نه اینم شانسه ؟ اینم شانسه من دارم آخه ؟!
بعد از قرنی و بوقی مدرسه بعد از امتحان با هزار منت و بعد یک ساعت و نیم فوق العاده هندسه ما رو ساعت ده تعطیل کرد ، به مامانه هم گفتم بشین خونه جایی نری من زود میاما ، خانوم زرت ساعت ده و نیم رفته بیرون !
و من از ساعت ده و نیم تا یازده و نیم هی مثل بز سر کوچه راه رفتم و به خودم فحش دادم که الاغ چرا کلید نیاوردی و شعر spice girls رو هم به این صورت تحریف کردم که mama , I'm sorry, but Ireally wanna kill you !!
اخرش دیدم نه دیگه دارم می میرم از خستگی ، گفتم هوی خدا ، حواستو جمع کن ده دقیقه بهت وقت میدم ، اگه اومد که اومد ، اگه نیومد خیلی نامردی !!
و خدا در آخرین دقیقه از مهلتش جوانمردیشو ثابت کرد و شازده خانوم با یه عالمه بار اومده بعد یه ساعت، تازه می گه هه هه پشت در موندی ؟ رفته بودم خرید !!
* و این یادداشت خیلی چرتی بود ولی من داشتم از زور حرص یه ساعت مثل احمقا جلو در خونه رژه رفتن می ترکیدم و باید پستش می کردم !
پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۲
چهارشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۲
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
کی گفته شلوارک جین با پوتین مسخره ست ؟
اتفاقا آقای آشغالانس کلی کف کرد و خوشش اومد . حیف که نمی شه تو خیابون پوشید .
خوب شد این جا نظرخواهی نذاشتم .
چون هر چی فکر می کنم نمی فهمم آدم بدون خوندن یه نوشته چطور ممکنه ازش خوشش بیاد و تعریف کنه .
و اون وقت بود که روزی N بار مجبور بودم بگم خفه شین .
راستی مگه مجبوری به همه ابراز علاقه و عشق کنی ؟
حالا هی بیا برو خودتو جر بده ابرو بردار آرایش کن خوشگل بشی .
آخرش من صدات می کنم یه عکس مونیکا بلوچی نشونت میدم که ببینی بدون آرایش و با یه خروار زیر ابرو چه قیافه ای داره تا از خودت ناامید بشی و قبول کنی که بیریختی .
خوشگلی که زوری نیست ، هست ؟
frozen inside without your touch
without your love , darling
but even you are NOT the life among the death ...
کاش می شد دیگه هیچ وقت نه کلمه ای ازت ببینم نه حرفی بشنوم و نه هیچ نشونه ای ، که هی دلم نسوزه و قیژ نره و جرقه های محبت قدیمی دوباره شعله نزنه و هوس نکنم بیام بغلت کنم موهاتو ناز کنم و بگم کوچولو ، خیالت راحت باشه ، همه چی درست می شه ...
نیم ساعت تمام با کمال صبوری نصیحتاشو تحمل کردم .
ولی بعدش چنان با دقت چشممو به مانیتور دوختم که فهمید حوصله م چقدر سر رفته و شروع کرد واسه اون یکی روضه خوندن .
مزخرفاتی رو که بینشون رد و بدل می شد ده دقیقه دیگه هم تحمل کردم ، ولی بعدش در کمال خونسردی بلند شدم رفتم تو دستشویی چادر زدم تا حرفاشون تموم شد و بعد اومدم بیرون .
خیلی بده آدم جوری مزخرف بگه که ملت تو دستشویی حبس شدنو به شنیدن حرفاش ترجیح بدن نه ؟
همینه دیگه . تا ذوق می کنی زندگی می زنه تو ذوقت .
لامصب خیلی بد می زنه . نمی کنه اقلا همون اول بزنه . میذاره تو لذت و ذوقت بمونی ، خوب باورت بشه ، مطمئن بشی که تو دستته ، بعد یهو قاپ می زنه از دستت می گیرتش .
اشک
دستهای لرزون
سری که داره از درد منفجر می شه
حلقه ای که هی تو سینه ت میره بالا و میاد پایین و نفستو بند میاره و باعث می شه از درد اشکت دربیاد
شکستن ، شکستن ، شکستن
شکستن همه چیت . غرورت . احساساتت . باورهات . شخصیتت . دلت . همه چیت .
توجیه کردن . فقط برای این که نمی تونی تحمل کنی کسی که دوستش داری به خاطر له و لورده کردنت خودشو سرزنش کنه . بهت گفته بودم یه الاغ احساساتی احمقی ؟
بازم اشک
له شدن
خوابی که هیچی ازش نمی فهمی جز کابوس
بی اشتهایی
گیجی . منگی . فکر این که حالا چی می شه ؟
تاسف و خشم به خاطر بدبختی و ضعف خودت
دم به دم حلقه زدن اشک و تابلو شدن و سوالهای همه درباره چشمهای گودافتاده سرخ و خیست
یه بغل مهربون که توش زار می زنی . با همه وجودت زار می زنی . تمام غرور و شخصیت و احساس و دل شکسته تو زار می زنی .
حالت داره از گرسنگی بهم می خوره ولی هیچی نمی تونی از گلوت بدی پایین .
معده خالی و دیازپام
بازم اشک
.....
what a fucking hell
سایه سیاهی رو بخت شومش
ارکیده تنهاست زیر هجومش
طوفان درد
پایون نداره ...
خیلی زود بودا . برای یه ضربه وحشتناک دیگه خیلی زود بود . هنوز جای قبلی می سوخت . درد می کرد . یکی دیگه هم صاف اومد خورد درست همون جایی که قبلا زخم شده بود . درست همون جوری .
فقط همینو داشت . فقط ! می فهمی ؟ از تمام چیزای خوب و قشنگ و دوست داشتنی فقط همین براش مونده بود . به عبارت بهتر خیال می کرد مونده ! بعد یهو دید نوچ ، اینم نیست ...
می فهمی چه دردی داره ؟!
جدی جدی شاید یه اشکال کار منم اینه که به خاطر این که کسی رو دوست دارم ، زیادی بهش امتیاز می دم . به خاطر عشق و علاقه م چشمامو رو همه چی می بندم و ندیده می گیرم . به خاطر دوست داشتنم شکستنها رو تحمل می کنم تا کسی که دوستش دارم نشکنه .
من که گفتم یه مدت تریپ سنگدلی رو امتحان کنم . چرا گفتی نه ؟
مرده شور هر چی شب یلداست با مهمونهای خروس بی محلش ببره که هی باید بغضتو قورت بدی و تو صورتشون لبخند ملیح بزنی .
آهان . یه چیز خیلی بی ربط دیگه م یادم اومد .
تو این سه ماهه پاییز ، فقط سه روز شاید خوش بودم .
اتفاقا آقای آشغالانس کلی کف کرد و خوشش اومد . حیف که نمی شه تو خیابون پوشید .
خوب شد این جا نظرخواهی نذاشتم .
چون هر چی فکر می کنم نمی فهمم آدم بدون خوندن یه نوشته چطور ممکنه ازش خوشش بیاد و تعریف کنه .
و اون وقت بود که روزی N بار مجبور بودم بگم خفه شین .
راستی مگه مجبوری به همه ابراز علاقه و عشق کنی ؟
حالا هی بیا برو خودتو جر بده ابرو بردار آرایش کن خوشگل بشی .
آخرش من صدات می کنم یه عکس مونیکا بلوچی نشونت میدم که ببینی بدون آرایش و با یه خروار زیر ابرو چه قیافه ای داره تا از خودت ناامید بشی و قبول کنی که بیریختی .
خوشگلی که زوری نیست ، هست ؟
frozen inside without your touch
without your love , darling
but even you are NOT the life among the death ...
کاش می شد دیگه هیچ وقت نه کلمه ای ازت ببینم نه حرفی بشنوم و نه هیچ نشونه ای ، که هی دلم نسوزه و قیژ نره و جرقه های محبت قدیمی دوباره شعله نزنه و هوس نکنم بیام بغلت کنم موهاتو ناز کنم و بگم کوچولو ، خیالت راحت باشه ، همه چی درست می شه ...
نیم ساعت تمام با کمال صبوری نصیحتاشو تحمل کردم .
ولی بعدش چنان با دقت چشممو به مانیتور دوختم که فهمید حوصله م چقدر سر رفته و شروع کرد واسه اون یکی روضه خوندن .
مزخرفاتی رو که بینشون رد و بدل می شد ده دقیقه دیگه هم تحمل کردم ، ولی بعدش در کمال خونسردی بلند شدم رفتم تو دستشویی چادر زدم تا حرفاشون تموم شد و بعد اومدم بیرون .
خیلی بده آدم جوری مزخرف بگه که ملت تو دستشویی حبس شدنو به شنیدن حرفاش ترجیح بدن نه ؟
همینه دیگه . تا ذوق می کنی زندگی می زنه تو ذوقت .
لامصب خیلی بد می زنه . نمی کنه اقلا همون اول بزنه . میذاره تو لذت و ذوقت بمونی ، خوب باورت بشه ، مطمئن بشی که تو دستته ، بعد یهو قاپ می زنه از دستت می گیرتش .
اشک
دستهای لرزون
سری که داره از درد منفجر می شه
حلقه ای که هی تو سینه ت میره بالا و میاد پایین و نفستو بند میاره و باعث می شه از درد اشکت دربیاد
شکستن ، شکستن ، شکستن
شکستن همه چیت . غرورت . احساساتت . باورهات . شخصیتت . دلت . همه چیت .
توجیه کردن . فقط برای این که نمی تونی تحمل کنی کسی که دوستش داری به خاطر له و لورده کردنت خودشو سرزنش کنه . بهت گفته بودم یه الاغ احساساتی احمقی ؟
بازم اشک
له شدن
خوابی که هیچی ازش نمی فهمی جز کابوس
بی اشتهایی
گیجی . منگی . فکر این که حالا چی می شه ؟
تاسف و خشم به خاطر بدبختی و ضعف خودت
دم به دم حلقه زدن اشک و تابلو شدن و سوالهای همه درباره چشمهای گودافتاده سرخ و خیست
یه بغل مهربون که توش زار می زنی . با همه وجودت زار می زنی . تمام غرور و شخصیت و احساس و دل شکسته تو زار می زنی .
حالت داره از گرسنگی بهم می خوره ولی هیچی نمی تونی از گلوت بدی پایین .
معده خالی و دیازپام
بازم اشک
.....
what a fucking hell
سایه سیاهی رو بخت شومش
ارکیده تنهاست زیر هجومش
طوفان درد
پایون نداره ...
خیلی زود بودا . برای یه ضربه وحشتناک دیگه خیلی زود بود . هنوز جای قبلی می سوخت . درد می کرد . یکی دیگه هم صاف اومد خورد درست همون جایی که قبلا زخم شده بود . درست همون جوری .
فقط همینو داشت . فقط ! می فهمی ؟ از تمام چیزای خوب و قشنگ و دوست داشتنی فقط همین براش مونده بود . به عبارت بهتر خیال می کرد مونده ! بعد یهو دید نوچ ، اینم نیست ...
می فهمی چه دردی داره ؟!
جدی جدی شاید یه اشکال کار منم اینه که به خاطر این که کسی رو دوست دارم ، زیادی بهش امتیاز می دم . به خاطر عشق و علاقه م چشمامو رو همه چی می بندم و ندیده می گیرم . به خاطر دوست داشتنم شکستنها رو تحمل می کنم تا کسی که دوستش دارم نشکنه .
من که گفتم یه مدت تریپ سنگدلی رو امتحان کنم . چرا گفتی نه ؟
مرده شور هر چی شب یلداست با مهمونهای خروس بی محلش ببره که هی باید بغضتو قورت بدی و تو صورتشون لبخند ملیح بزنی .
آهان . یه چیز خیلی بی ربط دیگه م یادم اومد .
تو این سه ماهه پاییز ، فقط سه روز شاید خوش بودم .
پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲
یکی از کارهای مورد علاقه م اینه که هر روز صبح ساعت شش وقتی منتظر سرویسم با ماه قایم باشک بازی کنم .
پدرسگ با اون نور نقره ایش رو زمینه سیاه _ آبی آسمون خیلی خوشگله .
فقط حیف که همیشه از دستم در میره و من می بازم . آخه اون یه آسمون بی انتها پر از ابرای سیاه ضخیم داره برای قایم شدن ، و من هیچ جا رو .
از این آینه آسانسور خیلی بدم میاد .
اون از دفعه اولی که نمی دونستم نصبش کردن و رفتم تو و یهو یکی رو جلوی خودم دیدم و بی هوا جیغ زدم
اینم از حالا که همش منو چاق و بیریخت نشون میده . دیگه لاغرتر از این که نمی تونم بشم احمق جان . که چی منو سایز گوریل نشون میدی؟
یه روزی می زنم می شکنمش .
حالا ببین .
بدجور دلم می خواد برم یه لباس تنگ صورتی بپوشم یه آرایش صورتی هم بکنم ، بلکه جنسیتم یادم بیاد و یه کم احساس دلپذیر زن بودن بکنم . ولی گشادی نمی ذاره .
آهان ، یه چیز دیگه م دلم می خواد .
به خودت که گفتم !!
یه جورایی خیلی بزرگ شدم نه ؟
نه . هنوز همون الاغی ام که بودم ، ولی به طرز عجیبی احساس بزرگ بودن می کنم . صورتمم از وقتی لاغر شدم خیلی کشیده و زنونه شده .
اه . بدم میاد . احساس پیری می کنم .
چرا هیچ کس نمی فهمه که من معمولا وقتی می خوام جیغ بزنم خفه شو تن صدام به طرز ناگهانی مهربون و لطیف می شه ، اگرم تو صورت طرف باشم یه لبخند ژکوندی نثارش می کنم که خیال می کنه کشته مرده شم ؟!
اگه بدبینانه نگاه کنی ، این می تونه به این معنی باشه که در تمام لحظاتی که صدام در نهایت مهربونی و لطافته حالم ازت بهم می خوره .
ولی مجبور نیستی بدبینانه نگاه کنی .
من یه سادیست به تمام معنا هستم . اینو دو سه روزه فهمیدم .
به درک . این همه خوردم حالا یه کمم بزنم . مگه چی می شه ؟
Fuck off .
فقط یه نفر تو این دنیا واسه من هست که اگه می تونستم ، هر هفته اگه شده نیم ساعت می رفتم پیشش ، بدون هیچ حرفی ، فقط پیشش می نشستم تا یه جیره یه هفته ای از آرامش عجیب و دلگرمی پر محبت و امیدش بگیرم تا یه هفته بتونم مثل آدم زندگی کنم ، و دوباره برم برای یه هفته دیگه خودمو شارژ کنم .
کاش می شد .
تا دیدیم معاون گرامی داره میاد طرف اتوبوس ، خودمونو به چهار تا دیوار اتوبوس کوبیدیم تا راننده زودتر حرکت کنه و خانم معاون به اتوبوس نرسه .
ولی به محض این که اومد تو ، شش نفرمون همزمان بلند شدند که شما بفرمایید .
به محض اینم که پیاده شد ، همه یه نفس راحتی کشیدند و کلاه من که خانوم فرموده بودند باید تا روی پیشونیت بکشی پایین که موهات از زیرش پیدا نباشه (!) برگشت سرجای اولش . کرم ریختنهای سایر دوستان هم به عناصر ذکور موجود در جو شروع شد .
ما اصلا دو رو و متظاهر نیستیم . اصلا .
تنها چیزی که بهم آرامش میده اینه که اقلا من از جام نپریدم که ایشون بفرمایند بشینند .
* الو ؟
- سلام ، خوبی ؟
*مرسی ... ا امیر تویی ؟ حالت خوبه ؟
- اوهوم ... عسل من رسیده خونه ؟
* نه نیومده
- ا چطور ؟! خودم یه ربع پیش سوار آژانسش کردم ... اومد بگو حتما به من زنگ بزنه .
حالا نخواستیم بهمون بگن عسل ، نمی شه یکی زنگ بزنه سراغ این گه ( یعنی منو ! ) بگیره ؟
والا به خدا عقده ای شدم از بس هیچ کس بهم زنگ نزد !!
تا حالا بهت گفته بودم از سرت خیلی زیادم ؟
مهم نیست . چون اگرم گفته بودم بیلاخ می دادی .
البته فکر که می کنم می بینم اگرم می گفتم و این کارو می کردی کاملا حق داشتی .
حقیقتا بهت تبریک می گم . این که کسی که دوستش دارم ، بتونه منو وادار کنه دوستش نداشته باشم کاریه حقیقتا بس دشوار ، و تو موفق شدی این کارو بکنی !!
بشدت شبیه سمسار ها دارم عمل می کنم .
دقیقا مثل اونا انواع چیزای خرد و شکسته و دست دوم و داغون شده رو می خرم و با خون دل و هزار عذاب درستشون می کنم ، بعدم مفت و مجانی دو دستی تحویل میدم به ملت .
آهای جماعت
من از امروز یه تغییر کوچیک تو شغلم دادم .
هنوزم حاضرم شکسته ها رو براتون بند بزنم
ولی دیگه پسشون نمیدم .
دیگه کاملا مطمئن شدم که دیوونه م .
جدا به آدمی که یه عصر پنج شنبه که همین جوری نشسته پای کامپیوتر fade to black گوش میده و یهو هوس می کنه با صدای بلند هر جوری که بلده انواع دفاع ها رو از خودش بکنه و هی بگه به خدا من کاری نکردم و من دروغ نگفتم و تقصیر من نبود و خلاصه هزار جور جمله دفاعی دیگه ، بدون این که کسی متهمش کرده باشه به چیزی ، غیر از دیوونه چی می گن ؟
- چته ؟
* ...
- من کار بدی کردم ؟
* ...
- اذیتت کردم ؟
* نه
- پس چته ؟
* ...
نه . تو خوبی . اذیتم هم نکردی . کار بدی هم نکردی . ولی خیلی شانس آوردی که دوباره پرسیدی پس چه مرگمه . اگه احساس می کردم تنها چیزی که برات مهمه اینه که تو کاری نکرده باشی ، تق گوشی رو می کوبیدم رو تلفن و توام می رفتی قاطی بقیه خودخواهایی که ازشون متنفرم .
البته نه به همین راحتی !
تقصیری هم نداشتی . یهو تحویلت گرفتن هول کردی . هر کسی جنبه این چیزا رو نداره .
خاک بر سرت که لیاقتت همینه .
دختر خاله هه تنها مشکلش اینه که چرا از بین این همه الاغی که دیوونه شن و دارن دنبالش می دون و حاضرن همه کاری براش بکنن ، عاشق هیچ کدوم نمی شه ، یا اقلا هیچ کدوم رو دوست نداره .
یکی از مشکلات عدیده من هم اینه که چرا از بین این همه الاغی که دوستشون داشتم یکی هم دنبالم ندوید و دیوونه م نشد و حاضر نبود هر کاری نه ، اقلا یه سری کارا رو به خاطرم بکنه .
هی بچه ، احساس نمی کنی زیادی بزرگ شدی ؟
چرا . اون بالا که گفتم احساس پیری می کنم .
البته پیری یعنی بیست و سه چهار سال .
جدی به این مزخرفاتم میاد هفده سالم باشه ؟
بهش می گم پیشت می مونم
تو رو از خودم می دونم
سایه رو مثل بوته ای خشک
تو این شب سرد می سوزونم...
نه به اون سادیست بازیات که الکی الکی وقتی واقعا هیچ مرگت نیست یهو یخ می کنی و ملت رو عذاب میدی ، نه به این لطافت شتریت .
با خودم بودم .
هیچ اجباری نداری با خل بازیای من کنار بیای . نگی نگفتی .
مگه این که خودت بخوای .
بالاخره بر گشادی فائق اومدم و رفتم که عملیات رسیدن به حس دلپذیر زن بودن رو اجرا کنم ، ولی حیف که مامان بلوز صورتیمو گذاشته بشوره .عیب نداره آبی هم قشنگه ، تازه تو هم عق نمی زنی .
اصلا هیچ کدوم . سفید هم خیلی خوشگله . قربون خودم برم که انقدر این بلوزه بهم میاد ! مثل ماه شدم !
چرا من یهو این قدر یخ و سنگدل شدم ؟!
احساس می کنم الان می تونم همه آدم هایی رو که یه زمانی اذیتم کردن بدون هیچ ترحم و دلسوزیی تا سر حد مرگ شکنجه بدم تا دلم خنک بشه .
چون امکان نداره الاغ دل رحمی مثل من بتونه این کارو بکنه ، و حتی نازک تر از گل به ملت بگه ، نتیجه می گیریم که اشتباه احساس می کنم .
نتیجه گیری مزخرفتر از این دیده بودی ؟
بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا ....
)&$%^...@#!.@#!..$$%&^))*....(&()^$%..@#$!@ .
فهمیدی ؟
می دونم که فهمیدی .
صدای این دخترک هم عجیب قشنگه . بوسم میاد . از دیروز تا حالا فقط صدای اینه تو اتاقم .
همینی رو می گم که بالا آهنگشو گذاشتم .
فقط حیف که مثل کرم مغزی می مونه . الان هم که گوش نمیدم مدام صداش تو سرم پخش می شه . اگه کسی دلش خواست بگه یه جا بذارم دانلود کنین .
- چته ؟
* من یه سگ سادیستم .
- دیروز که مازوخیسم داشتی که !!
ملت لباس می پوشن آرایش می کنن یا میرن مهمونی یا برای دوست پسراشون ، من با کمال جدیت یک ساعت تمام لباس می پوشم و آرایش می کنم ، بعد میام میشینم پای کامپیوتر آهنگ گوش میدم .
البته می شه این کارمو با گفتن هر کی یه جور احمقه توجیه کنم ، ولی نگاه که می کنم می بینم من همه جور احمقم .
* یه لبخند بزن
نیششو با یه لبخند مونالیزا وار باز می کنه . یه کم .
* درست و حسابی . پسر که نیستم عشوه میای !
حالا یه نیش اساسی مدل بریتنی با سی و دو تا دندون تحویلم میده .
* این جوری هم که نه دیگه !! بلد نیستی متعادل لبخند بزنی ؟
این دفعه یه لبخند از همونایی که می خواستم می زنه . می گه : چیه ، خیلی لبخندم قشنگه مگه نه ؟ همه می گن !
* آره ... چیزه ببینم هری پاتر و محفل ققنوس رو که خوندی ؟
- آره
* می خواستم بهت بگم از این لبخندها که می زنی عینا شبیه پروفسور آمبریج می شی .
خب کاملا حق داشت کتاب رو بکوبه تو ملاجم .
چه حالی میده این جوری وبلاگ نوشتن که هیچ کس رو به کفشتم حساب نکنی و هر چی دلت می خواد هر جور دلت می خواد بنویسی و چون کامنت هم نداری نظر خواننده های معدودت هم برات مهم نباشه . البته یه جورایی نوشته هام مزخرفه ، قبول ، ولی در مقایسه با چرندیاتی که هر روز تو خیلی جاهای دیگه می خونم خیلی بهترم .
خودت رو خسته نکن ، خودم به خودم بیلاخ دادم .
نوشتن این مزخرفات از عصر شروع شد و تا یازده شب ادامه داشت ، که دیگه دیدم کم کم داره می رسه به چرند گفتن .
حالا نیست که تا حالا اصلا چرند نمی گفتم .
تا بعد .
پدرسگ با اون نور نقره ایش رو زمینه سیاه _ آبی آسمون خیلی خوشگله .
فقط حیف که همیشه از دستم در میره و من می بازم . آخه اون یه آسمون بی انتها پر از ابرای سیاه ضخیم داره برای قایم شدن ، و من هیچ جا رو .
از این آینه آسانسور خیلی بدم میاد .
اون از دفعه اولی که نمی دونستم نصبش کردن و رفتم تو و یهو یکی رو جلوی خودم دیدم و بی هوا جیغ زدم
اینم از حالا که همش منو چاق و بیریخت نشون میده . دیگه لاغرتر از این که نمی تونم بشم احمق جان . که چی منو سایز گوریل نشون میدی؟
یه روزی می زنم می شکنمش .
حالا ببین .
بدجور دلم می خواد برم یه لباس تنگ صورتی بپوشم یه آرایش صورتی هم بکنم ، بلکه جنسیتم یادم بیاد و یه کم احساس دلپذیر زن بودن بکنم . ولی گشادی نمی ذاره .
آهان ، یه چیز دیگه م دلم می خواد .
به خودت که گفتم !!
یه جورایی خیلی بزرگ شدم نه ؟
نه . هنوز همون الاغی ام که بودم ، ولی به طرز عجیبی احساس بزرگ بودن می کنم . صورتمم از وقتی لاغر شدم خیلی کشیده و زنونه شده .
اه . بدم میاد . احساس پیری می کنم .
چرا هیچ کس نمی فهمه که من معمولا وقتی می خوام جیغ بزنم خفه شو تن صدام به طرز ناگهانی مهربون و لطیف می شه ، اگرم تو صورت طرف باشم یه لبخند ژکوندی نثارش می کنم که خیال می کنه کشته مرده شم ؟!
اگه بدبینانه نگاه کنی ، این می تونه به این معنی باشه که در تمام لحظاتی که صدام در نهایت مهربونی و لطافته حالم ازت بهم می خوره .
ولی مجبور نیستی بدبینانه نگاه کنی .
من یه سادیست به تمام معنا هستم . اینو دو سه روزه فهمیدم .
به درک . این همه خوردم حالا یه کمم بزنم . مگه چی می شه ؟
Fuck off .
فقط یه نفر تو این دنیا واسه من هست که اگه می تونستم ، هر هفته اگه شده نیم ساعت می رفتم پیشش ، بدون هیچ حرفی ، فقط پیشش می نشستم تا یه جیره یه هفته ای از آرامش عجیب و دلگرمی پر محبت و امیدش بگیرم تا یه هفته بتونم مثل آدم زندگی کنم ، و دوباره برم برای یه هفته دیگه خودمو شارژ کنم .
کاش می شد .
تا دیدیم معاون گرامی داره میاد طرف اتوبوس ، خودمونو به چهار تا دیوار اتوبوس کوبیدیم تا راننده زودتر حرکت کنه و خانم معاون به اتوبوس نرسه .
ولی به محض این که اومد تو ، شش نفرمون همزمان بلند شدند که شما بفرمایید .
به محض اینم که پیاده شد ، همه یه نفس راحتی کشیدند و کلاه من که خانوم فرموده بودند باید تا روی پیشونیت بکشی پایین که موهات از زیرش پیدا نباشه (!) برگشت سرجای اولش . کرم ریختنهای سایر دوستان هم به عناصر ذکور موجود در جو شروع شد .
ما اصلا دو رو و متظاهر نیستیم . اصلا .
تنها چیزی که بهم آرامش میده اینه که اقلا من از جام نپریدم که ایشون بفرمایند بشینند .
* الو ؟
- سلام ، خوبی ؟
*مرسی ... ا امیر تویی ؟ حالت خوبه ؟
- اوهوم ... عسل من رسیده خونه ؟
* نه نیومده
- ا چطور ؟! خودم یه ربع پیش سوار آژانسش کردم ... اومد بگو حتما به من زنگ بزنه .
حالا نخواستیم بهمون بگن عسل ، نمی شه یکی زنگ بزنه سراغ این گه ( یعنی منو ! ) بگیره ؟
والا به خدا عقده ای شدم از بس هیچ کس بهم زنگ نزد !!
تا حالا بهت گفته بودم از سرت خیلی زیادم ؟
مهم نیست . چون اگرم گفته بودم بیلاخ می دادی .
البته فکر که می کنم می بینم اگرم می گفتم و این کارو می کردی کاملا حق داشتی .
حقیقتا بهت تبریک می گم . این که کسی که دوستش دارم ، بتونه منو وادار کنه دوستش نداشته باشم کاریه حقیقتا بس دشوار ، و تو موفق شدی این کارو بکنی !!
بشدت شبیه سمسار ها دارم عمل می کنم .
دقیقا مثل اونا انواع چیزای خرد و شکسته و دست دوم و داغون شده رو می خرم و با خون دل و هزار عذاب درستشون می کنم ، بعدم مفت و مجانی دو دستی تحویل میدم به ملت .
آهای جماعت
من از امروز یه تغییر کوچیک تو شغلم دادم .
هنوزم حاضرم شکسته ها رو براتون بند بزنم
ولی دیگه پسشون نمیدم .
دیگه کاملا مطمئن شدم که دیوونه م .
جدا به آدمی که یه عصر پنج شنبه که همین جوری نشسته پای کامپیوتر fade to black گوش میده و یهو هوس می کنه با صدای بلند هر جوری که بلده انواع دفاع ها رو از خودش بکنه و هی بگه به خدا من کاری نکردم و من دروغ نگفتم و تقصیر من نبود و خلاصه هزار جور جمله دفاعی دیگه ، بدون این که کسی متهمش کرده باشه به چیزی ، غیر از دیوونه چی می گن ؟
- چته ؟
* ...
