جمعه، آذر ۰۵، ۱۳۸۹

یه جایی یه چیزی خوندم در مورد یه قتل و تجاوز توی آمریکا که کلی سروصدا کرده بود و بعدن هم مشهور شده بود به عنوان نمونه ای از عکس العمل های اجتماعی. جزئیاتشو یادم نیست اما اینجوری بوده که یه زنی توی یه منطقه ی کاملن مسکونی و پر از آدم بهش حمله و تجاوز می شه و بعدشم کشته می شه. این وسط سه بار با فاصله و با صدای بلند فریاد زده بود و کمک خواسته بود. منطقه طوری بود که صدای فریادش به گوش همه رسیده بود و اگر کسی می رفت کمک یا زنگ می زد به پلیس این زن حداقل کشته نمی شد. کسی این کارو نکرد.
امروز از توی کوچه صدای فریاد شنیدم. یه زنی بلند و پشت سر هم جیغ می زد کمک. کمکم کنید. پریشون و بدو بدو رفتم توی کوچه، دیدم صدا از یکی از واحد های آپارتمان بغلیه. یکی از همسایه ها از در خونه ش می اومد بیرون. رفتم گفتم آقا از این خونه صدای جیغ می آد من نمی دونم باید چی کار کنم. با تعجب نگام کرد که چی می گی تو؟ توضیح دادم که چند دیقه ست یه زنی داد می زنه و کمک می خواد. مدلش اینجوری بود که خب به ما چه. تقریبن مجبورش کردم باهام بیاد دم خونه. دو نفر اونطرف تر داشتن ماشین شونو درست می کردن. گفتم می شنوید صدای جیغ می آد؟ گفتن اوهوم. خیلی خونسرد و بی اهمیت. انگار صدای جیک جیک گنجشکه. تکون نخوردن از جاشون. زنگ خونه رو زدم به خانمی که آیفون رو برداشت گفتم خانوم یکی از همسایه هاتون پنج دیقه ست داره جیغ می زنه کمک می خواد. خانمه گفت ئه مرسی که گفتین. الان می رم بالا ببینم چی شده. انگار که مثلن خودش صدایی رو که من از اون همه فاصله شنیده بودم نشنیده بود.

اومدم تو خونه. دعوا خانوادگی به نظر می اومد، چون صدای مشاجره و داد و بیداد و فحش همین جوری ادامه داشت. الان دو ساعته ادامه داره. همین الان زنه دوباره شروع کرد جیغ کشیدن که نکن. نکن. کمکم کنید. دوباره رفتم تو کوچه. همه چی آروم بود و ملت می رفتن و می اومدن و هیچ جاشون نبود که شاید الان یکی داره یه طوریش می شه. فک کردم زنگ بزنم به پلیس؟ بگم چی؟ همسایه مون رو شاید داره شوهرش کتک می زنه؟ برم دوباره زنگ بزنم بگم چی؟ زنتو نزن؟ تک و تنها وسط کوچه وایسادم نمی دونم چه غلطی بکنم با این صدای جیغ لعنتی آخه؟ سرمو انداختم پایین برگشتم خونه. سروصدا خوابید. از کجا معلوم چه خبر شده اون تو که سروصدا خوابیده؟ منم یه زمانی تو یکی از این خونه ها بودم. منم یه زمانی جیغ زدم. من وقتی ساکت شدم که زورم نرسیده بود. که زمین خورده بودم. که کنج اتاق کز کرده بودم و گریه می کردم. کی می دونه زنه الان چرا ساکت شده؟ چرا نرفتم دم خونه شون؟

این جا ایرانه و دیروز روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود و من گریه م گرفته که هیچ غلطی نتونستم بکنم.

پی نوشت: لینک تکمیلی با سپاس از خانم نگار. اگه امروز ظهر می دونستم این وجود داره چه قدر بهتر بود.

پنجشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۹

Boy that is some pretty good LD that we do

خسته و حوصله م سر رفته و خونه توسط آقای نقاش به گند کشیده شده ام. می خواد برام اپیزود جدید د گود وایف بفرسته. تازه جاروبرقی کشیدنو تموم کردم که اقلن بشه تو خونه راه رفت و فرش ها رو برگردوندم سرجاشون که آقای پیک زنگ می زنه.
پاکت یه کم سنگین تر از فلش مموری ئه. بازش می کنم، یه دونه بیسکوییت می افته بیرون. یه تی بگ، دو تا فلش، یه نوت.
"این عصرونه می باشد. ساقه طلایی نداشتم اما این بیسکوییت بهتره و خارجیه و آمریکاییه"

احساس می کنم ده دوازده تا دندون دیگه لازم دارم برای این که نیشم به اندازه کافی باز بشه.

سه‌شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۹

But the words won't come out

اصلن بیا فرض کنیم این جایی
اصلن فرض کنیم به جای همه ی این نوشتن ها و پاک کردن ها من میام از پشت سر بغلت می کنم
سرمو می کنم تو گردن ت
حتا ماچت هم نمی کنم
حتا هیچی هم نمی گم
فقط همون جا می مونم.

فریانه ی من
فریانه ی من که امشب از من دوری ..
اولش در ناباوری شادمانه ی این که سوار آژانس شدم ولی لازم نیست آی پاد رو با بلندترین صدا بچپونم تو گوشم که مزخرف نشنوم دست و پا می زدم
بعدش مشکوک بودم که سی دی سلکشن آهنگ های غازلی پیش آقای راننده آژانس چهل ساله ی قیافه کارمندی ماکزیمم شادمهر عقیلی ای چه می کنه
آقای راننده م متحیر بود که شما جوونا چرا از این آهنگ قدیمی ها گوش می دین، مگه غیر از ساسی و ماسی چیز دیگه م حالی تونه.
داشتم پیاده می شدم خیلی جلو خودمو گرفتم بهش نگم We will always have Paris.

پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹

توی این یک سال، یک سال و نیم اخیر آدم های زیادی از زندگیم رفتن بیرون. آدم های زیادتری رو خودم انداختم بیرون. زندگیم و محدوده هام و محیط شخصیم از اتوبانی که هر کسی می تونست چراغ بزنه بیاد توش ول بچرخه شد از این کوچه ها که سرشون زنجیر داره و باید تا شناسنامه مادرتم نشون بدی و گرو بذاری بری توش. قضاوتی ندارم، اون موقع اون طوری دوست داشتم زندگی کنم و الان این جوری.
الان این طوری شده که تک تک آدم هایی که تو زندگیمن، حالا در هر حدی، داستان پشت این بودنشون هست. دلیل دارم واسه بودنشون. می خوام که باشن. هزار جور بالا پایین کردم و نتیجه گرفتم که دوست دارم این آدمه رو نگه دارم برای خودم. که تک تک دوستام و رابطه هام فیلتر شدن و فقط اون هایی موندن که برام ارزشش رو داشتن که بمونن.
یکی از اون آدم ها، یکی از اون دسته ای که دوست دارم همیشه باشی، که هزار و یک دلیل دارم واسه خواستنت و نگه داشتنت نزدیک خودم؛ گیرم که از دور و گاه گاهی و یواش و غیرمحسوس، تویی.
تولدت مبارک خر خبیث عزیز من.

