سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

از جنس آتش و باد

این ماییم. من. خانم ب. خانم الف. زنانی از جنس ما. این ماییم که در این جامعه با تمام فرهنگ پدرسالار وحشتناک-قدرتمندش به دنیا آمدیم، که با این فرهنگ بزرگ شدیم، که آموزه هایش کلیشه هایش ارزش هایش تقدس هایش با گوشت و خون مان عجین شد. که بزرگ شدیم، چشم باز کردیم، تازه و تازه تر دیدیم و شنیدیم، تازه شدیم، با آزادی و آگاهی انتخاب کردیم که تفاله ی جامعه ی مردسالارمان نباشیم. که متفاوت شدیم با آن چه ازمان انتظار داشتند باشیم و با آن چه اکثریت بودند. عوض شد و عوض کردیم آن چه که قابل تغییر بود، اما نتوانستیم و نمی توانیم از تمام شاخه های آن پیچک دست و پاگیر ببریم.

 

چیزهایی ماند، می ماند؛ در آن اعماق - بیشتر ناخودآگاه که گاهی می شود با جراحی ذهن بیرون اش کشید و گاهی نه، لردهایی ته نشین شده در پنهانی ترین لایه های وجود، میراث هزارهزار سال آن پیچک لعنتی. از آن ها که درست وقتی فکرش را نمی کنی، درست سر پل خربگیری، یک هو سبز می شوند و می چسبند بیخ گلویت و علی رغم تمام تعقل ات و تمام منطقت و آگاهیت و دانش ات و انتخاب ات، همان کلیشه های قدیمی را به ات تحمیل می کنند. دست خودت نیست، می دانی بد است، بیمار است، نمی خواهیش، انتخاب اش نکرده ای، با تمام سیستم زندگی و فکر و اعتقاداتت ناسازگار است، ولی لعنتی آن چنان عمیق چسبیده و آن چنان قوی خواسته هایت را جهت می دهد که زیر بار تعارض تمایلات موجود اجتماع پذیر شده ی درون ات - که تمام آن ارزش ها به وجودش رسوخ کرده - و اعتقادات و باورها و خواسته های فعلیت، و زیر بار احساس گناه از این که چرا می خواهی آن چه را که خواستن اش را تحقیر می کنی؛ له می شوی.

 

دوستی داشتیم که متریالیست سفت و سختی بود و تقریبن بی اعتقاد به همه چیز، اما بزرگ شده در یک خانواده ی مذهبی. می دانست این حرف و این منطق و این خواسته به هیچ جای باورش و فکرش و اعتقادش مربوط نیست و بلکه متعارض است اما می گفت دوست ندارم همسرم با مرد غریبه روبوسی کند. می گفت چه کنم، می دانم اعتقادی ندارم، اما این طور بزرگ شده ام. این طور راحت ترم.

 

این ماییم. دخترانی که هر بار از پنهان شدن در آغوش مردی، از نمایشی از قدرت و توانایی و اقتدار از پارتنرشان، از بوسه ای هالیوودی با فاعلیت مرد، از سپردن کارها به مردی که اداره شان کند، از تصویر کلاسیک مردانه، از الگوی قدیمی و هژمونیک مردانگی لذت می برند، احساس گناه می کنند از داشتن ریشه هایی چنین مردسالار. که هر بار از یک مرد کلاسیک ساخته ی آن فرهنگ خوش شان آمد فحش دادند به خودشان و مجبور شدند از دل-خواسته بگذرند. که توی اندک مردهای روشن فهیم غیرمردسالار گشتند دنبال نشانه هایی اندک و ظاهری از آن ابرمرد اسطوره ای که دل شان را خوش کند و آرامش را هدیه کند به دخترک صورتی پوش درون شان که عمری می برد تا بتواند صورتی ها را از تن درآورد و رنگ خودش را پیدا کند. که پارتنرهای پرفکت معقول منطقی دوست داشتنی را رها کردند فقط چون زن سنتی درون شان را نمی توانستند ارضا کنند. ماییم که عقل مان یک چیز را انتخاب کرد و روان مان آن قدر قوی نبود که بتواند پا به پای انتخاب مان بیاید. ماییم که گذار می کنیم از مادران مطبخ نشین مان به دختران آزاد جسور رها از پیچک مان، و در این گذار خودخواسته می پیچیم و می تابیم و همان قدر رنج می بریم که لذت. شاید بیشتر.

این ماییم. از این جا رانده و از آن جا مانده. در گذاری خودخواسته و ضروری و گزیرناپذیر. چوب دو سر طلا. ناتوان از تحمل الگوی کلاسیک مردانگی و در عین حال عاجز و کلافه از گاهی اوقات ته دل خواستن اش، اقلن خواستن آن اندک خصایص دوست داشتنی غیرآزارنده که بدبختانه علی رغم بی ربط بوده گی انگار فقط در فرهنگ مردسالار می توانند تولید شوند.

 

* این خطوط از آن هاست که مخاطب ندارد، که از دل چند ماه کلافه گی و چند به هم ریختگی سیستماتیک و قاطی کرده گی حاد و ساعت ها بحث و جراحی ذهنی و پنجاه دقیقه مکالمه تلفنی خارج شده است، که اعتبارش برای همان پنج دقیقه ای ست که خواندن اش وقت می برد و شاید پنج دقیقه دیگر اصلن نوشته نمی شد. بسی پیچیده تر و مفصل تر و جزئیات-دارتر از این حرف هاست. خلاصه که از این گوش بشنوید و از آن گوش در کنید.

گفتم که، مخاطب ندارد. که نه انتظار دارم کسی بفهمد و نه انتظار دارم کسی قضاوت بی جا نکند. این خطوط را فقط به خودم بدهکار بودم، به خودم، خانم ب، خانم الف و تمام زنانی که آن چه نوشتم را حتا یک لحظه در زندگی شان حس کرده اند.

با تشکرات ویژه از خانم ب!

 

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

چگونه - نسبتن- راحت و سریع و بی دردسر آزمایش ایدز بدهیم

ابتدا به ساکن لازم است شما به دلیلی، اعم از سابقه اعتیاد تزریقی یا تماس با خون مشکوک یا آرایشگاه و دندانپزشکی مشکوک و رابطه ی جنسی خطرناک در گذشته یا کلن وسواسی و محتاط بودن، انگیزه ی دادن آزمایش ایدز را داشته باشید. انکار نمی کنم که کار استرس آور و دلهره زایی است و کمی هم غیرمعمول، ولی در عوض خیالتان از بابت بی احتیاطی های احتمالی تان راحت می شود و مطمئن هستید که سالم اید و از همه مهم تر، ناخواسته سلامت کسی را به خطر نمی اندازید.

سپس لازم است شما چند دوست لنگه ی خودتان خوش حال و خجسته و دل به نشاط داشته باشید که هشت صبح همگی را بیدار کنید و با هم به بیمارستان امام خمینی، بخش بیماری های عفونی بروید. سعی کنید در بدو ورود از دیدن راهروی خاکستری بی ریخت و جو ناخوشایند آن جا حس بدی نگیرید، چون چیزهای مهم تری هستند که حس بد به شما بدهند، مثلن این که وارد اتاق انتظار که می شوید ازتان با صدای بلند و لحنی ناخوشایند بپرسند «اومدی این جا چی کار» و جواب که دادید به همکارشان بگویند «اه، شدن 5 نفر» و کلن همین جور نگاه تحقیرآمیز و ناخوشایند و برخوردهای چپکی و سوالاتی از قبیل «قبلن آزمایش دادی؟ خب مگه باز "خلاف" کردی که دوباره اومدی؟» هست که به تان حواله می شود. کلن چیزی که در این بخش ندیدم، احترام و لبخند و برخورد خوب و هم دلی بود، که من هم طبق معمول جوزده شده بودم و شعار می دادم که باید رئیس بیمارستان را پیدا کنیم و بهش تذکر بدهیم D: کلن خوبی رفتن دسته جمعی آن است که از کل قضیه یک جوک بزرگ می سازید و بهش می خندید و استرس مسترس نمی گیرید. تازه بعدش هم می روید بابارحیم شیرموزپسته می خورید تا خون رفته تان جبران شود!

قبل از آزمایش حتمن باید مشاوره شوید، به این شرح که به اتاقی فرستاده می شوید و خانمی ازتان سوالاتی در باب مشخصات فردی، علت مراجعه تان، سابقه ی رفتارهای پرخطرتان، سابقه ی شرکای جنسی تان، و انگیزه تان از برقراری رابطه با شرکای جنسی!! سوال می کند! شوکه نشوید اگر ازتان پرسید که در قبال برقراری رابطه جنسی پول یا هدیه گرفته اید یا خیر چون معمولن می پرسد! و کلن سعی کنید در همه ی مراحل به شدت صریح، طبیعی و دماغ بالا رفتار کنید. متوجه باشید که برخورد کارکنان در بهترین حالت معمولی رو به پایین است و چنان چه وا بدهید و مثل موقع کاندوم خریدن خجالت بکشید و غیره، اذیت خواهید شد. سرتان را بگیرید بالا و طبیعی و با اعتماد به نفس رفتار کنید که از آن برخوردهای چپکی آزاردهنده باهاتان نشود.

حین مشاوره شماره ای چهاررقمی به تان می دهند که در این مرکز با آن شناسایی خواهید شد و با آن آزمایش می دهید و جواب اش را می گیرید. بعد، با برگه ای دارای شماره ی مذکور به اتاق بغلی هدایت می شوید و ازتان خون می گیرند. یک خانم جوان چادری ممکن است آن جا باشد که خواهرانه توصیه می کنم مطلقن زیر دستش نروید! که ده بار سوزن را در دستتان فرو خواهد کرد و رگ را پیدا نخواهد کرد و مایعی صورتی از بازویتان بیرون خواهد کشید و دهنتان را سرویس خواهد کرد. بعد از خون گیری هم دیگر می توانید بروید پی کارتان و یک هفته بعد تماس بگیرید و با گفتن شماره تان جواب آزمایش را دریافت کنید.

- مشخصاتی از قبیل اسم و آدرس و نام پدر و شماره تلفن از شما خواسته خواهد شد، ولی هیچ گونه مدرک شناسایی ازتان نخواهند خواست و می توانید در صورت تمایل مشخصات واقعی تان را ندهید.

- در صورتی می توانید آزمایش بدهید که از آخرین رفتار پرخطرتان 2 ماه گذشته باشد، در این صورت بعد از آزمایش اولیه دو بار دیگر به فاصله 3 ماه باید آزمایش بدهید تا جواب آزمایش تان قطعی باشد. چنان چه 8 ماه از رفتار پرخطر مذکور گذشته باشد، جواب آزمایش تان قطعی ست و نیازی به تکرار نیست.

- در هیچ مرحله ای مدرک شناسایی، دفترچه بیمه یا هر مدرک دیگری، و هیچ هزینه ای از شما درخواست نخواهد شد.

- شماره ی شناسایی 4 رقمی تان را به دقت حفظ کنید که تنها نشانه ی شناسایی پرونده تان است و اگر گم اش کنید هیچ جوری پرونده تان پیدا نخواهد شد.

- نشانی این مرکز: میدان توحید، بیمارستان امام خمینی، بخش بیماری های عفونی ( از در خیابان نصرت غربی وارد شوید ) و تلفن اش 66911296 است.

- بسیار شنیده ام که «آزمایش نمی دهم چون اگر ایدز داشته باشم ترجیح می دهم ندانم» این حرف احمقانه را نزنید!! ویروس اچ آی وی بعد از ورود به بدن می تواند تا ده سال، و در صورت مصرف داروی مناسب بیست سال یا بیشتر نهفته و بدون فعالیت بماند و تبدیل به بیماری ایدز نشود، و این یعنی اگر ایدز داشته باشید دانستن اش بهتر است چون می توانید مدت قابل توجهی بیماری را کنترل کنید و سالم بمانید. ضمنن کم ترین خطر ندانستن ابتلای تان به ویروس، انتقال ناخواسته ی آن به افراد دیگر و از جمله عزیزان تان است. چه حسی خواهید داشت اگر ده سال بعد بفهمید نه تنها ایدز دارید بلکه به همسر و فرزندان تان هم منتقل کرده اید! چنان چه دلیلی هست که بنا بر آن مشکوک هستید که ممکن است مبتلا به اچ آی وی باشید، لطفن اندکی جرئت جمع کرده و بروید و آزمایش بدهید که بعدن پشیمان نشوید.

پ.ن: پذیرای تمام مونولوگ ها و قضاوت ها و "نچ نچ دختره رو" های درونی و بیرونی تان هستیم!! :ی

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

And that's the way it is

بعد، یک هو زمانی می رسد که می فهمی ما همه در غارهای تنهایی خودمان زندگی می کنیم. که بدون این که بدانیم همان نومولیت های تک سلولی هستیم در اعماق غارهای پیچ پیچ صدفی. گاهی توهم می زنیم که از غارمان بیرون آمده ایم یا کسی را به اش راه داده ایم، توهم می زنیم که تنها نیستیم، که می توانیم تنها نباشیم. تلاقی های لحظه ای حس و حرف و لبخند و جریان لحظه ای خوشبختی در درون مان باعث می شود فکر کنیم که می شود که همیشه این طور باشد. ولی توهم که از بین رفت، و چشم که باز می کنی می بینی که هنوز هم تو هستی با همان تک دانه سلول در پیچ پیچ دیوارهای غارت. می فهمی که همین است، که جز این نمی تواند باشد و اساسن قرار هم نبوده باشد. بعد می نشینی، آرام، ساکت و خالی، بدون حرفی و حسی و فکری، منتظر که این واقعیت تلخ کوبنده هضم شود در همان تک سلول و ته نشین شود در لایه های ذهنت، که بپذیری که همین است و جز این نمی تواند باشد، و در سکوت برای خودت تنهایی می کنی که سرنوشت محتوم همه مان بوده است. خیلی که پیش رفت کنی یاد می گیری که با تنهایی ات بریزی روی هم و رفیق شوی که زیاد آزارت ندهد، که مسالمت آمیز هم زیستی کنید و حتا گاهی از هم لذت ببرید. و می دانی که آری شود ولی به خون جگر شود.
مرجان چه خوب نوشت زمانی روی آن برگ های قهوه ای نازک که هر کسی خواب خودشو می بینه، تو بیداری تلاقی می کنیم. هر کس بیداری خودشو داره، تو خواب نزدیک تریم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

به قول امام ی. (یه امام جدیده این! شما نمی دونین!) مردم توی بیشرفی با هم مسابقه گذاشتن.
ایضن توی جاکشی و دروغ گویی و بیمار روانی بودگی.

فرمان های درخواستی، بفرمایید

بنده می خوام از همین تریبون از آقای دورترها خواهش کنم که اگه فرمان درخواستی قبول می کنن! این دو تا رو هم بزنن:

لطفن فقط در مواقع لزوم دروغ بگویید. به خاطر داشته باشید، ارضای عقده های روانی، بی کاری، تفریح و تفنن و تخم/تخمک-لس بودگی جزو موارد لزوم محسوب نمی شود.
چنانچه در دو یا چند رابطه به طور همزمان هستید، لطفن همه ی افراد دخیل در قضیه را در جریان بگذارید. اگر موجودی تخم/تخمک تان این اجازه را به شما نمی دهد لطفن حداقل به n-1 نفر راست بگویید.

