یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷

و تصویر ساده و واقعی مرگ ..

فرزندان من
نیازهایتان را برای خواسته شدن نه، ولی برای حفظ احترام به خودتان سرکوب کنید. موردی ندارد.
صلوات بلند.

امروز از طرف دانشکده بازدیدی داشتیم از سالن تشریح پزشکی قانونی. جسدهای خشکیده و پاره شده و دوخته شده و خونین، اصلن آن قدری که ممکن است فکر کنید ترسناک یا ناراحت کننده یا حتا عجیب نبودند. فقط مرگ با تمام واقعیت اش می خورد توی صورت شوک شده ی بچه ها. من که قربانم بروم به برکت عشق فیلم ترسناک بودن ام و بارها صحنه های این چنینی را در فیلم ها دیدن (باور کنید این جور صحنه های فیلم ها آن قدر شبیه واقعیت اند که من اولش احساس می کردم دارم فیلم می بینم!) از این بازدید به عنوان SAW ی پنج استفاده کردم و لذت اش را بردم!! و هنوز همه در مرحله ی شوک متوقف، من به برهه ی تحول رسیده ام. بدجور با گفته های کتاب های معارف در باب "به دیدار مردگان بروید تا بفهمید زندگی همچین چیزی هم نیست" وحدت می کنم؛ که از ظهر تا حالا کاملن خون سرد و کول شده ام نسبت به زندگی و وقایع، با این فکر که وقتی ممکن است همین فردا پوست سر من کنده و روی چشم هایم برگردانده باشند و به جای پسرک جوان تصادفی گیسوان من از تخت تشریح آویزان باشد، یا قفسه ی سینه ی من از هم باز و کسی با سوزن جوال دوزی و نخ لحاف مشغول دوختن ام، من حرص چی را باید بخورم؟! اصلن ارزش حرص خوردن دارد آخر؟ حالا نیایید روضه بخوانید که اگر این جور باشد که سرمان را بگذاریم بمیریم از همین الان. منظورم این است که وقتی به چشم ات می بینی که چه قدر زندگی ناپایدار است و آخرش که مرگ باشد عجب چیز پوچی و چه طور تبدیل می شوی به یک بدن چرم وار روی یک تخت خونین (روح را که عجالتن نمی دانیم چی می شود! مرضیه جان زحمت نکش؛ می دانم این جا چی می خواهی بگویی!) می فهمی که تیک ایت ایزی؛ لازم نیست خیلی به خودت فشار بیاوری و حرص و جوش بخوری.
خلاصه که به دیدار اموات بروید؛ تکه پاره هم اگر بود که چه بهتر!
* ناراحتی قلبی ها نخوانند! یک بنده خدای تصادفی ای چنان همه جایش پاره و دریده و گسیخته بود که دو ساعت تمام داشتند می دوختندش. کیسه ی بیضه ها و مقعدش هم به طرز فجیعی چاک خورده بود. طرف که مشغول دوختن مقعد پاره شده ی جسد بود، یک تازه از راه رسیده با وحشت گفت " این چی کار داره می کنه؟!" و دخترک لوده که وسط جنازه ها هم دست از لودگی برنمی داشت گفت" داره پارگی های بشری رو می دوزه!" خلاصه که گفتم در جریان باشید از این به بعد برای درمان پارگی های بشری به کجا می توانید مراجعه کنید!
ها، بای د وی مغز یک بنده خدایی را هم درآورده بودند و گویا یادشان رفته بود بگذارند سر جایش؛ علی الحساب گذاشته بودند توی شکم روی روده های یکی دیگر!! بدون شرح!
** آقا شرمنده اگر حال تان به هم خورد!!

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

و آن خلاء لعنتی ...

درون من حفره‌ای هست، سیاه و عمیق و بلعنده. حفره‌ای که متریال پرکردن‌اش فیلم است یا کتاب یا عشق یا تفریح و الواطی یا بودن با دوستان یا درس و کار و خواب و خوراک و سک.س و فان و وبلاگ و ایمیل و خرید و خلاصه‌ یک ماجرایی، کاری؛ حسی، چیزی ... حفره‌ای که از صبح که چشم باز می‌کنم باید دنبال چیزی باشم برای پر کردن‌اش، بدوم و بدوم و عین معتادها دنبال ذره‌ای از یکی از این‌ها که گفتم بگردم تا این لامصب را پر کنم که یک لحظه اگر خالی بماند، خلاء وحشتناکش خودم را می‌بلعد. و تازه بدبختی بیش‌ترش می‌دانید کجاست؟
از این خلاء است که می‌ترسم، که همیشه ترسیده‌ام. که همیشه تصورم این بوده و دیده‌ام همه چیز هم که عالی و پرفکت و فان و به کام دل باشد، شب که به‌خانه می‌آیی، لنزها را در می‌آوری، آرایش روز را از پوستت پاک می‌کنی و در آینه به خودت نگاه می‌کنی، حفره‌ی لامصب یک‌هو خالی می‌شود. هر چه هم که در طول روز انواع خوراک‌هایش را تحویل‌اش داده‌باشی، بالاخره خالی می‌شود. حالا اگر کیفیت خوراکی که به‌اش داده‌ای بالا باشد دیرتر و اگر پایین باشد زودتر، ولی سوخت‌وسوز ندارد. خالی می‌شود و یک‌هو تو می‌مانی با سیاه‌چاله‌ای مملو از خلاء در درون‌ات که خودت را می‌کشد، هم به کسر و هم به ضم ک. راست است، اعتراف می‌کنم که من هنوز نمی‌توانم با خودم و فقط خودم تنها باشم و شاد باشم و لذت ببرم. چیزی باید باشد، جان‌دار یا بی‌جان که من بتوانم خودم را، یا دقیق‌تر این خلاء درون را تحمل کنم. راست است که من خیلی وقت‌ها سیگار صدم را بی‌میلانه روشن کرده‌ام که دست‌هایم را بدانم کجا بگذارم. گور پدرتان که از این جمله‌ها امتیاز خواهید گرفت که تعمیم‌های بی‌ربط‌اش بدهید .. خیلی وقت‌ها عصبی و بدون ذره‌ای حس گرسنگی، خودکشی‌وار محتویات یخچال را دورم چیده‌ام و خورده‌ام تا سر مغزم را شلوغ کنم و از فکر کردن به آن خلاء لعنتی فرار کنم. راست است که من را نمی‌شود با خودم بدون هیچ و هیچ چیز دیگری تنها گذاشت و این گمانم نبود همان چیزی باشد که به‌اش می‌گویند استغنا یا حتا بلوغ. گور پدرش که به نظر خیلی بیچاره و مستاصل می‌آید، راست است.

از همین است که همیشه ترسیده‌ام. که همیشه تصورم از حال و آینده‌ زنی بوده قوی و شاد و سرپا و مستقل که در تمام طول روز انرژی می‌دهد و می‌گیرد و می‌رود و می‌آید و زنده‌گی می‌کند و آخر شب به تصویر خالی خودش درون آینه خیره می‌شود، با حفره‌ای سیاه و بلعنده در قفسه‌ی سینه.

زندگی‌ام این‌روزها شده ماراتنی طاقت‌فرسا: از صبح که بیدار می‌شوم تمام تلاش‌ام را می‌کنم که مثبت باشم و پرانرژی و خوش‌بخت. و چه‌چیز مسخره‌تر از آن‌که سعی کنی خوش‌بخت باشی، که حس زن‌هایی به‌ام دست می‌دهد که شوهرشان معشوقه‌ گرفته و مذبوحانه هر شب برایش شام شاهانه می‌پزند و آرایش و لباس لوند و دل‌برانه می‌کنند و می‌پوشند و تا یازده‌شب به انتظار آقا می‌نشینند و به هر چیزی چنگ می‌اندازند تا ظرف شکسته‌ را بند بزنند .. ولی خودم می‌دانم که وا دادن به این خالی بودن و اندوه و خمودگی جاری در درون بیشتر ویرانم خواهد کرد و من اساسن هیچ‌وقت آدمی نبوده‌ام که جلوی چیزی وا بدهم. می‌گفتم، از صبح لبخند را می‌نشانم کنج لب‌هایم و شوخی و خنده و انرژی و ادای آدم‌های مثبت خوش‌بخت را درمی‌آورم، که باید جدن برای این همه صرف انرژی برای خوش‌بخت بودن به من کاپی، مدالی چیزی بدهند. به زور هم‌نشینی با دوستان و جلف‌بازی و خنده و شوخی و تفریح و الواطی نقاب شادی را تا شب روی صورت‌ام حفظ می‌کنم، و شب که می‌شود انرژی مضاعفی که از صبح برای خوش‌بخت بودن صرف کرده‌ام می‌رسد به زیر صفر و نقاب خندان با صدای مهیبی ترک می‌خورد و می‌افتد و من در خلوت خودم فرو می‌ریزم و بدل می‌شوم به دخترک خاموش خموده‌ی پریشان خالی‌ای که هستم. تو بگیر مثال گربه‌ای که از صبح تا شب زیر آفتاب لم می‌دهد و خودش را می‌لیسد و رضایت‌مندانه خرخر می‌کند (می‌دانم همه را نموده‌ام با این قدر تشبیه و تمثیل آوردن‌ام چه در نوشتن و چه در زندگی واقعی!) و شب یک هو باران می‌گیرد و گربه‌ی مذکور می‌ماند خیس و پشم‌ها چسبیده به تن و لرزان. زیر باران کز کرده، منتظر که صبح شود تا دوباره امیدوارانه بخزد زیر آفتاب .. و این وسط فقط عاشق همین پررویی و از میدان به در نرفتن و امیدوار بودن گربه‌‌‌ام هستم ..

* به قول رفقای خارجکی‌مان it didn't sound so desperate in my head! شاید این‌جور درددل‌ها را باید زمانی غیر از عصرهای خالی و غمگین روز جمعه نوشت ..
** این را هم بگویم بخندیم دور هم در باب استفاده‌ی پدرومادرها از تکنولوژی. پریشب بیرون که بودم اولین اس‌ام‌اس عمرم را از پدرم دریافت کردم. فکر می‌کنید چی بود؟ "بچه‌ی بی‌صاحب هم ده شب خونه‌ست" نقطه. بدون شرح!
*** بوی پارادوکس را از این جملات استشمام می‌کنید؟ جاری است، به همین شدت.
اینارو نوشتم که بگم بچه‌ها تصمیم به اطلاع رسانی و درخواست کمک برای تامین هزینه جراحی و درمان بچه‌های دانش‌آموز مرودشتی که تو آتش‌سوزی مدرسه سوختند، کردند. خواستم بگم ما دولت بي‌مسئولیتی داریم، ما شهردار بی‌مسئولیتی داریم اما دلیل نمی‌شه حالاکه اونها نشستند کنار ماهم بشینیم و زل بزنیم به دستشون که جلو نمیاد و عمر آدمایی که به کمک ما احتیاج دارن با درد و رنج بگذره وقتی شاید کاری ازمون برمیاد.. خواستم بگم این بچه‌ها کلک و دغل‌بازی تو کارشون نیست. یه تیم هستند که به صورت مستقل دارن تا جایی که می‌تونن به آدما کمک می‌کنند، شهرزاد هم به عنوان کسی که من به صورت خاص با اون درارتباط بودم و هستم برای رسوندن کمک‌های شما، کاملا مشخصاتش‌رو رو وبلاگش گذاشته و سوای اون من و خیلی از بچه‌های دیگه که شاید هویت و اعتباری داریم برای شما، تاییدش می‌کنیم
ادامه ..

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

مرد، مرده‌بود. تصادفی و جمعیتی به گرد صحنه جمع و پلیسی و مخلفات، و مرد، دراز به دراز روی زمین افتاده و ملافه‌ای رویش و سکه‌های "صدقه" دورش پاشیده.
همه آه و واه و ابراز تاسف و ای وای و ای داد می‌کردند، و من؛ من .. فقط دو گوشه‌ی لبانم کشیده‌می‌شد از دوطرف که باز شود به خنده‌. نمی‌دانستم چرا و نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد درون من، که قطعن از دیدن مرگ کسی متاسف‌ام و آخی و الهی و الخ، اما پس این لبخند عجیب - که موقع تسلیت گفتن هم می‌آید و وسط دعوا و موقع دیدن بدحالی و گریه و بیماری دیگران!!- چیست؟ مرد، مرده‌بود. سکه‌های دورش در آفتاب داغ ظهر برق می‌زدند و گوشه‌های لبان من هنوز کشیده‌می‌شدند از دو سو ..
از صحنه که دور شدم تازه بامبی خورد توی سرم که طرف مرده‌بود و من می‌خندیدم. من می‌خندیدم ..

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

آیا برق، پارگی‌های بشری را درمان می‌کند؟

این روزها مثل ترنسفرمر برقی شده‌ام که به یک پریز ناقابل می‌زنندش و اتو و مایکروویو و جاروبرقی و یخچال و کامپیوتر و حتا خدا را چه دیدی یک تردمیل هم وصل می‌کنند به‌اش و آن بدبخت باید جان بکند و همه‌شان را راه بیندازد.
البته این‌ کمترین هیچ تخصصی در امور الکتریکی* ندارد و شاید اصلن به آن چیزی که بنده شده‌ام ترنسفرمر نمی‌گویند (از همین سه‌راهی‌های برق را عرض می‌کنم) و شاید هم اگر همچین بلایی سر ترنسفرمر مذکور بیاورند طوری‌اش نشود و البته الان که فکر می‌کنم قاعدتن هم باید جریان برق منطقه به فنا برود نه خود ترنسفرمر، ولی علی الحساب، به من یکی که خوش نمی‌گذرد.
سی‌فون و بروبچه‌هایش لطف داشته‌اند و برای بخش نقد وبلاگ‌هایشان، الیزه را انتخاب کرده‌اند. اگر از این وبلاگ خوشتان می‌آید گمانم بی‌میل نباشید آن را هم بخوانید. از همین تریبون هم تشکرات فائقه را ابراز می‌دارم.
پیداست حال وبلاگ‌نویسی ندارم، نه؟
* بچه‌ها، بچه‌ها! چرا عصبانی می‌شوید، من که گفتم چیزی حالی‌ام نیست از این علوم جدیده! لبته درست هم هست که خنگ‌بازی درآورده‌ام وگرنه کمی فکر می‌کردم متوجه اقلن الکتریک بودن بحث می‌شدم! طبق فرموده‌ها اصلاح شد!

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷

چی شد که این‌جوری شد 2

عارضم به حضورتون که تقریبن دو سالی می‌شه من با کسی آشنا نشدم که خودم رو الیزه معرفی نکنم به‌اش، و این اسم جوری به‌ام چسبیده و مونده روم که غیر خانواده "همه" ی دوروبری‌هام الیزه یا مشتقاتش صدام می‌کنن و منم دیگه کاملن عادت کردم و دیگه کم‌کم به اسم واقعی خودم ریسپانس نمی‌دم!! حالا می‌خواید بدونید اصلن چی‌ شد که من الیزه شدم و این اسمه که الان شده کاملن خودم، از کجا اومد و موند روم؟

(June 2006)
یه چیز دیگه م بگم ؟
باز داشتم فکر می کردم آدرس این جا از دو بخش تشکیل شده ،
( ایندفعه دیگه دستشویی نبودم )
پایی + زه

بعدش یهو احساس کردم اون Payee اولش چقـــــــــــدر زشته !
گفتم خوب ... آدرسشو عوض میکنیم
چی بذاریم که اون Ze دومش که دوسش دارم بمونه ؟
بعد یهو به ذهنم رسید الیزه !
آخه نیست که من همیشه عاشق فرانسه بودم ، واس همونه لابد .
الیزه دات بلاگ اسپات دات کام
بعدش به خودم گفتم برو بیرون !
کس خله رفت بیرون ،
قصه ی ما هم به سر رسید .
گور بابای کلاغه هم کرده .
Payee + Ze دیگه .

به همین سادگی!!!

