سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

با من این‌طور حرف نزن. با من هیچ‌وقت این‌طور حرف نزن. یادت باشد که مثل ماسه‌ام، می‌توانی باهام بازی کنی و نرم و نوازش‌گر باشم، ولی اگر سعی کنی در مشت‌ام بگیری چنان از لابه‌لای انگشتان‌ات می‌ریزم که ندانی دست‌ات کی خالی شده.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

فرمان نمی دونم چندم
خودت رو در موقعیت "انتظار عکس‌العمل" از کسی که واکنش‌هاش در حد جلبک‌ئه قرار مده.

آزموده را آزمودن هم خطاست، محض یادآوری!

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

ژانر:
اینایی که توی 360 شون یه عکس می‌زنن که توش نوشته CLOSED یا bye 360

- سلام پالپ، لاااغر و الخ -
1- ما یک عدد خانوم دکتر دوست‌داشتنی دیدیم که شبیه ژولیت بینوش بود و بسیار دوست‌اش داشتیم و قیلیژ ویلیژ و غش و غیل رفتیم برایش، ماچ و موچ؛ چند نقطه دی
2 - پست قبلی مطلقن هیچ ربطی به پست «در باب تقدس بی‌هوده‌ی تن» ندارد، نه تصویری از منظور آن پست است و نه هیچ چیز دیگر. مطلقن هیچ ربطی بین این دو پست نیست.
3 - بسیار، بسیار از این همه قضاوت‌گر بودن، بدون حتا شناخت کافی از قضاوت‌شونده، منزجر و مشمئزم و حالم را به‌هم می‌زند. متاسف‌ام هم می‌کند در ضمن. و در زندگی‌ام بسیار دیده‌ام که دست روزگار، آدم‌های قضاوت‌گر را به بهترین نحوی متنبه می‌کند و سرجایشان می‌نشاند. پس متعجب نشوید اگر آن‌چه را (هر چه را) که امروز با دیدن سایه‌ای ازش تقبیح کردید، فردا خودتان یا عزیزترین‌های‌تان انجام بدهید و بار قضاوت‌های پیشینی خودتان له‌تان کند.
4 - جایی گفته‌بودم قضاوت‌گری (همان جاجمنتالیسم که لغت بسیار روشن‌تری‌ست) در ذات آدمی‌ست. اما بعضی‌ها آن را به عنوان خصیصه‌ی بد می‌شناسند و سعی در کنترل‌اش دارند، بعضی‌ها هم جلوی‌اش را باز می‌گذارند تا شخصیت خودشان و بقیه را پایین بکشد و تحقیر کند و حال من یکی را هم به‌هم بزند.
بسیار متاسف‌ام که درصد قابل توجهی از خوانندگان وبلاگم از دسته‌ي دوم‌اند. با معذرت پیشاپیش از اقلیتی که چنین نیستند.

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

یک

بیست‌وهفت ساله است، با موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های درشت حساس به همان رنگ، بدنی ظریف و تا دلت بخواهد زنانه و لوند و پرنازوادا، ولی از آن نازواداهای طبیعی که به دل‌ات می نشیند که جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته‌بود
نصفه‌شبی با دوست‌ِ دخترش فیلم پور.نو می‌دیده که یک‌هو سک.س‌اش زده بالا. ساعت 4 صبح یک لباس زیر سک.سی تن‌اش کرده و یک جفت کفش پاشنه‌بلند و یک مانتو و دیگر هیچ. نشسته‌اند پشت ماشین، کم‌تر از نیم ساعت بعد مردی که برایش جذاب بوده را پیدا کرده و رفته خانه‌اش و باهاش خوابیده. ساعت 6 صبح هم از در خانه‌ی پسرک بیرون آمده، بدون این که شماره‌ای، آدرسی و هر نشانه‌ای با هم رد و بدل کنند. تمام.
آرنج‌ها را گذاشته روی کانتر آشپزخانه، تعریف می‌کند و صدای غش‌غش خنده‌اش در خانه می‌پیچد. می‌گوید: ...«دو ماه بعد دیدمش، با دوستش. اومد شماره‌ش رو بهم داد... دوستش، بی‌چاره افسردگی گرفته‌بود. به ش. می‌گفت این دوستت اگه الان دوست‌پسرش زنگ بزنه، خب لابد می‌گه خونه‌ام یا با ش. رفتم بیرون. دیگه به دخترا نمی‌شه اعتماد کرد ..»
نشسته روی مبل نارنجی، پاها را انداخته روی هم و فنجان چای به دست، چتری‌های نرم روشن را از پیشانی پس می‌زند و می‌گوید: «عشق؟! عزیزم، چیزی به اسم عشق وجود نداره. عشق رو مردها اختراع کردن که پولش رو ندن.»