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

لیبل گذاری کاری است بس فان نقطه :ی

اخیرن متوجه این نکته ی کثیف در خودم شده م که موقع استعمال فیلم ها و کتاب ها و آهنگ های آدم حسابیانه، یه بخشی، نه بخش خیلی عمده ای، ولی به هر حال یه بخشی از انگیزه ام اینه که خب به هر حال این پدیده ی آدم حسابیانه ایه و شعور آدمو افزایش می ده بعضن و تو رزومه ی فرهیختگی آدم ثبت می شه (به قول فیبی فرندز، I know, EVIL!) و تبدیل می شه به حرف مشترک با چارتا آدم دل پذیر و تازه حتا دیگه اون دیالوگ نفرت انگیز اینو دیدی؟ نــــــه .. اونو خوندی؟ نـــــــــه رو هم نداری. من شرمندم. من متاسفم. من جدن خودمم فک نمی کردم همچین آدم ضایع افتضاحی باشم. من به همتون حق می دم که با من قطع رابطه کنین.
بعد از وقتی متوجه ی این انگیزه ی کثیف ریاکارانه در خودم شدم با این که مقدارشم زیاد نیست اصن روم نمی شه دیگه خودمو تو آینه نگاه کنم و خیلی سخت گیرانه تنبیه برای خودم وضع کردم عبارت از خودمو بستن به میم مودب پور و سامان مقدم (یا شایدم سیروس مقدم) باشد که تنبیه شوم و از این به بعد ریا نکنم که فعالیت روشنفکرانه همینجوریش چیز نفرت انگیزی هست (سلام شهروز! می تونی بیای منو بزنی الان بابت عضو باند "اه اه این روشنفکرا چه چیپن!" بودن! :ی ) چه برسه به این که ریا قاطی ش باشه!!
و ضمنن تمام سعی ام رو هم می کنم که به اون دو ثانیه ی کذایی فکر نکنم.
زندگیه داره یه ذره هم چین زیادی بی در و پیکر و خل خلی و رها می شه به نظرم. یه جاهایی دیگه بس کنیم بعضن.
دلم یک عدد شمال بارون دار خواسته و یه آقای دارسی بداخلاق باطنن رمانتیک که عاشقم شه و یه دونه فرست کیس که ضمنن پرفکت کیس هم باشه که هیچ وقت نداشتمش - بس که هولین شما آقایون.
گیرمم که این جا جای نوشتن این ها نباشه.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

الیز یه دونه خر اینویز است نقطه

قبلن این جوری نبودما. قبلن خیلی حساس بودم که حتمن آداب ارتباطی رو رعایت کنم. کسی باهام هر جوری تماس برقرار می کنه - اعم از زنگ و اس ام اس و پی ام و آفلاین و پیغام و غیره - حتمن لحاظ کنم و جواب بدم. حتمن اگه تماسی به دیوار خورد بعدن پی اش رو بگیرم. موبایلم خاموش یا غیرقابل تماس نباشه یا حتا شب ها سایلنت نباشه که شاید یکی نصفه شب کار واجب ام داشت. اصن یکی از بخش های ناخودآگاه ذهنم به این اختصاص داشت و باعث خوش حالیم بود که دوستام هر وقتی خواستن، بتونن پیدام کنن.
قبلن ها اینجوری نبودم ولی جدیدن اینجوری شدم که به شدت توی این جور ارتباطات به مشکل بر می خورم. بی شعور شدم یعنی! عملن یه وقت هایی به طور درونی اینویزیبل می شم و به هیچ گونه کانتکتی نمی تونم جواب بدم. می شه که جواب یه اس ام اس یا ایمیل رو چند روز به تاخیر میندازم، جالبه که یادم هم نمی ره و هی مثل خار تو چشممه! فقط هی هر چی می آم جواب بدم دقیقن نمی تونم و عقب می افته هی تا از اون اینویزگی درونی خارج شم (مثلن خانوم مریم مهتدی الان یادمه که شما سر بحث تن نویسی یه ایمیل برای من زدی که جواب ندادم! دو سه دفعه گشتم پیداش کنم جواب بدم یافت نکردم! از همین تریبون شرمنده م!) توی این دوره های اینویز بودنی که می تونه کلی باشه یا فقط رو یه گروه یا یه آدم خاص؛ رسمن نمی تونم، یعنی توان اش رو ندارم که مورد تماس قرار بگیرم! واسه خودم خیلی مسخره و اعصاب خردکنه، که حتا می شه که دلم هم برای طرف تنگ شده و دلمم می خواد باهاش ارتباط داشته باشم ولی هر باری که دوروبرم پیداش می شه لحاف می کشم سرم و خودمو می زنم به خواب! خلاصه که تو این اینویزشدن های ناخودآگاه اجباری غیرقابل کنترل، دقیقن خارج از دسترس می شم و به هیچ گونه تماسی نمی تونم، نه که نخوام، نمی تونم عکس العمل مناسب نشون بدم. همین جور عین بز خیره می شم به اسم طرف روی موبایل یا مانیتور یا تلفن یا هر چی و دلم هم می خواد که بگم هــــــی سلام ولی زبونم بند اومده است پیشاپیش! قربونم برم این دوره های مزخرف تا حالا چند تا از روابطم رو هم به گند کشیدن. این چند ماهه هم که درون گرا شدگی و تو لاک خودم خزیدگی شده مزید بر علت.
قبلن این جوری نبودم ها. این جوری شدم. مثل همه ی جورهای دیگه ای که قبلن نبودم و شدم.
کلن گفتم که در جریان باشین که اگه یه وقت دیدین من لحاف کشیدم سرم و پیدام نیست، بدونین چه خبره و به خودتون نگیرین. از دنیا می برم اون موقع ها.

I am speechless!

امشب چهار سال است که من احسان اصلن با هم نخوابیده ایم. ( میترا ، زن داستان من مشکل نزاکت دارد و بجایهمدیگر را نکرده ایم می گوید نخوابیده ایم. من یک نویسنده معذور و مامور هستم.  آ.الف) ده  سال پیش که شکوفه ماهان را زایید من احسان با هم خوابیدیم. امشب از تولد ده سالگی ماهان بر می گردیم. همین من را یاد سالگرد برقراری عشق افلاطونی ما انداخت. بعد از آن شب هر وقت احسان دستی به بدنم زد گفتم. امشب نه. یا سر درد دارم. خیلی شبها هم صبر کردم تا خوابش ببرد. بعد به رختخواب رفتم. احسان به روایت زنان " مرد فهمیده ای " است. او دیگر از من در خواست نکرد. نمی دانم جکار می کند. او هم نمی داند من چکار می کنم. من می دانم که مردان نیاز دارند. و او فکر می کند که زنان استغنا دارند. شاید دوستی دارد. ولی مطمئن است که من دوستی ندارم. من خواب می بینم. خواب مردان بی صورت. ولی خوشبو. مردان به خوابم می آیند. گاهی با عشق . گاهی متجاور. ولی نتیجه یک چیز است. ( من هم مانند شما تعجب کردم. ولی فکر کنم میترا س.  یک استثنا است. او حتمن زاده تخیل بیمار من است. آ. الف )

احسان مرد خیلی خوبیست. شوهر ایده آل . نمی دانم. چرا نمیتوانم. و او یکبار پرسید چرا. گفتم " دردم می آید " ولی نگفتم که مرد توی فیلم چیزی را در من می لرزاند. جایی را گرم می کند. و ضربان .و درد. چه دردی! ار خودم خجالت می کشم. از احسان شرمگین می شوم. من یک زن خیانتکار هستم. من یک زن شوهردار هرزه هستم که در خوابهایم با همه مردهای بیداریم  همخوابه می شوم.

+

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

لیدیز اند جنتلمن، همون طور که از قیافه اش هم معلومه، باطبی یه آدمه. یه آدم عادی مثل من و شما که هشت سال تمام دهنش صاف شده. دست از سرش بردارین و ذره بین هاتونو بکشین کنار و بذارین زندگیشو بکنه و محض تنوع یه نفس راحت بکشه.
 

Cherry on top of a fantastic day

در زندگانی شب هایی هست که چراغ قرمزه ی برج میلاد هم خاموش است حتا.

لیبل: ابر و باد و مه و خورشید و فلک، با سپاس فراوان از خانواده ی محترم رجبی و دوستان، اونی که به ما نریده بود.
کپی رایت لیبل: نیوش.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

آدم که سگ باشه، نه یعنی منظورم اینه که روی مود سگی باشه، به در و دیفال هم گیر می ده.
ریخت و قیافه ی این گودر و اون جی میل و کلن گوگل! الان حس دوست نداشته شدگی منو تشدید می کنه هم.
من یه دونه سگ اخلاق روانی هستم هم اکنون. دور شوید.
نه، اینجوری نمیشه. اگه جدن قراره ماتحت حین الجلوس - سلام علیرضا- جان رو جمع کنم و آخرین ریزه کاری های پروژه ی کوفتی مربوطه رو انجام بدم که فردا بدم دست آقای صاب کار، اونم با این اعصاب خراب و چشای اشکی و دماغ قرمز و کودک درون کتک خورده ی ریجکتونده، حقیقتن به یه بشقاب زرشک پلو و یه فنجون گنده سوپ مخصوص مامان و یه بشقاب لیموترش و نیمه ی دوم آملی پولن و حتا شاید یه اپیزود فرندز و اقلن یه کوچولو حرف و درددل با الز و نصف بسته سیگار و دو سه تا سطل چایی احتیاج دارم.
چیکار کنم؟! تزریقی که نیستم!! مجبورم اینجوری دوپینگ کنم دیگه. حالا دو سه کیلو بالا پایین شدن کسی رو نکشته.

امروزنامه

خب اولش روز خوبی بود
بعد تا آخراشم خوب بود
بعد یهو بد شد
بعد یهو بدتر شد
و بدترتر،
و صلوات چهارم رو بلندتر ختم کنید!
کلن که به نظرم می شه به عنوان روز ملی ریجکت و ایگنور شدن نام گذاریش کرد.

لیبل: گهی پشت بر زین گهی زین به پشت.

«مزخرف» پرماجرا

سروصدا میکنین دیگه. سروصدا میکنین. زیادی جدی میگیرین و منم طبعن نمیشناسین و به ادبیاتم وارد نیستین، بعد برداشت می کنین و پشت بندش قضاوت. چه حوصله ای دارین به خدا.
اول این که من اسم بابامم که میارم صدی نود مواقع پشت بندش یه مزخرف میچسبونم. نه چون بابای من آدم مزخرفیه (که اون بحث اش جداست) چون احتمالن دارم از یه عملکرد مزخرفش حرف میزنم. شرمنده! استیل حرف زدن من اینجوریه و من شخصن باهاش راحتم و مشکلی ندارم. چارتا آدمی هم که این حرفا رو باهاشون میزنم به این مسائل واردن و سریعن وارد بحث مقام والای پدر نمیشن. متاسفم که اعلام کنم نظر اونهایی که اینجوری نیستن خیلی به جاییم محسوب نمیشه.
دومن که داشتم از عملکرد قالب زدن و کلیشه سازی و شکل دهی افکار و الگوها و فانتزی های جنسی و عاطفی آدم ها توسط سینما به طور اعم و هالیوود به عنوان یه نمونه حرف میزدم که به نظر من عملکرد مزخرفیه - همونطور که ساختن قالب و استریوتایپ مشخص و تغییرناپذیر برای زیبایی که باعث میشه همه زن ها یه شکل بشن چیز مزخرفیه- حداقل چون من یکی الان دارم چوبش رو میخورم و جون می کنم و جون می کنم تا نذارم این الگوهای ذهنی تزریق شده از خارج برام تصمیم بگیرن که چی جذابه و چی نه. در اون بحث خاص، به مابقی سینما و هالیوود و غیره به عناوین اعم از صنعت و هنر و ... کاری نداشتم. شخصن معتقدم این بحث پیچیده ایه که سوادش رو ندارم و در نتیجه ترجیح میدم در موردش نظر ندم. مجبور که نیستم، خیالم هم راحته که نمی گن لال ام!
حالا اگه جدن براتون مهمه و سرش عصبانی میشین، نظر شخصیم - نمی تونم بگم اعتقاد یا باور یا هر چیزی محکم تر از یه نظر موقتی که ممکنه تغییر کنه - اینه که هالیوود یه کارخونه ی تولید محتواست که درصد قابل توجهی زرد و درصد به نسبت خوبی هم فیلم درست درمون ارائه می ده. شرمنده ام که اعلام کنم درست درمون در این جا چیزیه که من خوشم بیاد! و با قیاس کردن چیزی که خودم خوشم میاد با سایر سلیقه ها شاید بتونم بگم همون چیزی که در اصطلاح رایج به اش می گن سلیقه ی مخاطب خاص - خدا می دونه چه قدر این کلمات خاص و عام کلمات بدترکیب اعصاب خردکنی هستند-. بنده شخصن درصد زیادی از فیلم هایی که می بینم هالیوودیه و مجموعن خیلی حس تحقیر و اشمئزار و غیره جاتی بهش ندارم. با سینمای اروپا و سایر نقاط جهان! آشنایی پراکنده ای دارم که ترجیح می دم اظهار نظر نکنم در موردش.
هرگونه وابستگی خودم رو به محافل روشنفکری و باندهای مافیایی ابراز انزجار از هالیوود تکذیب می کنم. نه چون نظر خاصی در مورد اون ها دارم - که ندارم- بلکه چون حقیقتن وابستگی خاصی چه فکری و چه عینی به همچین مواردی ندارم.
بعدم که عاششششششقتونم که طنز پست رو ول کردین، چسبیدین به یه دونه کلمه. بابا اون دفعه هم گفتم که آدمی را اندکی حس شوخ طبعی و تیزهوشی باید.
دقت کردین امروز من چه قدر نظر خاصی نداشتم و نمی دونم و بلد نیستم و نظر نمی دم به ناف تون بستم!! یه کم یاد بگیرین! :ی

* توضیح اجباری (که با قیافه کج و کوله و مجبور! تایپ می شه) الان منظورم این نیست که نیاین نظر بدین یا بحث نکنین -که شخصن از بحث دو نفره ی کامنت دونی پست قبل چیز یاد گرفتم- یا من هرچی می گم دری وریه و غیره. منظورم یه چیزی غیر از ایناس که خودتون زحمت درک اش رو بکشین دیگه لطفن.

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

از کجا معلوم..؟!

بحث سر اینه که سینما و اون هالیوود مزخرف و ادبیات و کلن فرهنگ غالب چه طوری داره عملن ذهنیت و الگوهای مطلوب و کلن زندگی عاطفی و حسی و جن.سی ما رو شکل می ده و قالب می زنه. می گم: والله به خدا اصن کی می دونه، اگه من از نیم وجبه گی! هی تو کارتون و فیلم ندیده بودم و تو کتاب نخونده بودم، از کجا معلوم که بازم وقتی می رفتم تو بغل یه آقایی، سرمو می ذاشتم رو سینه اش؟! از کجا معلوم که حالت دیگه ای اتفاق نمی افتاد؟!
الی می گه: من کاملن باهات موافقم، هزار تا حالت دیگه می تونست داشته باشه. مثلن از کجا معلوم که سرتو نمی ذاشتی روی باسن اش؟! یعنی خوب هرجوری هم حساب کنی، اون جا نرم تره..!!