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

چی شد که این‌جوری شد

همه‌ش از اون‌جا شروع شد که
هر چی که یه زمانی خوب بود
دیگه خوب نبود
یا دیگه به اندازه کافی خوب نبود
دیگه اون رضایته
اون satisfaction ئه
اون لبخند پت و پهن سیر و راضیه نمی‌اومد
لذت بود، اتفاق‌های کوچیک خوب زندگی بود، دوستی بود، همراهی بود، عشق بود، ولی رضایتی که اینا باید با خودش میاورد نبود
بعد من بی‌قرار بودم و بی‌تاب و عصبی و ناراضی و به درودیوار کوبان ولی نمی‌دونستم چه مرگمه
بعد دیدی چه حس گندیه وقتی همه چی خوبه و تو هم باید خوب باشی و همه دارن به‌به و چه‌چه می‌کنن ولی تو خوب نیستی و لبخندهای تحسین و تشویق بقیه فقط دیوانه‌ترت می‌کنه؟
بعد یه اتفاقی افتاد که یهو بامبی خورد تو سرم که آهااااا.. این بود اونی که می‌گفتم
که یهو همه‌ی اینایی که گفتم و تا اون‌موقع ناخودآگاه بودن خودآگاه شدن
و من دیگه نتونستم بمونم
نه فقط با اون آدمه، که با اون دنیاهه، با اون کانتکست زمانی و مکانی، با "خودم" اون‌زمان با تمام مخلفاتش
بندوبساط رو جمع کردم و بدون این که بدونم کجا دارم می‌رم فقط فرار کردم
هنوزم نمی‌دونم کجا دارم می‌رم
هنوز نمی‌دونم اون رضایته رو چی قراره به‌ام بده
هنوز گیج و منگ انگار یه آدمی وسط یه فروشگاه خیلی خیلی بزرگ وایسادم و دارم به خرت و پرتای متنوع توی قفسه‌ها نگاه می‌کنم و می‌گم اون کدومه که من می‌خوامش؟
هنوز نمی‌دونم گربه‌ی درون زیر کدوم آفتاب بالاخره می‌تونه لم‌ بده و خرخر کنه
ولی می‌دونم که هست، ایمان دارم که هست، که به‌اش می‌رسم
و واسه پیدا کردن جاش، دنیا رو نشونی دارم
گیرم هم که طول بکشه
چه باک؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

..و دهان هایی که سرویس می شوند

آقا دقیقه هشتاد نه؛ نود نه، وقت اضافه اول و دوم هم نه، توی ضربات پنالتی بالاخره تموم شد!! این وسط بنده رسمن روانی شدم و دیشب تا حالا یه کیلو وزن کم کردم و لپ هام رفت تو!
آدم هم نمی شم! :(
هیچی دیگه همین فقط خواستم اعلام کنم تموم شد، یه خانواده ای از نگرانی دربیان! از همراهی شما در این شب طولانی سپاسگزاریم!

پروردگارا سعی نکن ما را آدم کنی، چون نمی‌تونی از اساس

از زیر مراحل مهم و تنگناهای درسی و کاری زندگی همیشه دقیقه 90 قسر دررفته‌ام: امتحانات همیشه به نحو اعجاب‌آوری بدون درس چندانی خواندن به خیر گذشته‌اند، تحقیق‌ها و مقاله‌ها در لحظه‌ی آخر جمع‌وجور شده‌اند، کنکور که شاهکار این بساط بود و بدون چک و چونه رتبه‌ی خوب اومد به خونه، دانشگاه و کارهای گه‌گاهی و مقالات و to do های واجب بعدش هم همیشه به نحو معجزه‌آسایی به خیر گذشته‌اند. همه‌ي این‌ها باعث شده تصوری در ذهن من ایجاد شود که طلسم محافظی چیزی من را از این موقعیت‌ها به سلامت رد می‌کند و " نگران نباش؛ درست میشه، خیلی به خودت فشار نیار، دقیقه آخر حل میشه .." دیگر دوستان هم به این ایمان آورده‌اند و در جواب "کارام مونده" های من می‌گویند نگران نیستیم چون می‌دانیم دقیقه نود جمع‌اش می‌کنی!
من هم دیگر آن‌قدر از آدم شدن خودم ناامید شده‌ام و از توبه‌های هر دفعه‌ی مدل گرگی که " از دفعه‌ی بعد نمی‌گذارم برای لحظه‌ی آخر" خسته، که دیگر حتا تلاشی هم نمی‌کنم، واقع‌بینانه می‌پذیرم که سیستم خری من با فشار و استرس و شب‌بیداری و حرص خوردن آمیخته و هیچ‌کاریش نمی‌شود کرد، و با چشمان سوزان و خواب‌آلود و فحش‌های به‌شدت بی‌ناموسی به باعث و بانی قضیه و عوامل دخیل و معمولن ول‌گردی و وب‌گردی تا نصفه‌شب و شروع کار یا درس حدود 6 ساعت قبل ددلاین یا امتحان، این صلیب لامصب را به دوش می‌کشم ..

هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

می‌ریم که داشته‌باشیم یه شب‌بیداری دیگه رو!
* گور پدر کائنات با تمامی مشکلاتش، من فعلن مهم‌ترین دغدغه‌ام کمبود جریان خونه در بخش‌های تحتانی بدن به دلیل نشستن طولانی‌مدت پشت میز و کامپیوتر!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

تی‌آی کاران، شکوفایان، نوآوران...

بدین‌وسیله تعهد و پایبندی و ارادت قلبی و زبانی و عملی خود را به ولایت فقیه و فرموده‌ی ایشان در باب نوآوری و شکوفایی مجددن اعلام می‌داریم، قربتن الی الله.
جهت اطلاعات بیشتر به پرتال جامع نوآوری و شکوفایی، هل ناصر من ینصرنی فی الشکوفایی ، فیلم‌های شکوفا، کتاب‌های شکوفا، ضرب‌المثل‌های شکوفا،‌ فحش های شکوفا و ترانه های شکوفا و تیم ملی شکوفا مراجعه شود. باشد که رستگار شوید.

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

Confessions of a sleepy mind!

خب امشب تو فاز اعترافم کلن
باید اعتراف کنم که من موجودی هستم به شدت دوست‌دار توجه
خب همه هستن البته ولی نمی‌گن، من دارم الان می‌گم خب
در دنیای واقعی البته، نه این تو!
منظورمم اینه که اگه منو دیدین و گفتین این دختره به‌شدت دوس داره همه بهش توجه کنن و جلب توجه می‌کنه، این عین واقعیته خب
بعدشم که باید اعتراف کنم من از اونی که ممکنه این‌جا به نظر بیاد به شدت ساده‌تر و معمولی‌تر و بی‌سوادترم
ریا نشده باشه یه وقت، که فک کنین من یه موجود روشنفکر شدیدن مطالعه‌مند باسواد هستم
بعدشم که من مطلقن فاز تعادل ندارم؛ یا میوت و دپرس‌ام یا شیدا و جیغ‌جیغو، و معمولن هم بعد شیدا شدن افسرده می‌شم مثل الانم
جدیدنم نمی‌دونم رو پیشونیم چی‌ نوشتن یا به چه مرضی مبتلا شدم که هر جا می‌رم بحثا سریعن بی‌ناموسی می‌شه :ي
و باید اعتراف کنم که از وقتی تو رفتی دیگه کسی من رو اون‌جور عمیق و به‌تمامی دوست نداشته. اگه اصن کسی دوستم داشته‌بوده‌باشه
و دلم برات تنگ می‌شه خیلی
و این که خودمم نمی‌دونم کجام این‌روزها، یعنی به کجای این دنیا آویزونم
یا این‌که کجا دارم می‌رم و چه غلطی می‌کنم و چی می‌خوام از جون این زندگی اصلن
و فعلن دارم به این جمله عمل می‌کنم که "نوآوری که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب"
و این که الانم به گمونم اعترافاتم تموم شده.
و یه اعتراف دیگه
من عاشششششششق این صفحه‌ی سفیدآبی‌ئم، که یادته - هی با توئم - که زمانی حاشیه امن زندگی‌م بودی؟ خب الان این وبلاگه حاشیه امن زندگی منه
گفتم که، روسپی مقدس و بخشنده‌ي من که منو به تمامی و همین‌جوری که هستم می‌پذیره و دوسم داره
و با هیچی هم عوضش نمی‌کنم اصنشم.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

چندگانه‌ی روز تعطیل 2

جدیدن به یک سیستم هشدار درونی پرولتاریستی مجهز شده‌ام که دو ساعت که بدون استرس و فکر کارهای عقب‌مانده ولگردی و بطالت می‌کنم، مدام سیخ می‌زند که هی موجود بی‌مصرف تنبل بی‌فایده! هیچ کار مفیدی در زندگیت نمی‌کنی! اقلن فیلمی کتابی چیزی ببین و بخوان! لامصب نمی‌گذارد بعد یک هفته استرس و کم‌خوابی و کار مداوم آخر هفته‌مان را به فراخی بگذرانیم با دل راحت.
امم.. توصیه‌های آخر هفته: بانو فالشیست و به‌ویژه مامان ایشان آخی، نوشته‌ی محشر پریسای عزیزم - خانوم ما خیلی ارادت داریم ها - در مورد رابطه‌ي زنان با بدن‌شان، بخوانید در مورد اتفاقی که این روزها دارد در خوزستان می افتد، نمایش‌نامه‌ي «دست‌های آلوده» ی آقامون ژان پل سارتر، کازابلانکا (اگر به احتمال بعید مثل من تا حال ندیده بودیدش) و عرض شود به خدمتتان که لم دادن زیر کولر و خوردن آش دوغ شمالی. عجالتن همین ها را اجرا کنید تا بعد. برای چندمین بار تاکید می‌کنم که به لینک‌های این بغل هم توجه لازم را مبذول بدارید. با هزار امید و آرزو من این‌ها را شر می‌کنم.
بعد از حکم‌های پشت سر هم با قالب 6 ماه زندان+ شلاق چشممان به حکم محکومیت پروین اردلان روشن: دو سال حبس تعلیقی تا سه سال. معلوم نیست باز چه خبر است که آقایان با هوش سرشارشان حس کرده‌اند فشار را زیاد کنند نتیجه مثبتی می‌گیرند.
به فرموده‌ي آقامون حسین درخشان و به نقل از اینترنشنال هرالد تریبیون "وزارت خارجه‌ی آمریکا گروه‌های ضربت کامنت‌گذار در وبلاگستان فارسی راه انداخته است" از این که از اصل گزارش همچین فاجعه‌ی عظیمی بر نمی‌آمد بگذریم، با این حساب اتهام از رادیوزمانه و غیره برداشته شده و کاملن واضح شد که بانو نازلی و باند کامنت‌گذاران نیمه‌شبی‌شان از کجا اسپانس می‌شوند! :ي
دیروز اصلن فهمیدید روز جهانی فید (خوراک) بود؟ آقایان یک پزشک و فتحی توضیحات لازم و کافی در این باره داده‌اند. بارها خواسته‌ام چیزی در مورد فید بنویسم و این که چه نعمت بزرگی است و با گوگل ریدر که ترکیب شود بدل می‌شود به یکی از شاهراه‌های رسیدن به خدا، و تنبلیم آمده. چون می‌دانم که قطعن شماری از خوانندگان این‌جا به اندازه‌ی خودم فراخ هستند و به این لینک‌ها مراجعه نمی‌کنند عرض کنم که فید یک چیز - آدرس وب خوبی است که وقتی به یک فیدخوان می‌دهیدش، خودکار هر وقت سایت یا وبلاگ صاحاب فید آپدیت شود محتوای آپدیتی را برایتان می‌آورد. از بلاگ‌رولینگ و مراجعه مستقیم به خود سایت یا وبلاگ هم خلاص می‌شوید و کلی در وقتتان صرفه‌جویی، و تمام وبلاگ‌ها و سایت‌های موردعلاقه‌تان را در یک صفحه خواهیدداشت. حالا که اینترستد شدید بروید به همان لینک‌ها درست بخوانید که قضیه از چه قرار است.
اوف نیم ساعتی هست به طرز وحشتناکی تحت تاثیر این ویدیو هستم!! (لینکش را از اینجا برداشتم) اگرچه کمی سادیستی و ناراحت کننده است ولی به دیدن‌اش می‌ارزد. مسابقه‌ای است به نام Moment of truth که زوجی مهمانش هستند و اگر خانم 15 سوال را صادقانه جواب بدهد (جواب‌ها با دروغ‌سنج سنجیده می‌شوند) برنده‌ي 100 هزار دلار می‌شوند. سوال پانزدهم، دوست‌پسر سابق خانم است که وارد می‌شود و ازش می‌پرسد که حاضر است زندگیش را به خاطر او ترک کند یا نه. جواب مثبت زن و چهره‌ی بهت زده و پر از درد شوهر بیچاره نیم ساعت تمام گیج و متاثرم کرده‌بود. کل ویدیو و بقیه‌اش که از این هم بدتر بود یاد این‌جور صحنه‌های زندگی خودم انداخت‌ام و هم‌چنین صحنه‌ی آخر closer و این سوال که واقعن چرا ما این‌قدر دنبال حقیقت هستیم؟ حقیقتی که گاهی آن‌قدر سنگین است که تحمل یک لحظه‌اش را حتا نداریم؟
سوال جانبی این که کدام سادیستی این مسابقات را ترتیب می‌دهد و ملت چه‌قدر مگر دل و جرات دارند که می‌روند تویش شرکت می‌کنند آخر!؟
الان وقت آن خنده‌های شیطانی آقای لاااغر است: یاح یاح یاح. حالا هی بزنید توی سر بحث تن‌نویسی زنانه و فحش بدهید. آخرش بنده این ستون روایت زنانه‌ی نوظهور رادیوزمانه به زحمت لوای عزیزمان را می‌بینم و کله کله قند توی دلم آب می‌شود، بعدش می‌بینم که آقای گوشزد در راستای تست کردن واقعیت این تصور که " زنان حتمن برای سک.س به عشق نیاز دارند"‌ این پست را می‌زنند و پرانتز باز خانم‌ها لطفن بروید جواب بدهید پرانتز بسته و ما باز هم ذوق می‌کنیم که یاح یاح، دیدید بحث مذکور اثرات خودش را گذاشت؟ هم اکنون ما شکل یک دو نقطه دی گنده هستیم. بله.
این زن کله‌شق درون دیگر جدن دهن من را صاف کرده‌است! لامصب شرف و آبرو و حیثیت و احترام و غرور و امثالهم سرش نمی‌شود، بنده هم باید همه‌ی این‌ها را بی خیال شده و بروم دنبال قاقالی‌لی‌هایی که خانم دلشان می‌خواهد! اگر همه‌ي دخترها مثل من بودند جدن این آقایان آن‌قدر پررو می‌شدند که دنیا دیگر جای زندگی نبود D:
ما بعد شش هفت سال وبلاگ نویسی هنوز هم درست نمی‌دانیم یک پست را چه‌جوری تمام می‌کنند. حوصله‌مان که سر رفت و دیدیم حرف دیگری نداریم می‌گوییم ما رفتیم و می‌رویم. بله. زت زیاد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۷

An angel is falling from the sky

دوسش دارم دختره رو
دوسش دارم که تاتی تاتی کنان با هم می رفتیم مدرسه، که با هم می رفتیم نوشمک و یخمک می خوردیم
دوسش دارم که می دونه آنوهه و خانوم پارسی و خانوم پوردستان کی ان
دوسش دارم که یه دخترکوچولوی تپلی بور بامزه ی خوشگل بود با مقنعه ی پف پفی که بعد یازده سال بی خبری به نحو فوق خنده دار و عجیبی پیداش کردم یهو
دوسش دارم که یهو بر می گرده به آدم می گه "گم بواش" و یاد آدم می آره که اوهه ما این همه سال و یه شهر مشترک داریم تو گذشته مون
دوسش دارم که نازنینه و این همه باهوش و باشعور و فهمیده و هر جوری که حساب کنی پرفکت، همونیه که باید باشه نه کمتر نه بیشتر
دوسش دارم که به قول شهروز second best smile in the world رو داره و لبخند که می زنه تو کلن یادت می ره چی می خواستی بگی
دوسش دارم که می فهمه من این روزها و دیروزها و هر زمانی رو، که آروم و با دقت و توجه به حرفات گوش می ده و تحلیل می کنه و راه حل های خدا ارائه می ده و بغل مهربونشم همیشه ی خدا بازه واسه وقتایی که خودش می فهمه حرف لازم نداری
دوسش دارم که وقتی که درست وقتش بود و وقتی که لازمش داشتم تالاپی یهو کاملن اوت آو د بلو افتاد توی زندگیم و این روزا رسمن بودن اون و محبت هاش و care کردن هاش و این همه نازنین بودنشه که سر پام نگه داشته.
دوسش دارم این دختره رو.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷

کسی که به ما ...