* بعد از سالیان دراز دوری از زندگی مجازی، پست تولدی نوشتیم و نوستالژیکیم!

چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹

She doesn't play for the money she wins, n she doesn't play for recpect

خودمو کشیدم عقب. پشتمو به دیوار سرد بنفش تکیه دادم، زانوهامو تو شکمم جمع کردم و سیگارمو روشن کردم. لابد یه چیزی داشت تعریف می کرد. لابد سر تکون می دادم و لبخند می زدم. مث یه موقع هایی که آدما یه چیزایی تعریف می کنن و فک می کنم الان صورتم ترک می خوره بس که الکی دارم لبخند می زنم بهشون. ولی داشتم به کشیدگی ساق پام نگاه می کردم. به خلخال فیروزه ای روی مچم. به لاک های بنفش ناخن هام. حجم خودخواهی و خودمحوری و خودشیفتگیم یه وقت هایی متعجبم می کنه. حس می کنم وظیفه اخلاقی دارم به هر بنی بشری که اطرافمه توضیح بدم که هانی مستقل از چیزی که می بینی و به نظر میاد دیپ داون آیم سو این لاو ویت مای سلف دت آی دنت کر ابات یو اند آی پراببلی نور ویل. این موجود گیگیلی مهربونی که می بینی هم لابد صرفن بازتاب علاقه ی قلبی سرکوب شده ی من به بازیگری ئه. اون موقع هم در اوج تظاهر به این که دختر سوییت کرینگ ای هستم که با علاقه به حرفای آدم گوش می ده، داشتم فکر می کردم که خوب نیستم. که باید منطقن خوب باشم و خوب نیستم. این ماسک خوشحاله که رو صورتمه که هیچی، این که بخشی از بازی ئه، تیکه ی رضایت بخششه اصن، ولی حالم از یه چیز دیگه ای بد بود انگار که نمی فهمیدم چیه. وسط لبخند زدنم که صورتمو کلافه ازش برگردوندم و خیره شدم به صورتی-بنفش روتختی، فهمیدم که هنوز خیلی ضعیفم برای پایین گذاشتن زنجیرها و گاردهام. که بدحالی م از ترسمه و ترسم از اینه که زنجیرهامو بکشم پایین و اذیتم کنه این یکی هم.
دوباره ماسک ژاپنی م رو گذاشتم رو صورتم و لبخند زنان برگشتم طرفش. توی کسری از ثانیه صدای ترک خوردن گوشه ی لب هام رو تونستم بشنوم.

شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

من و دوست غولم

امروز تولد آقای میم است و من به این مناسبت می خواهم چیزهایی را در این زمینه با شما و شخص ایشان از این تریبون درمیان بگذارم. به هر حال صحیح است که دیگر نمی شود به ما وبلاگ نویس گفت بس که نمی نویسیم، اما هنوز این قدر وبلاگ نویس هستیم که اولین راه ابراز احساسات مان پست نوشتن باشد. این را به خاطر بسپارید. یک وبلاگ نویس اصیل هیچ وقت به کسی نمی گوید دوستت دارم. می رود پست نوشته و در آن آسمان و ریسمان می بافد و لینکش را برای دوست داشته شونده ی مزبور ایمیل می کند. حالا این ها یک طرف، مسئله خود شخص شخیص آقای میم هم هست. که یک سری برخوردها را نمی شود باهاش کرد بس که براش تعریف نشده و اصلن غلط است. مثلن یک بار من به ایشان گفتم خوبی؟ بعدش کلی بساط داشتیم که یعنی چی خوبی؟ من چجور ممکنه خوب باشم؟ من همیشه بدم و این یکی از اصول لایتغیریست که تو در مورد من باید بدانی. خب حالا حساب کنید آدم به چنین فردی می تواند برود بگوید تولدت مبارک؟ عین این که از مریخ مهمان دعوت کنی، چایی بگذاری جلوش. نمی شود دیگر برادر من نمی شود و نشدنش تقصیر خود شماست. فلذا ما هم از تنها کانالی که دستمان می رسد اقدام می کنیم.

ابتدا باید به این مقوله بپردازیم که آقای میم چیست؟ آقای میم دوست غول من است. آقای میم یک آقای بداخلاق کم حرف جدی است. از این ها که خنده دارترین چیزهای عالم را هم که برایش بگویی ساکت می ماند. البته آقای میم کلن ساکت می ماند. رابطه ی ما هشتاد درصدش به گیگیلی بیگیلی کردن من و مشاهده ی آقای میم در سکوت می گذرد. البته من معتقدم که ما با هم رابطه داریم. در ادامه من معتقدم که رابطه ی ما کامپلیکیتد است. نظر آقای میم در این زمینه این است که خودتو به من نچسبون کدوم رابطه؟ به اعتقاد او من آدمی هستم بسیار کژوال و همینجوری در زندگی اش. من هم سر تکان می دهم و تصدیقش می کنم. آخر آقای میم خیلی عاقل است و به نظر من همیشه درست می گوید. در این حد که من وحشی جفتک بنداز اگر در زمینه ای باهاش صد درصد مخالف هم باشم با کمال میل به حرف او گوش می دهم چرا که طی فرآیندهای پیچیده ای برایم درونی شده است که آقای میم ایز آلویز رایت. آخر من زندگی م، تمام زندگی م را روی رایت بودن آقای میم بنا کرده ام. نمی شود که لحظه ای فکر کنم که رایت نباشد.