- من کار بدی کردم ؟
* ...
- اذیتت کردم ؟
* نه
- پس چته ؟
* ...
نه . تو خوبی . اذیتم هم نکردی . کار بدی هم نکردی . ولی خیلی شانس آوردی که دوباره پرسیدی پس چه مرگمه . اگه احساس می کردم تنها چیزی که برات مهمه اینه که تو کاری نکرده باشی ، تق گوشی رو می کوبیدم رو تلفن و توام می رفتی قاطی بقیه خودخواهایی که ازشون متنفرم .
البته نه به همین راحتی !
تقصیری هم نداشتی . یهو تحویلت گرفتن هول کردی . هر کسی جنبه این چیزا رو نداره .
خاک بر سرت که لیاقتت همینه .
دختر خاله هه تنها مشکلش اینه که چرا از بین این همه الاغی که دیوونه شن و دارن دنبالش می دون و حاضرن همه کاری براش بکنن ، عاشق هیچ کدوم نمی شه ، یا اقلا هیچ کدوم رو دوست نداره .
یکی از مشکلات عدیده من هم اینه که چرا از بین این همه الاغی که دوستشون داشتم یکی هم دنبالم ندوید و دیوونه م نشد و حاضر نبود هر کاری نه ، اقلا یه سری کارا رو به خاطرم بکنه .
هی بچه ، احساس نمی کنی زیادی بزرگ شدی ؟
چرا . اون بالا که گفتم احساس پیری می کنم .
البته پیری یعنی بیست و سه چهار سال .
جدی به این مزخرفاتم میاد هفده سالم باشه ؟
بهش می گم پیشت می مونم
تو رو از خودم می دونم
سایه رو مثل بوته ای خشک
تو این شب سرد می سوزونم...
نه به اون سادیست بازیات که الکی الکی وقتی واقعا هیچ مرگت نیست یهو یخ می کنی و ملت رو عذاب میدی ، نه به این لطافت شتریت .
با خودم بودم .
هیچ اجباری نداری با خل بازیای من کنار بیای . نگی نگفتی .
مگه این که خودت بخوای .
بالاخره بر گشادی فائق اومدم و رفتم که عملیات رسیدن به حس دلپذیر زن بودن رو اجرا کنم ، ولی حیف که مامان بلوز صورتیمو گذاشته بشوره .عیب نداره آبی هم قشنگه ، تازه تو هم عق نمی زنی .
اصلا هیچ کدوم . سفید هم خیلی خوشگله . قربون خودم برم که انقدر این بلوزه بهم میاد ! مثل ماه شدم !
چرا من یهو این قدر یخ و سنگدل شدم ؟!
احساس می کنم الان می تونم همه آدم هایی رو که یه زمانی اذیتم کردن بدون هیچ ترحم و دلسوزیی تا سر حد مرگ شکنجه بدم تا دلم خنک بشه .
چون امکان نداره الاغ دل رحمی مثل من بتونه این کارو بکنه ، و حتی نازک تر از گل به ملت بگه ، نتیجه می گیریم که اشتباه احساس می کنم .
نتیجه گیری مزخرفتر از این دیده بودی ؟
بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا ....
)&$%^...@#!.@#!..$$%&^))*....(&()^$%..@#$!@ .
فهمیدی ؟
می دونم که فهمیدی .
صدای این دخترک هم عجیب قشنگه . بوسم میاد . از دیروز تا حالا فقط صدای اینه تو اتاقم .
همینی رو می گم که بالا آهنگشو گذاشتم .
فقط حیف که مثل کرم مغزی می مونه . الان هم که گوش نمیدم مدام صداش تو سرم پخش می شه . اگه کسی دلش خواست بگه یه جا بذارم دانلود کنین .
- چته ؟
* من یه سگ سادیستم .
- دیروز که مازوخیسم داشتی که !!
ملت لباس می پوشن آرایش می کنن یا میرن مهمونی یا برای دوست پسراشون ، من با کمال جدیت یک ساعت تمام لباس می پوشم و آرایش می کنم ، بعد میام میشینم پای کامپیوتر آهنگ گوش میدم .
البته می شه این کارمو با گفتن هر کی یه جور احمقه توجیه کنم ، ولی نگاه که می کنم می بینم من همه جور احمقم .
* یه لبخند بزن
نیششو با یه لبخند مونالیزا وار باز می کنه . یه کم .
* درست و حسابی . پسر که نیستم عشوه میای !
حالا یه نیش اساسی مدل بریتنی با سی و دو تا دندون تحویلم میده .
* این جوری هم که نه دیگه !! بلد نیستی متعادل لبخند بزنی ؟
این دفعه یه لبخند از همونایی که می خواستم می زنه . می گه : چیه ، خیلی لبخندم قشنگه مگه نه ؟ همه می گن !
* آره ... چیزه ببینم هری پاتر و محفل ققنوس رو که خوندی ؟
- آره
* می خواستم بهت بگم از این لبخندها که می زنی عینا شبیه پروفسور آمبریج می شی .
خب کاملا حق داشت کتاب رو بکوبه تو ملاجم .
چه حالی میده این جوری وبلاگ نوشتن که هیچ کس رو به کفشتم حساب نکنی و هر چی دلت می خواد هر جور دلت می خواد بنویسی و چون کامنت هم نداری نظر خواننده های معدودت هم برات مهم نباشه . البته یه جورایی نوشته هام مزخرفه ، قبول ، ولی در مقایسه با چرندیاتی که هر روز تو خیلی جاهای دیگه می خونم خیلی بهترم .
خودت رو خسته نکن ، خودم به خودم بیلاخ دادم .
نوشتن این مزخرفات از عصر شروع شد و تا یازده شب ادامه داشت ، که دیگه دیدم کم کم داره می رسه به چرند گفتن .
حالا نیست که تا حالا اصلا چرند نمی گفتم .
تا بعد .
جمعه، آذر ۲۱، ۱۳۸۲
از سکوت بدون نگاه متنفرم .
خودت بشین فکر کن بفهم سکوت بدون نگاه یعنی چی . حوصله ندارم توضیح بدم .
این که از همه کس بیشتر دوستت دارم که روشن و واضحه .
در اینم که شدیدا بهت احتیاج دارم شکی نیست .
ولی احتیاج از سر دوست داشتن ، با دوست داشتن از سر نیاز خیلی فرق می کنه .
کوچولو ، دلم می خواد باور کنی ، که مثل آب ، هوا ، نفس ... بهت احتیاج دارم ، چون دوستت دارم .
این یارویی که به زبون مریخی به ما لینکیده بود هم توضیح داد که alphabet وبلاگ چون به یه زبونی غیر از roman بوده به نظرش جالب اومده و ذوق کرده . جل الخالق از این ندید بدید ها . حسشو نداشتم بهش بگم ای از پشت کوه اومده ، بیست و پنج هزار تا صفحه فقط به همین یه زبون غیر از roman این جا هست ، چه برسه به زبون های دیگه .
خیلی خیلی معذرت می خوام ، ولی برین گم شین . هر دوتون . دیگه واقعا برام مهم نیست چی به سرتون میاد !!
در ضمن از قدیم هم گفتن خلایق هر چه لایق ...!
مم ... این بالایی رو زیاد جدی نگفتم !
البته هنوزم برین گم شین ، ولی خب مهمه که چی به سرتون میاد . اگر چه من دیگه اپسیلن احساس مسئولیت و از این کوفتا برای هیچ کدومتون ندارم !
وقتی یکی خودش دلش می خواد مثل الاغ زندگی کنه ، من چرا باید غصه شو بخورم آیا ؟!
ولی هی ، حواستونو جمع کنین که دیگه به دیگران گند نزنین !! چون در اون صورت دیگه ساکت نمیشینم و برخورد جدی باهاتون می شه .
روشن شد ؟
به ! چه سگ خوبی ! بزنم به تخته مثل گرگ پاچه می گیره !
خودمو عرض می کنم .
به قول یکی ، این خفت را چگونه بر خود هموار سازم که از دو سه تا آهنگ این دختره بریتنی خوشم اومده ؟
صداشم که به سلامتی مثل صدای اره آهن بر در حال ساییده شدن روی آهن می مونه . پس من چرا از این آهنگها خوشم اومده آیا ؟ واقعا مایه خفت و شرمساریه !!
و من این درد رو کجای دلم بذارم که این روزها دوستان به طور مداوم انواع سوالات رو درباره بعضی ! قسمتهای فیلمهای سوپر مختلف و انواع مشاغل شریفه !! و سایر جنبه های خفن از من می پرسن ؟!
حالا کنجکاوی که بد نیست ، بپرسن ، ولی آخه چرا از من !!!
نکنه واقعا قیافه م یه جور خاصیه ؟!؟
قبول ، من خودخواه ، من فقط به فکر خودمم ، ولی می شه بی زحمت بگی پس خودت چی هستی ؟!!
این پدر محترم ما از هر راهی که می ره و در باره هر چی که بحث می کنه آخرش به این نتیجه می رسه که هیچ کس نتونسته بشناستش و داره این جا حروم می شه و هیچ کس عمق اندیشه های والاشو نمی فهمه !! به عبارت بهتر همه راهها به رم ختم می شود . هر چی هم تیکه میندازی بهش که از رو نمیره .
اگرچه مشکل این جا نیست ، مشکل اینه که خب پدره و نمی شه بیلاخ داد بهش !!
saint mary !!!!
مثل یه کنده درخت نشستم اینجا و دارم فکر می کنم .
به این که سه سال درس انسانی رو یه ساله چه جوری بخونم . ولی حوصله الان خوندنشون رو هم ندارم . از فکرش فرار می کنم .
به این که تو ... هیس . حوصله دوباره عصبی شدن و به خودم چنگ انداختن رو هم ندارم . از این یکی هم در میرم . مثل خودت .
به این که امتحانایی رو که می دونم بیشتر از پونزده محاله بیارم چیکار کنم . ولی حوصله خر زدن رو هم ندارم . بزن به چاک .
به این که اگه مامان بزرگم بمیره این جا چقدر همه چی افتضاح می شه . که چقدر دوستش دارم . در این مورد اگر هم حوصله داشته باشم نمی تونم کاری بکنم . بی خیال . از دست من که کاری برنمیاد . با فکر کردن درباره ش فقط حرص می خورم .
به این که آخر عاقبت بازیی که دو طرف داشته باشه و هر کدوم هم تک تک ورق های طرف مقابل رو بدونه چی می شه . یه قمارباز حرفه ای نیست جواب این سوالو بده ؟
ممم .... حوصله فکر کردن رو هم ندارم . حوصله تنفس رو هم ایضا .
کاش می شد از زنده بودن هم فرار کنم ...
بی نهایت مزخرف شد این یادداشت . ولی خیلی کیف می ده مزخرف نوشتن !
خودت بشین فکر کن بفهم سکوت بدون نگاه یعنی چی . حوصله ندارم توضیح بدم .
این که از همه کس بیشتر دوستت دارم که روشن و واضحه .
در اینم که شدیدا بهت احتیاج دارم شکی نیست .
ولی احتیاج از سر دوست داشتن ، با دوست داشتن از سر نیاز خیلی فرق می کنه .
کوچولو ، دلم می خواد باور کنی ، که مثل آب ، هوا ، نفس ... بهت احتیاج دارم ، چون دوستت دارم .
این یارویی که به زبون مریخی به ما لینکیده بود هم توضیح داد که alphabet وبلاگ چون به یه زبونی غیر از roman بوده به نظرش جالب اومده و ذوق کرده . جل الخالق از این ندید بدید ها . حسشو نداشتم بهش بگم ای از پشت کوه اومده ، بیست و پنج هزار تا صفحه فقط به همین یه زبون غیر از roman این جا هست ، چه برسه به زبون های دیگه .
خیلی خیلی معذرت می خوام ، ولی برین گم شین . هر دوتون . دیگه واقعا برام مهم نیست چی به سرتون میاد !!
در ضمن از قدیم هم گفتن خلایق هر چه لایق ...!
مم ... این بالایی رو زیاد جدی نگفتم !
البته هنوزم برین گم شین ، ولی خب مهمه که چی به سرتون میاد . اگر چه من دیگه اپسیلن احساس مسئولیت و از این کوفتا برای هیچ کدومتون ندارم !
وقتی یکی خودش دلش می خواد مثل الاغ زندگی کنه ، من چرا باید غصه شو بخورم آیا ؟!
ولی هی ، حواستونو جمع کنین که دیگه به دیگران گند نزنین !! چون در اون صورت دیگه ساکت نمیشینم و برخورد جدی باهاتون می شه .
روشن شد ؟
به ! چه سگ خوبی ! بزنم به تخته مثل گرگ پاچه می گیره !
خودمو عرض می کنم .
به قول یکی ، این خفت را چگونه بر خود هموار سازم که از دو سه تا آهنگ این دختره بریتنی خوشم اومده ؟
صداشم که به سلامتی مثل صدای اره آهن بر در حال ساییده شدن روی آهن می مونه . پس من چرا از این آهنگها خوشم اومده آیا ؟ واقعا مایه خفت و شرمساریه !!
و من این درد رو کجای دلم بذارم که این روزها دوستان به طور مداوم انواع سوالات رو درباره بعضی ! قسمتهای فیلمهای سوپر مختلف و انواع مشاغل شریفه !! و سایر جنبه های خفن از من می پرسن ؟!
حالا کنجکاوی که بد نیست ، بپرسن ، ولی آخه چرا از من !!!
نکنه واقعا قیافه م یه جور خاصیه ؟!؟
قبول ، من خودخواه ، من فقط به فکر خودمم ، ولی می شه بی زحمت بگی پس خودت چی هستی ؟!!
این پدر محترم ما از هر راهی که می ره و در باره هر چی که بحث می کنه آخرش به این نتیجه می رسه که هیچ کس نتونسته بشناستش و داره این جا حروم می شه و هیچ کس عمق اندیشه های والاشو نمی فهمه !! به عبارت بهتر همه راهها به رم ختم می شود . هر چی هم تیکه میندازی بهش که از رو نمیره .
اگرچه مشکل این جا نیست ، مشکل اینه که خب پدره و نمی شه بیلاخ داد بهش !!
saint mary !!!!
مثل یه کنده درخت نشستم اینجا و دارم فکر می کنم .
به این که سه سال درس انسانی رو یه ساله چه جوری بخونم . ولی حوصله الان خوندنشون رو هم ندارم . از فکرش فرار می کنم .
به این که تو ... هیس . حوصله دوباره عصبی شدن و به خودم چنگ انداختن رو هم ندارم . از این یکی هم در میرم . مثل خودت .
به این که امتحانایی رو که می دونم بیشتر از پونزده محاله بیارم چیکار کنم . ولی حوصله خر زدن رو هم ندارم . بزن به چاک .
به این که اگه مامان بزرگم بمیره این جا چقدر همه چی افتضاح می شه . که چقدر دوستش دارم . در این مورد اگر هم حوصله داشته باشم نمی تونم کاری بکنم . بی خیال . از دست من که کاری برنمیاد . با فکر کردن درباره ش فقط حرص می خورم .
به این که آخر عاقبت بازیی که دو طرف داشته باشه و هر کدوم هم تک تک ورق های طرف مقابل رو بدونه چی می شه . یه قمارباز حرفه ای نیست جواب این سوالو بده ؟
ممم .... حوصله فکر کردن رو هم ندارم . حوصله تنفس رو هم ایضا .
کاش می شد از زنده بودن هم فرار کنم ...
بی نهایت مزخرف شد این یادداشت . ولی خیلی کیف می ده مزخرف نوشتن !
آدم سادیست می دونی به کی می گن ؟!
اون دکتری که تو مطبش بهت می گه پونزده بیست تا پنی سیلین برات می نویسم لجبازی هم بکنی و نزنی یه ماه دیگه کلیه هات از کار می افتن !! توام تا خونه قیافه ت شکل ناله می شه و غصه می خوری که بیست دفعه سوراخ شدن ! رو چه جوری تحمل کنی ! بعد که میرن دارو هاتو می گیرن می بینی مرتیکه {....} {.....} هشت تا جنتا مایسین داده بهت !!!!!!!
اون دکتری که تو مطبش بهت می گه پونزده بیست تا پنی سیلین برات می نویسم لجبازی هم بکنی و نزنی یه ماه دیگه کلیه هات از کار می افتن !! توام تا خونه قیافه ت شکل ناله می شه و غصه می خوری که بیست دفعه سوراخ شدن ! رو چه جوری تحمل کنی ! بعد که میرن دارو هاتو می گیرن می بینی مرتیکه {....} {.....} هشت تا جنتا مایسین داده بهت !!!!!!!
پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲
سهشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲
خیلی برام جالبه بدونم هدف اون الاغی که سی ثانیه یه بار با آی پی داتک این جا رو چکیده چی بوده !!
ولی نه! جالبترش اینه که بدونم این به چه انگیزه ای به من لینک داده آخه !؟!؟!؟!؟!؟
کسی بلد نیست زبونشو ترجمه کنه بینیم حالا چی گفته در باره مون ؟
*این بلاگر مریض حتما باید اول یه دفعه پست رو غیر یونیکد پابلیش کنه و من اونو دیلیت کنم تا آدم شه و درست بزنه نوشته هامو ! سادیست !
ولی نه! جالبترش اینه که بدونم این به چه انگیزه ای به من لینک داده آخه !؟!؟!؟!؟!؟
کسی بلد نیست زبونشو ترجمه کنه بینیم حالا چی گفته در باره مون ؟
*این بلاگر مریض حتما باید اول یه دفعه پست رو غیر یونیکد پابلیش کنه و من اونو دیلیت کنم تا آدم شه و درست بزنه نوشته هامو ! سادیست !
متنفرم
متنفرم از چهار خط نوشته ای که تمام حس بدمزه و تلخ روزای گذشته رو برام زنده کرد و زخمم رو تازه کرد و باعث شد بغضی ته گلوم بشینه که تا همین حالا هم هر لحظه به یه بهونه می شکنه .
متنفرم از بابایی که هنوز نمی تونه فرق منو با گوسفند بفهمه و احساس می کنه منم باید مثل اون ( اون در اینجا یعنی گوسفند ! ) هر طرفی که چوپان گفت برم و هر چی ایشون گفت بگم چشم !!
متنفرم از تو که اون قدر ضعیفی که نمی تونی حتی رو پای خودت وایسی ، چه برسه به این که دست منو بگیری .
متنفرم از تویی که وقتی من از دست فلان معلم عوضی که در طول ترم همش لم داده خوابیده و حالا آخر ترم هر روز ما رو می کشونه مدرسه عصبانی ام و بهش بد و بیراه می گم ، بدون انقطاع توجیهش می کنی . خفه شو عزیزم !
متنفرم از تویی که هیچ وقت آدم حسابم نکردی . که تمام حرفهای قشنگ و تمام قول ها و وعده وعید ها و دوست داشتنها رو یه شبه فراموش کردی . Thank you for breaking my heart .
متنفرم از خودم ، به خاطر تویی که هر چی من بهت فکر کردم و به خاطرت زدم به در و دیوار و چشمامو چهار تا کردم که کاری نکنم که اثرش حتی غیر مستقیم اذیتت کنه ؛ و در مقابل تو هر غلطی که دلت خواست کردی و منم گور بابام ! ( ته جمله بندی بود ! )
متنفرم از این اعصاب خرد لعنتی و این بغض مزخرف که بهم می گن پخ می شکنه و اشکم در میاد .
اصلا از همه چی متنفرم . امشب و فقط همین امشب . بذار یه امشبه رو از همه چی متنفر باشم . گور بابای محبت و عشق و صلح و صفا هم کرده . وقتی هیچ کس منو پشمشم حساب نمی کنه دوست داشتن و دوستی و محبت کیلویی چند !
از همتون متنفرم ...
* ولی از فردا می شم همون خر الاغی که بودم !
متنفرم از چهار خط نوشته ای که تمام حس بدمزه و تلخ روزای گذشته رو برام زنده کرد و زخمم رو تازه کرد و باعث شد بغضی ته گلوم بشینه که تا همین حالا هم هر لحظه به یه بهونه می شکنه .
متنفرم از بابایی که هنوز نمی تونه فرق منو با گوسفند بفهمه و احساس می کنه منم باید مثل اون ( اون در اینجا یعنی گوسفند ! ) هر طرفی که چوپان گفت برم و هر چی ایشون گفت بگم چشم !!
متنفرم از تو که اون قدر ضعیفی که نمی تونی حتی رو پای خودت وایسی ، چه برسه به این که دست منو بگیری .
متنفرم از تویی که وقتی من از دست فلان معلم عوضی که در طول ترم همش لم داده خوابیده و حالا آخر ترم هر روز ما رو می کشونه مدرسه عصبانی ام و بهش بد و بیراه می گم ، بدون انقطاع توجیهش می کنی . خفه شو عزیزم !
متنفرم از تویی که هیچ وقت آدم حسابم نکردی . که تمام حرفهای قشنگ و تمام قول ها و وعده وعید ها و دوست داشتنها رو یه شبه فراموش کردی . Thank you for breaking my heart .
متنفرم از خودم ، به خاطر تویی که هر چی من بهت فکر کردم و به خاطرت زدم به در و دیوار و چشمامو چهار تا کردم که کاری نکنم که اثرش حتی غیر مستقیم اذیتت کنه ؛ و در مقابل تو هر غلطی که دلت خواست کردی و منم گور بابام ! ( ته جمله بندی بود ! )
متنفرم از این اعصاب خرد لعنتی و این بغض مزخرف که بهم می گن پخ می شکنه و اشکم در میاد .
اصلا از همه چی متنفرم . امشب و فقط همین امشب . بذار یه امشبه رو از همه چی متنفر باشم . گور بابای محبت و عشق و صلح و صفا هم کرده . وقتی هیچ کس منو پشمشم حساب نمی کنه دوست داشتن و دوستی و محبت کیلویی چند !
از همتون متنفرم ...
* ولی از فردا می شم همون خر الاغی که بودم !
همش تقصیر اون کتاب لعنتی بود با اون نوشته هایی که طبق معمول همه کتابام اولش نوشته بودم ... اشک تو چشمام حلقه زد :
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای
آن را از من می گیرد
سهم من
گذر از کوچه های تاریک تنهایی ست
و جان سپردن
در اندوه صدایی که به من می گفت :
دست هایت را دوست دارم ...
زیرش نوشته بودم :
کی اشکاتو پاک می کنه ، شبا که غصه داری ....
یه کم پایینتر :
من چی ؟! کی اشکای منو پاک می کنه ، شبا که غصه دارم ؟!!
یاد اون روزای لعنتی دوباره زنده شد ...یاد گیجی های سه چهار روزه ...یاد این که اسم بغل دستیمو به خاطر اون قرصهای لعنتی که می خوردم تا از یادت فرار کنم فراموش
می کردم ... یاد اشکهای بی اختیاری که یهو سرازیر می شدند و همه شکستنهای بی صدام ... یاد این که چقدر خوب نشونم دادی عشق چقدر زود تبدیل می شه به نفرت .... یاد این که زمانی من برات همه کس بودم و حالا هیچ کس ...
گفت : چته ؟
بدون حرف کتاب رو نشونش دادم .
اونم یادش بود کی این مزخرفات رو نوشتم . با تاسف نگاهم کرد و گفت : هنوزم ... ؟!
اشکم سرازیر شد . می دونی ، مثل یه استخون شکسته می مونی که کج جوش خورده . می شه باهاش راه رفت ، ولی همراه با لنگ زدن ! یه وقتایی هم باعث می شه
شاتالاپ پهن شی رو زمین . امروزم از اون وقتا بود ...
بدجوری با مغز خوردم زمین !
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای
آن را از من می گیرد
سهم من
گذر از کوچه های تاریک تنهایی ست
و جان سپردن
در اندوه صدایی که به من می گفت :
دست هایت را دوست دارم ...
زیرش نوشته بودم :
کی اشکاتو پاک می کنه ، شبا که غصه داری ....
یه کم پایینتر :
من چی ؟! کی اشکای منو پاک می کنه ، شبا که غصه دارم ؟!!
یاد اون روزای لعنتی دوباره زنده شد ...یاد گیجی های سه چهار روزه ...یاد این که اسم بغل دستیمو به خاطر اون قرصهای لعنتی که می خوردم تا از یادت فرار کنم فراموش
می کردم ... یاد اشکهای بی اختیاری که یهو سرازیر می شدند و همه شکستنهای بی صدام ... یاد این که چقدر خوب نشونم دادی عشق چقدر زود تبدیل می شه به نفرت .... یاد این که زمانی من برات همه کس بودم و حالا هیچ کس ...
گفت : چته ؟
بدون حرف کتاب رو نشونش دادم .
اونم یادش بود کی این مزخرفات رو نوشتم . با تاسف نگاهم کرد و گفت : هنوزم ... ؟!
اشکم سرازیر شد . می دونی ، مثل یه استخون شکسته می مونی که کج جوش خورده . می شه باهاش راه رفت ، ولی همراه با لنگ زدن ! یه وقتایی هم باعث می شه
شاتالاپ پهن شی رو زمین . امروزم از اون وقتا بود ...
بدجوری با مغز خوردم زمین !
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲
و از عجایب خلقته که بعد از شاید یک سال و نیم که حداکثر 10 روزشو رو به معنی واقعی زندگی کردم و بعد از تقریبا دو ماه که اصلا حواسم نبود دارم مثلا زندگی می کنم ، الان احساس می کنم زندگی رو مثل یه سیب قرمز گنده تو دستام دارم ، همراه با یه احساس خوشبختی حاد !! ( حاد منظورم اینه که خیلی شدید و لحظه ایه و احتمالا فردا اثری ازش نیست !! )
آخیش ! کم کم داشت احساس زنده بودن و خوشبخت بودن یادم می رفت !
آخیش ! کم کم داشت احساس زنده بودن و خوشبخت بودن یادم می رفت !
چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۲
دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۲
هیس .
هیچی نگو . فقط سفت بغلش کن و سرتو بذار رو قلبش و صدای تالاپ تولوپ زندگی رو گوش کن تا یادت بیاد زنده ای . دستاتم بده بهش تا یکی یکی انگشتاتو بوس کنه . بذار نازت کنه تا آی هات از یادت بره . هیس . هیچی هم نگو . کلمه ها گاهی اوقات می رینن به همه چی .
هم با خودم بودم ، هم با تو .
می دونستی از دیشب داره برات غصه می خوره ؟
خب تو هم داری براش غصه می خوری .
ولی معامله که نیست .
من دلش نمی خواد تا آخر هفته بشینه هر شب مثل الاغ تحقیق تاریخ بنویسه . نمی خواد نمی خواد نمی خواد . حیف که نمره های تاریخش همه خوبه و تاریخم اونقدر آسون و مزخرفه که حیفه بیست نشه وگرنه می گفت به چپ سرندیپیتی و نمی نوشت .
من دلش واسه مزخرفات این و این تنگ شده + خودشون . الاغا !
من دلش برای نی نی هم تنگ شده . نی نی دیگه خودش نیست . عوض شده . غریبه شده . اصلا دیگه منو نمی شناسه . من براش یعنی هیچی . هق هق .
من دلش واسه نانی هم تنگ شده . ایضا برای خواهرش . اصلا من دلش برای من تنگ شده . خیلی .
زندگی بسی مزخرفه .
خفه شو نکبت انقدر ناشکری نکن . می تونست از این بدتر باشه .
تو هم خفه شو عزیزم . چرا هیچ وقت نمی گی می تونست از این بهتر باشه !؟
generally ، همه چی مزخرفه . مرده شور این زندگی رو ببره . من آخر یه روز یقه خدا رو می گیرم و تا بهم نگه به چه حقی بدون رضایت و اجازه و هیچ کوفت خودم منو پرت کرده این وسط ولش نمی کنم . حالا ببین .
من طبق معمول به بدهکارش رو داد و طرف طلبکار شد . خجالت نکشی یه وقت عزیزم ، تشریف بیار طلبت رو حساب کن و به زور بگیر . الحق که خیلی پررویی .
هق هق .
هیس ....
صدای بارون
call me crazy , call me blind , to still be suffering stupid after all of this time .
تقصیری هم نداری . خودتو یادت رفته .
خفه شو . ازت متنفرم .
از خودمم همین طور .
چراغ ها را من خاموش می کنم . همیشه .
بهت نگفته بودم نه ؟ ولی من از حرف زدن خسته شدم . واسه همینه که حرفامو می خورم . یه کمی هم تو بگو ....