می دونید چیه؟ در مورد این بحث تن نویسی زنانه خیلی زیاد و حتا زیادتر از اونی که لازمه بحث شده. یه سری آدمایی هم که اساسن مخاطب این بحث نبودن و اصلن نفهمیدن بحث چیه هم گفتن و نوشتن به سلامتی و ما از نظرات گهربارشون مستفیض شدیم. یه چند تا نوجوون پرشوروهیجان و ضمنن بسیار شجاع تو مایه های حسین فهمیده هم تصمیم به جهاد گرفتن که نارنجک ببندن به خودشون و برن زیر زن های اروتیک نویس تا دنیا رو از لوث وجود این جرثومه های فساد پاک کنن. یه سری ازواج گرامی هم به تفاهمات مضاعف رسیدن. هیت یه سری دخترخانوم های نجیب و کاری و عفیف و مهندس مملکت هم رفت بالا. عرض شود خدمتتون که دیگه .. خلاصه ش کنم، اگر دو کلمه حرف حسابی در مورد این قضیه زده شد ده برابرش مزخرف خونده و نوشته شد و من نمی دونم از این ها مزخرف تر هم ممکنه در مورد یه موضوعی نوشت و گفت یا نه. موافقید دیگه کلن جمعش کنید دوستان؟ هر کی دلش خواست بنویسه و بخونه و هر کی هم نخواست نه. یادتون نره که در این دنیا راه تموم کردن تمام دعواها همین "هر کی هر غلطی دلش خواست بکنه" هست! این قدر اعصابتون رو خراب نکنید. من قول می دم دنیای آروم و امن شما و زن و شوهر و بچه هاتون با این چیزا به هم نریزه. آرامش خودتون رو حفظ کنید. همون طور که صنم سلام الله علیها چند سال پیش گفت این جا فقط یه دریچه است به دنیای فکری آدم ها. برای هر سلیقه ای هم توش خوراک فکری هست. اگه از نوشته ای خوشتون نمی آد خیلی ساده صفحه رو ببندید و اکسپلوررتون رو جوری تنظیم کنید که سایت های اخ رو نشون بچه هاتون نده! و دلتون خوش باشه که الان بچه هاتون سالم می مونن.
یه نتیجه ی مهم این قضیه هم این بود که بنده اقلن دیگه حالا حالاها رغبت نمی کنم از زن و سک.س بنویسم ( و بدبختی تمام سوژه هایی که به ذهنم می رسن این چندروزه هم مرتبط به همین موضوعن! ) و به تعبیر پرلطف بقیه وبلاگستان رو دیگه به گند نمی کشم تا مدتی. اوکی؟ کاتش کنید دیگه. واقعن حال به هم زن شده حرفاتون. راستی می دونستید هر موضوعی که موج شد مفهومش این نیست که شما هم مجبورید در موردش بنویسید؟
فقط یه نکته ی نهایی. بازم توصیه می کنم برید یه ذره فکر کنید ببینید مگه از تن نوشتن چند تا زن (که اقلن توی این وبلاگستان فارسی سروتهش به 10 تا نمی رسن) کجای این دنیای سالم و عفیف و بی دغدغه و بلوری شما رو تهدید می کرد که این قدر به هول و هراس افتادین؟! جواب این سوال می تونه خیلی چیزا رو برای من - و ما - که روشنه، برای خودتون روشن کنه.

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

انتخابات

خسته و بی حوصله ام. خیلی خلاصه می گم در نتیجه. واقعیتش اینه که من هیچ ایده ای ندارم که امروز رای خواهم داد یا نه. از یه طرف دلم میخواد رای بدم واقعن، از یه طرف هر چی نگاه می کنم به کی رای بدم آخه؟! از یه طرف هیچ شور و شوق و تمایل و حتا توهم تاثیرگذاری هم ندارم. ممکنه تا شب محض خالی نبودن عریضه برم رای بدم و ممکنم هست بشینم خونه پرتقال و گوجه سبز بخورم و کازابلانکا نگاه کنم.
خلاصه که این بود موضع بی موضعی بنده که از پس اون همه یقه درانی برای دور اول عجیبه ولی خب واقعیه.
* بر گشادی غلبه کردم و رفتم رای دادم. به همون بقایای لیست اصلاح طلبان. ما که این همه کار بی فایده رو داریم می کنیم اصولن؛ خب این هم روش.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

سکوت سابق!!


کفششه؟ آخی!
ببینم یعنی من هم یه عکس کفش بذارم مثلن بعد زیرش بنویسم کفشته؟ آخی!! قول می دین این بساط از تو کامنت دونی ما جمع شه و اون بساط راه بیفته؟! :ی
اصلن تابلو نیست که من این پست رو فقط به هدف تموم کردن بحث (بخونید فحش) سر پست قبلی نوشتم ها .. اصلن!!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

به تمام آن‌هایی که معتقدند مستعارنویسی شهامت نمی‌خواهد

می‌دانی وبلاگستان فرق چندانی با جامعه‌ي واقعی آن بیرون ندارد. آدم‌ها همان‌اند. گیرم که شانس بیاوری و همان‌طور که آن بیرون ممکن است چند تا هم‌فکر خودت را پیدا کنی، این‌جا هم در یک جزیره‌ی وبلاگی از جنس خودت قرار بگیری و جا بیفتی و درصد معقولی از خوانندگان وبلاگ‌ات را آن‌ها تشکیل بدهند، که دیگر وقتی می‌نویسی بدانی آن که می‌خواند می‌فهمد، منظور تو را دقیقن همان‌گونه که‌بوده می‌گیرد، درست و منطقی و مودبانه نقدش می‌کند و نظرش برایت ارزش دارد.

اما حتا اگر این شانس را هم بیاوری، همان‌طور که هزارهزار آدم غریبه و خشن و متعصب و بسته آن بیرون هستند این‌جا هم هستند. این‌است که هیچ‌وقت امواج وبلاگی و خواننده‌هایی که بعدش سرازیر می‌شوند به این‌جا را خیلی دوست‌ نداشته‌ام و همواره ترجیح داده‌ام نوشته‌هایم را همان 50 نفری بخوانند که می‌دانم می‌فهمند و اگر بخواهند مخالفت کنند فحش‌ام نخواهند داد و از س.ک.س‌های خیالی‌شان با من حرف نخواهند زد. این سرازیر شدن سیل عظیم آدم‌های جدید و غریبه عینن به این می‌ماند که با لباس راحتی در خانه‌ات نشسته‌باشی و یک‌هو درها و پنجره‌ها باز شود و هزار چشم بپایندت. خانه‌ی تو است و این حق را برای خودت قائلی که هر طور می‌خواهی بگردی، ولی این باعث نمی‌شود جلوی چشم‌های دریده و نگاه‌های تجاوزگر احساس عدم امنیت و ناراحتی نکنی.

اما همان‌طور که از برخورد با آن جماعت مذکور در جامعه گریزی نیست، این‌جا هم باید ناچار ببینی‌شان، برای‌شان بنویسی و فحش دادن‌ها و عکس‌العمل‌های بدشان را تحمل کنی، چون اتفاقن آن‌ها که باید بخوانند همین‌ها هستند. برای تو و تو و تو که فحش‌ام نمی‌دهید و ج.ن.ده‌ام نمی‌خوانید (بگذریم که مدت‌هاست حساسیتی به این کلمه ندارم و برایم مثل این است که به‌ام بگویند قصاب یا بقال!) که لازم نیست از حق‌ام بر بدن‌ام بنویسم چون خودتان قبول‌اش دارید. برای همین رهگذران بی‌نام‌ونشان بددهان لازم است که با "غیرعادی" و "جدید" مواجه شوند و حتا گیرم که عصبانی هم شوند و این وضعی که دیدید در این کامنت‌ها راه بیفتد، باید ببینند و عادت کنند و بپذیرندش.

من این‌جا به تعریف رایج، مستعار می‌نویسم (بگذریم که پیدا کردن هویت و اطلاعات شخصی و حتا عکس‌هایم هم چندان کار سختی نیست و با یک سرچ هوشمندانه میسر است) اما مستعار نویسی باعث نمی‌شود آزار نبینم از خشونت‌های کلامی و توهین‌های ملت. اسم‌ام چه زهرا باشد و چه الیزه به هر حال کلمات خشن و توهین‌آمیز این رهگذران ناراحت‌ام خواهند کرد. فرقی نمی‌کند که باشی و با چه اسمی بنویسی، به هر حال اندکی پا را فراتر از گلیم تعریف‌شده برایت گذاشتن و از متفاوت نوشتن، واکنش‌هایی را در پی دارد که روح‌ات را آزار می‌دهند. ایهالناس مستعار بودن من باعث نمی‌شود سیل کلمات خشن و تجاوزگر این غریبه‌ها آزارم ندهد. کما این‌که بسیاری از کامنت‌های این چند پست اخیر لبخندهای تلخ و تاسف‌آمیز بر لب‌ام نشاند و آزارم داد که چرا ملت این‌چنین بی‌پروا به خودشان اجازه‌ی توهین و تحقیر می‌دهند.

دوستی این اطراف گفته‌بود اگر راست می‌گویید چرا نمی‌روید بیرون این حرف‌ها را بزنید. چرا با فک و فامیل و در و همسایه و دوستان این‌ها را نمی‌گویید. راست است من شخصن جرات‌اش را ندارم. با فامیل و هم‌کلاسی‌هایم از مثلن حق بر بدن گفتن هزینه‌هایی برایم خواهد داشت که نمی‌توانم بپردازم‌شان. اما این دلیل بر بی‌شهامتی من یا هر مستعار دیگری که در وبلاگش از ممنوعه‌ها می‌گوید نیست، چرا که این‌جا گفتن هم هزینه‌هایی دارد و سخت است اما آن‌ها را می‌توانم تحمل کنم. شاید نتوانم طرد شدن از خانواده به جرم رسوایی و بی‌آبرویی را به جان بخرم ولی این سیل واکنش‌های منفی و توهین و تحقیر را حاضرم تحمل کنم. مستعار نوشتن و از ممنوعه‌ها نوشتن مثل این است که پشت پرده‌ای نشسته‌باشی و حرف‌هایی بزنی که رهگذران دوست ندارند بشنوند و به طرف‌ات گوجه‌فرنگی (آن‌موقع که هنوز گران نشده‌بود!) و تخم‌مرغ پرت کنند و فحش بدهند. ممکن است چیزی توی سر و صورتت نخورد ولی آزار می‌بینی و توهین می‌شنوی و ادامه دادن حرف‌هایت یعنی داری شجاعت به خرج می‌دهی.

همین. خواستم بگویم این وبلاگستان هم چندان فرقی با جامعه‌ی آن بیرون ندارد و تقریبن به همان‌اندازه خشن است. چیزی که فرق می‌کند کم‌تر بودن هزینه‌هاست برای تابوشکنی، ولی هزینه‌هایی که صفر نمی‌شوند. مستعارنویسان را به اسم ترسو بودن و هزینه ندادن سرزنش نکنید، که در این جامعه و این فضا همان از پشت پرده حرف‌زدن هم جرات می‌خواهد.

* شش ماه حبس و ده ضربه شلاق برای نسرین افضلی
** عمیقن معتقدم این بحث " از زن و بدن" ‌اخیر در فضای وبلاگستان از مفیدترین بحث‌های مطرح شده‌ی وبلاگی بود. همین که حتا مخالفان این بحث را به رسمیت شناختند و نقدش کردند و زنانی جرات کردند از بدن‌شان بنویسند، دست‌آورد بزرگی محسوب می‌شود به‌نظر من. بحث اگر به توهین و دعوا نکشد ادامه یافتن‌اش بسیار مفید است. لینک‌های پست قبل هم هم‌چنان آپ‌دیت می‌شود و اگر مطلب جدیدی این اطراف دیدید که اضافه نکرده‌ام، اطلاع بدهید ممنون خواهم شد.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

وبلاگستان و زنانی که می خواستند روایت کنند

بر خلاف عادت معمول که من یه موضوع جدی و مهم رو که می‌نویسم معمولن به فیدبک هاش توجهی ندارم و بلافاصله شروع می‌کنم بعدش پست‌های شخصی روزمره نوشتن که زرد وبلاگم متعادل شه! این بحث پشمولوژی و سک.س و روایت زنانه و الخ اون‌قدر حاشیه جالب داشت که من چند تا پی‌نوشت اضافه کنم:
1 - این نظر ممکنه تغییر کنه ولی عجالتن من با پورنوگرافی مخالف یا ازش منزجر نیستم. کلن یک پدیده‌ای به این عظمت و گستردگی به شدت واقعی هست و واقع‌بینی من هم که معرف حضورتون هست و به نظرم خیلی مسخره می‌آد که بشینم بگم یه چیزی که این‌قدر عظیم و فراگیره بده و اخه و نباید باشه (قطعن دلایل قوی برای ایجاد شدن و دوام آوردنش بوده و هست) پورن می‌تونه آموزش باشه،‌ می‌تونه لذت باشه، بیزینس باشه و هزار چیز دیگه. مهم اینه که توش به آدما توهین نشه، زیادی رویایی و دروغی و fake نشه، همه بلوری و باربی و ورزش‌کار و سی سانتی نباشن، زن‌ها به یه واژن و دو تا سینه تقلیل داده نشن. با پورن‌ای که نگاه ابزاری به زن و مرد نداشته‌باشه و یه‌مقدار هم واقعی باشه فکر نکنم مشکلی داشته‌باشم، حالا مگه این‌که نظرم عوض شه که اطلاع می‌دم! پس نیاید لطفن با اون لحن هشداردهنده بگید که اوووه مواظب باشید آلوده‌ی صنعت پورن نشید چون من خیلی آلوده نمی‌بینم‌اش. عجب هم هست البته که تا ما خواستیم یه دستی توش ببریم آلوده شد، قبلش ایرادی نداشت ظاهرن!
2 - تمنا می‌کنم مدینه فاضله‌ای ترسیم نکنید که توش انسان‌ها همگی تقوا پیشه کردن و یا متاهلن و یا منتظر ازدواج و در حال ورزش و کوه‌نوردی! و رابطه جنسی غیر ازدواج که استغفرالله و پورن و مخلفات همه تحریم و چشم و گوش‌ها همه بسته و یهو یه عده خانم با چادر به کمر بسته و بلندگوی سبزی‌فروشی می‌آن سر کوی‌وبرزن از خاطرات دیشب با عباس‌آقا و حسین‌قلی‌خان هوار می‌کشن و ذهن همه رو برمی‌آشوبن! واقع‌بین باشیم هان؟ ‌(دیگه حالم از دعوت ملت به واقع‌بینی به هم می‌خوره، جمع کنین این دنیای خیالی‌تونو دیگه!) الان بچه‌ی ده ساله‌مون هم اطلاعات معقولی در مورد سک.س داره. نمی‌گم که به تمامی مسائل بهداشتی و جسمی و پیش‌گیری و غیره وارده ولی مثل 10 سالگی ما هنوز تو کف نیست که آیا بچه‌ها از کجا می‌آن! پورن و انگیزه و هورمون و محیط گل و بلبل مدرسه و جامعه همه موجودن و من به شما اطمینان می‌دم کسی معطل خوندن تجربیات جنسی من زن نوعی نیست که بره بخوابه! چه‌خبره این‌قدر شلوغ‌اش می‌کنید من نمی‌فهمم. سالیان سال آقایون یکه‌تاز عرصه‌ی گفتن از سک.س بودن کسی صداش در نمی‌اومده اما حالا من نوعی می‌خوام یه پوزیشنی رو که دیروز کشف کردم خوبه و لذت‌بخشه توی یه وبلاگی بنویسم شاید یه زن دیگه بخونه و به دردش بخوره که مثلن بتونه ارگاس.م شه همه فریادشون دراومده که ای وای ترویج فحشا و پورنوگرافی!
3 - این یکی دیگه شاهکاره که ملت می‌آن می‌گن "مسائل مهم‌تری برای گفتن هست و شما چسبیدین به رختخواب" جسارتن عرض می‌کنم که خیلی محترمانه ساکت لطفن!! اولن که اگه اسم این وبلاگ رو گوگل کنید زیرش نوشته Home Contact · Feed · ZendegiMosbat.org | Everything on HIV and AIDS in Iran · Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com هیچ جا ننوشته که این جا مکانی است برای مطرح کردن دغدغه هایی که (گور پدر نظر نویسنده) برای خوانندگان وبلاگ مهم است!! این جا محوطه ی شخصی منه برای گفتن چیزی که دوست دارم و به نظرم مهمه. احمقانه ترین کار ممکنه که به یه نفر بگین توی وبلاگت چی بنویس و چی ننویس و چی مهمه و چی نیست.
دومن من نمی‌فهمم چرا همیشه همه چی از سک.س مهم‌تره؟ چرا من می‌آم این‌جا مزخرف شخصی روزمره می‌نویسم در باب نوآوری و شکوفایی کسی نمی‌آد بگه مسائل مهم‌تری هست؟! اگه از قیمت سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی و مدل جدید مانتو و هزار تا مزخرف دیگه بنویسم صدای کسی درنمی‌آد اما به محض این که حرف سک.س با یک نگاه متفاوت غیرمردسالار می‌شه یهو همه می‌فهمن که اوووه مسائل بسیار مهم‌تری برای بشریت هست و الان بنده دارم فضای بلاگر رو مثلن برای گفتن این حرف‌های بیهوده هدر می‌دم! و یه نابغه‌ای (تو مود احترام گذاشتن نیستم جدن!!) هم پیدا می‌شه که بیاد بگه پشم رو ول کنین فریبا داوودی رو بچسبین، آخه به تو چه که من چی رو می‌خوام بچسبم و چی رو ول کنم! عزیز من آخه چی از این مهم‌تر که درصد بسیار عظیمی از زن‌های ما در سکوت از زندگی جنسی‌شون زجر می‌کشند یا لذت نمی‌برند و حتا نمی‌دونند که حالت دیگه‌ای هم متصوره؟! بابا به خدا این فاجعه‌ایه که ابعادش رو بعدن توی آمار 50 درصدی طلاق‌های به علت نارضایتی جنسی می‌بینید. فاجعه‌ایه که ابعادش رو توی سردمزاجی زن‌ها و مشکلات روحی‌شون می‌بینید. باز بیایید بگید مهم نیست! عوض این دری‌وری‌ها لطفن بشینید فکر کنید ببینید چهار تا زن بیان توی فضای شخصی خودشون از دید خودشون به سک.س بگن، شما به کجاتون این‌قدر برمی‌خوره که این‌همه واکنش نشون می‌دین.
به نظر من که مساله کاملن واضح و بدیهیه و هر کسی هم هنوز مشکل داره با این بحث (که نتونه تحمل کنه دو تا وبلاگ این‌مدلی یه‌گوشه‌ی این وبلاگستان باشن) یه جای مبارک خودش آلوده است به همین سادگی و صراحت و وضوح. بر هم نخواهم‌گشت از این حرف.
تموم دیگه لطفن.

