یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

شکست‌خورده در مختصات زمان! + پی نوشت

امروز سر کلاس، تازه از خواب بیدار شده‌بودم (چشم‌های بنده با دهن استاد رابطه عکس دارن، تا اون دهنشو باز می‌کنه من کاملن اجتناب‌ناپذیر خوابم می‌بره!) و استاد داشت در مورد فلان قانون صحبت می‌کرد که 02/05/85 طرح شده و 12/11/85 تصویب و ابلاغ شده، خیلی هم مهمه و حتمن توی امتحان می‌آد. من یه مقدار فکر کردم و بعد با تعجب از بغل‌دستی‌م پرسیدم: گفت 11/12/85؟؟ خب امروز که تازه 02/11/85 هست، چرا مزخرف می‌گه؟!؟!؟!
دختره بنده‌خدا به‌اش شوک وارد شد و با صدای بلند گفت ببین ما الان 86 ایم!! من یه ذره فکر کردم و گفتم واااااای راست می‌گی من چه‌قد گیجم، امروز توی بانک هم همین تاریخ اشتباه رو نوشتم؛ فکر می‌کردم 85 ئه هنوز! بعد دختره یه چندثانیه بعد برگشت گفت ضمنن الان هم برج دهمه، نه یازدهم!!
‌من دیگه شرح اضافی در باب حماقت و گیجولی و خنگی و خواب اصحاب کهف خودم نمی‌دم، فقط از ظهر دارم فکر می‌کنم کاش اقلن یکیشو درست گفته‌بودم!!‌:(:(
* کامنت‌های پست قبلی آخر خنده شد!:)) پوچ جان بنده با شما موافق هستم!D: ضمنن جناب Anonymous آخری عزیز که فرمودید من بدون آگاهی اظهار‌نظر می‌کنم، عزیزم جسارتن بنده دانشجوی حقوق هستم!! بر حسب اتفاق همین ترم هم مدنی 5 و متون فقه 2 دارم پاس می‌کنم و فرمایشات شما رو حفظ هستم حدودن!! من هم نگفتم که آی چرا توی طلاق‌نامه اینو نوشتن، مطلع از آثار حقوقی‌شم هستم، صرفن به نظرم نکته‌ي جالب و خنده‌داری اومد، خواستم با دوستان قسمت کنم! مضاف بر این که توی جامعه‌ي گل و بلبل ما طلاق‌نامه متاسفانه تنها جایی نیست که با آمار آلت تناسلی خانم‌ها کار دارن!! در حقیقت بنده دارم این مساله رو زیر سوال می‌برم که پایین‌تنه برای چی باید توی زندگی یه خانم اثر حقوقی داشته‌باشه!
بنده هم امید دارم روزی فرا برسد که بدون آگاهی در خصوص چیزی اظهار نظر نکنیم D:
* خب گویا مجبورم یه پی نوشت اضافه کنم:
آقا یا خانم عزیز همچنان ananymous، (هویت credibility می دهد، حتا!) بداهتن نوشته ی من بر مبنای دیدگاه حقوقی و اساسن هیچ دیدگاه خاصی غیر از همون دوتایی که ذکر کردم نبود. فرمایشات امروزتون منطقیه وصدالبته بنده به مبتدی بودن خودم (این یکی که دیگه واقعن راسته، چون من خیلی به رشته م علاقه مند نیستم و دانشجوی محقق و پی گیر محسوب نمی شم) و برتری مرتبه علمی سرکار عالی معترف هستم، منتها من تناقض و ناسازگاریی بین این که حقوق به هر مساله ای از دید حقوقی بپردازه، نمی بینم با این که من اعتراض کنم که مدخوله (چه کلمه ی زیبایی برای وصف یه خانم میتونه باشه، به خدا معنی کنایی و غیرکنایی شم می دونم، ولی همچنان به نظرم زشته!) بودن یا نبودن یه خانم برای چی باید توی زندگیش اثر حقوقی داشته باشه، و وضعیت جنسی آدم ها (البته خانم ها فقط!) برای چی باید این قدر زیادی و جاهای نامربوط روش تاکید بشه. دیدگاه من و سیستم عقیدتی که پشت این حرف دارم مسلمن مفصل تر از اونه که این جا بخوام توضیحش بدم.
ضمنن این جا یه وبلاگ شخصی و روزمره است، من مسلمن این جا راحت و بی قید و بدون لحاظ کردن مواضع علمی و موازین تحقیقی و غیره می نویسم، اما اگر جایی بخوام بحث جدی یا حقوقی بکنم، طوری که شما می فرمایید، قطعن یه مقدار پیچیده تر برخورد می کنم! منظورم اینه که این اعتراض شدیداللحن پریروز شما به این می مونه که من یه کاریکاتور بکشم، یه نفر بیاد سه صفحه استدلال علمی در مذمت اش بکنه! به خدا این فقط یه کاریکاتوره، نه نقاشی پرتره، و ترجیح اینه که ملت با اندکی sense of humor و هوش، منظور من رو از ترسیم این تصویر کج و معوج و خنده دار بفهمند، یا اصلن نفهمند و فقط لبخندی بزنند، نه این که خیلی جدی و دور از اصل موضوع و هدف و منظور من اعتراض کنند که دماغ این آقا این قدری که تو کشیدی گنده نیست!!
تمومه انشالله؟ حله؟

شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۶

یکی از دوستام تازه از شوهرش جدا شده. طلاق نامه اش رو -که از ذوق عین سند آزادی همه جا با خودش می بره!- داشت نشونم می داد، بعد توی صفحه ی مشخصات نوشته بودن زوجه، باکره ی غیرمدخوله فلانی بهمان زاده!!
یعنی واقعن چی فکر می کنن این ها که اسم زن رو همراه آمار آلت تناسلی و وضعیت س*ک*س*یش می نویسن؟!؟! ببینم آقایون شما خوشتون می آد به اتون بگن آقای فلانی، شانزده سانت و هفت میلی متر!؟!؟

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

دارم با عجله توی دانشکده راه می رم که یه خانم چادری می گه: خانمم حجابتو درست کن! موهاتو بکن تو!! با تعجب نگاهش می کنم و فکر می کنم یه دانشجوی سال بالایی لابد سهمیه ای فضوله و دهنمو باز می کنم که بگم به شما چه ربطی داره خانم؟! که چشمم می افته به خانم همراهش که مامور حراست دم دره و می شناسمش، و با عصبانیت به ام می گه چند دفعه باید به اتون بگیم؟! چرا ماتت برده؟! من هم چنان مات و مبهوتم که نگهبان های دم در دانشگاه که هر روز همه ی ما رو چک می کنن، الان چرا یهو نازل شدن توی ساختمون دانشکده و به صورت گشت سیار ارشادمون می کنن. می رم توی دستشویی و با عصبانیت می گم اینا این جا چه غلطی می کنن؟! که می بینم کارت دانشجویی یکی از بچه ها رو به خاطر مو و آرایش و چکمه ی متبرج روی شلوار! گرفتن و داره اصلاحات لازمه رو انجام می ده که بره کارتشو بگیره بدبخت. بچه ها یکی یکی وارد می شن و شروع می کنن به پاک کردن آرایش ها و درست کردن حجاب ها. همه متعجب و عصبانی ان و زیر لب فحش می دن.
از دانشگاه می آم بیرون و راه می افتم به طرف جایی که می خوام برم. سر پارک وی یه بنز سبز و سفید پلیس می بینم. قبل این که بفهمم ماشین آگاهیه و با من کاری ندارن و یه نگاه به خودم بندازم و ببینم نه متبرجم نه مانتوم کوتاهه نه جای گیر دارم؛ دلم دو سه دفعه ای اومده تو دهنم و برگشته سر جاش.
دو ساعت بعد:
روی در چپ دست یه نوار باریک کاغذی اضافه شده. از دور نمی بینم، ولی نزدیک تر که می شم می بینم نوشته استعمال دخانیات در این مکان ممنوع می باشد. اول فکر می کنم فرمالیته و محض خفه کردن اماکن هست اما تو که می رم به ام توضیح می دن که نه قضیه جدیه. با آقای دوست پسر کلی فحش می دیم و غر می زنیم که آخه تو کافه آدم سیگار نکشه، مثل اینه که با زن اش نتونه بخوابه!!
با پیشنهاد بهار کاملن موافقم که دولت یه نظارتی روی البسه زیرمون هم بکنه، یه وقت حس نکنیم فقط توی کفش و لباس و آرایش و شلوار و مانتو و روسری و چکمه و سیگار و قلیون محدودیت داریم!!
شوخی شوخی دیگه کم کم توی مملکت نمی شه نفس کشید!!:(

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶

من امشب (البته جرقه هاش پریشب ضمن چت با یلداهه خورد) فهمیدم که چرا وبلاگ نویسا (در این جا خودم و یلدا و برخی افراد مشابه!!) این همه افسرده می شن
خوب وبلاگ نویسا اکثرن جماعت نامتعادلی ان، اگه نبودن که جای پشت کامپیوتر نشستن و وبلاگ نوشتن و سیر در دنیای مجازی، عین آدمی زاد توی دنیای واقعی زندگی شونو می کردن
بعد خوب وبلاگ نویسا از اون جا که آدم های متعادلی نیستن؛ علی رغم این که زیادتا کار و زندگی دارن؛ هی یه عالمه وب گردی می کنن
بعد چون بدبختن و کار و زندگی دارن مجبور می شن شبا وب گردی کنن
بعد شب ها هی تنها تنها تا بوق سگ می شینن به چت و وب گردی
بعد هی تنها و تنهاترشون می شه
بعد بعضن نوشته های تنهایی-سیخ زن و تحریک کننده و بغل خواهنده می خونن
بعد چون وبلاگ نویسا (خودم و یلدا و الخ!!) اکثرن انسان های برون گرای لمسی بدبختی هستن
دلشون بوس و بغل و مخلفات می خواد دیگه
بعد هی کسی بغلشون نمی کنه
یعنی حتا اگه پارتنری؛ معشوقی؛ دوست پسر یا دختری چیزی هم موجود باشه یحتمل اون وقت شب خوابه (طبق قانون مورفی؛ حتا اگه خودش هم وبلاگ نویس باشه، بازم خوابه!!)
بعد وبلاگ نویسا هی بغل می خوان و هیش کی بغلشون نمی کنه و در نتیجه افسرده می شن
نتیجه این که شب ها زود بخوابید تا افسرده نشوید.

* 24 روزه مریمی نداریم؛ چندین روزم هست جلوه نداریم، مدتی هم هست که یه عالمه دانشجو و فعال دانشجویی نداریم؛ بعد انگار هممون عادت کردیم ... یاد توی 21 گرم می افتم که نائومی واتس همه ی حرصش از همین بود که بابا یعنی که چی که شوهر و دو تا بچه ات زرتی می افتن می میرن بعد هی همه به ات می گن که life goes on و بدبختانه واقعیت هم اینه که life goes on، در صورتی که یه چیزی ته ته هات هی داد می زنه که مریم و جلوه نداریم و دانشجو نداریم و life does not just go on ..
** آقای دوست پسر سابق گوگولی؛ تولدت مبارک!! نفرینت مبنی بر این که عاشق بشم و به عشقم نرسم و درد دوری بکشم، خیلی زودتر از اونی که فکر می کردی مستجاب شد، کاش یه بی ام و 730I از خدا خواسته بودی!!

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

انگار یه تیکه از قلبم رو، یه تیکه ی گنده ی گنده رو، با دستای خودم کنده باشم و انداخته باشم دور.
می شه این دیگه آخریش باشه؟ دیگه نمی تونم ...

سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶

- I loved him crazy, I still do.
* Yes, but you're used to leave everyone you love. so what?

دوشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۶

هایکو

دل‌تنگی‌های آدمی را
باد برای‌شان شیشکی می‌بندد
و رویاهایش را
آسمان پرستاره به فلان‌جایش می‌گیرد

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶

عرض شود به حضورتان که این چندروزه بنده یه سری آدم وبلاگی دیدم (فک کن بعد 4 سال رفتم قرار وبلاگی! خیلی حس نوستالژیکی بود!) بعد نکته‌ای که منو به فکر فرو برد (جدا از بالا رفتن صرف دودم و تحقیر شدگی مداوم به دلیل شصت و شیشی بودن!) این بود که همه به شدت من رو مترادف با حقوق زنان و فمینیسم و زنستان و فعال حقوق زنان می‌شناختن. بعد نه که این موضوع من رو ناراحت کنه‌ها، اما از اون جایی که من خودم که می‌دونم چه می‌کنم و چه نمی‌کنم، و اون‌چه می‌کنم اصلن در این ابعاد نیست، عذاب وجدان گرفتم و این حس به‌ام دست داد که نکنه من غیرعامدانه تو وبلاگم خودم یا علائق و فعالیت‌هام در حوزه‌ی زنان رو از اون چیزی که هست بیش‌تر نشون دادم و به قول مقامات مذهبی ریا شده! :D در همین راستا شفاف‌سازی می‌کنیم که به خدا بنده اصلن در ابعاد فعال حقوق زنان نیستم، صرفن یک موجود علاقه‌مند در این راستا می‌باشم و کل فعالیت‌هام هم خلاصه می‌شه تو زنستان و بعضن امضا جمع کردن برای کمپین و همین چهارتا لینکی که توی وبلاگم می‌ذارم و بعضی وقتا غری می‌زنم! یه‌وقت ریا نشده‌باشه!:D

ضمنن هم که، این خانوم خیلی هم نازه بر خلاف نشر اکاذیبی که تو وبلاگش می‌کنه (مگس‌پرون هستن اون پست‌ها!) یلداهه هم که از قدیم‌الایام جیگر من بوده و هست و خواهد بود‍!:X با فک و فامیلش حتا!

پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶


ملاقات با مریم حسین خواه در زندان زنان
این عکس مریم رو که دیدم یه لحظه کاملن واضح صدای خنده ی همیشگیش توی گوشم پیچید. بی نهایت مغرورم به داشتن چنین خواهرانی، این قدر شجاع و این قدر پرانرژی و قوی، که هیچ چیز، حتا اوین، خنده هاشونو انرژی شونو قدرتشونو ازشون نمی گیره. صدای این خنده ها هم که توی گوش ات باشه، باور کردن این موضوع که توی این نبرد نابرابر، پیشاپیش ما برنده ایم، اصلن سخت نیست ...

یکشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۶

ما همه مجرمیم

بازپرسی از مریم حسین خواه,روزنامه نگار به اتهام نشر اکاذیب و تبلیغ علیه نظام / کانون زنان ايراني
مریم حسین خواه روزنامه نگار و عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد / کانون زنان ايراني
مريم حسين خواه، از فعالان جنبش زنان بازداشت شد / خبرنامه اميرکبير
يار زنستاني من / وبلاگ تداعي آزاد
مجموعه لينکهاي مربوط به بازداشت مريم حسين خواه در سايت بالاترين
اوين براي تمام همه زنان آزاديخواه جا دارد؟/ وبلاگ پرگاس
مریم حسین خواه فعال جنبش زنان بازداشت شد/ ادوار نيوز
مريم حسين خواه فعال جنبش زنان بازداشت شد/ گويا نيوز
در غياب زنستان/وبلاگ فصل زن
فریده غیرت ،حقوقدان:بازداشت مریم حسین خواه غیر قانونی است / کانون زنان ايراني
مریم بی شک مسئولیت پذیرترین عضو زنستان است، اما تنها عضو و مسئول تمامی سایت نیست و نباید به تنهایی مسئول زنستان قلمداد شده و بازخواست شود. نوشتن در زنستان اگر جرم است، تک تک ما اعضای تحریریه هم راه مریم مجرمیم. همان گونه که برای دلارام فریاد زدیم که هر کدام از ما می توانست به جای او در آن روز کذایی دست گیر شود، حالا هم هر یک از ما می توانست جای مریم باشد. آقایان! در وظیفه تان کوتاهی کرده اید، ما همه مجرمیم.

چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶

Heart breakers!

در عجب ام که آدم ها چه جور وقیحانه، به اسم اخلاق، زیر سایه ی اسامی پرطمطراق وفاداری و صداقت و پاکی و مصلحت و غیره، توی صورت ات دروغ می گویند و به دروغ گویی تشویق ات می کنند و برای صداقت و صراحت سرزنش ات! و در عجب ام که آدم ها چه قدر بد شده اند، که من با همه بی قیدی و بی اخلاقی و نسبیت گرایی و خودمحوری و غیره، از این همه آدمی که دم از اخلاق حسنه و شخصیت سالم و وفاداری و پاکی می زنند بس شریف تر و انسان تر و اخلاق مدارترم؟!

سه‌شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶

هههه اههممم (صاف کردن گلو)
می فرمان که:
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم دهن منو سرویس کردی تو آخه لامصب، بکش بیرون!