آقای میم صدای خشنی دارد. از این صدا بم دورگه ها که آدم می ترسد. بعد خیلی هم آرام و شمرده و با تن صدای یکنواخت و بی تفاوت حرف می زند. من اولین بار که صدایش را شنیدم شخصن بعد از قطع کردن تلفن قلبم یکی درمیان می زد که ای وای چرا این قد صداش ترسناکه؟ حتا المیرا هم که یک بار اتفاقی صداش را شنیده بود بعدش به من زنگ زده بود و پس افتاده بود که ای واااااااای الی چرا اینقد ترسناکه؟! من هم غش غش می خندیدم. بعد می گفت با تو هم همین جوریه؟ باورش سخت است ولی واقعن با من هم همین جوری است. بعد یک وقت هایی که سرحال است یا یک حرامزادگی ای کرده یا درودافی چیزی دیده یا آتویی از من دستش آمده که بهش بخندد یک هو صداش فرق می کند. تند تند حرف می زند. عین پسربچه های خوشحال. صداش یک جوری جوان می شود. این حرف خیلی غمناکی است چون آقای میم حداقل در ظاهر فقط بیست و هشت نه سالش است و باید برود شکار آهو. بعد آن وقت ها من این قدر دلم غنج می زند برایش. نیشم باز می شود تا بناگوش و یک چیز گرم خوشحالی هی ته دلم قل قل می زند و هی توی دلم می گویم قربونش برم که عین بچه های خوشال ذوق زده س. بلند نمی گویم. من هیچ چیزی را به آقای میم بلند نمی گویم. جانم درمی آید. نمی دانم چرا ها، منی که حداقل تا آخرین باری که چک کردم می توانستم بعضی احساساتم را با انسان ها درمیان بگذارم پیش آقای میم می شوم عین خودش. یک وقت هایی که کار فانی برایم می کند جانم درمی رود تا یک کلمه بگویم مچکرم. یا وقت هایی که سوییت می شود و آدم هی می خواهد تند تند قربان صدقه ش برود که قربونت برم این قدر گوگولی ای.. نمی شود که. قل قل می زنم و همین جوری هی هاب هاب دهنم را باز و بسته می کنم ولی نمی توانم چیزی بگویم بهش. آخر می دانید یک جورهایی هیچ وقت لازم هم نیست. خودش می داند. گفتم که، آقای میم بسیار عاقل است و همه چیز را خودش می داند.
آقای میم نزدیک ترین دوست دو عالم من است. خودش خیلی اعتقادی به این مساله ندارد ولی هست. آقای میم بهتر از هر کسی مرا می شناسد. از روی مدل نفس کشیدنم می تواند بگوید در چه درجه ای از خواب آلودگی ام. از یک اس ام اس دو کلمه ای کل هیکلم را پیش بینی می کند می گذارد جلوم. از روی یک جمله م که دلم فلان چیز را خواسته می تواند حدس بزند چه فیلمی دیده ام. البته شاید همه ی این ها نتایج دوربینی باشد که در گارفیلد گنده ی بالای کمدم کار گذاشته است. کسی چه می داند.

آقای میم ساپورتیو ترین دوست دو عالم من هم هست. تنها کسی ست که من می توانم - و اصلن می خواهم- که خودم را روی دست های نامرئی ش ول کنم و خیالم راحت باشد که گرفته تم. آقای میم آدمی ست که یک وقتی که من خیلی ترسیده بودم و نگران بودم که آینده م چه خواهد شد بهم گفت عزیزم تو جوونی. نمیری و ایدز نگیری بقیه شو حل می کنیم. بعد من حرف هاش را باور می کنم. هر کلمه ای که از دهن آقای میم درمی آید من به سان آیه ی الهی باور می کنم. هیچ هم نمی ترسم از این همه ای که به این آدم اعتماد دارم. اصلن نمی فهمم در واقع. این قدر که طبیعی و بدیهی ست اعتماد داشتن بهش. این قدر که ساده ترین کار دنیاست. شما نمی توانید بدانید که برای منی که هیچ وقت باور کردن آدم ها برایش کار ساده ای نبوده چه نعمتی ست این که آقای میمی باشد و به آدم بگوید گانا بی آل رایت و آدم این قدر ساده و بدیهی باور کند.

آقای میم بسیار بداخلاق و دوست داشتنی و باهوش و خخخخ دار است. به ویژه به ویژه سنس آو هیومری دارد که کلن توی حلقم. برای منی که آدم ها هیچ وقت از دور برایم جذاب نمی شوند از عجایب و غرایب بود که بعد از چهارتا ایمیلش غش کنم برایش و مخم خود به خود بخورد - هرچند که نام برده بعدن ها یک زمانی اعتراف کرد که در ایمیل های فوق منظورهایی داشته و دور از شانش بوده که منظورهاش را مستقیمن بیان کند و واقن من چی فک کردم؟ فک کردم خودش دستش کج است که بیاید از دختر سوال فنی بکند؟- آقای میم از دو سال و اندی پیش، از زمانی که هیچی نمی شناختمش تا حالا که البته هنوز فرق چندانی نکرده و هنوز هم زیاد نمی شناسمش، جذاب ترین آدم دنیای من بوده. مانده. همیشه این جوری بوده که بودن آقای میم در هر اندازه ای که دل خودش بخواهد، یک طرف؛ تمام عالم در اوج بودن شان یک طرف دیگر. حتا وقتی که خیلی خیلی عاشق یک نفر دیگری بودم بی چاره می دانست که اگر آقای میم دم دستم بود می گذاشتمش و می رفتم. این جوری ست که آقای میم می شود بزرگترین استثنای زندگی منی که اصلن از دور عاشق نمی شوم، که حتمن باید رابطه دونفره داشته باشم و لحظه های رمانتیک داشته باشم و یارو چند وقت مداومن توی دست و دهنم باشد تا دلم بلرزد. لکن آقای میم فراتر از این مسائل است و چهارتا کلمه ش کار چهارماه عشق و عاشقی بقیه آدم ها را می کند و من بی چاره می مانم و آهن ربایی که می کشدم طرف خودش و جاخالی می دهد و تشنه م می کند و تشنه نگه می دارد و دهنم را سرویس می کند و ازش گریزی نیست، نیست، نیست که نیست. که دلم نمی خواهد که ازش گریزی باشد.

من دیگر کم کم دارد یادم نمی آید که قبل آقای میم چه جوری بودم. کی بودم، چه شکلی بودم. آن وقتی که هنوز این قدر شبیه ش نشده بودم، که هنوز شب به شب و کلمه به کلمه ذره ذره م را نساخته بود، که خیلی برنامه ریزی شده و مهندسی و دقیق ک.م ام نکرده بود - ولو که خودش معتقد است به او ربطی ندارد. خودم مستعد بوده ام- من قطعن نمی دانم که اگر آقای میم نبود الان من چه جوری بودم و چه بلایی قرار بود سرم بیاید و گوشه ی کدام دیوانه خانه افتاده باشم. من نمی توانم لحظه ای تجسم کنم که اگر آقای میم نباشد زندگی چه جوری می تواند باشد. آقای میم یک جورهایی تنها چیزی ست که من در دنیا بهش اعتماد دارم که سرجای خودش است. که هر اتفاقی بیفتد سر جای خودش است و سفت پشت سر من. یعنی مجبورم همچین اعتمادی داشته باشم. چون اگر این را هم نداشته باشم، هیچ چیز ندارم.

دارم فکر می کنم چند نفر می توانند مثل آقای میم باشند؟ چند نفر می توانند مثل آقای میم برای مثل منی باشند؟ چند نفر توی این دنیای به این گندگی، می توانند سرشان را بگیرند بالا و بگویند برای دخترک تنهای غمگینی، پدر و دوست و تراپیست و برادر و معشوق گی سردمزاج و معلم و اووووووووووه سه هزار چیز دیگر، چند نفر می توانند بگویند برای دخترک تنهای غمگینی در یکی از سخت ترین جاهای زندگیش، "بوده اند" هرچیزی که لازم بوده باشند. چند نفر می توانند با اطمینان بگویند تاثیر صد در صد مثبت گذاشتند توی زندگی یک نفری که اگر نمی گذاشتند معلوم نبود چه بر سر آن نفر می امد. چند نفر هستند که بتوانند سر بگیرند بالا و موجود برق برقی خوشگل رنگارنگی که امروز همه دوستش دارند را نشان جمعیت بدهند و بگویند اینو می بینی؟ اینو من ساختمش. اینو خودشو زندگی شو من ساختم. الان دارم در مورد پتنشال ها صحبت می کنم ها. آقای میم خیلی از خود راضی تر از آن است که بخواهد چنین جرکنی بکند و مسئولیتی بابت این "دختر" ای که منم و ساخته بپذیرد. ولی خب، چند نفر مگر می توانند باشند که مطمئن باشند کسی را، زندگیش را، به مثبت ترین شکل ممکن از اول ساخته اند؟ خب، آقای میم اگر تنها آدم اینجوری نباشد، قطعن یکی از تاپ تن شان خواهد بود.