چرا همیشه تو باید گند بزنی و من باید درست کنم ؟! اصلا به چه حقی هر چی من دوست دارم رو می کوبی زمین خرد می کنی بعد من باید جمعش کنم ؟ حیف و صد حیف که این باید ها از سر دوست داشتنه ....
خب هر غلطی دلت می خواد بکن ، ولی لطفا از این به بعد فقط به چیزایی گند بزن که من دوستشون نداشته باشم .
ماریا کری
به کسی مربوط نیست که من امروز دلش می خواد این جوری بنویسه . همون طور که به کسی ربطی نداره که دلش خواسته گوشواره ی آویز بلند بندازه که گیر کنه به بلوزش و گوشش رو داغون کنه که هی خون بیاد . گوش خودشه به مامانش چه . به باباشم مربوط نیست که ....
اصلا هیچی به هیچ کی مربوط نیست خب ؟
ناراحته . منم هیچ غلطی نمی تونه بکنه . فقط می تونه بیشتر ناراحت بشه و علاوه بر خودش حرص اونم بخوره و بعد مثلا یه سال دیگه بشینه هق هق که چرا کسی که این همه براش حرص خورده و به خاطر ناراحتیش غصه خورده دیگه دوسش نداره . خاک بر سرش نه ؟
خودمو می گم .
برو گم شو و آخرین دفعه ت باشه که وبلاگ منو باز می کنی . با همه تونم .
اگه می خوای بیای اقلا دهنتو ببند و خفه شو و هی برام روضه نخون و نصیحت نکن .
اگه خیلی به نصیحت کردن و زر مفت زدن علاقه داری اقلا یه جور بگو که بفهمم ! زیر دیپلم لطفا !
بابایی به خودت نگیری ، با تو نبود ها . حرفهای تو رو با همه دلش می فهمه . فقط کاش می تونست بهشون عمل کنه . کاش انقدر ضعیف و خر نبود . کاش .
فقط چون گفتی شام بخوره شام خورد . وگرنه باز بی اشتهایی عصبی گرفته و می تونه دو روزم هیچی نخوره . مثل این زنای حامله از غذا چندشش می شه . جل الخالق . خدایا گمونم خودتم تو کف این مخلوقت موندی نه ؟
یکی می گفت ضمیرام دیگه خیلی مزخرف شده . راست می گفت بدبخت . وقتی ضمیر سوم شخص به کار می برم نود درصد اوقات منظورم اول شخصه یعنی خودم ، ده درصد باقی مواقع هم منظورم دوم شخصه یعنی تو . حالا معلوم نیست اگه بخوام درباره خودم و تو و یکی دیگه صحبت کنم طرف مقابل چه جوری باید حرفای منو بفهمه !
چه جالب . یه وقتایی تو یه جمله ثقیل و طولانی یه ابراز عقیده مفصل می کنه و بلافاصله با یه جمله کوتاه ، حرف دو ثانیه قبلشو نقض . یه وقتایی دقیقا خلاف اون حرفی رو می زنه که منظور واقعیشه . یه وقتایی هم هیچی نمی گه و فقط اشک تو چشماش حلقه می زنه . گاهی هم با یه لبخند بهت خیره می شه و چشاش یهو برق می زنه . گاهی هم نه چیزی می گه نه لبخند می زنه نه نگاهت می کنه . باید خیلی نابغه باشی تا بفهمیش . بفهمی چی می گه و واقعا منظورش چیه . یا باید خیلی دوستش داشته باشی و همه زیر و روی قلبشو بشناسی . اگه هیچ کدوم از این شرایطو نداری به خودت فشار نیار عزیزم .
این الاغی که اون جور پیچیده و مبهم حرف می زد خودم بودم .
اینم مصیبتی شده . هی باید توضیح بدم خودمو می گم یا تو رو یا فلانی رو . ولی عیب نداره همین جوری حال می کنه !
هق هق .
بدش میاد .
چقدر خسته م .
swear it on my hand : I will return .
به شرطی که بیای دنبالم و نازمو بکشی و بهم انگیزه بدی و دوستم داشته باشی و دستمو بگیری و بکشی و تو راهم خستگیامو تحمل کنی . بیلاخ هم نده لطفا .
ایشالله که فهمیدی قراره کجا برگردم ؟ to life . کی و کجاش معلوم نیست . یه زمانی بر می گرده . swear it on her hand .
هی الاغ هیچ حواست هست داری کجا می بریش ؟ جایی که بدون تو نتونه . داری می شی نصف وجودش . پیلیز یه کم فکر کن ، اگه دیدی وقتی به اون جا رسیدی نمی تونی ادامه بدی نبرش .
نه ببرش . به درک . از این وضع جهنمی که بهتره .
ببخش که این قدر آویزونه . ولی باور کن احتیاج داشت صداتو بشنوه .
وای به روزی که صدای توام دیگه آرومش نکنه .
maybe you'll never know , how much I love you ...
حالش خرابه . خرابه دیگه . غر هم که می خواد بزنه عذاب وجدان داره که ناشکری الکی نکن . همش تقصیر اون الاغاییه که از بچگی جوری تو مغزم فرو کردن که واسه همه چی یه شکر به خدا بدهکارم ؛ که هیچ جوری نمی تونم از مغزم درش بیارم و با خیال راحت غر بزنم .
امروز یکشنبه ست . این یعنی اینکه فردا دوشنبه ست . این هم یعنی این که 5 روز بیشتر برای تحقیق تاریخت وقت نداری ، و یعنی 4 ساعت حسابان کوفتی و دو ساعت عربی . زبون از این تخمی تر ندیدم به خدا . معنی دیگه شم کلاس زبان رفتن بعد از 3 جلسه غیبت مجاز و دو تا غیر مجاز و جر خوردن توسط معلمته . یکشنبه چه روز بدیه !
you are the reason , I stay in the fight
when I can't take it anymore .
همین دیگه . you are the reason .
یه پدرسگی دست انداخته داره زور می زنه کلیه راستشو بکشه بیرون . نمی تونه ، بنابراین هی می کشه . یه پدر الاغ دیگه هم یه هی یه سیخ داغ رو عمودی فرو می کنه تو نیمکره چپ مغزش . مرده شور این بدن اسقاط رو ببرن .
بهت گفته بودم خیلی مزخرف می نویسی ؟
آره گفته بودم . به هزار زبون مختلف تو هزار لفاف جور واجور . نمی فهمی دیگه . چیکار کنم .
هی خدا جون ، یه نگاه این پایین بنداز . رییییییییییییییییییییییدی با این زندگی که واسه ما ( من و تو و اون و بقیه ) درست کردی . به همین غلظت . من اگه جات بودم از خودم خجالت می کشیدم .
وجدان کوفتی فلان فلان شده م الان داد زد : خفه شو دیگه عوضی . هی اون بیچاره هیچی نمی گه تو روتو زیاد می کنی ؟!
منم کم نیاوردم و گفتم : توام خفه شو عزیزم . یه شب دلم خواسته با خیال راحت غر بزنم . تو هم خیلی ناراحتی می تونی همین جوری هوار بکشی و هی سقلمه بزنی بهم که خفه شم ، ولی غیر این هیچ گهی نمی تونی بخوری . پس خیلی منطقی توصیه می کنم که fuck off لطفا .
زنیکه صداشو واسه من بلند می کنه . اگه تو سلیطه ای من از تو سلیطه ترم . دفعه آخرت باشه ها .
با وجدانم بودم .
آخه چقدر چرت و پرت می نویسی ؟
چقدر ؟
البته اینایی که می نویسم یه اسم بهتری داره ، ولی به قدر کافی بی ادب شده م .
از سه نقطه آخر جمله گذاشتن بدش میاد . یعنی این جوری : ....
که چی مثلا ؟! می خوای بگی ادامه داره و خودت باید فکر کنی بهش تا بفهمی ؟ احمق هنوز نفهمیدی همه مشکلم همون ادامه داشتنشه ؟!
نقطه خالی رو دوست داره چون پیامی که می رسونه اینه که فینیش . یعنی اند . یعنی آرزوی من .
همین دیگه .
.
.
.
.
.
هیچی نگو . فقط سفت بغلش کن و سرتو بذار رو قلبش و صدای تالاپ تولوپ زندگی رو گوش کن تا یادت بیاد زنده ای . دستاتم بده بهش تا یکی یکی انگشتاتو بوس کنه . بذار نازت کنه تا آی هات از یادت بره . هیس . هیچی هم نگو . کلمه ها گاهی اوقات می رینن به همه چی .
هم با خودم بودم ، هم با تو .
می دونستی از دیشب داره برات غصه می خوره ؟
خب تو هم داری براش غصه می خوری .
ولی معامله که نیست .
من دلش نمی خواد تا آخر هفته بشینه هر شب مثل الاغ تحقیق تاریخ بنویسه . نمی خواد نمی خواد نمی خواد . حیف که نمره های تاریخش همه خوبه و تاریخم اونقدر آسون و مزخرفه که حیفه بیست نشه وگرنه می گفت به چپ سرندیپیتی و نمی نوشت .
من دلش واسه مزخرفات این و این تنگ شده + خودشون . الاغا !
من دلش برای نی نی هم تنگ شده . نی نی دیگه خودش نیست . عوض شده . غریبه شده . اصلا دیگه منو نمی شناسه . من براش یعنی هیچی . هق هق .
من دلش واسه نانی هم تنگ شده . ایضا برای خواهرش . اصلا من دلش برای من تنگ شده . خیلی .
زندگی بسی مزخرفه .
خفه شو نکبت انقدر ناشکری نکن . می تونست از این بدتر باشه .
تو هم خفه شو عزیزم . چرا هیچ وقت نمی گی می تونست از این بهتر باشه !؟
generally ، همه چی مزخرفه . مرده شور این زندگی رو ببره . من آخر یه روز یقه خدا رو می گیرم و تا بهم نگه به چه حقی بدون رضایت و اجازه و هیچ کوفت خودم منو پرت کرده این وسط ولش نمی کنم . حالا ببین .
من طبق معمول به بدهکارش رو داد و طرف طلبکار شد . خجالت نکشی یه وقت عزیزم ، تشریف بیار طلبت رو حساب کن و به زور بگیر . الحق که خیلی پررویی .
هق هق .
هیس ....
صدای بارون
call me crazy , call me blind , to still be suffering stupid after all of this time .
تقصیری هم نداری . خودتو یادت رفته .
خفه شو . ازت متنفرم .
از خودمم همین طور .
چراغ ها را من خاموش می کنم . همیشه .
بهت نگفته بودم نه ؟ ولی من از حرف زدن خسته شدم . واسه همینه که حرفامو می خورم . یه کمی هم تو بگو ....
چرا همیشه تو باید گند بزنی و من باید درست کنم ؟! اصلا به چه حقی هر چی من دوست دارم رو می کوبی زمین خرد می کنی بعد من باید جمعش کنم ؟ حیف و صد حیف که این باید ها از سر دوست داشتنه ....
خب هر غلطی دلت می خواد بکن ، ولی لطفا از این به بعد فقط به چیزایی گند بزن که من دوستشون نداشته باشم .
ماریا کری
به کسی مربوط نیست که من امروز دلش می خواد این جوری بنویسه . همون طور که به کسی ربطی نداره که دلش خواسته گوشواره ی آویز بلند بندازه که گیر کنه به بلوزش و گوشش رو داغون کنه که هی خون بیاد . گوش خودشه به مامانش چه . به باباشم مربوط نیست که ....
اصلا هیچی به هیچ کی مربوط نیست خب ؟
ناراحته . منم هیچ غلطی نمی تونه بکنه . فقط می تونه بیشتر ناراحت بشه و علاوه بر خودش حرص اونم بخوره و بعد مثلا یه سال دیگه بشینه هق هق که چرا کسی که این همه براش حرص خورده و به خاطر ناراحتیش غصه خورده دیگه دوسش نداره . خاک بر سرش نه ؟
خودمو می گم .
برو گم شو و آخرین دفعه ت باشه که وبلاگ منو باز می کنی . با همه تونم .
اگه می خوای بیای اقلا دهنتو ببند و خفه شو و هی برام روضه نخون و نصیحت نکن .
اگه خیلی به نصیحت کردن و زر مفت زدن علاقه داری اقلا یه جور بگو که بفهمم ! زیر دیپلم لطفا !
بابایی به خودت نگیری ، با تو نبود ها . حرفهای تو رو با همه دلش می فهمه . فقط کاش می تونست بهشون عمل کنه . کاش انقدر ضعیف و خر نبود . کاش .
فقط چون گفتی شام بخوره شام خورد . وگرنه باز بی اشتهایی عصبی گرفته و می تونه دو روزم هیچی نخوره . مثل این زنای حامله از غذا چندشش می شه . جل الخالق . خدایا گمونم خودتم تو کف این مخلوقت موندی نه ؟
یکی می گفت ضمیرام دیگه خیلی مزخرف شده . راست می گفت بدبخت . وقتی ضمیر سوم شخص به کار می برم نود درصد اوقات منظورم اول شخصه یعنی خودم ، ده درصد باقی مواقع هم منظورم دوم شخصه یعنی تو . حالا معلوم نیست اگه بخوام درباره خودم و تو و یکی دیگه صحبت کنم طرف مقابل چه جوری باید حرفای منو بفهمه !
چه جالب . یه وقتایی تو یه جمله ثقیل و طولانی یه ابراز عقیده مفصل می کنه و بلافاصله با یه جمله کوتاه ، حرف دو ثانیه قبلشو نقض . یه وقتایی دقیقا خلاف اون حرفی رو می زنه که منظور واقعیشه . یه وقتایی هم هیچی نمی گه و فقط اشک تو چشماش حلقه می زنه . گاهی هم با یه لبخند بهت خیره می شه و چشاش یهو برق می زنه . گاهی هم نه چیزی می گه نه لبخند می زنه نه نگاهت می کنه . باید خیلی نابغه باشی تا بفهمیش . بفهمی چی می گه و واقعا منظورش چیه . یا باید خیلی دوستش داشته باشی و همه زیر و روی قلبشو بشناسی . اگه هیچ کدوم از این شرایطو نداری به خودت فشار نیار عزیزم .
این الاغی که اون جور پیچیده و مبهم حرف می زد خودم بودم .
اینم مصیبتی شده . هی باید توضیح بدم خودمو می گم یا تو رو یا فلانی رو . ولی عیب نداره همین جوری حال می کنه !
هق هق .
بدش میاد .
چقدر خسته م .
swear it on my hand : I will return .
به شرطی که بیای دنبالم و نازمو بکشی و بهم انگیزه بدی و دوستم داشته باشی و دستمو بگیری و بکشی و تو راهم خستگیامو تحمل کنی . بیلاخ هم نده لطفا .
ایشالله که فهمیدی قراره کجا برگردم ؟ to life . کی و کجاش معلوم نیست . یه زمانی بر می گرده . swear it on her hand .
هی الاغ هیچ حواست هست داری کجا می بریش ؟ جایی که بدون تو نتونه . داری می شی نصف وجودش . پیلیز یه کم فکر کن ، اگه دیدی وقتی به اون جا رسیدی نمی تونی ادامه بدی نبرش .
نه ببرش . به درک . از این وضع جهنمی که بهتره .
ببخش که این قدر آویزونه . ولی باور کن احتیاج داشت صداتو بشنوه .
وای به روزی که صدای توام دیگه آرومش نکنه .
maybe you'll never know , how much I love you ...
حالش خرابه . خرابه دیگه . غر هم که می خواد بزنه عذاب وجدان داره که ناشکری الکی نکن . همش تقصیر اون الاغاییه که از بچگی جوری تو مغزم فرو کردن که واسه همه چی یه شکر به خدا بدهکارم ؛ که هیچ جوری نمی تونم از مغزم درش بیارم و با خیال راحت غر بزنم .
امروز یکشنبه ست . این یعنی اینکه فردا دوشنبه ست . این هم یعنی این که 5 روز بیشتر برای تحقیق تاریخت وقت نداری ، و یعنی 4 ساعت حسابان کوفتی و دو ساعت عربی . زبون از این تخمی تر ندیدم به خدا . معنی دیگه شم کلاس زبان رفتن بعد از 3 جلسه غیبت مجاز و دو تا غیر مجاز و جر خوردن توسط معلمته . یکشنبه چه روز بدیه !
you are the reason , I stay in the fight
when I can't take it anymore .
همین دیگه . you are the reason .
یه پدرسگی دست انداخته داره زور می زنه کلیه راستشو بکشه بیرون . نمی تونه ، بنابراین هی می کشه . یه پدر الاغ دیگه هم یه هی یه سیخ داغ رو عمودی فرو می کنه تو نیمکره چپ مغزش . مرده شور این بدن اسقاط رو ببرن .
بهت گفته بودم خیلی مزخرف می نویسی ؟
آره گفته بودم . به هزار زبون مختلف تو هزار لفاف جور واجور . نمی فهمی دیگه . چیکار کنم .
هی خدا جون ، یه نگاه این پایین بنداز . رییییییییییییییییییییییدی با این زندگی که واسه ما ( من و تو و اون و بقیه ) درست کردی . به همین غلظت . من اگه جات بودم از خودم خجالت می کشیدم .
وجدان کوفتی فلان فلان شده م الان داد زد : خفه شو دیگه عوضی . هی اون بیچاره هیچی نمی گه تو روتو زیاد می کنی ؟!
منم کم نیاوردم و گفتم : توام خفه شو عزیزم . یه شب دلم خواسته با خیال راحت غر بزنم . تو هم خیلی ناراحتی می تونی همین جوری هوار بکشی و هی سقلمه بزنی بهم که خفه شم ، ولی غیر این هیچ گهی نمی تونی بخوری . پس خیلی منطقی توصیه می کنم که fuck off لطفا .
زنیکه صداشو واسه من بلند می کنه . اگه تو سلیطه ای من از تو سلیطه ترم . دفعه آخرت باشه ها .
با وجدانم بودم .
آخه چقدر چرت و پرت می نویسی ؟
چقدر ؟
البته اینایی که می نویسم یه اسم بهتری داره ، ولی به قدر کافی بی ادب شده م .
از سه نقطه آخر جمله گذاشتن بدش میاد . یعنی این جوری : ....
که چی مثلا ؟! می خوای بگی ادامه داره و خودت باید فکر کنی بهش تا بفهمی ؟ احمق هنوز نفهمیدی همه مشکلم همون ادامه داشتنشه ؟!
نقطه خالی رو دوست داره چون پیامی که می رسونه اینه که فینیش . یعنی اند . یعنی آرزوی من .
همین دیگه .
.
.
.
.
.
شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۲
جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲
عجبا . خیلی عجیبه .
دختره سرما خورده مثل سگ . تب هم داره ناجور . عطسه و صدای تودماغی رو هم بهش اضافه کن .
خودمو می گم .
از نظر اوضاع روحی هم یه fucked up به تمام معنا . درد کلیه هاشم امونشو بریده و قیافه ش همش شکل ناله ست .
مزخرفترین لباس ممکنه ش رو هم پوشیده موهاشم ژولیده و پریشون ول کرده . کلا وضعش خیلی تراژدیکه !
ولی تو آینه که نگاه می کنم ، می گم الحق و والانصاف که نمی دونم چرا این چند روزه بدون هیچ دلیلی از هر زمان دیگه ای تو زندگیش خوشگلتر شده !:))
جالب ترش این جاست که سر نصف عمرم شرط می بندم که اگه فردا بخواد با یکی قراری چیزی بذاره صبح که پا شه قیافه ش از هر زمان دیگه ای در زندگیش گه تره !!
دختره سرما خورده مثل سگ . تب هم داره ناجور . عطسه و صدای تودماغی رو هم بهش اضافه کن .
خودمو می گم .
از نظر اوضاع روحی هم یه fucked up به تمام معنا . درد کلیه هاشم امونشو بریده و قیافه ش همش شکل ناله ست .
مزخرفترین لباس ممکنه ش رو هم پوشیده موهاشم ژولیده و پریشون ول کرده . کلا وضعش خیلی تراژدیکه !
ولی تو آینه که نگاه می کنم ، می گم الحق و والانصاف که نمی دونم چرا این چند روزه بدون هیچ دلیلی از هر زمان دیگه ای تو زندگیش خوشگلتر شده !:))
جالب ترش این جاست که سر نصف عمرم شرط می بندم که اگه فردا بخواد با یکی قراری چیزی بذاره صبح که پا شه قیافه ش از هر زمان دیگه ای در زندگیش گه تره !!
چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۲
جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲
صداش یه لحظه هم قطع نمی شه . داد می زنه . محکوم می کنه . عصبانیه . یه جورایی هم حق داره ....
شقیقه هاتو فشار میدی . بی خیال . همه چی رو که کشیدی اینم روش . آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب . تو که دیگه غرقی !! حالا این چند تا موج هم روش .
ای بابا ول کنم نیست ! " تو چطور جرات کردی از اعتماد من سوءاستفاده کنی ؟! اگه من با بابات رابطه داشتم به خاطر این بود که می دونستم قصد ازدواج داره ..." بوهه . حالا من اگه نخوام عروسی کنم با کسی کیو باید ببینم !؟
اینم رو همه چیزایی که می کشی . باز سرتو فشار میدی تو دستات . کاش ... کاش تو همه این موجهای وحشی اقلا یه پناهگاه داشتی . کاش اقلا یه کوچه بی پایان این دور و برا بود که می شد توش گم بشی و هیچ کس پیدات نکنه . کاش کسی بود که بتونه نجاتت بده از این همه . کاش ....
شقیقه هاتو فشار میدی . بی خیال . همه چی رو که کشیدی اینم روش . آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب . تو که دیگه غرقی !! حالا این چند تا موج هم روش .
ای بابا ول کنم نیست ! " تو چطور جرات کردی از اعتماد من سوءاستفاده کنی ؟! اگه من با بابات رابطه داشتم به خاطر این بود که می دونستم قصد ازدواج داره ..." بوهه . حالا من اگه نخوام عروسی کنم با کسی کیو باید ببینم !؟
اینم رو همه چیزایی که می کشی . باز سرتو فشار میدی تو دستات . کاش ... کاش تو همه این موجهای وحشی اقلا یه پناهگاه داشتی . کاش اقلا یه کوچه بی پایان این دور و برا بود که می شد توش گم بشی و هیچ کس پیدات نکنه . کاش کسی بود که بتونه نجاتت بده از این همه . کاش ....
دوشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۲
اون اروره بود که کامپیوترم می داد ... " دوست عزیز ، شما مجددا به چپ سرندیپیتی هم حساب نشدید . لطفا بعد از خاموش کردن دستگاه سر خود را بگذارید و بمیرید . "
این روزها هر پنج دقیقه یه بار همونو میده !
آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که خیلی درد داره ...
" دوست عزیز ، کسی درد کشیدن شما را به کفش خود نیز حساب نمی کند . لطفا هر چه سریعتر سر خود را بگذارید و بمیرید ! "
می دونی جالبترش چیه ... ؟! ادعای مهربونی و لطف و صفا و عشق و معرفتشون هم ماتحت آسمونو جر داده !
" احمق عزیز ، در این کیس شما فقط یک راه حل دارید : سر خود را بگذارید و بمیرید "
جالبتر از همش اینه که با این همه خودخواهی ادعای بشردوستی و به فکر دیگران بودن و از خودگذشتگی هم می کنن !
" زنیکه { ... } ، زبون آدم که سرت نمی شه ، یا سرتو بذار بمیر یا { .......... } ! "
نوچ ، مثل این که راه نداره ، باید Ok رو بزنم ...
***
می دونی ، درد زیاده . غم زیاده . چیزایی که دلتو می شکنن و تا مغز استخونتو می سوزونن زیادن . ولی هیچ کدوم مثل این نمی شه که اون همه از خودت مایه بذاری ، تمام تلاشتو بکنی تا ریزه ریزه یه آدم خرد و شکسته رو بند بزنی ، همه محبتت رو بهش بدی ، همه اعتمادت رو بهش بدی _ حتی وقتی علنا پا رو حرفش میذاره بازم دوباره بهش اعتماد کنی ، اون وقت به محض این که کاملا شکستگیهاش ترمیم شد و تونست سر پا وایسه ، اولین کاری که می کنه این باشه که تو رو خرد و له و لورده کنه و بعدشم بدون کوچکترین اعتنایی از کنارت رد شه و دوباره پا بذاره تو همون مسیری که باعث شکستنش بوده . آی آدم می سوزه ....
***
خیلی نامردی . خیلی .
آخیییییییییییییییییییش ! یه ماه بود این دو کلمه باد کرده بود رو گلوم ، گفتم و راحت شدم !
***
زور که نیست عزیز من . شانسه ، بعضیها ندارن !
نوچ ! کیو گول می زنی ؟! شعورم هست ! سیاستم هست ! عقل هم هست ! دوراندیشی و آدم شناسی هم هست !
خب حالا کدومشو داری ؟!
وقتی هیچ کدوم رو نداری پس واسه چی توقع بیجا و الکی داری از ملت ؟! حقته که تا آخر عمرت همین جوری دهنتو سرویس کنن برن !
***
تا من باشم وقتی یکی خودش اعتراف می کنه لیاقت دوست داشتن منو نداره ، حرفشو باور کنم . ولی وقتی می گه دوستت دارم ، باور نکنم . دوباره وقتی می گه نمی تونم باور کنم و وقتی می گه تو اولی هستی برام و زاپاس و وسیله رفع تنهایی و احتیاج نیستی باور نکنم . وقتی .....
چه می دونم . یه مشکلم الان اینه که بدجور گیجم که این دفعه رو که به فاک رفتم ، از این به بعد چیو باور بکنم و چیو باور نکنم !
***
می دونی ، آدم ها بیشتر از محبت ، به یه جاده احتیاج دارن که براشون بسازی و یه خط پایان هم اون دور دورا و عشق و اعتمادت رو بذاری ته جاده و بهشون بگی حالا بدو تا بهش برسی . هر چی جاده طولانیتر باشه و خط پایان دورتر ، محبت و عشقی که ته خطه بیشتر براشون آرزو می شه . این جوریه که وقتی به دست آوردندش سه دستی بهش می چسبند تا هیچ جوری از دستش ندند . ولی اگه جاده کوتاه و رسیدن به خط پایان آسون باشه ، اون چیزی که آخر خط بدست اوردن رو دو روز بعد میریزن دور و عین خیالشونم نیست . چه برسه به اینکه بدون هیچ جاده و دویدنی بخوای دو دستی عشق و اعتمادت رو تقدیمشون کنی . چند روز طول نمی کشه که دیگه مردن و زنده بودنت فرقی براشون نمی کنه !
تازه فهمیدم ایراد کار من این بوده که جاده ساختن بلد نبودم ....
***
حالا بذار بابا جونم دلش خوش باشه که حرف خودشو به کرسی نشونده و دختر با استعدادش تو تنبل خونه (!) انسانی حروم نشده و داره ریاضی می خونه . بذار خوشحال باشه که بچه ش داره با فرمولای ریاضی ور می ره و ذهنش باز می شه و قوه استدلالش قوی . بذار خیال کنه دخترش مدام مساله فیزیک حل می کنه و عادت می کنه به استفاده از قوانین علمی و ذهنش قوی می شه و توانایی اثباتش بالا میره . ولی من می دونم و توام می دونی که وقتی دبیر فیزیک داره خودشو جر میده تا قانونهای مزخرف ترمودینامیک رو به بچه ها یاد بده دختر با استعداد (!) بابام زیر میز با " دنیای سوفی " کلنجار میره و یه صفحه رو ده بار می خونه تا درست و حسابی عظمت نظریه بارکلی رو درک کنه . وقتی معلم حسابان نشسته واسه خودش تمرین حل می کنه این دختر خوب و حرف گوش کن که به حرف باباش گوش داده و رفته رشته ریاضی " بر باد رفته " گذاشته جلوش و تو جادوی قلم مارگارت میچل غرق شده . سر کلاس شیمی وقتی دبیر داره یه مشت فرمول بی فایده مزخرف پای تخته می نویسه دختر بابای اینجانب داره تو مغزش با فلسفه دیوید هیوم و دکارت و کانت کشتی می گیره تا بتونه بفهمه کدوم درست تر بوده حرفشون . آخر سالم همین دختر خوب و گل دو روز میشینه کتابا رو حفظ می کنه هیجدهی نوزدهی چیزی میگیره کارنامه رو میذاره جلوی پدر محترم که ذوق کنه دخترکش دیپلم ریاضی گرفته و الان کلی قدرت اثبات و استدلال و منطق و این چیزاش پیشرفت کرده .....
ولی من می دونم و توام می دونی که عجب دیپلمی من قراره بگیرم !!!!
***
محکمتر از حرف خودم که دیگه مدرکی نیست ، من همین جا اعتراف می کنم که بشدت موذی ام !