پی‌نوشت: «اسنپ‌شات» بخش جدید این وبلاگ است، تکه‌ای یا تکه‌هایی اندک از آدم‌های دوروبرم یا آدم‌هایی که گذری دیده‌ام و در ذهن‌ام مانده‌اند. یک صحنه، یک تصویر، بدون هیچ نظری و تایید و رد و قضاوتی. تاکید می‌کنم، بدون هیچ قضاوتی. اسنپ‌شات، یکی از فلسفه‌های نوشته‌شدن‌اش این است که با هم تمرین کنیم از روی اسنپ‌شات‌ها آدم‌ها را قضاوت نکنیم.
چرخه ی بازتولید خشونت یعنی این که پسره به شوخی به من می گه چاق و من دوروز بعدش خیلی ناخودآگاه و بی ربط و جدی به طوطی بی گناه بدبخت شهروز می گم خیلی چاقی ها!!

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

خوابیده روی تخت ام؛ روی ملافه ی آبی پررنگ ستاره دار -که خریدم اش چون یاد «این زمینی ها» می انداخت ام- و پتوی سفید-آبی را پیچیده دورش. می گوید: خیلی افسرده ام. دلم دیگه هیچی نمی خواد. نه دلم می خواد برم سرکار، نه تفریح، نه مهمونی، هیچی.. کار خسته م می کنه، باید هفت صبح برم و نه شب می رسم خونه و فقط می رسم غذا درست کنم و بگیرم بخوابم باز. زندگیم شده همین. حتا هیچ کاری، تفریحی چیزی هم دلم نمی خواد که مثلن واسش وقت باز کنم و انجامش بدم.
نگاهش می کنم. خواهر بزرگ ترم، که از خواهر بودن فقط اسم اش را داریم و صدایی که همه با هم اشتباه بگیرندمان و غیر آن هیچ، هیچ اشتراک و تشابهی نه .. دختری کاملن تیپیکال، معقول و منطقی که سرش همیشه گرم درس و بعد ازدواج و کار و زندگی و شوهرداری بوده. که همیشه بلند بلند مرا و زندگی ام را به باد ایراد و انتقاد گرفته و من هم بی صدا هیچ وقت چندان ارزشی برای سیستم زندگی ش قائل نبوده ام. که در تمام این سال ها شاید دومین یا سومین باری باشد که واقعن نشسته جلویم و باهام حرف می زند.
اول یک مشت دری وری کلیشه ای برایش می بافم که فان اش را بگردد در زندگی پیدا کند، که ساعت کارش را کم کند، ورزشی چیزی دنبال کند، برای خودش و شوهرش -که بلاشک از گوگولی ترین موجودات عالم است- سرگرمی مشترک پیدا کند، که مشاور برود، شاید قرص ضدافسردگی بخورد... از همین حرف هایی که همه می زنند و به هیچ دردی نمی خورد. خودم خسته می شوم و ساکت. آهنگی می گذارم، صندلی را می چرخانم و سر می اندازم پایین به سوهان زدن ناخن هایم.
فکر می کنم، فکر می کنم که چی به اش بگویم و سوهان را می کشم روی گوشه های مستطیلی ناخن ها - که خودم می دانم هیچ وقت این مدل ناخن به دستم نیامده. فکر می کنم و فکر می کنم و ناخن ها که بیضی و فرم گرفته می شوند و دستم شبیه دست خودم می شود باز، دست دراز می کنم از قفسه پایین کتاب خانه کتابی را بر می دارم. ورق می زنم و لا به لای نامه های فروغ، سطرهایی که می خواستم را پیدا می کنم:
این جا خیلی تنها مانده ام... از زور تنهایی مثل سگ کار می کنم و فراموش می کنم که شماها هم رفته اید و هیچ وقت برنمی گردید، یک فیلم ساخته ام راجع به زندگی جذامی ها که موفقیت پیدا کرده...
زندگی همین است، یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خرد می کند- من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام می کند ولی بگذریم... بگذریم.. بگذریم...
انگشتم را می گذارم لای کتاب و صندلی را می چرخانم که کتاب را بدهم دستش و بگویم بخواند که می بینم خوابش برده. خوابش برده و روتختی سفید-آبی روی سینه اش بالا و پایین می رود آرام آرام.
کتاب را می گذارم سر جایش، از قفسه بالایی لاک سرخابی را بر می دارم، درش را باز می کنم و صندلی را می چرخانم.