پرونده:

پروژه‌ای زنانه، آماده‌شدن برای سک.س هم‌آغوشی‌های یک زن

والدین، وبلاگ و سک.س هم آغوشی‌های یک‌زن

همین‌طوری
لوا

تهوع ناتور

تهوع
لوا

وقتی از سک.س می‌شنویم چه‌کسی دارد حرف می‌زند
خودم

فیلم پ‌ورن‌و ببینید، ولی خیلی فکر نکنید
دورترها

این جنجال رختخوابی انار

پشمالو بودن یا نبودن، مساله این نیست!
صنم

فمینیسم، میل<جن سی> و پشمالو بودن یا نبودن برای آزادی- مساله این است پارو زدن

وبلاگستان بی دین و ایمون و توضیح زهرا اچ بی

از تن نوشتن ... یا ؟ خانم شین

از تن نوشتن یا ...؟ - ادامه بحث خانم شین

همزیستی پورنوگرافی و فمینیسم؟ یه بشقاب اسپاگتی

به همه‌ي فاحشه‌هاي شهر من – هدیه

دفاع از حقوق جنسی لیلا موری

در راستای زدن مشت محکم بر... مریم مهتدی

جواب مستدلی به لینک بالایی: ‌ واعظان جلوه گر در محراب و منبر! آبی، خاکستری سیاه

عشق سکس و دیگر هیچ! چهل تیکه

روزي به دختر بودنم افتخار مي كردم شاپرک ها

حرف های مگو ی من

کُس پنهان همه ما سیبیل طلا (بانو من ایمیل شما رو پیدا نمی کنم و کامنتتون هم باز نمی شه،‌ ولی من شما و این پست آخرتون رو بالاخص رسمن می پرستم؛ گفتم درجریان باشید!! )

مطالب آموزشی انار

زهرا ، آن کسی که خودش نمی داند بهتر است همان پست های بی ناموسی را بهتر بخواند آذرستان

دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک، آسان نمی‌شود وهم سبز

جنسی نویسی چه سودهایی می‌تواند داشته باشد روی شیروانی داغ

روزی که من فهمیدم دختر خورشید (این پست رسمن فوق العاده است)

یک کتاب مفید در مورد آموزش های لازم جنسی به کودکان به زبان ساده

دعوای روز: تن نویسی زنانه آفتوبه

فمینیست و فاجعه ای در دنیای مجازی (عاشششششششق جمله آخرشم: با گشترش این گونه ایده ها و نگاه ها، بهتر است مردان بیشتر پیگیر مسئله فمینیست باشند و پی از حصوصل اطمینان از برقراری این برابری ادامه راه را به زنان روشنفکر واگذار نمایند.!!! )

امر شخصی، سیاسی است بهاره آروین

یک وبلاگ آموزشی در مورد مسائل جن.سی

زن روزهای بی س ک سی

از ثکص و مابقی قضایا 1 تلخ مثل عسل

نامه ای برای زهرا خانم وبلاگستان زندگی دوگانه اینانا

بحث جدید وبلاگستان ملودی‌های شبانه من

از سکس و تن_ از زن های خجالتی تا فریدا زنانه

خانمهای محترم! مشکل اصلی من و شما فقدان حوزه خصوصی است، چرا آن را از بین می برید؟ بر ساحل سلامت

تاملی در نوشته ای فمنیستی: کس: با فتحه یا ضمه؟ مسئله این است

تجربه های مشترک قفس بی مرز

قصه دراز دم يا چگونه گوساله را بريان كنيم راهب جامه خاکستری (توصیه می‌شه آقا! من شخصن ایمان آوردم!)

خدمت تمامی خادمین مردسالاری سایه بیدار من

از تن نوشتن (1)

حقی به نام صکس

تک جمله‌ی شاه‌کار خانم کوکا
سرهرمس مارانا

وبلاگستان روی ویبره

این یک برج نیست!

از تن نوشتن(2)

از ثکص و مابقی قضایا 2

درباره‌ي گناهِ «تن»

چرا با دخترانمان چنين مي كنيم؟


*تغییرات لازم در لینک ها اعمال شد. بازم اگر مطلبی هست که لینکش رو جا انداختم لطفن بگید اضافه کنم. یه وقت شاید جدی جدی یکی خواست به پیشنهاد صنم عمل کنه!
* اضافه شدن لینک ها ادامه دارد!
** واقعن دیگه وقتشه یه پست جدید بنویسم و این وضعیت رو تمومش کنم ولی خفه خون گرفتم به دلایل نامشخصی ..
*** دوسنان در ادیت دوم این پست تصادفن لینک نوشته های زهرا رو جا انداخته ام گویا. الان اضافه کردم. قطعن هیچ تعمدی در کار نبوده و در راستای تعقیب بحث به نوشته های او هم لینک داده بودم و تصادفن پاک شده بود.
**** یکی از دوستان لطف کردند و یک بررسی مفصلی با نگاه آماری روی کل این قضیه و بعضی کامنت های مرتبط به اش انجام دادند که خوندنش خالی از لطف نیست. به دلیل طولانی بودن این جا نمی تونم بذارم ولی این لینک دانلودش هست برای علاقمندان. آسیب شناسی و تحلیل آماری یک پست.

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

بنا به فرمایش مقام معظم رهبری در سال جدید مثل تراکتور مشغول نوآوری و شکوفایی و هرکاری تا حالا نکردم کردگی هستم
همین دیگه فقط خواستم در جریان باشید که بنده چقدر به ولایت فقیه متعهدم و به ایشون اقتدا می کنم!

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷

بنده از این وضعیت خوشم نمی‌آید نقطه
این یک پست تلگرافی است نقطه
فاک ایت نقطه
تمام نقطه

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

وقتی از سک.س می‌شنویم چه کسی دارد حرف می‌زند

پیش‌نیاز خواندن این پست، خواندن این‌جا، این‌جا و این‌جاست. مجموعن 5 دقیقه‌ای بیش‌تر وقت نخواهد گرفت.

بی‌مقدمه شروع کنم، صادق اگر باشیم گذار همه‌مان یا اقلن اکثرمان به وبلاگ‌ها و سایت‌هایی که منحصرن محتوای جنسی تولید می‌کنند افتاده‌است، احتمالن تا آن‌جا که رفته‌ایم بی‌کار نبوده‌ایم و سری هم به محتویات سایت مزبور زده‌ایم، اعم از داستان و خاطره و عکس و فیلم و غیره. به‌شخصه معتقدم صنعت پورن صنعتی به‌شدت مردسالار، مردمحور و تولید شده از طرف مردان و برای مردان است (این به این معنی نیست که زنان نمی‌توانند از پورن لذت ببرند، اما به باور من مخاطبین اصلی پورن مردان هستند.) در راستای جریان بحث، این‌جا منظورم به طور اخص روایت‌ از سک.س در قالب داستان و خاطره است. غیر از این، در همین وبلاگستان بحث‌های تحلیلی و توصیفی و پست‌های مرتبط بسیاری در مورد سک.س وجود داشته‌است. اما سوال این است، زنانی که "پارتنر" این روابط جنسی هستند، در این روایت‌ها چه‌جایی دارند؟

طبق مشاهده شخصی من و پرسش از چند نفری اطراف‌ام، حضور زن به عنوان راوی در این‌گونه روایت‌ها بسیار بسیار محدود است. درصد بسیار کمی از این داستان‌ها و خاطره‌ها و پست‌های وبلاگی و حتا تحلیل‌های جدی، از زاویه دید زنان نگاشته‌شده‌اند (مثلن حالتی که نویسنده مرد بوده‌باشد ولی از زبان زن بنویسد) درصد بسیار کمتری از این محتوا، مستقیمن و واقعن توسط زنان تولید شده‌است.
مفهوم این امر به‌سادگی این است که اقلن در این جامعه‌ی موردبررسی (و به باور من در مقیاس بسیار وسیع‌تر) تولیدکنندگان "روایت در دست‌رس از سک.س در تمامی قالب‌ها" اکثرن مردان هستند. و مجددن مفهوم جمله‌ی قبل این‌که، روایت زنانه‌ از سک.س اگر نگوییم تقریبن وجود ندارد، بسیار محدود و اندک است. یک لحظه به عمق این موضوع دقت کنید:‌ از سک.س که می‌شنویم، می‌بینیم، می‌خوانیم و ... در حقیقت آن‌چه را دریافت می‌کنیم که مردان حس می‌کنند و می‌خواهند، می‌گویند و می‌کنند. خیلی به سادگی 50٪ قضیه در این بین فراموش می‌شود یا صرفن به میزان خواست مردان حضور می‌یابد. نمی‌توانیم (یا خیلی سخت می‌توانیم) به احساس زنان، خواست زنان، دید زنان، روایت زنان از رابطه‌ی جنسی دست‌رسی داشته‌باشیم. انگار دو نفر درگیر ماجرایی پیچیده که برای ما بسیار مهم است باشند، و ما بخواهیم از ماجرا سردرآوریم، اما فقط یکی حرف بزند و آن دیگری یا ساکت باشد، یا در مواقعی که دستور می‌گیرد اجازه بیابد که طرف اول را تایید کند. نخواهیم‌دانست ماجرای مزبور، برای طرف دوم قضیه چه‌گونه بوده‌است.

به باور من اتفاقن داشتن روایت زنانه از سک.س دقیقن و مستقیمن به تمامی بحث‌های روشن‌فکری و مردسالاری و حقوق زنان و جنبش زنان بازمی‌گردد. همان‌قدر که داشتن روایت زنانه از تاریخ، هنر؛ فرهنگ و ... ضروری است، داشتن این روایت از رابطه‌ی جنسی که بخش مهمی از زندگی همه‌ی انسان‌ها و به‌ویژه زنان (که همواره وجودشان برابر با سک.س در نظر گرفته‌شده) را تشکیل می‌دهد نیز ضروری است. ضروری است بدانیم زنان در این بین چه حس می‌کنند، چه‌چیز را جذاب یا ناخواستنی می‌یابند، از چه‌چیز لذت می‌برند و از کدام نه، چه می‌گویند و چه می‌خواهند و چه می‌کنند و به عبارت ساده‌تر در این رابطه‌ی (معمولن) دونفره؛ زنان غیر از آن‌چه مردان نشان‌مان داده‌اند چه محلی از اعراب دارند؟ تا شاید بتوان با جمع این دو روایت، به درکی انسانی و متعادل از سک.س - و هر واقعیت دیگر- رسید.

اما در این بین همان مردانی که زن را برای سک.س می‌خواهند، دوست ندارند از زبان‌اش از سک.س بشنوند - مگر آن‌چه را که خودشان دیکته‌ کرده‌اند-. زنی که از سک.س حرف بزند فورن به انواع القاب از دست فاحشه، بی‌شرم، بی‌آبرو و ... مفتخر می‌شود، حال یا حرف دل‌خواه ما را می‌زند که آفرین، یا این وصله‌ها را می‌توان راحت به‌اش چسباند (چون مثلن داستان پورن می‌نویسد) و حرف‌اش را جدی نگرفت یا به‌اش خندید، یا کار بیخ دارد و این وصله‌ی کذایی درست به‌اش نمی‌چسبد چون خیلی جدی دارد حرف می‌زند و گویا ظاهرن فاحشه هم نیست، و این‌جاست که سرگیجه‌ و خشم مردسالار نهفته در درون آغاز می‌شود. نه فقط مردان که کل فرهنگ مردسالار و زنان مردسالار هم از این موضوع می‌ترسند. بگذریم که در هر سه حالت لقب کذایی بیخ‌ریش‌مان جا خوش کرده‌است.

. این که چرا مردان از روایت زنانه‌ی سک.س می‌هراسند و می‌گریزند، مبحثی است که باید جای دیگر ریشه‌اش را جست و به عقیده‌ی من بسیار ساده و کلی و قابل‌درک است. برای مردان این سوی واقعیت، ناشناخته و مبهم است و جدا از ترس کلی نوع بشر از ناشناخته، مردان (نه قطعن تمامی آنان ولی اکثریت) می‌ترسند این سوی واقعیت با آن‌چه آنان می‌پنداشته‌اند متفاوت باشد: "شاید واقعن زنان صرفن دو نقطه‌ی حساس در بدن نداشته‌باشند؟‌ شاید زنان از موی زیاد بدن خوش‌شان نیاید؟ شاید سک.س را جور دیگری غیر از آن‌که من ارائه می‌دهم می‌خواهند؟ " اگر این‌چنین باشد دیگر نمی‌توان خیلی راحت و بدون هیچ‌زحمتی و تغییری احساس پرفکت بودن و مرد فوق‌العاده‌ي ایده‌آل بودن کرد. دیگر احتمالن نمی‌توان به توانایی‌های شگفت‌انگیز جنسی و آن اندام مایه‌ی افتخار تاریخی (سلام گلناز!) بالید. مردان دوست‌ ندارند به طور جدی بشنوند زنان سک.س را چه‌گونه می‌بینند، چون ممکن است آنی نباشند که آنان فکر می‌کرده‌اند و آن‌وقت احتمالن یک گله خر لازم خواهد بود که این بار عظیم باقالی را حمل کند!

با در نظر گرفتن این مقدمات خیلی به سادگی می‌شود فهمید چرا وقتی زنانی پیدا می‌شوند که از حس و درک خودشان از سک.س بنویسند مردانی در آن سوی دنیا حال‌شان بد می‌شود (مطمئن‌ام که دوست‌مان در این باب تهوع تنها نیستند!) و می‌نالند که ای‌بابا ساکت باشید و بگذارید ما در توهم خودمان خوش باشیم، یا اقلن اگر می‌خواهید حرفی بزنید جوری بزنید که ما بتوانیم شما را همان فواحش سلیطه‌ی بی‌آبرو بنامیم و حرف‌تان را جدی نگیریم .. مرض دارید مگر که ما را متهوع کنید و دنیایمان را به هم بریزید! و کسی هم نیست به این آقایان بگوید عزیزان من جسارتن تصور شما فقط 50٪ واقعیت است، و متاسفانه وقت‌اش رسیده بزرگ شوید و با 50٪ باقی روبه‌رو شوید و سعی در هضم‌اش کنید، که به خدا به نفع خودتان هم هست. کسی نیست بگوید آقایان شما با نوشتن و گفتن از سک.س و اتاق‌خواب مشکلی ندارید، که تا حالا ندیده‌ام خیلی جدی کسی معترض انبوه محتوای پورن تولیدی در جامعه مجازی فارسی‌زبان بشود. شما با زنانی که از سک.س جوری می‌گویند که شما انتظار نداشته‌اید بشنوید مشکل دارید.