این واقعیت برای صدمین بار وقتی به من ثابت شد که دیشب نیم ساعت تمام با بابام جر و بحث و داد و بیداد کردم و با استراتژی مخصوص خودم هر ده دقیقه ماکزیمم سه کلمه حرف می زدم ( از اونا که می دونستم حرصشو در میارن ! ) و خلاصه یه فصل رو مغزش رژه رفتم ، بعد که دیدم خیلی ناراحت شده موقع خواب بدو بدو رفتم پریدم بغلش یه بوس گنده ش کردم گفتم نازی بابایی جونم .... من که چیزی بهت نگفتم ... دیدی که هر ده دقیقه دو سه کلمه حرف می زدم !! ( مامانه هم تایید کرد که این بچه رو هم رفته سی کلمه هم حرف نزد ! ) ناراحت نباش از دستم خوب ؟! آفرین پسر گل !
خب بیچاره دیگه چاره ای جز خر شدن نداشت که ... داشت ؟!
این مرد ها هم موجودات بدبختیند خداییش ! در عین این که می دونن طرف داره خرشون می کنه نمی تونن خر نشن !
***
یکی بیاد به من بگه چه عواملی ممکنه باعث بشن آدمی مثل من که همیشه از سیگار متنفر بوده و دور و برشم هیچ کس لب به مشروب و این چیزا نمی زده ، به طور ناگهانی به مشروب و سیگار علاقه فوق العاده زیادی پیدا کنه ؟؟
***
all i need is a shoulder i could cry on ..
***
آیدا :
تو پاييز تنهايی قدم زدن آزاردهنده است.. اما گاهی آدم از خاطرهء خاردار يه رابطهء الکی و آبکی دوست داره تا عمق سياه تنهاييش فرو بره و به راهش ادامه بده و هيچ به روی مبارکش هم نياره. اما بعد يه لحظهء کوتاه ناگذير سرش رو بالا بگيره و ببينه که هيچ وقت انقدر توی ذوقش نخورده بوده...
***
پس سهم من کو !؟
من آدم پرتوقعی نیستم . عادت هم ندارم بیشتر از حقم بخوام . گاهی هم اصلا از خواستن خودم می گذرم . ولی این بار ....
یکی بیاد بگه سهم من کو ؟! به من چی رسید این وسط ؟! بین این همه خر تو خر ، بین این همه دردی که کشیدم ، سهم من کجاست ؟ چیه ؟
اصلا من سهمی داشتم ؟!
***
درد می کنه . بد جور . تا اطلاع ثانوی فکر کنین من مرده م . منظورم اینه که حوصله هیچ کدومتونو ندارم !
* آخیییییش یه کم از دردم کم شد . مرسی دوست جونم :X
این روزها هر پنج دقیقه یه بار همونو میده !
آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که خیلی درد داره ...
" دوست عزیز ، کسی درد کشیدن شما را به کفش خود نیز حساب نمی کند . لطفا هر چه سریعتر سر خود را بگذارید و بمیرید ! "
می دونی جالبترش چیه ... ؟! ادعای مهربونی و لطف و صفا و عشق و معرفتشون هم ماتحت آسمونو جر داده !
" احمق عزیز ، در این کیس شما فقط یک راه حل دارید : سر خود را بگذارید و بمیرید "
جالبتر از همش اینه که با این همه خودخواهی ادعای بشردوستی و به فکر دیگران بودن و از خودگذشتگی هم می کنن !
" زنیکه { ... } ، زبون آدم که سرت نمی شه ، یا سرتو بذار بمیر یا { .......... } ! "
نوچ ، مثل این که راه نداره ، باید Ok رو بزنم ...
***
می دونی ، درد زیاده . غم زیاده . چیزایی که دلتو می شکنن و تا مغز استخونتو می سوزونن زیادن . ولی هیچ کدوم مثل این نمی شه که اون همه از خودت مایه بذاری ، تمام تلاشتو بکنی تا ریزه ریزه یه آدم خرد و شکسته رو بند بزنی ، همه محبتت رو بهش بدی ، همه اعتمادت رو بهش بدی _ حتی وقتی علنا پا رو حرفش میذاره بازم دوباره بهش اعتماد کنی ، اون وقت به محض این که کاملا شکستگیهاش ترمیم شد و تونست سر پا وایسه ، اولین کاری که می کنه این باشه که تو رو خرد و له و لورده کنه و بعدشم بدون کوچکترین اعتنایی از کنارت رد شه و دوباره پا بذاره تو همون مسیری که باعث شکستنش بوده . آی آدم می سوزه ....
***
خیلی نامردی . خیلی .
آخیییییییییییییییییییش ! یه ماه بود این دو کلمه باد کرده بود رو گلوم ، گفتم و راحت شدم !
***
زور که نیست عزیز من . شانسه ، بعضیها ندارن !
نوچ ! کیو گول می زنی ؟! شعورم هست ! سیاستم هست ! عقل هم هست ! دوراندیشی و آدم شناسی هم هست !
خب حالا کدومشو داری ؟!
وقتی هیچ کدوم رو نداری پس واسه چی توقع بیجا و الکی داری از ملت ؟! حقته که تا آخر عمرت همین جوری دهنتو سرویس کنن برن !
***
تا من باشم وقتی یکی خودش اعتراف می کنه لیاقت دوست داشتن منو نداره ، حرفشو باور کنم . ولی وقتی می گه دوستت دارم ، باور نکنم . دوباره وقتی می گه نمی تونم باور کنم و وقتی می گه تو اولی هستی برام و زاپاس و وسیله رفع تنهایی و احتیاج نیستی باور نکنم . وقتی .....
چه می دونم . یه مشکلم الان اینه که بدجور گیجم که این دفعه رو که به فاک رفتم ، از این به بعد چیو باور بکنم و چیو باور نکنم !
***
می دونی ، آدم ها بیشتر از محبت ، به یه جاده احتیاج دارن که براشون بسازی و یه خط پایان هم اون دور دورا و عشق و اعتمادت رو بذاری ته جاده و بهشون بگی حالا بدو تا بهش برسی . هر چی جاده طولانیتر باشه و خط پایان دورتر ، محبت و عشقی که ته خطه بیشتر براشون آرزو می شه . این جوریه که وقتی به دست آوردندش سه دستی بهش می چسبند تا هیچ جوری از دستش ندند . ولی اگه جاده کوتاه و رسیدن به خط پایان آسون باشه ، اون چیزی که آخر خط بدست اوردن رو دو روز بعد میریزن دور و عین خیالشونم نیست . چه برسه به اینکه بدون هیچ جاده و دویدنی بخوای دو دستی عشق و اعتمادت رو تقدیمشون کنی . چند روز طول نمی کشه که دیگه مردن و زنده بودنت فرقی براشون نمی کنه !
تازه فهمیدم ایراد کار من این بوده که جاده ساختن بلد نبودم ....
***
حالا بذار بابا جونم دلش خوش باشه که حرف خودشو به کرسی نشونده و دختر با استعدادش تو تنبل خونه (!) انسانی حروم نشده و داره ریاضی می خونه . بذار خوشحال باشه که بچه ش داره با فرمولای ریاضی ور می ره و ذهنش باز می شه و قوه استدلالش قوی . بذار خیال کنه دخترش مدام مساله فیزیک حل می کنه و عادت می کنه به استفاده از قوانین علمی و ذهنش قوی می شه و توانایی اثباتش بالا میره . ولی من می دونم و توام می دونی که وقتی دبیر فیزیک داره خودشو جر میده تا قانونهای مزخرف ترمودینامیک رو به بچه ها یاد بده دختر با استعداد (!) بابام زیر میز با " دنیای سوفی " کلنجار میره و یه صفحه رو ده بار می خونه تا درست و حسابی عظمت نظریه بارکلی رو درک کنه . وقتی معلم حسابان نشسته واسه خودش تمرین حل می کنه این دختر خوب و حرف گوش کن که به حرف باباش گوش داده و رفته رشته ریاضی " بر باد رفته " گذاشته جلوش و تو جادوی قلم مارگارت میچل غرق شده . سر کلاس شیمی وقتی دبیر داره یه مشت فرمول بی فایده مزخرف پای تخته می نویسه دختر بابای اینجانب داره تو مغزش با فلسفه دیوید هیوم و دکارت و کانت کشتی می گیره تا بتونه بفهمه کدوم درست تر بوده حرفشون . آخر سالم همین دختر خوب و گل دو روز میشینه کتابا رو حفظ می کنه هیجدهی نوزدهی چیزی میگیره کارنامه رو میذاره جلوی پدر محترم که ذوق کنه دخترکش دیپلم ریاضی گرفته و الان کلی قدرت اثبات و استدلال و منطق و این چیزاش پیشرفت کرده .....
ولی من می دونم و توام می دونی که عجب دیپلمی من قراره بگیرم !!!!
***
محکمتر از حرف خودم که دیگه مدرکی نیست ، من همین جا اعتراف می کنم که بشدت موذی ام !
این واقعیت برای صدمین بار وقتی به من ثابت شد که دیشب نیم ساعت تمام با بابام جر و بحث و داد و بیداد کردم و با استراتژی مخصوص خودم هر ده دقیقه ماکزیمم سه کلمه حرف می زدم ( از اونا که می دونستم حرصشو در میارن ! ) و خلاصه یه فصل رو مغزش رژه رفتم ، بعد که دیدم خیلی ناراحت شده موقع خواب بدو بدو رفتم پریدم بغلش یه بوس گنده ش کردم گفتم نازی بابایی جونم .... من که چیزی بهت نگفتم ... دیدی که هر ده دقیقه دو سه کلمه حرف می زدم !! ( مامانه هم تایید کرد که این بچه رو هم رفته سی کلمه هم حرف نزد ! ) ناراحت نباش از دستم خوب ؟! آفرین پسر گل !
خب بیچاره دیگه چاره ای جز خر شدن نداشت که ... داشت ؟!
این مرد ها هم موجودات بدبختیند خداییش ! در عین این که می دونن طرف داره خرشون می کنه نمی تونن خر نشن !
***
یکی بیاد به من بگه چه عواملی ممکنه باعث بشن آدمی مثل من که همیشه از سیگار متنفر بوده و دور و برشم هیچ کس لب به مشروب و این چیزا نمی زده ، به طور ناگهانی به مشروب و سیگار علاقه فوق العاده زیادی پیدا کنه ؟؟
***
all i need is a shoulder i could cry on ..
***
آیدا :
تو پاييز تنهايی قدم زدن آزاردهنده است.. اما گاهی آدم از خاطرهء خاردار يه رابطهء الکی و آبکی دوست داره تا عمق سياه تنهاييش فرو بره و به راهش ادامه بده و هيچ به روی مبارکش هم نياره. اما بعد يه لحظهء کوتاه ناگذير سرش رو بالا بگيره و ببينه که هيچ وقت انقدر توی ذوقش نخورده بوده...
***
پس سهم من کو !؟
من آدم پرتوقعی نیستم . عادت هم ندارم بیشتر از حقم بخوام . گاهی هم اصلا از خواستن خودم می گذرم . ولی این بار ....
یکی بیاد بگه سهم من کو ؟! به من چی رسید این وسط ؟! بین این همه خر تو خر ، بین این همه دردی که کشیدم ، سهم من کجاست ؟ چیه ؟
اصلا من سهمی داشتم ؟!
***
درد می کنه . بد جور . تا اطلاع ثانوی فکر کنین من مرده م . منظورم اینه که حوصله هیچ کدومتونو ندارم !
* آخیییییش یه کم از دردم کم شد . مرسی دوست جونم :X
یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۲
پریشب رفته بودم تو music chat room یاهو ، مثلا خیر سرم می خواستم ببینم کسی از موسیقیهای فیلمهای قدیمی چیزی سرش می شه ، بپرسم آهنگ کازابلانکا و لاو استوری و چند تا فیلم دیگه از کیه که بتونم دانلود کنم . روم شلوغی هم بودا ، ولی من متحیر بودم که چرا هیچ کس تحویل نمی گیره پی ام نمیده ! یه دوسه بار تو روم عر زدم که بابا کسی درباره آهنگهای قدیمی چیزی می دونه ؟ هیچ کس صداش در نیومد . یه نیم ساعتی علاف شدم تا دیدم نوچ خیری از این آمریکایی ها به ما نمی رسه . تا امروزم متفکر بودم که چرا هیچ کس نه پی ام داد بهم نه جوابمو داد ...
تازه الان یادم اومد به دلیل مزاحمت بیش از حد یک فقره سریش ، رفتم تو preferences مسنجرم گزینه ignore anyone who is not on my friends list رو زدم !!!!
آخ که آدم تو شیلنگ شیرجه بره ولی این جوری ضایع نشه !
هنوزم کسی تو پدیده بودن من شک داره ؟!
* انصافا حالا که یه دفعه دیگه از بیرون قضیه رو نگاه می کنم می بینم خیلییییییییییییییییییییییی ضایعست ورداری پی امت رو روی همه ببندی بعد بری تو چت روم منتظر شی یکی بهت پی ام بده یا جوابتو بده !!
** اوهوی مرتیکه سیریش ! اینا همش تقصیر تو کنه ست ها !
تازه الان یادم اومد به دلیل مزاحمت بیش از حد یک فقره سریش ، رفتم تو preferences مسنجرم گزینه ignore anyone who is not on my friends list رو زدم !!!!
آخ که آدم تو شیلنگ شیرجه بره ولی این جوری ضایع نشه !
هنوزم کسی تو پدیده بودن من شک داره ؟!
* انصافا حالا که یه دفعه دیگه از بیرون قضیه رو نگاه می کنم می بینم خیلییییییییییییییییییییییی ضایعست ورداری پی امت رو روی همه ببندی بعد بری تو چت روم منتظر شی یکی بهت پی ام بده یا جوابتو بده !!
** اوهوی مرتیکه سیریش ! اینا همش تقصیر تو کنه ست ها !
تو خیلی احمقی عزیزم . هنوز نفهمیدی میزان محبتی که به دیگران می کنی و مایه ای که از خودت براشون می ذاری ، با مقدار زمانی که طول می کشه تا حوصله شون ازت سر بره یا به هر دلیل دیگه سراپا برنزه ت کنن و یه لبخند ملیح بهت بزنن و خداحافظی کنن ، نسبت عکس داره .
حالا هی مداوما هر چی دوست داشتن بلدی نثار این و اون کن ، تا دست آخر یه شست تحویلت بدن و برن پی کارشون . شعور که نداری ، پس بکش .
واسه قبلیه که اون همه مایه گذاشتی از خودت و آخرش اون طوری ، حالا همون حرکات رو در مورد این یکی هم تکرار کن ، تا یه دفعه دیگه برنزه بشی . خاک بر سرت که لیاقتت همینه !
حالا هی مداوما هر چی دوست داشتن بلدی نثار این و اون کن ، تا دست آخر یه شست تحویلت بدن و برن پی کارشون . شعور که نداری ، پس بکش .
واسه قبلیه که اون همه مایه گذاشتی از خودت و آخرش اون طوری ، حالا همون حرکات رو در مورد این یکی هم تکرار کن ، تا یه دفعه دیگه برنزه بشی . خاک بر سرت که لیاقتت همینه !
پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۲
گفته بودم همیشه هستم . گفته بودم هر وقت که بخواد دوستی من پشت سرشه . گفته بودم همیشه دوستش دارم ، حتی اگه صدبرابر بیشتر از اینم به خاطرش عذاب بکشم بازم دوستش دارم ، بازم می تونه روم حساب کنه ، بازم تنهاش نمی ذارم ...
روی حرفم هستم ، ولی ...
حالا که این همه تحمل کردن من براش سخته ، حالا که این قدر ازم متنفره ، باشه . اگرچه خیلی سخته خودمو کنترل کنم و سراغی ازش نگیرم و حالی نپرسم و به مشکلاتش اهمیتی ندم و مزاحمش نشم و مثل خودش تظاهر کنم که وجود نداره ، ولی حالا که این طوری راحته ، باشه . حالا که این قدر دوست داره تمام " من " رو از ذهنش پاک کنه ، منم کمکش می کنم . مثل یه سایه بی صدا می شم . اگرچه حق دوستی اینه که تو مشکلاتش بخوام کمکش کنم ، ولی من هنوز سر حرف و قولم هستم . مگه قول نداده بودم تو هر چیزی که بخواد کمکش کنم ؟! پس وقتی این همه تلاش می کنه حالیم کنه که ازم متنفره و براش هیچی نیستم ، بهتره بی خیال شم و بیشتر از این اذیتش نکنم . بهتره کمکش کنم به اون چیزی که می خواد برسه . کمکش می کنم تا وجودم رو انکار کنه . کمکش می کنم منو پاک کنه از همه ی لحظه هاش . کمکش می کنم منو نابود کنه . کمکش می کنم تا خردم کنه . کمکش می کنم تا بتونه منو بندازه دور . بالاخره ، اینم جزئی از قولیه که داده بودم ....
روی حرفم هستم ، ولی ...
حالا که این همه تحمل کردن من براش سخته ، حالا که این قدر ازم متنفره ، باشه . اگرچه خیلی سخته خودمو کنترل کنم و سراغی ازش نگیرم و حالی نپرسم و به مشکلاتش اهمیتی ندم و مزاحمش نشم و مثل خودش تظاهر کنم که وجود نداره ، ولی حالا که این طوری راحته ، باشه . حالا که این قدر دوست داره تمام " من " رو از ذهنش پاک کنه ، منم کمکش می کنم . مثل یه سایه بی صدا می شم . اگرچه حق دوستی اینه که تو مشکلاتش بخوام کمکش کنم ، ولی من هنوز سر حرف و قولم هستم . مگه قول نداده بودم تو هر چیزی که بخواد کمکش کنم ؟! پس وقتی این همه تلاش می کنه حالیم کنه که ازم متنفره و براش هیچی نیستم ، بهتره بی خیال شم و بیشتر از این اذیتش نکنم . بهتره کمکش کنم به اون چیزی که می خواد برسه . کمکش می کنم تا وجودم رو انکار کنه . کمکش می کنم منو پاک کنه از همه ی لحظه هاش . کمکش می کنم منو نابود کنه . کمکش می کنم تا خردم کنه . کمکش می کنم تا بتونه منو بندازه دور . بالاخره ، اینم جزئی از قولیه که داده بودم ....
تیر می کشه . سرم . کلیه م . قلبم . مهمتر از همه روحم ....
اولی که نرماله . دیگه با این یارویی که هر روز میشینه وسط سرم یه چکش دستش می گیره مدام می کوبه به هر چهار جهت مغزم رفیق شدم !
دومی هم نمی خوام صداشو در بیارم مامان نگران بشه . همین جوری هم بابت اینکه مدام الکی و بی دلیل ورم می کنه همه جام کلی نگرانه . اون طفلک چه گناهی کرده آخه ؟! پس اینم هیچی .
قلبم هم خب بعضی موقعها از این بازیا در میاره . طوری نیست . مگه نیلو که اون همه درد هم داشت طوریش بود ؟! این که دیگه چیزی نیست بابا . بی خیال
ولی آخریو هیچ کارش نمی شه کرد ... نه می شه بی خیالش شد ، نه فراموشش کرد ، نه روش سرپوش گذاشت ، نه وانمود کرد که هیچ اتفاقی نیفتاده ....
اولی که نرماله . دیگه با این یارویی که هر روز میشینه وسط سرم یه چکش دستش می گیره مدام می کوبه به هر چهار جهت مغزم رفیق شدم !
دومی هم نمی خوام صداشو در بیارم مامان نگران بشه . همین جوری هم بابت اینکه مدام الکی و بی دلیل ورم می کنه همه جام کلی نگرانه . اون طفلک چه گناهی کرده آخه ؟! پس اینم هیچی .
قلبم هم خب بعضی موقعها از این بازیا در میاره . طوری نیست . مگه نیلو که اون همه درد هم داشت طوریش بود ؟! این که دیگه چیزی نیست بابا . بی خیال
ولی آخریو هیچ کارش نمی شه کرد ... نه می شه بی خیالش شد ، نه فراموشش کرد ، نه روش سرپوش گذاشت ، نه وانمود کرد که هیچ اتفاقی نیفتاده ....
چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲
خب . این طوریه دیگه . کاریشم نمی شه کرد .
زندگی همینه دخترک . شاید تو هنوز بچه موندی . مثل بچگیات که واسه یه عروسک گریه می کردی حالا هم ....
ولی دیگه باید یاد بگیری بزرگ بشی . باید یاد بگیری هر کسی به اندازه سهم خودش حق داره بخواد . نه بیشتر ! باید یاد بگیری که هیچ وقت هیچی مطابق میل تو نیست . باید بفهمی که این جا ، آدم ها عروسکای قشنگتو از دستت می گیرن و می کوبن زمین و هزار تیکه ش می کنن . باید به خودت حالی کنی که گاهی مجبوری عروسکتو دست کس دیگه ای ببینی و بغضتو قورت بدی و فقط لبخند بزنی . باید بفهمی دیوونه . باید بفهمی که زندگی اینه . که تو سهمی نداشتی . نداری . بهتره امیدوار هم نباشی به اینکه یه روزی تو این بازی مزخرف مسخره چیزی هم نصیب تو بشه !
این طوریه عزیزم . همه چی همین جوریه که می بینی . فروغ می گفت :
" دریافتم : باید ، باید ، باید _ دیوانه وار دوست بدارم "
اشتباه می کرد . باید ، باید ، باید تحمل کنی . همین و بس !
زندگی همینه دخترک . شاید تو هنوز بچه موندی . مثل بچگیات که واسه یه عروسک گریه می کردی حالا هم ....
ولی دیگه باید یاد بگیری بزرگ بشی . باید یاد بگیری هر کسی به اندازه سهم خودش حق داره بخواد . نه بیشتر ! باید یاد بگیری که هیچ وقت هیچی مطابق میل تو نیست . باید بفهمی که این جا ، آدم ها عروسکای قشنگتو از دستت می گیرن و می کوبن زمین و هزار تیکه ش می کنن . باید به خودت حالی کنی که گاهی مجبوری عروسکتو دست کس دیگه ای ببینی و بغضتو قورت بدی و فقط لبخند بزنی . باید بفهمی دیوونه . باید بفهمی که زندگی اینه . که تو سهمی نداشتی . نداری . بهتره امیدوار هم نباشی به اینکه یه روزی تو این بازی مزخرف مسخره چیزی هم نصیب تو بشه !
این طوریه عزیزم . همه چی همین جوریه که می بینی . فروغ می گفت :
" دریافتم : باید ، باید ، باید _ دیوانه وار دوست بدارم "
اشتباه می کرد . باید ، باید ، باید تحمل کنی . همین و بس !
الان بعد از خوندن چند جمله قصار و بسیار زیبا و نشاط آور از دوستان ، می خواستم دی سی کنم و کامپیوترو خاموش کنم خبر مرگم برم مدرسه . دیدم هی یه پیغامی میده . اگه گفتی پیغامش چی بود ؟
" دوست عزیز ، شما مجددا به چپ سرندیپیتی هم حساب نشدید . لطفا بعد از خاموش کردن دستگاه سر خود را بگذارید و بمیرید . "
لامصب فقط هم یه ok پایینش بود و هیچ جور دیگه نمی شد از شرش خلاص شد !!!!
" دوست عزیز ، شما مجددا به چپ سرندیپیتی هم حساب نشدید . لطفا بعد از خاموش کردن دستگاه سر خود را بگذارید و بمیرید . "
لامصب فقط هم یه ok پایینش بود و هیچ جور دیگه نمی شد از شرش خلاص شد !!!!
یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۲
یه چند تا چیز هست که باید به چند نفر بگم .
هر کدوم لطفا سهم خودتون رو بگیرین و بفهمین و برین پی کارتون !
هی تو ! یه دفعه دیگه م می گم که لطفا درز بگیر و این قدر حرف الکی و اعصاب خرد کن نزن و بذار دهنم بسته بمونه و بیشتر از این جلوی همدیگه خراب نشیم . البته من اصلا نمی خوام آزادی بیان تو رو ازت بگیرم ولی دارم خیلی مدنی و منصفانه می گم یا اگه حرفی داری بیا صاف به خودم بزن و جوابتو بگیر و جمع کن اون تیکه انداختناتو ، یا میام جمعت می کنم ! ( راستی من خیلی بی جنبه م که از یه کلمه این قدر حرصم در اومده هان ؟ ولی مهم نیست بذار بی جنبه باشم ! )
***
ببین عزیزم !
مجبور نیستی وقتی دلت می خواد خرخره مو بجویی با مهر و محبت و دوستی و عشق و صفا حرف بزنی باهام !
فقط دلم می خواست جدا اونقدر مرد بودی که بگی اوهوی فلانی ازت عقم می گیره . اون وقت بود که اقلا می تونستم بگم حق داری !
***
خیلی نمک نشناسی . خیلی . خیلی چیزای دیگه م بهت می خوره ولی ترجیح میدم نگم تا مطمئن نشده م . فعلا همینو داشته باش که خیلییییییییییییییییییییییییییییی نمک نشناسی !
***
لطفا تشریف بیار با دلیل برام تشریح کن که چرا این روزا این قدر حالم ازت بهم می خوره آخه ؟!
البته نه نمی خواد دلیل بیاری . بیا توضیح بده چه طور یه خرس گنده مثل تو می تونه این قدر سطحی و نفهم و بی شعور و بچه باشه !
***
مجددا تو ! معذرت می خوام اگه تند حرف زدم . خوب ؟ بوس !
***
ببین baby ، یه خواهش دارم . لطفا منو نبخش . هیچ وقت . چون خیلی بی شعورتر از اونم که لیاقت بخشیده شدنو داشته باشم !
یه خواهش دیگه م دارم . می شه لطفا این قدر خوب نباشی ؟!
ممم .. حالاکه فکر می کنم می بینم نه همینجوری خوبه !
( در ضمن با تو نبودم ! )
***
در کمال بدجنسی امیدوارم یه روز با تمام وجود درد این رو که با ذوق و شوق بری با یکی حرف بزنی و بعدش با یخ ترین و غریبانه ترین واکنش ممکنه طرف روبرو بشی رو بچشی ، بلکه دیگه این جوری با من رفتار نکنی . حقته !
***
خوب درسته که هر وقت یادت می افتم از نفرت قیافه م کج می شه ، اینم درسته که دلم می خواد بزنم تو دهنت ، این هم خیلی خیلی درسته که روت رو نیست و سنگ پای قزوینه ، اینم کاملا صحیحه که اون احساس مظلومیت و حق بجانب بودنت منو کشته ، و این که فکر می کنم خیلی { .... } و بی شعوری ، ولی تو ناراحت نشو ، این چند روزه ست فقط . بعدش دوباره خوب و مهربون می شه فکرام . ناراحت نشو دوست جونم . خوب ؟ آفرین !
کسی اینو به خودش نگیره ، اونی که منظورمه نمی دونه وبلاگ چی هست اصولا . ولی ... چرا یه جورایی این روزا نسبت به همه ازین احساسات دارم ! پس لطفا همه تون این تیکه رو به خودتون بگیرین !
***
دوست من ، بابایی خوبم ، من بشدت ازت معذرت می خوام . می دونم یک ماه و خرده ای ، نه بیشتر ، سه ماهه که من یه لجن بی معرفت به تمام معنا شده م . خودم می دونم چقدر نکبت و بی شعورم که فقط وقتی بهت احتیاج دارم میام سراغت . اصلا هم عذری برای این کار کثیفم ندارم . فقط خواهش می کنم ببخشی . نمی دونم این مزخرفات کی تموم می شن ، ولی وقتی تموم شدن قول می دم دوباره آدم بشم . فعلا لطفا درک کن و ببخش منو . باشه ؟
***
آخ که چقدر دوست دارم دلم می اومد و می اومدم همه مزخرفاتت رو می کوبیدم تو صورتت تا دلم خنک بشه . حیف که خیلی الاغتر از این حرفام .....
ممم ... ولی با همین تیریپ الاغ بودن حال می کنم !
***
هی بچه ، اینو از الان بفهم که بعدا حوصله دردسر ندارم . من مثل خیابون یه طرفه م . عبور و مرور آزاده ، ولی اگه ازم گذشتی دیگه هیچ جور راه دور زدن و برگشتن نداری . هیچ وقت . روشن شد ؟ ( حالا انگار تو خواستی دور بزنی :)) ولی ایراد نداره . من تو رو از خودت بهتر می شناسم ! )
الان فردای روزیه که اینو نوشتم . دیشب انگار مست بودم وگرنه محال بود بنویسمش ! اما حالا که نوشتم دیگه بی خیال .
***
دوست جدید عزیزم ، خیلی خیلی ممنونم از کمکهات و حرفهای قشنگت و رازداریت و این که مسخره م نکردی و این که کلی مهربونی و این که ..... خلاصه این که بووووووووووووووووس !
خب حالا اگه یه احمقی اشتباهی تیکه یکی دیگه رو برداشت و ناراحت شد به من هیچ ربطی نداره !