*جاودانه زیستن، در اوج ماندن - دکتر بهروز جلالی، انتشارات مروارید
نه که من حسود باشم، ولی تنها چیزی که تو توی عمرت به من اختصاص دادی یه دونه نیک نیم بود که اونم تعمیم اش دادی که.
ای بابا.
حالا شما نه، پشت سری تون، بله با شمام
چه حسی باید به من دست بده وقتی توی دل و قلوه رد و بدل کردن شما و دوس دختر محترمتون جمله های خودم رو میبینم؟! لامصب لباس زیر که نیست که واسه هر کسی بپوشی!!
آدم ها.. چرا این قدر سندتوآل این شماها؟!
منم امشب یه چیزیم میشه ها.
گفت هی می گی دوسم داره، دوسم داره. چه غلطی کرده تا حالا که تو باور کردی که دوستت داره؟! غیر از حرف مفت زدن که از هر خری بر می آد؟ اون خودشو دوست داره، حسی که تو بهش می دی رو دوست داره و بس.
بعدش اون قدر تلخ بود که من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و فقط دو تا قطره ی گنده از روی گونه هام چکید روی بلوز آبی ..

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

تو هنوز حتا فرودگاه نرفتی و هنوز یه روز که هیچی، یه ساعت هم از این هشت روز ناقابل نبودنت نگذشته که من یه عالمه حرف نوک زبونمه که هی می خوام زنگ بزنم بهت بگم بعد یادم می آد که لابد گرم وسیله جمع کردنی و وقت نداری
بعد هی حرف های نوک زبونم بی قراری می کنن و هی سر گلوم باد می کنه که یکی رو پیدا کنم اینا رو شر کنم باهاش، ولی هیش کی مث تو نمی شه که آخه
بعد فک می کنم که خدا به داد این روزهایی که نیستی برسه با این حساب!
بعد به این فک می کنم که زندگی م چه قدر محورش تویی، چه قدر محورش آدم های دوروبرمن، چه قدر اصن تمام زندگی من روی آدم ها و روابطم با آدم ها می چرخه، چه قدر آدم ها می تونن خوشحالم کنن یا از اوج پرتم کنن پایین، چه قدر همیشه تاپ ترین اولویت هام بین کار و درس و زندگی و خلاصه همه چی، آدم ها و دوستام بودن. که همیشه اگه عین سیمز ایندیکیتر روابط انسانی م سبز باشه، حالم خوبه و اگه از سبز بیفته پایین حالم بد میشه، مستقل از این که بقیه فاکتورها چی بگن
الی می گه هر آدمی باید یه غار تنهایی داشته باشه که وقتی از همه ی دنیا خسته شد بتونه بره اون تو ولو شه و خودشو پهن کنه و آروم بگیره. دستشو می گیرم و بهش می گم خره خب غار تنهایی منم تویی دیگه. می خنده، دست میندازه دور شونه هام، بعد یهو جدی می شه. می گه سعی کن غار تنهاییت آدم نباشه. رو آدم ها نباید زیاد سرمایه گذاری کرد. غیرقابل پیش بینی ان، بی ثباتن، هزار تا متغیر دارن، رابطه باهاشون پر ریسکه، بعد تازه در بهترین حالتش، اگه ولت نکنن و نرن و عوض نشن و دلشونو نزنی و هزار تا چیز دیگه، در بهترین حالت، آدما می تونن هر لحظه بیفتن و بمیرن و تمام زندگی ای که تو روشون گذاشتی هم، باهاشون بره ...

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

Fitter, healthier and more productive, a pig in a cage on antibiotics

حالم از این فشار روانی جامعه روی اعضایش برای پرفکت بودن به هم می خورد، از این انتظار همیشگی که دارد که سالم و شاد و لبخند به لب و در کار و درس و زندگی شخصی موفق باشی، که خطاها و ضعف هایت را بپوشانی و در اوج بدبختی هم توی صورت مردم لبخند بزنی و وانمود کنی خوشبختی.
نه که این ها جلوی من را بگیرد که وقتی دلم می خواهد این جا بنویسم که کسل و تنها و خسته و بی انگیزه ام و زندگی ام بس یکنواخت و بی هیجان، ننویسم - از ترس این که تصویر کذایی قوی و شادابم ترک بخورد، ولی باید اعتراف کنم که غلبه به ترس مذکور، انرژی قابل توجهی می طلبد. بیایید به خودمان اجازه بدهیم که گاهی هم بدبخت باشیم بدون این که ازش خجالت بکشیم.
* منشا تایتل را از دست ندهید.