کلن ما حقوق‌دان تو بی ها عادت‌مان است همه‌چیز را زیاد جدی بنویسیم. خلاصه و ساده‌اش این می‌شود که ما زنان حق داریم - و باید - از دید و حس خودمان از سک.س - و هر چیز دیگری - بگوییم تا جهان یک‌طرفه به قاضی نرفته‌باشد و همگی در کاخی از توهم بلورین ساخته‌ی دست مردان لم ندهند، که این خطر تهدیدشان می‌کند که ناگهان این بلورها در هم بریزد. اگر با این موضوع مشکلی دارید شک نکنید که مشکل‌تان کلیدی‌تر و عظیم‌تر از این حرف‌هاست و ذهن‌تان مردسالارتر و محدودتر از آن‌چه تصور می‌کنید، لطفن مشکل‌تان را حل کنید.

* علی‌رغم این که نوشتن این مطلب یک ساعتی وقت گرفت و کلی تفکر، قطعن بی‌ایراد نیست. از دانستن نظرات اصلاحی‌تان خوش‌حال می‌شوم.
** از کلی‌گویی‌های موجود در پست متاسفم، صرفن در کانتکست مورد بحث در نظر بگیریدشان.
*** طی یک‌سری مذاکره بین من و آقای ناتور مشخص شد که گویا در نوشته‌ی من، منظور و مفهومی از پست ایشان تصویر شده که ایشان آن منظور را نداشته‌اند. (این که چه منظوری‌ داشته‌اند بنده نمی‌دانم و شاید خب دوست ندارند توضیح بدهند اساسن و مجبور هم نیستند. کامنت احسان را هم می‌توانید ببینید) لذا من بابت ایجاد این تصور در این پست متاسفم.
هم‌چنان با تمامی آقایان و خانم‌هایی که از از سک.س گفتن خانم‌ها و ربطش به فمینیسم و غیره خوش‌شان نمی‌آید صحبت می‌کنم. میلیون‌ها نفرند بی‌شک و شاید هم بیش‌تر.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

نه، خرس عروسکی‌ای نبود که بغل‌اش کنیم. دری هم نیمه‌باز نبود و سایه‌ای سرک‌کشان، و نه حتا کبودی‌ای بر تن .. اما من و طفلک درون‌ام همین‌طوری؛ دقیقن همین‌طوری، با کبودی‌های فراوان بر روح، زانوهایمان را بغل کرده‌بودیم و ترسیده و هراسان و بغض‌کرده کز کرده‌بودیم سه‌کنج دیوار، لب‌ورچیده و -از بین پرده‌ی اشک- خیره به دنیایی که دوست‌مان نداشت.
نه گمان‌ام بدانی غفلت‌ها، بی‌خیالی‌ها و خودخواهی‌های تو -سرطان زندگی من!- چه حجم عظیمی از این ترس و حس ناخواستگی و پس‌زده‌شدگی، حس تلخ بی‌ثباتی و تعلیق و مهم نبودن و انواع احساسات مزخرف‌ دیگر در ناخودآگاه من به‌جا گذاشته، که هنوز بعد این‌همه وقت کوچک‌ترین برخوردی یا اتفاقی که تداعی‌گر تو و آن دوران باشد این‌طور زن قوی سرپا و مغروری که من باشم را در هم می‌شکند و بدل می‌کند به همان دخترک پنج‌ساله‌ای که بازی‌اش نداده‌اند و آب‌نبات‌هایش را همیشه جایی می‌گذارند که دست‌اش به‌شان نرسد ...

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

یادتان هست زمانی پستی نوشته‌بودم با عنوان بی‌نیازها خواستنی‌ترند؟
یادتان هست که تویش گفته‌بودم هنوز هم گاهی وقت‌ها نیازهایم را در روابطم سانسور می‌کنم که تصویرم قوی‌تر و بی‌نیازتر و در نتیجه خواستنی‌تر باشد؟
یادتان هست گفته‌بودم هنوز هم نمی‌دانم ته این جمله‌ی دوکلمه‌ای باید علامت سوال گذاشت یا نقطه؟
خب حالا می‌دانم.
حتا اگر هم بی‌نیازها خواستنی‌تر باشند، من یکی نمی‌خواهم به این قیمت خواستنی باشم. تصویری که در پی سانسور نیازها و خواسته‌ها ازم ایجاد می‌شود، ممکن است برای طرف مقابل قوی جلوه کند ولی در چشم خودم بسیار حقیر و ضعیف است آدمی که از ترس پس زده شدن خودش را سانسور کند، و نه گمانم نظر کسی راجع به تصویرم از نظر خودم مهم‌تر شود روزی.
بعدش هم که فرض هم که بی‌نیاز جلوه کنی و دور از دست‌رس و خواستنی شوی مثلن. فرض هم که فقط وقتی طرف بتواند به‌ات دست پیدا کند که خودش بیاید دنبال‌ات. خب؟ اصولن الان چرا خواسته‌ شده‌ای؟ چون مثل یک حیوان دست‌آموز خوب، یک سگ قهوه‌ای پشمالوی ملوس مثلن، در مواقعی که آن طرف رابطه حوصله ندارد توی دست و پایش نمی‌پیچی و فقط وقتی سوت می‌زند می‌روی طرف‌اش؟ آیا اصولن این خواسته‌شدن تعریف می‌شود؛ یا بازیچه تلقی شدن؟
اصلن‌اش هم که من، من هستم با تمام نیازهایم و بدون آن‌ها اساسن آدم تعریف نمی‌شوم، تکه‌سنگی خواهم‌بود تراشیده. گور پدر هرکسی که آن‌قدر احمق باشد که خواسته‌های بدیهی و انسانی آدم در رابطه را به پای ضعف بگذارد.

*بدیهی است که کلی و بلااستثنا و قطعی نمی‌نویسم، بس که این چندوقته خودم را غافل‌گیر کرده‌ام دیگر می‌ترسم در مورد خودم اظهارنظری بکنم، چون ممکن است بلافاصله عکس‌اش را انجام بدهم! کلن قدیم‌ها در مورد همچین وضعیتی می‌گفتند فلانی این دست‌اش به آن دست‌اش می‌گوید گه نخور!

** خدیجه مقدم بازداشت شد.

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

پوف.
ساعت هشته و من دارم از خواب می‌میرم، اگه سردرد و سوزش چشم و کرختی و بی‌حسی بدن و تب رو در نظر نگیریم. بخش عمده‌ی این لامصب تموم شده و به بقیه‌اش هم خوش‌بینم (از رو نمی‌رم که آخه!) بعد نشستم عین شب‌های امتحان یکی می‌زنم توی سر خودم یکی توی سر درس و مشق، سه دقیقه یه بار هم توبه می‌کنم که غلططططططططط کردم دیگه نمی‌ذارم واسه دقیقه آخر!! آخه بگو بشر که تو توانایی‌ش رو داری یه شبه کارا و درساتو جمع و جور کنی، خب روزی نیم ساعت هم وقت بذاری جمع می‌شه که آخه،‌ بعد چرا این کارو نمی ‌کنم من خودم نمی دونم!
بدین وسیله از همراهی تمامی دوستان عزیز ریدری و غیره در طول شب سپاس‌گزاری می‌کنیم، ایشالله شب امتحانا و ددلاین‌هاتون جبران می‌کنیم!

آهان، اینو می‌خواستم بگم که اون‌قدر این چند روزه بدبختی‌هام و سرشلوغی‌ها و بدشانسی‌هام هم‌زمان شدن که بر وزن همون سپلشک آید و زن زاید و ... اگر پسر بودم قطعن الان دوس‌دخترم زنگ می‌زد و خبر می‌داد که حامله‌ است!
اصلن می گم اون بیت پایینی هه که اون جا نوشتم خیلی خوشگله ها، هیچ حواس تون هست؟
می‌گه ببینم حالا منطقن تو می‌تونی تا صبح این همه رو تموم کنی؟‌
می‌گم عزیزم منطقن باید بتونم، اصلن مساله سوال‌بردار نیست!
می‌گه خب نه یعنی باید رو حالا ولش کن، واقع‌بینانه امکان‌پذیر هست یا نه؟
می‌گم تو مثکه متوجه نمی‌شی، منم دارم به‌ات می‌گم وضعیت یه جوریه که واقعیت خیلی موضوعیت نداره، باید امکان‌پذیر باشه! یعنی کلن الان بنده واقعیت رو تعریف می‌کنم، اگه واقع‌بینانه ممکن نباشه، مجبوریم واقعیت رو عوضش کنیم خب!
حالا الان غرض این که بگم این واقعیت پدرسگ داره سرپیچی می‌کنه از فرمان ملوکانه، ظاهرن باید خشن‌تر باهاش برخورد کنم!

*‌ آقا رسمن دهن شماها رو هم سرویس کردم رفت! می‌گم می‌خواید تا اطلاع ثانوی این‌جا رو باز نکنید خب. اوف ولی نمی‌دونید چه‌قدر مزخرف نوشتن و وبلاگ رو به لجن کشیدن خستگی آدم رو در می‌کنه که آخه! D:
تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

* همین‌جوری یادم اومد یهو. کلن.
و این داستان تا صبح ادامه دارد!

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

از خودم خوشم می‌آید وقتی 12 ساعت مانده به قرار ملاقات با آقای صاب‌کار و 90٪ کارها باقی، و ساعت به سرعت تیک‌تاک می‌کند، جلوی آینه می‌ایستم با آرامش و حرکات دورانی انگشت ماسک لایه‌بردار صورت را روی پوستم پخش می‌کنم، بعدش با یک فنجان قهوه و کیک شکلاتی می‌نشینم جلوی لپ‌تاپی که سک.س اند د سیتی پخش می‌کند و ناخن‌هایم را سوهان می‌زنم.
حالا این از خود خوش‌آمدن چه‌قدر دوام خواهد داشت، ترجیح‌ می‌دهم به‌اش فکر نکنم!
dear life
though you're still so KHAR, thank you for containing things like Friends, Chocolate cake, coffee and cigarettes to switch to a good mood.
ba ma beh az in baash.
emza
elize
یه وبلاگ‌نویس در برخورد با ناملایمات زندگی تنها کاری که می‌تونه بکنه (یا این که می‌کنه) اینه که پست بنویسه.
* مدیونید اگه از روی این همه پست پی‌درپی هم فکر کنید که من فاکد آپم ها.
من واقعن نمی‌فهمم، لطفن یکی بیاد حالی من کنه که برای چی شماها میشینین هی هر دفعه بازی استقلال پرسپولیس رو نگاه می‌کنین، وقتی چشم‌بسته از اول‌اش می‌شه گفت که مثل همیشه مساوی می‌کنن؟!
Dear life!
don't you think you're being a little TOO silent??

چندگانه ی روز تعطیل

قیافه ی بنده الان - با این کلافگی و نارضایتی و عدم وجود فاکتور مطلوب و خوبی در زندگی، و انبوه کار رو به رو و ددلاین 24 ساعته - درست مثل گربه ای است که به یک ظرف خامه ی خوش برورو لیس زده باشد و ببیند خامه ی مزبور ترش است (گمانم این تمثیل نیست هر چند به نظر می آید، احتمالن همین جوری پرانده ام اش، چون الان ده دقیقه دنبال شباهتم با وضع گربه هه گشتم و نبود. صرفن قیافه مان شبیه هم است!) یک پسربچه ی پدرسگی هم هی دم گربه ی بدبخت را از پشت بکشد و سنگ پرت کند به اش.
ایده آلیسم مان را بگذاریم در کوزه آقاجان. حقیقت این است که هر ورش را بگیری، یک ور دیگرش می لنگد.
دیروز به دوستی گفتم وبلاگ تو مایه های ج.ن.ده است. زیاد به اش توجه نمی کنی، همیشه هم در دسترس است. کارت که به اش افتاد می روی سراغ اش، کارت را می کنی، جمع می کنی و می آیی دنبال زندگیت. هر چند من اگر مرد بودم با ج.ن.ده ها این جور رفتار نمی کردم (یا الان هم اگر بخواهم از مردی به عنوان ج.ن.ده استفاده کنم این جوری رفتار نخواهم کرد) اما حالا که زن ام با وبلاگم این جوری رفتار می کنم و اصلن عشقش به همین است که این صفحه ی سفید آبی، روسپی من است. روسپی متشخص و باوقار و محترم و بخشنده ی من که هیچ وقت دست رد نمی زند به سینه ی مزخرف گویی هایم. از این روسپی ها که سگ اش می ارزد به هزار بانوی اشرافی.
زندگی به سادگی معمولی می گذرد. چیز خوبی خیلی درش نیست، چیز بدی هم نیست. کلن در جریان هستید که بنده از معمولی بودن متنفرم. معمولی اگر بشود مدام انگشتش می کنم تا یک جاییش یا بهتر بشود یا بدتر. آدم یا باید بتواند غر بزند یا جینگولک بازی در بیاورد. وسط مسط نداریم. ده هه.
موجود مودی درون ام هم خوب است و سلام می رساند. ما را اسکل کرده با جدیت. از قیافه ی تخس اش معلوم است به محض پابلیش کردن این پست چشم هاش را تنگ می کند و از آن لبخند های کش دار مرموز رضایت آمیز می زند که اوه چه قدر زندگی بامزه است! خدا هیچ کس را اسیر دست نیم وجب بچه نکند.
یک دختره ای هست از دوستان خواهره که هر وقت زنگ می زند این جا من بسی جلوی خودم را می گیرم که به اش نگویم عین آدم حرف بزند. آدم فکر می کند ات د مومنت دو سه نفری روش هستند با آن صدای گرفته و مبهم و نفس زنان.
کار کن پدرسگ! زیر 24 ساعت وقت داری برای تمام کردن مقاله ای که نرمال 1 هفته طول می کشد. یکی بیاید روان شناسی کند که من چرا این قدر خودم را در موقعیت دقیقه نود و فشار و استرس اش قرار می دهم؟ هر چند قربانم بروم جدیدن فشار و استرسی در کار نیست و کلن مغزم توانایی احساس خطر کردن را از دست داده!
ماناهه می گوید چه توقعی داری؟ قضاوت نکنند باید تعجب کنی. خوب بله. ولی طول می کشد تا من یاد بگیرم توقع ایده آل بودن نداشته باشم از آدم ها.
شما را توصیه می کنیم به سر زدن به این وبلاگ و خواندن پست آخرش دو سه بار و پیشنهاد کردن راه. آقا سک.س برای ما زن ها دارد از یک اتفاق نیم الی دو ساعته به یک فرآیند نصفه روزه تبدیل می شود کم کم!
این کامنت های پست قبل را هم بخوانید آقا. ما شخصن بسی استفاده کردیم.
* من هیچ ناراحت نیستم،‌ بلکه مفتخرم که ملت "نحوه ی درست گ***ن" رو سرچ می کنند و می آیند این‌جا. بالاخره نشان می‌دهد جوانان غیور مملکت قصد یادگیری دارند و الاعمال بالنیات. فقط دوستان من این جا متاسفانه آموزش نداریم. عجالتن این یک لینک را می‌توانم تقدیم‌تان کنم همراه آرزوی موفقیت.

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

مجبورم می کنید دوباره تکرار کنم ...

آقا من اگر یک درس گرفته‌باشم این چندوقته این بوده که دهن مبارک‌ام رو ببندم و در مورد کسی یا کاری تز ندم چون شرایط تمام تمام تمام ارزش‌ها و هنجارها و تزها و اصول آدم رو می‌تونه بی‌اعتبار کنه! و آقا جون در دنیایی که تا این حد عدم قطعیت داره، دهن رو باز کردن و در مورد چیزی با قطعیت نظر دادن حماقتی است که خداوند به پاداشش شما رو در همون شرایط قرار می‌ده تا همون عکس‌العملی که با قطعیت نظر دادید در موردش رو ،عاجز از انجام هر عمل دیگری، تکرار کنید و به گه خوردن بیفتید که یاد بگیرید دیگه خفه شید لطفن! آقا ما این درس رو از راه سخت‌اش یاد گرفتیم ، شما به ما نگاه کنید و یاد بگیرید که راه آسون‌تریه به خدا!

* در همین راستا، این‌جا، پست سوم:


... الان كه به خودم نگاه مي كنم مي بينم كه با دوست پسرم Sex داشته ام، Joint زده ام، دوست پسر هم كه داشته ام يكي ديگه رو بوسيده ام، شوهر هم كه داشتم فكر مي كردم كه خيانت كردن هم مي تونه جالب باشه.
-----------------------------------------------------
الان كه يكي رو مي بينم كه شوهر داره و با يه دختري رابطه ي مشكوكي داره ديگه مي گم يوني لطفاً خفه شو كه چون لابد تو پتياره يه روزي اين كار رو هم مي كني.