اصلن چرا راه دور رفتم و این همه حرف زدم؟ مری و مکس خودمان را که دیده اید؟ آقای میم مکس من است و من مری او که بی شرف ها بر می دارند از روی مان فیلم می سازند و به روی خودشان هم نمی آورند. آخرش هم قرار است من بزرگ بشوم و بروم خارج و روانشناس فیلان بشوم و به عنوان اولین کیس م آقای میم را تحلیل کنم و کتاب بنویسم ازش و بفرستم براش. بعد بالاش هم - همان جوری که بچه وقتی مری و مکس دیده بود و خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و یک شبی این دو جمله را به من نوشته بود که دیگر اوج ابراز احساساتش است- بنویسم:
We can, however, choose our friends, and I am glad I have chosen you.
You are my best friend. You are my only friend.

تولدت مبارک آقای میم. آی دنت گیو ئه دمن ایف ایت مینز انی ثینگ تو یو ات آل ار نات، بات آیم گلد آی هو چوزن یو. تولدت مبارک.

شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹

اول اولاش به هیچ جام نبود که این جا فیلتر شده
تا وقتی که همین ده ثانیه پیش "مشاهده پست" رو زدم ببینم در این وضع مستی بی آبرویی سوتی چیزی نداده باشم
اون صفحه زشته اومد جای صفحه سفید آبی خودم
دلم تلق شیکست یهو.

Cause you're the honey and I'm the bee

یه روزی بالاخره رام ت می کنم
-حالا می بینی-
بعد اون وقت می شه که یه وقتایی زنگ بزنم بهت بگم هی
امشب میام پیش ت یه کمی همدیگه رو بغل کنیم آهنگ چارشنبه سوری گوش بدیم.
بقیه شم خدا بزرگه دیگه، لابد..

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۹

از آن وقت های دل نازکی ست که باید یکی بیاید به سبک فیلم ها و کتاب ها عاشقم بشود.

یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹

می خواستم دیروز بنویسم از راه پله های ساکت و خلوت این ساختمان که حتمن یادشان می ماند روزی را که توی چهار طبقه اش فقط صدای قدم ها و هق هق های من بود و رد دویدن انگشت های تنهام روی دیوار. بنویسم که یادم بماند بعدن اگر کسی پرسید این روزها چطور گذشت توی چشمش نگاه کنم و بگویم سخت، خیلی سخت.
ننوشتم. به جایش شیر و تخم مرغ و نان و مایع ظرفشویی و لباسشویی خریدم و رفتم خانه. حتا آنلاین هم نشدم چتی را که با گریه نصفه گذاشته بودم و زده بودم بیرون تمام کنم. افتادم به تمیز کردن و شستن و سابیدن و پختن. مرتب کردن و شستن لباس های دو هفته هر گوشه ی خانه ولو شده. سابیدن لکه هایی که از اول اسباب کشی م روی زمین بودند و هی می گفتم یک روز تمیزشان می کنم. همه جا که مرتب و تمیز شد و دوش گرفتم و بوی سوپ پیچید توی خانه، نشستم پشت لپ تاپ. به فریانه ایمیل زدم. فرندز گذاشتم و سوپ خوردم و خندیدم و خوابیدم.
دیروز ننوشتم که امروز بنویسم که یادم بماند بعدن اگر کسی پرسید بگویم عوضش یاد گرفتم چطوری روزهای سخت را بگذرانم.

* یک عروسک جدید داریم. کوچک و نرم و صورتی. گاهی توی خواب می خندد که دل آدم برای یک هفته شاد بشود. بلاگر خر است و نمی گذارد عکسش را بگذارم این جا. بیشتر شادم می کرد اگر که هی فکر نمی کردم زیاد نمی توانم ببینمش و بزرگ که بشود از من فقط عکس هایم را یادش خواهد بود.

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

ای ساربان اعتقاد تو دیگر مهم نیست من باید داشته باشم که دارم

فریانه رفت. رسمن و علنن در این شهر بی کس شدم.
شش و نیم صبح که از فرودگاه رسیدم خانه هی نگاه به اطراف کردم. همه چیز مثل هفت هشت ساعت پیش بود. گفتم سگ هر کاری که صلاح می داند بکند توی زندگی ای که تو ازش چندهزار کیلومتر دور بشوی و از هیچ جای قیافه ش نشود فهمید. یک بعدازظهر که رفتم توی خیابان ولی همه چیز فرق کرده بود. چه جور بنویسم که سانتی مانتال آبکی و از این پست عاشقانه سندتوآلی هام که مسخره می کردی نشود؟ فرق کرده بود دیگر. بی رنگ شده بود. اسلوموشن، یواش، بی معنی.
گریه نکردم شب آخر. توی فرودگاه هم. چند دقیقه ای حوالی چهار و پنج ژست مادرمرده ها را به خودم گرفتم و مامان و بابات آمدند نازم کردند، ولی گریه نکردم. بعد یک بچه ی تپل خوش اخلاق معاشرتی ای آمد تاتی تاتی کنان طرفمان با نیش باز. شلپ رفت بغل بابات. گازش هم سعی کرد بگیرد تازه. چند دقیقه ای برایمان کارای فانی کرد و سرحال مان کرد و بعدش هم با جدیت پنجاه ثانیه دست تکان داد و رفت.
می گفتم. گریه نکردم تمام پریشب و دیروز را هم. غمگین بودم به غایت. عصبی و بدبخت و الخ. می خواستم پاچه ی همه را بگیرم تکه تکه کنم. بعد نمی دانستم چم است. نمی خواستم بدانم یعنی. اگر می دانستم و می گفتم، واقعی می شد. انگار تا وقتی کسی نپرسد "چرا ناراحتی" و تا من نگویم "فریانه رفت" تو نمی رفتی. حداقل توی چشم من فرو نمی رفت که رفته ای. می شد فکر کنم شمالی، کار داری، خانه ای و خانه ت دور است و گوشه ی اتاق تاریک روی لپ تاپ چمباتمه زدی، اما هستی هنوز. "خب حالا شما هم که زیاد همدیگه رو نمی دیدید!" طوری.
توی آژانس که بودم به طرف خانه، یک چیزی ته گلویم قلمبه شد. فکر کنم آهنگی چیزی توی گوشم بود که ربطی هم به تو نداشت اما خورد به یک جایی از من که یک هو وا دادم. دیگر جان نداشتم خودم را جمع کنم و قورت بدهم و بگویم چیزی نیست و پی ام اس است و طوری نشده و کسی نرفته و حالا شما هم که زیاد .. وا دادم و از گوشه ی چشم هام اشک روان شد. توی پارکینگ چند تا نفس عمیق کشیدم و دو تا تلنگر که خودت را جمع کن. هفته ای یک بار می بینندت قرار نیست با اشک و آه ببینند بی چاره ها. رفتم بالا و سلام و علیک و لباس و کفش و کیف و رفتم توی اتاق خواهر کوچیکه شروع کردم غر مهمانی فرداشب را زدن که چقدر بی موقع است و چه آدم های مزخرفی و من کار دارم و نمی توانم و حالم خوب نیست و یک جایی وسطش نفهمیدم کجا که یک هو ولو شدم روی تخت و صورتم را گرفتم توی دست هام و زدم زیر گریه. خواهرکوچیکه گفت چی شده؟ گفتم فریانه رفت.
این جور شد که تو رفتی. واقعن رفتی..

دوشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

ای ساربان .. به روح اعتقاد داری؟

به این نتیجه رسیده ام که اطرافیانم و به طور کل آدم ها موجودات بسیار باجنبه و مسلط به نفس و بدید بدیدی هستند که بر خلاف اینجانب از همه چیز کارناوال راه نمی اندازند. نه اگر بدی باشد ضجه و شیون شان همه جا را بر می دارد و نه می آیند در نشیمنگاه و وبلاگ شان عروسی بگیرند بابت پدیده های خوش. همین سیاست عدم شفافیت سبب می شود که آدم نه خبردار بشود زندگی نه صبح تا پنج عصری چه نکبت فراگیری ست - که هشیار باشد خودش را توش نیندازد-، نه می فهمد دکستر چه رستگاری دو عالمی ست که باید نشست 24/7 بلعیدش، نه باد به گوشش می رساند که اجرای کالیگولا چه جور تعریف " زیبایی" ست روی صحنه و مسخ می کند آدم را، و نه اصلن از این همه دوست-رفته ی دوروبر، یکی می آید بهش بگوید که چه دردی می گیرد همه ی سلول های آدم، چه اشک هر لحظه ای پشت چشم های آدم قل قل می زند وقتی داری روزها را می شماری که دوست پشت گیت محو بشود، خبر مرگش برود ممالک خارجه برای تحصیل و ترقی، درد دل تنگیش بماند برای ما ..

دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۹

It was much more than a dumpster to me 

از عصر تاکنون جریحه دار کننده ترین ماجرای زندگی عشقیم اینه که سطل آشغالم رو هم برداشتن، نامردا! دیگه به چی اعتماد کنه آدم؟

* رجوع شود به قسمت مربوطه ی هو آی مت یور مام، مشتمل بر مارشال و بشکه ی مورد علاقه ش.

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

My name is Elize and I'm a kollan-holic

یک زمانی فکر می کردم آدم معتادنشونده ای هستم. نه که توهم داشته بوده باشم که چیزی به اسم تسلط به نفس و سلف کنترل - سلام راس- دارم یا ثبات شخصیت یا چیزی، بلکه صرفن به سادگی فکر می کردم چون من در بچگی سریال آقا تقی و همسفر و در بزرگسالی جیا دیدم و معتادها زندگی بسیار سختی برشان می گذرد و طفل معصوم دختر به اون خوشگلی ببین چی سرش اومد و اینجانب آدم عاقلی هستم و فیلم های مزبور بر من تاثیر داشته اند، هیچ وقت خودم را به چنان روز سختی نخواهم انداخت. بلی. نه فکر کنید این تصورات مال دوازده سالگیم بود. تا همین دو سه سال پیش هم همین جور فکر می کردم. این جور آدمی هستم. بخندید خب، چه اشکال دارد. به قول دسپرت هوس وایوز سام آلویز پروواید کامیک ریلیف.

می گفتم. این جور شد که به توهم من معتاد نمی شومی رفتم خودم را با سر انداختم توی هر چیزی که دم دست بود. وقتی می گویم هر چیزی جدی بگیرید. منظورم دراگ و این بچه بازی ها نیست که می شود ترک شان کرد، توی ری هب هم لابد چارتا سلبریتی دید و مفرح شد. طی یک دوره ی طولانی بدون این که بفهمم هی معتاد شدم. به آدم. به دیتیل. به سریال کتاب غذا کافه چارچوب فلان فرآیند ذهنی بهمان فرآیند جسمی. ماست میوه ای کاله حتا. بعد هی معتاد می شدم و نمی فهمیدم که شدم. صرفن می دانستم که از تکرار لذت می برم. دوست دارم تکرار یک چیز خاص را و هی شناختن و پیش رفتنش را. اصلن مهم نبود که چه باشد. فقط چیزی باشد و لذت بخش باشد و در دسترس. اصلن همین است که برعکس نود درصد مخلوقات، هارد تو گت برای من کار نمی کند. برعکسش ایزی اکسس کار می کند. کدام ذاتن معتاد خری می رود به دراگی معتاد شود که نتواند بگیردش؟ من برعکس دوست داشتم دم دستم باشد. هر لحظه خواستم بتوانم انگشت کنم تویش و هی فرو و فروتر کنم و بچرخانم ببینم نوک انگشتم به چه نقطه ی جدیدی می خورد. دوست داشتم این روند را که در جریانش آرام آرام مسلط بشوم بر چیزی. بشناسمش. بدانم الان چی زیر نوک انگشتم است با چشم بسته.

بعد خب طبعن برای معتاد شدن به این همه چیز، آن هم با ذهن وسواس گر من، باید هی ترک می کردم. اعتیاد جایی نیست که بتوانی توش بمانی. خودنقضی دارد لامصب. اگر ماندی دیگر معتاد نیستی، محتاج می شوی. لذت نمی بری. تحلیل می روی. لابد الان دارم تعریف کلینیکال ش را به گند می کشم ولی خب برای من تعریف ش این بود. من باید در عین فرو رفتن؛ به اندازه ی کافی فاصله می گرفتم که غرق نشوم، که سرم بیرون بماند که بفهمم دارم فرو می روم و لذت ببرم از این فرو رفتن. که دستم بیرون بماند که هر وقت خواستم بتوانم خودم را بکشم بیرون و بروم فرو در یک چیز دیگری.

این شد الگوی مریض من. به یک چیزی معتاد شو، تهش را دربیاور، وقتی درست به نقطه ای رسیدی که می خواهی، همان نقطه ی تسلط و احاطه ی کامل، بکش بیرون. نه چون تمام شد ها. که گاهی تمام می شد، ولی علت بیرون کشیدن من همیشه این نبود. عقده ی فتح نبود، که من از صرف عمل فتح لذت نمی بردم که بخواهم بعدش بگویم ماموریتم انجام شد و خدافس، خود جایگاه ش را دوست داشتم که بمانم توش. اما خیلی وقت ها هم بیرون می کشیدم چون مجبور بودم. چون دیگر راه نمی داد. مخصوصن وقتی آدم بود. آخ از وقتی آدم بود.. آخ از وقتی که آدم بود و نرمال بود و هیجان فتح ش که می خوابید بی قراری می کرد که برود دنبال قله ی جدید و من تازه جا خوش کرده بودم. تازه نشئه شده بودم و هی انگشتم را می چرخاندم روی نقطه های آشنا و دنبال نقطه های توترتر. تازه دیتیل هاش را یاد گرفته بودم و معتاد شده بودم به شان. بعد یک هو پرتم می کرد روی تخت که هوی موادت تمام شد. دیلرت کلاهبردار از آب درآمد. این طناب هات. بگیر ببند و ترک کن.