هر کدوم لطفا سهم خودتون رو بگیرین و بفهمین و برین پی کارتون !
هی تو ! یه دفعه دیگه م می گم که لطفا درز بگیر و این قدر حرف الکی و اعصاب خرد کن نزن و بذار دهنم بسته بمونه و بیشتر از این جلوی همدیگه خراب نشیم . البته من اصلا نمی خوام آزادی بیان تو رو ازت بگیرم ولی دارم خیلی مدنی و منصفانه می گم یا اگه حرفی داری بیا صاف به خودم بزن و جوابتو بگیر و جمع کن اون تیکه انداختناتو ، یا میام جمعت می کنم ! ( راستی من خیلی بی جنبه م که از یه کلمه این قدر حرصم در اومده هان ؟ ولی مهم نیست بذار بی جنبه باشم ! )
***
ببین عزیزم !
مجبور نیستی وقتی دلت می خواد خرخره مو بجویی با مهر و محبت و دوستی و عشق و صفا حرف بزنی باهام !
فقط دلم می خواست جدا اونقدر مرد بودی که بگی اوهوی فلانی ازت عقم می گیره . اون وقت بود که اقلا می تونستم بگم حق داری !
***
خیلی نمک نشناسی . خیلی . خیلی چیزای دیگه م بهت می خوره ولی ترجیح میدم نگم تا مطمئن نشده م . فعلا همینو داشته باش که خیلییییییییییییییییییییییییییییی نمک نشناسی !
***
لطفا تشریف بیار با دلیل برام تشریح کن که چرا این روزا این قدر حالم ازت بهم می خوره آخه ؟!
البته نه نمی خواد دلیل بیاری . بیا توضیح بده چه طور یه خرس گنده مثل تو می تونه این قدر سطحی و نفهم و بی شعور و بچه باشه !
***
مجددا تو ! معذرت می خوام اگه تند حرف زدم . خوب ؟ بوس !
***
ببین baby ، یه خواهش دارم . لطفا منو نبخش . هیچ وقت . چون خیلی بی شعورتر از اونم که لیاقت بخشیده شدنو داشته باشم !
یه خواهش دیگه م دارم . می شه لطفا این قدر خوب نباشی ؟!
ممم .. حالاکه فکر می کنم می بینم نه همینجوری خوبه !
( در ضمن با تو نبودم ! )
***
در کمال بدجنسی امیدوارم یه روز با تمام وجود درد این رو که با ذوق و شوق بری با یکی حرف بزنی و بعدش با یخ ترین و غریبانه ترین واکنش ممکنه طرف روبرو بشی رو بچشی ، بلکه دیگه این جوری با من رفتار نکنی . حقته !
***
خوب درسته که هر وقت یادت می افتم از نفرت قیافه م کج می شه ، اینم درسته که دلم می خواد بزنم تو دهنت ، این هم خیلی خیلی درسته که روت رو نیست و سنگ پای قزوینه ، اینم کاملا صحیحه که اون احساس مظلومیت و حق بجانب بودنت منو کشته ، و این که فکر می کنم خیلی { .... } و بی شعوری ، ولی تو ناراحت نشو ، این چند روزه ست فقط . بعدش دوباره خوب و مهربون می شه فکرام . ناراحت نشو دوست جونم . خوب ؟ آفرین !
کسی اینو به خودش نگیره ، اونی که منظورمه نمی دونه وبلاگ چی هست اصولا . ولی ... چرا یه جورایی این روزا نسبت به همه ازین احساسات دارم ! پس لطفا همه تون این تیکه رو به خودتون بگیرین !
***
دوست من ، بابایی خوبم ، من بشدت ازت معذرت می خوام . می دونم یک ماه و خرده ای ، نه بیشتر ، سه ماهه که من یه لجن بی معرفت به تمام معنا شده م . خودم می دونم چقدر نکبت و بی شعورم که فقط وقتی بهت احتیاج دارم میام سراغت . اصلا هم عذری برای این کار کثیفم ندارم . فقط خواهش می کنم ببخشی . نمی دونم این مزخرفات کی تموم می شن ، ولی وقتی تموم شدن قول می دم دوباره آدم بشم . فعلا لطفا درک کن و ببخش منو . باشه ؟
***
آخ که چقدر دوست دارم دلم می اومد و می اومدم همه مزخرفاتت رو می کوبیدم تو صورتت تا دلم خنک بشه . حیف که خیلی الاغتر از این حرفام .....
ممم ... ولی با همین تیریپ الاغ بودن حال می کنم !
***
هی بچه ، اینو از الان بفهم که بعدا حوصله دردسر ندارم . من مثل خیابون یه طرفه م . عبور و مرور آزاده ، ولی اگه ازم گذشتی دیگه هیچ جور راه دور زدن و برگشتن نداری . هیچ وقت . روشن شد ؟ ( حالا انگار تو خواستی دور بزنی :)) ولی ایراد نداره . من تو رو از خودت بهتر می شناسم ! )
الان فردای روزیه که اینو نوشتم . دیشب انگار مست بودم وگرنه محال بود بنویسمش ! اما حالا که نوشتم دیگه بی خیال .
***
دوست جدید عزیزم ، خیلی خیلی ممنونم از کمکهات و حرفهای قشنگت و رازداریت و این که مسخره م نکردی و این که کلی مهربونی و این که ..... خلاصه این که بووووووووووووووووس !
خب حالا اگه یه احمقی اشتباهی تیکه یکی دیگه رو برداشت و ناراحت شد به من هیچ ربطی نداره !
شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲
داشتم آرشیو خورشید رو می خوندم . همه جا از یه فرشته اثیری مهربون نوشته بود که قراره بیاد و نجاتش بده . کسی که دستاش بوی بارون میده . کسی که چشماش مهربونه . کسی که نمیذاره ولت کنه و بره . کسی که ته خوبیهای دنیاست ....
ولی به همین اندازه هم از کسایی نوشته بود که یا بوی بارون نمیدن ، یا دستاشون سرد و غریبه ست ، یا چشماشون از جنس سنگه ...
می دونی همیشه این جوریه . یکی هست که چشماش رنگ خود بارونه ولی احمقه . یکی هست که احمق نیست ، خیلی هم دوست داشتنیه از نظر همه ولی اصلا نمی دونه بارون چی هست . چهارمی اون قدر خودخواهه که هیچ وقت به هیچ کس جز خودش فکر نمی کنه . اون یکی ته ته مهربونای دنیاست ، چشماشم که بارونی می شه عین آسمون پاییزه ، هر چی هم که بهش بگی با تمام وجودش می فهمه ، ولی حیف که خیلی زود جا می زنه . تازه دوستتم نداره ، ولی خیال می کرده داره ! آخری تنش بوی بارون داره ، چشماشم مهربونه ، احمقم نیست ، ولی ....
خب ، شاید اینم رسم زندگی باشه ...
ولی می دونی چیه رفیق ؟ می ترسم دلم جوری شکسته باشه که دیگه نتونه وقتی یکی بهش نزدیک می شه که دستاش بوی بارون می دن و توی چشماش یه عالمه برق مهربونی داره ، به تالاپ تولوپ بیفته و خبرم کنه ...
اصلا من دیگه حالم از بوی خاک بارون خورده بهم می خوره ...
ولی به همین اندازه هم از کسایی نوشته بود که یا بوی بارون نمیدن ، یا دستاشون سرد و غریبه ست ، یا چشماشون از جنس سنگه ...
می دونی همیشه این جوریه . یکی هست که چشماش رنگ خود بارونه ولی احمقه . یکی هست که احمق نیست ، خیلی هم دوست داشتنیه از نظر همه ولی اصلا نمی دونه بارون چی هست . چهارمی اون قدر خودخواهه که هیچ وقت به هیچ کس جز خودش فکر نمی کنه . اون یکی ته ته مهربونای دنیاست ، چشماشم که بارونی می شه عین آسمون پاییزه ، هر چی هم که بهش بگی با تمام وجودش می فهمه ، ولی حیف که خیلی زود جا می زنه . تازه دوستتم نداره ، ولی خیال می کرده داره ! آخری تنش بوی بارون داره ، چشماشم مهربونه ، احمقم نیست ، ولی ....
خب ، شاید اینم رسم زندگی باشه ...
ولی می دونی چیه رفیق ؟ می ترسم دلم جوری شکسته باشه که دیگه نتونه وقتی یکی بهش نزدیک می شه که دستاش بوی بارون می دن و توی چشماش یه عالمه برق مهربونی داره ، به تالاپ تولوپ بیفته و خبرم کنه ...
اصلا من دیگه حالم از بوی خاک بارون خورده بهم می خوره ...
جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲
ببین ، دارم اشتباه می کنم . دارم اشتباه می کنم . هر چند که هیچ غلطی نمی کنم و مثل سینوس کسینوس توی تعیین دامنه بی اثر و بی اهمیتم ، ولی دارم اشتباه می کنم . اگرچه بودن نبودنم هیچ اثری نداره برای هیچ کس ، اگرچه هیچ حرکتی از خودم نشون نمی دم و مثل مجسمه ساکن و بی حرکت نشستم و به بازی مسخره دنیا نگاه می کنم ، ولی دارم اشتباه می کنم . اشتباه می کنم . خیلییییییییییییی . بدون اینکه کار خاصی انجام بدم دارم روی خودم اشتباه می کنم . روی بودنم ، روی احساساتم ، روی باورهام ، روی شناختهام ، روی همه چی ... شایدم روی بقیه هم ...
ولی بذار اشتباه کنم ، چون هیچ راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه !
و عجب حس مزخرف دردناکی داره این اشتباه ... عجب می شکنی وقتی می بینی هیچی نیستی و نبودی ، داری ....
بی خیال . بذار اشتباهمو بزرگتر از اینی که هست نکنم !
ولی بذار اشتباه کنم ، چون هیچ راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه !
و عجب حس مزخرف دردناکی داره این اشتباه ... عجب می شکنی وقتی می بینی هیچی نیستی و نبودی ، داری ....
بی خیال . بذار اشتباهمو بزرگتر از اینی که هست نکنم !
این روزها روزهای جالبی اند ...
این روزها راه که می روم ، صدای خرد شدن می شنوم . صدای شکسته شدن ، صدای جرینگ جرینگ شکستن شیشه . انگار دلی را زیر پا له می کنم . تو فرض بگیر دل خودم را .
این روزها در این قلب در به در همه جور احساسی هست : تنفر ، خشم ، بغض ، سرخوردگی ، دلتنگی ، تنهایی .... هر چه دلت بخواهد . هر احساسی جز آنچه بعضی زندگی می نامندش .
این روزها مستم انگار . گیج و بی هدف و غریبانه پرسه می زنم در پیچ و خم این لابیرنت تمام نشدنی . چه مستی و خماری و گیجی شیرینی .... " ای یار ، ای یگانه ترین یار ، آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
این روزها کسی در مغزم جا خوش کرده که هر لحظه بی رحمانه همه گذشته ها را فریاد می زند . همه شکستنها را . همه خرد شدنها را . کسی که انگار لذت می برد از شکستن دم به دم بغضم و سرازیر شدن اشکهایم . کسی که به این زودی از سرم بیرون نخواهد رفت .
این روزها دلم پر است از عشق و انزجار . آب و آتش . غصه و خوشحالی . نگرانی و آرامش و همه با هم . ولی قبل از همه این احساسات ، این روزها " دلم از خالی پر است " ....
این روزها ، این روزها ....
روزهای جالبی اند . روزهایی که چند وقت بعد خاطره ای می شوند و بس . شاید هم تنها تصویری گنگ . ولی حالا ، حالا که هنوز در " این روزها " اسیرم ، می دانی ، می ترسم هرگز از بندشان رها نشوم ...
این روزها راه که می روم ، صدای خرد شدن می شنوم . صدای شکسته شدن ، صدای جرینگ جرینگ شکستن شیشه . انگار دلی را زیر پا له می کنم . تو فرض بگیر دل خودم را .
این روزها در این قلب در به در همه جور احساسی هست : تنفر ، خشم ، بغض ، سرخوردگی ، دلتنگی ، تنهایی .... هر چه دلت بخواهد . هر احساسی جز آنچه بعضی زندگی می نامندش .
این روزها مستم انگار . گیج و بی هدف و غریبانه پرسه می زنم در پیچ و خم این لابیرنت تمام نشدنی . چه مستی و خماری و گیجی شیرینی .... " ای یار ، ای یگانه ترین یار ، آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
این روزها کسی در مغزم جا خوش کرده که هر لحظه بی رحمانه همه گذشته ها را فریاد می زند . همه شکستنها را . همه خرد شدنها را . کسی که انگار لذت می برد از شکستن دم به دم بغضم و سرازیر شدن اشکهایم . کسی که به این زودی از سرم بیرون نخواهد رفت .
این روزها دلم پر است از عشق و انزجار . آب و آتش . غصه و خوشحالی . نگرانی و آرامش و همه با هم . ولی قبل از همه این احساسات ، این روزها " دلم از خالی پر است " ....
این روزها ، این روزها ....
روزهای جالبی اند . روزهایی که چند وقت بعد خاطره ای می شوند و بس . شاید هم تنها تصویری گنگ . ولی حالا ، حالا که هنوز در " این روزها " اسیرم ، می دانی ، می ترسم هرگز از بندشان رها نشوم ...
پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲
یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲
فکر نمی کنم هیچ وقت بفهمی چقدر و چند بار ، چه لطفهایی در حقت کرده م ....
همون بهتر که نفهمی ، چون اگه بفهمی بدجوری کفرت در میاد !
تا این جاش زیاد عجیب نیست ، نکته عجیبی که می خوام بگم اینه که رفیق ، یه جورایی ببخش ... چی رو ...؟ خودمم نمی دونم ! شاید به خاطر چیزی که دست من نیست و من هم هیچ دخالتی توش ندارم ...!
با این که خیلی احمقانه ست ، ولی بهر حال ... ببخش منو !
* فشار نیارین که بفهمین . همه چی رو لازم نیست فهمید ...
** توضیح هم نداریم ، حتی شما دوست عزیز !
همون بهتر که نفهمی ، چون اگه بفهمی بدجوری کفرت در میاد !
تا این جاش زیاد عجیب نیست ، نکته عجیبی که می خوام بگم اینه که رفیق ، یه جورایی ببخش ... چی رو ...؟ خودمم نمی دونم ! شاید به خاطر چیزی که دست من نیست و من هم هیچ دخالتی توش ندارم ...!
با این که خیلی احمقانه ست ، ولی بهر حال ... ببخش منو !
* فشار نیارین که بفهمین . همه چی رو لازم نیست فهمید ...
** توضیح هم نداریم ، حتی شما دوست عزیز !
- اینجا رو نگاه ، زخم شدم . زخمم کردی .
* اولا که به من چه ! ثانیا که به درک ! به چپ و راست سرندیپیتی که زخم شدی ... مهمی اصلا ؟! بچه پررو ... ! زود گم کن گورتو !
* اولا که به من چه ! ثانیا که به درک ! به چپ و راست سرندیپیتی که زخم شدی ... مهمی اصلا ؟! بچه پررو ... ! زود گم کن گورتو !
جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۸۲
به گذشته فکر می کنم ...
به چهار ماه پیش ... خنده م می گیره
به سه ماه پیش .. بازم خنده م می گیره
به دوماه پیش ... یک ماه پیش .... صدای خنده م بلند تر می شه
به حالا فکر می کنم .... دیگه قهقهه هام یه حالت هیستریک پیدا می کنه !
نصفه شبه ، همه خوابن ، این قهقهه های بلند و هیستریک و ترسناک ممکنه بیدارشون کنه ... ولی عیب نداره ، بذار بخندم . چون حتی اگه یه لحظه متوقفش کنم اشکم حلقه می زنه !
خب اینم یه تجربه ایه ! اون یکی هم یه تجربه ست ! اصلا همه چی رو می شه به عنوان یه تجربه نگاه کرد و بهش خندید . ولی تنها واقعیتی که دیگه اصلا هم خنده نداره اینه که آدم ها خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی خرند . همشون ! خرتر از اونی که تصور کنی ..... و خر تر از همشونم خودمم !
* این یادداشت مال دیشبه ها ! کسی نیاد خرمو بگیره که چرا ناراحتی !
به چهار ماه پیش ... خنده م می گیره
به سه ماه پیش .. بازم خنده م می گیره
به دوماه پیش ... یک ماه پیش .... صدای خنده م بلند تر می شه
به حالا فکر می کنم .... دیگه قهقهه هام یه حالت هیستریک پیدا می کنه !
نصفه شبه ، همه خوابن ، این قهقهه های بلند و هیستریک و ترسناک ممکنه بیدارشون کنه ... ولی عیب نداره ، بذار بخندم . چون حتی اگه یه لحظه متوقفش کنم اشکم حلقه می زنه !
خب اینم یه تجربه ایه ! اون یکی هم یه تجربه ست ! اصلا همه چی رو می شه به عنوان یه تجربه نگاه کرد و بهش خندید . ولی تنها واقعیتی که دیگه اصلا هم خنده نداره اینه که آدم ها خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی خرند . همشون ! خرتر از اونی که تصور کنی ..... و خر تر از همشونم خودمم !
* این یادداشت مال دیشبه ها ! کسی نیاد خرمو بگیره که چرا ناراحتی !
آقا من تجربه کردم ، تو نکن !
بیا و از من پیرزن (!) بشنو و به گوش بگیر که " از هر دستی بدی از همون می گیری " ، ولی لازم نیست از هر دستی گرفتی از همونم بدی !
جدی جدی دارم اینو می گما ! خودم هنوز تو کفم که چقدر جالبه که تو حتی اگه ناخواسته و بی خبر یه کاریو با کسی بکنی یه روز یکی دیگه یا خود اون آدم دقیقا همون بلا رو سرت میاره !
خلاصه این که ببین کی گفتم ! حواست باشه چه غلطی می کنی که قراره همین غلطی رو که تو با بقیه می کنی ، بعدا بقیه با تو بکنن . از ما گفتن !
بیا و از من پیرزن (!) بشنو و به گوش بگیر که " از هر دستی بدی از همون می گیری " ، ولی لازم نیست از هر دستی گرفتی از همونم بدی !
جدی جدی دارم اینو می گما ! خودم هنوز تو کفم که چقدر جالبه که تو حتی اگه ناخواسته و بی خبر یه کاریو با کسی بکنی یه روز یکی دیگه یا خود اون آدم دقیقا همون بلا رو سرت میاره !
خلاصه این که ببین کی گفتم ! حواست باشه چه غلطی می کنی که قراره همین غلطی رو که تو با بقیه می کنی ، بعدا بقیه با تو بکنن . از ما گفتن !
یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۲
سه ماهی هست که گهگاه موقع غذا قورت دادن یهویی انگار راه مری م مسدود میشه و جونم به لبم میاد تا لقمه رو پایین بدم . انگار یه غلتک گذاشتن رو سینه م و مدام از بالا به پایین و بالعکس حرکتش میدن . امروز که موقع خوردن صبحانه یهو دستمو گذاشتم رو سینه م و از شدت درد اشکم در اومد خواهرم گفت : مامان ! اون خانومه که اومده بود مدرسه ما می گفت یکی از علائم سرطان مشکل در بلعیدن غذاست . نکنه جدی جدی چیزیش باشه ؟!
نگاه مامان یه چیزی بود اون طرف مرز وحشت زدگی . بلافاصله زنگ زد برای فردا وقت دکتر برام گرفت . من که چیزیم نیست از این درد های خرکی زیاد دارم ، ولی دارم فکر می کنم عجب موجودات بیچاره ی بدبختی هستند این مادرها . طفلکها از فکر این که بچه شون طوریش باشه عجب عذابی می کشند . همش باید نگرانش باشند ... آخی ، نازی مامان کوچولو !
* ولی اگه یه مرگی چیزیم باشه عجب حالی می کنم !
نگاه مامان یه چیزی بود اون طرف مرز وحشت زدگی . بلافاصله زنگ زد برای فردا وقت دکتر برام گرفت . من که چیزیم نیست از این درد های خرکی زیاد دارم ، ولی دارم فکر می کنم عجب موجودات بیچاره ی بدبختی هستند این مادرها . طفلکها از فکر این که بچه شون طوریش باشه عجب عذابی می کشند . همش باید نگرانش باشند ... آخی ، نازی مامان کوچولو !
* ولی اگه یه مرگی چیزیم باشه عجب حالی می کنم !
جالبه نه ...؟!
اینم شده سهم زندگی من !! در یک کلمه " گیجی " و دیگر هیچ !
مدرسه که دیگه هیچی اصلا حرفشو نزن ! اصولا چیزی نمی فهمم از فک زدنهای معلمها ... نوشتنه و نوشتن ! جزوه هایی که می نویسم ( کی باورش می شه اون قدر گیج می زنم که موقع نوشتن جزوه خواب می بینم ؟! ) و باید خونده بشن و کی ... ؟ خدا می دونه !! منم و نگاه مات وگیجم به معلمها و راه رفتنهای بی هدف زنگ تفریح که دیگه این اواخر تعادل راه رفتنمو هم ندارم و مدام می خورم به در و دیوار ! و سوالای تموم نشدنی بچه ها که فلانی ، باز تو چرا مستی ؟ دیگه طفلکها به قیافه گیج و چشمهای خمار هر روزه من عادت کرده ند ....
خونه هم که حس ناهار خوردن و اصولا غذا خوردن نیست .... بلوزی که دو هفته پیش چسب تنم بود الان تو تنم می رقصه !! دو ساعتی نشستن پای این کامپیوتر " لعنتی " ، گند زده شدن به اعصابم ، ترکیدن بغضی و چند قطره اشکی که دیگه آرومم نمی کنه ... و یاد توی لعنتی که یه لحظه هم آرومم نمیذاره . راستی کوچولو ، من یه جوری با دردام کنار میام ، تو اون همه درد و بغض و غصه و مشکل رو کجا می بری ؟!
به زور خودمو می کشم پای دفتر و کتاب و یه سرهم بندی از درسهای فردا . فقط برای این که بتونم ساعت هشت شب بخزم تو رختخواب و با قرص یا بدون قرص برم تو یه خواب عمیق و چند ساعتی فرار از فکر تو . بدبختی خوابم هم آشفته شده ! تا صبح فقط کابوس و کابوس و کابوس ... صبح که از خواب پا می شم جوری کوفته م که انگار تمام شب کتکم زده ند ...
و هر روز صبح دوباره این آسمون ابری و یاد آهنگ حبیب که " حالا وقتی که هوا ابری می شه ، قلب عاشقش دوباره می تپه ..." و منی که تلو تلو خوران میرم به سمت همون تکرار هر روزه ...
چه می شه کرد ، شاید اینم سهم منه از زندگی ....
اینم شده سهم زندگی من !! در یک کلمه " گیجی " و دیگر هیچ !
مدرسه که دیگه هیچی اصلا حرفشو نزن ! اصولا چیزی نمی فهمم از فک زدنهای معلمها ... نوشتنه و نوشتن ! جزوه هایی که می نویسم ( کی باورش می شه اون قدر گیج می زنم که موقع نوشتن جزوه خواب می بینم ؟! ) و باید خونده بشن و کی ... ؟ خدا می دونه !! منم و نگاه مات وگیجم به معلمها و راه رفتنهای بی هدف زنگ تفریح که دیگه این اواخر تعادل راه رفتنمو هم ندارم و مدام می خورم به در و دیوار ! و سوالای تموم نشدنی بچه ها که فلانی ، باز تو چرا مستی ؟ دیگه طفلکها به قیافه گیج و چشمهای خمار هر روزه من عادت کرده ند ....
خونه هم که حس ناهار خوردن و اصولا غذا خوردن نیست .... بلوزی که دو هفته پیش چسب تنم بود الان تو تنم می رقصه !! دو ساعتی نشستن پای این کامپیوتر " لعنتی " ، گند زده شدن به اعصابم ، ترکیدن بغضی و چند قطره اشکی که دیگه آرومم نمی کنه ... و یاد توی لعنتی که یه لحظه هم آرومم نمیذاره . راستی کوچولو ، من یه جوری با دردام کنار میام ، تو اون همه درد و بغض و غصه و مشکل رو کجا می بری ؟!
به زور خودمو می کشم پای دفتر و کتاب و یه سرهم بندی از درسهای فردا . فقط برای این که بتونم ساعت هشت شب بخزم تو رختخواب و با قرص یا بدون قرص برم تو یه خواب عمیق و چند ساعتی فرار از فکر تو . بدبختی خوابم هم آشفته شده ! تا صبح فقط کابوس و کابوس و کابوس ... صبح که از خواب پا می شم جوری کوفته م که انگار تمام شب کتکم زده ند ...
و هر روز صبح دوباره این آسمون ابری و یاد آهنگ حبیب که " حالا وقتی که هوا ابری می شه ، قلب عاشقش دوباره می تپه ..." و منی که تلو تلو خوران میرم به سمت همون تکرار هر روزه ...
چه می شه کرد ، شاید اینم سهم منه از زندگی ....
هی ، بی شعور !
تا حالا یه اپسیلن امید داشتی که برگرده ....
دیگه همون یه ذره رو هم بذار لب کوزه آبشو میل کن !
حالا باید واسه خودم زمزمه کنم ؛
اونی که می خواستی تو غبارا گم شد .....
مرغی شد و پشت حصارا گم شد ...
اسم تورو رو بال مرغا نوشت ...
رو کنده ی سبز درخت ها نوشت ...
فقط در عجبم از سه چیز ....
یکی از بازی روزگار ، گهی پشت بر زین گهی زین به پشت ! ( می گیری منظورمو که ؟! )
یکی دیگه هم این که آخرشم نفهمیدم .... چرا ؟! چراا ؟!
سومی هم این که به دل می گم شب تا سحر یادش نکن دوباره .. دلم می گه دیوونه شم ، دوستش دارم هنوزم ...
تا حالا یه اپسیلن امید داشتی که برگرده ....
دیگه همون یه ذره رو هم بذار لب کوزه آبشو میل کن !
حالا باید واسه خودم زمزمه کنم ؛
اونی که می خواستی تو غبارا گم شد .....
مرغی شد و پشت حصارا گم شد ...
اسم تورو رو بال مرغا نوشت ...
رو کنده ی سبز درخت ها نوشت ...
فقط در عجبم از سه چیز ....
یکی از بازی روزگار ، گهی پشت بر زین گهی زین به پشت ! ( می گیری منظورمو که ؟! )
یکی دیگه هم این که آخرشم نفهمیدم .... چرا ؟! چراا ؟!
سومی هم این که به دل می گم شب تا سحر یادش نکن دوباره .. دلم می گه دیوونه شم ، دوستش دارم هنوزم ...
شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۲
توجه ! این یه یادداشت کاملا شخصیه . اونی که باید بخونه می خونه . الباقی هم بعدا شاکی نشن که مزخرفات خصوصیتو میاری اینجا می نویسی !
می گن بسه
می گن باید فراموش کنی ... می گن باید برگردی به زندگی عادیت . می گن دیگه بیتابی از این بیشتر می شه دیوونگی . دیگه گریه زاری بسه . باید قبول کنی که دیگه بر نمی گرده . می گن باید بذاری این زخم خوب بشه ....
خب راست می گن !
ولی چرا هیچ منطقی تو گوش من فرو نمیره پس ؟!
چرا نمیتونم فراموش کنم ؟ چرا نمی تونم همه چی رو از یاد ببرم ؟ چرا نمی تونم خیال کنم اصلا از اول هیچی نبوده ؟ چرا نمی تونم مثل خودش بی خیال و بی تفاوت باشم ؟!
می گه تو هنوزم داری سعی می کنی برش گردونی .... حداقل تو رویاهات . راست می گه ! هنوزم امیدوارم که برگرده . که دوباره خودش بشه . این نقاب سنگی بی تفاوت بی احساس بیرحمو کنار بزنه از رو صورتش و دوباره بشه همون مهربون همیشگی . هنوز امیدوارم دوباره چشماش مثل قدیما پر از دوست داشتن بشه . هنوز امیدوارم دوباره مهربون و بامحبت ببینمش ....
ببین کوچولو ....
من هنوز امیدوارم ....
راستی راستی می خوای ناامیدم کنی ؟!
اگه نه ، که زود باش ، هنوزم راه برگشت برات هست ، هنوز یه عالمه عشق تو قلب دیوونه من منتظرته ...
اگرم آره می خوای ناامیدم کنی ، می خوای بگی که هیچ وقت برنمی گردی ، همین یه سوالو جواب بده ....
« چیکار کردم که نپسندیدی .... ؟!؟! چیکار ... ؟! »
منتظر جواب سوالمم...