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

خوب همیشه هم که کودک نیست؛ بعضی وقت ها هم قد می کشد و می شود زن درون .. به هر حال لج باز است و وحشی و کله شق و من بدبخت باید یک چشم اشک و یکی خون؛ کار و زندگی را ول کنم و بروم از سر کوه قاف بستنی دل خواهش را برایش بخرم و بیاورم ..
*که برای شماها هم تنوعی باشد!
** و به هر حال عاشق اش هستم با تمام اذیت هایش، و با دنیا عوض اش نمی کنم و هرگز هم نمی خواهم ذره ای کم تر سرکش و کام جو و لج باز باشد، که تنها لحظه های زندگی که واقعن زنده گی اند لحظه هایی اند که این دیوانه ی درون سیر و راضی نگاهت می کند؛ کش می آید؛ دهن دره می کند و لبخند می زند ..
*** الان که فکر کردم دیدم این باید همان باشد که مسلمین به اش می گویند نفس اماره! :))
این کودک شیطان من را که یادتان هست؟ طفلکم خیلی هم خوش‌بین و مثبت‌نگر است. همین الان نشسته و از یک سال اخیر زندگی‌اش که شش ماهش نیمه‌جهنم بوده، کلی نکته‌ي مثبت درآورده و فعلن دارد شکرگزاری‌اش را می‌کند. خوب درست است که بعضی اتفاقات خیلی خوشایند نیستند؛ ولی انصافن خودتان بگویید، چه‌قدر باید خوش‌شانس باشید که وقتی توی انبوه دغدغه‌های فانتزی و لوکس و بورژوازی گیر کرده‌اید، یکی از این اتفاقات ناخوشایند برایتان بیفتد تا یادتان بیاید که ای بابا مشکل به این می‌گویند؛ این جینگولک‌بازی‌ها که تا امروز غصه‌اش را می‌خوردی غصه ندارد که آخر! آقای یونیورس -به فرمایش الهی قرار شده امسال مسلمین به آیدا سلام نکنند؛ فلذا اصلن خدافظ آیدا!- به شدت حواس‌اش به ما هست که به موقع بیندازد توی دامن‌مان!

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

برایم "دوست" نیستی. یعنی خیلی ساده در ذهنم جزو گروه دوستان طبقه بندی نمی شوی. زیاد نمی بینم ات، هم تو سرت شلوغ است و هزار گرفتاری داری هم من بدتر از تو. زیاد حتا حرف هم نمی زنیم با هم، چه وقت هایی که هم را نمی بینیم، که می دانم تلفن دوست نداری و من هم اساسن حرف زدن تلفنی با تو برایم تعریف نمی شود، چه وقت هایی که با همیم که احتیاجی به حرف زدن نیست و بدون حرف هم هر دو می دانیم که آن یکی چه می خواهد بگوید. هزار و یک تفاوت ریز و درشت هم داریم با هم، از ظاهر و باطن و طرز فکر و اعتقادات و غیره، که همیشه همه را به تعجب می اندازد از با هم بودن مان. از روزمره های هم دیگر هم خبر نداریم زیاد، که لازم نیست. هیچ کدام از ملزومات یک رابطه ی معمولی برای من و تو لازم نیست. همین که تو باشی و من باشم، از هر فاصله ای و در هر شرایطی، برای من و تو کافی ست.
نمی توانم با کلمه ای وصف ات کنم حتا، یا آن چیز درخشان آرامش بخش دل پذیری را که بین من و تو هست. گفتم که دخترکم، دوست نیستی برایم. خیلی بیش تر از دوستی، خیلی بیش تر.


باور نخواهید کرد که من و بهار امشب به چه نحو شگفت انگیزی پی بردیم که دنیا چه قـــــــدر کوچیکه!
دستاورد عدم قطعیت/ نسبیت برای انسان پست مدرن غیر این که نیم وجب زمین سفت زیر پاش رو ازش بگیره چی بوده؟ وقتی خودت اون قدر برای خودت غیرقابل پیش بینی می شی که یه روز صبح بیدار می شی و می بینی پرونده های قدیمی خیلی به سادگی واست بسته شدن؛ به چی می تونی مطمئن باشی دیگه؟ روی چی می تونی دست بذاری و قسم بخوری که فردا صبح که چشم هات رو باز کنی اون هنوز سر
جاشه؟
هه. فقط بشین و نگاه کن. عدم قطعیتی نشون اش بدم که خودش به غلط کردن بیفته از وجود داشتن اش. همین اصل عدم قطعیت رو عرض می کنم.
هم اکنون بعد دیدن سیزن 3 س.ک.س اند د سیتی و مشاهده ی Mr Big و تشابهات اعصاب خردکن ایشون با آقای دوست پسر زمان های دور، به حرف المیرا علیه السلام ایمان می آوریم که:
توی آب این شهر چی ریختن که پسرها جدیدن این همه بی بیضه* شدن؟!
* با واژه ی مناسب ریپلیس کنید طوری که مجموعن معنی بزدل ترسوی بدبخت بده؛ بنده از اون کلمه خیلی خوشم نمی آد و نمی نویسمش!

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

بالاخره و بعد از مدتها بحث و جدل، با رانندگی زنان در عربستان موافقت شد.

به گزارش «فردا» و به نقل از القبس، مجلس شورای عربستان با رعایت شرایط خاصی به زنان عربستانی این اجازه را داده است که این شرایط عبارتند از:

الف: شرائط عمومی

1. زن راننده حداقل 30 سال سن داشته باشد

2. ولی زن(شوهر یا پدرش)با رانندگی او رسما موافقت کنند

3. گرفتن گواهینامه از مرکز آموزش رانندگی مخصوص زنان

4. لباس زن راننده باید بدون هیچگونه زینت باشد

5. اجازه رانندگی زنان فقط شامل نواحی داخل شهر است و در بیرون شهر و حتی روستا ها و حومه شهر اعتبار ندارد مگر اینکه یکی از محارم همراه او باشد

6. زنان تنها از روز شنبه تا چهارشنبه، و از ساعت 7 صبح تا 8 شب اجازه رانندگی دارند. روزهای پنج شنبه و جمعه از ساعت 12 ظهر تا 8 شب
(ادامه)


اگرچه گرفتن اجازه رانندگی با همین شرایط هم بعد این همه سال موفقیت بزرگی برای زن های عربستان محسوب میشه، ولی شرایط اش رسمن خداست! مخصوصن این تعیین روزها و ساعت های مشخص آدم رو یاد اون بخش نامه هه می اندازه که معلم های مرد مجرد فقط تا یه ساعت خاص اجازه داشتن توی مدرسه های دخترونه تدریس کنن!
از همه دل رباتر این یکیه: "ماموران راهنمایی و رانندگی مطلقا حق صحبت با رانندگان زن را ندارند و در صورت بروز تخلف باید با مرکز رانندگی زنان تماس بگیرند تا آنها با راننده زن صحبت و احیانا برخورد کنند"
شما تصور کن خانم راننده زده یه نفر رو پخش زمین کرده و دو تا ماشین رو هم ناکار مثلن؛ بعد آقای پلیس باید با مرکز تماس بگیره و گوشی رو بده به خانم راننده تا مرکز به خانم بگه که پیاده شین لطفن و گواهینامه تونو بدین! :))

پی نوشت: پرستوی عزیز به نکته ی خوبی اشاره کرد؛ من هم از ندیدن اصل خبر توی خبرگزاری های معتبر تعجب کردم. عجالتن پس خیلی جدیش نگیرید. اگر کسی منبع دیگه ای می شناخت هم، معرفی کنه ممنون ام کرده.

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

فقط دهه شصتی ها بخوانند

می‌ترسم، می‌ترسم که 20 سال گذشت و هنوز نمی‌دونم، هنوز نمی‌فهمم‌اش، هنوز نمی‌فهمم‌ام ..
اصلاح می‌کنم، خانومه رو نه تنها به جا نمی‌آرمش، ازش هم می‌ترسم حتا.
حالم بد نیست. یعنی به عبارت دقیق‌تر؛ مرز بین مفاهیم اون‌قدر تار شده که نمی‌تونم بگم حالم بده. عجیبه، ناآشناست، کرخته، همین. بد نیست اما.
خطوط بین مفاهیم به هم ریخته. خیلی ساده، دنیا تار شده. نمی‌تونم دقیقن درک کنم الان حالم خوبه یا بده، فلان حس رو دارم یا نه، میخوام فلان کار رو بکنم یا نه، گرسنه‌ام یا نه، دلم فلان چیز رو میخواد یا نه ...
گمونم سنسورهام عینکشونو گم کردن.
بنده این خانومی که یه روز صبح از خواب پا می‌شه و می‌بینه احساساتش کلن موجود نیستن رو به جا نمی آرم.
این خانومی که از وبلاگش به عنوان توییتر استفاده می‌کنه هم همین‌طور.
یه ماگ خوشگل سورمه‌ای از شمال خریدم که شبیه این سطل‌هایی هست که توی فرندز باهاش قهوه می‌خوردن! یه کفش‌دوزک خوشگلم روی دسته‌اش داره
بعد نه که این چند روزه خوردنی‌هام رو عمدتن مایعات تشکیل می‌دن، و نه که خوبی لیوان اختصاصی اینه که می‌تونی عوض شستن فقط یه آب بزنی به‌اش و دوباره یه چیز دیگه بریزی توش بخوری،
امروز بالاخره وقتی دیدم چایی‌م مزه‌ي آب مرغ می‌ده مجبور شدم بشورمش.
به مرور ، فهميدم كه براي هر قطعه باور خيلي خيلي كوچك ، اگر فقط قرار باشد كه همان يك بخش از حقيقت را تعقيب كنيم تا به نحو صحيح بفهميم به كجا ميرسيم ، عمر نوح لازم است كه موجود نيست . ماداميكه اين مسير طي نشده هر باوري بر اساس آن حقيقت ، فقط متكي به شنيده ها و آموخته هاست . بعدها همه برايم به دلقك تبديل شدند . باهوش ترين رفيقم كه بزودي سي ساله ميشود در مسير ارشاد و ارتقاء اخلاقي من هر چه گفت در نگاهم يك ميمون بدتركيب بود ، چون او نيم عمرش كه حتي كون شستن نميدانست ، در بقيه اش هم زير فشار و تراكم زندگي ، فرصتي براي رسيدن به حتي يك قطعه از يك واقعيت ساده باقي نمي‌ماند ، پس او به يقين با تعقيب خود به چيزي نرسيده و آنچه گفت و ميگويد برداشت او از آموخته هاي ديگران است ، كه شايد اگر جاي ديگري ميبود ، در خانواده ديگري ، با جنسيت ديگري ، با سن و سال و شانس تحصيل و زندگي متفاوت ، آن برداشت هم متفاوت ميبود .

كمي كه گذشت از اين دلقك هاي اطرافم خسته شدم . نه از جنس خستگي روزمره ، كه با دوش آب گرم ، غذاي خوب ، موسيقي ، شايد سك-س و يك خواب عميق برطرف ميشود . خستگي مداوم عذاب دهنده . وقتي از ويران كردن هر چيزي كه ديگران ساختند و من ، دقيقا ، و به تمام معنا ، نفهميدمش فارغ شدم ، فهميدم كه تنها ماندم . از مفاهيم خيلي خيلي ساده ، مثل دوستي ، شروع كن تا هر ايده اي در مورد روابط اجتماعي ، فرهنگي ، جسمي و فيزيكي ، چهارچوب براي فكر ، برنامه براي رفتار ، ايده براي آينده ، اعتقاد به هر چيزي از جنس ما يا از جنس ديگر و بقيه كه در اين نوشته نميگنجد . من ِ انسان ، از حالت فرماليته يك موجود عالي ، فرهيخته ، برتر و هدف‌دار ، به فقط يك چيز ديگر در كنار بقيه چيزها تبديل شد ، كه تازه در مورد همين هم مطمئن نبودم و نيستم . مثل طفل ناچيزي كه وسط يك خلاء بي انتها معلق مانده و هر طرف را كه نگاه ميكند گوئي ميلياردها سال نوري تاريكي و نور هست ، بدون اينكه كوچكترين جهتي به سمت كوچكترين مفهومي كه با شنيدنش حس كنم معناي مطلوبي دارد وجود داشته باشد ، و بله ، البته كه ميدانستم همين .جهت‌يابي را هم يادم دادند.
(ادامه)
بنده میخوام آفیشیالی به ایشون پیشنهاد بدم افتخار پدری من رو بپذیرن.

گوگل ریدری که وقتی لازمش داری تا حواست رو پرت کنی، انگار خاک مرده توش پاشیدن رو باید درش رو گل گرفت آخه.
تعمیم بدین این صورت مساله رو به موبایل و مسنجر و خانواده و کلیه مسائل حواس پرت کن دیگه.
راستی چه قدر من با این وبلاگه جدیدن حال می کنم که خیلی به اش توجه نمی کنم و هر چیزی دلم می خواد هروقت دلم می خواد می پرونم توش!
خانم والده صبح ساعت 6 زنگ زدن که خواهر کوچیکه رو بیدار کنن برای مدرسه. من گوشی رو برداشتم و مامانم فکر کرده خواهر کوچیکه است، می‌گه: سلام مامان جان چه قدر خوابت سنگینه این همه زنگ زدم پا نشدی ... خودم رو معرفی می‌کنم و می‌گم منم، لحنش بر می‌گرده و می‌گه دوساعته دارم زنگ می‌زنم گوشی رو چرا برنمی‌داری خب؟!
کلن دنیا این روزها خیلی به ما لطف داره!

چهارشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۷

عاشق این کودک شوخ طبع و واقع بین و زبان دراز درون ام هستم که زندگی ازش می جوشد و حتا در افتضاح ترین موقعیت ها هم ساکت نمی شود، همین کودک سربه هوای دیوانه ای که وقتی بعد یک ساعت گریه توی دهمین دستمال کاغذی فین می کنم و پرتش می کنم توی سطل آشغال؛ مثل پسربچه ی شیطانی از گوشه ای سرک می کشد و می گوید که این همه گریه و آب ریزش بینی حتمن وزن ات را از 57.4 آورده روی 57.3 !! و من دیوانه تر از او نمی دانم به گریه ام ادامه دهم یا بروم روی ترازو!
* رفتم؛ هنوز هم 57.4 بود !
** خب حتمن دلیلی دارد که صریح تر از این نمی نویسم.
*** فکر کن که توی همچین موقعیتی، سیگار هم نداشته باشی .. یک حسی به ام می گوید تعداد پی نوشت های این پست اضافه می شود هی!
**** کاش می گذاشتیم برای دو روز دیرتر، که هنوز این همه حضورش تازه نباشد این جا..
***** چرا کارهای درست همیشه این همه سخت اند؟ قول هم می دهم که این آخرین پی نوشت باشد.

دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۷

آن جا چراغی روشن است

و یک نیمه شب آرام و بی سروصدا که ایستاده ای پشت پنجره، سیگار در دستت و دود رقصان توی هوا و با صدای خواننده ی ناشناس ایتالیایی تاب می خوری و تنهایی با خودت
نور چراغ های قرمز چشمک زن برج میلاد از دور، می خزد توی خلوتت و مثل دوستی نازنین، بی آن که چینی نازک تنهایی ات را خش بیندازد، آرام و ساکت و دل پذیر، مثل شالی ابریشمی می پیچد دورت و نوازش ات می کند، که "من هم بیدارم"
حالا، تنهایی و تنها نیستی، عشق بازی می کنی با نسیم خنک و نوای نوازش گر و دود رقصان و چراغی در دوردست.

* عاشق این شهرم با تمام چراغ های روشن و خاموش و سکوت شبانه و خلوت بهاری اش.