از اون جا که ما توان و انرژی و تکنولوژی شو نداریم، شما لطف کنید، تشریف ببرید وبلاگ آقای یک پنجره، اون آهنگ بالاییه رو خفه کنید، ببار ای بارون ببار گوش بدید. اصن هم خودتون رو نگران پهنای باند و این چیزا نکنید :ی
با تشکر.
نکنید آقاجان نکنید
نیایید توی وبلاگتان با آب و تاب ملت را از چیزی نهی کنید زیرش هم یک لیبل نکنید آقاجان نکنید بچسبانید
گاس هم که -سلام عرض شد- پس فردا یک جورهایی شد شما دلتان خواست بکنید! دیگران که خبردار نمی شوند، ولی از روی خودتان خجالت می کشید هی، آخرش هم مجبور می شوید نکنید که گلاب به رویتان قضای حاجت توی حرف خودتان نشده باشد.
نکنید آقاجان!
یک خصوصیت مشترک بین چند تا از عزیزترین، جذاب ترین و مهم ترین مردهای زندگی من وجود دارد:
در حالی که عاشقانه مرا دوست دارند، یا عمیقن به من اهمیت می دهند (و در این موضوع هیچ شکی وجود ندارد) تمام سعی شان را می کنند تا صد درصد خلاف این موضوع را در چشم بنده فرو کنند.
*محض احتیاط تشکری هم می کنیم مجددن از خانواده محترم رجبی.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

تا حالا به طرز بسیار احمقانه و ساده لوحانه ای فکر می کردم اگرچه کلن دنیا پر از آدم های بی شرف و بی خوده، ولی خوشبختانه من دوروبرم یه مشت آدم حسابی دارم. تا دلتون بخواد هم فخر این موضوع رو به این و اون فروختم که ده هه خودتون وارد روابط مریض می شین و با آدم های مساله دار معاشرت می کنین و زمینه رو برای آزار دیدن از بی شرفی آدم ها آماده می کنین.
جدیدن متوجه شدم که بوهه آدم های اطراف من هم یکی پس از دیگری دارن توزرد از آب در می آن و تا حالاش هم که این موضوع رو نفهمیدم به دلیل این بوده که موقعیتش پیش نیومده.
با سپاس فراوان از خانواده محترم رجبی.

بعدم که من قول می دم اگه یه وبلاگ خصوصی باز کنم که این چند خط چندخط های روزمره مو اون جا بنویسم، قیافه ی این جا دوباره بشه شکل این خانوم کت دامن پوشیده ها که فقط در مورد موضوعات مهم حرف می زنن و موهاشونم شینیونه حتا. نه مثل الان شکل این بچه پرحرف زبون درازها که دائم دارن آسمون ریسمون به هم می بافن.
هر چند خب واقعیت اینه که من خودم اون دومیه ام.
بنده یک عدد سوال دارم
بر حسب اتفاق کسی این جا می دونه چنان چه خانمی مبتلا به ایدز باشه و حامله بشه، بچه از ایام جنینی مبتلا به ایدز می شه یا موقع زایمان و بر اثر تماس با خون مادر یا همچین چیزی مبتلا می شه؟ و اساسن آیا فرزند یک فرد اچ آی وی مثبت حتمن خودش هم اچ آی وی مثبت خواهد بود یا احتمال داره سالم باشه؟
با تشکر پیشاپیش!

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

من مجددن یه درخواستی دارم، این دفعه از خواهران محترم
نکنید خواهر من، این جور دو دستی یه طوری که انگار شخص شخیص جاش هالووی رو تور کردید دو دستی به نامزد همسر دوس پسراتون نچسبید، عین بادی گارد دائمن در حال محافظت و پاسداری از پارتنر محترم نباشید، تا یه خانومی کلن و خانوم مجردی جزئن یه کلمه با پارتنرتون حرف می زنه اخماتون تو هم نره و به خانومه چشم غره نرین و حلقه محافظتی تونو تنگ تر نکنین. زشته به خدا. از زشت بودن گذشته رقت آور هم هست. اندکی اعتماد به نفس و اعتماد به پارتنر باید.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷

(Joey, Chandler and Ross talking about Ross's British girlfriend, Emily, who just went back to England)

Ross: What do I do?
Joey: Play hard-to-get.
Ross: She already lives in London.
Joey: So you go to Tokyo

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

بعدم که من از این اخلاق بعضی آدما کلن و در این جا بعضی آقایون جزئن متنفرم که یه چیزی می گن بعد اگه جوابی که دلشون می خواد رو نگیرن از بیخ و بن منکر اون چیز گفته ی اولیه می شن و سریعن سوت زنان تشریف می برن کوچه ی علی چپ که نــــه من که منظورم این نبود البته!
بس کنید دیگه باباجان، یه ذره به خودتون و حرفتون و شعور طرف مقابل احترام بذارید و از مقادیر کافی تخم جهت پای حرف خودتون ایستادن و ضمنن پذیرش ریجکت شدن برخوردار باشید!

هیزی می کنیم

اولین چیزی که بعد از گم کردن عینک آفتابی م به ذهنم رسید که غصه شو بخورم این بود که حالا دیگه چه طوری توی دانشگاه وی پی* رو بدون این که بفهمه دید بزنم!

* وی پی مخفف ویژوال پلژر یه آقایی هستن که از جلوی ما رد می شن ما نفس مون بند می آد بس که تبارک الله! :ی