می گن بسه
می گن باید فراموش کنی ... می گن باید برگردی به زندگی عادیت . می گن دیگه بیتابی از این بیشتر می شه دیوونگی . دیگه گریه زاری بسه . باید قبول کنی که دیگه بر نمی گرده . می گن باید بذاری این زخم خوب بشه ....
خب راست می گن !
ولی چرا هیچ منطقی تو گوش من فرو نمیره پس ؟!
چرا نمیتونم فراموش کنم ؟ چرا نمی تونم همه چی رو از یاد ببرم ؟ چرا نمی تونم خیال کنم اصلا از اول هیچی نبوده ؟ چرا نمی تونم مثل خودش بی خیال و بی تفاوت باشم ؟!
می گه تو هنوزم داری سعی می کنی برش گردونی .... حداقل تو رویاهات . راست می گه ! هنوزم امیدوارم که برگرده . که دوباره خودش بشه . این نقاب سنگی بی تفاوت بی احساس بیرحمو کنار بزنه از رو صورتش و دوباره بشه همون مهربون همیشگی . هنوز امیدوارم دوباره چشماش مثل قدیما پر از دوست داشتن بشه . هنوز امیدوارم دوباره مهربون و بامحبت ببینمش ....
ببین کوچولو ....
من هنوز امیدوارم ....
راستی راستی می خوای ناامیدم کنی ؟!
اگه نه ، که زود باش ، هنوزم راه برگشت برات هست ، هنوز یه عالمه عشق تو قلب دیوونه من منتظرته ...
اگرم آره می خوای ناامیدم کنی ، می خوای بگی که هیچ وقت برنمی گردی ، همین یه سوالو جواب بده ....
« چیکار کردم که نپسندیدی .... ؟!؟! چیکار ... ؟! »
منتظر جواب سوالمم...
جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۸۲
دیگه چشمام باز نمی مونه ....
سرمم داره بدجور گیج میره
همه چی رو هم دو تا می ب ینم .
تعادل هم ندارم . حتی موقع نشستن بی اختیار به عقب خم می شم .
یه دقیقه هم نمیتونم فکرمو رو چیزی متمرکز کنم . مثلا رو حرفای تو . روی اون جمله ی قشنگ !! ت ...
خب این دقیقا همون چیزیه که از اون شش هفت تا دیازپام عزیز دوست داشتنی می خواستم !
سرمم داره بدجور گیج میره
همه چی رو هم دو تا می ب ینم .
تعادل هم ندارم . حتی موقع نشستن بی اختیار به عقب خم می شم .
یه دقیقه هم نمیتونم فکرمو رو چیزی متمرکز کنم . مثلا رو حرفای تو . روی اون جمله ی قشنگ !! ت ...
خب این دقیقا همون چیزیه که از اون شش هفت تا دیازپام عزیز دوست داشتنی می خواستم !
یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲
کم سگ بودم خودم ، کم اعصابم خورد بود ، کم پاچه همه رو می گرفتم ...
اون فکر مزخرف اعصاب خرد کن دردناکتم بهش اضافه شد !
بابا به چه زبونی بگم آخه لعنتی!
پاشو بیا ببرشون ! همه خاطره هاتو ... همه حرفهاتو ... همه دروغهاتو ... آره همه دروغ های بی ارزشتو .... تک تک لحظه های مشترک رو ... آهای دروغگو ! پاشو بیا همه این خاطره های دیوانه کننده رو ، تصویر اون چشمهای لعنتیتو وقتی از اشک سرخ بود ، صدای بغض آلودتو ، همه اینا رو بیا ببر !
خودت که پاشدی رفتی ....
پس پاشو بیا اقلا این چیزایی رو هم که از خودت جا گذاشتی ببر تا بتونم همه چیزو فراموش کنم ....
راحتم بذار .... تو رو به هر چی که می پرستی راحتم بذار ... !
اون فکر مزخرف اعصاب خرد کن دردناکتم بهش اضافه شد !
بابا به چه زبونی بگم آخه لعنتی!
پاشو بیا ببرشون ! همه خاطره هاتو ... همه حرفهاتو ... همه دروغهاتو ... آره همه دروغ های بی ارزشتو .... تک تک لحظه های مشترک رو ... آهای دروغگو ! پاشو بیا همه این خاطره های دیوانه کننده رو ، تصویر اون چشمهای لعنتیتو وقتی از اشک سرخ بود ، صدای بغض آلودتو ، همه اینا رو بیا ببر !
خودت که پاشدی رفتی ....
پس پاشو بیا اقلا این چیزایی رو هم که از خودت جا گذاشتی ببر تا بتونم همه چیزو فراموش کنم ....
راحتم بذار .... تو رو به هر چی که می پرستی راحتم بذار ... !
حالا هی من این زده شدن ها و " حرف زدن باهات سخت شده " ها و بی حوصلگیها و فرار کردنهای همه رو جدی نمی گیرم ...
ولی خود خرم می دونم دارم چی به روز خودم میارم ، می دونم که با این عصبیتهای مسخره و مثل سگ پاچه گرفتن ها و پریدن ها و تو ذوق زدن ها آخرشم همین یکی دو تا دوست باقیمونده رو هم پر میدم و باز من می مونم و حوضم ... باز من می مونم و تنهایی همیشگی م و این وابستگیهای مزخرف مسخره هم که دارم خودم با دست خودم باعث شکستنش می شم ، وقتی که بشکنن ، غصه تموم شدنشون از منم دیگه چیزی باقی نمی ذاره ...
می دونم دارم اشتباه می کنما ، ولی نمی دونم چرا نمی تونم اشتباه نکنم !!
یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده لطفا !
ولی خود خرم می دونم دارم چی به روز خودم میارم ، می دونم که با این عصبیتهای مسخره و مثل سگ پاچه گرفتن ها و پریدن ها و تو ذوق زدن ها آخرشم همین یکی دو تا دوست باقیمونده رو هم پر میدم و باز من می مونم و حوضم ... باز من می مونم و تنهایی همیشگی م و این وابستگیهای مزخرف مسخره هم که دارم خودم با دست خودم باعث شکستنش می شم ، وقتی که بشکنن ، غصه تموم شدنشون از منم دیگه چیزی باقی نمی ذاره ...
می دونم دارم اشتباه می کنما ، ولی نمی دونم چرا نمی تونم اشتباه نکنم !!
یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده لطفا !
جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کنید ...!
فقط یک {......} یا یک فرشته میتونه توسط ملت این همه { .......} ، اون وقت بشینه براشون {............................................................} !
من که فرشته هه نیستم مسلما ،
پس همون {......} ام دیگه .... !
هی {...} ! اگه طبق عادتت بخوای منو سر این یکی هم بازجویی کنی همچین میزنم تو دهنت که {.......} . فضولی هم حد و مرزی داره آخه !
***
شنیدید میگن تاریخ تکرار می شه ..؟
من که بدجوری بهش عقیده دارم .... یعنی به وضوح همش تکرار شدنشو می بینم !
فقط چیزه !!
کسی نمی دونه چه جوری باید با این تاریخ به توافق رسید که این یه دفعه رو پیلیز تکرار نشه ؟!
***
و من خیلی بداخلاق و سگ و عصبی و لوس و ننر و خر و بد و پلید شدم تا جایی که خودمم حالم از خودم بهم میخوره ... البته خب تازگی نداره من همیشه حالم از لجن و کثافت و این چیزا بهم میخورده ...!
***
هر هفته هر هفته پا میشن خانوم و آقا مجردی تشریف میبرن ددر ولگردی ، انگار نه انگار که بچه دارن ، من بدبختم میشینم خونه یا در و دیوارو نگاه میکنم یا برای خواهر کوچیکه باید غذا بپزم و ارد دادناشو تحمل کنم یا هیچی ازحوصله سر رفتگی بترکم ، اون وقت میان خونه می گن چرا خونه رو جارو برقی نکشیدی چرا سرامیکها رو تمیز نکردی چرا حموم رو نشستی چرا غذا نپختی !!!!
حیف که پدر و مادرن هیچی نمی شه گفت ....
***
نوشته بود از هر پنج خانم باردار یکیشون افسردگی حاد داره ...
نه مثل این که جدی جدی باید برم یه تست بارداری بدم !!!!!
***
یکی نیست بگه مامان جون چطور پسربازی با خاله م و دوستات و تور کردن بابای بیچاره م با هزار تا نقشه و 6 سال دوست بودن باهاش و نوشتن دقیقا 1200 صفحه نامه عاشقانه برای پسر مردم ( همون بابام ! ) برای تو عیب نبوده ، برای من دوستی معمولی با آدمهایی که بهشون اعتماد دارم هم بده ؟!
یعنی اگر هم کسی باشه بهتره که نگه ، چون اون دفعه که من اینو بهش گفتم نزدیک بود بزنه تو دهنم !
***
به پیر به پیغمبر من فکر خودم نیستم ، " من به فکر خستگی های پر پرنده هام ... "
حالا تو نفهم هی مثل شتر تبر بزن ببینم به کجا می رسی !
***
من در طول عمرم همیشه آدم آویزونی بوده م . با وجود تنفر عمیقم از کارایی نظیر منت کشی و داشتن یه غرور سفت و سخت ، همیشه موقع قهر و کدورت با بقیه خودم پیشقدم شدم برای آشتی چون اصلا و ابدا تحمل قهر و این چیزا رو نداشته م . اگرم با یکی رابطه م خوب باشه که دیگه طرف دهنش از آویزون بازیای من سرویس می شه !
و الان دارم فکر می کنم که از این همه آدم دوروبرم ، هیچ وقت کسی این واقعیت تلخ دردناک رو فهمید که پشت این آویزون بودن ها ، یه جور گدایی محبت قایم شده ؟!
آااااااااااااااااااای ! دلم برای خودم میسوزه ....
***
آدم مریض رذل پست فطرت روانی سادیست به این میگن !!
عوضی ! کلی ترسیدم :((
***
ببینم ، این که بدونی همه چی فقط و فقط برای این آرومه که تو دهنت رو بستی و همه قضایا رو ریختی توی خودت ، و اگر تو یه اپسیلن چیزیو بخوای بروز بدی همه چی به گه کشیده می شه ، حس خوبی داره یا حس بدی ؟
حالا هر کدوم که هست ...
چرا من اصلا هیچ احساس خاصی از این موضوع بهم دست نمیده پس ؟!
***
می گه : خیلی دوست دارم یه روز مریض شم تا حد مرگ ، همه دکترا هم جوابم کنن تا ببینم کیا از مردنم ناراحت میشن ، بعد معجزه شه حالم خوب شه !
می گم آره منم ترجیح میدم اصلا یه دفعه بمیرم ببینم واکنش اطرافیان ( که در زندگی دائما دارن به fuck می برنمون ! ) چیه ، بعد معجزه شه دوباره زنده شم !
می گه : ااا .... منم می خواستم همینو بگما ، ترسیدم مسخره م کنی ...
***
د من به کی بگم دردمو آخه ..!
سرکار خانوم دبیر ورزش اومده نصیحتمون میکنه که اگه انحراف ستون فقرات دارید حتما برید دکتر و بریکس ببندید ... درسته که گردن رو میاره جلو و خیلی اذیت می کنه ، ولی یه مزیت هم داره و اون این که باعث می شه باسنتون بزرگ بشه !!!!
خدا پدر و مادر این جنیفرو بیامرزه که چیزی رو که سابقا عیب بود تبدیل کرده به مزیت !!
آقا اینو گفتم یادم افتاد که یه دفعه اومدم محکم با مغز و مشت و لگد و همه چی از پشت برم تو یکی از همکلاسیا ، نگو پدرسگ ازین بریکس آهنیا بسته بود ! و حتی الانم که یادم میفته .... آاااااای !
***
این روزا به حرفها و کارا و واکنشهای خودم ( چه تو گذشته و چه حال ) نگاه می کنم بشدت احساس فداکار بودن و خوب بودن و ایثارگر !! بودن بهم دست میده ..... ای هووووووووووووووووغ ! تو دنیا اگه از یه چیز متنفر باشم این احساس تخمی _ تخیلی خوب بودنه .... یه لگن بیارید لطفا حالم داره بهم میخوره !
و در ضمن کپی رایت تخمی تخیلی هم مال ایشونه ... بعدا پا میشه میاد میگه چرا حقمو خوردی !
***
ببین لعنتی ، تو بیداری که اون فکر مزخرفت همش داره اعصابمو خورد میکنه ، پس لطفا تو خواب دیگه دست از سرم بردار ! به خدا یه شب دیگه خوابتو ببینم میام هر چی تو دهنم هست بهت میگما X-( عجبا ! حالا ما هم که زدیم تو کوچه علی چپ و میخوایم بیخیال شیم تو شیفت شب چسبیدی به ما ول نمی کنی ؟
لامصب این قدر چموشه که هیچ رقمه و هیچ جا با آدم نمی سازه ، تو خوابم حتی همش آدمو برنزه می کنه !!
***
اون ضرب المثله هست می گه " برای کسی بمیر که برات تب کنه " ؟
مجددا فقط یه فرشته یا یه { ....... } میتونه برای آدم هایی که تب سهله ، محل سگش هم نمیذارن ، بمیره .
خب کاملا واضحه من کدوم یکیشم دیگه ...!
فقط یک {......} یا یک فرشته میتونه توسط ملت این همه { .......} ، اون وقت بشینه براشون {............................................................} !
من که فرشته هه نیستم مسلما ،
پس همون {......} ام دیگه .... !
هی {...} ! اگه طبق عادتت بخوای منو سر این یکی هم بازجویی کنی همچین میزنم تو دهنت که {.......} . فضولی هم حد و مرزی داره آخه !
***
شنیدید میگن تاریخ تکرار می شه ..؟
من که بدجوری بهش عقیده دارم .... یعنی به وضوح همش تکرار شدنشو می بینم !
فقط چیزه !!
کسی نمی دونه چه جوری باید با این تاریخ به توافق رسید که این یه دفعه رو پیلیز تکرار نشه ؟!
***
و من خیلی بداخلاق و سگ و عصبی و لوس و ننر و خر و بد و پلید شدم تا جایی که خودمم حالم از خودم بهم میخوره ... البته خب تازگی نداره من همیشه حالم از لجن و کثافت و این چیزا بهم میخورده ...!
***
هر هفته هر هفته پا میشن خانوم و آقا مجردی تشریف میبرن ددر ولگردی ، انگار نه انگار که بچه دارن ، من بدبختم میشینم خونه یا در و دیوارو نگاه میکنم یا برای خواهر کوچیکه باید غذا بپزم و ارد دادناشو تحمل کنم یا هیچی ازحوصله سر رفتگی بترکم ، اون وقت میان خونه می گن چرا خونه رو جارو برقی نکشیدی چرا سرامیکها رو تمیز نکردی چرا حموم رو نشستی چرا غذا نپختی !!!!
حیف که پدر و مادرن هیچی نمی شه گفت ....
***
نوشته بود از هر پنج خانم باردار یکیشون افسردگی حاد داره ...
نه مثل این که جدی جدی باید برم یه تست بارداری بدم !!!!!
***
یکی نیست بگه مامان جون چطور پسربازی با خاله م و دوستات و تور کردن بابای بیچاره م با هزار تا نقشه و 6 سال دوست بودن باهاش و نوشتن دقیقا 1200 صفحه نامه عاشقانه برای پسر مردم ( همون بابام ! ) برای تو عیب نبوده ، برای من دوستی معمولی با آدمهایی که بهشون اعتماد دارم هم بده ؟!
یعنی اگر هم کسی باشه بهتره که نگه ، چون اون دفعه که من اینو بهش گفتم نزدیک بود بزنه تو دهنم !
***
به پیر به پیغمبر من فکر خودم نیستم ، " من به فکر خستگی های پر پرنده هام ... "
حالا تو نفهم هی مثل شتر تبر بزن ببینم به کجا می رسی !
***
من در طول عمرم همیشه آدم آویزونی بوده م . با وجود تنفر عمیقم از کارایی نظیر منت کشی و داشتن یه غرور سفت و سخت ، همیشه موقع قهر و کدورت با بقیه خودم پیشقدم شدم برای آشتی چون اصلا و ابدا تحمل قهر و این چیزا رو نداشته م . اگرم با یکی رابطه م خوب باشه که دیگه طرف دهنش از آویزون بازیای من سرویس می شه !
و الان دارم فکر می کنم که از این همه آدم دوروبرم ، هیچ وقت کسی این واقعیت تلخ دردناک رو فهمید که پشت این آویزون بودن ها ، یه جور گدایی محبت قایم شده ؟!
آااااااااااااااااااای ! دلم برای خودم میسوزه ....
***
آدم مریض رذل پست فطرت روانی سادیست به این میگن !!
عوضی ! کلی ترسیدم :((
***
ببینم ، این که بدونی همه چی فقط و فقط برای این آرومه که تو دهنت رو بستی و همه قضایا رو ریختی توی خودت ، و اگر تو یه اپسیلن چیزیو بخوای بروز بدی همه چی به گه کشیده می شه ، حس خوبی داره یا حس بدی ؟
حالا هر کدوم که هست ...
چرا من اصلا هیچ احساس خاصی از این موضوع بهم دست نمیده پس ؟!
***
می گه : خیلی دوست دارم یه روز مریض شم تا حد مرگ ، همه دکترا هم جوابم کنن تا ببینم کیا از مردنم ناراحت میشن ، بعد معجزه شه حالم خوب شه !
می گم آره منم ترجیح میدم اصلا یه دفعه بمیرم ببینم واکنش اطرافیان ( که در زندگی دائما دارن به fuck می برنمون ! ) چیه ، بعد معجزه شه دوباره زنده شم !
می گه : ااا .... منم می خواستم همینو بگما ، ترسیدم مسخره م کنی ...
***
د من به کی بگم دردمو آخه ..!
سرکار خانوم دبیر ورزش اومده نصیحتمون میکنه که اگه انحراف ستون فقرات دارید حتما برید دکتر و بریکس ببندید ... درسته که گردن رو میاره جلو و خیلی اذیت می کنه ، ولی یه مزیت هم داره و اون این که باعث می شه باسنتون بزرگ بشه !!!!
خدا پدر و مادر این جنیفرو بیامرزه که چیزی رو که سابقا عیب بود تبدیل کرده به مزیت !!
آقا اینو گفتم یادم افتاد که یه دفعه اومدم محکم با مغز و مشت و لگد و همه چی از پشت برم تو یکی از همکلاسیا ، نگو پدرسگ ازین بریکس آهنیا بسته بود ! و حتی الانم که یادم میفته .... آاااااای !
***
این روزا به حرفها و کارا و واکنشهای خودم ( چه تو گذشته و چه حال ) نگاه می کنم بشدت احساس فداکار بودن و خوب بودن و ایثارگر !! بودن بهم دست میده ..... ای هووووووووووووووووغ ! تو دنیا اگه از یه چیز متنفر باشم این احساس تخمی _ تخیلی خوب بودنه .... یه لگن بیارید لطفا حالم داره بهم میخوره !
و در ضمن کپی رایت تخمی تخیلی هم مال ایشونه ... بعدا پا میشه میاد میگه چرا حقمو خوردی !
***
ببین لعنتی ، تو بیداری که اون فکر مزخرفت همش داره اعصابمو خورد میکنه ، پس لطفا تو خواب دیگه دست از سرم بردار ! به خدا یه شب دیگه خوابتو ببینم میام هر چی تو دهنم هست بهت میگما X-( عجبا ! حالا ما هم که زدیم تو کوچه علی چپ و میخوایم بیخیال شیم تو شیفت شب چسبیدی به ما ول نمی کنی ؟
لامصب این قدر چموشه که هیچ رقمه و هیچ جا با آدم نمی سازه ، تو خوابم حتی همش آدمو برنزه می کنه !!
***
اون ضرب المثله هست می گه " برای کسی بمیر که برات تب کنه " ؟
مجددا فقط یه فرشته یا یه { ....... } میتونه برای آدم هایی که تب سهله ، محل سگش هم نمیذارن ، بمیره .
خب کاملا واضحه من کدوم یکیشم دیگه ...!
جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲
....خودم، از پيشم برو
آدم وقتی از دست يک کسی خسته ميشه و ديگه نميتونه تحملش کنه --چون بطور مداوم رو اعصاش راه ميره-- پا ميشه ميره از پهلوش و تا مدتی هم باهاش حرف نميزنه تا اعصابش بياد سر جاش و دوباره يارای معاشرت با اون شخص رو داشته باشه (اگر تصميم به معاشرت دوباره داشته باشه!)....حالا من که از دست خودم خسته شدم چيکار ميتونم بکنم؟ صبح بلند ميشم با خودمم، ميرم دستشويی خودمم مياد، حموم ميکنم و خودم پشتمو ليف ميکشه، ميخوام تلويزيون نگاه کنم و خودم هم از خدا خواسته ميشينه و همه اش عينه وِروِره جادو راجع به همه چی نظر ميده، حتی سرکار هم دنبالم راه ميفته مياد و همش غرغر ميکنه: «خوابم مياد، سردمه، گشنمه، کی ميريم خونه؟». ميشينم فکر کنم ولی خودم شروع ميکنه منو از مسير فکری ام منحرف کردن و کشوندن به فکرهای سياه: «تا حالا عاشق کسی بودی که عاشقت بوده؟» بعد با يک قيافه موذيانه و بدجنس ميزنه زير يک خندهء هيستريک و منو به مرز جنون ميبره.
من اين خودمو ميخوام چيکار آخه؟ وجودش به جز آزار و اذيت هيچ چيزی ديگه ای بهمراه نداره، چه جوری از دستش در برم؟ حتی نميذاره بدون حضورش آب بخورم، ميخوام بهش بگم: «ببين، من احتياج به يک خلاء فکری دارم، ميخوام تنها باشم، بذار يکمدت از شرت خلاص باشم، ببينم چيکار ميخوام بکنم....» هنوز فکرم تموم نشده که عين عُنُقِ منکسره سر و کله خودم پيدا ميشه که ميگه: «نذار يادت بندازم که تو زندگی ات به هيچ کدوم از آرزوهات نرسيدی و الانم داری جوونیتو به گا ميدی....» و من خرد شده از حرفهای صريح و بدون پردهء خودم به دريای متلاطم گريه پناه ميبرم، تنها جايی که خودم دنبالم نمياد (مثل اينکه شنا بلد نيست).
آدم وقتی از دست يک کسی خسته ميشه و ديگه نميتونه تحملش کنه --چون بطور مداوم رو اعصاش راه ميره-- پا ميشه ميره از پهلوش و تا مدتی هم باهاش حرف نميزنه تا اعصابش بياد سر جاش و دوباره يارای معاشرت با اون شخص رو داشته باشه (اگر تصميم به معاشرت دوباره داشته باشه!)....حالا من که از دست خودم خسته شدم چيکار ميتونم بکنم؟ صبح بلند ميشم با خودمم، ميرم دستشويی خودمم مياد، حموم ميکنم و خودم پشتمو ليف ميکشه، ميخوام تلويزيون نگاه کنم و خودم هم از خدا خواسته ميشينه و همه اش عينه وِروِره جادو راجع به همه چی نظر ميده، حتی سرکار هم دنبالم راه ميفته مياد و همش غرغر ميکنه: «خوابم مياد، سردمه، گشنمه، کی ميريم خونه؟». ميشينم فکر کنم ولی خودم شروع ميکنه منو از مسير فکری ام منحرف کردن و کشوندن به فکرهای سياه: «تا حالا عاشق کسی بودی که عاشقت بوده؟» بعد با يک قيافه موذيانه و بدجنس ميزنه زير يک خندهء هيستريک و منو به مرز جنون ميبره.
من اين خودمو ميخوام چيکار آخه؟ وجودش به جز آزار و اذيت هيچ چيزی ديگه ای بهمراه نداره، چه جوری از دستش در برم؟ حتی نميذاره بدون حضورش آب بخورم، ميخوام بهش بگم: «ببين، من احتياج به يک خلاء فکری دارم، ميخوام تنها باشم، بذار يکمدت از شرت خلاص باشم، ببينم چيکار ميخوام بکنم....» هنوز فکرم تموم نشده که عين عُنُقِ منکسره سر و کله خودم پيدا ميشه که ميگه: «نذار يادت بندازم که تو زندگی ات به هيچ کدوم از آرزوهات نرسيدی و الانم داری جوونیتو به گا ميدی....» و من خرد شده از حرفهای صريح و بدون پردهء خودم به دريای متلاطم گريه پناه ميبرم، تنها جايی که خودم دنبالم نمياد (مثل اينکه شنا بلد نيست).
مممم...
خوشحالم ...
اا نه .... مثل این که ناراحتم ... درکش می کنم بدجور ..! آخرشم نفهمیدم چه جوریه که کسی که از زندگی عقش میگیره مثل من ، باید صاف صاف زندگیشو کنه ، کسی که دوست داره زندگی کنه می افته می میره ..! اه ! اصلا مرگ برای بقیه خیلی چیز بدیه !
خلاصه این که الان من ماست مخلوط یا فلفل شده حالم !!
خوشحالم ...
اا نه .... مثل این که ناراحتم ... درکش می کنم بدجور ..! آخرشم نفهمیدم چه جوریه که کسی که از زندگی عقش میگیره مثل من ، باید صاف صاف زندگیشو کنه ، کسی که دوست داره زندگی کنه می افته می میره ..! اه ! اصلا مرگ برای بقیه خیلی چیز بدیه !
خلاصه این که الان من ماست مخلوط یا فلفل شده حالم !!
یه چند وقته تیکه های بسیار ضایعی افتاده تو دهن ما ..!
هی زور می زنم نگم نمی شه .... خب برای خودم خیلی طبیعی و واضح و گویاست ، ولی وقتی جلوی بقیه می گم این کیانو ریوز خیلی " بوس " ه ، یه ریزه مثل خل و چلا نگام می کنن ! حقم دارن خب بیچاره ها . آخه یکی بیاد بزنه تو سر من حالیم کنه که الاغ ، " بوس " هم شد صفت برای آدمیزاد که اونم جلوی ملت بگی خیال کنن دیوونه ای ؟
ولی با تمام این اوصاف من نمی دونم چرا این چند روزه این قدر لطیف شده م همه عالم و آدم رو بوس می بینم ...!
یکی بیاد ما رو جمع کنه پیلیز !
هی زور می زنم نگم نمی شه .... خب برای خودم خیلی طبیعی و واضح و گویاست ، ولی وقتی جلوی بقیه می گم این کیانو ریوز خیلی " بوس " ه ، یه ریزه مثل خل و چلا نگام می کنن ! حقم دارن خب بیچاره ها . آخه یکی بیاد بزنه تو سر من حالیم کنه که الاغ ، " بوس " هم شد صفت برای آدمیزاد که اونم جلوی ملت بگی خیال کنن دیوونه ای ؟
ولی با تمام این اوصاف من نمی دونم چرا این چند روزه این قدر لطیف شده م همه عالم و آدم رو بوس می بینم ...!
یکی بیاد ما رو جمع کنه پیلیز !
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی ، عجب شاخه گل وار ...
به خودت میگی خفه شو . میگی بسه . میگی فراموش کن .... ولی مگه این لعنتی میذاره ؟
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی ... خدا را به شور تماشا کشیدی ...
ته دلت ضعف میره ، از یه حسرت کشنده : حسرت دو تا چشم و یه قلب که مهربونتر ازاونا تو دنیا ندیده بودی ... خفه شو بابا ! "
تو دونسته بودی چه خوش باورم من ، شکفتی و گفتی ...
بسه . ساکت ! دوباره تازه ش نکن . بذار آروم آروم این زخم خوب بشه . که چی هی روش نمک می پاشی ؟
قسم خوردی بر ما ....
هیس !
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم ، تو هر شام مهتاب به یادت شکستم ...
اشکت سرازیر می شه . هق هق ! جلوشم نمی گیری . بذار بریزه . حق داره بدبخت !
تو از این شکستن خبر داری یا نه .....؟!
اگه خبر داشته باشه هم اهمیت نمیده ... هق هقت شدیدتر می شه .
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه ...
کدوم عشق ؟! اصلا هیچ وقت حرفی از عشق نبود ... تو احمق خیلی خوش خیالی !
بازم می چکه و میاد پایین ... لامصب نمی خواد بند بیاد انگار !!
هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری ، من اون ماهو دادم به تو یادگاری ....
آره ، از شبای خودم کندمش و دادمش به تو ...! من که دارم ته سیاهی شب های بدون مهتابم گم می شم ...
خدا کنه اقلا شب های تو یه کم هم که شده روشن باشه .... !
به خودت میگی خفه شو . میگی بسه . میگی فراموش کن .... ولی مگه این لعنتی میذاره ؟
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی ... خدا را به شور تماشا کشیدی ...
ته دلت ضعف میره ، از یه حسرت کشنده : حسرت دو تا چشم و یه قلب که مهربونتر ازاونا تو دنیا ندیده بودی ... خفه شو بابا ! "
تو دونسته بودی چه خوش باورم من ، شکفتی و گفتی ...