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

خب من به لطف ایشون توی تعطیلاتم عوض کار کردن، دارم عین تراکتور س.ک.س اند د سیتی می بینم و عاشششششقشم رسمن! یعنی خداست، رسمن خداست و من کری و از اون بیشتر Mr Big رو می پرستم! The most desirable man in the world and oh my god is there a woman who wouln't just die for him! I could stare at that face for EVER!
بعد به شدددددت حیفم اومد این دیالوگ رو باهاتون قسمت نکنم، چون جواب یکی دو تا از سوال های خودم رو داد و فکر کردم شاید این دوروبرها یه Katie دیگه هم باشه که لازم داشته باشه اینو بشنوه.
خب من اول یه مقدمه ی طولانی نوشته بودم واسه این دیالوگ ولی پاکش کردم تا یه ذره فسفر بسوزونین و خودتون بک گراند رو حدس بزنین:


Carrie: It's just.. why her? I mean, really .. why her?
Miranda: One word: Hubbell.
Charlotte: Hubbel!
Carrie: Oh my god, Hubbell! It is! It is so Hubbell!
Samantha: Who's Hubbell?
Carrie: Hubbell. Robert "Hubbell" Redford in "The Way We Were".
Charlotte: Oh I love that movie!
Samantha: Never Saw it.
All: Oh my god!
Miranda: Okay. Robert Redford is madly in love with Barbara Streisand.
Charlotte: Katie.
Carrie: K-k-k- katie.
Miranda: But he can't be with her because she's too complicated .. and she has Wild, curly hair.
Carrie: (showing her hair) Hello? C-c-c-curly.
Miranda: Yeah! So he leaves her and marries this simple girl with straight hair.
Carrie: Ladies, I'm having an epiphany. The world is made of two types of women: The "simple" girls, and the "Katie" girls. I'm a Katie girl, and WHERE are our drinks?
...
Carrie: Then I had a thought, maybe I didn't break big. Maybe the problem was, he couldn't break me. maybe some women aren't meant to be tamed. maybe they need to run free until they find someone, just as wild to run with.
جایی آن دوردست ها در درون من، دخترکی هست مهرطلب و همیشه مهربان و همیشه عاشق و همیشه خوب . دخترکی که می خواهد سراپا بی توقع فقط دوست داشتن باشد، همان که افتخارش است که دوستانش همیشه بتوانند فارغ از این که چند وقت سراغی ازش نگرفته اند برای درددل پیش اش بیایند؛ که می نازد به این که وقتی کسی را دوست دارد، همیشه دوست اش خواهد داشت و کسی را از دل اش بیرون نمی کند. که تاب قهر و دوری و بی خبری و نامهربانی را ندارد و به هر قیمتی می خواهد همیشه با همه در آشتی و صلح و صفا و محبت باشد. دخترکی که دوست دارد در شانزده سالگی اش بماند و همان مادر مهربان باشد برای همه ی دوروبری ها و تسکین اش را در تسکین دیگران بجوید. دخترکی که در کشاکش بلوغ و ورود به دنیای آدم بزرگ ها و نامهربانی های جهان و آدم هایش و تجربه های تلخ و بزرگ شدن، هر روز کوچک تر و کوچک تر شد، بالغ منطقی من مجبورش کرد خودش را سانسور کند، یاد گرفت که وجودش فقط باعث عذاب من است و عمیق و عمیق تر خودش را در من پنهان کرد، تا جایی که حالا فقط گاه گاه آدمی، دوستی غمگین و تنها را که می بیند دستی دراز می کند به نوازش گونه اش.
دخترک درون من امشب مرا دوست ندارد و مدام نق می زند و رو بر می گرداند ازم، که بی رحمانه و برخلاف میل اش آدم هایی هرچند انگشت شمار را از زندگی ام بیرون کرده ام، ولو آدم هایی که بودن شان و فقط گیرنده بودن شان و دوستی های یک طرفه و خودخواهانه شان فقط باعث عذاب و دل شکستن ام بود. دخترک درون ام امشب از من دلگیر است که باعث شده ام "هیچ کس را از قلبم بیرون نخواهم انداخت" را نتواند دیگر بگوید.
دخترکم امشب با من قهر کرده است، و من آن قدر بزرگ شده ام که حتا دیگر نازش را هم نمی کشم..

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

در باب ماهی قرمز سبز و باقی قضایا

عرض شود خدمتتون که از سن و سال وبلاگی ما گذشته، یعنی خب زشته آدم بعد 6 سال تو وبلاگش معمولن نمی نویسه اوووه عیدتون مبارک چون خب پنج بار دیگه اینو نوشته و دیگه واقعن تکراریه!! گیرم که واسه پنج سال متفاوت!
ولی می خواستم یه نکته عرض کنم در باب این اطوارهای روشنفکری سبز "ماهی قرمز نخرید و به این جانورهای بیچاره ظلم و ستم نکنید" ببینید عزیزان من، این ادا دقیقن مثل این می مونه که می گفتن سنتوری رو نبینید تا به مهرجویی ستم نشه!! خب وقتی میلیون میلیون ماهی قرمز میاد تو بازار و همه هم می خرن و سنتوری رو هم هم ننه قمری می بینه تحریم شما هیچ فایده ای به حال ابژه ی قضیه نداره و فقط یه مسکن نصفه نیمه واسه وجدان تون محسوب می شه!
اگه واقعن دغدغه ی ماهیه رو دارید، برید بخرید، اتفاقن دو سه تا هم بخرید و بذارید توی یه تنگ جادار و دل باز، از یه نفر که وارده یا از یه سرچی چیزی روش نگه داری و عوض کردن آب و غذا دادنشم بپرسید، بلافاصله بعد سفره ی هفت سین هم بذاریدش تو یه اتاق خلوت که ملت هی تقه نزنن به شیشه اش سکته ش بدن، خلاصه سالم و سلامت نگه اش دارید وقتی خوب جون گرفت بعد عید ببرید بندازید حوض پارکی جایی. حتا اگر هم همه ی اینا نشد و ماهیه دووم نیاورد و مرد، بازم این جوری به حال ماهی بیچاره خیلی بهتره. شما نخریدش هم اون به هر حال یا توی مغازه توی یه لگن گنده ی پلاستیکی زیر آفتاب جون می ده یا یکی دیگه می خردش و اون قدر انگولکش می کنه تا بمیره. لذا می بینید که ماهی ای که اومده تو بازار، به هر حال خریدنش به حال خودش سودمندتره تا نخریدنش. اون دغدغه های سبزتون رو دولت باید عملی کنه با ممنوع کردن خرید و فروش ماهی.
هیچی دیگه زیاده بر این عرضی نیست. فقط آخرین تیکه ی سال 86 رو بندازم که احتمالن اینا که می گن ماهی قرمز نخرید همونان که انتخابات رو تحریم می کنن چون هر دو دسته از رئالیسم کافی برخوردار نیستن!! D: D:

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶

و تعاونوا علی الگودر *

خب من می‌گم نوبتیش کنیم
فیدهای بی بی سی و رادیو زمانه و دودردو و هفتان و بالاترین و میدان زنان و سایر سایتهای پر-فید رو
هر روز هفته یه نفر چک کنه و خوب هاشو شر کنه بقیه بخونن
بعد روز بعدی یکی دیگه!
نه‌تنها هر روز که یه نفر مشغول کاره بقیه می‌تونن عوض چشم باباقوری شدن جلوی گوگل ریدر به کاراشون برسن، کلی هم در مصرف آب و برق و گاز و اینترنت صرفه‌جویی می‌شه خب آخه!

* سلام آیدا!

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد

جمعه، وقتی هم‌راه بهار با ظاهر به چشم خودمان معمولی و به چشم آقایان مورددار، وارد شعبه‌ي اخذ رای دربند شدیم، حس خیلی خیلی خوبی داشتم. حس این که برای اولین‌بار شهروند محترمی محسوب می‌شوم. حق و حقوق و احترام دارم. انسان دیده‌ می‌شوم (به عبارت صحیح‌تر برگه‌ي رای دیده می‌شوم البته!) نه ابژه‌ی جنسی و نه عروسک فرنگی و نه رعیت و زیردست. برای اولین بار حس می‌کردم حالا ظاهرم هرطور هم که باشد کسی با خشونت به‌ام تذکر حجاب نخواهد داد و برای این آقایان کت‌شلواری ریشو، نه "خواهر" بلکه "خانم" هستم. برای اولین بار در اطراف تعداد زیادی چادر و ریش و چفیه و لباس سبز احساس امنیت و آرامش می‌کردم بی آن‌که بترسم الان یکی‌شان بر سرم نازل خواهد شد و تحقیرم خواهد کرد. تازه فهمیدم مهاجرین ایرانی چرا این‌قدر به سختی حاضرند برگردند: چه کسی چشیدن طعم هرروزه‌ي احترام و امنیت را به ترس و اضطراب و تحقیر ترجیح نمی‌دهد؟

اما حالا از آن حس خوب چیزی نمانده. بی‌نهایت عصبانی و خشمگین هستم و لاینقطع دارم به این جماعت مزور فریب‌کار کثیف دروغ‌گو فحش می‌دهم. انصاف نیست. قانونی نیست. حق نیست، عدالت نیست که یکی از گرایش‌های سیاسی مورد اقبال مردم، با رد صلاحیت گسترده فقط در 100 و اندی حوزه در تمام کشور امکان رقابت داشته‌باشد. بعدش، از 3500 نفر ناظر که حق قانونی ائتلاف است، عملن 500 نفر امکان حضور در شعبات اخذ رای و نظارت بر شمارش آراء را داشته‌باشند (فکر نمی‌کنید آقایان که کمی تابلوست؟! تقلب هم می‌شود با ظرافت کرد!) بعد نمی‌دانیم یک‌هو چه اتفاقی می‌افتد که از 600 هزار رای شمرده‌شده در تهران؛ یک نفر اصلاح‌طلب هم رای نمی‌آورد. so effing unfair.
قهر نکرده‌ام. تحریم نخواهم کرد. حس نمی‌کنم رای‌ام - که 10 شب با رسیدن شناسنامه‌ام از آن سر تهران به صندوق انداختم- بی‌نتیجه بوده. فقط خشمگینم از این همه بی‌شرمی و وقاحت و دروغ‌گویی و خبث طینت. می‌دانم سیاست این چیزها سرش نمی‌شود اما من همان سکاوت کشتن مرغ مینا هستم که نمی‌خواهد بدون لنگ و لگد و فحش، نژادپرستی و ناعادلانه بودن دادگاه را بپذیرد. دادگاه (!) ای به وسعت این سرزمین و محکومانی به شمار همه‌ي ما قربانیان حماقت سیاست‌مدارانمان.
زیاد غره نباشید آقایان. هم رونق زمان شما نیز، بگذرد.

* امروز هر دختر دبیرستانی با روپوش های بد رنگ دبیرستان را می دیدم شرم می کردم. در تهران ۴۰٪ رأی داده اند. آن ۶۰٪ دیگر خوب است کمی سرشان را بخارانند و به آن دخترهای 16-۱۷ ساله ای فکر کنند که با مجلسی که از عدم شرکت خودشان خوب تشکیل داده اند با سهمیه بندی جنسیتی جلوی ورودشان به دانشگاه گرفته می شود. لایحه حمایت خانواده، طرح امنیت اجتماعی، مسئلۀ هسته ای، مسئلۀ اقتصادی، تعداد روزافزون دانشجویان زندانی، دانشجویان سه ستاره، اعدام ... اصلاح طلبان گیرم که هیچ کاری نکنند، حداقل می دانیم که لایحۀ بی شرمانۀ خانواده را تصویب نمی کنند، می دانیم که پیگیر لغو مسئاۀ ظالمانۀ سهمیه بندی جنسیتی هستند، می دانیم که بارها در مورد دانشجویان زندانی و سه ستاره فشار آورده اند. نه این که من باور داشته باشم که خیلی انسان های دمکراتی هستند. به هیچ وجه. اما خیلی واضح است که مخالف طرح امنیت اجتماعی هستند و مجلس همان خراب شده ای است که می تواند برای تجسس در بخش های مختلف دولت کمیتۀ تجسس تشکیل دهد. (ادامه )

دوستان من "نه" ای که با تحریم می خواهید به نظام بگویید، تبدیل می شود به "بله" به مجلس اصول گرای یک دست و هم سوی دولت. من دیگر از گفتن حرف های تکراری کف کرده ام و این بحث را در این وبلاگ مختومه اعلام می کنم. چرا که از حکومت هر ملتی در حد لیاقت آن ملت است و اگر 60% ملت ما این چنین فکر می کنند، لیاقت ما هم همین حکومت و همین وضع است. گیرم که باز هم اقلیت به آتش اکثریت بسوزد.

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

خوب من دیگه قصد ادامه دادن و حرف زدن و قانع کردن کسی رو ندارم. به قول حافظ من آنچه شرط بلاغ بود با تو گفتم حالا تو هر غلطی دلت می خواد بکن! هر کی دوست داره خب بره رای بده و اقلن دو روز بعد بتونه بگه نقشی در حد یه برگه توی سرنوشت خودش داشته هر کی هم نخواست بشینه هزار و یک دلیل بی خود و باخود بیاره که دو دقیقه از خونه نره بیرون و رای بده (ببینم مگه می خواین بیل بزنین آخه که این قدر اگه و اما می کنین؟!)
این هم لیست ائتلاف اصلاح طلبان همراه کدهای انتخاباتی. من هم شخصن فکر نمی کنم این ها چیز دندون گیری باشند ولی به امثال نماینده های مجلس فعلی ترجیحشون می دم. قدرت ترجیح بد بر بدتر و پذیرفتن اش نشونه ی بلوغ عقلی و روانیه و من یکی اقلن فکر می کنم در این حد بالغ شدم.

* یکی از دوستان نزدیکم بعد 4-5 سال، امروز به دلیل این که من می خوام رای بدم بعد حدود نیم ساعت داد و فریاد، به دلیل انگشت زدن توی خون قربانیان نظام و همکاری با آدم کش ها با من تقریبن قطع رابطه کرد و من هنوز تو شوکم!! اقلن 5 نفر از دوستان و 2 نفر از خانواده ام قصد رای دادن ندارن و من با هیچ کدومشون فراتر از بحث برخوردی نکرده ام! مجددن ما پوستین رو ول می کنیم پوستین ما رو ول نمی کنه!

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

سوال:
کدام یک از واژه های زیر معادل بهتری برای عبارت شیرین "مادر به خطا" است؟
جواب:
mother to wrong
mother incorrect
mother to false
mother fu**er

* کپی رایت: دودوئگ 2008 :D 

دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶

دست از سر این کورش بدبخت بردارید!

عرض شود که با نزدیک شدن به زمان انتخابات روزی نیست که یکی یا چند تا ایمیل در تشویق به تحریم انتخابات با ادبیات های مختلف به میل باکس بنده -و احتمالن شما- نرسه. یه ایمیلی حدود سه چهار روز پیش به بنده ارسال شد البته به پینگلیش و با غلط املایی در تقریبن تمام کلمات در همین موضوع شیرین تحریم. بعد بنده قاطی کردم و جوابشو دادم . امروز یه جوابی گرفتم در ابعاد شاهکار. حیفم اومد این جا نذارمش یه کم همه با هم بخندیم D:

ایمیل اول:
عزیزان سپاس گزاریم از رای شما می دانید جمهوری اسلامی فاشیست ایران صبح تا شب برای ما نقشه می کشه که چطور پای صندوق های رایدرود بر همگی برویم لطفن از سراق بیشت یک مرتگه نیش نبا خورد ویل ما الان سه بار از این جانیان نیش خوردیم و همه از طمع کار خودمان [نقطه] لطف ازن این بارن فریب حف ی آن ها را نخورید.

جواب من: (من رو بگو چه قدر بی کارم که به اسپم جواب میدم!)
خانوم عزیز لطفن حرف بی منطق و غیرمعقول نزنید
جمهوری اسلامی به رای ما پای صندوق نه تنها هیچ نیازی نداره بلکه مزاحمش هم هست. اگه آمار بالا بخواد می تونه به راحتی دروغ بگه. اگه بخواد تقلب کنه هم رای ندادن ما راحت ترش می کنه.
الان گزینه ی عالی و ایده آلی جلوی ما نیست ولی می تونیم که بد رو به جای بدتر انتخاب کنیم.
پس لطفن با تشویق دیگران به رای ندادن دوباره دو سال گند نزنید به سرنوشت مملکت.

ایمیل بعدی ایشون:
درود بر شما آدم هایی مثال شما همیشه بدبخت هستند همین شماها هستید که از ترستون این فاشیست ها را نگه داشتید به جای این که از مبارزین حمایت کنید در مقابل اهریمن زانو می زنید شما همان آدم هایی هستید که برای یک کیلو قند از فرزندان خود را هم می فروشید 30 ساله با این افکار پلید چه کردید و چه عوض شده شما یا جیره خوار این کثافت هایید یا محتاج این هایید ما فرزندان کورش کبیر هستیم می جنگیم و زیر بار ذلت نمی رویم شما خوش باشید با این طرز فکر ما نام شماها را گذاشتیم وطن فروشان بی غیرت!!!

یک سال و نیمی بود خوش و خرم برای خودم می گشتم و هیچ یادم نبود از درد کندن و جدا شدن و تنها گذاشتن و تنها موندن.
خب هر دورانی را پایانی ست.
بازم آتش به جان زد جدایی ..