* جناب ایزد تبارک و تعالی نمیشود این یک دفعه را جسمیت یافته تشریف بیاورید ما را بغل و راهنمایی کنید؟! ما با این همه الیاف فرفری چه کم از بره های گم شده ی مسیح داریم آخر؟
** تابلوئه که من دارم به فاک می رم باز؟؟

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶

I wonder if god ever created any man more desirable than him

در حد مرگ از این ژانر "ترک کردن آدم‌ها به دلایل منطقی مزخرف در اوج دوست داشتن‌شون" خسته‌ام. لعنتی درد داره می‌فهمین؟! هر کسی رو که خیلی خیلی دوستش دارم مجبورم با دست خودم بپرونم بره!! من اون قدرهام آدم عجیب غریب و ناسازگاری نیستم اما نمی دونم چرا اصولن هر کسی رو دوست دارم به دلایل کاملن منطقی نمی‌تونیم با هم باشیم چون یا اخلاقمون به هم نمی‌خوره یا فکرمون یا سن‌مون یا کلن فازمون یا استان محل زندگیمون یا خلاصه هزار و یک چیز دیگه‌ی اساسی‌مون! حالا بگذریم که من کلن خیلی ایده‌آلیستم ولی معمولن هم این چیزهای غیربخور(!) رستوران مورد علاقه و اسم بچه‌ي آینده نیستن و واقعن اساسی و غیرقابل گذشتن :(

شکر خدا شعورم هم که نمی‌رسه همون اول رابطه همه این‌ها رو اسکن کنم بعد وارد رابطه شم که، خیلی خوشحال و خندون رابطه رو شروع می‌کنم و اولاش کلی شاد و خوش‌بخت هم هستم و رو زمین بند نمی‌شم، بعد مجددن قربون خودم برم محافظه‌کاری احساسی هم که ندارم، با مغز شیرجه می‌زنم توی زندگی و احساسات طرف و کلی به‌اش وابسته می‌شم، اون وقت بعد از 6 ماه الا یک سال تازه می‌فهمم چه غلطی کردم!! حالا دوباره اون صحنه‌ی رمانتیک اشک‌آور (تهوع آور!) دردناک مسخره تکرار می‌شه که "عزیزم من دوستت دارم ولی مجبورم ترکت کنم ..." و دهنی از هر دو طرف سرویس می‌شه. می‌دونم الان می‌خواهید بگید خوب هر رابطه‌ای بالاخره تموم می‌شه و قرار نیست عروسی کنی که، خودم می‌دونم اینو اما بابا نمی‌شه محض رضای خدا یک دفعه من احساساتم با طرف تموم شه بعد به هم بزنیم؟! حتمن باید در اوج خواستن مجبور شم بذارم برم و از اون‌ورم مستقیم به فاک؟!

بعدش هم که خوب نتیجه‌ی این جدایی‌های در اوج عشق معلومه دیگه، بنده تا این لحظه که با شما صحبت می‌کنم با تک‌تک دوست پسرهای سابقم روابط به شدت حسنه دارم و خیلی دوستشون دارم (ولو از راه دور!) و کلی با هم رفیقیم و حتا در یک مورد* در هر لحظه‌ای که به هم برسیم عین قطب آهن‌ربا هم رو جذب می‌کنیم و بعدش یادمون می‌آد که اِ ما به‌هم زده‌بودیم راستی!! و همون‌طور که می‌گن دعوا و نفرت و اینا با اکس پارتنر نشونه‌ی رابطه‌ی بیمار و آدم نامتعادله، به نظرم رابطه‌ی زیادی خوب با اکس پارتنر هم یه جور نامتعادلی و بیماری و بدبختیه که من به‌اش مبتلام شدیدن!!

خلاصه که رابطه‌هام با آدم‌ها دقیقن عین روابطم با لباس‌ها شده، هر آدم-لباسی رو که من دوست دارم، به‌ام نمی‌آد!! یکی از دوستام یه دوره‌ی طولانی‌ای افتاده‌بود توی این سیکل که تمام پارتنرهاش کاشف به عمل می‌اومد که متاهل یا متعهدن، بعد می‌گفت من دیگه کاملن مطمئنم که با هر کی دوست می‌شم قطعن یکیو داره، فقط سعی می‌کنم بفهمم این یکی زن داره یا دوست‌دختر! بنده هم کاملن به حقیقت این امر واقفم که من از هرکی خوشم می آد قطعن رابطه‌مون ممکن نیست، فقط سعی می‌کنم بفهمم این دفعه علت‌اش چیه! پیش‌بینیم برای پارتنر بعدی اینه که زن خواهد داشت احتمالن و خدا رو چه دیدی شایدم بچه!!

* بنده این دفعه استثنائن هنوز(!) break up نکردم به خدا، این پست به بهانه‌ی ملاقات آقای دوست‌پسر سابق و زنده شدن تمامی خاطرات و احساسات و به فاک رفتن بنده نوشته شد! اون him تایتل هم اشاره به آقای مذکور داره که الاهی خدا از رو زمین ورش داره که این قدر ناز و خواستنیه و غیر ممکن! خز هم خودتونید، ده هه!

** حکم دلارام موقتا از طرف شاهرودی متوقف شد. آخیـــــــــــــش که می‌شه الان یه نفس راحت ... اوممم... راحت‌تر از قبل اقلن! کشید!

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶

سه روزه دارم زور می زنم بتونم چیزی در مورد دلارام بنویسم و نمی تونم. اون قدر همه چی به نظرم احمقانه و غیرممکن می آد که اصلن باورم نمی شه و هنوز توی شوک به سر می برم. باورم نمی شه یه دختر 23 ساله رو بگیرن و بزنن دستش رو بشکنن و بکشن با اون وضع ببرن و بعد هم مجرم و محکوم اش هم بکنن اون هم دو سال و نیم! لعنتی می دونی دوسال و نیم یعنی چی؟!؟! حتا نمی تونم فکرش رو بکنم. این اتفاق می تونست برای تک تک ماهایی که اون روز اون جا بودیم بیفته - شاید برای خود من اگه از دست اون خانمه در نرفته بودم - و باید بیفته؛ اگه دلارام مجرمه تک تک ما هم مجرمیم. من ولی نمی خوام و نمی تونم باور کنم که این دنیا اون قدر ناعادله که این اتفاق می تونه بیفته. لعنتی دلارام فقط 23 سالشه؛ اون همه نازنین و پرانرژی و فعاله؛ فقط فقط 2 ماهه ازدواج کرده؛ این اتفاق نمی تونه براش بیفته. حالم به هم می خوره وقتی می شنوم که بابا فقط دو ساله و دو سال زندان که چیزی نیست و زود می گذره و زندان که سخت نیست و این مزخرفات. چرا خیلی هم چیزی هست و من عین اسکات توی «کشتن مرغ مینا» ناباور و مبهوت وایسادم و نمی تونم باور کنم ممکنه دادگاهی همچین حکم ناعادلانه ای صادر کنه. انگار با همه ی دیده ها و شنیده ها؛ این اولین باره که نامردی و تلخی دنیا این جور صاف می خوره توی صورتم. و من نمی خوام باورش کنم...

دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶

اممم بنده اصلن این روزا حس و حال وبلاگ نوشتن ندارم، اما دوست عزیزی که لطف کردین تشریف آوردین توی وبلاگ بنده به اسم بنده از طرفم برای یکی دیگه کامنت گذاشتین در باب بیکار بودنش، فقط می تونم بهتون بگم واقعن تو دیگه چقد بیکاری!!!
نکته ی دیگه هم این که چه جوریاس که ملت بدون اسم و آدرس میان پیشنهاد س-ک-س می دن به آدم؟؟! نکنه فک می کنن آدم می تونه بی خبر ندیده نشناخته بدون اسم و آدرس حتا(!) بره به دیوار ..... استغفرالله. من تازه مودب شده بودم دوباره دهن من رو باز نکنین.
دیگه هم این که من امروز منابع کنکور ارشد رو نگاه کردم و بین الملل به نظرم از همه منابعش آسون تر و جذاب تر اومد احتمالن همونو می خونم! البته خیلی مطمئن نیستم که انسان های نرمال هم در مورد رشته ی ارشد همین جوری تصمیم می گیرن یا ملاحظات دیگه ای هم هست؟؟!
این پست نازلی هم من رو به این تجسم وادار کرد که آیدای بدبخت یه گناهی کرده قلمت برکاته و این حرفا، بنده ی خدا یه فووووووج آدم دنبالش راه افتادن، این طفلک هی وبلاگش رو کول می گیره می ره یه جای دیگه، اون فوج مربوطه (که بنده خودم یکیش!) قشون کشی می کنن اون ور دوباره!! حالا آیدا و آدرس وبلاگش بدو و فوج فضول های آیدا-معتاد بدو! :))
نکته ی سوم این که بنده به زودی یک دست لحاف و تشک و ماگ (برای خلاص شدن از دست اون لیوان فومی های مزخرف) و مسواک و حوله و اینا می برم چپ دست و دیگه شب ها هم همون جا می خوابم که وقتم توی رفت و آمد تلف نشه، بس که این مدت همش ولو بودم اون جا! اگر اون اطراف یک موجود موفرفری دودکش دیدید شک نکنید که خود منم!
همینا دیگه!

*دوست عزیز بیکار ممنون که باعث وبلاگ اومدن بنده شدید!

چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶

این عشق خاص و متفاوت و special و unique و خفن و اینا بودن رسمن ما رو {...}، واقعیت ملس هم اینه که هیچ گه خاصی هم نیستیم.
این یک پست عصبی خود-کم-واقع-بینانه است. حالا چرا عصبی ش معلوم نیست، کولی درون مان عصبی شده! هیچ هم دور آتش نمی رقصد امشب!
خلاصه شم که به قول خانوم کپی لفت با دخل و تصرف، آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوساله!! بشین علف ات رو بخور و نشخوار کن با دل راحت!
* بنده هیچ وقت تو زندگیم به این خوش گلی نبودم، این فسقلیه دخترعمومه.

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۶

جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

خوب،‌ حالا در یک میهمانی،‌ یکی از دوستان مونث قدیمی‌تان از در وارد می شود و بدون مقدمه به گردنتان می آویزد و با تمام احساس لپتان را بوس می کند! تکلیف چیست؟ چطور است یک کشیده‌ی آبدار زیر گوش طرف بخوابانید و بگویید که: اوهوی! من دوست دختر دارم! حتمن به عقلتان شک می کنند.

این مطلب را که خواندم دقیقن یاد تجربه‌ی خودم از یک ورژن ملایم‌تر اما به شدت سوزاننده‌ترش افتادم! که به دوستی قدیمی، خیلی قدیمی که به ناگهان بدون هیچ توضیحی خودش را از زندگیم دیلیت کرده‌بود -و من چه قدر از این کار متنفرم، آدم‌های عزیز لطفن با انجام این کار هرچه خاطره و سابقه‌ی دوستی با من دارید به گند نکشید! خیلی بیش‌تر ترجیح می‌دهم بشنوم که حال‌تان از ریختم به هم می‌خورد و بابای!- بعد از حدود یک سال اس‌ام‌اس زدم که هی من را یادت هست یا نه؟ که من هنوز گاهی به تو فکر می‌کنم، متعجب که چه شد ناگهان از زندگیم ناپدید شدی. و جواب گرفتم که sorry, I'm married. I'm sure you understand!!!!

و خودم که بعد از دریافت این اس‌ام‌اس رسمن تا دو روز حالم بد بود و آن شب که کاملن نابود شدم، با هیچ تلاشی نمی‌توانستم این حرف مزخرف را به آن آدمی که می‌شناختم ربط بدهم، و اصلن ربطش به کنار، خود حرف را نمی‌توانستم هضم کنم. یعنی که چه؟ دقیقن مثل این بود که در خیابان به دوستی برسی و بگویی هـــــــی سلام و او بگوید ببخشید من ازدواج کرده‌ام لطفن درک کنید!! و من متحیر بودم که چه چیزی را باید درک می‌کردم؟! هنوز هم نفهمیده‌ام که از من انتظار می‌رفت چه چیز را بفهمم. حتا بعضن به خودم شک کردم که نکند حافظه‌ی خودم و گوشیم اشتباه می‌کند و مضمون پیغام اولیه‌ي من پیشنهاد سکس یا درخواست ازدواج بود که این جواب را گرفتم؟!

نچ. من مسئولیتی برای درک چیزی نداشتم. شما باید درک می‌کردید آقای محترم. شما باید درک می‌کردید که با ناپدید شدن ناگهانی‌تان -در شرایطی که ما تازه یک تلاش یک‌طرفه برای پیش‌برد رابطه را عقیم از سر گذرانده‌بودیم- با من و احساسات و اعتمادم به دنیا و آدم‌هایش چه کردید. که تمام دوستی‌مان و هدف‌ و خاطرات‌اش را برای من زیر سوال بردید و صبر نکردید تا به این سوال جواب دهید. که دوستی شما برای من مثل تکه‌ای از تنم بود و مثل دیواری محکم که به‌اش تکیه داده‌باشم و یک‌روز پشتم خالی شود و در فضا سقوط کنم، و بعدش خیلی خیلی وقت‌ها شد که من به‌شدت به شما و دوستی‌تان احتیاج داشتم ولی به جایش فقط یک خاطره‌ی بد و سوزاننده برایم باقی بود. که من دیگر به آدمی، آن‌طور که به شما، نتوانستم اعتماد کنم. شما باید می‌فهمیدید که با دخترکی که بابایی صدای‌تان می‌زد -و بعد از چهارده‌سالگی‌اش غیر شما دیگر هیچ‌کس، حتا پدر خودش برایش بابایی نبود- و اسطوره‌ي خاموش و مهربان و عزیز زندگی‌اش بودید چه کردید که نفهمیدید.

و این زخم هنوز زیر پوسته‌ي نازکی که ظاهرش را سالم جلوه‌ می‌دهد، می‌سوزد. زخمی ناسور و چرکی که دردش بی‌اعتمادی‌ درونی‌ام به آدم‌ها و ضعف و گارد توامانم در برابر هر نوع رفتار مهربان پدرانه و حساسیت‌ام به خود-دیلیت‌-کنی آدم‌ها را برای خودم توضیح می‌دهد. این روزها مشغول درد کشیدن از این زخم‌های قدیمی و پروتکل‌های الحاقی(!) شان هستم. صبح تا شب در ناخودآگاهم به تمام آدم‌هایی فکر می‌کنم که در زندگی‌ام جایی،‌ ردی، علامت سوالی، جای خالی‌ای، زخمی بر جای گذاشتند و رفتند. شب، به اشیا پناه می‌برم، اشیای ساکن و ساکت و predictable و قابل اعتماد نازنین ... گوگول یا گنگولی (عروسک- بالش‌های نرمالوی سبز و قهوه‌ایم) را بغل می‌کنم، در تاریکی به‌فضا خیره می‌شوم و خواب‌ام که می‌برد، تا صبح خواب‌های آشفته می‌بینم...

* آشفته‌تر و قاطی‌تر از این مطلب نه گمانم تا حالا نوشته‌باشم، از هر دری سخنی ... حالا که این همه آشفته شد، اقلن وبلاگ جدید گل‌ناز نازنینم را هم معرفی کنم، که شک ندارم دوباره به نوشتن که عادت کند به همان جادوینی و تاثیرگذاری وبلاگ محشر قبلی‌اش خواهد شد.

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

از تبریکات و الطاف همگی بسیار ممنون و مچکرم. هرچند تولد امسالم در ابعاد خودش فاجعه ای بود و هیچ هیچ به اندازه ی پارسال خوب نبود! و عامل تشدیدکننده هم کم لطفی بسیاری از دوستانم بود که اصولن و اساسن هیچ گونه تماسی با من نگرفتن، و با توجه به اطلاع همه ی دوستانم از میزان اهمیت من به این مساله، من الان احساس می کنم از زندگی شون شیفت دیلیت شدم و بشکنه این دست که نمک نداره! (از اتاق فرمان اشاره می کنن که نه هنوز توی recycle bin هستم و احتمالن در صورت نیاز restore file خواهم شد!) به هر حال که من کلی دپرس بودم بازم طبق معمول! مرده شور ما برون گراهای بدبخت رو ببرن که حال و احوالمون این قدر به جهان و آدم های بیضوی اطراف وابسته است!
نکته ی دیگه این که دیدین تاریخ تکرار می شه بعضی مواقع؟ خوب الان تاریخ 4 سال پیش داره تکرار می شه و من عین این احمقا نشستم خودم رو نگاه می کنم که دارم تر می زنم به خودم و روحیه و شخصیت و زندگیم! بدبختانه تمام فشارهای عصبی و روحی و جسمی هم اون قدر خسته ام کرده اند که هیچ انرژی و توانی برای مقابله با این وضعیت نداشته باشم. الان تنها چیزی که دلم می خواد دقیقن اینه که یه مدت یکی بیاد به جای من زندگی بکنه و من برم بخوابم!! یا هم این که یه دونه از این کپسول های زندان توی Immortal به ام بدن که برم یه دو سه هفته ای توش فریز شم و استراحت کنم. نبود؟؟!