بسه . ساکت ! دوباره تازه ش نکن . بذار آروم آروم این زخم خوب بشه . که چی هی روش نمک می پاشی ؟
قسم خوردی بر ما ....
هیس !
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم ، تو هر شام مهتاب به یادت شکستم ...
اشکت سرازیر می شه . هق هق ! جلوشم نمی گیری . بذار بریزه . حق داره بدبخت !
تو از این شکستن خبر داری یا نه .....؟!
اگه خبر داشته باشه هم اهمیت نمیده ... هق هقت شدیدتر می شه .
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه ...
کدوم عشق ؟! اصلا هیچ وقت حرفی از عشق نبود ... تو احمق خیلی خوش خیالی !
بازم می چکه و میاد پایین ... لامصب نمی خواد بند بیاد انگار !!
هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری ، من اون ماهو دادم به تو یادگاری ....
آره ، از شبای خودم کندمش و دادمش به تو ...! من که دارم ته سیاهی شب های بدون مهتابم گم می شم ...
خدا کنه اقلا شب های تو یه کم هم که شده روشن باشه .... !
یه چندتا چیز هست که داره بدجور منو له می کنه !!
یکیش اینه که من چقدر بی شعورم آخه ؟! آدم اینقدر نفهم و الاغ دیگه نوبره به خدا !
دومی یه حسادت ناخواسته ...
سومی یه بغض ، یه خشم فروخورده از خودم ، که این همه خودمو سبک و خرد و بی ارزش و بی شخصیت کردم برای چیزی که ....
چهارمی از همه ش بزرگتره
یه حسرت قدر همه دنیا ........
حسرتِ .....
ولش کن . تا همین جا هم به قدر کافی غرور و شخصیتم رو بدون فایده شکسته م !
یکیش اینه که من چقدر بی شعورم آخه ؟! آدم اینقدر نفهم و الاغ دیگه نوبره به خدا !
دومی یه حسادت ناخواسته ...
سومی یه بغض ، یه خشم فروخورده از خودم ، که این همه خودمو سبک و خرد و بی ارزش و بی شخصیت کردم برای چیزی که ....
چهارمی از همه ش بزرگتره
یه حسرت قدر همه دنیا ........
حسرتِ .....
ولش کن . تا همین جا هم به قدر کافی غرور و شخصیتم رو بدون فایده شکسته م !
پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲
همین یه ساعت پیش داشت از شبکه چهار یه برنامه می داد " مردان اندیشه " ( این اسمشو میدیدم آی حرصم درمیومد ... انگار فقط این موجودات یغور نتراشیده نخراشیده اندیشه دارن !! ) که یه بحث فلسفی بود با یه خانومی ( مردان !! اندیشه ! ) که هم رمان نویس بود هم فیلسوف _ Iris Murdouch اگه درست نوشته باشم...... وای این خانومه انقدر ماه بود که من قیافه م شکل یه بوس گنده شده بود :)) قیافه ش که خود سقراط بود !! لامصب تو بحث یه اپسیلن کم نمی آورد همچین مثل بلبل سوالات آقاهه رو که اونم آدم چیزفهمی بود جواب می داد که من از ذوق می پریدم هوا ... و یه نکته بوس آور دیگه م که داشت یهویی جو میگرفتش دستشو میکرد تو موهاش همه رو بهم می ریخت :)) البته همینجوریشم زیاد مرتب نبود موهاش ! ولی خلاصه که عاشقش شدم :X:*
اصولا می ترسم از یه طرف خوندن " دنیای سوفی " و داشتن یه معلم بینش فوق العاده فهمیده و نیمچه فیلسوف و این Iris Murdouch با هم یه ریزه باعث شه من بین اینهمه فلسفه بوکسوبات کنم !!
* تو این گوگل احمق هیچی درباره این ایریس مرداک نیست یعنی؟!
اصولا می ترسم از یه طرف خوندن " دنیای سوفی " و داشتن یه معلم بینش فوق العاده فهمیده و نیمچه فیلسوف و این Iris Murdouch با هم یه ریزه باعث شه من بین اینهمه فلسفه بوکسوبات کنم !!
* تو این گوگل احمق هیچی درباره این ایریس مرداک نیست یعنی؟!
دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲
عرض کردم که ، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
حالا می خوای وانمود کنی اصولا "من " ی وجود نداشته ؟!
باشه ، چشم !
***
تلفن زنگ می زنه
یک .... دو .... سه .... چهار .... ده ... دوازده ...
گوشی رو برنمی دارم
این جوری اقلا می تونم تصور کنم پشت خط یکی بوده می خواسته حال منو بپرسه !!
ایضا این مسنجرم سعی می کنم باز نکنم تا بتونم تصور کنم چارتا پیغام خوشحال کننده توش هست !!
اینم شده زندگی ما ....
بازم به خداییت شکر!
***
ی دونی چیه ، گاهی وقتا بدجوری حالم از سادگی خودم به هم می خوره . که همیشه هر چی دارم میریزم رو گود و به همه اعتماد می کنم ....
می گم کاش منم مثل یکی از این همه آدم دوروی دروغگوی موذی بودم که همه چیمو یا قایم می کردم یا دروغ می گفتم درباره شون و ظاهر و باطنم هوارتا با هم فرق می کرد و یه ریزه دروغ و خالی بندی و خر کردن و زر مفت زدن بلد بودم ، این قدر هم ساده به همه اعتماد نمی کردم ...
یه ریزه فکر می کنم و این وضعیتو تصور می کنم ،
بازم حالم به هم می خوره !
هی ، رفیق خدا ! پیلیز یه سر پاشو بیا پایین ما رو جمع کن که بدجوری موندیم تو گل !
حالا می خوای وانمود کنی اصولا "من " ی وجود نداشته ؟!
باشه ، چشم !
***
تلفن زنگ می زنه
یک .... دو .... سه .... چهار .... ده ... دوازده ...
گوشی رو برنمی دارم
این جوری اقلا می تونم تصور کنم پشت خط یکی بوده می خواسته حال منو بپرسه !!
ایضا این مسنجرم سعی می کنم باز نکنم تا بتونم تصور کنم چارتا پیغام خوشحال کننده توش هست !!
اینم شده زندگی ما ....
بازم به خداییت شکر!
***
ی دونی چیه ، گاهی وقتا بدجوری حالم از سادگی خودم به هم می خوره . که همیشه هر چی دارم میریزم رو گود و به همه اعتماد می کنم ....
می گم کاش منم مثل یکی از این همه آدم دوروی دروغگوی موذی بودم که همه چیمو یا قایم می کردم یا دروغ می گفتم درباره شون و ظاهر و باطنم هوارتا با هم فرق می کرد و یه ریزه دروغ و خالی بندی و خر کردن و زر مفت زدن بلد بودم ، این قدر هم ساده به همه اعتماد نمی کردم ...
یه ریزه فکر می کنم و این وضعیتو تصور می کنم ،
بازم حالم به هم می خوره !
هی ، رفیق خدا ! پیلیز یه سر پاشو بیا پایین ما رو جمع کن که بدجوری موندیم تو گل !
یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲
اون اولا که این صاب مرده رو می نوشتم خیلی خوف بود ، هیچ کس نمی دونست اصولا همچین جایی وجود داره و با خیال راحت هر چی دلم می خواست میریختم این تو ....
بعد که به یه الاغ آدرسشو دادم ، گاهی وقتا ، خیلی کم اونم یه ریزه مجبور می شدم حرفامو یا نزنم یا یه کم بپیچونمشون .
به دومی هم که آدرس دادم ، دیگه یه کم بیشتر حواسمو به دستم جمع کردم تا هر چیزیو ننویسم .
سومی خیلی خوب بود چون بچه خوب و خنگ و جوانمردی بود و اصلا لازم نمی شد چیزیو نگم یا بپیچونم ، چون یا نمی گرفت و یا می گرفت و آخر مرام بود و به روی خودش نمیاورد ( بوس ! )
بعد که پابلیکش کردم دیگه رسما ریدمان شد تو هر چی وبلاگ بود !
نتیجه گیری اخلاقی : اگه تونستی جلو اون دهن صاب مرده رو بگیری آدرس وبلاگتو به هیچ کس نده ، راحت هر غلطی دلت می خواد توش بخور !
بعد که به یه الاغ آدرسشو دادم ، گاهی وقتا ، خیلی کم اونم یه ریزه مجبور می شدم حرفامو یا نزنم یا یه کم بپیچونمشون .
به دومی هم که آدرس دادم ، دیگه یه کم بیشتر حواسمو به دستم جمع کردم تا هر چیزیو ننویسم .
سومی خیلی خوب بود چون بچه خوب و خنگ و جوانمردی بود و اصلا لازم نمی شد چیزیو نگم یا بپیچونم ، چون یا نمی گرفت و یا می گرفت و آخر مرام بود و به روی خودش نمیاورد ( بوس ! )
بعد که پابلیکش کردم دیگه رسما ریدمان شد تو هر چی وبلاگ بود !
نتیجه گیری اخلاقی : اگه تونستی جلو اون دهن صاب مرده رو بگیری آدرس وبلاگتو به هیچ کس نده ، راحت هر غلطی دلت می خواد توش بخور !
ممم .... حالا چیکار کنم ؟
این شکلاته رو بخورم یا صبر کنم تا اون آب نباته دل تو رو بزنه بقیه شو بدی به من ؟
البته یه کار دیگه م می تونم ( بخون نمی تونم ! ) بکنم ، جلوی این شکم صاب مرده رو بگیرم و بی خیال هر چی خوردنیه بشم !
* ابدا کسی جدی نگیره خودمم نفهمیدم چی گفتم چون ! همین جوری یهو هوس کردم بزنم تو روزای بچگی .... ولی خداییش هرکی بفهمه چی گفتم خیلی مخه !
این شکلاته رو بخورم یا صبر کنم تا اون آب نباته دل تو رو بزنه بقیه شو بدی به من ؟
البته یه کار دیگه م می تونم ( بخون نمی تونم ! ) بکنم ، جلوی این شکم صاب مرده رو بگیرم و بی خیال هر چی خوردنیه بشم !
* ابدا کسی جدی نگیره خودمم نفهمیدم چی گفتم چون ! همین جوری یهو هوس کردم بزنم تو روزای بچگی .... ولی خداییش هرکی بفهمه چی گفتم خیلی مخه !
ای بابااااااااااااااااااااا !
یکی بیاد این رفیق ما رو جمع کنه لطفا !
خانوم با دوست پسرش دعوا کرده زنگ زده اینجا عرعر ، گفتیم عزیزم این کارای بچگانه چیه زنگ بزن با هم آشتی کنید . زنگ زده و آشتی هم کردن و منتها یه ریزه زیادی آشتی کردند و جو گرفته و به هم قول ازدواج دادند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما گفتیم زنگ بزن آشتی کن ، خانوم زنگ زده شوهر کرده !! به کی بگم من دردمو آخه !
* خدایا به جوانان این مملکت عقل عطا بفرما همین حالا !
** هر وقت یکی از دوستای من با یکی دوست می شه من عزا می گیرم چون دیگه خطشونو نمیشه آزاد گیر آورد ، مثل همین حالا ! یک ساعت تمومه هی دارم این شماره لعنتیو می گیرم اشغاله . بابا بسه خوردین همدیگه رو پشت تلفن !
یکی بیاد این رفیق ما رو جمع کنه لطفا !
خانوم با دوست پسرش دعوا کرده زنگ زده اینجا عرعر ، گفتیم عزیزم این کارای بچگانه چیه زنگ بزن با هم آشتی کنید . زنگ زده و آشتی هم کردن و منتها یه ریزه زیادی آشتی کردند و جو گرفته و به هم قول ازدواج دادند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما گفتیم زنگ بزن آشتی کن ، خانوم زنگ زده شوهر کرده !! به کی بگم من دردمو آخه !
* خدایا به جوانان این مملکت عقل عطا بفرما همین حالا !
** هر وقت یکی از دوستای من با یکی دوست می شه من عزا می گیرم چون دیگه خطشونو نمیشه آزاد گیر آورد ، مثل همین حالا ! یک ساعت تمومه هی دارم این شماره لعنتیو می گیرم اشغاله . بابا بسه خوردین همدیگه رو پشت تلفن !
" ای فرشتگانم ، من از بنده خود شرم دارم و اوجز من پناهی ندارد، پس آمرزیدمش ... "
هیچ وقت وجود داشتنت رو این جوری حس نکرده بودم ! تازه فهمیدم که وقتی می گی " جز من پناهی ندارد " یعنی چی .... آره ... حالا دیگه جز خود خودت هیچ پناهی ندارم ....حالا دارم می فهمم تنهایی و بی کسی و بی پناهی واقعی چیه .... !
کی می دونه شایدم همه این برنامه ها رو چیدی که حالیم کنی همه میان و میرن و آخرش فقط من می مونم خسته و زخم خورده و له و لورده و شکسته و خرد شده ، و جز تو پناهی ندارم ...
باید یه کاری بکنم . باید یه جوری _ حالا هر جوری ! خودمو آروم کنم . باید این فکرهای آزاردهنده رو از سرم بندازم بیرون . اگرچه نمی تونم ، اگرچه چیزی که زجرم میده همیشه پیش رومه ، اگرچه بخشی از منه که نمی تونم ازش فرار کنم ، ولی می خوام از امروز به بعد دلمو به این خوش کنم که اگه هیچ کس منو نمی خواد ، تو یکی هنوز دوستم داری .... می خوام خودمو با این فکر آروم کنم که فقط قلب توئه که هر قدرم توش آدم باشه ، بازم برای من توش جا داری ... می خوام باور کنم که هر کیم تنهام بذاره تو هیچ وقت تنهام نمی ذاری .... هر چند مطمئن نیستم منو حتی " تو " هم بتونی تحمل کنی !
ببین .....
خودت گفتی یه قدم به طرفت بیام تا تو ده قدم به طرفم بیای ! پس حالا ... حالا که بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم ... یه کم فقط یه کم توام کمکم کن ... باشه ؟
دوستت دارم .. برای اولین بار تو عمرم دوستت دارم !!!
هیچ وقت وجود داشتنت رو این جوری حس نکرده بودم ! تازه فهمیدم که وقتی می گی " جز من پناهی ندارد " یعنی چی .... آره ... حالا دیگه جز خود خودت هیچ پناهی ندارم ....حالا دارم می فهمم تنهایی و بی کسی و بی پناهی واقعی چیه .... !
کی می دونه شایدم همه این برنامه ها رو چیدی که حالیم کنی همه میان و میرن و آخرش فقط من می مونم خسته و زخم خورده و له و لورده و شکسته و خرد شده ، و جز تو پناهی ندارم ...
باید یه کاری بکنم . باید یه جوری _ حالا هر جوری ! خودمو آروم کنم . باید این فکرهای آزاردهنده رو از سرم بندازم بیرون . اگرچه نمی تونم ، اگرچه چیزی که زجرم میده همیشه پیش رومه ، اگرچه بخشی از منه که نمی تونم ازش فرار کنم ، ولی می خوام از امروز به بعد دلمو به این خوش کنم که اگه هیچ کس منو نمی خواد ، تو یکی هنوز دوستم داری .... می خوام خودمو با این فکر آروم کنم که فقط قلب توئه که هر قدرم توش آدم باشه ، بازم برای من توش جا داری ... می خوام باور کنم که هر کیم تنهام بذاره تو هیچ وقت تنهام نمی ذاری .... هر چند مطمئن نیستم منو حتی " تو " هم بتونی تحمل کنی !
ببین .....
خودت گفتی یه قدم به طرفت بیام تا تو ده قدم به طرفم بیای ! پس حالا ... حالا که بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم ... یه کم فقط یه کم توام کمکم کن ... باشه ؟
دوستت دارم .. برای اولین بار تو عمرم دوستت دارم !!!
مامانه میاد میگه چته ؟
* هیچی
- عزیزم به مامان بگو چته
* هیچی حوصله ندارم
- گریه کردی دیشب ؟! چشمات شده یکی یه گردو !
* نه بابا واسه چی گریه کنم ، مال خوابه !! (اون اسمایلی یاهو که تو کوچه علی چپ داره سوت می زنه ! )
- شام و ناهار واسه چی نمیخوری پس ؟! از دیروز تا حالا هیچی نخوردی !! اصلا دو سه هفته ست درست حسابی غذا نمی خوری ...
* بابا تو که می دونی من سه ماهه نسبت به غذا تنفر پیدا کردم ! فکر کنم اشکال از معده مه . یادت باشه یه دکتر بریم ( موضوع رو عوض کردن هم خوب چیزیه ! )
دلم میخواست بهش بگم مامان جون منو برای چی به دنیا آوردی ؟! ازم پرسیده بودی دوست دارم بیام تو این لجن بازار یا نه ؟! پرسیده بودی دوست دارم زندگی کنم یا نه ؟ میخواستم بگم ازت بدم میاد چون منو انداختی تو دنیایی که توش جایی برام نیست ! می خواستم بگم مامانی چرا هیچ کس منو نمی خواد ؟ چرا من مثل تو نیستم که همیشه همه دیدنت و خواستنت و دوست داشتنت ؟ می خواستم بپرسم چیکار کردی که بابام سی ساله عاشقته ؟ می خواستم بگم مامان ، چه جوری می شه کاری کرد که بقیه آدم رو دوست داشته باشن ؟ می خواستم سرم رو بذارم رو زانوش و مثل بچگیام که موهامو سشوار می کشید و من دردم میومد و گریه می کردم گریه کنم و بگم مامانی ، دخترتو هیچ کس نمی خواد ، نمی خواد ، دوستش نداره ....
ولی به جای همه اینا ...
- پس طوریت نیست دیگه ؟
* نخیر ، خوب خوبم ....!
* هیچی
- عزیزم به مامان بگو چته
* هیچی حوصله ندارم
- گریه کردی دیشب ؟! چشمات شده یکی یه گردو !
* نه بابا واسه چی گریه کنم ، مال خوابه !! (اون اسمایلی یاهو که تو کوچه علی چپ داره سوت می زنه ! )
- شام و ناهار واسه چی نمیخوری پس ؟! از دیروز تا حالا هیچی نخوردی !! اصلا دو سه هفته ست درست حسابی غذا نمی خوری ...
* بابا تو که می دونی من سه ماهه نسبت به غذا تنفر پیدا کردم ! فکر کنم اشکال از معده مه . یادت باشه یه دکتر بریم ( موضوع رو عوض کردن هم خوب چیزیه ! )
دلم میخواست بهش بگم مامان جون منو برای چی به دنیا آوردی ؟! ازم پرسیده بودی دوست دارم بیام تو این لجن بازار یا نه ؟! پرسیده بودی دوست دارم زندگی کنم یا نه ؟ میخواستم بگم ازت بدم میاد چون منو انداختی تو دنیایی که توش جایی برام نیست ! می خواستم بگم مامانی چرا هیچ کس منو نمی خواد ؟ چرا من مثل تو نیستم که همیشه همه دیدنت و خواستنت و دوست داشتنت ؟ می خواستم بپرسم چیکار کردی که بابام سی ساله عاشقته ؟ می خواستم بگم مامان ، چه جوری می شه کاری کرد که بقیه آدم رو دوست داشته باشن ؟ می خواستم سرم رو بذارم رو زانوش و مثل بچگیام که موهامو سشوار می کشید و من دردم میومد و گریه می کردم گریه کنم و بگم مامانی ، دخترتو هیچ کس نمی خواد ، نمی خواد ، دوستش نداره ....
ولی به جای همه اینا ...
- پس طوریت نیست دیگه ؟
* نخیر ، خوب خوبم ....!
دوستانه های دو احمق !
توجه اینو فقط برای دل خودم و دوستم نوشتم . کسی حوصله نداره نخونه !
کله صبح ساعت 8 سر کلاس ، من و دوستم در حال کتاب در آوردن ( راهنما : * من ، - میترا ! )
( بعد از یکسری مکالمات مفصل ! )
- خیلی خری به خدا !
* می دونم خب ...
- آخه احمق برای چی خودتو این قدر اذیت می کنی ؟ به درک اصلا بذار همه برن بمیرن ! به تو چه آخه !
* می دونی چیه میترا ، گاهی وقتا دلم خیلی برای خودم می سوزه ، بعدش تازه یادم میاد که هیچ کس جز خودمو ندارم که برام دل بسوزونه .... ( در این جا ناطق اشکش سرازیر شد ! )
- اا دیوونه گریه نکن ... پاشو بریم صورتتو بشور ...
ساعت یازده سر کلاس حسابان
- هوی ! داره درس میده گوش کن که دو ماه بعد مثل چارپا نمونی تو گل !
* ....
- آهای باتوام مشتی !
* هان با منی .... چیزه ..... اگه میتونستم یه اپسیلون حواسمو جمع کنم حتما گوش میدادم !
- بمیر توام ! اااااااه !
ساعت 3 توی سرویس
- زهرا ؟؟
* جونم ؟
- دلم خیلی گرفته .....
* دل منم گرفته ... همدردی !
- عصر میای خونه مون ؟
* تو که می خوای زنگ بزنی به اون بزغاله ، من بیام چیکار ! لابد بشینم دل و قلوه گرفتن و دادنتو نگاه کنم بسوزم هان ؟!
- حالا بیا دیگه ... زهرا جونی ! تو رو خدا !
* عرعر !
ساعت 5 خونه میترا اینا
- خونه نبود ....
* عیبی نداره میاد حالا . بیا این آهنگه چقدر قشنگه .... ( نیست خودم خیلی حالم خوبه ، اونو دلداری میدم !!!! )
- اه خیلی حالم خرابه ... چقدر همه بی شعور و بی معرفتن ... این بی شعور هم که هر وقت باید باشه خونه نیست !!
* حالا یه دفعه دیگه بگیر من دعا می کنم باشه ! ( شماره رو می گیره )
- الو سلام .... اا هستی ؟ ( من دارم یوهاها می خندم و خودمو می کوبم به در و دیوار که دعام مستجاب شد زود باش پولشو بده بهم ! ) چی ؟ آهان آره ... باشه نمی دونم شاید فردا .. نه برو . خداحافظ
* ا چی شد ؟
- رفت باشگاه !
* اا خاک بر سرش ... بیخیال حرص نخور !
- بره بمیره ! اون کانکشن رو بزن یه سر بینم تو اینترنت چه خبره ....
ساعت 6 من و میترا ولو رو تخت ( فکرای بد نکن ! )
بعد از یه سری دیگه از اون مکالمات !
* میترا ...
- هان ؟
* یادته راهنمایی بودیم همه فکر و ذکرمون این بود که آااااااااااااه من ریاضیمو هیجده و نیم شدم تو نوزده ، مریم بیست ؟ :))
- آره بابا توام که همش ریاضیت خراب بود !
* نخیر دوستش نداشتم ! حالا اونو ولش ، الان نگاه کن به کجا رسیدیم ! اون موقع از دست معلم ریاضی و تاریخ و علوم می نالیدیم ، حالا مثل علیل ذلیل بدبختا هر کدوم یه ور افتادیم از یه شازده پسر می نالیم !
- اه ..... اصلا گور بابای همشون ! نکبتا همشون دروغ میگن X -(
* کاملا باهات موافقم ... میگم چیزه این لباسه هم که خیلی بهت میاد ، پسرا هم بی معرفتن ، پس بیا جفتمون les شیم !!!
- ( نیم ساعت مثل شتر می خنده ! ) برو گمشو احمق من پا نمیدم !
* بیاه ! اومدم حالا حال بدم بهت یه دفعه ! لگد به بخت خودت زدی ....
و این مزخرفات گفتنها ادامه داره !
یک ساعت بعد همون جا ، میترا تو بغل من در حال عرعر !
* میترا جونم ، گریه نکن ، ولش کن . گور بابای همشون . برن بمیرن بابا . لیاقتت رو ندارن ....
- هق هوق هاق هیق ( انواع صداهایی که موقع گریه از آدم در میاد ! )
* بابا الاغ برا چی واسه این لجنا خودتو اذیت میکنی ! بیخیال ! برن گمشن خلایق هر چه لایق ! تازه تو به این خوبی خانومی ماهی .... این همه نودهزار میلیون نفر تا حالا دوستت داشته ن ، بعد از اینم دارن ... اگه جای من بودی که هیچ کس نمی خواستت چی ؟
- ( همون صداها ! )
من مجددا همون چیزشعرها رو تکرار می کنم و اونم STILL عرعر !
یک ساعت بعد هر کدوم خونه خودمونیم . بازم تنها . حالا دیگه گریه کنه کسی هم نیست بغلش کنه بوسش کنه اشکاشو پاک کنه . منم همین ! و می دونم که بازم گریه می کنه . می دونم اون الاغ باز اذیتش می کنه اونم اعصابش خرد می شه عر می زنه . خودمم دست کمی از اون ندارم .... می خندم به حماقت هر چی دختره !
ولی هر چی که روزگار بد باشه ، بودن با یه دوست قدیمی همیشه خوب و تسکین دهنده ست .....
توجه اینو فقط برای دل خودم و دوستم نوشتم . کسی حوصله نداره نخونه !
کله صبح ساعت 8 سر کلاس ، من و دوستم در حال کتاب در آوردن ( راهنما : * من ، - میترا ! )
( بعد از یکسری مکالمات مفصل ! )
- خیلی خری به خدا !
* می دونم خب ...
- آخه احمق برای چی خودتو این قدر اذیت می کنی ؟ به درک اصلا بذار همه برن بمیرن ! به تو چه آخه !
* می دونی چیه میترا ، گاهی وقتا دلم خیلی برای خودم می سوزه ، بعدش تازه یادم میاد که هیچ کس جز خودمو ندارم که برام دل بسوزونه .... ( در این جا ناطق اشکش سرازیر شد ! )
- اا دیوونه گریه نکن ... پاشو بریم صورتتو بشور ...
ساعت یازده سر کلاس حسابان
- هوی ! داره درس میده گوش کن که دو ماه بعد مثل چارپا نمونی تو گل !
* ....
- آهای باتوام مشتی !
* هان با منی .... چیزه ..... اگه میتونستم یه اپسیلون حواسمو جمع کنم حتما گوش میدادم !
- بمیر توام ! اااااااه !
ساعت 3 توی سرویس
- زهرا ؟؟
* جونم ؟
- دلم خیلی گرفته .....
* دل منم گرفته ... همدردی !
- عصر میای خونه مون ؟
* تو که می خوای زنگ بزنی به اون بزغاله ، من بیام چیکار ! لابد بشینم دل و قلوه گرفتن و دادنتو نگاه کنم بسوزم هان ؟!
- حالا بیا دیگه ... زهرا جونی ! تو رو خدا !
* عرعر !
ساعت 5 خونه میترا اینا
- خونه نبود ....
* عیبی نداره میاد حالا . بیا این آهنگه چقدر قشنگه .... ( نیست خودم خیلی حالم خوبه ، اونو دلداری میدم !!!! )
- اه خیلی حالم خرابه ... چقدر همه بی شعور و بی معرفتن ... این بی شعور هم که هر وقت باید باشه خونه نیست !!
* حالا یه دفعه دیگه بگیر من دعا می کنم باشه ! ( شماره رو می گیره )
- الو سلام .... اا هستی ؟ ( من دارم یوهاها می خندم و خودمو می کوبم به در و دیوار که دعام مستجاب شد زود باش پولشو بده بهم ! ) چی ؟ آهان آره ... باشه نمی دونم شاید فردا .. نه برو . خداحافظ
* ا چی شد ؟
- رفت باشگاه !
* اا خاک بر سرش ... بیخیال حرص نخور !
- بره بمیره ! اون کانکشن رو بزن یه سر بینم تو اینترنت چه خبره ....
ساعت 6 من و میترا ولو رو تخت ( فکرای بد نکن ! )
بعد از یه سری دیگه از اون مکالمات !
* میترا ...
- هان ؟
* یادته راهنمایی بودیم همه فکر و ذکرمون این بود که آااااااااااااه من ریاضیمو هیجده و نیم شدم تو نوزده ، مریم بیست ؟ :))
- آره بابا توام که همش ریاضیت خراب بود !
* نخیر دوستش نداشتم ! حالا اونو ولش ، الان نگاه کن به کجا رسیدیم ! اون موقع از دست معلم ریاضی و تاریخ و علوم می نالیدیم ، حالا مثل علیل ذلیل بدبختا هر کدوم یه ور افتادیم از یه شازده پسر می نالیم !
- اه ..... اصلا گور بابای همشون ! نکبتا همشون دروغ میگن X -(
* کاملا باهات موافقم ... میگم چیزه این لباسه هم که خیلی بهت میاد ، پسرا هم بی معرفتن ، پس بیا جفتمون les شیم !!!