* نترسید دوستان آقای دوست پسر گوگولی سرجاشه هنوز!! D:

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

تعطیلانه

بعد از 18 بار متوالی آهنگ سنگ صبور سنتوری رو از مغازه های مختلف توی مرکز خرید میلاد نور شنیدن، می تونم با اطمینان بگم سنتوری و آهنگ هاشو می شه به عنوان جند.ه ترین فیلم تاریخ سینمای ایران لقب گذاری کرد!!

من پست قبل یادم رفت بگم که به فرمایشی بودن انتخابات اعتقادی ندارم؟؟ به نظر من دخالت هایی که توی انتخابات می شه در حد تقلب باقی می مونه ولی در نهایت عمده ی نتیجه با رای مردمه. در تایید نظرم هم اشاره می کنم به هماهنگی - به قول تاریخ ادبیاتی ها- «روح» مردم هر دوره با نتایج انتخاباتش!! والله زمان خاتمی ما کجا این قدر توسری خور بودیم که برای پشت ساق پامون هم تکلیف معلوم کنن؟ هزار ماشالله خانوم ها کت می پوشیدن تا ناف و شلوار تا زانو! و کسی هم اگر چیزی می خواست بهشون بگه سروصدای قضیه تا اون ور دنیا می رفت (و یادتونه که طرح ها همیشه ضربتی و کوتاه مدت بود نه مثل حالا که گشت ارشاد شیفت شب هم کم مونده بذاره!!) حالا الان مثال حجابی زدم مساله فقط حجاب نیست من حضور ذهن ندارم و دارم تند تند می نویسم. خلاصه که یعنی می خواستم بگم معمولن خلایق هر چه لایق و نتیجه ی انتخابات عمومن با رای دهندگان هماهنگی داره. چیکارتون کنم نرید رای بدید خب. به جاش بشینید تو خونه VOA نگاه کنید و دعا کنید امریکا بیاد از دست آخوندها نجاتتون بده. طبق معمول هم اقلیت فدای حماقت اکثریت می شه خب.
فقط من خواهش اکید می کنم کسی دوباره نیاد بگه "رای دادن تایید مشروعیت نظام محسوب می شه" که من خشن می شم باز. آخه عقل هم خوب چیزیه. لطفن یه نگاه سلبی بندازید ببینم اگه رای ندید مشروعیت نظام زیر سوال می ره؟! (اصلن اگر فرض کنیم که دروغ گفتن سخته و نمی شه آمار رای ها رو 3 میلیون بیشتر اعلام کرد!) بعد اون وقت فرضن که رفت، خب حالا چی؟ این مشروعیت زیر سوال رفته به چه درد شما می خوره! آخه من سر هر انتخاباتی باید بیام اینا رو بگم؟! :))

ببینم قدیم ها هم همین جوری بود که هر ننه قمری سرش رو می انداخت پایین و بدون ملاحظه ی این که خودش کیه و از کجا اومده و چی حالیشه هر کسی رو که خوشش نمی اومد «تکفیر» می کرد؟؟ یا من اشتباه تصور می کنم که فقط بعضی ننه قمرها اینکارو می کردن؟
آقای دوست پسرمون به این بند یه سری ایراد گرفتن که من چون حال ندارم الان موضوع رو باز نمی کنم. حالا شاید بعدن بحثمون رو این جا پابلیش کردم. عجالتن عرض کنم که من هیچ تعصبی رو سروش یا کس دیگه ندارم فقط مساله اینه که هر کسی اجازه نداره همین جوری فرت بگه فلانی کافره.

ببینم این پست محشر بهار عزیزم رو خوندید؟ نمی دونم چرا من در هشت مارس امسال چیزی برای گفتن ندارم؟ (غیر از یه تولدت مبارک به یه آقای عزیز که هشت مارس متولد شده!) یعنی خب واقعن چیزی به نظرم نمی رسه. به قول پریسا نه تبریک نه تسلیت!! به این فکر کنم می گن سرخوردگی. هوم؟

جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶

با زبون خوش!!

یه‌چیزهایی یه وقت‌هایی اون‌قدر به نظر آدم بدیهی و ساده و قطعن درست می‌آد که وقتی می‌بینی یکی داره نفی‌اش می‌کنه سرت سوت می‌کشه و دود از گوشات بلند می‌شه. یکیش همین لزوم شرکت در انتخابات! یعنی من واقعن هرچی به ذهنم و جاهای دیگه‌م فشار می‌آرم نمی‌تونم بفهمم بعد این دوسال و همه‌ی بلاهایی که سرمون اومد، و یه بخش قابل‌توجهیشم به دلیل نداشتن مجلس درست حسابی بود، چه‌طور یه عقل سلیم و سالم می‌تونه بگه شرکت در انتخابات .. اهم نه ببخشید، «بازی انتخابات» فایده‌ای نداره و نباید شرکت کرد؟ چه‌طور ممکنه یه آدم با چشم سالم هم‌چنان بگه خاتمی با احمدی‌نژاد فرقی نمی‌کنه و هیچ‌کدوم اهداف ما رو کامل تامین نمی‌کنن پس بشینیم تو خونه و هر چی شد شد؟

باربارا دی‌آنجلیس توی یکی از کتاب‌هاش که البته هیچ ربطی به موضوع نداره می‌گه خیلی از زن‌ها از شوهراشون شکایت دارن که باهاشون ارتباط برقرار نمی‌کنن. مثلن ماچ‌شون نمی‌کنن، بغل و نوازش‌شون نمی‌کنن و غیره. بعد یه سری مصاحبه و اینا نتیجه می‌گیره که پس‌زمینه‌ي ذهن مردها این جور ابراز احساسات رو جسمی و مقدمه برای س.ک.س می‌بینه و ضمنن مدل‌شون این‌جوریه که حس می‌کنن اگه مثلن این cuddling قرار نیست به س.ک.س منتهی بشه مثلن وقت ندارن به اندازه کافی، اساسن از خیر همون یه ذره هم می‌گذرن. به‌طور خلاصه این که مردها اگه یه‌کاری رو نتونن تموم کنن و نتیجه‌ي 100٪ دل‌خواه بگیرن شروع نمی‌کنن‌اش اصلن.

این تئوری کاملن درست نیست و صرفن یه نظریه است؛ ولی به نظر من یکی این‌جا که خیلی کاربرد داره (در مورد هم زن‌ها هم مرد‌ها) دوستان خیلی ایده‌آل‌گرایانه معتقدند هر کی هم که بیاد که واسه ما رفراندوم نمی‌ذاره واسه انتخاب نوع حکومت (مثلن - منظورم اینه که حداکثر خواسته‌هاشونو طلب می‌کنن) خب پس ما اصلن وارد انتخابات نمی‌شیم و بذار هر کی دلش می‌خواد بیاد! خوب از همین طرز تفکره که جای فاطمه حقیقت‌جو، عشرت شایق می‌ره تو مجلس و از چند همسری و اعدام روسپی‌ها دفاع می‌کنه. منظورم روشنه؟ بدیهی هست که ما توی این شرایط نمی‌تونیم آدم‌های ایده‌آلمونو به قدرت برسونیم و اهداف ایده‌آلمون رو کسب کنیم، و ضمنن این رو باید بپذیریم که آدم سیاسی 100٪ سالم وجود نداره و قدرت مثل عسل می‌مونه که نمی‌شه رفت توش و نوچ نشد، ولی خب همیشه می‌شه بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کرد و زیان کم‌تری دید!! مثلن الان خانوم X با این‌که اصلاح‌طلبه ولی به انواع حربه‌ها داره متوسل می‌شه که صلاحیت‌اش تایید شه و بتونه بره مجلس. من شخصن به این آدم رای خواهم داد و اصلن برام مهم نیست که می‌خواد به قدرت برسه. چرا؟ چون می‌دونم اولن این هدف توی همه مشترکه و چیز عجیبی نیست (انتظار نداریم که گربه برای رضای خدا موش بگیره؟) دومن می‌دونم تعریف این خانم از قدرت و هدفی که می‌خواد تعقیب کنه و ابزارهایی که ازشون استفاده می‌کنه، اگرچه مورد تایید 100٪ درصد من نیست ولی حدودای 50٪ تاییدش می‌کنم و قطعن اولویت داره به اون آدمی که تعاریفش و اهدافش منفی صد درصد با دل‌خواه من مخالفه. این دو تا با هم فرق دارن به خدا!!‌ حالا این موضوع ساده رو چه‌طور بعضی نمی‌فهمن من نمی‌دونم.

یادم نیست بعد یا قبل انتخابات ریاست جمهوری من همین‌جا چیزی نوشتم که منظورم این بود که ببین، اگه فرق این دو تا (احمدی‌نژاد و خاتمی) حتا فقط و فقط این باشه که فلان کتاب از وزارت ارشاد خاتمی مجوز می‌گیره و از وزیر احمدی‌نژاد نه، من قطعن خاتمی رو انتخاب می‌کنم. چه برسه به حالا که هر چشم سالمی می‌تو‌نه ببینه فرق این دو جریان از یه مجوز کتاب خیلی بیش‌تره. اگه بین لاله افتخاری و سهیلا جلودارزاده فرق فقط همین باشه که اولی به لایحه حمایت خانواده رای مثبت بده و دومی منفی، من دومی رو انتخاب می‌کنم چه برسه حالا که یه نگاه کوتاه به افتضاحات مجلس هفتم هم سر آدمو به دوران می‌ندازه. اصلاح‌طلب‌ها و مستقل‌ها خوب نیستند؟! بله موافقم ولی از این‌ها بهترند و راه سومی هم وجود نداره (انقلاب که نمی‌خوایم بکنیم دوباره؟ یا نکنه منتظر آمریکا هستیم که مثل عراق رستگارمون کنه؟)

بازداشت‌های مسلسل‌وار و پرشدن بند اوین رو یادمون نره،‌ حضور شبانه‌روزی گشت ارشاد روی اعصاب و روان‌مون رو یادمون نره، بلایی که هم‌آهنگی دولت با مجلس سرمون آورد (: هیچ نظارتی رو دولت نبود و با دل راحت هر کاری دل‌اش خواست کرد ) یادمون نره.
آبروریزی توی مجامع بین‌المللی، تمام کتاب‌ها مجله‌ها روزنامه‌هایی که به تاریخ پیوستن، تئوریسین تفکیک کتاب‌های درسی که وزیر آموزش پرورش شده، بلایی که سر معلم‌ها و کارگرها آوردن، سهمیه‌بندی جنسیتی، لایحه حمایت خانواده ... تو رو خدا این‌ها رو یادمون نره. این‌ها محصول یه جریانه که الان حاکم بر کشوره. جریانی که به خاطر ساختار مزخرف قدرت نمی‌شه یهو عوض‌اش کرد ولی
ضررش رو می‌شه کم‌تر کرد. گوشه موشه‌هاشو که می‌شه سابید و جمع و جور کرد تا کم‌تر گند بزنه به زندگی‌مون.
آها یه نکته ی دیگه. توجه کنید من دارم می گم برید رای بدید نمی گم الزامن برید به اصلاح طلب ها رای بدید (هرچند که به اینا رای بدید بهتره!!) حتا اگر واقعن هم به صلاحیت خانوم افتخاری و جناب حدادعادل معتقدید برید رای بدید. اقلنش اینه که بعدن دلمون خوشه که این ها انتخاب اکثریت هستند نه انفعال اقلیت!! یعنی خب من همیشه گفتم آدم از کار کرده به غلط کردن بیفته شرف داره به این که از نکردن یه کاری پشیمون شه!

بازم بگم؟! باز بون خوش دارم می گم برید رای بدید خب دیگه، مجبورم نکنید به خشونت متوسل بشم!!

چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

خیلی کوتاه و مختصر
من دارم از عصبانیت و حرص می لرزم الان
این مملکت واقعن قانون نداره؛ و این کیهان شرف نداره که تو روز روشن این قدر بی شرمانه تهمت می زنه و این قدر وقیحانه می نویسه؟! یعنی آخه بی شرمی و وقاحت و بی شرفی هم حدی داره. نداره؟ توی مملکتی که مطابق قانون اش تهمت ارتباط نامشروع به افراد، حد قذف (80 ضربه شلاق) داره کیهان به چه جراتی صراحتن پشت سرهم هرچی دلش می خواد به این و اون می بنده؟
آقای درخشان کجا تشریف دارید که از روزنامه ی محبوبتون دفاع کنید؟!

در ستایش خواب ..

می گم ماها این همه خودمون رو به در و دیوار می زنیم که چی آخه؟؟ در نهایت به نظر من که عمیق ترین، پایدارترین و بی دردسرترین لذت بشری خوابه!! کلن که به سبک کتاب معارف لذت های دنیوی همه یه خاری چیزی هم پهلوشون هست مثلن لوبیاپلو چاق می کنه، الکل کبد رو داغون می کنه سیگار ریه رو و ... فقط این وسط خوابه که سرتاپا حسن و مزیته و تنها مشکلات احتمالیش زخم بستر گرفتن و یا احیانن کابوس هست که بنده شخصن ندارم لذا برام مهم نیست کیا دارن D:
یه دوستی دارم که عجالتن لینک نمی دم بهش حالا اگه خودش خواست بیاد ادعای کپی رایت کنه، تعریف می کرد که باباش (که احتمالن یه چیزی مثل من بوده) بعد از سه روز مداوم خواب یک نفس، از خواب بیدار شده، اونم به این منظور که رختخوابش رو از این ور ببره اون ور! بعد در این فاصله به این دوست ما گفته "فلانی.. هیچی خواب نمیشه، هیچی..!" من روز به روز بیشتر به عقل و شعور و وارستگی و فرهیختگی پدر این دوستمون دارم ایمان میارم!
نکته آخرم این که احتمالن شما این رو نمی دونید ولی خب الان بدونید که من کلن با مرگ (فقط مرگ خودم البته!) میونه ی بسیار خوبی دارم. به دنیا و متعلقاتش اندکی علاقه دارم ولی خب این وابستگی هه به هیچ وجه اون قدر نیست که اگه قرار باشه بمیرم ناراحت بشم از رها کردنش. یعنی اکچوالی اگه همین الان به من بگن تا فردا صبح زنده ای، نفس راحتی میکشم که آخییییش می میرم و دیگه لازم نیست حرص این همه کار عقب مونده رو بخورم و این همه راه برم آرایشگاه موهامو رنگ کنم که سفیدهاش معلوم نباشه (تنها حسرتی که الان به فکرم میرسه اینه که میخواستم فردا برم از این سارافن سنتی ها بخرم!! سبک مغز سطحی بی احساس خودتونین اصنشم!) بعد خب دلیلش هم واضحه که من چرا به مردن این قدر علاقه دارم دیگه؟؟ یه کوالای همیشه خوابالوی همیشه کمبود خواب داری مثل من، واقعن انتظار دارید چیزی جذاب تر از تصور یه خواب همیشگی تا ابدالدهر براش موجود باشه؟ D:

در پایان یادآوری می کنم که این پست صرفن به منظور مبارزه با خواب آلودگی بنده و بیدار موندن و کار کردن نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد. خیلی هم مزخرف در اومد ولی خب الان منگ تر از اونم که به این نکات اهمیت بدم! و ضمنن نوشتن پست در مدح و ستایش خواب به منظور این که خواب از سرت بپره هم طبعن کاریه که فقط از من گیجول بر می آد!
* اه من چه قدر شکل این دخترهای لوس شدم که از وبلاگشون پروانه ی صورتی آویزونه!! فردا صبح که خوابم تکمیل شد میام دیلیت می کنم این پست رو!

دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

و تو چه دانی که چه غمگین و تنهاست نیمه‌شب‌هایی که حتا گوگل‌ریدر هم هیچ Unread Item ای ندارد ..

یکشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۶

The Lost Cause



بعد اون وقت این که من یه سال دیگه فارغ التحصیل می شم، احتمالن دو سه سال دیگه هم وکیلی چیزی، حتا خدا رو چه دیدی شاید ارشد هم خوندم و ظاهرن آدم حسابی شدم،
اینا همش یعنی این که من دیگه نمی تونم برم تو کتاب فروشی کار کنم؟ :(( یعنی از 6 سالگی تا حالا بی خود خیال بافی کردم واسه خودم؟
یعنی شماها که حتا یه کتاب فروشی ندارین که من برم توش وایسم و کتاب ها رو نگاه کنم و ناز کنم و مرتبشون کنم و به مردم هی کتاب توصیه کنم و ازشون توصیه بگیرم و اینا، یعنی واقعن اسم خودتونو می ذارین خواننده ی وبلاگ؟

* عکس رو این خانومه گرفته از نشر باغ دوست داشتنی مون.