* علي معلم (دامغاني) نيز به رسم سال‌هاي اخير، يكي از آثار روايي - محاوره‌يي‌اش را خواند؛ كه مقام معظم رهبري در پي آن فرمودند: اين زبان خوبي است، اما كار هر كسي هم نيست، مثل شما گردن‌كلفت‌هاي شعر مي‌توانند ازعهده‌اش بربيايند؛ و الا اگر يك مقدار سست باشد، به ابتذال كشيده مي‌شود؛ نظيرش را هم قبلا ديديم؛ مثلا پريا.
ااااااااااااااااا (این صدای جیغ من بود!) ببخشیییییییییییییید؟!؟!؟!؟!؟!؟!
نمردیم و معنی ابتذال رو هم فهمیدیم!!!! نمردیم و فهمیدیم علی معلم در شعر از شاملو گردن کلفت تر است! نمردیم و دانستیم که پریا به آن عظمت و زیبایی و سادگی و دلنشینی مبتذل و سست است!!!!!!!!
جملات آخر این پست رو هم دوستان اشاره کردن که خطرناکه الیز! و حذف کردیم! ولی کلن که العاقل یکفی بالاشاره!

یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۶

میان انبوهی غصه و دل تنگی و نگرانی و بلاتکلیفی، وسط کوهی از درد و اندوه و ترس و استرس و درد جسمی، و هم چنین وسط اقلن ده بیست تا تار موی سفید که دانه دانه با موچین از ده سانت جلوی موهایم کندم تا دیگر معلوم نباشند و حرصم ندهند،
بیست ساله شدم.

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

Finished Buisiness

امروز آخرین روز کارم بود و مهم‌ترین چیزی که بنده یاد گرفتم از این دوماه:
1 - لوس‌بازی، پشت هم حرف زدن، زیرآب زنی، حساسیت‌ها و زودرنجی‌های بی‌خود، یک کلاغ چهل کلاغ کردن، فضولی توی همه‌چیز هم‌دیگه، کار مفید یک دهم ول‌چرخیدن و حرف مفت زدن و غیره خصوصیات جدایی‌ناپذیر یک محیط کاری ایرانی ولو خارجیزه شده و با دخالت عوامل اینترنشنال است!
2 - اینترنت از عوامل متوقف‌کننده‌ی کار است حتا وقتی که کار خودش آن‌لاین باشه!‌:D
3 - ایسنا خر است رسمن و هیچی نمی‌فهمد و یک عده الاغ اون‌جا را می‌چرخانند که هیچی حالی‌شون نیست! و وضع اطلاع‌رسانی و آژانس‌های خبری در این مملکت چیزی است مثل همه چیز دیگرش افتضاح!
4 - جناب آقای میم یک خر هیز گوساله است! حالا این که چه جوری هم خره هم گوساله کاریه که فقط از این توله‌سگ برمیاد!!
5 - ایتالیایی‌ها ملت بسیار خوش‌اخلاق و نازنینی هستند علاوه بر خوش‌تیپی و ضمنن به دلیل تشابه اخلاق ملی خوب با ایرانی‌ها کنار می‌آن. فقط لهجه‌شون در حد کلنگه و جدن خیلی هوش و گوش می‌خواد که انگلیسی حرف زدن‌شونو بفهمید! خیلی هم دل‌خجسته و شاد و گشاد تشریف دارن بدتر از خودمون! دوست‌پسر ایتالین می‌پذیریم!:D
6 - کاملن ممکنه که شما بدون این‌که کار خاصی بکنید و با نشستن از صبح تا شب و حرف زدن در مورد دامن قمر جون و بیکینی اقدس خانوم و ننه‌بابای داهاتی شمس‌علی و دماغ کج غضنفر حقوق میلیونی بگیرید فقط به شرطی که شانس داشته‌باشید!
7 - آدم حسابی‌های محیط کار معمولن همون آبدارچی و مستخدم و گارد و اینا هستند، یا هم این که لول من به این‌ها بیش‌تر می‌خوره تا مدیر و معاون و غیره!
8 - همینا دیگه! از همه مهم‌تر هم این‌ که من به‌قدر تمام این 2 ماه قبل تابستون و این سه ماهه که میانگین خوابم زیر 6 ساعت بود خوااااااااااااااابم میااااااااااد!!

جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶

انسان‌ام آرزوست!

کم‌تر می‌شناسم آدمی را که به اندازه‌ي خودم، دوست داشتن و دوست داشته‌شدن برایش مهم باشد. که بتواند و بخواهد به غریبه‌ترین ها محبت کند برای بیرون ریختن موج احساسات عجیب و غریب و کنترل‌ناپذیرش. که حتا گاهی چشم ببندد که طرف مقابل کیست و چه جایی در زندگی‌اش دارد و فقط دوستش بدارد در آن لحظه و این را نشان دهد، از هم‌کار بداخلاق و عنق غریبه بگیر تا دخترک فال‌فروش گوشه‌ی خیابان. کم‌تر می‌شناسم آدمی را که مثل خودم محبت برایش به اندازه‌ي آب و غذای روزمره حیاتی باشد، که روزی‌اش اگر بدون کلامی مهربان و لمسی دوستانه و رفتاری محبت‌آمیز بگذرد جزو روزهای زندگی‌اش حساب نشود. کم‌تر دیده‌ام آدمی که مثل خودم دیوانه‌وار نیازمند و خواهان روابط انسانی باشد (نه الزامن عاشقانه، که انسانی و دوستانه و عاطفی) آن‌قدر که گاهی له‌له بزند که غریبه‌ای باشد و چند دقیقه حتا بدون هیچ‌ کلامی پیشش بنشیند. کسی که به‌اندازه‌ي خودم احساساتی-لمسی باشد و به‌قدر من دوستانش را لمس کند؛ دست در بازویشان بیندازد و در آغوششان بگیرد. نمی‌شناسم کسی که به اندازه‌ي خودم دیوانه‌ی دیدن و دیده‌شدن باشد، که پوستش برای لمس کردن و لمس شدن (نه الزامن جنسی، که حتا گاهی در حد نوازش گذرای یک ثانیه‌ای دست کسی) بسوزد، که عدم وجود روابط انسانی و احساسات به این وضوح در فیزیک‌اش منعکس شود و دست‌هایش از تنهایی یخ کنند و بلرزند، که دوری از آدم‌ها و احساسات‌شان این‌قدر، این‌قدر تخلیه‌ی توان و انرژی‌اش کند.

امروز از روزهای تلخ دوست نداشتن و دوست داشته نشدن‌ام بوده‌است، و حتی تایپ کردن با این تپش قلب نامنظم و دست‌های لرزان و منجمد و بدن لرزان سخت می‌نماید، چه برسد به تمرکز کردن و انجام کارهای عقب‌مانده‌ای که دو روز بیش‌تر برای انجام‌شان وقت ندارم ...

سه‌شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۶

لطفن در این نظرسنجی سایت میدان که لوگوش این بغل هست شرکت کنید و نظرتون رو در مورد لایحه‌ی به قول نسیم جنایت در خانواده بگید! متن کامل لایحه این جا هست. ضمنن یه چیزی هم به نظرم می‌رسه در مورد این قضیه‌ی ازدواج مجدد منوط به اجازه‌ی دادگاه (که فقط یکی از گل و بلبل‌های این لایحه‌ی عزیز هست!) ببینید اگر این لایحه قوانین خانواده‌ي قبلی رو نسخ نکنه (که می‌کنه گویا!) یعنی برای ازدواج مجدد، شرط رضایت همسر اول حذف نشه و باقی بمونه و ضمنن اجازه‌ی دادگاه هم به‌اش اضافه بشه، یه مقدار نسبت به وضعیت فعلی پیش‌رفت محسوب می‌شه. بله می‌دونم دادگاه‌های ایران وضع‌شون چه‌طوریه و قاضی‌ها ماشالله همه به‌شدت عادل و بی‌طرف و طرف‌دار تک‌همسری! اما به‌هرحال اگر این وضعیتی که گفتم پیش می‌اومد (که سخن‌گوی دولت هم‌چین حرفی زده‌بود اما من فکر نمی‌کنم) نسبت به وضع فعلی پیش‌رفت بود چون یه پله‌ی دیگه سر راه ازدواج مجدد قرار می‌داد.

نکته‌ی دیگه‌ای که بسیااااااارررر جالبه به نظر من این قضیه مالیات بر مهریه هست! این دیگه آخــــــــــر ستمه به خدا! که اگر مهریه از یه حدی بالاتر باشه مالیات می‌ره روش و همون اول ثبت عقد توی دفترخونه زن باید مالیات مهریه‌ای رو که دریافت نکرده هنوز و شاید هیچ‌وقتم دریافت نکنه رو بده!!!! نکته این‌جا موافقت با مهریه نیست که من شخصن مخالفم، اما وقتی شرایط زن و شوهر این طور نابرابره مهریه تنها اهرم نصفه‌نیمه‌ي باقی‌مونده برای زن‌ها به‌خصوص زن‌های سنتی و غیرشاغل هست که با این ماده نه‌تنها این اهرم ازشون گرفته می‌شه، بلکه یه پولی هم اول ازدواج باید بدن تا آقا بیاد منت بذاره بگیردشون! دوره‌ي آخرالزمون شده به خدا :D

خلاصه که این‌همه دری وری گفتم که یعنی پاشید برید نظر بدید دیگه، شماها (اهالی وبلاگستان) که این‌همه جاهایی که باید سکوت اختیار کنید (همون خفه خون مرگ!) نظر می‌دید،‌ اقلن یه دفعه اون کی‌برد رو در راه رضای خدا و بنده‌هاش استفاده کنید! از اون وبلاگ‌های بی‌مصرف هم استفاده کنید و لینک نظرسنجی رو بذارید و از بقیه بخواهید شرکت کنن که تو عمرتون به دردی خورده باشید. به این می‌گن پیش‌برد اهداف با شیوه‌ي تحقیر مخاطب!‌:D

دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶

INSTABILITY

آقا من اگر یک درس گرفته‌باشم این چندوقته این بوده که دهن مبارک‌ام رو ببندم و در مورد کسی یا کاری تز ندم چون شرایط تمام تمام تمام ارزش‌ها و هنجارها و تزها و اصول آدم رو می‌تونه بی‌اعتبار کنه! و آقا جون در دنیایی که تا این حد عدم قطعیت داره، دهن رو باز کردن و در مورد چیزی با قطعیت نظر دادن حماقتی است که خداوند به پاداشش شما رو در همون شرایط قرار می‌ده تا همون عکس‌العملی که با قطعیت نظر دادید در موردش رو ،عاجز از انجام هر عمل دیگری، تکرار کنید و به گه خوردن بیفتید که یاد بگیرید دیگه خفه شید لطفن! آقا ما این درس رو از راه سخت‌اش یاد گرفتیم ، شما به ما نگاه کنید و یاد بگیرید که راه آسون‌تریه به خدا!

* در همین راستا، این‌جا، پست سوم:

... الان كه به خودم نگاه مي كنم مي بينم كه با دوست پسرم Sex داشته ام، Joint زده ام، دوست پسر هم كه داشته ام يكي ديگه رو بوسيده ام، شوهر هم كه داشتم فكر مي كردم كه خيانت كردن هم مي تونه جالب باشه.
-----------------------------------------------------
الان كه يكي رو مي بينم كه شوهر داره و با يه دختري رابطه ي مشكوكي داره ديگه مي گم يوني لطفاً خفه شو كه چون لابد تو پتياره يه روزي اين كار رو هم مي كني.

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

بازداشت 25 نفر در کارگاه آموزشی کمپین یک میلیون امضاء در خرم آباد

يكشنبه25 شهریور 1386

کارگاه آموزش حقوق زن در خرم آباد با حمله پلیس، ضرب وشتم و بازداشت شرکت کنندگان و اعضای کمپین یک میلیون امضا متوقف شد. 25 شرکت کننده این کارگاه تا نیمی از شب در بازداشت بودند. رضا دولتشاه، بهمن آزادی و خسرو نسیم پور فعالان اجتماعی خرم آباد که مورد ضرب و شتم پلیس نیز قرار گرفته بودند همچنان در بازداشت بسر می برند و به رغم پیگری های دوستان و خانواده هایشان هیچ خبری از وضعیت و مکان بازداشت شان اعلام نشده است.جرم آنها برگزاری یک کارگاه آموزشی در خانه ای کوچک و با عده ای محدود است در مورد قوانین نابرابر همچون تعدد زوجات، شهادت، دیه نابرابر و.. یعنی همان مسائلی که برخی از مسئولان کشورمان هم گاه و بیگاه مطرح کرده اند.
آنچه می خوانید گزارش تکان دهنده ای است از رفتار خشونت آمیز ماموران نیروی انتظامی و امنیتی با فعالان جامعه مدنی:
پنجشنبه ساعت 6 صبح 21 شهریور ماه منصوره شجاعی، جلوه جواهری، زارا امجدیان و نفیسه آزاد از اعضای کمپین یک میلیون امضا برای برگزاری کارگاه حقوق زنان وارد خرم آباد شدند و در منزل میزبان، (رضا و مهتاب دولتشاه) که از فعالان اجتماعی خرم آباد و علاقه مندان به کمپین یک میلیون امضاست مقدمات برگزاری کارگاه را فراهم کردند.
روز اول به آشنایی با شهر و مردم منطقه و محله و تهیه لوازم و برنامه ریزی برای اجرای کارگاه با روش جدید سپری شد.
صبح جمعه کارگاه با کمی تاخیر آغاز شد. هنوز بخش معرفی کمپین و شرح تاریخچه جنبش زنان در ایران تمام نشده بود که حدود ساعت 11.40 دقیقه در به شدت کوبیده شد. وقتی بهمن آزادی همسر یکی از شرکت کنندگان در را به روی آنان باز کرد، 10 پلیس مسلح با لباس نظامی و شخصی و 3 پلیس زن با خشونت وارد خانه شدند و از همان آغاز، به وی حمله کرده و با قنداق تفنگ ولگد او را مورد ضرب وشتم قرار دادند. درمیان بهت و حیرت 25 شرکت کننده کارگاه، پلیس با خشونت و بی حرمتی به همه زنان ومردان حاضر که به آرامی و جدیت به مطالب کارگاه گوش سپرده بودند آنها را به دو اتاق راندند. در یک اتاق به خشن ترین شیوه زنان را برهنه کردند و تمام بدن آنها را مورد بازدید قراردادند و در اتاق دیگر مردان را. علاوه بر این، تمام وسایل شخصی صاحبخانه و میهمانان را به هم ریخته و تجسس کردند. همه این کارها با اهانت و توهین زیاد به شرکت کنندگان همراه بود.
پس از یک ساعت توهین و تجسس و ضرب وشتم و ضبط وسایل شخصی، تعداد زیادی دستبند آوردند. ابتدا به دست مردان دستبند زده و آنها را از خانه خارج کردند، با فریادهای اعتراض آمیز زارا امجدیان و حمایت بقیه اعضای کمپین، زنان از دستبند زدن امتناع کردند. شرکت کنندگان در کارگاه هنگام خروج از منزل درکمال تعجب با جمعیتی رو به رو شدند که پلیس به آنان گفته بود که این افراد به خاطر " راه انداختن بساط لهو و لعب" بازداشت شده اند!
مینی بوس های حامل بازداشت شدگان به سمت کلانتری خرم آباد و بازداشتگاه معتادان و قاچاقچیان به راه افتاد و سرنشینان خود را در آنجا پیاده کرد. بی احترامی و هتک حرمت و گاه تهدید به ضرب وشتم و دستبند و...غیره چاشنی این گرد هم آیی اجباری بود:« مردان را به جای دیگر بردند و ما را که 14 زن بودیم در راهروهای باریک و تاریک کلانتری مدتها بدون تکلیف نشاندند. بالاخره حاج آقای قاضی پرونده وارد شد و مواردی را یادآوری کرد از جمله " شما همان زن هایی هستید که می خواهند به جای یک شوهر 4 شوهر داشته باشند و...یا بیچاره زنان خرم آباد که شما می خواهید آنهارا آگاه کنید"»
زنان بازداشت شده را در دو سلول 3 متری به زور چپاندند. یکی از دختران جوان مبتلابه آسم حالش به شدت وخیم بود و وقتی درخواست پزشک می شد می گفتند" صبر کنید. الان کارتان تمام می شود" بالاخره ساعت 3 بعدازظهر عده ای با میز و صندلی آمدند و راهروهای تاریک وباریک را تبدیل به اتاقهای بازجویی کردند. زنان را دوتا دوتا از سلول های تنگ و کوچک صدا کرده و مورد بازجویی قرار می دادند: «آنها مطالبی راجع به بیوگرافی خودمان، کمپین، نحوه آشنایی مان با صاحبخانه سوال می کردند.»
پس از بازجویی، زنان را مجددا با مینی بوس و این بار با سرهای پایین به محل دیگری بردند:«مرتب تهدید می کردند مبادا بیرون را نگاه کنید. اگر سرتان را بالا ببرید حتما توسری محکمی می خورید!!» مکان بعدی مربوط به اداره اطلاعات بود. هر 14 نفر را در اتاقی بزرگ و روشن کنار هم نگهداشتند.
«تا ساعت 4.30 هیچ خبری نشد تا این که کم کم با اصرار خودمان و به در کوبیدن و صداکردن نگهبان ها، یکی یکی برای بازجویی مجدد رفتیم. پس از بازجویی از همه، به ویژه از زنان خرم آبادی می خواستند که تعهد دهند دیگر در جلسات غیر قانونی وبدون مجوز شرکت نکنند، و به اعتراض آنان که این جلسه اصلا غیر قانونی نیست توجه نمی کردند و می گفتند کارشان قانونی است. البته اعلام می کردند که طبق ماده 498 قانون جزا حتی اگر درخانه خودتان بخواهید جمع شوید باید مجوز داشته باشید. و ما هم مرتب متذکر می شدیم که اما طبق ماده 27 قانون اساسی حتی در خیابان هم می توان بدون مجوز به برگزاری جلسات مسالمت امیز و بدون حمل اسلحه اقدام کرد.
ادعا ی آقای قاضی در حالی است که ماده 498 قانون مجازات اسلامی، اشاره ای به تشکیل یک کارگاه آموزشی در منزل شخصی افراد نداشته و درباره تشکیل دسته ، جمعیت یا شعبه جمعیت است. براساس این ماده : «هر کس با هر مرامی، دسته جمعیت یا شعبه جمعیتی بیش از دو نفر در داخل یا خارج از کشور تحت هر اسم یا عنوانی تشکیل دهد که هدف آن بر هم زدن امنیت کشور باشد و محارب شناخته نشود به حبس از دو ماه تا ده سال محکوم می شود». از سوی دیگر آقای قاضی دوماده قانونی را با هم ترکیب کرده بود و مجازات تعیین شده در ماده 499 برای ماده 498 عنوان کرده است. آقای قاضی گفت :« طبق ماده 498 هر کسی با هر مرامی، دسته جمعیت یا شعبه جمعیتی بیش از دو نفر در داخل یا خارج از کشور تحت هر اسم و عنوانی تشکیل دهد از سه ماه تا پنج سال حبس دارد اگر که مجوز نداشته باشد!» البته قاضی محترم در واقع قانون دیگری را اختراع کرده بودند.
آخرین سکانس این برنامه برگزاری شوی اعتراف ... بود «همه زنان را در اتاقی نشاندند و عده ای با دوربین فیلمبرداری وعکاسی داخل اتاق شدند و آقای قاضی که فرد معممی از اهالی اصفهان بود و همچنان معتقدبود که هدف ما اختیار کردن 4 شوهر برای خومان ویک زن برای همسرانمان است ، پس از آنکه ما را به عنوان فریب خوردگان کمپین و فریب خوردگان آقای دولتشاه نصیحت کرد، از همه دعوت کرد که به سخنان رضا دولتشاه گوش دهیم. بعد دو مامور رضا دولتشاه را که با چشمان متورم و قرمز و پاهای لرزان شباهتی به آقای دولتشاه که ما روز گذشته با او آشنا شده بودیم نداشت، آوردند. روی صندلی نشست و گفت از اینکه اعضای کمپین را به خانه اش دعوت کرده است و این مشکلات به وجود آمد عذر می خواهد. اما بازجو (در حالی که تفتیش عقاید امری غیر قانونی است)، مرتب پافشاری می کرد که خودت را کامل معرفی کن و بگو که چه کسی هستی و چه طرز فکری داری و....سرانجام رضا با لحن آرام و مهربانش که تنها نشان َآشنای رضا دولتشاه دیروزی بود گفت:« من رضا دولتشاه هستم و پیگیر مطالبات صنفی کارگران و زحمتکشان».