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

فقط نگـــــــــــاش کن!! :x


*اسمش روژین ئه.

لیبل: مای الز

الز می گه: باور کن من یکی که ببینم یه نفری وفاداره و خیانت نکرده به پارتنرش، می گم ببین پارتنره چه قد خفن بوده. بعدم، اونی که خیانت می کنه نمی شه به اش گفت جند.ه. چون پیش فرض خیانت تعهده، جند.ه که اصن تعهد نداره خب.
به امید روزی که هر آدمی یک دونه الز داشته باشد. حق الز داشتن، حقوق بشر است.
خیله خب، خیله خب، تسلیم!! من کم می آرم دوستان. من یه موجود کج و معوج ناصاف بدتراش خورده پر تیغ و خش و پنجولی و یه دونه وصله ی ناجور ِ به قول لیزی توی فرندز weird girl هستم. دوستان من اکثر شماها رو نمی فهمم. تو دنیای اکثرتون جا نمی شم. با معیارهای اکثرتون القاب خیلی خوبی بهم نمی چسبه. مغزم یه جور یه بیتی مسخره ی خطی عجیبی کار می کنه که به نظر اکثرتون بی شعوری می آد احتمالن ولی واسه من فقط خودم بودن و سادگیه. من جدن شرمنده ام دوستان. کاریش نمی تونم بکنم. منو ببخشید برای این که یه گربه ی پنجولی وحشی کرکثیف خیابون گردم و توی خونه های تمیز و مبل های گرون قیمت شما جایی ندارم.
فقط لطف کنین برام دنبال شامپوی مخصوص گربه و قیچی پنجول گیری نگردین. همون بیرون پرتم کنین خیلی راحت ترم.
* تا آدم می آد یه ذره حس کنه که خیلی معمولی و پیش پا افتاده س و به قول مهناز همچین گه خاصی نیست خودتون یه کاری می کنین که آدم مجددن حس کنه ووووو چه قدر اینا همه شون دور و متفاوتن پس چرا؟!
** نو کامنت حتی الامکان پلیز!

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

تولدت مبارک پسرجان
خیلی زیاد مبارک
که تو خود معنای رفیق ای روی زمین من.


دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

VIVA SPAIN

خب، خودتون بگین، شب از این بهتر هم می شه؟! که الی آدم پیش آدم باشه (گیرم که همش چسبیده به تلفن اش!) و شب آخر امتحانا باشه (گیرم که برای بار سوم در طول امتحانات شب امتحان می فهمی که جزوه ت ناقص یا ناموجوده!) و اسپانیا، اسپانیای عزیـــــــــــــــــز بعد 44 سال قهرمان شه و تو اون لبخند خوشگل معصوم گوگولی رو روی صورت کاسیاس نازنین ببینی و اون همه پسربچه ی سروته کشیده ی خوشحال از بردن بازی شون (و حس های مادرانه ت قلمبه شه هی!) با اون همه نور و خنده و هیجان و شادی و افتخار و خوشحالی که ته دلت قند آب می کنه مثل همیشه، مثل همیشه ی تمام جام های نقره ای و طلایی این سال ها، و ایمان می آری که نه تنها فوتبال هنوز بازی زیباییه، بلکم هم که it's the cup of life..
تازشم که، حتا می شه گفت it's the life itself، چون بغل اون همه صورت خندون، چشم های خالی و مبهوت و قیافه های شکسته و لب ورچیده ی گوگولی های سفید پوش آلمان و صورت زخمی خشمگین جذاب - ترسناک بالاک عزیز هم بود که یادت بیاره هی همش هم گل و بلبل نیست ها! بگذریم که باز همین وسط هم بنده تازه متوجه جذابیت های بصری تیم آلمان و مربی فوق العاده سک.سی و هیکل تبارک الله بالاک جان (احتمالن فقط منم که تازه فهمیدم ورژن جذاب شده ی مت دیمون ئه بچه مون؟!) شدم و کلی مشعوف گشتیم و حتا بعضن داورهای بسیار خوبی هم داشت مسابقه! :ی
اما، اما نقطه عطف امشب بی شک همون صورت معصوم پسربچه وار کاسیاس عزیز من با اون لبخند نازنین بود که -سلام نازلی - نگـــــــاش کن!


Spanish goalkeeper and captain Iker Casillas holds up the Euro 2008 championships trophy after winning the final football match over Germany on June 29, 2008 at Ernst-Happel stadium in Vienna, Austria. Spain won their first trophy in 44 years as they beat three-time champions Germany 1-0 in the Euro 2008 final.  AFP PHOTO DDP / TORSTEN SILZ      -- MOBILE SERVICES OUT -- (Photo credit should read TORSTEN SILZ/AFP/Getty Images)

یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۷

GEEK

ای بابا
از کل این شب طولانی ما 15 دقیقه خوابیدیم، 5 دقیقه اش رو خواب دیدم که الان فهمیدم فردا 8 مهره و تولدمه و داشتم فکر می کردم که توی وبلاگم اینو بنویسم که چه قدر به خودم بی توجهی کردم و یادم نبوده تولدمه (ها ذوق کادوهای گتینگ سون! رو هم کردم راستی!)، 5 دقیقه اش رو خواب دیدم فالش داره به زور یه چکمه ی تنگ رو پاش می کنه، 5 دقیقه شم آدم همه چی رو که نمی تونه تو وبلاگش بگه ده هه.
جدن به نظرم باهاس یکی منو از پای این جا جمع کنه :ی
دانشمندان و کارشناسان خارجستان مذکور در ادامه ی تحقیقات به این نتیجه رسیدند که داشتن بیش از حد تخم یا تخمک مربوطه، به ویژه در برخی شرایط خاص -نظیر ایام امتحان- برای سلامتی و حتا نمرات افراد مضر است.
ستاد خبرگزاری کمیته مرکزی انجمن متعادل سازی تخم و تخمک.
خب، من قد نیوش که سهله، نصف نصف نیوش هم خوش سلیقه نیستم، نشون به اون نشون که 2 روز طول کشید تا این درست شه!! ولی نمی شه که آم جینگولک جات درست کنه، اولیش رو دو دستی به خانوم فالشیست تقدیم نکنه :*

Falshist

خب .. خودت می دونی دیگه :)

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷

فقط یه اسب بالفطره می تونه سه تا امتحان تو یه روز داشته باشه، سه روزم وقت داشته باشه، بعد الان 12 شب تازه شروع کنه به درس خوندن، با کمتر از 6 ساعت وقت برای سه تا درس گنده.
با تشکر فراوان از خانواده محترم رجبی و دوستانی که در الواطی و به فاک دادن این سه روز ما را یاری کردند!
اون جور وحشت و نگرانی و فریک اوت کردن نداشت. شلوغش کرده بودم. طبق معمول زیادی به خودم سخت گرفته بودم.
چیز مهمی نبود.. الی از بزرگ بودن خسته شده بود فقط. خستهههههههه. می خواست یه چند وقتی کوچولو شه و بگیره راحت و آروم واسه خودش یه گوشه ولو شه بدون این که اون همه دغدغه ی لعنتی داشته باشه. همین. الی فقط یه پرانتز می خواد که توش پهن شه و بشه همون دخترک زبون دراز کله وزوزی 6 ساله که همیشه مجبورش کردم و کردن که بزرگ باشه.
تا اطلاع ثانوی، بنده زیر سن قانونی به سر می برم. سکان و کنترل و سوپروایز و ملاحظه و همه چی دنیاتون دست خودتون آقاجان. من توی پرانتزم دارم کودکی می کنم ..
واضح و بدیهیست که سبب این همه وبلاگ اومدن ناگهانی هم چیزی نیست غیر از سه تا امتحان پشت هم فردا دیگه؟

بعد هم که یه چیزی راستی می خواستم بگم
توی نزدیک شدن به وبلاگ نویس هایی که وبلاگشون رو دوست دارین، محتاط باشین. به همون اندازه که احتمالش هست یه آدم کاملن نایس و گوگولی پشت وبلاگ خوشگله باشه، احتمالشم هست یه آدمی باشه که هم چین دلتون رو به هم بزنه که دیگه حتا نتونین عین قبل از وبلاگش لذت ببرین.
همه که عین این خانومه و این خانومه نمی شن که :ی
دانشمندان و کارشناسان مراکز تحقیقاتی خارجستان -سلام آقای اولد فشن-، اخیرن به نتایجی رسیده اند که نشان می دهد داشتن مقداری تخم یا تخمک - بسته به جنسیت-، حداقل در بعضی مواقع خاص، برای سلامتی انسان مفید است.

Elle Est..

اله ی منو اگر این دوروبرها دیدین
به اش بگین که هنوز یادمشه
و میس اش می کنم حتا.
بهش بگین که اله یه دونه بود و دیگه هیچ کس مثل اله نشد و چه قــــــدر دلم کلمه هاش رو می خواد این روزا
بهش بگین کلی کلی تا ماچس اصن.
بهش بگین.
خب؟

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

می بینی، می بینی دخترجان؟ راست می گفت آقای مدیرعامل که آدم نباید بر خلاف ذات خودش عمل کند. این است اتفاقی که وقتی خلاف ذات ات رفتار کنی می افتد. این طور desperate و مستاصل و کلافه و خسته و دل زده از زمین و زمان رو بر می گردانی و دل ات، ته دل ات تمام آن چیزهایی را می خواهد که همیشه ردشان کرده ای و فریاد سر داده ای که نمی خواهی شان و افتخار کرده ای به نخواستن شان.
و وحشت زده می نشینی و به خودت خیره می شوی، به جنگ دو نیمه ی خودت، به نگاه های خشمگین و تحقیرآمیز اولی و عطش و استیصال و نارضایتی دومی. وحشت زده ای از حتا دورنمای این فکر که تمام آن چه می گفتی و می کردی و فریاد می کشیدی فقط برچسبی باشد برای پنهان کردن آن آشفتگی و هرج و مرج و سرکوفته های نهانی، و تو آن نبودی، تو آنی که خودت و همه فکر می کردند شاید نبودی و نباشی. وحشت می کنی از این احتمال که تو از چهار سالگی دنیا و مافیها و اهالی اش و گفته ها و خواسته هاشان را به هیچ حساب کرده ای و هیچ وقت توی رودربایستی شان نمانده ای که چیزی ت را سانسور کنی، و آن وقت الان جلوی خودت ناراحت نشسته ای و پاهایت را جمع می کنی و برهنگی های بدن ات و روح ات را از خودت می پوشانی و توی رودربایستی خودت، دل-خواسته هایت را پس می زنی و سرکوب می کنی. احتمال است، اما این احتمال هم، - که از من نزدیک تر به من چه کسی و وای اگر من جلوی من نتواند خودش باشد - آن قدر عظیم و وحشتناک است که freak out می کنی و چشم هایت مثل بره ی از رمه دورافتاده این جور هراسان می شود در آینه.
می بینی دخترجان؟ کلمه هایت را گم کرده ای. وسوسه هایت، دل-خواسته هایت، آن احساس گس و دلچسب خرمالویی ته دل، همان که یک هو توی دلت خالی می شود انگار، ماده پلنگ وحشی کام جوی بی پروای درون ات .. می بینی دختر جان؟ گم شان کرده ای. وسط "جور دیگر بودن" ها و حرف های گنده گنده و خوش آهنگ و قشنگ و نگاه های تحسین آمیز دیگران و سر بالا گرفته ات، تو گم کردی توانایی فقط در لحظه بودن و خواستن آن چه واقعن می خواهی و لذت بردن را. تو هزار فیلتر لعنتی نصب کردی سر هر پیچ هزارتوی مزخرف ذهن ات، که فقط آنی برسد به ته هزارتو که از تمام فیلترهایت گذشته باشد، و با تمام شعار و فریاد رهایی و بی قیدی و مستی و گیجی و دیوانگی ت، یاد نگرفتی دخترکم که یک وقت هایی فیلترهای لعنتی را بگذاری کنار و دیوارها را خراب کنی و هر چه دل ات می خواهد، فقط هر چه دل ات می خواهد به آن برمودای لعنتی راه دهی و بکنی و بگویی و بخواهی و بی خیال هر چه نظارت استصوابی بلند بلند بخندی به ریش دنیا. دخترک خراب کردی با تمام ادعاهایت. خراب کردی، که نتوانستی یک وقت هایی سر بگیری بالا و به آن انتلکتوال دیوانه ی ازخودراضی فضول بگویی می خواهی هر چه می خواهی و دهان اش را ببندد و تحقیرت نکند. که همین حالا هم درون ات دخترکی کوچک و مهرجو سر پایین انداخته جلوی خانم معلمی سخت گیر و بداخلاق و می لرزد زیر فریادهای خشمگین و نگاه های تحقیرآمیزش، فقط چون دل اش خواسته انشا بنویسد به جای ریاضی خواندن.
گند زدی دخترجانم. گند زدی و مچ ات را بدجوری سر بزنگاه گرفته ام. اقلن این جا، شهامت اش را داشته باش که سر بگیری بالا و گند زدن ات را قبول کنی..

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷

لعنت بر پدر و مادر هر چی آفر دت یو کنت ریفیوز بی موقع!

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

این شب های امتحان با تمام بیداری و استرس و جزوه های جدید و درس های ناآشنا (عمه ی محترم بنده این درس ها رو برداشته بوده در طول ترم :ی) و مزخرفات جانبیش، یه خوبی عظیم داره و اونم همانا وعده ی سیگار و احیانن لیموترش 4 صبح و آپدیت کردن بعدشه. علی الخصوص که تازه فهمیده باشی جزوه ی مربوطه 40 صفحه نیست و 30 صفحه است! :ی
خب
تقریبن چیزی تو دنیا نیست که کمتر از "وکیل" به من بیاد
(هر کسی که جلف و جفنگیت من رو دیده می تونه این امر رو تایید کنه!)
و حقوق خوندن من به وضوح یه اشتباه بزرگ بود که تنها دلیلش این بود که هیچ انتخاب بهتری وجود نداشت و پدرجان هم بدجوری گیر داده بود و شرایط کنکوری هم شده بود قوز بالاقوز
و توی این سه سال، من فقط و فقط توی کلاس های حقوق جزام با اشتیاق و علاقه شرکت کردم و حتا بعضن سر جلسات معدودی بیدار موندم و گوش دادم و می دونم باورش سخته اما حتا یه ترم جزوه هم نوشتم!
با این حساب، حقوق خوندنه اگه damage محسوب بشه
کنکور ارشد حقوق جزا دادن هم قاعدتن باید بشه damage control!
همینجوری گفتم که در جریان باشین!