این شد که من شروع کردم ترک کردن از ترس ترک شدن. از ترس اجبار به ترک شدن. از ترس محتاج شدن. ولی آیا این یعنی که من دیگر معتاد نبودم؟ دیگر وصل نمی شدم به چیزی؟ نچ. این فقط روند را تندتر کرد و دوره ها را کوتاه تر. این یعنی من به سرعت تنی به هر چیز می زدم و می زنم و شلپ خودم را تا گردن می اندازم توش و غسل که کردم بیرون می آیم و سریع هاب هاب نفس می کشم که مطمئن شوم خفه نشدم. از همان تو هم گشته م و چال حوض بعدی که می خواهم بروم توش شلپ شلپ کنم را پیدا کرده م.

نتیجه؟ نتیجه ای نیست. صرفن خودشناسی من است در یک شب تابستانی که درتی تاک اسلامی -معروف به شرح لمعه یا متون فقه 4- خوانده م و پاتیل های قهوه شبیه زامبی ام کرده است و آخرین اعتیادم از روی طاقچه بهم هشدار می دهد که باید دراگ جدید پیدا کنم تا گردنم هنوز ازش بیرون است. که دیگر پذیرفتم یک معتاد آبسسیوام. بعد یک هو دارم می فهمم چقدر اینجوری - خودآگاه- بیشتر می شود لذت برد از این پدیده ی لعنتی. چقدر دانستن روند و شناختنش خواستنی ترش می کند. اصلن خودش را تبدیل می کند به یک دراگ جدید. (کوت: از این جمله زردها که "باید عاشق عشق بود تا فیلان") بعد دارم فکر می کنم ایزد منان خودش به داد من برسد زین پس که با خودآگاهی و تصمیم و ضرس قاطع - از اول جمله داشتم غش می رفتم این کلمه را بنویسم براتان ها- دارم می روم دنبال اعتیادم. سلام علیکم الیزه هستم یک معتاد. شاید هم یک مسافر. چه می دانم. صد سال است سریال عبرت آموز ندیدم - اگر که دیده بودم شاید به این روز نمی افتادم لابد- یادم رفته توی این انجمن های فلانان گمنام چی می گفتند. خلاصه همان هستم. هیچ هم بد نیستیم، خیلی هم خوبیم. خیلی هم هیجانی ایم. اصلن می خواهم به خودم نامه بنویسم که من ِ آینده ی عزیز، اگر این خطوط را از گوشه ی خیابان می خوانی، بدان که ایت واز ورث ایت.

* همین است که هست. نیمه شبان پست صدهزار خطی بورینگ می نویسیم زیرا که وبلاگ خودمان است و امتحان داریم و مجبوریم. ناراحتید، بفرستیدم پیش روان کاو که مخ شما را نخورم. خوشحالید، دعا کنید صدسال دیگر دانشجو بمانم و سندرم وبلاگ نویسی شب امتحان بگیرم هی. مرگ هم می خواهید بروید گیلان دیگر لابد. ده هه.

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۹

بالای سینه ی چپم چند وقتی می شود برجستگی کوچکی حس می کنم، گاهی دردناک. تنبلی کردم و دکتر نرفتم برای چک کردنش و چند وقتی گاه وبی گاه یادش می افتادم و عصبی می شدم. پریشب موقع لباس پوشیدن باز دستم خورد به اش و قیافه م از درد رفت توی هم و فحشی به خودم دادم که این هفته دیگه می رم دکتر.
شب تا صبح خواب دیدم دختر کوچکی دارم که نمی خوابد و گریه و بی قراری می کند. هی بهش می گویم عزیزدلم چته؟ چرا نمی خوابی؟ با انگشت بالای سینه اش را نشان می دهد و گریه کنان می گوید اوخ شده.
دخترکم تا صبح در خوابم گریه کرد.

* مجبورم می کنم که بنویسم. حتا اگر شده فقط محصولات ناخودآگاه تنبلم که هیچ چیزی را هم زحمت نمی کشد کمی پیچیده و مبهم کند. بارها یاد خودم انداختم و باز یادم می رود که ننوشتن و دوری از این صفحه ی صدساله به تنهایی و بدون نیاز به هیچ پدیده ی دیگری می تواند افسرده ام کند.

** ممنون از ایمیل ها و بخصوص فحش و نفرین های ضروری دلسوزانه تان. رفتم و طبق پیش بینی چیز مهمی نبود. در دنیا اگر از یک چیز بترسم همین لعنتی است.

پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹

این صندل رسوایی..

انگشترت بود؟ حلقه مون - خیلی cheesy و رمانتیک مسخره؟ که برای هم خریده بودیم، تو سفیدشو برای من، من مشکی شو برای تو؟ که تو همون چند ماه پیش گمش کردی، که من نگه ش داشته بودم و حتا بعد همه ی این بالا و پایینا دوسش داشتم هنوز؟ که سبزی مچ بندمو روی پوست شیری تنت یادم می آورد؟
امشب؛ وسط مستی و موزیک، وسط پیچ و تاب های داف روس م روی استیج، بعد هفت تا شات دابل تکیلا، عین کیت آخر تایتانیک رفتم پرتش کردم وسط دریا..

شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

And did you go to your bed with a sweet lullaby.. Did you?!

اول اولش فکر کنم از "پریتی وومن" شروع شد. نیمه شب بود و تنها بود و بیابان بود و ما حالمان یک دگرگون قیلی ویلی داری بود. طبیعی است که آدم - و به ویژه آدم مونث- در این موارد برود پریتی وومن نگاه کند که احساساتش ناز و نوازشی بشود و امیدهایی بهش تزریق بشود و خوش و خرم و فری تیل و هپی اندینگ دیده برود دنبال کارش. استاپ. همین جا مچ من را بگیرید که دروغ گفتم. معلوم است که در دنیا چیزی از صرفن پریتی وومن شروع نمی شود و کرم همیشه از خود درخت است. اگر قبلش شروع نشده بود که خب اصلن نمی رفتم پریتی وومن ببینم. هیچ دقت نمی کنید. بدتر از خودم یک مشت آدم ساده هستید که راحت می شود توی پاچه تان کرد. حالا این که پست وبلاگ است، در کل برای زندگی تان می گویم.