- ( نیم ساعت مثل شتر می خنده ! ) برو گمشو احمق من پا نمیدم !
* بیاه ! اومدم حالا حال بدم بهت یه دفعه ! لگد به بخت خودت زدی ....
و این مزخرفات گفتنها ادامه داره !
یک ساعت بعد همون جا ، میترا تو بغل من در حال عرعر !
* میترا جونم ، گریه نکن ، ولش کن . گور بابای همشون . برن بمیرن بابا . لیاقتت رو ندارن ....
- هق هوق هاق هیق ( انواع صداهایی که موقع گریه از آدم در میاد ! )
* بابا الاغ برا چی واسه این لجنا خودتو اذیت میکنی ! بیخیال ! برن گمشن خلایق هر چه لایق ! تازه تو به این خوبی خانومی ماهی .... این همه نودهزار میلیون نفر تا حالا دوستت داشته ن ، بعد از اینم دارن ... اگه جای من بودی که هیچ کس نمی خواستت چی ؟
- ( همون صداها ! )
من مجددا همون چیزشعرها رو تکرار می کنم و اونم STILL عرعر !
یک ساعت بعد هر کدوم خونه خودمونیم . بازم تنها . حالا دیگه گریه کنه کسی هم نیست بغلش کنه بوسش کنه اشکاشو پاک کنه . منم همین ! و می دونم که بازم گریه می کنه . می دونم اون الاغ باز اذیتش می کنه اونم اعصابش خرد می شه عر می زنه . خودمم دست کمی از اون ندارم .... می خندم به حماقت هر چی دختره !
ولی هر چی که روزگار بد باشه ، بودن با یه دوست قدیمی همیشه خوب و تسکین دهنده ست .....
شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲
آنقدر دلم برايت تنگ می شود که در تک تک آدمهای خيابان ، سرابی از چهره تو را می بينم .. نزديکشان می شوم به اميد آنکه تو را بيابم ... و هر روز بيش از قبل در می يابم در اين برهوت خالی از محبت ، چقدر مرا تنها گذارده ای ...
***
وقتی بین این همه آدم با این همه قلب دنبال یه قلب خالی و تنها می گردی که خودتو به ضرب و زورم شده توش جا بدی ، می بینی همه جاها رزرو شده و پره !!
تو همون آدم ها با همون قلبها که دنبال یه ذره محبت ، یه ریزه عشق ، یه کم دوست داشتن می گردی تا دودستی بچسبیش و ولش نکنی ، همه قلب ها خالی خالیه ... ! شایدم از شانس قشنگ توئه که وقتی باید پر باشه خالی و وقتی باید خالی باشه پره !!
تا وقتی حتی یه نفر هست که امیدواری بتونی خودت رو توی قلبش جا بدی ناامید نیستی ... ولی وقتی می بینی قلبها همه پرن ... وقتی می بینی تو همیشه بازنده ای .... اون وقته که می فهمی تنهایی یعنی چی و این که تا حالا هر چی ازش می نالیدی زر مفت بوده !!
***
والريا از حس قرباني شدن لذت مي برد . گويي خود را بزرگترين خطاي طبيعت مي پندارد و تنها با پناه بردن به رنج و كار طاقت فرسا مي تواند از اين عذاب دروني خلاص شود . اما با گذشت زمان وقتي زن فرصتي براي انديشيدن پيدا مي كند، با بازبيني لحظات زندگي اش كم كم پي مي برد كه چه بر سرش آمده . نوشتن در تنهايي ، پناه بردن به خلوت دروني و عشق همه در اين خودكاوي نقش دارند . اما زن دست و پا بسته تر از آن است كه بخواهد كاري براي خودش بكند به همين دليل در نهايت استيصال تصميم مي گيرد فقط بعد از مرگش وجودي منفرد و مجزا پيدا كند .
/ اين آخرين صفحه است . ديگر در آن چيزي نخواهم نوشت و روزهاي آينده همچون اين صفحه هاي سفيد آرام و سرد خواهند بود ، تا روزي به سنگ صاف و بزرگي ، يك بار ديگر مرا والريا خواهند خواند . /
حالا چه والریا چه زهرا !! چه فرقی می کنه ، مهم اینه که احساساتشون یکیه !
***
پدر و مادر و خواهر و فامیل بعضی وقتا چیزای فوق العاده بیخودی هستند ...!
مثلا همین الان ! چی می شد نداشتمشون تا با خیال راحت از این که کسی ناراحت نمی شه تئاتر تیغ روی رگ رو که سه چهار ساله نمایشنامه شو نوشتم و هر شبم تو خواب می بینم ، می بردم روی صحنه !! وای فکرش این قدر وسوسه انگیزه که به زور دارم جلوی خودمو میگیرم که اینکارو نکنم !
تصور کن .... خیلی قشنگه ...
یه عالمه خون " قرمز " روی سرامیک سفید و وسطش من افتاده باشم ، فارغ از عالم و مافیها ، بدون این همه بغض و درد و غصه ، بدون این نگاه غمگین تو چشمام ، بدون هیچ فکر و خیال و نگرانی .... :X
به هر چی دل تنگ غمگین و هر چی آدم از همه رونده شده هست قسم که اینکارو می کردم ...
***
اصلا من چرا دارم خودمو این جوری جر میدم !
آقا جون یکی بیاد به شدت به من بفهمونه که آدم ها دو دسته اند :
یکی مثل تو که از بس دوست داشتنی اند همه دوستشون دارند و اونام همه رو دوست دارند !
یکیم مثل من که یه مشت نکبت مزخرفن که هیچی ندارن و فقط همه رو دوست دارن ، ولی هیچ کس اونا رو دوست نداره که خب کاملا هم طبیعیه ! ( در اینجا استثنائا منظورم از دوست داشتن ، فاز عشقه ! )
خب پس با این حساب ....
ناراحت که نمی شی یه ریزه بهت حسودی کنم ؟
حسودی بد ازینا که بشینم بگم کوفتش شه نه ها ..... ! از این مدلیا که بشینم بغض کنم بگم خوش به حالت ، کاش مثل تو بودم ....!
ناراحت نمی شی دیگه ؟
پس یا علی .... !
***
سنجابه هم باید از اون جنگل بره ... دمش رو بذاره رو کولش و بره جایی که نه تنها هیچ کس دیگه ، خودشم نتونه خودشو پیدا کنه .... فقط کاش جراتش رو داشت ....
***
as JULIET 's bleeding , but no one can see her blood ...
***
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی داشت
در شب کوچک من دلهره ویرانی بود ...
باد به میعاد شومش رسید
و شب کوچک من
ویران شد ....
***
یکی بیاد به این غدد اشکی لعنتی من بگه انقدر فعالیت نکنند لطفا !
عزیزم می دونم بدجوری خردی بدجوری شکستی بدجوری احتیاج داری گریه کنی ، ولی بسه بابا از دیشب تا حالا فقط الان این فکر کنم قطره پونصدم بود که از گوشه چشمم چکید رو گونه م و حوصله م نداشتم پاکش کنم سرخورد رفت تو یقه م !
دهه ! جنبه داشته باش بابا ! مگه من چند دفعه می تونم وقتی یهو جلو مامان بابا چشمام پر می شه بگم لنزم اذیتم می کنه یا سرما خوردم آبریزش چشم و بینی دارم یا از دیشب چشمام ناراحته هی آب میاد ! خر که نیستن دو دفعه باور می کنن دفعه سوم دیگه خر بیار و باقالی ببر !
بخشکی شانس ، تو هر چی عزا هست مثل سنگ میشینیم و هر چی بستگان مرحوم و جلز ولز زدنشونو نگاه می کنیم و دلمون می سوزه اشکمون در نمیاد ، میگن چه دختر سنگدل بی رحمی !! حالا که همه توقع دارن نرمال و شاد و خندون باشم مثل ابر بهار لامصب هی سرازیر می شه
به شما چه مربوط بود اینا !؟
***
ملت خودشونو جر میدن یه موضوع پیدا کنن بنویسن ، من همین جوری مثل چشمه جوشان شر و ورم میاد و خوشم میاد که بی تعارفم همشو میدم به خوردتون ! الان اینا که نوشتم مایه 12 تا پست جدا بودا ، نمی دونم چرا هوس کردم همشو باهم پست کنم ...
به قول صمد " هیشکی نمیتونه مثل من وبلاگ بنویسه ! "
***
نجات دهنده در گور خفته است ...
***
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد .....
***
می دونه چیه ، اون دو دسته بودن آدم ها بود که یه چهار تا بلوک بالاتر نوشتم ؟
دارم فکر می کنم که تو دسته اول ، فقط برای " من " جا نبود ...؟!
***
بیا اینم دز غر امروز . زیادم بود خداییش . ولی ابدا خودش رو ناراحت نکن و فکر نکن که تموم شده ! این دل بیشتر ازینا پره .... یعنی به عبارت بهتر خونه !
بر می گردم
( :: می خوام برنگردی ! )
***
وقتی بین این همه آدم با این همه قلب دنبال یه قلب خالی و تنها می گردی که خودتو به ضرب و زورم شده توش جا بدی ، می بینی همه جاها رزرو شده و پره !!
تو همون آدم ها با همون قلبها که دنبال یه ذره محبت ، یه ریزه عشق ، یه کم دوست داشتن می گردی تا دودستی بچسبیش و ولش نکنی ، همه قلب ها خالی خالیه ... ! شایدم از شانس قشنگ توئه که وقتی باید پر باشه خالی و وقتی باید خالی باشه پره !!
تا وقتی حتی یه نفر هست که امیدواری بتونی خودت رو توی قلبش جا بدی ناامید نیستی ... ولی وقتی می بینی قلبها همه پرن ... وقتی می بینی تو همیشه بازنده ای .... اون وقته که می فهمی تنهایی یعنی چی و این که تا حالا هر چی ازش می نالیدی زر مفت بوده !!
***
والريا از حس قرباني شدن لذت مي برد . گويي خود را بزرگترين خطاي طبيعت مي پندارد و تنها با پناه بردن به رنج و كار طاقت فرسا مي تواند از اين عذاب دروني خلاص شود . اما با گذشت زمان وقتي زن فرصتي براي انديشيدن پيدا مي كند، با بازبيني لحظات زندگي اش كم كم پي مي برد كه چه بر سرش آمده . نوشتن در تنهايي ، پناه بردن به خلوت دروني و عشق همه در اين خودكاوي نقش دارند . اما زن دست و پا بسته تر از آن است كه بخواهد كاري براي خودش بكند به همين دليل در نهايت استيصال تصميم مي گيرد فقط بعد از مرگش وجودي منفرد و مجزا پيدا كند .
/ اين آخرين صفحه است . ديگر در آن چيزي نخواهم نوشت و روزهاي آينده همچون اين صفحه هاي سفيد آرام و سرد خواهند بود ، تا روزي به سنگ صاف و بزرگي ، يك بار ديگر مرا والريا خواهند خواند . /
حالا چه والریا چه زهرا !! چه فرقی می کنه ، مهم اینه که احساساتشون یکیه !
***
پدر و مادر و خواهر و فامیل بعضی وقتا چیزای فوق العاده بیخودی هستند ...!
مثلا همین الان ! چی می شد نداشتمشون تا با خیال راحت از این که کسی ناراحت نمی شه تئاتر تیغ روی رگ رو که سه چهار ساله نمایشنامه شو نوشتم و هر شبم تو خواب می بینم ، می بردم روی صحنه !! وای فکرش این قدر وسوسه انگیزه که به زور دارم جلوی خودمو میگیرم که اینکارو نکنم !
تصور کن .... خیلی قشنگه ...
یه عالمه خون " قرمز " روی سرامیک سفید و وسطش من افتاده باشم ، فارغ از عالم و مافیها ، بدون این همه بغض و درد و غصه ، بدون این نگاه غمگین تو چشمام ، بدون هیچ فکر و خیال و نگرانی .... :X
به هر چی دل تنگ غمگین و هر چی آدم از همه رونده شده هست قسم که اینکارو می کردم ...
***
اصلا من چرا دارم خودمو این جوری جر میدم !
آقا جون یکی بیاد به شدت به من بفهمونه که آدم ها دو دسته اند :
یکی مثل تو که از بس دوست داشتنی اند همه دوستشون دارند و اونام همه رو دوست دارند !
یکیم مثل من که یه مشت نکبت مزخرفن که هیچی ندارن و فقط همه رو دوست دارن ، ولی هیچ کس اونا رو دوست نداره که خب کاملا هم طبیعیه ! ( در اینجا استثنائا منظورم از دوست داشتن ، فاز عشقه ! )
خب پس با این حساب ....
ناراحت که نمی شی یه ریزه بهت حسودی کنم ؟
حسودی بد ازینا که بشینم بگم کوفتش شه نه ها ..... ! از این مدلیا که بشینم بغض کنم بگم خوش به حالت ، کاش مثل تو بودم ....!
ناراحت نمی شی دیگه ؟
پس یا علی .... !
***
سنجابه هم باید از اون جنگل بره ... دمش رو بذاره رو کولش و بره جایی که نه تنها هیچ کس دیگه ، خودشم نتونه خودشو پیدا کنه .... فقط کاش جراتش رو داشت ....
***
as JULIET 's bleeding , but no one can see her blood ...
***
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی داشت
در شب کوچک من دلهره ویرانی بود ...
باد به میعاد شومش رسید
و شب کوچک من
ویران شد ....
***
یکی بیاد به این غدد اشکی لعنتی من بگه انقدر فعالیت نکنند لطفا !
عزیزم می دونم بدجوری خردی بدجوری شکستی بدجوری احتیاج داری گریه کنی ، ولی بسه بابا از دیشب تا حالا فقط الان این فکر کنم قطره پونصدم بود که از گوشه چشمم چکید رو گونه م و حوصله م نداشتم پاکش کنم سرخورد رفت تو یقه م !
دهه ! جنبه داشته باش بابا ! مگه من چند دفعه می تونم وقتی یهو جلو مامان بابا چشمام پر می شه بگم لنزم اذیتم می کنه یا سرما خوردم آبریزش چشم و بینی دارم یا از دیشب چشمام ناراحته هی آب میاد ! خر که نیستن دو دفعه باور می کنن دفعه سوم دیگه خر بیار و باقالی ببر !
بخشکی شانس ، تو هر چی عزا هست مثل سنگ میشینیم و هر چی بستگان مرحوم و جلز ولز زدنشونو نگاه می کنیم و دلمون می سوزه اشکمون در نمیاد ، میگن چه دختر سنگدل بی رحمی !! حالا که همه توقع دارن نرمال و شاد و خندون باشم مثل ابر بهار لامصب هی سرازیر می شه
به شما چه مربوط بود اینا !؟
***
ملت خودشونو جر میدن یه موضوع پیدا کنن بنویسن ، من همین جوری مثل چشمه جوشان شر و ورم میاد و خوشم میاد که بی تعارفم همشو میدم به خوردتون ! الان اینا که نوشتم مایه 12 تا پست جدا بودا ، نمی دونم چرا هوس کردم همشو باهم پست کنم ...
به قول صمد " هیشکی نمیتونه مثل من وبلاگ بنویسه ! "
***
نجات دهنده در گور خفته است ...
***
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد .....
***
می دونه چیه ، اون دو دسته بودن آدم ها بود که یه چهار تا بلوک بالاتر نوشتم ؟
دارم فکر می کنم که تو دسته اول ، فقط برای " من " جا نبود ...؟!
***
بیا اینم دز غر امروز . زیادم بود خداییش . ولی ابدا خودش رو ناراحت نکن و فکر نکن که تموم شده ! این دل بیشتر ازینا پره .... یعنی به عبارت بهتر خونه !
بر می گردم
( :: می خوام برنگردی ! )
جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲
always being a loser ...
پاییزه هم فینیش . bye .
* خب از اون تصمیم های خرکی بود که فرداش به غلط کردن افتادم . حساب کردم دیدم یا باید اینجا بنویسم خالی شم یا برم خودکشی کنم ! و متاسفانه متاسفانه متاسفانه ( هیچ وقت تا حالا از چیزی اینقدر متاسف نبوده م ! ) اگه خودکشی کنم خانواده م بدجوری له و لورده میشن . پس بهتره همین جا بنویسم !
پاییزه هم فینیش . bye .
* خب از اون تصمیم های خرکی بود که فرداش به غلط کردن افتادم . حساب کردم دیدم یا باید اینجا بنویسم خالی شم یا برم خودکشی کنم ! و متاسفانه متاسفانه متاسفانه ( هیچ وقت تا حالا از چیزی اینقدر متاسف نبوده م ! ) اگه خودکشی کنم خانواده م بدجوری له و لورده میشن . پس بهتره همین جا بنویسم !
تو دوره خوش خیالیم چه چیزا نوشته بودم ....
:::
هواییش شدی بدجور . نشستی داری یه آهنگ دلگیر گوش میدی و فکر می کنی .... فکر می کنی ....
دوستش داری . اونقدر که همین جوری الکی دلت ضعف می ره و بغضت می گیره !
ده دقیقه دیگه نشستی و داری فکر می کنی به این که فردا چقدر سیاهه . به این که رفتنش رو چه طور می تونی تاب بیاری ؟
یه ربع بعدش متنفری . از خودت . از همه . از خودت که هیچی نداری که بتونی بهش بدی و مطمئن باشی به خاطرش باهات می مونه .
یه کم بعدش دوباره بغضت می گیره . همین جوری ! فکر می کنی که چقدر دلت درد می گیره وقتی که دیگه نخواهدت ؟!
از فکرشم دلت درد می گیره حتی !
بیست و پنج دقیقه بعد تصمیم می گیری جمعش کنی . نشستی این چرت و پرتا رو می نویسی که چی شه ؟! از آویزون بودن و این همه احساساتی بودن خودت عقت می گیره . ای مرده شورتو ببرن !
نیم ساعت شده که نشستی و چرت و پرت می بافی واسه خودت . با همه فحشهایی که به خود نکبت احمق احساساتیت میدی ، دوباره دلت ضعف میره براش!!
هنوز نرفته چقدر دلت تنگه . تو که همیشه دلت تنگه . همیشه دلت براش تنگ می شه . حتی وقتی که پیشته . کجا خونده بودم که بدترین نوع دلتنگی دلتنگی برای کسیه که باهاته ، یا همچین چیزایی بود ...
تو هیچی نداری دیوونه . هیچی . هیچی ....
and if i show you my dark side
will you still hold me tonight
and if i open my heart to you
and show you my weak side
what would you do
دلت درد می گیره . ضعف هم میره . باز بغض می کنی . یادت میاد که باید خفه شی . که سیاهی رو دوست نداره . که دلش می خواد یه نقاشی براش بکشی و نشونش بدی و بگیری جلوی چشماش و دروغکی بهش بگی همه چی روشنه . که دلش می خواد چیزی که از هزار میلیون سال پیش تا حالا سیاه بوده رو تو براش روشن و سفید و رویایی بکشی ..... که دلش می خواد رو " هیچ " بودن خودت سرپوش بذاری ..... دلش می خواد خودت رو باور کنی ، خودی که وجود نداره ... اصلا مطمئنی دلش همین چیزا رو می خواد ؟!
می دونه چقدر سخته ؟!
می دونه چقدر داری زور می زنی که این نقاشی لعنتی رو براش بکشی؟!
می دونه چند بار به خودت باید بگی خفه شو تا بتونی جلوی این دهن رو بگیری و از این همه سیاهی و گیجی هیچی نگی ؟!
فکر نکنم ......
ولی مهمه ؟! سختیش مهمه ؟!
نه ..... وقتی " اون بخواد " هیچی سخت نیست ....
می دونی که باید خفه شی . می دونی که اصلا قبل از این که این مزخرفات رو ببینه باید دیلیتش کنی تا ناراحت نشه . می دونی که باید ببندی این دهنت رو . پس بسه !
و چه سرگردون ساده ای بودم من .....
:::
هواییش شدی بدجور . نشستی داری یه آهنگ دلگیر گوش میدی و فکر می کنی .... فکر می کنی ....
دوستش داری . اونقدر که همین جوری الکی دلت ضعف می ره و بغضت می گیره !
ده دقیقه دیگه نشستی و داری فکر می کنی به این که فردا چقدر سیاهه . به این که رفتنش رو چه طور می تونی تاب بیاری ؟
یه ربع بعدش متنفری . از خودت . از همه . از خودت که هیچی نداری که بتونی بهش بدی و مطمئن باشی به خاطرش باهات می مونه .
یه کم بعدش دوباره بغضت می گیره . همین جوری ! فکر می کنی که چقدر دلت درد می گیره وقتی که دیگه نخواهدت ؟!
از فکرشم دلت درد می گیره حتی !
بیست و پنج دقیقه بعد تصمیم می گیری جمعش کنی . نشستی این چرت و پرتا رو می نویسی که چی شه ؟! از آویزون بودن و این همه احساساتی بودن خودت عقت می گیره . ای مرده شورتو ببرن !
نیم ساعت شده که نشستی و چرت و پرت می بافی واسه خودت . با همه فحشهایی که به خود نکبت احمق احساساتیت میدی ، دوباره دلت ضعف میره براش!!
هنوز نرفته چقدر دلت تنگه . تو که همیشه دلت تنگه . همیشه دلت براش تنگ می شه . حتی وقتی که پیشته . کجا خونده بودم که بدترین نوع دلتنگی دلتنگی برای کسیه که باهاته ، یا همچین چیزایی بود ...
تو هیچی نداری دیوونه . هیچی . هیچی ....
and if i show you my dark side
will you still hold me tonight
and if i open my heart to you
and show you my weak side
what would you do
دلت درد می گیره . ضعف هم میره . باز بغض می کنی . یادت میاد که باید خفه شی . که سیاهی رو دوست نداره . که دلش می خواد یه نقاشی براش بکشی و نشونش بدی و بگیری جلوی چشماش و دروغکی بهش بگی همه چی روشنه . که دلش می خواد چیزی که از هزار میلیون سال پیش تا حالا سیاه بوده رو تو براش روشن و سفید و رویایی بکشی ..... که دلش می خواد رو " هیچ " بودن خودت سرپوش بذاری ..... دلش می خواد خودت رو باور کنی ، خودی که وجود نداره ... اصلا مطمئنی دلش همین چیزا رو می خواد ؟!
می دونه چقدر سخته ؟!
می دونه چقدر داری زور می زنی که این نقاشی لعنتی رو براش بکشی؟!
می دونه چند بار به خودت باید بگی خفه شو تا بتونی جلوی این دهن رو بگیری و از این همه سیاهی و گیجی هیچی نگی ؟!
فکر نکنم ......
ولی مهمه ؟! سختیش مهمه ؟!
نه ..... وقتی " اون بخواد " هیچی سخت نیست ....
می دونی که باید خفه شی . می دونی که اصلا قبل از این که این مزخرفات رو ببینه باید دیلیتش کنی تا ناراحت نشه . می دونی که باید ببندی این دهنت رو . پس بسه !
و چه سرگردون ساده ای بودم من .....
فکر بدی به نظر نمیاد ... اتفاقا ایده شم از خودته !!
اعتصاب غذای نامحدود !!
بالاخره این همه بغض و حرص و غصه و عصبیت رو سر یکی و یه چیزی باید خالی کنم یا نه ؟!
خب چه بهتر که این یکی خودم باشم !!
از همین امشبم اعتصاب شروع می شه ! ( اگه مثل دفعه قبل زیر چشمم یه وجب گود نیفته و تابلو نشم و به زور بهم غذا ندن ! ) یه کم با خودم لج کنم و خودمو زجر بدم ببینم دلم خنک میشه و سبک میشم یا نه ....!
اعتصاب غذای نامحدود !!
بالاخره این همه بغض و حرص و غصه و عصبیت رو سر یکی و یه چیزی باید خالی کنم یا نه ؟!
خب چه بهتر که این یکی خودم باشم !!
از همین امشبم اعتصاب شروع می شه ! ( اگه مثل دفعه قبل زیر چشمم یه وجب گود نیفته و تابلو نشم و به زور بهم غذا ندن ! ) یه کم با خودم لج کنم و خودمو زجر بدم ببینم دلم خنک میشه و سبک میشم یا نه ....!
دلم می خواد که حرف بزنم ، گله کنم ، شکایت کنم ، جیغ بکشم ، حتی فحش بدم !! بگم که نامردی بود ، بگم بی انصافی بود ، بگم .. خیلی نگفته ها رو بگم ....
ولی دلم نمیاد که بگم ، چون می دونم دلش بازم می گیره .. می دونم اذیتش می کنم .... می دونم غصه می خوره .... می دونم عصبی می شه .... چشماش بازم بارونی می شه ....
پس هیچی نمی گم ...
اگه قراره دل کسی درد بگیره ، اگه قراره اشک کسی سرازیر بشه ، اگه قراره کسی عذاب بکشه ، کوچولو ، بذار اون آدم من باشم .... چون بیشتر از اونی که فکر می کنی دوستت دارم ... حتی اگه هیچ اهمیتی ندی!
ولی دلم نمیاد که بگم ، چون می دونم دلش بازم می گیره .. می دونم اذیتش می کنم .... می دونم غصه می خوره .... می دونم عصبی می شه .... چشماش بازم بارونی می شه ....
پس هیچی نمی گم ...
اگه قراره دل کسی درد بگیره ، اگه قراره اشک کسی سرازیر بشه ، اگه قراره کسی عذاب بکشه ، کوچولو ، بذار اون آدم من باشم .... چون بیشتر از اونی که فکر می کنی دوستت دارم ... حتی اگه هیچ اهمیتی ندی!
این جا عکس یه کیک تولد هست که هی شمعهاش روشن و خاموش می شه
کنارش هم دو تا جمله
Dear Zahra
Happy birthday to you ...
آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای :((:((:((:((
اگه چوب برمی داشت تا می خوردم کتکم می زد یا یه چاقو برمیداشت می کرد تو قلبم یا هر چی از دهنش در میومد بارم می کرد یا هر کار دیگه ای ، این قدر دردم نمیومد که با این دو تا جمله ش ....
چقدر دیر فهمیدم که حتی مهربونترین آدمها ، حتی کسی که فرشته می دیدمش و می بینمش هم سنگدل بودن و عذاب دادن رو هم خوب بلدند !!
کنارش هم دو تا جمله
Dear Zahra
Happy birthday to you ...
آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای :((:((:((:((
اگه چوب برمی داشت تا می خوردم کتکم می زد یا یه چاقو برمیداشت می کرد تو قلبم یا هر چی از دهنش در میومد بارم می کرد یا هر کار دیگه ای ، این قدر دردم نمیومد که با این دو تا جمله ش ....
چقدر دیر فهمیدم که حتی مهربونترین آدمها ، حتی کسی که فرشته می دیدمش و می بینمش هم سنگدل بودن و عذاب دادن رو هم خوب بلدند !!
پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲
تنهایی خیلی زجرآوره ...
زجرآورتر از اون " تنها گذاشته شدن " ه
ولی از همه این ها بدتر اینه که ببینی
کسی که روزی از فکر این که ناراحتت کرده گریه ش می گرفت
حالا باهات چیکار کرده و هیچ اهمیتی هم نمیده ...
و فکر این که دیگه اهمیتی براش نداری ...
و این که
تو مگه چقدر غیرقابل تحمل بودی ؟!
و این درد "خرد " ت می کنه ....
زجرآورتر از اون " تنها گذاشته شدن " ه
ولی از همه این ها بدتر اینه که ببینی
کسی که روزی از فکر این که ناراحتت کرده گریه ش می گرفت
حالا باهات چیکار کرده و هیچ اهمیتی هم نمیده ...
و فکر این که دیگه اهمیتی براش نداری ...
و این که
تو مگه چقدر غیرقابل تحمل بودی ؟!
و این درد "خرد " ت می کنه ....
چیزی که یه دخترو بعد از " خواسته نشدن " خرد می کنه
یکی رویاهای شیرینیه که بافته بود و حالا فقط باید بهشون پوزخند بزنه
و دیگری یه صدای بلند گوشخراش که تو مغزش داد می زنه " این قدر مزخرف و آشغال و به درد نخور و دوست نداشتنی و نخواستنی و تهوع آور بودی که نخواستت ...."
و یه صدای بغض آلود دیگه که یه گوشه دیگه مغزش می گه
" چرا هیچ کس منو نمی خواد ؟! "
یکی رویاهای شیرینیه که بافته بود و حالا فقط باید بهشون پوزخند بزنه
و دیگری یه صدای بلند گوشخراش که تو مغزش داد می زنه " این قدر مزخرف و آشغال و به درد نخور و دوست نداشتنی و نخواستنی و تهوع آور بودی که نخواستت ...."
و یه صدای بغض آلود دیگه که یه گوشه دیگه مغزش می گه
" چرا هیچ کس منو نمی خواد ؟! "
اشتراک در:
پستها (Atom)