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

می‌دونم من خفه کردم با این تیترهای بیضوی(!) ایسنا شما رو، ولی به خاطر دل من این یکی رو هم تحمل کنید!
جدا ً آخه این جمله اون‌قدر مهمه که توی تیتر بیاد با این وضع؟!:((

دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶

امروز بنده توسط منفورترین و لجن‌ترین مقام قضایی که به فکرتون می‌رسه ارشاد حجابی شدم (آخه به اندازه‌ي کافی دلیل برای تنفر ازش نداشتم!!) مردک هیز بدچشم توی یه جلسه‌ی سوپر رسمی اون‌قدر از اول تا آخر به من خیره شد تا یه لحظه روسری من شل بشه و اون از دور اشاره کنه که حجاب و فلان و برینه توی روز و اعصاب من! خوب آدم دیوث (چه فحش آرام‌بخشیه به خدا!) تو اومدی این‌جا به یه هدفی، سرت به کار خودت باشه،‌ مگه مجبوری اون‌قدر به من زل بزنی تا بالاخره یه چیزی پیدا کنی؟! بر پدر پدر جد فلان فلان شده‌ات که تو رو پس انداخت. و تو روح اون مملکتی که امثال توی عقده‌ای مریض شکنجه‌گر روانی به مقام می‌رسن.

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

Bug In The Bright Days!

بعد از مدت‌های مدید شنگولی و خوش‌حالی الکی و خوش‌بینی افراطی، بالاخره بادم خالی شده‌است. این روزها مدام خوداگاه و ناخودآگاه در استرس هستم. عین تابستان امسال‌ام که اگر خوش‌گذرانی و تفریحی هم تویش بود از نوع بسیار خستگی‌آور و دهن سرویس‌کن بود، حالا خوش‌گذرانی‌ها و لحظات خوبم هم پر از استرس و نگرانی هستند. نگرانی از دیدن خودم از بالا، از تند و تندتر شدن روند سقوط ارزش‌هایم. روندی که از سه چهارسال پیش شروع شد و از من سنتی محافظه‌کار ترسوی به عقاید قدیمی چسبیده، دختر وحشی و یاغی و خودمحور امروز را ساخت. همیشه ازش راضی بوده‌ام، اما کم‌کمک آن‌قدر روندش تند شده که می‌ترساندم. ترس از این‌که دور ریختن این ارزش‌ها (که صدالبته از دست من خارج است) نه‌تنها آرامش‌ام را بیش‌تر نکند، بل‌که زمین سفت زیرپایم را ازم بگیرد و روندش هم برگشت‌ناپذیر باشد. این روزها نشسته‌ام و خودم را نگاه می‌کنم که روزبه‌روز از آن‌چه قبلن خیال می‌کردم هست فاصله می‌گیرد.
کم‌کم مغزم دارد زیر بار این همه آنالیز و تجزیه تحلیل و محاسبه و خوددرگیری می‌پکد. آدم‌ها، روابط، عکس‌العمل‌های انسانی، عقده‌ها و گره‌های فروخورده و پنهان شخصیتی، .... های آدم‌ها! چه‌قدر پیچیده‌اید. چه‌قدر پیچیده‌ایم! زندگی آیا راحت‌تر (و البته کم‌لذت‌تر) نمی‌بود اگر همه‌مان نومولیت‌هایی بودیم، پنهان در عمق صدف‌های لابیرنتی‌مان، بدون هیچ نیاز و ارتباطی با بقیه؟

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

خانم‌ها و آقایون محترم
توجه داشته‌باشید که موقع هدیه دادن، باید سلیقه و علاقه و میل و خلاصه خواست شخص هدیه‌گیرنده رو در انتخاب هدیه لحاظ کنید، نه این که طبق سلایق و دغدغه‌های خودتون یه چیزی رو که احتمال می‌دید یا می‌دونید طرف خوشش نمی‌آد بردارید بدید بهش، توقع تشکر و خوش‌حال شدنش رو هم داشته‌باشید. به این حرکت می‌گن زورچپون کردن سلیقه‌ی خودتون به طرف و اون رو به هیچ جاتون نگرفتن.
یه نفر هم بیاد در همین راستا حالی خانواده‌ی محترم من بکنه، که این‌که برمی‌دارن به من گردن‌بند طلای زرد و کفش پاشنه‌بلند جینگولی و ساعت خیلی زنونه‌ي نگین‌دار(!) کادو می‌دن با این استدلال که می‌دونم دوست نداری ولی لازمت می‌شه، دقیقن عین این می‌مونه که من بردارم بهشون مثلن فرهنگ نظریات فمینیستی کادو بدم با این استدلال که می‌دونم دوست ندارین ولی هر زنی لازمه اینا رو بدونه! بله گور پدر معنویات، بنده خیلی هم ناراحت هستم از این که این‌ها سلیقه‌ي منو به رسمیت نمی‌شناسن و کادوهای موردعلاقه‌ي منو به‌ام نمی‌دن!
کسی نمی‌دونه با قیافه‌ی عقب‌مونده‌ی این لینک‌دونی من چی‌کار می‌شه کرد؟ سلمونی اینا نمی‌شه بردش؟

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

Unfaithful؟؟

چه‌طور می‌شه به یک زن* گفت بمیر؟ چه‌طور می‌شه ازش خواست احساسش رو سرکوب کنه؟ چه‌طور می‌شه به‌اش گفت تمام خواهش‌ها و عواطف و نیازهای انسانی و زنانه‌اش رو ندیده بگیره و مثل مجسمه به زندگی‌ای که حالش رو به‌هم می‌زنه ادامه بده؟ چه‌طور می‌شه از یک زن خواست سنگ بشه؟
زنی که فقط 27 سالشه، جوون و شادابه، باهوش و زیبا و احساساتی و ساده و دوست‌داشتنی. زنی که با تمام دل‌ربایی و محبوبیت و خواستگارها و عشاق فراوون، توی یه اشتباه وحشت‌ناک با آدمی ازدواج کرده که هیچ سنخیتی باهاش نداره: یه مرد عوضی و موذی و آزارگر، تا دلت بخواد ظاهرفریب و زبون‌باز و غلط‌ ‌انداز، و به‌شدت cheap و سطح‌پایین، که به ده درصد خواسته‌هاش‌ هم جواب نمی‌ده. و بدتر از اون، خود زن رو هم سعی می‌کنه بکشه پایین و هم‌سطح خودش کنه. زنی که اشتباه وحشت‌ناک دوم رو هم کرده و بلافاصله بعد عروسی بچه‌دار شده و الان یه بچه‌ مونده روی دستش با شوهر فوق‌الذکر و یه زندگی به‌هم ریخته که علی‌رغم ظاهر معمولی و موفقش فقط افسردگی و پس‌رفت براش داره.
امشب وقتی برام از پسری که تازه باهاش آشنا شده -و وابستگی عاطفی‌شون و رابطه‌ي بسیار عاشقانه‌ای که هیچ‌وقت شوهرش به‌اش نداده - می‌گفت، تمام وقت به این فکر می‌کردم که این برق نگاه، این شوق صدا؛ این خوش‌حالی و شور و هیجان‌اش رو -که مثل زمان دختری‌اش کرده‌بودش- چقـــــــــدر وقته که ندیده‌ام. ندیده‌ام که این‌طور هیجان‌زده و مثبت و خوب باشه. صدای بلند خنده‌اش رو خیلی خیلی وقت می‌شد نشنیده‌بودم. درست مثل دختربچه‌ها شده‌بود وقتی از یادآوری بوسه‌های پسر سرخ می‌شد ...
اون می‌گفت و خوش‌حال‌تر و هیجان‌زده‌تر می‌شد و من افسرده‌تر و غصه‌دارتر. گفتم تمومش کن. برای هیچ‌کدومتون عاقبت خوبی نداره. شوهرت می‌فهمه و دودمان جفتتونو به‌باد می‌ده. بچه داری، با بچه‌ات چی‌کار می‌خوای بکنی؟ ... و همون موقع دهنم رو بستم چون فکر می‌کردم خوب، تموم‌اش هم بکنه، بعدش چی؟‌ یعنی باید تا آخر عمرش با این آدم بمونه و حسرت یه ذره خوش‌بختی رو به‌دلش بکشه؟ چی‌کار می‌تونه بکنه؟ چنین مردی چه‌طور ممکنه که راضی بشه طلاقش بده؟ اصلا گیرم طلاق بگیره، چه‌طور می‌تونه بچه‌‌ای که عاشقش هست رو از دست بده؟ با پدری که هیچ‌وقت از دختر مطلقه‌اش حمایت نمی‌کنه؟ با جامعه‌ای که زن مطلقه رو مهره‌ي سوراخ می‌بینه؟ چه چاره‌ای داره جز همه‌ي عمر سوختن و ساختن، و چه دریچه‌ی امیدی غیر از این رابطه‌ی ممنوع؟ حالا مگه می‌شه به این راحتی از کنار گود دهنمونو باز کنیم و دم از خیانت و وفاداری و حیا و خانواده و غیره بزنیم و ازش بخواهیم این یه دریچه رو هم ببنده؟
اگر اشتباه اول و دوم رو نکرده‌بود، اگر این‌جا ایران نبود، اگر می‌تونست طلاق بگیره و با بچه‌اش زندگی کنه، اگر، اگر، اگر...

* خواهش‌مندم هیچ احمقی نیاد بگه "شما جنده‌ها همش دنبال همینین که زن شوهردار بره کثافت‌کاری کنه" و "اگه مرد زن‌دار می‌رفت این‌کارو می‌کرد جرش می‌دادین" که خیلی عصبانی می‌شم، یه ذره شعور کفایت می‌کنه که جلبک هم بفهمه این‌جا منظورم فقط زن نیست؛ انسانی هست که توی تعهدات اشتباه خودش گیر کرده و در عین حال توان پای‌بندی بهشون رو هم نداره. اگر مردی هم در این شرایط می‌اومد و با من حرف می‌زد من دقیقا همین احساسات رو داشتم.

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

خیلی مچکرم از لینک‌های دانلود آهنگ لالایی محبوبم. عجالتا همین‌جوری گوشش می‌دهم، چون برای خواب به لالایی احتیاج ندارم و همیشه آن‌قدر خسته‌ام که در هر گوشه‌ای که بتوانم بخش تحتانی وجودم را پهن کنم سه ثانیه‌ای خوابم می‌برد، اما به هر حال خیالم راحت است که هر وقت خوابم نبرد، درمانش هست!‌:D
ابراهیم نبوی را همیشه دوست داشته‌ام، خیلی زیاد. از 10-11 سالگی (شاید هم 12!) یادم هست که شب‌ها روزنامه‌هایی که پدرم می‌آورد را فقط به عشق ستون طنز نبوی زیر و رو می‌کردم. الان هم فارغ از همه جهت‌گیری های جزئی و منش سیاسی و غیره، هنوز هم نبوغ ادبی و هنری‌اش را تحسین می‌کنم. نبوی قطعا از برجسته‌ترین طنزنویسان تاریخ ایران است و مغز خلاق و مبتکر و اتومات طنزگویش، همیشه من یکی را شگفت‌زده کرده‌است.
نبوی اما فقط طنز ننوشته‌است، گاه چیزهایی هم نوشته، همان‌قدر که طنزش شیرین است، تلخ. سالن 6 ، خاطرات چندماه زندان‌اش پر از این تلخی‌هاست، به‌ویژه خاطره‌هایی که گاه‌گاه از زندانیان نقل کرده‌است. این وسط، این خاطره از آن‌هایی بود که بالاخص در ذهن من مانده‌بود. تلخ، عذاب‌آور و گریزناپذیر.

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

الیزه کودک می‌شود!

محمدرضا فروتن در راديو قصه مى گويد

هوووم ... چه خبر خوبی برای منی که فقط به عشق شنیدن صدای فروتن حاضرم مزخرف‌ترین فیلم‌هایش را هم ببینم! که همیشه عاشق صدای مخملی و لطیف و نوازش‌گر این آدم بوده‌ام. با آن اندکی لرزش ته صدایش که این خصیصه را در صدای هر آدمی (جز خودم که شدیدا دارمش!) می‌پرستم ...
آن قصه‌های ساعت 9 شب رادیوی بچگی‌هایمان را یادتان هست؟ آن صدای بی نهایت دوست‌داشتنی که اصولا محتوای قصه‌ها را بی‌اهمیت می‌کرد؟ و آن آواز محشر آخرش را که من ازش فقط قورباغه لالا را یادم هست! (کسی دارد این آواز را؟)‌ از اول مهر دوباره مثل 9 سالگی‌ام هر شب رادیو را در تخت‌خواب دست خواهم‌گرفت...

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

هودر خفه می‌کنیم؟!