آخیش. قهوه جان تو چه خوبی که صبح ها چشم آدم را به مثابه ی چوب کبریت هایی که آن آقاهه در فیلم اسمش یادم نمی آد وسط پلک هاش می گذاشت باز می کنی. می گفتم. آن جاش که ادوارد رفته سالن پایین پیانو بزند؟ آن جا که ویوین با حوله و لباس خواب و یه کله ی آشفته ی قرمز - اههههم- می رود دنبالش. که "لون لی شده آل بای هر سلف". که ادوارد یهو بلندش می کند می گذاردش روی پیانو و بی حرف کمربند حوله ش را باز می کند. همان جاش. چشم هام همین جوری عین قرقی روی دست های ادوارد بود وقتی حوله ی دختر را می زد کنار. تن ش را می کشید طرف خودش. دست می کشید روی تن ش یک جوری که انگار دارد یک مجسمه ی قیمتی را تحسین و نوازش می کند. دقیقن همین جاش بود که به خودم گفتم اُ اُ! به قول آن راننده کامیون هم وطن دیـــگه گوزیدی! حالا برو سفت بشین تا امید و خوشی و خرمی که نیامد اقلن فاک عظما گریبان ت را نگیرد. خدایا ما را در چه جهنمیست که انداخته ای پریتی وومن هم دیگر خراب شده کار نمی کند. باید که فکری دیگر بکنیم.

بعدترترش بود که خواستم بروم بخوابم. می دانید من از حقوق مدنی و تجارت متنفرم و این تنفر زندگی مرا شکل داد بدین ترتیب که آنجا رفتم که اینها آنجا نباشند. یعنی وقتی می خواستم تصمیم بگیرم ارشد چی کنکور بدهم صرفن دقت کردم در منابع ش این ها موجود نباشند. خب دیگر به این هم می گویند انگیزه برعکس لابد. حالا یک نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه زمان جهنمی ای هم در زندگی من هست، درست از فاصله ای که سر می گذارم روی بالش تا وقتی که شوت می شوم به عالم لامکان، که جهنم بودگیش مجددن لایف استایل من را دگرگون کرده به طوری که حاضرم بخورم، بکشم، بمیرم، انواع کارهای مذموم خدا و خلق خدا را انجام بدهم فقط برای این که آن مدت زمان را تجربه نکنم. که سرم را که می گذارم زمین تمام خاطرات و اتفاقات زجردهنده ی ممکن زندگانی م شروع نکنند از جلوی چشمم رژه رفتن و خود را پرزانته کردن. من دوست دارم امیدوار باشم شما نمی دانید یعنی چه که هی سرت را از این شکست عشقی بچرخانی آن طرف بالش و آن یکی دعوای خانوادگی روی دیوار بغل این ور تخت برات عین آینه پخش شود، فول اچ دی. خلاصه. حالا با اقدامات دارودرمانانه و خود را به قرص خواب بندانه ای که ما انجام می دهیم این زمان می شود پنج دقیقه، ولی لامصب همچنان حضور در صحنه دارد.

من هم که طبعن حال عادی نداشتم دیشب. حالا از این که من این اواخر کلن به ندرت خود را در حال عادی نگه می دارم گذشته، اساسن وقتی می آیم می گویم "یادم هست.." یا "می دانید.." یعنی که حال عادی نداشتم. وگرنه فک کن من در مورد وقایع زندگانی خودم از شمایان کمک دانستنی خواسته یا چیزی یادم برود، چرا که به قول شلدن اعظم دیس مایند داز نات فورگت. بعد همان پنج دقیقه بود همش. ولی از ترسش هی داشتم برنامه ریزی می کردم که چه بکنم که بی تلفات امشب هم بگذرد. رفتم توی تخت و پتو را کشیدم سرم و از آنجا که هیچ وقت آدم عاقلی نبوده ام دلم خائنانه صاف انداختم توی جبهه ی دشمن و یهو خواست که به یک لحظه ی عاشقانه فکر کنم. یک لحظه ای که درد و خونریزی نداشته باشد. یک لحظه ای که هنوز ببرد و گسی شراب وار داشته باشد روی زبان آدم، پشت بندش هم مزه ی شراب ترشیده نگیرد. لحظه ای که حس مجسمه ی قیمتی توی پریتی وومن داده باشد به ات و یک چیزی را هری توی دل ت بریزاند، از همین ها که خارجی ها بهش می گویند زا زا زو و باترفلایز این د فیلان و در واقع همان انقباض تودلی وطنی خودمان است وقتی که همان اول رابطه به بوسه های اول تر رابطه فکر می کنی. خدایا مجددن این چه جهنمیست که همه چیزهایش تقلبی و دو روز دوام دار شده اند بعد می رویم در مورد کشورهای صنعتی و موفق جهان لجن پراکنی کرده و می گوییم جنس چینی خوب نیست.

نه که خیلی برایم مهم باشد سرتان را درد بیاورم ولی حقیقت ش عجله دارم. اینست که درز گرفته و جام زهر را نوشیده و اعلام می کنم که نبود. ظاهرن چنین لحظه ای در زندگانی طول و دراز بنده نبود. شاید هم بود ولی وقتی این قدر زنده و روشن نبود که من پنج دقیقه با تمام قوا سرچ کردم و چیزی یادم نیامد، بودن ش را برود بگذارد لب کوزه عمه جان ش. پنج دقیقه ی مذکور به همین عملیات بیوگرافی عشقی خود سرچ کنی گذشت و خب هدف از اساس همین بود، ولی خب، آخه لامصب آدم پنج دقیقه بگردد و یک لحظه یادش نیاید که توش احساس دوست داشته شدن مطلق و شدید و فری تیل طوری کرده باشد و هیچ آت آشغالی هم بهش اتچ نشده باشد بعدن در گذر روزگار؟ وات د فاک بابا.

این جا جایی ست که شما به عنوان خواننده ی تیزی که اول پست بهش تذکر هم داده شده مچ من را دوباره می گیرید که درووووووووخ نگید وبلاگ نویس محترم. شما مدت های مدید است که همین قبا را به دوش خود آویخته اید لکن هیچ وقت نیامده اید کله ی صبح در وبلاگ تان ننه من غریبم راه بیندازید. بعدش هم جایی ست که من متنبه می شوم و می گویم بله دروووخ گفتم. آن سی ثانیه ی آخری یاد یک مجموعه ای از لحظات افتادم که اولش یک دینگ خفیفی خورد که "نزدیک ترین نتایج موجود به جست و جوی مورد نظر شما". هه. فکر کنم یک بیست ثانیه ای با پروانه های حاصل شده خوش بودم تا این که ده ثانیه ی آخر به سان پتکی یهو توی سرم خورد که شما برو سرت را بذار بمیر. قبل از این که من برای شما کنفرانس و لکچر و سمینار و "لاو لایف الیزه، چالش ها و راهکارها" راه بیندازم برو سرت را بذار بمیر که این همه فک کردی بعد لحظه ی زا زا زویی که یادت می آید این است.. "این" است آخر؟! چه به سر من آوردید که سطح توقعاتم کشید این جور به زیر سطح زمین؟ نه واقعن فکر نکردید آن دنیا آدم باید جواب پس بدهد سر پل صراط ..