*فردا امتحان حقوق جزا دارم یعنی خب، و پست مزخرف نوشتن در شب امتحان هم اطلاع دارین که واجب عینی ئه!
** اسپانیا اسپانیا :ی
*** خب، باشه، اون طوری نگاه نکنین لطفن! نه من قسم خوردم همش این جا حرف حسابی بزنم نه در حال حاضر شرایطم با حرف حسابی زدن جوره. در خوش بینانه ترین حالت بعد از اتمام امتحانا می تونین امیدوار باشین که دو کلمه حرف جدی و قابل خوندن این جا ببینین. تا اون موقع فسفر اضافی ندارم سر وبلاگ نوشتن بسوزونم! :ی

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷

به اسم های روشن توی مسنجر نگاه می کنم
به لیست آدرس های ایمیل
به فون بوک موبایل
به گوشی تلفن
رومو برمی گردونم و چونه مو می دم بالا و به آقای تنهایی می گم:
عزیزم، این مشکل من و توئه، باید خودمون دو تایی حلش کنیم!
عادت می کنیم ...

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۷

Elize


نیوش یه دونه مهربون است نقطه چند نقطه ایکس
که تازه از کجا فهمید من مو و ابرو این رنگی کردم نقطه علامت تعجب
نیوش اصن یه دونه خیلی مهربون است که من گاز گرفتنشم می آید نقطه
نقطه.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

ای درد به گور پدرت کوروش والا

ما همه بیماریم. همه. یک مشت بیمار متوهم عرفان زده ی پارانویید. آن قدر به دروغ گفتن به خودمان و دیگران، به در صد لفاف پیچیدن حرف ها که خودمان را هم گیج کند، به عوض کردن قصه ها، به حقیقت پنداشتن آن چه دوست داریم، به مبهم بودن و مرموز بودن و حس کردن این که آه چه قدر جذاب شده ایم الان، به تمام این اخلاق های متعفن آن قدر عادت کرده ایم که توهم فضای اصلی زندگی مان شده است. آن قدر راست نمی گوییم که نمی توانیم راست گفتن کسی را باور کنیم و ترجیح می دهیم به برداشت های مسخره ی احمقانه ی خودمان بچسبیم، آن قدر صریح نیستیم که صریح بودن دیگران به وحشت می اندازدمان و رم می کنیم. آن قدر به زندگی در ذهن های مریض متوهم و دنیاهای خیالی مان عادت کرده ایم که جرات مواجهه با دنیای واقعی را نداریم.
آدم های عزیز لطفن تنهایم بگذارید. بوی تعفن دهان های دروغ گو و ذهن های متوهم تان و بزدلی تان دخترک شش ساله ی زبان دراز و ساده و صریح درون ام را بیمار می کند، می آزاردش. نمی خواهم بگذارم او را، مرا هم مثل خودتان کنید.

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

الرساله فی الحالات المورچه یا چگونه در شب امتحان به چالش کشیده شویم یا این یک حدیث نفس بی مزه است لطفن نخوانید

خب اساسن انسان موجود چالش برانگیز و چالش گری است و اصلن این بحث چالش از مواد جدایی ناپذیر زندگیش. حالا این موجود -چالش را عرض می کنم- در یک سری مواقع اجتناب ناپذیر می شود، مثلن همان طور که قطعن خودتان مطلع هستید در ایام امتحانات و به ویژه شب امتحان واجب است که انسان با یک سری مسائل دست به گریبان باشد و فکرش مشغول و یکی توی سر خودش بزند و یکی توی سر مسائل مربوطه. ترم های قبل خوشبختانه خوراک چالش شب امتحان ما فراهم بود؛ حالا از تلفن های طولانی با دوستان در باب مسائل سرگرم کننده در ساعات آغازین بامداد -به عنوان استراحت وسط درس؛ یا بهتر بگویم درس وسط استراحت- بگیر برو تا بازی های جام جهانی و عشق نافرجام بنده و مستر بیگ کذایی و بازیکنان خوش منظر و رعنا و رشید با پاهای به شدت چالش برانگیز تا ... خلاصه که، سفره ی پربرکت شب امتحان هیچ وقت از چالش خالی نبود.
حالا درست است که کلن ما در این ایام زندگانی بس بی اتفاق و بالنتیجه بی چالشی را می گذرانیم و حتا برای بحث در مورد پروپاچه ی کریس رونالدو هم پایه نداریم، ولی هیچ وقت فکر نمی کردیم به روزی بیفتیم که درگیری فکری شب امتحان مان از آن موضوعات جذاب سک.سی تبدیل بشود به مورچه!
بله، مورچه! این مورچه اساسن از مخلوقات ابله پروردگار است که من بشدت از قدیم الایام با حماقتش مشکل داشته ام. همش یک کاری می کند که آدم مجبور شود بکشدش و بعدش هم عذاب وجدان بگیرد. من جمله این که بنده نشسته ام در اتاقم پای کامپیوتر گودربازی می کنم که یک هو یک خطی از مورچه بغل پایم کشف می کنم و متوجه می شوم که شعاع یک متری م تمامن پر مورچه است و ردش هم می رسد به یک کلنی واری بغل کمد لباس.
حالا چه کنیم؟ با این جمعیت عظیم و پرجنب و جوش هم زیستی که نمی شود کرد؛ حالا خود من هم با این همه رفت و آمد بی موقع شان کنار بیایم؛ نه خدا را خوش می آید نه مادر گرام را نه مهمانان احتمالی را. به ناچار ظاهرن باید از اکوسیستم حذفشان کرد. ولی بعد تکلیف وجدان بشری چه می شود آن وقت؟ یعنی خب یک آدم دیوانه ای مثل من که از زیپ زیپ (گربه ی دانشکده مان) می پرسم تعطیلاتش را چه طور گذرانده و اگر از کنار گنجشک رد شوم و بپرد سریعن ازش معذرت خواهی می کنم و اساسن روابطم با حیوانات موفق تر و سالم تر از روابطم با انسانهاست، چه طور می تواند قریب به هزار تا مورچه ی بدبخت بی گناه را بکشد و ککش هم نگزد؟ نه، جدن چه طور؟! بعد آن وقت اگر نکشد چه کند؟ مدام به روال این دو ساعت اخیر از لای مو و کله و لباس و کتاب و فرشش مورچه بیاورد بیرون و بردارد ببرد بگذارد سر جایش نزدیک سوراخ مربوطه؟ و اگر احیانن یکی آن وسط له شد بنشیند بالای سرش عذاب وجدان بگیرد و به عنوان دل جویی و محض کمک خرده نانی که دارند با بدبختی می کشند را بردارد بگذارد صاف دم مقصدشان؟! یعنی خب می خواهم بگویم بار مسئولیتی چنین سنگین -صدها موجود ضعیف بدبخت ریزه میزه گوشه ی اتاقت- را به دوش کشیدن حقیقتن از عهده ی من خارج است آخر.
انصافن، انصافن، چالش از این عظیم تر شب امتحانی از کجا می شد پیدا کرد؟! قریب نیم ساعت است نشسته ام بالای سر این کلنی مذکور و به تردد مورچه های عزیز نگاه می کنم و فحش می دهم که آخر این هم جا شد انتخاب کردید و وسط این همه فضا باید پایتان را بکنید توی کفش من؟ در نهایت با عقل ناقصم مثلن چاره اندیشی کرده و یک کاسه عسل با ردی بر زمین (!) گذاشته ام نزدیک محل تجمع شان، و نشسته ام بالای سر کاسه تشویق کنان که بیایید همه تان بروید این تو عسل بخورید، تا من کاسه را بردارم کلن بگذارم تو حیاط و محترمانه اسباب کشی تان کنم. بدبختانه ولی مورچه های احمق و قانعی هستند و کاسه عسل را به تخم مبارک هم نمی گیرند و هم چنان چسبیده اند به خرده نان کذایی. و بنده مانده ام سر دوراهی که جاروبرقی را بیاورم از دم قلع و قمع شان کنم و خیالم را راحت و وجدانم را معذب، یا هم چنان بنشینم پرستاری شان را بکنم و این احمق هایی که پروپاچه شان توی عسل می چسبد و گیر می کند را بکشم بیرون و نجات بدهم و درس و امتحان و خانم والده را چه کنم آخر. الان شما می توانید این عکس پایینی را بنده در نظر بگیرید مثلن (بنده ی جهش ژنتیکی یافته) که به مورچه های پایین میز خیره شده و متفکر است که با سرنوشت این همه موجود زنده در دستانش چه کند.
به من بگویید چه کنم!


* به قولم وفا کردم، عاشقانه نداره! :ی

پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷

شبی گیسو فروهشته به دامن

شب باشد و انبوه کار باشد و سیگار باشد و موسیقی و ویوی محشر پنجره ام و من پست عاشقانه برای شهرم ننویسم؟ گفته ام قبلن، ولی چه باک که این از آن حرف هاست که از تکرارش خسته نمی شوم، که من عاشق این شهرم با تمام وجود. عاشق شلوغی و سرزندگی و گونه گونی و تنوع و سیل آدم های روان در خیابان های روزش، عاشق خیابان های بلند پر از درخت و مغازه و آدم و ماشین اش، عاشق کوچه های خلوت سبز ساکتش در چند قدمی همان خیابان های شلوغ، عاشق از شیر مرغ تا جان آدمی زاد در خود داشتنش، عاشق کوه های خاکستری سر به فلک کشیده ی حامی اش، عاشق گنجشک های پرسروصدای زبان نفهم اش که سر صبح دیوانه ات می کنند از پنجره ی باز. شیفته ی اتوبان های بلند مارپیچش هستم که جان می دهد برای ول گردی در روزهای بارانی. عاشق شب های دیوانه وار شلوغ و پرزرق و برق و رنگارنگش که به رشته های لامپ نئونی می ماند، که سر شب و نیمه شب و دو و سه صبح حالیش نمی شود و آرام نمی گیرد. عاشق آن برج بلند بدقواره با چراغ قرمزش که دوستی صمیمی شده برایم و چشمک زدن اش تنهایی و غم و غصه را از دلم می شوید و لبخند می نشاند بر لبانم و در آغوشم می گیرد که بدانم تنها نیستم. که نمی توانم دو روز از شهرم دور بمانم و در مسافرت ها هر قدر خوش بگذرد بی تابی می کنم برای برگشتن به آغوش پردود و کثیف ولی بخشنده و جادار و همگان را در خود پذیرنده اش، چنان که روسپی زیبای گرانقیمت بزرگوار خوش قلبی. عاشق ام به این پهنه ی وسیع سیاه با انبوه چراغ های روشن چشمک زن، مثل گیسوی مروارید نشان معشوق اساطیری سیه موی تمام شعرای این سرزمین.
دوست دارم اصلن که هزار بار بگویم عاشق عاشق عاشق ... عاشق این شهرم که خواب ندارد.



* اندکی هوش می خواهد فقط که بفهمید من دوباره شب بیداری دارم به صَرف کارهای عقب مانده!
** قول می دهم پست بعدی دیگر عاشقانه ای با عکسی اتچ شده نباشد! D:
*** به یک عدد خانوم مهناز ویران هم به عنوان یک عاشق دل خسته ی دیگر این شهر سلام می شود حتا!

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

My Ellz ..

برایم "دوست" نیستی. یعنی خیلی ساده در ذهنم جزو گروه دوستان طبقه بندی نمی شوی. زیاد نمی بینم ات، هم تو سرت شلوغ است و هزار گرفتاری داری هم من بدتر از تو. زیاد حتا حرف هم نمی زنیم با هم، چه وقت هایی که هم را نمی بینیم، که می دانم تلفن دوست نداری و من هم اساسن حرف زدن تلفنی با تو برایم تعریف نمی شود، چه وقت هایی که با همیم که احتیاجی به حرف زدن نیست و بدون حرف هم هر دو می دانیم که آن یکی چه می خواهد بگوید. هزار و یک تفاوت ریز و درشت هم داریم با هم، از ظاهر و باطن و طرز فکر و اعتقادات و غیره، که همیشه همه را به تعجب می اندازد از با هم بودن مان. از روزمره های هم دیگر هم خبر نداریم زیاد، که لازم نیست. هیچ کدام از ملزومات یک رابطه ی معمولی برای من و تو لازم نیست. همین که تو باشی و من باشم، از هر فاصله ای و در هر شرایطی، برای من و تو کافی ست. گفته ام به ات؛ مثل لباس شب فوق العاده گران قیمت و زیبایی هستی که هر جایی نباید پوشیدش، و حتا صرف داشتن اش و در پستوی امن وجود؛ از گرد و غبار حفظ کردن اش برای خوش بختی کافی ست.
نمی توانم با کلمه ای وصف ات کنم حتا، یا آن چیز درخشان آرامش بخش دل پذیری را که بین من و تو هست. گفتم که دخترکم، دوست نیستی برایم. خیلی بیش تر از دوستی، خیلی بیش تر.


جهان دیگری ممکن است

امروز 22 خرداده
22 خرداده
خب .. 22 خرداده
همین.
سکــــــــوت می کنیم.
اولین برنامه پادکست "صدای تغییر" ویژه 22 خرداد

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

اعلام وضعیت 2

خب؛ این روزها وبلاگ نوشتن ام نمی آد اصلن؛ یعنی کلن نوشتن ام نمی آد! صرفن خواستم محض آپدیت کردن قیافه ی پریشون این جا و رفرش شدن اطلاعات شما و رهاندن خانواده ی رجبی از نگرانی بگم که خوبم. فرمول اون رضایته رو دارم کم کم کشف می کنم: هیجان؛ هیجان؛ هیجان .. بعدش آرامش. با یه لبخند پهن از پشت دود رقصون سیگار.
خوبم. حتا اگه فقط واسه همین لحظه باشه.

یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۷

خنک آن قماربازی ..

چند وقته چیزی ننوشتم، چه تو سفیدی خلوت دفترهام که ماکزیمم سه جفت چشم روی سطرهاش می دوئن چه تو شلوغی این جا که بخوام حرف بزنم اول باید تق تق بزنم رو میز بگم بچه ها ساکت اتنشن پلیز! چند وقته اتفاقا سریع تر از اون می افتن و من کله خرتر از این حرفا شدم که وایسم و ببینم و تحلیل کنم و بنویسم که چی کار دارم می کنم. یه دفه قدیم قدیما نوشته بودم حس گاوی رو دارم که به هر چی جلوشه شاخ می زنه و می زنه می شکنه و فقط می ره و می ره و نمی دونه کجا داره می ره ولی. الان می فهمم چی می گفتم.
دارم بازی می کنم؛ دیشب -هی با توام- اینو بیشتر و عمیق تر فهمیدمش. ریختم وسط داروندارم رو و دارم بازی می کنم سرش، حتا بدون اینکه بخوام ببرم! بازی می کنم فقط واسه لذت دورهم نشستن با چهارتا عیاش دیوانه (عین این صحنه قماربازی های پل نیومنی) و کری خوندن و تاس ریختن و بالارفتن پیک های پشت هم و دود کردن سیگارها و هیجان اش، و حتا انگیزه ای ندارم واسه این که آخر شبی یه چیزی ببرم و برم خونه چون اساسن میدونم که آخر شبم مست و خراب گوشه ی کافه خوابم می بره و به خونه رفتن نمی کشم. باز فردا روز از نو روزی از نو. بعد خوبیش اینه که این بی خبری و کله خری و قمار تک نفره؛ با تمام سختی هاش و عجیب بودن و پیچیده بودنش؛ خوبه، خیلی خوبه ..
گفتم که؛ ماییم و می و مطرب و این کنج خراب ..