علی‌رغم مخالفتم با نظرات حسین درخشان به خصوص این اواخر، و درفشانی‌هایش در مورد جنبش زنان، از تعطیلی اجباری وبلاگش حس خوبی ندارم. نمی‌توانم از خفه‌شدن صدای منتقد و مخالف، حتی از نوع اتهام‌زن و مشکل‌سازش خوش‌حال باشم، به‌ویژه که این مخالف کسی باشد که بسیاری از ما، آزادی بیان و رسانه‌ی وبلاگ را از کانال او شناختیم. سکوت وبلاگستان در برابر این مساله، کاملا حاکی از رضایت و شراکت معنوی است. البته منظورم این نیست که افراد باید در اتهام زدن و انگ چسباندن و دردسر ساختن برای هم مجاز باشند (بنده بدون هیچ‌گونه عذاب وجدان و ناراحتی از تعطیلی و خفه شدن کیهان به شدت استقبال خواهم کرد) اما حسین درخشان عجالتا هنوز کیهان نشده‌است، اگرچه آن ره که می‌رفت به همان کیهان هم ختم می‌شد.
ضمنا تفاوتی هم هست: در بیش‌تر موارد افشاگری(!) همان اندازه که درخشان برای انتقاد و مخالفت و انگ زدن و غیره فضا داشت، سایرین هم برای رد کردن حرف‌های او فضا داشتند. و البته در برخی موارد هم مانند حرف‌هایش در مورد هاله اسفندیاری، جدا کفرم را در می‌آورد که به آدمی که دستش از همه جا کوتاه است و نمی‌تواند اتهامات او را رد کند یا از خودش دفاع کند، حمله می‌کند.
ضمنا اعتراف می‌کنم این که صدای خفه‌شده در حال حاضر حسین درخشان و «پدر وبلاگ‌نویسی ایران» است هم مساله را برایم بیش‌تر مهم می‌کند. خود من در اولین پست اولین وبلاگم نوشته‌ام که خدا پدر ایشان را بیامرزد که راهی یاد آدم می‌دهد که بتواند حرف بزند، چون آدم اگر حرف نزند خفه می‌شود. الان حس خوبی ندارم که این راه، برای خود آن آدم بسته شده. ممکن است خفه شود!
بنده شخصا ترجیح می‌دهم درخشان و هر آدم دیگری که هنوز کیهان نشده‌است؛ فضای خودش را برای حرف زدن داشته‌باشد و مخالفین هم بتوانند متقابلا حرف‌هایش را رد کنند، تا این که از بیخ و بن خفه شود و صدایش قطع. یادمان نرود که دموکراسی در شنیدن صدای مخالف (ولو بحران‌زا) است،‌ نه در قطع بی‌ْسروصدا‌ی آن.

* تا حالا فکر کردین یه روسپی اگه عاشق بشه تکلیفش چیه؟‌
این داستان - و این یکی - را بسیار دوست داشتم.

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

این روزها به قول آقای رئیس‌جمهور عزیزمان تقریبا مطلقا روزهای خوبی‌اند، به عبارت بهتر من در حال خوبی به سر می‌برم. از اول صبح خندان و شنگول و رقصان عین این بچه‌مدرسه‌ای‌ها که ذوق مدرسه را دارند، یا عین راه رفتن و قیافه‌ي محشر مگ رایان در You've got mail در خیابان راه می‌افتم و می‌آیم سر کار، کمی وب‌گردی و یک status شنگولک در جی‌میل، اگرچه از این قسمت به بعد دیگر اوضاع خراب می‌شود و یکی توی سر خودم و چشم‌های خواب‌آلود نیم‌بسته‌ام می‌زنم و یکی توی سر آرشیوهای مزخرف خبرگزاری‌ها و بقیه‌ی کارهایم. اصولا هم مقداری حال همه را به هم زده‌ام با این خوش‌بینی و مثبت بودن و شنگولی افراطی، که چپ و راست هر روز بگویم "چه روز خوبی!" و حتی "let's make it a good day even if it's not!" تازه از این هم بدتر، مدام به این فکر کنم که آقای خدا چقدر آدم خوب و مهربانی است و دنیا چه بر وفق مراد،‌ که من سالم و سیر و پوشیده و باسواد و در آغوش گرم(!) خانواده‌ي هرچند مزخرفم هستم وقتی کاملا به سادگی ممکن بود یک یتیم آفریقایی ایدزی گرسنه‌ي برهنه باشم. البته ضمنا ممکن هم بود وضعم از این هم خیلی بهتر باشد و نیست، ولی اصولا معتقدم آدم به‌تر است بیش‌تر به آن احتمالی فکر کند که باعث خوشحالی و شکرگزاری‌اش می‌شود! مگر مرض دارد؟!
تنها مشکلم سرشلوغی روزافزون و خیلی عجیبم است، که مثلا همین هفته بدون این‌که خودم خیلی دستی در قضیه داشته‌باشم و قبل از این که بفهمم چی‌شد، اتومات امشب تا 4شنبه شب‌ام تا دیروقت پرشده‌است! و یک‌عالمه دوستانی دارم که تا تابستان تمام نشده باید ببینمشان اما شب‌ها قبل از این‌که یادم بیاید بهشان زنگ بزنم از هوش می‌روم. از همین تریبون هم به گروه وبلاگ‌خوانشان پیغام می‌دهم که بابا خودتان هم یک سراغی بگیرید آخر بی‌مصرف‌ها!
خلاصه که این روزها بنده به شدت خوش‌اخلاق و خوش‌حال و مثبت هستم، تاریخ‌نویسان بنگارند و ثبت کنند، باشد که در همین حال خجسته باقی بمانیم، با اندک bug ای آن وسط‌ها که خوش‌بختی و خوش‌حالی برایمان عادت نشود و قدرش را بدانیم.
تاریخ‌نویسان ثبت کردند؟؟

پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶

تحقیقات در مورد علت مرگ مرد هیجان‌زده!

آقا من اعتراض دارم! این چه وضع تیترنویسی یکی از خبرگزاری‌های مهم کشور است؟! با این همه دبدبه و کبکبه آخر یکی به من بگوید مثلا این چه تیتری است :
فرض که شما بتوانید جلوی خنده‌تان را از خواندن این تیتر بگیرید، آیا اصولا به ذهنتان می‌رسد که خبرذیل این تیتر در مورد تکذیب آقای زواره‌ای در مورد بیماری جدی‌اش است و ابراز سلامتی می‌کند و ضمنا می‌گوید که کسالتش به نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری ربطی ندارد؟! بیش‌تر به نظر می‌آید ایشان در دفتر ایسنا قرار مصاحبه داشته و گفته من تا نیم ساعت دیگر مرخص می شوم و سوالاتتان را بپرسید، چون فردا هم در زمین تنیس هستم و وقت ندارم!! و لطفا از این موضوع سوءاستفاده‌ي سیاسی نکنید طبیعی است که یک آدم تنیس بازی کند!
حالا خنده‌دار است ولی کافی‌ست بخواهید دنبال مضمون خاصی در اخبار بگردید، محال است از روی تیتر خبر بتوانید حدس بزنید مضمون موردنظر شما در این خبر هست یا نه. آن‌وقت است که مثل الان من گریه‌تان می‌گیرد!
بنده‌ای که هیچ از روزنامه‌نگاری سر در نمی‌آورم هم ضایع بودن این تیترها را می‌فهمم. یعنی واقعا یک نفر در دستگاه عریض و طویل ایسنا نیست که به این موضوع فکر کند آخر؟!
* عنوان مطلب یکی دیگر از تیترهای شاهکار ایسناست.

چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶

والدین پسر شجاع!!

من تصور نمی‌کردم فهم این موضوع خیلی سخت باشه، که وقتی سردبیر یا مدیر مسئول یا هر مقام مسئولی در یک روزنامه‌ی رسمی باشی (و نه یک وبلاگ!) نتونی عملا حرفی علیه سیاست‌های اخلاقی حاکم بر رژیم بزنی. واقعا چه انتظاری دارید؟! که مثلا مدیرمسئول شرق بیاد بگه بله ما می‌دونستیم این خانم فلان سابقه رو داره ولی زندگی خصوصی افراد به خودشون مربوطه و دموکراسی و حریم خصوصی و اینا؟! یا این که بگه نخیر ما نمی‌دونستیم به ما هم هیچ ربطی نداره که بدونیم؟! که بعدش بتونن عملا به جرم ترویج آگاهانه‌ی فساد اخلاقی پدرشو دربیارن؟ یعنی واقعا که این انتظار رو نداشتید دوستان؟؟! این چیزا رو من و شما قبول داریم نه جناب قاضی مرتضوی و اعوان و انصارش! جدا چطوریه که چشم‌هاتون ابراز بی‌علاقگی فلان وبلاگ‌نویس‌های درپیت(!) رو به ساقی قهرمان می‌بینه و پیف پیف می‌کنین ، ولی کیهان به اون گندگی رو اون بغل که پشت سر هم پرونده می‌سازه و حرف در می‌آره و حرفاشم طابق‌النعل بالنعل اتهام می‌شن می‌خورن توی سر ملت و می‌کشنشون دادگاه رو نمی‌بینه؟؟!
بنده کاملا قبول دارم که شخصیت و اشعار و سبک کار و زندگی ساقی قهرمان این‌جا اصلا موضوع بحث نیست و هرجوری می‌خواد باشه به ما و این قضیه مربوط نیست و اساسا توقیف شرق مسئولیتی به گردن ایشون نمیاره، اما مردم که احیانا می‌تونن نظر شخصی بدن؟! خود من از یه داستانش خوشم اومد و مثلا خانوم ایکس خوشش نیومده، همون‌قدر که من و صدنفر دیگه که این چند روزه قربون صدقه‌اش رفتن حق ابراز عقیده دارن، خانوم ایکس هم احتمالا حق داره دیگه؟! حالا این وسط چه ربطی داره که یقه‌ی مردمو می‌گیرین که تو داری اونو محکوم می‌کنی؟
هیچ کاری آسون‌تر از بغل گود نشستن و داد شجاعت دادن و از ترسویی دیگران ابراز انزجار کردن نیست، مخصوصا وقتی وبلاگ‌نویس باشی و مسئولیت رسمی مثل سردبیر روزنامه نداشته‌باشی در برابر حرفات. البته من جدا به این‌همه شهامت و شجاعت و جسارت جوون‌های این مرزوبوم افتخار می‌کنم، فقط کاش جناب پروردگار یه جفت چشم واقع‌بین و بدون تعصب هم عطا کرده‌بود.
* این یک نوشته‌ي کاملا عصبانی و شدید اللحن و نظر شخصی بنده هست توی وبلاگ شخصیم. کامنتمم می‌بندم چون حوصله بحث با کسی رو ندارم. اصلا فایده‌ش چیه؟!

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

صبحم با وجود یک پدر کله‌شق دخالت‌گر بداخلاق بی‌منطق خیلی خوب شروع نشد و از خانه که بیرون آمدم زیر لب غر زدم چه روز گندی، اما با خواندن این خبر -که حقیقتا اولین خبر خوب بعد از روزهاست- اعصاب‌خردی صبح کاملا جبران و فراموش شد. دقیقا دیشب داشتم فکر می‌کردم که نگرانی برای وضعیت امیر دیگر دارد طاقت‌فرسا می‌شود. بی‌نهایت خوش‌حالم که بالاخره بیرون می‌آید.
هوووممم... چه روز خوبی!

دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۶

تمام این دو سه روز و به‌خصوص از دیشب تا حالا کنار تمام سایر بدبختی‌های اجتماعی، فکرم مشغول مصطفی کرمی بوده. خیلی خوش‌حالم که دیشب تمام برنامه‌ي تلویزیونی‌ای که درباره‌اش پخش شد را ندیدم چون همان یکی دو دقیقه‌ تصویرش با چشم‌های بسته و اشک‌آلود و صدای بغض‌دار، و ناله‌های پردردش از دیشب تا به‌حال هنوز عذابم می‌دهد. مدام در این فکرم که چه ظلم وحشتناک و درد عظیمی است که پسر جوانی در 26 سالگی، به خاطر سهل‌انگاری و سنگ‌دلی عده‌ای برای ساختن یک فیلم، این‌طور اعضای بدنش را از دست بدهد و درد بکشد. و واقعا نمی‌فهمم، مسئولان بیمارستانی و پزشکی که بر خلاف تمام موازین انسانی، به خاطر مقداری پول (گیرم مقدار زیادی) درمان یک انسان را متوقف می‌کنند و اجازه می‌دهند درد بکشد، یا ضمن درمان فشار روحی عظیمی بر او وارد می‌کنند، چه‌طور می‌توانند شب راحت و با وجدان آسوده بخوابند؟ و اصلا سوال اساسی‌تر، بنده چرا پول‌دار نیستم؟؟!‌ و آن‌ جماعت محترمی که هستند چرا کمک نمی‌کنند وقتی این پول‌ها برایشان چیزی نیست ولی می‌تواند یک پسر جوان را از درد و معلول‌شدن نجات دهد؟ و اصولا مهم‌ترین سوال، از آن‌جا که بنده هنوز به وجود موجود محترمی به‌نام خدا معتقدم، ایشان این وسط به قول امیر زندانی‌مان، حرکت بدون توپ دارند؟؟!
امیدوارم این خبر راست باشد و عملی شود و هزینه‌ی درمان مصطفی کرمی تامین. اگرچه به نظر بعید می‌آید این آقا و ابواب و اصحابش به دردی بخورند و گره‌ از کاری باز کنند. فکر می‌کنم به‌هرحال کمک مالی به شماره حسابش (210384448 كد 318 بانك تجارت شعبه مهر ، به نام مصطفي كرمي) هم‌چنان مفید خواهد بود چون اعضای مصنوعی مورد نیاز و دوران نقاهت هم حداقل 60-70 میلیون هزینه بر می‌دارد. سوال اساسی دوم را تکرار می‌کنم که چرا من پول‌دار نیستم؟؟!

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶


۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت طلب مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

مرده شورش ببرند. به یاد نمی آورم در این 10 سال اخیر اوضاع از این آشفته تر و تلخ تر و گندتر بوده باشد. همیشه هم شکر خدا حداکثر کاری که از دست ما بر می آید کپی پیست کردن لینک هاست. می شود محض نمونه، یکی، فقط یک خبر خوب هم بدهید؟

دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶

چهارشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۶

دست خورشید خانوم نازنین درد نکند که با این نوشته اش الحق دل من یکی را که چند روز بود مثل اسفند روی آتش از دری وری های اخیر این آقا جز می زدم خنک کرد. بروید بخوانید.

چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶

گور پدر انسانيت!

گرچه من اين روزها و اين ماه‌ها به شدت با خودم و وبلاگ‌نويسي و اصولا نوشتن قهر کرده‌ام و گرچه الان براي نوشتن از برخوردهاي مهرآميز پليس با اراذل و اوباش دير شده‌است٬ اما نکته‌اي هست که دوست دارم بگويم. بحث‌هاي انساني و حقوق بشري در اين مورد به قدر کافي مطرح شده‌است و ملت عزيز متمدن‌مان جواب‌هاي جالبي داده‌اند. کامنت‌هاي اين پست پرستو را بخوانيد که بي‌نهايت ترس‌آور و خشن است و گويا عقيده عمومي بر اين است که «حق‌شان بوده٬‌ تا آدم بشوند و ديگر به مال و ناموس مردم دست‌درازي نکنند» و حتي يکي از دوستان لطف کرده و در کمال انسانیت و محبت براي پرستو آرزو کرده که از طرف آقايي از همين دسته (گويا موسوم به علي دالتون يا چنين چيزهايي!) مورد تجاوز قرار بگيرد تا حرف دهنش را بفهمد و ديگر از اين تزهاي روشن‌فکري حقوق بشري ندهد!! جدا از اين که من مرده‌ي اين همه تمدن و انسان‌دوستي و ملاطفت هم‌ميهنان عزيزمان هستم٬ از آن‌جا که خير سرمان قرار است بعدها جوجه حقوق‌دان بشويم!٬ مي‌خواهم بگويم دوستان٬ چه شما خوشتان بيايد و چه بدتان٬ و نظر محترم شما هرچه باشد و هرچه گلويتان را پاره کنيد که «حق‌شان است تا عبرت بگيرند» روي‌کرد حقوق کيفري٬ امروز چنين نيست. احتمالا چهارنفر گنده‌تر و فهيم‌تر از شماها ( بدبخت علوم انساني که هر بي‌سوادي در موردش کارشناس مي‌شود!) نشسته‌اند و تحولات روي‌کردهاي حقوقي در طول تاريخ و نتايج و مزايا و معايب همه‌شان را بررسي کرده‌اند٬ و روند حقوق کيفري هم به شيوه‌ي خود اصلاح‌گري به اين نقطه رسيده‌است٬ که حقوق کيفري ِ انتقام‌محور و مجازات‌محور و ترذيلي٬ جواب نمي‌دهد. جدا از بحث انسانيت و حقوق بشر و عواطف٬ دار زدن و دست بريدن و آفتابه به گردن انداختن و با باتوم سياه و کبود کردن٬ نتيجه نمي‌دهد. مجرم٬ محصول همين جامعه است. کينه و بغض و پرخاش‌گري و رفتار ضد اجتماعي او را همين اجتماع ساخته‌است. حال اين مجازات‌ها و اين خشونت‌ها٬ تنها خشونت بيش‌تر را به او مي‌آموزد. تنها بغض و کينه و نفرت او را بيش‌تر مي‌کند و از او بمبي ساعتي مي‌سازد که به محض آزادي از زندان و يافتن فضا٬ منفجر مي‌شود. معايب روش مجازات شديد و ترذيلي٬ صدبرابر مزاياي آن است.
روي‌کرد حقوق امروز اصلاح‌محور است. به اين مفهوم که سرکوب و تنبيه و مجازات کورکورانه و شديد را براي مجرمي که رفتار ضداجتماعي دارد مناسب نمي‌داند. سعي مي‌کند بفهمد که کدامين ناهنجاري جامعه٬ اين ناهنجاري را در رفتار مجرم شکل داده و سپس ضمن اصلاح مجرم فعلي٬ از به وجود آمدن مجرمين بعدي پيش‌گيري کند. مجازات البته حذف نمي‌شود٬ اما کم‌رنگ و ملايم مي‌شود٬ به گونه‌اي که مجرم را تحقير نکند و مورد خشونت قرار ندهد ( تا مجرم تحقير و خشونت بيش‌تر را نياموزد و بر مردم روا ندارد)
ممکن است گفته‌شود مجازات سنگين٬ جنبه‌ي بازدارندگي دارد و با ارعاب٬ از ارتکاب جرم توسط مجرمين سابقه‌دار و افراد عادي جلوگيري مي‌کند. اگر فرد بداند که در صورت ارتکاب جرم مجازات سنگيني متحمل خواهد شد جرم را مرتکب نمي‌شود. غلط است. اگر اين حرف درست مي‌بود طبق قوانين کشور اسلامي‌مان بايد هيچ‌کس زنا نمي‌کرد از ترس سنگ‌سار٬ و قتل از ترس قصاص٬ و لواط و تجاوز از ترس سوختن به آتش و پرتاب از بلندي. مي‌بينيم که اين مجازات‌ها اجرا مي‌شوند. پس چرا هيچ‌کس مرعوب نمي‌شود؟ چرا هر روز شاهد تجاوز و قتل و خيانت همسران هستيم؟
آن‌چه مجرم آزاد شده٬ مجرم دست‌گير نشده و فرد عادي را از ارتکاب جرم باز مي‌دارد٬ ترس از قدرت پي‌گيري دست‌گاه قضايي کشور و اطمينان به مجازات شدن جرمش است٬ ولو آن مجازات سبک باشد. امروز آقا يا خانم X‌ هنگام مثلا سرقت٬ احتمالا مي‌داند که اگر بگيرندش٬ اگر جرمش ثابت شود٬ اگر با ترافيك دستگاه قضايي نوبت دادگاهش زود برسد٬ اگر مال‌باخته از صرف پول و وقت و اعصابش خسته نشود يا از شرارت‌هاي احتمالي دزد و هم‌دستانش نترسد و قضيه را پي‌گيري کند٬ و هزار اگر ديگر٬ دستش را قطع خواهند کرد. اما اووووووه.... اگر!! اين هزار و يك اگر است که به X جرئت دزدي٬ يا تجاوز٬ يا هر جرم ديگري را مي‌دهد. مطمئن باشيد وقتي X هنگام ارتکاب جرم با خود فکر کند که اگر ي در کار نيست و حتما دست‌گير خواهد شد و مثلا به ۳ ماه زندان محکوم٬ احتمالا در تصميمش تجديد نظري خواهد کرد. مجازات سبك اما قطعي موثرتر از مجازات سنگين و غيرقطعي است.
خلاصه‌اش کنم: خانم‌ها و آقايان عزيز٬ گور پدر انسانيت! اين روش خشونت‌بار٬ جواب نمي‌دهد.

شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶

Let it be...

بگذار نگران فسلطين و لبنان باشند. بگذار داد و هوار راه بيندازند که هاااااااااااي ببينيد صهيونيست‌ها چه‌طور با قساوت و ناجوان‌مردي و بي‌رحمي فلسطيني‌ها را آواره کرده‌اند. بگذار هياهو و ناله و زاري کنند براي آوارگان بي‌گناه و مظلوم فلسطيني. بگذار شايد از ماليات و پول نفت سفره‌هاي مردم کمك و سلاح به آن‌طرف مرزها بفرستند. بگذار در بوق و کرنا کنند و صدا و سيما خفه‌مان کند که صهيونيست‌ها خانه‌ها را بر فلسطينيان خراب مي‌کنند. بگذار هر کار مي‌خواهند بکنند. سرشان شلوغ است ديگر. وقت ندارند ببينند بيخ گوش خودمان٬‌ نيمه‌‌شب برق و تلفن پنجاه خانواده را قطع مي‌کنند و با لودر و کاميون مي‌ريزند سرشان که جمع کنيد که مي‌خواهيم خانه‌خرابتان کنيم. که بي‌توجه به بچه‌هاي خواب و بي‌جا و مکاني مردم نيمه‌شب از خانه‌هاشان بيرونشان مي‌اندازند. که بعدش لطف مي‌کنند و ۴۸ ساعت!‌ وقت مي‌دهند تا مردم اسبابشان را از زير آوارها جمع کنند و به گوشه‌ي ديگري پناه ببرند. آقايان حساب‌هاي ميلياردي خودشان را ديده‌اند که فکر مي‌کنند مردم مي‌توانند ۴۸ ساعته خانه بخرند لابد.
لبريزم از نفرت و خشم. در فاصله چند کيلومتري‌مان، بغل خانه های کاخ مانند شمال تهران، ۲۰۰ نفر يك‌شبه بي‌خانمان شده‌اند و هيچ به هيچ. ولش کن. بگذار نگران فلسطين باشيم.

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

The Lost Cell Phone :(

يک‌روز گوشي داري
روز ديگر نه
زندگي چنين است!
بازي تاثيرگذارترين‌ها که توپش توسط ايشان به زمين ما قل خورد٬‌ حقيقتش چندان جذابيتي برايم نداشت. چون اساسا ناخودآگاه من به شدت تاثيرپذير و خودآگاهم بسي مغرور و خودمحور است٬ بنابراين خيلي کم پيش مي‌آيد که به‌طور خودآگاه بفهمم و بگويم که فلاني در فلان زمينه رويم تاثير گذاشته‌است. اما همان سه چهار دقيقه‌اي که به اين موضوع فکر کردم٬ توانستم دو نفر را نام ببرم که مي‌دانم و مطمئنم تاثير عميقي رويم گذاشته‌اند. خنده‌دار است اگر بگويم الان يکي‌شان را يادم نمي‌آيد! اما ديگري گلناز بود. (بي‌خود روي لينك کليك نکنيد٬ ديگر نمي‌نويسد! صرفا لينك دادم که بدانيد کدام گلناز را مي‌گويم.)
گرايشات فمينيستي و شاخ‌بازي‌هاي دوران کودکي و نوجواني و معترض بودن هميشگي من به مردسالاري يك طرف٬ اما صادقانه اگر بخواهم بگويم٬‌ من با گلناز فمينيست شدم. وبلاگش را تقريبا از شش‌ماه دوم وبلاگ‌نويسي‌اش مي‌خواندم و هميشه جسارت٬ صراحت و انتخاب‌گر بودنش بي‌نهايت برايم جذاب بود و به‌شدت تحسينش مي‌کردم. اما تاثير واقعي را وقتي گرفتم که تقريبا تمام آرشيوش را در يکي دو ساعت خواندم. با وجود اين‌که قبل از آن هم مسائل زنان دغدغه‌ام بودند و دنبالشان مي‌کردم٬ نوشته‌هاي گلناز براي اولين بار مفهوم زن بودنم را عريان و چنان که هست٬‌ به من نشان دادند. انگار براي اولين بار با تمام وجود درك مي‌کردم که من يك زنم٬ و اين زنانگي فراي جنسيت٬‌ چيزي است که هويت٬ شيوه‌ی‌زندگي٬ محدوديت‌ها و توانايي‌هايم را شکل داده‌است. همين‌طور اولين بار بود که به مشکلات زنان مثل خشونت٬ فقر٬‌ فحشا٬ تبعيض و ... تا اين درجه حساس مي‌شدم. گلناز با نوشته‌ها و فعاليت‌هايش راه جديدي را نشانم داد که بتوانم علايق و توانايي‌هايم را به‌طور منظم و مفيد در آن به‌کار بگيرم. ايميلي برايش زدم و تشکر کردم و گفتم که «شجاعت تو، قدرت تو برای مبارزه و عشقت به اثبات آنچه باید اثبات شود و ساختن و ویران کردن آنچه باید ساخته شود و ویران شود، سر شوقم آورد و راه جدیدی را نشانم داد. راهی که من فقط اولش را دیده بودم و می بینم و تو داری در آن پیش می روی، همراه خیلی زنها و دخترهایی که شجاعت انتخاب داشته اند و نخواسته اند با چشم بسته به راه کلیشه ای مزخرفی که جامعه به آن هدایتشان می کند بروند.»
ازش کمك و لينك خواستم تا بتوانم اندك فعاليتي در زمينه‌ی مسائل زنان انجام بدهم. به خاطر کم‌بود دانش تئوري٬ از ترجمه شروع کردم. اين‌طور بود که کم‌کم مطالعاتي را شروع کردم٬ مطالبي نوشتم (يا ننوشتم و صرفا با خودم در موردشان فکر کردم و به توافق رسيدم) کم‌کم اين دغدغه‌ها جدي‌تر و جدي‌تر شدند تا تبديل شدند به يکي از مسائل اصلي زندگي‌ام. تا اين که رسما صفت فمينيست را به عنوان بخشی از هویتم براي خودم انتخاب کردم (البته هنوز هم معتقدم که الان فقط دارم تلاش مي‌کنم تا يك فمينيست باشم و هنوز به آن مفهوم ایده آلي که خودم از لغت فمينيست درك مي‌کنم نرسيده‌ام) تا اين‌که نگرش اطرافيانم به زن و مسائل زنان تبديل شد به يکي از معيارهاي اصلي‌ام در انتخاب روابط. که در کنار انسان بودن و دغدغه‌هاي انساني٬ بخش بزرگي از وجودم را اختصاص دادم به زنانگي‌ام.
بعد هم مجددا با دعوت و کمك گلناز پايم به زنستان باز شد و باز ديدم زناني را که با عشق و علاقه٬ بدون کوچك‌ترين منفعتي٬ فقط به خاطر اعتقادات و علايقشان و نيازهاي موجود٬ انرژي فراواني صرف مي‌کردند تا بتوانند از اين دريچه مسائل زنان را مطرح و پيرامون آن اطلاع‌رساني کنند. زنستان ابر پروژه نيست٬ کيفيت مطالبش ممکن است در حد ممتاز نباشد٬ گاه گاه دير هم آپ‌ديت مي‌شود٬ حتي گاهي به اين نتيجه هم رسيده‌ام که با توجه به جنس مخاطبش شايد آن‌قدري که بايد٬ مفيد نباشد٬ اما الان بي‌نهايت برايم عزيز است چون محصول کار و عشق و تلاش گلناز عزيز من و همه‌ی ديگر زناني است که زن‌ بودن و انسان بودنشان را فرياد مي‌زنند.
گلناز تقریبا چندساعت پیش برای ادامه تحصیل از ایران رفت. به اين بهانه خواستم چيزي بنويسم در گفتن همه‌ي آن‌ تاثيري که گلناز بر من گذاشت و راهي که نشانم داد و الان يکي از مهم‌ترين مسيرهاي زندگيم است٬ و همه‌ی کمك‌هايش به من در شروع اين راه. گلناز را بي‌نهايت دوست دارم و برايش احترام قائلم٬‌ و آن‌قدر خوب و نازنين است که فقط مي‌توانم برايش آرزو کنم هميشه همین گلناز بماند.
* توپ‌هاي شما و شما هم به‌زودي شوت ‌خواهند شد!

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

بقیه شم بگم؟ احتمالا این بنده ی خدا رو الان به جرم مقاومت در برابر پلیس می برن یه حال اساسی بهش می دن.
ما؟ می شینیم به قول دوستان بستنی یا همون ماستمونو می خوریم. کار دیگه ای هم مگه می تونیم بکنیم؟

جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

دخترکوچولو موهاش طلايي طلايي بود و مي‌خواستي درسته بخوريش اين‌قدر که ناز بود
چپکي نشسته‌بود روي صندلي٬‌ مامانش صندلي جلويي بود
دخترکوچولو هي آروم مي‌زد روي شونه‌ی مامانش که برگرده نگاش کنه ولي مامانه محل نمي‌داد
آخر مامانه برگشت با اخم و بداخلاقي عين سگ گفت چيه٬ چي مي‌گي؟
دخترکوچولو لب ورچيد و بغض کرد و با سر اشاره کرد که هيچي
آروم برگشت و نشست و سرشو انداخت پايين
اين‌جوري:

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

اراجیف یک آخر هفته ی تنهای خالی شلوغ عذاب وجدان مندانه

خسته‌ام به شدت. توی دوهفته‌‌ی اخیر همواره یه چیزی ازم انتظار می‌رفته! انجام دادن یه کاری٬ یه جایی رفتن٬‌ کسی رو دیدن٬‌ زنگ زدن به کسی٬ نوشتن چیزی ... الی آخر. حالا درسته که نصفشون هم کارایی بودن که خودم دوستشون داشتم٬ ولی همین که انجام دادنشون واجب می‌شه و ضروری٬ انگارهی دلت می‌خواد از زیرش دربری.
يه چندوقتيه افتادم به مرض آرشيو خوني. اصولا اين بيماري آرشيوخوني يه چيزي هست به اين صورت که شما يه وبلاگ مورد علاقه‌تو که مرتب مي‌خوني انتخاب مي‌کني٬ بعد گير مي‌دي بهش٬ از اولين پستشو شروع مي‌کني خوندن٬ همه‌ی لينك‌هاي جالبي که توي پستاش داده رو باز مي‌کني مي‌خوني٬ کتاب‌هايي رو که گفته دوست داره به اضافه‌ي موسيقي‌هاي توصيه‌کرده‌شو مي‌ذاري تو ويتينگ ليست٬ خلاصه الي آخر... اين مرحله که تموم شد مي‌ريم رو مرحله‌ي دوم: اين وبلاگ‌نويس مورد علاقه‌ی شما در ۹۹ درصد موارد عضو يه جزيره‌ي وبلاگي هست و يه سري دوستان فابي داره که سه پست در ميون ازشون صحبت کرده و بهش لينك داده٬ بعد شما مي‌ري تمام اين سناريو رو در مورد وبلاگ اون‌هام اجرا مي‌کني!!‌ و خلاصه مي‌ري تا آخرش!!
حالا خلاصه در راستاي اين‌که من پريروز گفتم دارم آرشيو نازلي رو مي‌خونم خيلي طبيعيه که الان درحال خوندن آرشيو يلداهه‌شون باشم! بعد اين بشر يه جاهايي خيلي خداست! يعني به قول خودش انگشتام قيژمال مي‌ره واسه لُپاش!‌
عشقم ، عشق ِ جوادی ! ما گنده لات ها اهل عشوه و قمیش و دلبری نیستیم ، اگه بودیم داش که تا حالا من بودم و آق ح.ک و چارتاقد و نیم قد ! به جای اینکه از صب تا شب زیر آفتاب جون بکنم و سگ دو بزنم واسه دوزار ده شاهی نون ِ حلال ، پول باباهه رو میدادم پای ماتیک سرخاب و دو تا پشت چشم نازک میکردم ، اونوق میدیدی آق ح.ک چه طوری خمار ِ آبجی ات شده !
به هر حال تو زندگی باید یه چیزایی باشه که آدم بهش گیر بده ، کی بهتر از یه پسر خوشگل! ..از من بپرسید میگم زندگی بی پسر خیلی سوزناکه!سخته ، خیلی سخت!
يعني اين جمله‌ي آخر يه چيزيه تو مايه‌هاي فارست گامپ‌ (حالا ربطش چيه٬ منم نمي‌دونم!) قشنگ عمق دل‌سوختگي نويسنده رو مي‌شه درك کرد!
گفتم فارست گامپ٬‌ آقا يکي اينو واسه من بياره خوب٬ من همش هفت هشت سالم بود يه شب بي‌خوابي زده‌بود به سرم و ضمنا تلويزيون هم زده بود به سرش و فارست گامپ نشون مي‌داد٬ در نتيجه من چيز زيادي ازش يادم نمياد غير يکي دو تا صحنه٬ ولي يادمه همون موقع ازش خوشم اومده‌بود. اصولا اين پدر و مادر ذليل‌شده‌ی من اگه روي فعاليت‌هاي فرهنگي من نظارت مي‌کردن٬ احتمالا من عين يه آدم نرمال متمدن فيلم‌ها و کتاب‌هاي خوب رو نه در هفت الي پونزده سالگي بلکه يه وقتي مي‌ديدم و مي‌خوندم که بتونم بفهممشون! و الان مجبور به دوباره‌کاري نباشم!
تازشم هيچم خوب نيست شعبه‌ي اختصاصي بسکين رابينز آدم آخر هفته بره مسافرت و آدم تهناي طلفکي باشه ... هرچند به موقع بود کاملا. ديگه زيادي رفته‌بوديم تو دهن هم! استقلال روحي و حفظ فرديت و اينا.
خيلي خوب مي‌شه اگه اين احساس مسئوليتي رو که من واسه کارهاي داوطلبانه‌ي غيرضروري دارم٬ واسه وظايف اجباري‌م هم داشته‌باشم! الان شد سه هفته که هي مي‌گم اين هفته يه ذره درس مي‌خونم٬‌ باز هيچي به هيچي.
عذاب وجدان دارم هي! به استادم هفته‌ی معلم زنگ نزدم٬ تبريك هم نگفتم٬ پيشش هم نرفتم! نصف دوستامو مدت طولاني‌ايه نديدم (در کمال بي‌جنبگي اعتراف مي‌کنم که علتش اشباع شدن ذهن و وقتم از آقاي رابينز بود!) درس نخوندم و نمي‌خونم٬ کلي فيلم خوب دارم که نمي‌بينمشون (کتاب‌هامو دارم مي‌خونم ولي!) هرچي هم تلاش مي‌کنم سطح مطالعه جدي‌مو افزايش بدم بازم بخش غالب کتاب‌خونه‌ام رو رمان و نمايش‌نامه و داستان‌کوتاه تشکيل مي‌ده!!
مي‌گم بسه ديگه غرغر٬ هان؟ یکی به داد من برسه ضمنا. من همه تلاشمو دارم می کنم ها، ولی بازم انگار نه انگار که یه زمانی این جا فحش خواهرمادر می دادم! الان واسه گذاشتن همین پست کلی عذاب وجدان دارم. آخه یکی حالی من کنه که تو آبروت کجا بود که با این چیزا بخواد بره؟! و اصلا چه اهمیتی داره که بقیه چه فکری کنن؟
هی هی هی! یه زمانی جامعه به بچه دونمون هم نبود!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