همم. ده ثانیه بود همش. تمام تلخی و دل مچاله ای و دل برای خود سوزی که قبل از هوش رفتن وقت کرد به من فرو برود ده ثانیه بود. اما خودتان بروید ببینید چه ده ثانیه ای بود که من بعد دو ماه ننوشتن هم اکنون باید هشت سر کلاس باشم و هفت و پنجاه و یک دقیقه نشسته م این جا دارم روضه ش را می خوانم. مثل این خواب های بدی که می بینی و از سر صبح حالت بد است و انگار یک تخم مرغ درسته در حلقت گیر کرده که تا وقتی برای یکی تعریف نکنی نمی توانی قورت ش بدهی. حالا من فرصت ندارم منبر دیگری برای شما بروم که همین که من تخم مرغ های حلقم را می آیم این جا می نویسم خودش چه داستان غم انگیزیست. انشالله باشد برنامه ی شب جمعه که شما هم فرش باشید و دل به روضه بدهید و همه با هم به معراج برویم.

این بود قصه ی وبلاگ نویس محترمی که بیرونش بقیه رو کشته بود توش خودشو و در یک شب بهاری پنج دقیقه، همش پنج دقیقه دلش زا زا زو خواسته بود و زد به کاهدان. بلند شم برم به کلاس تربیت بدنی برسم که این مسائل در طی تاریخ بشریت هرگز برای فاطی تنبان نشده و دلیلی هم ندارد که بعد این بشود.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

اما هنوز هم شب ها باید که نخوابید

بله. از اقصی نقاط عالم به انحاء مختلف سروصدا و سیخونک و اعتراض بلند شده که خانم عزیز کدام گوری هستی. از ظواهر چنین برمی آید که دل تان برای نوشته های ما تنگ شده. حالا چرا، ما نمی فهمیم. نه که حال شکسته نفسی و تواضع دروغین بر من حکم فرما باشد ها، نه، مساله اینست که ما خودمان خودمان را "درک می کنیم" - طبعن با دهن کجی خوانده شود- و می فهمیم که چقدر خفن هستیم و چقدر همه چی خودمان و از جمله نوشتن مان را دوست داریم - هی هی هی. آیدا کیوان سارا از همین تریبون ما را بابت هر آن چه فحش بابت خودشیفتگی به شما دادیم حلال کنید که بدجوری سرمان آمد.- ولی خب شما که قرار نیست درک کنید. یعنی به واقع نباید هم درک کنید. در حقیقت اگر بکنید تعجب می کنیم و در دل مان بهتان می گوییم فریک. شرمنده. گفتم در جریان باشید. حالا این که با همه ی این اوصاف چرا یهو یک روزی که اتفاقن نیم ساعت زود آمده ایم سر کار -ممکن است شما یک درصد فکر کنید ما وجدان کاری و مسئولیت پذیری داریم و این نیم ساعت و یک ساعت بعدش را گودر نخواهیم کرد، و این خود نشان از این دارد که ما را درک نمی کنید- نوشتن مان می گیرد همینجوری؛ جزو مسائلی ست که توضیح خاصی برایش نداریم. (دروغ گفتیم. یک درصد عمده ایش همینجوری خودش دارد می پاچد که برای آن بخشش توضیحی نداریم؛ اما یک کمی هم داریم خودمان را مجبور می کنیم بنویسیم که از این نکبت بی کلمگی نباتی خارج شویم)
می گفتم. سابق بر این اینگونه بود که ما هر وقت نمی نوشتیم در حال سوزاندن یک آتشی بودیم. یعنی بس که نوشتن شده بود امر طبیعی و بدیهی در طول این هفت هشت سال، قاعدتن ننوشتن نشانه ای بر این می شد که یا زندگی دارد ما را ریپ می کند یا ما با او "عشق بازی" - دهن کجی را که دارید هنوز؟ خب شکر- یا سرگرم آب دادن یکی از آن دسته گل هایی هستیم که بعدش باید شش ماه در امتداد رودخانه دنبالش بدویم  اما الان حقیقتش این است که من هیچ آتشی نمی سوزانم. یعنی خب بهرحال جفتک های خودم را می اندازم اما آتشی که دودش توی این وبلاگ معلوم بشود نیست. اصلن یک حال عجیبی ام این روزها. در یک وضع صلح و صفا و آرامش و کنارآمدگی ای با زندگی ام که بغلش دائم هی غرغرکنان انگشت می کنم بهش که کمی هیجانی بشود. بعد یاد آن وقت ها می افتم که هیجان داشت و هیجان ش ما را درید. بعد انگشت خود را می کشم بیرون و بزدلانه آرامش بی درد را به هیجان درنده ترجیح داده و به آشپزی و سریال بینی خود مشغول می شوم. بعد حتا یک جورهایی دوست دارم این روند روتین آشنای عادتی را. می دانید برای من با این همه تب و تاب و اتفاق تخمی و پادرهوایی و بی ثباتی یک سال اخیرم، این که سر راه هر روزه م یک سطل آشغالی باشد که من ته سیگارم را هر روز رویش خاموش کنم و فرداش ببینم جای ته سیگار دیروزی هست هنوز، یک جور حس امنیتی می دهد به ام. حس این که بالاخره چیزهایی هم در زندگانی هستند که سرجای شان می مانند. حتا اگر سطل آشغال باشند. می بینید؟ این عدم قطعیت جهان مدرن تان هایید ما را تا به جایی که با سطل آشغال سر خیابان مان دیت می کنیم. و در آن نشانه هاست برای خردمندان، که شل کنند لابد.
بله. جای خوشبختی ست که می بینم علیرغم این وضعیت لالمونی و کنج عزلتی که بر ما حاکم است هنوز هم دهن را باز می کنم و انگشت بر صفحه ی کیبورد می گذارم خودش می رود. بعد مادرمان می آید می گوید وقتی قسمت بشه شوهر کنی اصن دیگه دهنت بسته می شه جلوی دست سرنوشت. هر چی ما می گوییم که آخه لامصب توی عمرت کی دیدی دهن من بسته بشه؟! نمی فهمد که. حتمن باید وبلاگ مربوطه را پرینت بگیرم نشانش بدهم. می خواستم بگویم این روزهای من نصفش با کله م در هوا شناور سپری می شود، یعنی که اصلن نمی فهمم مغزم کجا سیر می کند برای خودش و یک هو می بینم دو ساعت است و بنده در کله ی خود مشغول تعمق و تدبر و زندگی انتزاعی بوده ام، نصف دیگرش هم صرف به زور بیرون کشیدن خودم از این شناوری می شود بس که هنوز هم خوشم تر می آید از انگشت کردن به چیزهای عینی. ولی ظاهرن لازم نیست بگویم بس که هی می پرم این شاخه به آن شاخه و عاقلان را اشارتی کافیست. سخت نگیرید این خطوط به هم ریخته را. دارم انگشت هایم را نرمش می دهم که دوباره بنویسم. جهنم که در خود فروروی ها و آنالیزهای تخمی و زندگی انتزاعی را تغلیظ می کند. عادت ندارم به ننوشتن.

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