و هزارتوی قماری که بس تله پاتیانه در می آید.

دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷

Still Nothing

خطوط بین مفاهیم به هم ریخته. خیلی ساده، دنیا تار شده. نمی‌تونم دقیقن درک کنم الان حالم خوبه یا بده، فلان حس رو دارم یا نه، میخوام فلان کار رو بکنم یا نه، گرسنه‌ام یا نه، دلم فلان چیز رو میخواد یا نه ...
گمونم سنسورهام عینکشونو گم کردن.

هنوزم پیدا نکردن عینکشونو خب.
تازه حالا اینجا خانواده مردم تردد میکنن، نمیتونم توضیح بدم. ولی بدترم شده حتا. گفتم در جریان باشین.

Silence

می‌دانید؟ یک وبلاگ‌نویس وقتی نمی‌نویسد، می‌تواند هم معنیش این باشد که آن روزها زندگیش واقعی‌تر از آن است که بشود به پدیده انتزاعی‌ای مثل وبلاگ تبدیل‌اش کرد.

پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۷

عاشقانه ای برای یک کودک درون خشمگین

نه من نمی توانم از دست تو عصبانی باشم. هر چه هم که تلخی کنی و تندی و بداخلاقی، هر چه قدر هم که توی صورتم بگویی ازم عصبانی ای و حوصله ام را نداری و لحنت سرد و خشمگین و کینه جو باشد، من از تو نمی رنجم. من تو را همان پسرک نازنین می بینم در تاریک روشنای غروب با رگه های نور روی تن برهنه ات و نگاه رنجیده در چشم هایت در آن عصر هشت مهر دو سال پیش؛ من تو را با دست های مهربانی به خاطر دارم که از پشت بغلم کردند و بشقاب های آن حلیم کذایی را از دستم گرفتند و با آن بوسه هایی که الان هرچه قدر دنبال کلمه می گردم نمی توانم حجم عظیم عشق و صمیمیت و مهربانی شان را وصف کنم. من تو را با موهای خرمایی روشن الیز-کش(!) ات و آن دست های بی نظیر خوش تراش به خاطر دارم، با قهوه ای چشمانت و پوست لطیف و خوش رنگ تنت و بازوهای قوی و تکیه گاه من ات. من از تو مهربانی های بی دریغ  و همراهی های همیشگی و کمک ها و حمایت های بی منت و حضور امن و صمیمی و مهربانت را به خاطر دارم نازنین که در فصلی سرد و خالی از آسمان افتادی و به یک سال و اندی از زندگی ام رنگ و عطری فراموش نشدنی دادی.
تو آن چه می خواهی بگو و بکن که من از تو این ها را اصلن "نمی بینم" نازنینم. تو برای من همان اسطوره ی بی نظیر «خوبی» هستی و می مانی. می مانی ..

چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷

اعلام وضعیت

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب ..

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷

و تصویر ساده و واقعی مرگ ..

فرزندان من
نیازهایتان را برای خواسته شدن نه، ولی برای حفظ احترام به خودتان سرکوب کنید. موردی ندارد.
صلوات بلند.

امروز از طرف دانشکده بازدیدی داشتیم از سالن تشریح پزشکی قانونی. جسدهای خشکیده و پاره شده و دوخته شده و خونین، اصلن آن قدری که ممکن است فکر کنید ترسناک یا ناراحت کننده یا حتا عجیب نبودند. فقط مرگ با تمام واقعیت اش می خورد توی صورت شوک شده ی بچه ها. من که قربانم بروم به برکت عشق فیلم ترسناک بودن ام و بارها صحنه های این چنینی را در فیلم ها دیدن (باور کنید این جور صحنه های فیلم ها آن قدر شبیه واقعیت اند که من اولش احساس می کردم دارم فیلم می بینم!) از این بازدید به عنوان SAW ی پنج استفاده کردم و لذت اش را بردم!! و هنوز همه در مرحله ی شوک متوقف، من به برهه ی تحول رسیده ام. بدجور با گفته های کتاب های معارف در باب "به دیدار مردگان بروید تا بفهمید زندگی همچین چیزی هم نیست" وحدت می کنم؛ که از ظهر تا حالا کاملن خون سرد و کول شده ام نسبت به زندگی و وقایع، با این فکر که وقتی ممکن است همین فردا پوست سر من کنده و روی چشم هایم برگردانده باشند و به جای پسرک جوان تصادفی گیسوان من از تخت تشریح آویزان باشد، یا قفسه ی سینه ی من از هم باز و کسی با سوزن جوال دوزی و نخ لحاف مشغول دوختن ام، من حرص چی را باید بخورم؟! اصلن ارزش حرص خوردن دارد آخر؟ حالا نیایید روضه بخوانید که اگر این جور باشد که سرمان را بگذاریم بمیریم از همین الان. منظورم این است که وقتی به چشم ات می بینی که چه قدر زندگی ناپایدار است و آخرش که مرگ باشد عجب چیز پوچی و چه طور تبدیل می شوی به یک بدن چرم وار روی یک تخت خونین (روح را که عجالتن نمی دانیم چی می شود! مرضیه جان زحمت نکش؛ می دانم این جا چی می خواهی بگویی!) می فهمی که تیک ایت ایزی؛ لازم نیست خیلی به خودت فشار بیاوری و حرص و جوش بخوری.
خلاصه که به دیدار اموات بروید؛ تکه پاره هم اگر بود که چه بهتر!
* ناراحتی قلبی ها نخوانند! یک بنده خدای تصادفی ای چنان همه جایش پاره و دریده و گسیخته بود که دو ساعت تمام داشتند می دوختندش. کیسه ی بیضه ها و مقعدش هم به طرز فجیعی چاک خورده بود. طرف که مشغول دوختن مقعد پاره شده ی جسد بود، یک تازه از راه رسیده با وحشت گفت " این چی کار داره می کنه؟!" و دخترک لوده که وسط جنازه ها هم دست از لودگی برنمی داشت گفت" داره پارگی های بشری رو می دوزه!" خلاصه که گفتم در جریان باشید از این به بعد برای درمان پارگی های بشری به کجا می توانید مراجعه کنید!
ها، بای د وی مغز یک بنده خدایی را هم درآورده بودند و گویا یادشان رفته بود بگذارند سر جایش؛ علی الحساب گذاشته بودند توی شکم روی روده های یکی دیگر!! بدون شرح!
** آقا شرمنده اگر حال تان به هم خورد!!

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

و آن خلاء لعنتی ...

درون من حفره‌ای هست، سیاه و عمیق و بلعنده. حفره‌ای که متریال پرکردن‌اش فیلم است یا کتاب یا عشق یا تفریح و الواطی یا بودن با دوستان یا درس و کار و خواب و خوراک و سک.س و فان و وبلاگ و ایمیل و خرید و خلاصه‌ یک ماجرایی، کاری؛ حسی، چیزی ... حفره‌ای که از صبح که چشم باز می‌کنم باید دنبال چیزی باشم برای پر کردن‌اش، بدوم و بدوم و عین معتادها دنبال ذره‌ای از یکی از این‌ها که گفتم بگردم تا این لامصب را پر کنم که یک لحظه اگر خالی بماند، خلاء وحشتناکش خودم را می‌بلعد. و تازه بدبختی بیش‌ترش می‌دانید کجاست؟
از این خلاء است که می‌ترسم، که همیشه ترسیده‌ام. که همیشه تصورم این بوده و دیده‌ام همه چیز هم که عالی و پرفکت و فان و به کام دل باشد، شب که به‌خانه می‌آیی، لنزها را در می‌آوری، آرایش روز را از پوستت پاک می‌کنی و در آینه به خودت نگاه می‌کنی، حفره‌ی لامصب یک‌هو خالی می‌شود. هر چه هم که در طول روز انواع خوراک‌هایش را تحویل‌اش داده‌باشی، بالاخره خالی می‌شود. حالا اگر کیفیت خوراکی که به‌اش داده‌ای بالا باشد دیرتر و اگر پایین باشد زودتر، ولی سوخت‌وسوز ندارد. خالی می‌شود و یک‌هو تو می‌مانی با سیاه‌چاله‌ای مملو از خلاء در درون‌ات که خودت را می‌کشد، هم به کسر و هم به ضم ک. راست است، اعتراف می‌کنم که من هنوز نمی‌توانم با خودم و فقط خودم تنها باشم و شاد باشم و لذت ببرم. چیزی باید باشد، جان‌دار یا بی‌جان که من بتوانم خودم را، یا دقیق‌تر این خلاء درون را تحمل کنم. راست است که من خیلی وقت‌ها سیگار صدم را بی‌میلانه روشن کرده‌ام که دست‌هایم را بدانم کجا بگذارم. گور پدرتان که از این جمله‌ها امتیاز خواهید گرفت که تعمیم‌های بی‌ربط‌اش بدهید .. خیلی وقت‌ها عصبی و بدون ذره‌ای حس گرسنگی، خودکشی‌وار محتویات یخچال را دورم چیده‌ام و خورده‌ام تا سر مغزم را شلوغ کنم و از فکر کردن به آن خلاء لعنتی فرار کنم. راست است که من را نمی‌شود با خودم بدون هیچ و هیچ چیز دیگری تنها گذاشت و این گمانم نبود همان چیزی باشد که به‌اش می‌گویند استغنا یا حتا بلوغ. گور پدرش که به نظر خیلی بیچاره و مستاصل می‌آید، راست است.

از همین است که همیشه ترسیده‌ام. که همیشه تصورم از حال و آینده‌ زنی بوده قوی و شاد و سرپا و مستقل که در تمام طول روز انرژی می‌دهد و می‌گیرد و می‌رود و می‌آید و زنده‌گی می‌کند و آخر شب به تصویر خالی خودش درون آینه خیره می‌شود، با حفره‌ای سیاه و بلعنده در قفسه‌ی سینه.

زندگی‌ام این‌روزها شده ماراتنی طاقت‌فرسا: از صبح که بیدار می‌شوم تمام تلاش‌ام را می‌کنم که مثبت باشم و پرانرژی و خوش‌بخت. و چه‌چیز مسخره‌تر از آن‌که سعی کنی خوش‌بخت باشی، که حس زن‌هایی به‌ام دست می‌دهد که شوهرشان معشوقه‌ گرفته و مذبوحانه هر شب برایش شام شاهانه می‌پزند و آرایش و لباس لوند و دل‌برانه می‌کنند و می‌پوشند و تا یازده‌شب به انتظار آقا می‌نشینند و به هر چیزی چنگ می‌اندازند تا ظرف شکسته‌ را بند بزنند .. ولی خودم می‌دانم که وا دادن به این خالی بودن و اندوه و خمودگی جاری در درون بیشتر ویرانم خواهد کرد و من اساسن هیچ‌وقت آدمی نبوده‌ام که جلوی چیزی وا بدهم. می‌گفتم، از صبح لبخند را می‌نشانم کنج لب‌هایم و شوخی و خنده و انرژی و ادای آدم‌های مثبت خوش‌بخت را درمی‌آورم، که باید جدن برای این همه صرف انرژی برای خوش‌بخت بودن به من کاپی، مدالی چیزی بدهند. به زور هم‌نشینی با دوستان و جلف‌بازی و خنده و شوخی و تفریح و الواطی نقاب شادی را تا شب روی صورت‌ام حفظ می‌کنم، و شب که می‌شود انرژی مضاعفی که از صبح برای خوش‌بخت بودن صرف کرده‌ام می‌رسد به زیر صفر و نقاب خندان با صدای مهیبی ترک می‌خورد و می‌افتد و من در خلوت خودم فرو می‌ریزم و بدل می‌شوم به دخترک خاموش خموده‌ی پریشان خالی‌ای که هستم. تو بگیر مثال گربه‌ای که از صبح تا شب زیر آفتاب لم می‌دهد و خودش را می‌لیسد و رضایت‌مندانه خرخر می‌کند (می‌دانم همه را نموده‌ام با این قدر تشبیه و تمثیل آوردن‌ام چه در نوشتن و چه در زندگی واقعی!) و شب یک هو باران می‌گیرد و گربه‌ی مذکور می‌ماند خیس و پشم‌ها چسبیده به تن و لرزان. زیر باران کز کرده، منتظر که صبح شود تا دوباره امیدوارانه بخزد زیر آفتاب .. و این وسط فقط عاشق همین پررویی و از میدان به در نرفتن و امیدوار بودن گربه‌‌‌ام هستم ..

* به قول رفقای خارجکی‌مان it didn't sound so desperate in my head! شاید این‌جور درددل‌ها را باید زمانی غیر از عصرهای خالی و غمگین روز جمعه نوشت ..
** این را هم بگویم بخندیم دور هم در باب استفاده‌ی پدرومادرها از تکنولوژی. پریشب بیرون که بودم اولین اس‌ام‌اس عمرم را از پدرم دریافت کردم. فکر می‌کنید چی بود؟ "بچه‌ی بی‌صاحب هم ده شب خونه‌ست" نقطه. بدون شرح!
*** بوی پارادوکس را از این جملات استشمام می‌کنید؟ جاری است، به همین شدت.
اینارو نوشتم که بگم بچه‌ها تصمیم به اطلاع رسانی و درخواست کمک برای تامین هزینه جراحی و درمان بچه‌های دانش‌آموز مرودشتی که تو آتش‌سوزی مدرسه سوختند، کردند. خواستم بگم ما دولت بي‌مسئولیتی داریم، ما شهردار بی‌مسئولیتی داریم اما دلیل نمی‌شه حالاکه اونها نشستند کنار ماهم بشینیم و زل بزنیم به دستشون که جلو نمیاد و عمر آدمایی که به کمک ما احتیاج دارن با درد و رنج بگذره وقتی شاید کاری ازمون برمیاد.. خواستم بگم این بچه‌ها کلک و دغل‌بازی تو کارشون نیست. یه تیم هستند که به صورت مستقل دارن تا جایی که می‌تونن به آدما کمک می‌کنند، شهرزاد هم به عنوان کسی که من به صورت خاص با اون درارتباط بودم و هستم برای رسوندن کمک‌های شما، کاملا مشخصاتش‌رو رو وبلاگش گذاشته و سوای اون من و خیلی از بچه‌های دیگه که شاید هویت و اعتباری داریم برای شما، تاییدش می‌کنیم
ادامه ..

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

مرد، مرده‌بود. تصادفی و جمعیتی به گرد صحنه جمع و پلیسی و مخلفات، و مرد، دراز به دراز روی زمین افتاده و ملافه‌ای رویش و سکه‌های "صدقه" دورش پاشیده.
همه آه و واه و ابراز تاسف و ای وای و ای داد می‌کردند، و من؛ من .. فقط دو گوشه‌ی لبانم کشیده‌می‌شد از دوطرف که باز شود به خنده‌. نمی‌دانستم چرا و نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد درون من، که قطعن از دیدن مرگ کسی متاسف‌ام و آخی و الهی و الخ، اما پس این لبخند عجیب - که موقع تسلیت گفتن هم می‌آید و وسط دعوا و موقع دیدن بدحالی و گریه و بیماری دیگران!!- چیست؟ مرد، مرده‌بود. سکه‌های دورش در آفتاب داغ ظهر برق می‌زدند و گوشه‌های لبان من هنوز کشیده‌می‌شدند از دو سو ..
از صحنه که دور شدم تازه بامبی خورد توی سرم که طرف مرده‌بود و من می‌خندیدم. من می‌خندیدم ..