رابطه‌هاي يك‌طرفه را دوست ندارم. آن‌ها که طرف ديگرشان يا رابطه را نمي‌خواهد٬ يا به هر دليلي انرژي لازم را نمي‌گذارد. آن‌ها که مدام بايد بارشان را تنهايي به دوش بکشي. و وقتي خسته مي‌شوي کسي نباشد که نوازشت کند و بار را از دوشت بردارد. وظيفه‌ات است خب!
رابطه‌هاي بي‌حافظه را دوست ندارم. آن‌ها که هزاربار مسائل آزاردهنده درشان تکرار مي‌شود و تجربه نمي‌شود براي احتياط و پرهيز. که هزاربار آزرده مي‌شوي از فلان رفتار مشخص و طرف ديگر رابطه انگار نه انگار که مي‌داند اين را. که هزاربار سر آن مسئله ديالوگ مي‌شود و آش همان است و کاسه همان.
رابطه‌هاي بي‌بك‌گراند را دوست ندارم. آن‌ها که هر دفعه بايد از نو ري‌استارت شوند. آن‌ها که صميميتي که درشان ايجاد مي‌شود٬ به محض خداحافظي تمام مي‌شود و در ديدار بعدي طوري باهات رفتار مي‌شود انگار غريبه‌اي. آن‌ها که هربار دوست را مي‌بيني٬ بايد هرچه زور داري بزني تا دوستي را از سر بگيري. دوباره جلب اعتماد و دوباره ايجاد صميميت.
رابطه‌هاي نامتجانس را دوست‌ ندارم. آن‌ها که با طرف ديگر رابطه اختلاف عميق شخصيتي يا فکري يا رفتاري داري. مدام بايد حواست جمع باشد که با هم برخورد نکنيد. در به‌ترين حالت٬ هم‌زيستي مسالمت‌آميز. به‌سختي مي‌شود که احساس دوست‌بودن و رها بودن (و خودت بودن) بکني. که بتوانيد بي آن‌که مواظب رفتارتان باشيد و گاهي خودتان را سانسور کنيد٬ هم‌ را آزار ندهيد.
رابطه‌ها ... رابطه‌هاي سخت و پيچيده‌ي انساني. از همه بدتر٬ رابطه‌هايي آزارم مي‌دهند که يکي از انواع بالا هستند اما به دليلي به‌شان وابسته‌ام. آزارم مي‌دهند و نمي‌توانم ترکشان کنم. شخصيت و احترام و احساساتم را جريحه‌دار مي‌کنند اما وابستگي‌ام بيش از آن است که بتوانم ازشان خارج شوم. ريشه‌شان عميق‌تر از آن است که بشود کندش. که به رابطه‌ي آدم با خانواده‌اش مي‌مانند : گاهي خوب و گاهي ويران‌گر٬ اما گريزناپذير.
پی نوشت: کاش کمی کمکم می کردی دوست قدیمی. باور کن این بار پنج ساله برای شانه های من زیاده از حد سنگین است. زخم هایی که همیشه به همان نقطه های یکسان وارد می شوند دیگر آن قدر عمیق شده اند که با یک دلجویی ساده خوب نمی شوند. کاش کمی کمکم می کردی تا در تلاش برای حفظ این رابطه این قدر تنها نباشم. این قدر تنها که گاهی هوس کنم همه ی عشق و دوستی و رفاقت و هم دلی مان را بگذارم و بروم...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶

از آن‌جا که ما ديشب با کمال اقتدار به آقاي بسکين رابينز گفتيم فردا مي‌خوام بمونم خونه درس بخونم و ايشان کلي ذوق کردند٬ بديهي است که امروز هرکاري کرديم٬ از کله‌ي صبح شيرکاکائو و کيك شيرکاکائوي شيرين نوين خوردن (بخوريد آقا! بسي خوشمزه است کيك‌هاش!) تا «خوبي خدا» خواندن (بخوانيد خانم! من مرده‌ي آن سرخ‌پوست داستان اولش هستم) و سيمز بازي کردن و هي فحش دادن به اين لپ‌تاپ حقير خاك بر سر هنگ‌کن٬ و آرشيو نازلي خواندن و حتي شروع به جرم ديدن تين مووي توئلو ديز آو کريسمس (من شرمنده‌ام و اعلام برائت مي‌کنم٬ به خدا از تايتل فراتر نرفتم!) خلاصه که همه غلطي کرديم امروز که يك کلمه درس نخوانديم اقلا که آن‌همه ذوق آن بنده‌ی خدا حرام نشود! بهانه‌اش هم حاضر بود که البته من که نمي‌دانم کجا را بايد بخوانم و موبايلم هم که توي ماشين خودشان جا مانده‌بود و شماره‌ي کسي را نداشتم زنگ بزنم بپرسم. شما هم که نمي‌دانيد که من بك‌آپ داشتم از شماره‌هايم! حله پس! توي روزي هم که آدم همه‌ی کارهاي الکي دنيا را بکند نمي‌شود وبلاگ ننويسد که همانا از الکي‌ترين کارهاست!
هاااان٬ خلاصه همه‌ي اين‌ها را گفتم که بگويم که من اصلا از يك زماني به اين‌ور٬ الکي الکي براي اين خراب‌شده يك‌جور شان و منزلت زيادي (چه غلطا!) قائل شدم که ديگر هر چيزي را اين‌جا ننويسم و هي توش فقط تمايلات فمينيستي و اجتماعي‌ام را ارضا کنم و تز الکي بدهم و اين کارهاي مسخره‌ي تهوع. وجود وبلاگ خصوصي را هم البته نبايد ناديده گرفت! خلاصه که انگار نه انگار که اين‌جا همان‌جاست که ما تويش از بس که بي‌ريا(!) مي‌نوشتيم زن و بچه‌ي مردم جرات تردد نداشتند! حالا ديگر متنبه شده‌ام و مي‌خواهم در و ديوار اين‌جا را زرد گل‌گلي بکنم و هر روز و هرشب از هر کار مزخرف لوسي که کردم بنويسم٬ تا وقتي که اين ترازوي صاب‌مرده‌ي ليبرا يك‌کمي متعادل بشود و عين آدم وبلاگ بنويسم!

اين بود مانيفست جديد اين وبلاگ. عجالتا تا اتخاذ سياست‌هاي اجرايي بريد اين شماره‌ي زنستان رو که با همت و تلاش و چماق و دو نقطه‌ديِ های نيلوفر انسان عزيز و زحمات بچه‌ها به موقع آپديت شده (به‌عنوان کادوي عروسي ما به مريم البته! ديگه از اين خبرها نيست!) بخونيد.
* ببین، همین الان هم وجدانم سیخ می زنه که عوض این مزخرفات می تونستی از زینب و معلم ها و کارگرها و احضارها و غیره بنویسی! ای اف (F!) بر این وجدان اجتماعی باد که نمی ذاره آدم یه ذره مبتذل باشه توی وبلاگش!
** با عرض معذرت از آقایون عزیز، من حالم از این بانو حیفا وهبی به هم می خوره بس که سکسوالیته مجسم هست و تمام تلاشش رو می کنه تا خودش رو هر چه بیشتر به شکلی دربیاره که آدم با دیدنش یاد یک آلت تناسلی زنانه بیفته و بس!

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

نقد از درون

روز یك‌شنبه بخش اول نشست تجارب دموکراسی در دانشکده‌ی حقوق دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد که گزارش پنل آخر آن (دموکراسی و جنسیت) را می‌توانید این‌جا بخوانید. اما ضمن گزارش‌های رسمی٬ اتفاقاتی در جلسه افتاد که دوست دارم این‌جا راجع به‌شان صحبت کنم.
البته شاید دیگران اسم یکی دو تا سوال و اعتراض خشن با لحن نامناسب و پریدن وسط حرف سخنران و تقریبا توهین کردن به او را اتفاق نگذارند. به ویژه اگر معتقد باشند سخنران آرمان‌های والای فمینیستی و مبارزات جنبش زنان را زیر سوال برده‌است! اما از آن‌جایی که من جدیدا به‌شدت مسالمت‌جو و صلح‌طلب و سازش‌گر شده‌ام و به طرز عجیبی بدون گارد مبارز و مدافع با منتقدان برخورد می‌کنم٬ به نظر من اتفاق است. آن هم یك اتفاق بد.
حرف‌های حمیدرضا جلایی‌پور را می‌توانید همین‌جا بخوانید. اولش به مذاق من هم هیچ خوش نیامد. اخم کردم و مشغول نوشتن شدم. حرف‌هایش که تمام شد به خودم گفتم حالا منصفانه که نگاه کنیم٬ درصدی‌ از حرف‌هایش هم واقع بینانه بود. اعتراض هم داشتم اما ترجیح دادم به ثبت اعتراضات و نقدهای دیگران بپردازم. اما متاسفانه اکثر سوال‌ها و اعتراضات (اگر سوالات بی‌ربط را نادیده بگیریم) از موضعی بسیار تدافعی و در عین حال تهاجمی٬ با زیر سوال بردن شدیداللحن سخنران٬ و با لحنی نامناسب مطرح شدند. حس شخص من این بود که خانم‌ها و آقایان حاضر و سوال‌کننده به‌شدن گارد تدافعی داشته‌اند و سخنان آقای جلایی‌پور باعث سوپراکتیو شدن این گارد تدافعی‌شان شده‌است که این‌قدر شدید واکنش نشان می‌دهند. تا جایی که وسط حرف سخنران بپرند و با صدای بلند و لحن توهین آمیز بگویند شما دارید توهین می‌کنید! این‌جا منظورم به هیچ وجه تایید سخنان آقای جلایی‌پور و رد اعتراضات نیست٬ بلکه حتی شاید برعکس هم باشد و من هم با ایشان مخالف باشم٬ اما اصلا مساله این نیست. این فقط بهانه‌ای شد تا آن‌چیزی را که مدت‌هاست با دیدن رفتار برخی دوستانمان با منتقدان به ذهنم می‌رسد بگویم.
هرطرفی که درست بگوید و هر طرفی که غلط٬ و سخن هرکس را که بخواهی نقد کنی٬ خیلی سالم‌تر و مدنی‌تر و متمدنانه‌تر است که از ادبیات منطقی و استدلالی استفاده کنی نه کوبیدن و تحقیر و برچسب زدن. خیلی سالم‌تر است که از عقایدمان پیش‌فرض‌های اساسی و همیشه درست نسازیم و در ذهنمان به عنوان فیلتر ورودی قرار ندهیم٬ که هر سخن جدیدی را بلافاصله با عقاید خودمان چك کنیم و در صورت اندکی تناقض به‌شدت به آن اعتراض کنیم. نفی نمی‌کنم که هرکس برای خودش یك‌سری چارچوب اساسی عقیدتی دارد٬ اما امکانش هم هست که هر حرف جدیدی را می‌شنوی٬ یك‌بار هم فارغ از چارچوب‌های خودت نگاه و بررسی‌اش کنی و مطمئنا مسائل جدیدی را می‌بینی. یا آن انتقاد و آن حرف تخریبی نیست و پرسشی است و جای پاسخ یا اعتراض دارد٬‌ یا این‌طور نیست و سکوت کردن در جوابش منافع‌مان را بیش‌تر حفظ می‌کند‌ (شخص من فکر نمی‌کنم فریاد زدن و ساکت شو گفتن راه‌حل مناسبی باشد). اگر خواستیم اعتراض کنیم٬ چرا با شدت و چرا با لحن اعتراضی و جوری که انگار به مقدسات‌مان توهین شده؟ چرا در برابر هر اظهارنظری سریع فریادمان بلند شود که آاااای تو به جنبش زنان توهین کردی! تو پدرسالاری و داری برای ما تصمیم می‌گیری! (مگر به خودمان شك داریم که طفل صغیر هستیم٬ که تا یکی بگوید به نظرش بهتر است ما فلان کار را بکنیم فریاد کنیم که برای ما تصمیم نگیر؟ شاید اظهار نظر بوده عزیزم! اظهار نظر صرف!)
از دو حالت خارج نیست: یا ما درست می‌گوییم و به صحت حرفمان ایمان داریم (که البته بد نیست هر چند وقت یك‌بار این «درست گفتن» را ریفرش و چك کنیم) که پس با یک سخن مخالف نباید از کوره دربرویم. می‌توانیم با خون‌سردی و اعتماد به‌نفس پاسخ بدهیم. یا درست نمی‌گوییم و خودمان هم این را می‌دانیم و برای پوشاندن این بی‌اعتمادی به حرف خودمان٬ با مخالفان و منتقدان با شدت برخورد می‌کنیم. می‌خواهم بگویم خانم‌ها و آقایان! وقتی حالت دوم بر حرف و اعتقادات ما حکم‌فرما نیست٬ چرا کاری کنیم که به نظر بیاید هست؟!

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

سبحان الله!

عرض کنم خدمتتون که توي اين کتاب سه تفنگدار ترجمه‌ي ميرزا محمدطاهر اسکندري (يا يه همچين چيزي) که کلي ترجمه‌اش خداست و کتاب فرانسوي رو به زبون درباري قاجاري ترجمه کرده و اصلا جدا از داستان کتاب٬ ترجمه‌ش خودش يه منبع لذت جداست٬ يه جايي خانم آن دتريش ملکه‌ي آون زمان فرانسه مي‌فرمان که «عجب٬ جمعي از شاهزادگان بزرگ و از اعاظم رجال با حکم کاردينال گذشته گرفتار و محبوس مي‌شدند٬ و مطلقا از مردم صدايي بيرون نمي‌آمد٬ حال از براي اين بروسل کوفتي٬ اين اوضاع و آشوب برپا مي‌شود٬ سبحان‌الله پس چه خاکي بر سر سلطنت شده.»
حالام «عجب٬ جمعي از فيلم‌هاي وزين و درست حسابی ساخته‌ي کارگردانهای پدرومادردار در سينماي اين مملکت اکران شدند و به زور هزینه ساختشان درآمد٬ حال اين ده‌نمکي کوفتي چماق را پايين گذاشته و دوربين بالا گرفته و اخراجي‌ها ساخته و دو ميليارد هم فروش مي‌کند٬ سبحان الله پس چه خاکي بر سر سينما شده!»
*مجسم کنيد ملکه‌ي فرانسه‌ي قرن هيفده هيجده رو در حال گفتن «سبحان‌الله»!!

