهرش بدش می‌اومد که حتا 20 سال بعد از مرگش، اسم‌شو که می‌خواست بیاره روشو برمی‌گردوند و با نفرت می‌گفت حسن- با انزجارات فائقه! فک کن، طفلک سی سال تمام با مردی که ازش متنفر بوده زندگی کرده ..

جالب اینه که پسرهای خود بی‌بی -دایی‌های بابام- یه چیزی می‌شن یه نمه خفیف‌تر از دایی‌هاشون، همون‌قدر قلدر و یه‌دنده و خشن و مستبد و خودرای؛ با دست بزن به مقدار کافی. بابام که این‌ها رو تعریف می‌کنه به شوخی و جدی به‌اش می‌گم اینا رو اگه زودتر می‌گفتی، من می‌فهمیدم این اخلاقات ژنتیکیه و دست خودت نیست؛ حتمن خیلی بهتر با هم کنار می‌اومدیم. تازه، معمای این کله‌شقی و یه‌دندگی عجیب غریب که خصوصیت ژنتیکی خاندان ماست هم واسم روشن شده. فک کنم یه هفت هشت نسل دیگه که ژن این دایی‌های خشن خنثی و کم‌رنگ (!) بشه، یه آدم متعادل از قوم و قبیله‌ي ما در‌آد!

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶

حقوق بشر سیگاری ها!

1 - در راستای ممنوعیت سیگار در کافه ها و رستوران ها و اماکن عمومی و خلاصه همه جای همه ی جهان! بنده برام یه سوالی پیش اومده. البته خیلی خوبه که حقوق غیرسیگاری ها رعایت بشه و سرطان به زور ندن تو حلق و ریه شون، اما خب ما سیگاری های بدبخت هم حقوق بشر داریم آخه!! من اگه دلم می خواد دود بخورم و سرطان بگیرم و بمیرم خب باباجان بدن خودمه، حقوق ماها چی می شه این وسط؟؟ به همون اندازه که خانم و آقای X غیردخانیاتی حق دارن بشینن تو کافه و رستوران و سایر اماکن و دود سیگار نخورن؛ من هم حق دارم تو کافه از سیگار کشیدنم لذت ببرم. احیانن منطقی تر نیست اگه در حد امکان، اماکن عمومی قسمت ویژه ی سیگاری ها داشته باشند و اگه ممکن نبود، بعضی جاها (مثلن کافه چپ دست رو لطفن!) ویژه ی سیگاری ها اعلام کنن؟ هرکی می خواد بره دود بخوره خودکشی کنه، می ره این جاها، انسان های سلامتی دوست هم می رن بقیه اماکن سالم و بی دود!! بابا این طوری که خیلی ستمه که درصد قابل توجهی از جمعیت جهان از یکی از لذات عظیم زندگی شون محروم بشن! :(

2 - هااان سوال بعدیم این بود که ما فقط همین یه کار رو از اروپا یاد گرفتیم؟؟! یه سری چیزای دیگه هم به نظرم می شد اقتباس کرد!!

3 - عرض شود که بنده برای یه تحقیق دنبال قوانین چندتا کشور (کانادا، فرانسه، تایلند و آفریقای جنوبی) در چند تا حوزه ی خاص مثلن ایدز و کار و بهداشت و بیمه و ازدواج و اینا می گردم. البته خودم در حال سرچ و جستجو و اینا هستم اما احیانن اگر کسی منبع درست درمونی از قوانین این کشورها می شناسه، بیاد معرفی کنه و ماچ بگیره به جاش! D: (دیدم کسی اون آی رینگ رو برام نخرید، مجبور شدم توقعاتم رو بیارم پایین!!)

4- خوب خودتون که می دونید آدم در ایام امتحان و کار واجبه که مداومن با وبلاگش ور بره و انگشت به همه جاش بکنه و فایرفاکس نصب کنه و به اونم ور بره و خلاصه !! کامنتم رو عوض کردم که از شر فیلترینگ بلاگر خلاص بشم، فک کن هر دفعه برای دیدن کامنت هام باید فیل هوا می کردم! این خیلی خفن و تکنولوژیزه ریتینگ هم داره حتا و شما می تونید اراجیف من رو ریت کنید، جل الخالق!!

پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۶

مریمی و جلوه آزاد شدند.
توی این چند وقت این دومین باری بود که از ته دل خوش حال شدم و یه لبخند واقعی و عمیق نشست روی صورتم :)

* می شه یکی واسه من یه آی پاد بخره، یکی از این هام روش؟؟ دارم رسمن می میرم براش! حالا آی پاده نشد هم نشد، ولی من اینو می خوام!


سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

متلک های جدید:
جون! چه متبرج شدی امروز!!
تبرجتو بخورم!