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

آیا برق، پارگی‌های بشری را درمان می‌کند؟

این روزها مثل ترنسفرمر برقی شده‌ام که به یک پریز ناقابل می‌زنندش و اتو و مایکروویو و جاروبرقی و یخچال و کامپیوتر و حتا خدا را چه دیدی یک تردمیل هم وصل می‌کنند به‌اش و آن بدبخت باید جان بکند و همه‌شان را راه بیندازد.
البته این‌ کمترین هیچ تخصصی در امور الکتریکی* ندارد و شاید اصلن به آن چیزی که بنده شده‌ام ترنسفرمر نمی‌گویند (از همین سه‌راهی‌های برق را عرض می‌کنم) و شاید هم اگر همچین بلایی سر ترنسفرمر مذکور بیاورند طوری‌اش نشود و البته الان که فکر می‌کنم قاعدتن هم باید جریان برق منطقه به فنا برود نه خود ترنسفرمر، ولی علی الحساب، به من یکی که خوش نمی‌گذرد.
سی‌فون و بروبچه‌هایش لطف داشته‌اند و برای بخش نقد وبلاگ‌هایشان، الیزه را انتخاب کرده‌اند. اگر از این وبلاگ خوشتان می‌آید گمانم بی‌میل نباشید آن را هم بخوانید. از همین تریبون هم تشکرات فائقه را ابراز می‌دارم.
پیداست حال وبلاگ‌نویسی ندارم، نه؟
* بچه‌ها، بچه‌ها! چرا عصبانی می‌شوید، من که گفتم چیزی حالی‌ام نیست از این علوم جدیده! لبته درست هم هست که خنگ‌بازی درآورده‌ام وگرنه کمی فکر می‌کردم متوجه اقلن الکتریک بودن بحث می‌شدم! طبق فرموده‌ها اصلاح شد!

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷

چی شد که این‌جوری شد 2

عارضم به حضورتون که تقریبن دو سالی می‌شه من با کسی آشنا نشدم که خودم رو الیزه معرفی نکنم به‌اش، و این اسم جوری به‌ام چسبیده و مونده روم که غیر خانواده "همه" ی دوروبری‌هام الیزه یا مشتقاتش صدام می‌کنن و منم دیگه کاملن عادت کردم و دیگه کم‌کم به اسم واقعی خودم ریسپانس نمی‌دم!! حالا می‌خواید بدونید اصلن چی‌ شد که من الیزه شدم و این اسمه که الان شده کاملن خودم، از کجا اومد و موند روم؟

(June 2006)
یه چیز دیگه م بگم ؟
باز داشتم فکر می کردم آدرس این جا از دو بخش تشکیل شده ،
( ایندفعه دیگه دستشویی نبودم )
پایی + زه

بعدش یهو احساس کردم اون Payee اولش چقـــــــــــدر زشته !
گفتم خوب ... آدرسشو عوض میکنیم
چی بذاریم که اون Ze دومش که دوسش دارم بمونه ؟
بعد یهو به ذهنم رسید الیزه !
آخه نیست که من همیشه عاشق فرانسه بودم ، واس همونه لابد .
الیزه دات بلاگ اسپات دات کام
بعدش به خودم گفتم برو بیرون !
کس خله رفت بیرون ،
قصه ی ما هم به سر رسید .
گور بابای کلاغه هم کرده .
Payee + Ze دیگه .

به همین سادگی!!!

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

چی شد که این‌جوری شد

همه‌ش از اون‌جا شروع شد که
هر چی که یه زمانی خوب بود
دیگه خوب نبود
یا دیگه به اندازه کافی خوب نبود
دیگه اون رضایته
اون satisfaction ئه
اون لبخند پت و پهن سیر و راضیه نمی‌اومد
لذت بود، اتفاق‌های کوچیک خوب زندگی بود، دوستی بود، همراهی بود، عشق بود، ولی رضایتی که اینا باید با خودش میاورد نبود
بعد من بی‌قرار بودم و بی‌تاب و عصبی و ناراضی و به درودیوار کوبان ولی نمی‌دونستم چه مرگمه
بعد دیدی چه حس گندیه وقتی همه چی خوبه و تو هم باید خوب باشی و همه دارن به‌به و چه‌چه می‌کنن ولی تو خوب نیستی و لبخندهای تحسین و تشویق بقیه فقط دیوانه‌ترت می‌کنه؟
بعد یه اتفاقی افتاد که یهو بامبی خورد تو سرم که آهااااا.. این بود اونی که می‌گفتم
که یهو همه‌ی اینایی که گفتم و تا اون‌موقع ناخودآگاه بودن خودآگاه شدن
و من دیگه نتونستم بمونم
نه فقط با اون آدمه، که با اون دنیاهه، با اون کانتکست زمانی و مکانی، با "خودم" اون‌زمان با تمام مخلفاتش
بندوبساط رو جمع کردم و بدون این که بدونم کجا دارم می‌رم فقط فرار کردم
هنوزم نمی‌دونم کجا دارم می‌رم
هنوز نمی‌دونم اون رضایته رو چی قراره به‌ام بده
هنوز گیج و منگ انگار یه آدمی وسط یه فروشگاه خیلی خیلی بزرگ وایسادم و دارم به خرت و پرتای متنوع توی قفسه‌ها نگاه می‌کنم و می‌گم اون کدومه که من می‌خوامش؟
هنوز نمی‌دونم گربه‌ی درون زیر کدوم آفتاب بالاخره می‌تونه لم‌ بده و خرخر کنه
ولی می‌دونم که هست، ایمان دارم که هست، که به‌اش می‌رسم
و واسه پیدا کردن جاش، دنیا رو نشونی دارم
گیرم هم که طول بکشه
چه باک؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۷

..و دهان هایی که سرویس می شوند

آقا دقیقه هشتاد نه؛ نود نه، وقت اضافه اول و دوم هم نه، توی ضربات پنالتی بالاخره تموم شد!! این وسط بنده رسمن روانی شدم و دیشب تا حالا یه کیلو وزن کم کردم و لپ هام رفت تو!
آدم هم نمی شم! :(
هیچی دیگه همین فقط خواستم اعلام کنم تموم شد، یه خانواده ای از نگرانی دربیان! از همراهی شما در این شب طولانی سپاسگزاریم!

پروردگارا سعی نکن ما را آدم کنی، چون نمی‌تونی از اساس

از زیر مراحل مهم و تنگناهای درسی و کاری زندگی همیشه دقیقه 90 قسر دررفته‌ام: امتحانات همیشه به نحو اعجاب‌آوری بدون درس چندانی خواندن به خیر گذشته‌اند، تحقیق‌ها و مقاله‌ها در لحظه‌ی آخر جمع‌وجور شده‌اند، کنکور که شاهکار این بساط بود و بدون چک و چونه رتبه‌ی خوب اومد به خونه، دانشگاه و کارهای گه‌گاهی و مقالات و to do های واجب بعدش هم همیشه به نحو معجزه‌آسایی به خیر گذشته‌اند. همه‌ي این‌ها باعث شده تصوری در ذهن من ایجاد شود که طلسم محافظی چیزی من را از این موقعیت‌ها به سلامت رد می‌کند و " نگران نباش؛ درست میشه، خیلی به خودت فشار نیار، دقیقه آخر حل میشه .." دیگر دوستان هم به این ایمان آورده‌اند و در جواب "کارام مونده" های من می‌گویند نگران نیستیم چون می‌دانیم دقیقه نود جمع‌اش می‌کنی!
من هم دیگر آن‌قدر از آدم شدن خودم ناامید شده‌ام و از توبه‌های هر دفعه‌ی مدل گرگی که " از دفعه‌ی بعد نمی‌گذارم برای لحظه‌ی آخر" خسته، که دیگر حتا تلاشی هم نمی‌کنم، واقع‌بینانه می‌پذیرم که سیستم خری من با فشار و استرس و شب‌بیداری و حرص خوردن آمیخته و هیچ‌کاریش نمی‌شود کرد، و با چشمان سوزان و خواب‌آلود و فحش‌های به‌شدت بی‌ناموسی به باعث و بانی قضیه و عوامل دخیل و معمولن ول‌گردی و وب‌گردی تا نصفه‌شب و شروع کار یا درس حدود 6 ساعت قبل ددلاین یا امتحان، این صلیب لامصب را به دوش می‌کشم ..

هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

می‌ریم که داشته‌باشیم یه شب‌بیداری دیگه رو!
* گور پدر کائنات با تمامی مشکلاتش، من فعلن مهم‌ترین دغدغه‌ام کمبود جریان خونه در بخش‌های تحتانی بدن به دلیل نشستن طولانی‌مدت پشت میز و کامپیوتر!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷

دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۷

تی‌آی کاران، شکوفایان، نوآوران...

بدین‌وسیله تعهد و پایبندی و ارادت قلبی و زبانی و عملی خود را به ولایت فقیه و فرموده‌ی ایشان در باب نوآوری و شکوفایی مجددن اعلام می‌داریم، قربتن الی الله.
جهت اطلاعات بیشتر به پرتال جامع نوآوری و شکوفایی، هل ناصر من ینصرنی فی الشکوفایی ، فیلم‌های شکوفا، کتاب‌های شکوفا، ضرب‌المثل‌های شکوفا،‌ فحش های شکوفا و ترانه های شکوفا و تیم ملی شکوفا مراجعه شود. باشد که رستگار شوید.

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

Confessions of a sleepy mind!

خب امشب تو فاز اعترافم کلن
باید اعتراف کنم که من موجودی هستم به شدت دوست‌دار توجه
خب همه هستن البته ولی نمی‌گن، من دارم الان می‌گم خب
در دنیای واقعی البته، نه این تو!
منظورمم اینه که اگه منو دیدین و گفتین این دختره به‌شدت دوس داره همه بهش توجه کنن و جلب توجه می‌کنه، این عین واقعیته خب
بعدشم که باید اعتراف کنم من از اونی که ممکنه این‌جا به نظر بیاد به شدت ساده‌تر و معمولی‌تر و بی‌سوادترم
ریا نشده باشه یه وقت، که فک کنین من یه موجود روشنفکر شدیدن مطالعه‌مند باسواد هستم
بعدشم که من مطلقن فاز تعادل ندارم؛ یا میوت و دپرس‌ام یا شیدا و جیغ‌جیغو، و معمولن هم بعد شیدا شدن افسرده می‌شم مثل الانم
جدیدنم نمی‌دونم رو پیشونیم چی‌ نوشتن یا به چه مرضی مبتلا شدم که هر جا می‌رم بحثا سریعن بی‌ناموسی می‌شه :ي
و باید اعتراف کنم که از وقتی تو رفتی دیگه کسی من رو اون‌جور عمیق و به‌تمامی دوست نداشته. اگه اصن کسی دوستم داشته‌بوده‌باشه
و دلم برات تنگ می‌شه خیلی
و این که خودمم نمی‌دونم کجام این‌روزها، یعنی به کجای این دنیا آویزونم
یا این‌که کجا دارم می‌رم و چه غلطی می‌کنم و چی می‌خوام از جون این زندگی اصلن
و فعلن دارم به این جمله عمل می‌کنم که "نوآوری که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب"
و این که الانم به گمونم اعترافاتم تموم شده.
و یه اعتراف دیگه
من عاشششششششق این صفحه‌ی سفیدآبی‌ئم، که یادته - هی با توئم - که زمانی حاشیه امن زندگی‌م بودی؟ خب الان این وبلاگه حاشیه امن زندگی منه
گفتم که، روسپی مقدس و بخشنده‌ي من که منو به تمامی و همین‌جوری که هستم می‌پذیره و دوسم داره
و با هیچی هم عوضش نمی‌کنم اصنشم.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