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

«چرنديات احساساتي يک اليزه»‌ يا «در ستايش نويسنده»

اسماعيل فصيح را ده‌ساله بودم که شناختم. با داستان جاويد. يادم هست مادرم کتاب را در کشويي گذاشته و درش را قفل کرده‌بود که دست من-که مثل جاروبرقي هرگونه نوشته‌ي در دست‌رسي را مي‌بلعيدم- به‌اش نرسد (که با توجه به حجم بالاي خشونت رواني داستان٬ حقيقتا هم کار درستي بود!) ولي من کليد کشو را کش رفتم و کتاب را برداشتم و خواندم. بعد از خواندنش تا مدتي تعادل دنيايم به‌هم ريخته‌بود. با تمام معصوميت و سادگي يك بچه‌ي ده‌ساله٬ وحشت‌زده و شوکه بودم از اين‌که آيا واقعا آدم‌ها اين بلاها را سر هم‌ديگر مي‌آورند؟ (راستي٬‌ مي‌خواستم زرتشتي هم بشوم!) بعدها که بزرگ‌تر شدم دل‌کور را خواندم٬ شراب خام را٬ ثريا در اغما٬ طشت خون٬ شهباز و جغدان٬ زمستان ۶۲ ٬ بازگشت به درخونگاه. با هر کلمه و هر کتاب بيش‌تر اسير جادوي روايتش مي‌شدم و مسحور فضاي خاص و دوست‌داشتني دنيايش. مجذوب شخصیت نازنین جلال آریان و ایل و طایفه اش. مجذوب تمام شخصیت های فوق العاده ای که خلق می کرد. از خطاها و ضعف‌هاي گاه‌گاهي شخصيت‌ها و داستان‌ها هم به طيب خاطر مي‌شد گذشت.
لاله‌ برافروخت و فرار فروهر را با هم خريدم. لاله برافروخت را که خواندم جا خوردم. اثري از آن فضاي مه‌آلود پرکشش نبود. احساسات لطيف و انساني‌اي که به زيباترين شکل ترسيم مي‌شدند٬‌ جاي خود را به اثبات عشق با تجسد نفرت داده‌بودند. نوعي ايدئولوژي‌زدگي افراطي در کتاب حس مي‌کردم(که البته فقط حس من بوده و ممکن است اشتباه کرده باشم) به‌شدت آزرده و خشمگين بودم: چه بر سر نويسنده‌ي محبوب من آمده‌بود؟ به طرز ديکتاتورمآبانه‌اي انتظار داشتم هميشه همان‌گونه بنويسد که قبلا مي‌نوشت -و من دوست داشتم- يادم هست در همين وبلاگ اعتراض کرده بودم که چه‌طور توانسته از شاه‌کاري مثل دل‌کور به افتضاحي مثل لاله برافروخت برسد؟! آن‌قدر آزرده بودم که فرار فروهر را حتي باز نکردم. هنوز مانده گوشه‌ي کتاب‌خانه. ديگر هم چيز جديدي ازش نخواندم. قهر کردم. نخواستم حتي با احتمال يك درصد خاطره‌ي دل‌پذير قبلي‌ها را خراب کنم.
استاد حالا در بيمارستان است. عارضه‌ی مغزي. همان مغز خلاق و جادوگري که شخصيت‌هايي مثل مختار و رسول و کوکب خانم را خلق کرد. که يوسف ِ شراب خام را جان داد. که آن‌همه شاه‌کار آفريد و آن همه رنگ و حس و خاطره و شخصيت را در ذهن من و خيلي‌هاي ديگر ماندگار کرد.
زودتر خوب شو استاد. بلند شو. بستر بيماري جاي تو نيست. جای تو در کوچه پس کوچه های درخونگاه و آبادان و اهواز و خرمشهر و ذهن و خاطرات من - و ما- است. بلند شو و برگرد. حتي اگر ديگر هم ننويسي، حتی اگر اجازه انتشار نوشته هایت را ندهند، تصور هنوز بودنت دوست‌داشتني و آرامش‌بخش است. انگار به من اطمينان مي‌دهد که بخشي زيبا از دوران کودکي و نوجواني‌ام هنوز زنده و پوياست - که خاطرات و حس‌هاي آن دوره در حاشيه‌ی امن هنوز بودنت از خطر فراموشي در امانند.
زودتر خوب شو استاد و بیا و بنویس. حتي اگر خواستي باز هم لاله برافروخت بنويسي. اصلا بیا فکر کنیم ننوشتی اش!! آشتي. فقط زودتر خوب شو...

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

:D. بالاخره بعد از چندین روز می شه یک نفس راحت و بدون نگرانی کشید!
شرمنده اگر خیلی شخصی و احساساتی می شه! ولی راستی ناهیدجان می دونی من عاشق این صورت نازنین مهربون تو و اون خنده های خوشگل به پهنای صورتت هستم؟ :*

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

۱ - ناهيد کشاورز و محبوبه حسين‌زاده به تشويش اذهان عمومي متهم شده‌اند.
۲ - کار اين دو نفر و همه‌ي اعضاي ديگر کمپين يك‌ ميليون امضا٬‌ چيزي نيست جز آگاه‌سازي مردم نسبت به قانون. درست است که امضا گرفتن از افرادي که به اين قوانين معترض هستند نيز بخش ديگر کار کمپين است٬ اما ممکن است شما با ۱۰ نفر صحبت کنيد و قوانين را برايشان توضيح دهيد و دو سه نفر (يا کم‌تر يا بيش‌تر) امضا کنند. پس بخش اصلي کار٬ توضيح قوانين جمهوري اسلامي ايران به مردم متبوع اين دولت است.
نتيجه منطقي ۱: توضيح قوانين به مردم باعث تشويش اذهان عمومي مي‌شود.
نتيجه منطقي 2: قديمي‌ها بچه‌هاي معلول ذهني‌شان را در پستوي خانه پنهان مي‌کردند و نشان کسي نمي‌دادند تا آبروداري کنند. جمهوري اسلامي هم ترجيح مي‌دهد قوانينش در پستوي دادگاه‌ها و پرونده‌ها باقي بمانند و مردم تا کارشان به قوانين نيفتاده (و هم‌چنين جامعه‌ي جهاني) از آن‌ها خبردار نشوند. انگار آبرويي هم مانده که برود.
‌نتيجه منطقي 3 :‌ قانوني تصويب نکنيد که مجبور بشويد در پستو قايمش کنيد.
حالم دارد از این همه رذالت و حماقت و سنگدلی به هم می خورد.

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

زن ۴۰-۴۵ سالش بوده.
زن چهارتا بچه داشته. دوتاشون هنوز مدرسه‌اي بودن.
شوهر زن چندسالي سرطان روده داشته. اين اواخر ديگه دکترا جوابش کرده بودن و تو خونه منتظر مرگ بوده. زن عاشقانه شوهرش رو دوست داشته.
امروز صبح زن بچه‌هاشو مي‌فرسته مدرسه. در حياط رو قفل مي‌کنه و به شوهرش مي‌گه مي‌خواد توي حياط لباس بشوره.
زن يه گالن بنزين خالي مي‌کنه روي خودش و خودشو آتيش مي‌زنه. بدون اين‌که کوچک‌ترين صدايي ازش دربياد٬ مي‌سوزه و مي‌سوزه.
شوهر يکي دو ساعت بعد نگران مي‌شه و هرچي زنش رو صدا مي‌کنه جوابي نمي‌شنوه. به سختي بيرون مياد و مچاله‌ي سوخته‌ي زنش رو وسط حياط مي‌بينه.
بچه‌هاش ظهر از مدرسه مي‌آن و مي‌بينن پدر مريضشون زنده‌ست و مادري که صبح روونه‌ي مدرسه‌شون کرده٬ ...
زن دختردايي بابام بوده. هيچ‌کدوممون هنوز جرات نکرديم بهش راستشو بگيم. گفتيم شوهرش مرده. اونم کلي ناراحتش کرد. کي دلش رو داره بهش بگه دخترداييت خودش رو با اون وضع فجيع سوزونده؟
آخه چرا؟ چرا اين کارو کرد؟ اون بچه‌هايي که باباشون هم تا چندوقت ديگه مي‌ميره و بي‌سرپرست مي‌مونن چي؟
...
چه طور تونستي؟ چه طور تونستي خودت رو آتش بزني و تا مرگ بسوزي بدون اين که حتي يه ناله بکني؟ چه طور تونستي اون‌قدر ساکت و آروم اون‌همه زجر رو تحمل کني؟ اصلا چرا؟ چرا صدات در نيومد؟ چرا بدون حتي يه کلمه و يه صدا خودت رو ذوب کردي؟ شايد نخواستي حتي موقع سوختن و مردنت آرامش مردي رو که اون‌قدر دوست داشتي به‌هم بزني. ولي چه‌طور؟ چه‌طور تونستي لعنتي؟ چرا صدات درنيومد؟!

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

Before Sunrise/Sunset

از اواخر فيلم اول عصباني شده بودم از بزدلي جسي و سلين٬ که چرا نمي‌توانند ريسك کنند و رابطه‌شان را ادامه بدهند؟ چرا شماره تلفني يا آدرسي رد و بدل نمي‌کنند؟ چرا اين‌قدر مي‌ترسند از عادي شدن و خراب شدن رابطه و هر خطر احتمالي ديگري؟ نمي‌ترسند که بعدها حسرت بخورند که اگر با هم مي‌ماندند شايد زندگي‌شان جور ديگري مي‌شد؟
از اواسط فيلم دوم بغضم گرفته‌بود از اين که همه‌ي پيش‌بيني‌هايم درست از آب درآمده‌بودند. که هردو با آن جواني و حماقت و ناداني‌شان شانس نه سال زندگي متفاوت را از خودشان گرفتند. شايد هم اتفاق خوبي نمي‌افتاد و شايد همه‌چيز به يک قطع رابطه‌ي غم‌انگيز ختم مي‌شد٬‌ اما حداقلش اين بود که حسرتي در کار نبود. هرچند پايان هوش‌مندانه و ظريف فيلم حسابي حالم را جا آورد.
حالا به هرحال٬ من اگر از يک‌چيز خودم خيلي خوشم بيايد اين است که هيچ‌وقت از انجام دادن کاري که دلم مي‌خواسته نترسيده‌ام٬ و در نتيجه هيچ وقت حسرت نخورده‌ام که اي‌کاش آن کار را کرده‌بودم. برعکسش چرا٬ ولي فکر مي‌کنم آدم بهتر است از کرده‌هايش پشيمان شود تا از نکرده‌هايش.
ضمنا هم که چه‌قدر خوب است آدم بعد از دوهزار تا پست نگران و عصبي خبري٬ کمي مزخرف بنويسد. هرچند هنوز هم دو نفر در زندان باشند که نگران‌شان باشيم.

لينك‌هاي مرتبط با دو فيلم:

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده را آزاد کنید


دارم فکر مي‌کنم چه‌قدر خوب مي‌شود اگر همه‌مان سعي کنيم اين را بفهميم٬ و به‌اش عمل کنيم٬‌ که در مورد چيزي که نمي‌دانيم حرف نزنيم. قبل از اظهار فضل و درفشاني و تحليل و تجزيه‌ي هر موضوعي٬‌ از خودمان بپرسيم در اين‌باره چه‌قدر مطالعه کرده‌ايم٬ و صريح و رك به اين سوال جواب بدهيم. ايها‌الناس! به خدا اين نوشته‌ي آزادنويس را مي‌توان به همه‌جا و همه کس تعميم داد: وبلاگستان عزيز! حالا حتمأ که نبايد بابت همه چيز نظر داد.
يک کلام هم با دوستان عزيزي که با جديت و خشونت از منتقدان جنبش زنان انتقاد مي‌کنند! انتقاد لازمه‌ی پيش‌رفت يك جنبش است. از هرکس و در هر قالبي که باشد٬ غير از قالب تخريب. اما در تعيين مرز بين انتقاد و تخريب٬‌ بايد بسيار دقيق بود که انتقاد را به جاي تخريب نگرفت و با شدت با آن برخورد نکرد، و تخريب را به جاي انتقاد ندانست و براي انديشيدن به آن انرژي هدر نداد.
گارد دفاعي گرفتن در برابر انتقادات٬‌ برخورد تمسخرآميز و تحقيرآميز با آن‌ها٬ پاسخ شديداللحن و تند و همه‌ي اين واکنش‌ها٬ مختص کساني است که به مواضع خود ايمان ندارند. خودشان نيز از صحت حرفشان مطمئن نيستند و زير پاي خود را سست و ناپايدار مي‌بينند٬ در نتيجه از ترس سقوط به هر تلنگري با ضربه‌اي محکم جواب مي‌دهند. نظير جمهوري اسلامي که خودش هم آن‌قدر از سستي پايه‌هاي امنيت نظامش مطمئن و هراسان است که هر صداي ناهم‌گوني را خطري مهلک مي‌بيند.
ما جزو اين دسته آدم‌ها نيستيم. پس مواظب باشيم واکنش‌هايمان هم به‌شان شباهت پيدا نکند.

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

صدور قرار بازداشت موقت براي شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده

تا نپذيرفتن وكالت ها تنها خود متهم مي تواند به حكم اعتراض كند

امكان تبديل قرار بازداشت موقت وجود ندارد

مادر و دريا

امروز شد يک هفته. نه٬‌ دقيقا شد يک هفته و دوازده ساعت که شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده در زندان هستند. آن‌وقت آقايان تازه برايشان قرار بازداشت موقت(!) صادر کرده‌اند. گويا يا مفهوم بازداشت را نمي‌دانند٬ يا مفهوم موقت را. یا اساسا به جای مغز در سرشان خاک اره دارند. دل هم که ندارند که بفهمند بی خبری و دوری از خانواده چقدر سخت است.

بيش‌تر از اين هم چيزي نمي‌گويم چون زشت است آدم توي وبلاگش فحش بدهد.

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

زنان زندانی به غیر از ژیلا بنی یعقوب و شادی صدر و محبوبه عباس قلی زاده و مینو مرتاضی ساعات آغازین بامداد پنج شنبه 17 اسفند آزاد شدند.شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده و مینو مرتاضی از هماهنگ کنندگان تجمع امروز در مقابل مجلس بوده اند.گفته می شود ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار به علت قبول نکردن چشم بند در زندان مانده است.
نيمه شب گذشته، در اولين ساعات شروع سالگرد روز جهاني زن 17 اسفند مصادف با 8 مارس 1385، ماموران امنيتي وارد منزل شخصي منصوره شجاعي (از اعضاي مرکز فرهنگي زنان) شدند اما او را نيافتند. آنها پيشتر از طريق تماس تلفني او را احضار کرده بودند که او به دليل عدم ارسال حکم کتبي از حضور در بازجويي امتناع کرده بود. در پي ورود به خانه او،ازهمسر و پسر وي تعهد کتبی گرفته اند که شجاعي صبح همان روز خود را به دادگاه انقلاب معرفي نمايد.شايان توجه است که ماموران در همان ساعات به خانه فرناز سيفي که او نيز به احضارهاي تلفني پاسخ نداده بود و درخواست کرده بود احضاریه کتبی بفرستند تااو به اطلاعات مراجعه کند نيز رفته وبا توجه به عدم حضور وي درخانه، از پدر وي تعهد گرفته اند که فرناز سيفي نيزخودرا به دادگاه انقلاب معرفي کندو مقداری اوراق نیز از خانه آنها برده اند.
بازداشت چهارنفر هم که تایید شده است. فرناز و منصوره هم که احضار شده اند. هنوز هم که چهار زن در بند داریم. پس کی این همه دست و پا زدن و نگرانی و "آزاد کنید" و "امضا کنید" و لینک خبر گذاشتن و ... تمام می شود؟

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

روز جهانی زن را زمانی گرامی می‌داریم که هنوز قوانین تبعیض‌آمیز بر سر زنان میهنمان سنگینی می‌کند. سیاست‌های جداسازی و سهمیه‌بندی جنسیتی با شدت هرچه تمام‌تر اعمال می‌شود. جنگ طلبان با کوبیدن بر طبل جنگ، آرامش و امنیت را از مردم سلب می‌کنند، حقوق بشر به طور مستمر نقض می‌شود. زنان، کودکان و سایر قربانیان خشونت و بی‌عدالتی، پناهی نمی‌یابند و آسیب‌های اجتماعی و فقر هرچه بیشتر چهره‌ای زنانه به خود می‌گیرد. در این شرایط، زنان با تلاش‌های خستگی‌ناپذیر در مسیر احقاق حقوق انسانی، شهروندی و جنسیتی هم‌چنان پای می‌فشارند.ما با تاکید بر خواسته‌های دموکراتیک و مسالمت جویانه خود، از همه زنان و مردان آزاداندیش دعوت می‌کنیم برای ابزار همبستگی تا رفع هر گونه تبعیض و بی‌عدالتی علیه زنان و اعتراض به دستگیر شدن عده‌ای از فعالان زنان، به تجمع ما که در روز 8 مارس، 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر در مقابل در اصلی مجلس برگزار خواهد شد، بپیوندند.
این صرفا یک اطلاع رسانی است و من رفتن را به کسی توصیه نمی کنم. خودم هنوز نمی دانم خواهم رفت یا نه. از یک طرف با اصل حرکت موافق نیستم و به نظرم ضررش بیشتر از فایده اش است، از طرفی ریسک دستگیر شدن یا هر مشکلی از این دست را نمی توانم بپذیرم (وگرنه در خانه شرایطی برایم پیش می آید که اوین را ترجیح خواهم داد!) از طرفی هم دلم راضی نمی شود گوشه بنشینم و دوستانم را ببینم که می روند. حس می کنم پشتشان را خالی کرده ام و نتیجه اش این است که کیهان پس فردا دوباره بنویسد تجمع پنجاه نفری! نمی دانم...
آخرین اخبار حاکی از آن است که هفت نفردیگر از بازداشت شدگان تجمع مسالمت آمیز مقابل دادگاه انقلاب آزاد شدند.
اسامی بازداشت شدگان به این شرح است: ناهید جعفری، ناهید کشاورز، مریم میرزا، زینب پیغمبرزاده، سمیه فرید، سارا لقمانی و آزاده فرقانی.
جواد منتظری همسر آسیه امینی در گفتگو با زنستان اعلام کرد که دادگاه اعلام کرده است مدارکی که وی برای آزادی همسرش ارائه کرده است، کامل نبوده و به همین دلیل همسر وی امروز آزاد نشده است.