چندگانه‌ی روز تعطیل 2

جدیدن به یک سیستم هشدار درونی پرولتاریستی مجهز شده‌ام که دو ساعت که بدون استرس و فکر کارهای عقب‌مانده ولگردی و بطالت می‌کنم، مدام سیخ می‌زند که هی موجود بی‌مصرف تنبل بی‌فایده! هیچ کار مفیدی در زندگیت نمی‌کنی! اقلن فیلمی کتابی چیزی ببین و بخوان! لامصب نمی‌گذارد بعد یک هفته استرس و کم‌خوابی و کار مداوم آخر هفته‌مان را به فراخی بگذرانیم با دل راحت.
امم.. توصیه‌های آخر هفته: بانو فالشیست و به‌ویژه مامان ایشان آخی، نوشته‌ی محشر پریسای عزیزم - خانوم ما خیلی ارادت داریم ها - در مورد رابطه‌ي زنان با بدن‌شان، بخوانید در مورد اتفاقی که این روزها دارد در خوزستان می افتد، نمایش‌نامه‌ي «دست‌های آلوده» ی آقامون ژان پل سارتر، کازابلانکا (اگر به احتمال بعید مثل من تا حال ندیده بودیدش) و عرض شود به خدمتتان که لم دادن زیر کولر و خوردن آش دوغ شمالی. عجالتن همین ها را اجرا کنید تا بعد. برای چندمین بار تاکید می‌کنم که به لینک‌های این بغل هم توجه لازم را مبذول بدارید. با هزار امید و آرزو من این‌ها را شر می‌کنم.
بعد از حکم‌های پشت سر هم با قالب 6 ماه زندان+ شلاق چشممان به حکم محکومیت پروین اردلان روشن: دو سال حبس تعلیقی تا سه سال. معلوم نیست باز چه خبر است که آقایان با هوش سرشارشان حس کرده‌اند فشار را زیاد کنند نتیجه مثبتی می‌گیرند.
به فرموده‌ي آقامون حسین درخشان و به نقل از اینترنشنال هرالد تریبیون "وزارت خارجه‌ی آمریکا گروه‌های ضربت کامنت‌گذار در وبلاگستان فارسی راه انداخته است" از این که از اصل گزارش همچین فاجعه‌ی عظیمی بر نمی‌آمد بگذریم، با این حساب اتهام از رادیوزمانه و غیره برداشته شده و کاملن واضح شد که بانو نازلی و باند کامنت‌گذاران نیمه‌شبی‌شان از کجا اسپانس می‌شوند! :ي
دیروز اصلن فهمیدید روز جهانی فید (خوراک) بود؟ آقایان یک پزشک و فتحی توضیحات لازم و کافی در این باره داده‌اند. بارها خواسته‌ام چیزی در مورد فید بنویسم و این که چه نعمت بزرگی است و با گوگل ریدر که ترکیب شود بدل می‌شود به یکی از شاهراه‌های رسیدن به خدا، و تنبلیم آمده. چون می‌دانم که قطعن شماری از خوانندگان این‌جا به اندازه‌ی خودم فراخ هستند و به این لینک‌ها مراجعه نمی‌کنند عرض کنم که فید یک چیز - آدرس وب خوبی است که وقتی به یک فیدخوان می‌دهیدش، خودکار هر وقت سایت یا وبلاگ صاحاب فید آپدیت شود محتوای آپدیتی را برایتان می‌آورد. از بلاگ‌رولینگ و مراجعه مستقیم به خود سایت یا وبلاگ هم خلاص می‌شوید و کلی در وقتتان صرفه‌جویی، و تمام وبلاگ‌ها و سایت‌های موردعلاقه‌تان را در یک صفحه خواهیدداشت. حالا که اینترستد شدید بروید به همان لینک‌ها درست بخوانید که قضیه از چه قرار است.
اوف نیم ساعتی هست به طرز وحشتناکی تحت تاثیر این ویدیو هستم!! (لینکش را از اینجا برداشتم) اگرچه کمی سادیستی و ناراحت کننده است ولی به دیدن‌اش می‌ارزد. مسابقه‌ای است به نام Moment of truth که زوجی مهمانش هستند و اگر خانم 15 سوال را صادقانه جواب بدهد (جواب‌ها با دروغ‌سنج سنجیده می‌شوند) برنده‌ي 100 هزار دلار می‌شوند. سوال پانزدهم، دوست‌پسر سابق خانم است که وارد می‌شود و ازش می‌پرسد که حاضر است زندگیش را به خاطر او ترک کند یا نه. جواب مثبت زن و چهره‌ی بهت زده و پر از درد شوهر بیچاره نیم ساعت تمام گیج و متاثرم کرده‌بود. کل ویدیو و بقیه‌اش که از این هم بدتر بود یاد این‌جور صحنه‌های زندگی خودم انداخت‌ام و هم‌چنین صحنه‌ی آخر closer و این سوال که واقعن چرا ما این‌قدر دنبال حقیقت هستیم؟ حقیقتی که گاهی آن‌قدر سنگین است که تحمل یک لحظه‌اش را حتا نداریم؟
سوال جانبی این که کدام سادیستی این مسابقات را ترتیب می‌دهد و ملت چه‌قدر مگر دل و جرات دارند که می‌روند تویش شرکت می‌کنند آخر!؟
الان وقت آن خنده‌های شیطانی آقای لاااغر است: یاح یاح یاح. حالا هی بزنید توی سر بحث تن‌نویسی زنانه و فحش بدهید. آخرش بنده این ستون روایت زنانه‌ی نوظهور رادیوزمانه به زحمت لوای عزیزمان را می‌بینم و کله کله قند توی دلم آب می‌شود، بعدش می‌بینم که آقای گوشزد در راستای تست کردن واقعیت این تصور که " زنان حتمن برای سک.س به عشق نیاز دارند"‌ این پست را می‌زنند و پرانتز باز خانم‌ها لطفن بروید جواب بدهید پرانتز بسته و ما باز هم ذوق می‌کنیم که یاح یاح، دیدید بحث مذکور اثرات خودش را گذاشت؟ هم اکنون ما شکل یک دو نقطه دی گنده هستیم. بله.
این زن کله‌شق درون دیگر جدن دهن من را صاف کرده‌است! لامصب شرف و آبرو و حیثیت و احترام و غرور و امثالهم سرش نمی‌شود، بنده هم باید همه‌ی این‌ها را بی خیال شده و بروم دنبال قاقالی‌لی‌هایی که خانم دلشان می‌خواهد! اگر همه‌ي دخترها مثل من بودند جدن این آقایان آن‌قدر پررو می‌شدند که دنیا دیگر جای زندگی نبود D:
ما بعد شش هفت سال وبلاگ نویسی هنوز هم درست نمی‌دانیم یک پست را چه‌جوری تمام می‌کنند. حوصله‌مان که سر رفت و دیدیم حرف دیگری نداریم می‌گوییم ما رفتیم و می‌رویم. بله. زت زیاد.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۷

An angel is falling from the sky

دوسش دارم دختره رو
دوسش دارم که تاتی تاتی کنان با هم می رفتیم مدرسه، که با هم می رفتیم نوشمک و یخمک می خوردیم
دوسش دارم که می دونه آنوهه و خانوم پارسی و خانوم پوردستان کی ان
دوسش دارم که یه دخترکوچولوی تپلی بور بامزه ی خوشگل بود با مقنعه ی پف پفی که بعد یازده سال بی خبری به نحو فوق خنده دار و عجیبی پیداش کردم یهو
دوسش دارم که یهو بر می گرده به آدم می گه "گم بواش" و یاد آدم می آره که اوهه ما این همه سال و یه شهر مشترک داریم تو گذشته مون
دوسش دارم که نازنینه و این همه باهوش و باشعور و فهمیده و هر جوری که حساب کنی پرفکت، همونیه که باید باشه نه کمتر نه بیشتر
دوسش دارم که به قول شهروز second best smile in the world رو داره و لبخند که می زنه تو کلن یادت می ره چی می خواستی بگی
دوسش دارم که می فهمه من این روزها و دیروزها و هر زمانی رو، که آروم و با دقت و توجه به حرفات گوش می ده و تحلیل می کنه و راه حل های خدا ارائه می ده و بغل مهربونشم همیشه ی خدا بازه واسه وقتایی که خودش می فهمه حرف لازم نداری
دوسش دارم که وقتی که درست وقتش بود و وقتی که لازمش داشتم تالاپی یهو کاملن اوت آو د بلو افتاد توی زندگیم و این روزا رسمن بودن اون و محبت هاش و care کردن هاش و این همه نازنین بودنشه که سر پام نگه داشته.
دوسش دارم این دختره رو.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷

کسی که به ما ...

می دونید چیه؟ در مورد این بحث تن نویسی زنانه خیلی زیاد و حتا زیادتر از اونی که لازمه بحث شده. یه سری آدمایی هم که اساسن مخاطب این بحث نبودن و اصلن نفهمیدن بحث چیه هم گفتن و نوشتن به سلامتی و ما از نظرات گهربارشون مستفیض شدیم. یه چند تا نوجوون پرشوروهیجان و ضمنن بسیار شجاع تو مایه های حسین فهمیده هم تصمیم به جهاد گرفتن که نارنجک ببندن به خودشون و برن زیر زن های اروتیک نویس تا دنیا رو از لوث وجود این جرثومه های فساد پاک کنن. یه سری ازواج گرامی هم به تفاهمات مضاعف رسیدن. هیت یه سری دخترخانوم های نجیب و کاری و عفیف و مهندس مملکت هم رفت بالا. عرض شود خدمتتون که دیگه .. خلاصه ش کنم، اگر دو کلمه حرف حسابی در مورد این قضیه زده شد ده برابرش مزخرف خونده و نوشته شد و من نمی دونم از این ها مزخرف تر هم ممکنه در مورد یه موضوعی نوشت و گفت یا نه. موافقید دیگه کلن جمعش کنید دوستان؟ هر کی دلش خواست بنویسه و بخونه و هر کی هم نخواست نه. یادتون نره که در این دنیا راه تموم کردن تمام دعواها همین "هر کی هر غلطی دلش خواست بکنه" هست! این قدر اعصابتون رو خراب نکنید. من قول می دم دنیای آروم و امن شما و زن و شوهر و بچه هاتون با این چیزا به هم نریزه. آرامش خودتون رو حفظ کنید. همون طور که صنم سلام الله علیها چند سال پیش گفت این جا فقط یه دریچه است به دنیای فکری آدم ها. برای هر سلیقه ای هم توش خوراک فکری هست. اگه از نوشته ای خوشتون نمی آد خیلی ساده صفحه رو ببندید و اکسپلوررتون رو جوری تنظیم کنید که سایت های اخ رو نشون بچه هاتون نده! و دلتون خوش باشه که الان بچه هاتون سالم می مونن.
یه نتیجه ی مهم این قضیه هم این بود که بنده اقلن دیگه حالا حالاها رغبت نمی کنم از زن و سک.س بنویسم ( و بدبختی تمام سوژه هایی که به ذهنم می رسن این چندروزه هم مرتبط به همین موضوعن! ) و به تعبیر پرلطف بقیه وبلاگستان رو دیگه به گند نمی کشم تا مدتی. اوکی؟ کاتش کنید دیگه. واقعن حال به هم زن شده حرفاتون. راستی می دونستید هر موضوعی که موج شد مفهومش این نیست که شما هم مجبورید در موردش بنویسید؟
فقط یه نکته ی نهایی. بازم توصیه می کنم برید یه ذره فکر کنید ببینید مگه از تن نوشتن چند تا زن (که اقلن توی این وبلاگستان فارسی سروتهش به 10 تا نمی رسن) کجای این دنیای سالم و عفیف و بی دغدغه و بلوری شما رو تهدید می کرد که این قدر به هول و هراس افتادین؟! جواب این سوال می تونه خیلی چیزا رو برای من - و ما - که روشنه، برای خودتون روشن کنه.

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

انتخابات

خسته و بی حوصله ام. خیلی خلاصه می گم در نتیجه. واقعیتش اینه که من هیچ ایده ای ندارم که امروز رای خواهم داد یا نه. از یه طرف دلم میخواد رای بدم واقعن، از یه طرف هر چی نگاه می کنم به کی رای بدم آخه؟! از یه طرف هیچ شور و شوق و تمایل و حتا توهم تاثیرگذاری هم ندارم. ممکنه تا شب محض خالی نبودن عریضه برم رای بدم و ممکنم هست بشینم خونه پرتقال و گوجه سبز بخورم و کازابلانکا نگاه کنم.
خلاصه که این بود موضع بی موضعی بنده که از پس اون همه یقه درانی برای دور اول عجیبه ولی خب واقعیه.
* بر گشادی غلبه کردم و رفتم رای دادم. به همون بقایای لیست اصلاح طلبان. ما که این همه کار بی فایده رو داریم می کنیم اصولن؛ خب این هم روش.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

سکوت سابق!!


کفششه؟ آخی!
ببینم یعنی من هم یه عکس کفش بذارم مثلن بعد زیرش بنویسم کفشته؟ آخی!! قول می دین این بساط از تو کامنت دونی ما جمع شه و اون بساط راه بیفته؟! :ی
اصلن تابلو نیست که من این پست رو فقط به هدف تموم کردن بحث (بخونید فحش) سر پست قبلی نوشتم ها .. اصلن!!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

به تمام آن‌هایی که معتقدند مستعارنویسی شهامت نمی‌خواهد

می‌دانی وبلاگستان فرق چندانی با جامعه‌ي واقعی آن بیرون ندارد. آدم‌ها همان‌اند. گیرم که شانس بیاوری و همان‌طور که آن بیرون ممکن است چند تا هم‌فکر خودت را پیدا کنی، این‌جا هم در یک جزیره‌ی وبلاگی از جنس خودت قرار بگیری و جا بیفتی و درصد معقولی از خوانندگان وبلاگ‌ات را آن‌ها تشکیل بدهند، که دیگر وقتی می‌نویسی بدانی آن که می‌خواند می‌فهمد، منظور تو را دقیقن همان‌گونه که‌بوده می‌گیرد، درست و منطقی و مودبانه نقدش می‌کند و نظرش برایت ارزش دارد.

اما حتا اگر این شانس را هم بیاوری، همان‌طور که هزارهزار آدم غریبه و خشن و متعصب و بسته آن بیرون هستند این‌جا هم هستند. این‌است که هیچ‌وقت امواج وبلاگی و خواننده‌هایی که بعدش سرازیر می‌شوند به این‌جا را خیلی دوست‌ نداشته‌ام و همواره ترجیح داده‌ام نوشته‌هایم را همان 50 نفری بخوانند که می‌دانم می‌فهمند و اگر بخواهند مخالفت کنند فحش‌ام نخواهند داد و از س.ک.س‌های خیالی‌شان با من حرف نخواهند زد. این سرازیر شدن سیل عظیم آدم‌های جدید و غریبه عینن به این می‌ماند که با لباس راحتی در خانه‌ات نشسته‌باشی و یک‌هو درها و پنجره‌ها باز شود و هزار چشم بپایندت. خانه‌ی تو است و این حق را برای خودت قائلی که هر طور می‌خواهی بگردی، ولی این باعث نمی‌شود جلوی چشم‌های دریده و نگاه‌های تجاوزگر احساس عدم امنیت و ناراحتی نکنی.

اما همان‌طور که از برخورد با آن جماعت مذکور در جامعه گریزی نیست، این‌جا هم باید ناچار ببینی‌شان، برای‌شان بنویسی و فحش دادن‌ها و عکس‌العمل‌های بدشان را تحمل کنی، چون اتفاقن آن‌ها که باید بخوانند همین‌ها هستند. برای تو و تو و تو که فحش‌ام نمی‌دهید و ج.ن.ده‌ام نمی‌خوانید (بگذریم که مدت‌هاست حساسیتی به این کلمه ندارم و برایم مثل این است که به‌ام بگویند قصاب یا بقال!) که لازم نیست از حق‌ام بر بدن‌ام بنویسم چون خودتان قبول‌اش دارید. برای همین رهگذران بی‌نام‌ونشان بددهان لازم است که با "غیرعادی" و "جدید" مواجه شوند و حتا گیرم که عصبانی هم شوند و این وضعی که دیدید در این کامنت‌ها راه بیفتد، باید ببینند و عادت کنند و بپذیرندش.

من این‌جا به تعریف رایج، مستعار می‌نویسم (بگذریم که پیدا کردن هویت و اطلاعات شخصی و حتا عکس‌هایم هم چندان کار سختی نیست و با یک سرچ هوشمندانه میسر است) اما مستعار نویسی باعث نمی‌شود آزار نبینم از خشونت‌های کلامی و توهین‌های ملت. اسم‌ام چه زهرا باشد و چه الیزه به هر حال کلمات خشن و توهین‌آمیز این رهگذران ناراحت‌ام خواهند کرد. فرقی نمی‌کند که باشی و با چه اسمی بنویسی، به هر حال اندکی پا را فراتر از گلیم تعریف‌شده برایت گذاشتن و از متفاوت نوشتن، واکنش‌هایی را در پی دارد که روح‌ات را آزار می‌دهند. ایهالناس مستعار بودن من باعث نمی‌شود سیل کلمات خشن و تجاوزگر این غریبه‌ها آزارم ندهد. کما این‌که بسیاری از کامنت‌های این چند پست اخیر لبخندهای تلخ و تاسف‌آمیز بر لب‌ام نشاند و آزارم داد که چرا ملت این‌چنین بی‌پروا به خودشان اجازه‌ی توهین و تحقیر می‌دهند.

دوستی این اطراف گفته‌بود اگر راست می‌گویید چرا نمی‌روید بیرون این حرف‌ها را بزنید. چرا با فک و فامیل و در و همسایه و دوستان این‌ها را نمی‌گویید. راست است من شخصن جرات‌اش را ندارم. با فامیل و هم‌کلاسی‌هایم از مثلن حق بر بدن گفتن هزینه‌هایی برایم خواهد داشت که نمی‌توانم بپردازم‌شان. اما این دلیل بر بی‌شهامتی من یا هر مستعار دیگری که در وبلاگش از ممنوعه‌ها می‌گوید نیست، چرا که این‌جا گفتن هم هزینه‌هایی دارد و سخت است اما آن‌ها را می‌توانم تحمل کنم. شاید نتوانم طرد شدن از خانواده به جرم رسوایی و بی‌آبرویی را به جان بخرم ولی این سیل واکنش‌های منفی و توهین و تحقیر را حاضرم تحمل کنم. مستعار نوشتن و از ممنوعه‌ها نوشتن مثل این است که پشت پرده‌ای نشسته‌باشی و حرف‌هایی بزنی که رهگذران دوست ندارند بشنوند و به طرف‌ات گوجه‌فرنگی (آن‌موقع که هنوز گران نشده‌بود!) و تخم‌مرغ پرت کنند و فحش بدهند. ممکن است چیزی توی سر و صورتت نخورد ولی آزار می‌بینی و توهین می‌شنوی و ادامه دادن حرف‌هایت یعنی داری شجاعت به خرج می‌دهی.

همین. خواستم بگویم این وبلاگستان هم چندان فرقی با جامعه‌ی آن بیرون ندارد و تقریبن به همان‌اندازه خشن است. چیزی که فرق می‌کند کم‌تر بودن هزینه‌هاست برای تابوشکنی، ولی هزینه‌هایی که صفر نمی‌شوند. مستعارنویسان را به اسم ترسو بودن و هزینه ندادن سرزنش نکنید، که در این جامعه و این فضا همان از پشت پرده حرف‌زدن هم جرات می‌خواهد.

* شش ماه حبس و ده ضربه شلاق برای نسرین افضلی
** عمیقن معتقدم این بحث " از زن و بدن" ‌اخیر در فضای وبلاگستان از مفیدترین بحث‌های مطرح شده‌ی وبلاگی بود. همین که حتا مخالفان این بحث را به رسمیت شناختند و نقدش کردند و زنانی جرات کردند از بدن‌شان بنویسند، دست‌آورد بزرگی محسوب می‌شود به‌نظر من. بحث اگر به توهین و دعوا نکشد ادامه یافتن‌اش بسیار مفید است. لینک‌های پست قبل هم هم‌چنان آپ‌دیت می‌شود و اگر مطلب جدیدی این اطراف دیدید که اضافه نکرده‌ام، اطلاع بدهید ممنون خواهم شد.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

وبلاگستان و زنانی که می خواستند روایت کنند

بر خلاف عادت معمول که من یه موضوع جدی و مهم رو که می‌نویسم معمولن به فیدبک هاش توجهی ندارم و بلافاصله شروع می‌کنم بعدش پست‌های شخصی روزمره نوشتن که زرد وبلاگم متعادل شه! این بحث پشمولوژی و سک.س و روایت زنانه و الخ اون‌قدر حاشیه جالب داشت که من چند تا پی‌نوشت اضافه کنم:
1 - این نظر ممکنه تغییر کنه ولی عجالتن من با پورنوگرافی مخالف یا ازش منزجر نیستم. کلن یک پدیده‌ای به این عظمت و گستردگی به شدت واقعی هست و واقع‌بینی من هم که معرف حضورتون هست و به نظرم خیلی مسخره می‌آد که بشینم بگم یه چیزی که این‌قدر عظیم و فراگیره بده و اخه و نباید باشه (قطعن دلایل قوی برای ایجاد شدن و دوام آوردنش بوده و هست) پورن می‌تونه آموزش باشه،‌ می‌تونه لذت باشه، بیزینس باشه و هزار چیز دیگه. مهم اینه که توش به آدما توهین نشه، زیادی رویایی و دروغی و fake نشه، همه بلوری و باربی و ورزش‌کار و سی سانتی نباشن، زن‌ها به یه واژن و دو تا سینه تقلیل داده نشن. با پورن‌ای که نگاه ابزاری به زن و مرد نداشته‌باشه و یه‌مقدار هم واقعی باشه فکر نکنم مشکلی داشته‌باشم، حالا مگه این‌که نظرم عوض شه که اطلاع می‌دم! پس نیاید لطفن با اون لحن هشداردهنده بگید که اوووه مواظب باشید آلوده‌ی صنعت پورن نشید چون من خیلی آلوده نمی‌بینم‌اش. عجب هم هست البته که تا ما خواستیم یه دستی توش ببریم آلوده شد، قبلش ایرادی نداشت ظاهرن!
2 - تمنا می‌کنم مدینه فاضله‌ای ترسیم نکنید که توش انسان‌ها همگی تقوا پیشه کردن و یا متاهلن و یا منتظر ازدواج و در حال ورزش و کوه‌نوردی! و رابطه جنسی غیر ازدواج که استغفرالله و پورن و مخلفات همه تحریم و چشم و گوش‌ها همه بسته و یهو یه عده خانم با چادر به کمر بسته و بلندگوی سبزی‌فروشی می‌آن سر کوی‌وبرزن از خاطرات دیشب با عباس‌آقا و حسین‌قلی‌خان هوار می‌کشن و ذهن همه رو برمی‌آشوبن! واقع‌بین باشیم هان؟ ‌(دیگه حالم از دعوت ملت به واقع‌بینی به هم می‌خوره، جمع کنین این دنیای خیالی‌تونو دیگه!) الان بچه‌ی ده ساله‌مون هم اطلاعات معقولی در مورد سک.س داره. نمی‌گم که به تمامی مسائل بهداشتی و جسمی و پیش‌گیری و غیره وارده ولی مثل 10 سالگی ما هنوز تو کف نیست که آیا بچه‌ها از کجا می‌آن! پورن و انگیزه و هورمون و محیط گل و بلبل مدرسه و جامعه همه موجودن و من به شما اطمینان می‌دم کسی معطل خوندن تجربیات جنسی من زن نوعی نیست که بره بخوابه! چه‌خبره این‌قدر شلوغ‌اش می‌کنید من نمی‌فهمم. سالیان سال آقایون یکه‌تاز عرصه‌ی گفتن از سک.س بودن کسی صداش در نمی‌اومده اما حالا من نوعی می‌خوام یه پوزیشنی رو که دیروز کشف کردم خوبه و لذت‌بخشه توی یه وبلاگی بنویسم شاید یه زن دیگه بخونه و به دردش بخوره که مثلن بتونه ارگاس.م شه همه فریادشون دراومده که ای وای ترویج فحشا و پورنوگرافی!
3 - این یکی دیگه شاهکاره که ملت می‌آن می‌گن "مسائل مهم‌تری برای گفتن هست و شما چسبیدین به رختخواب" جسارتن عرض می‌کنم که خیلی محترمانه ساکت لطفن!! اولن که اگه اسم این وبلاگ رو گوگل کنید زیرش نوشته Home Contact · Feed · ZendegiMosbat.org | Everything on HIV and AIDS in Iran · Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com هیچ جا ننوشته که این جا مکانی است برای مطرح کردن دغدغه هایی که (گور پدر نظر نویسنده) برای خوانندگان وبلاگ مهم است!! این جا محوطه ی شخصی منه برای گفتن چیزی که دوست دارم و به نظرم مهمه. احمقانه ترین کار ممکنه که به یه نفر بگین توی وبلاگت چی بنویس و چی ننویس و چی مهمه و چی نیست.
دومن من نمی‌فهمم چرا همیشه همه چی از سک.س مهم‌تره؟ چرا من می‌آم این‌جا مزخرف شخصی روزمره می‌نویسم در باب نوآوری و شکوفایی کسی نمی‌آد بگه مسائل مهم‌تری هست؟! اگه از قیمت سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی و مدل جدید مانتو و هزار تا مزخرف دیگه بنویسم صدای کسی درنمی‌آد اما به محض این که حرف سک.س با یک نگاه متفاوت غیرمردسالار می‌شه یهو همه می‌فهمن که اوووه مسائل بسیار مهم‌تری برای بشریت هست و الان بنده دارم فضای بلاگر رو مثلن برای گفتن این حرف‌های بیهوده هدر می‌دم! و یه نابغه‌ای (تو مود احترام گذاشتن نیستم جدن!!) هم پیدا می‌شه که بیاد بگه پشم رو ول کنین فریبا داوودی رو بچسبین، آخه به تو چه که من چی رو می‌خوام بچسبم و چی رو ول کنم! عزیز من آخه چی از این مهم‌تر که درصد بسیار عظیمی از زن‌های ما در سکوت از زندگی جنسی‌شون زجر می‌کشند یا لذت نمی‌برند و حتا نمی‌دونند که حالت دیگه‌ای هم متصوره؟! بابا به خدا این فاجعه‌ایه که ابعادش رو بعدن توی آمار 50 درصدی طلاق‌های به علت نارضایتی جنسی می‌بینید. فاجعه‌ایه که ابعادش رو توی سردمزاجی زن‌ها و مشکلات روحی‌شون می‌بینید. باز بیایید بگید مهم نیست! عوض این دری‌وری‌ها لطفن بشینید فکر کنید ببینید چهار تا زن بیان توی فضای شخصی خودشون از دید خودشون به سک.س بگن، شما به کجاتون این‌قدر برمی‌خوره که این‌همه واکنش نشون می‌دین.
به نظر من که مساله کاملن واضح و بدیهیه و هر کسی هم هنوز مشکل داره با این بحث (که نتونه تحمل کنه دو تا وبلاگ این‌مدلی یه‌گوشه‌ی این وبلاگستان باشن) یه جای مبارک خودش آلوده است به همین سادگی و صراحت و وضوح. بر هم نخواهم‌گشت از این حرف.
تموم دیگه لطفن.

پرونده:

پروژه‌ای زنانه، آماده‌شدن برای سک.س هم‌آغوشی‌های یک زن

والدین، وبلاگ و سک.س هم آغوشی‌های یک‌زن

همین‌طوری
لوا

تهوع ناتور

تهوع
لوا

وقتی از سک.س می‌شنویم چه‌کسی دارد حرف می‌زند
خودم

فیلم پ‌ورن‌و ببینید، ولی خیلی فکر نکنید
دورترها

این جنجال رختخوابی انار

پشمالو بودن یا نبودن، مساله این نیست!
صنم

فمینیسم، میل<جن سی> و پشمالو بودن یا نبودن برای آزادی- مساله این است پارو زدن

وبلاگستان بی دین و ایمون و توضیح زهرا اچ بی

از تن نوشتن ... یا ؟ خانم شین

از تن نوشتن یا ...؟ - ادامه بحث خانم شین

همزیستی پورنوگرافی و فمینیسم؟ یه بشقاب اسپاگتی

به همه‌ي فاحشه‌هاي شهر من – هدیه

دفاع از حقوق جنسی لیلا موری

در راستای زدن مشت محکم بر... مریم مهتدی

جواب مستدلی به لینک بالایی: ‌ واعظان جلوه گر در محراب و منبر! آبی، خاکستری سیاه

عشق سکس و دیگر هیچ! چهل تیکه

روزي به دختر بودنم افتخار مي كردم شاپرک ها

حرف های مگو ی من

کُس پنهان همه ما سیبیل طلا (بانو من ایمیل شما رو پیدا نمی کنم و کامنتتون هم باز نمی شه،‌ ولی من شما و این پست آخرتون رو بالاخص رسمن می پرستم؛ گفتم درجریان باشید!! )

مطالب آموزشی انار

زهرا ، آن کسی که خودش نمی داند بهتر است همان پست های بی ناموسی را بهتر بخواند آذرستان

دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک، آسان نمی‌شود وهم سبز

جنسی نویسی چه سودهایی می‌تواند داشته باشد روی شیروانی داغ

روزی که من فهمیدم دختر خورشید (این پست رسمن فوق العاده است)

یک کتاب مفید در مورد آموزش های لازم جنسی به کودکان به زبان ساده

دعوای روز: تن نویسی زنانه آفتوبه

فمینیست و فاجعه ای در دنیای مجازی (عاشششششششق جمله آخرشم: با گشترش این گونه ایده ها و نگاه ها، بهتر است مردان بیشتر پیگیر مسئله فمینیست باشند و پی از حصوصل اطمینان از برقراری این برابری ادامه راه را به زنان روشنفکر واگذار نمایند.!!! )

امر شخصی، سیاسی است بهاره آروین

یک وبلاگ آموزشی در مورد مسائل جن.سی

زن روزهای بی س ک سی

از ثکص و مابقی قضایا 1 تلخ مثل عسل

نامه ای برای زهرا خانم وبلاگستان زندگی دوگانه اینانا

بحث جدید وبلاگستان ملودی‌های شبانه من

از سکس و تن_ از زن های خجالتی تا فریدا زنانه

خانمهای محترم! مشکل اصلی من و شما فقدان حوزه خصوصی است، چرا آن را از بین می برید؟ بر ساحل سلامت

تاملی در نوشته ای فمنیستی: کس: با فتحه یا ضمه؟ مسئله این است

تجربه های مشترک قفس بی مرز

قصه دراز دم يا چگونه گوساله را بريان كنيم راهب جامه خاکستری (توصیه می‌شه آقا! من شخصن ایمان آوردم!)

خدمت تمامی خادمین مردسالاری سایه بیدار من

از تن نوشتن (1)

حقی به نام صکس

تک جمله‌ی شاه‌کار خانم کوکا
سرهرمس مارانا

وبلاگستان روی ویبره

این یک برج نیست!

از تن نوشتن(2)

از ثکص و مابقی قضایا 2

درباره‌ي گناهِ «تن»

چرا با دخترانمان چنين مي كنيم؟


*تغییرات لازم در لینک ها اعمال شد. بازم اگر مطلبی هست که لینکش رو جا انداختم لطفن بگید اضافه کنم. یه وقت شاید جدی جدی یکی خواست به پیشنهاد صنم عمل کنه!
* اضافه شدن لینک ها ادامه دارد!
** واقعن دیگه وقتشه یه پست جدید بنویسم و این وضعیت رو تمومش کنم ولی خفه خون گرفتم به دلایل نامشخصی ..
*** دوسنان در ادیت دوم این پست تصادفن لینک نوشته های زهرا رو جا انداخته ام گویا. الان اضافه کردم. قطعن هیچ تعمدی در کار نبوده و در راستای تعقیب بحث به نوشته های او هم لینک داده بودم و تصادفن پاک شده بود.
**** یکی از دوستان لطف کردند و یک بررسی مفصلی با نگاه آماری روی کل این قضیه و بعضی کامنت های مرتبط به اش انجام دادند که خوندنش خالی از لطف نیست. به دلیل طولانی بودن این جا نمی تونم بذارم ولی این لینک دانلودش هست برای علاقمندان. آسیب شناسی و تحلیل آماری یک پست.

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

بنا به فرمایش مقام معظم رهبری در سال جدید مثل تراکتور مشغول نوآوری و شکوفایی و هرکاری تا حالا نکردم کردگی هستم
همین دیگه فقط خواستم در جریان باشید که بنده چقدر به ولایت فقیه متعهدم و به ایشون اقتدا می کنم!

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۷

بنده از این وضعیت خوشم نمی‌آید نقطه
این یک پست تلگرافی است نقطه
فاک ایت نقطه
تمام نقطه