یکشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۷

وبلاگ نویسی هم عجب مصیبتیه ها :ی
تو این هیروویری و این خواب عجیبی که بر ما مستولی شده، باهاس تا نصفه شب صبر کنیم که به خودمون تبریک بگیم و بعد بخوابیم! :ی
پ.ن: خودتون رو تحقیر کنید، بنده امسال شرایطم ویژه است و چاره ای ندارم جز این که خودم خودمو تحویل بگیرم!

پ.ن تر:
نسیم: من اگه وبلاگم لينك دوني داشت اسم تو رو مي ذاشتم چوپــــــــــــان . چون مي دوني كه تو روزي يك ميليون و سي صد و شصت و هفت هزار و دويست و نود و پنج تا گوسي رو از اين ور به اون مي كني . كه تازه اگه اونا هر سال توليد مثل كنن اين مسئوليتت چند برابر مي شه . پس من موظفم به تمام اون يك ميليون و سي صد و شصت و هفت هزار و دويست و نود و پنج تا گوسي اين روز خجسته رو تبريك بگم .







می نویسم و پاک می کنم
می نویسم، می نویسم؛ پاک می کنم، دوباره می نویسم ..
آخرش هم پاک می کنم
به امید این که مخاطب خاص این پست، سفیدی ها رو بتونه بخونه.
باید بتونه ...
نگفتم، نگفتم که ما منتظر پاییزیم
دیدین اصن که امروز، صاف همین امروز که ما کامینگ سون بوده گی منو کرده بودیم تو بوق هوا اصن چه یهو پاییزی شد
با اون بادهای سرد خوش بو و قطره های ریز گوگولی که جون می ده با نیش باز زیرش راه بری و ملت چپ چپ نگات کنن!
حالا شما هی بگین تصادفی بوده!
بعد هم که اصن امشب کلــــــــــــــــی به من خوش گذشت
و بعد مدت های مدید نیشم چندین ساعت متوالی باز بود
و کلی مرکز توجه بودم و کادوهای گوگولی گرفتم و حتا یه جفت کفش اولد فشنی هم دارم حالا!!
فلذا این پست نگاشته می شه به منظور تشکر فراوان و ماچ های متوالی از امین و یلدا و کوکولی و عاصفه که یه پری برث دی به این خوشگلی واسم درست کردن که این قده بهم خوش بگذره و این قده حالم خوب بشه
و آقای صاب کافه کوبا که خیلی خودش رو کنترل کرد ما رو بیرون نکرد، مخصوصن موقع آموزش بلوجاب به یه نفری!

جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۷

می شینم پایین پای دومادجان و گربه وار ولو می شم رو زانوش و بهش می گم موهامو ناز کن
بعد یه کم ناز می کنه
می گه موهای تو نه تنها نازناپذیره بس که دست توش نمی ره!
بلکه آدم نمی تونه نازش کنه
چون هی می خواد هر دسته شو بگیره
کشف کنه ببینه به کجا می رسه

بعد من فکر می کنم که این خوشگل ترین تعریفیه که می شه از من و موهام رو هم کرد!

بعد هم که من هنوز گربه ی درونم فعاله و ارتباطات انسانی لازم ام و اصن خوابم نمی بره که اینجوری.
ای کسانی که دنیا نیامده‌اید، و چون شما هیچ صبح جمعه‌ی پاییزی را ندیده‌اید، از زیانکارانید.
امضا، خرسِ درون.


مجبورم خرس درون ات رو ماچ کنم، مجبورم می فهمی مجبورم!!

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

Silence

بسی امیدوار بودیم که با اومدن پاییز یه اتفاقی چیزی بیفته زندگی خوب شه
آقای یونیورس عزیز هم سریعن اقدام کردن
خب دستتون درد نکنه
فقط خواهشی که دارم اینه که در همین حد بی خیال شین لطفن، کافیه، هوس نکنین بهترش کنین یه وقت!!

سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷

نه این‌ها هیچ‌کدام‌اش دست من نیست، نه این اشک‌های غلتان که جدیدن متوجه شده‌ام تغییر مسیر داده‌اند و از نزدیک بینی می‌غلتند روی گوشه‌های لب، نه این صورت یخ بی‌احساس با این موهای روشن‌ ِ not like me، نه این دست‌هایی که دیگر بلد نیستند عاشقانه موها و انحنای گردن کسی را موقع رانندگی نوازش کنند، نه این تنی که داغ نمی‌شود دیگر در هوس کسی، نه این چشم‌هایی که حوصله‌شان سر می‌رود از خیره در چشم آدم‌ها نگاه کردن - وقتی نگاه‌شان تپش قلب‌ات را تند نمی‌کند هیچ.
این‌ها هیچ‌کدام‌اش دست من نیست، نه این انبوه واحدهای مانده و نگرانی تمام نشدن به‌موقع‌اش، نه کنکور ارشدی که سی صفحه از منابعش را خوانده‌ای، نه کاری که چند برابر وقتی که باید طول می‌کشیده و هنوز تمام نشده، نه استادی که با جدیت تمام چهار ماه سرت دوانده و هنوز هم می‌‌دواند، نه خانواده‌ی به‌هم ریخته‌ی عصبی‌ای که ضمنن ارشد که هیچ - یک پی‌اچ‌دی هم بده‌کاری به‌شان انگار، نه زندگی‌ای که ‌خالی‌ست و خالی‌ست و خالی‌ست و هیچ متریال لعنتی‌ای هم پرش نمی‌کند. دست من نیست این دخترک ساکتی که لب‌هایش می‌خندد و غم در چشم‌هایش لب‌پر می‌زند.
من منتظرم، منتظر این که یکی از این روزهای پاییزی این‌هایی که دست من نیستند خودشان مهربانی‌شان بگیرد و به کام دل بشوند، حداقل یکی دوتایی‌شان، آن‌قدری که سنگینی روی سینه‌ام سبک‌تر بشود و جا باز کند برای نفسی. آن‌قدری که بتوانم یکی از آن لبخندهای مثل قدیم‌هایم را بزنم، آن‌قدری که بیست و چهارساعتی بگذرد و من غم نخورم. آن‌قدری که یک‌ذره، فقط یک‌ذره دوباره بشوم شبیه قدیم‌هایم.
آن‌وقت می‌دانم که بعدش همه‌چیز درست می‌شود. می‌دانم که آن دختر شاد شنگول قوی قدیم که برگردد، حتا یک‌ذره‌ش- مثلن لبخندش یا دستش یا چشم‌هاش، من را می‌نشاند گوشه‌ای و می‌گوید تو کارتون‌ات را ببین و من خودم همه‌چیز را درست می‌کنم. می‌دانم که آن وقت ذره‌ذره تمام‌ ِ خودش را پس می‌آورد، آن‌وقت «دست‌ خودم نیست» ها را یکی‌یکی، درست اگر زورش نرسد بکند، اقلن گوشه‌هاشان را می‌سابد که فرو نروند توی تنم. می‌دانم که اتاق را به‌هم می‌ریزد و گوشه‌های پوستر فروغ را صاف می‌کند و کتاب‌خانه را تمیز، که پازل چیده‌شده‌ی ون‌گوک را از زیر فرش درمی‌آورد و می‌چسباند به‌دیوار، عود اسطوخودوس روشن می‌کند و پرده‌های آبی حریر می‌زند تا نور سرد روزهای پاییزی خوش‌رنگ‌تر بپاشد توی اتاق.
بعدش دست هم را می‌گیریم و دوتایی با زندگی آشتی می‌کنیم. بعدش دوباره مانتوهای رنگی جینگولک تن می‌کنم با شال‌های شاد خوش‌اخلاق. دوباره با مانا و هدی و مرجان می‌رویم پارک قیطریه با کلاغ‌ها حرف می‌زنیم. دوباره با کاوه می‌نشینیم تئوری‌های فضایی می‌بافیم و برای هم فیلم بازی می‌کنیم ان‌قدری که خودمان هم باورمان بشود. خدا اگر مدد کند- می‌شوم از این دانشجوهای منظم و مرتب انگیزه‌دار درس‌خوان جزوه‌بنویس که ضمنن بلدند سر کلاس بخوابند و آهنگ گوش بدهند و استاد مسخره کنند هم. ناخن‌هایم را لاک‌های رنگی می‌زنم و سایه‌چشم مشکی می‌کشم و می‌شوم اون دختر عجیب غریب موفرفری دور چشم سیاهه! بعدش با مامان خوش‌اخلاقی می‌کنم و با خواهر کوچیکه می‌روم بیرون که تب جوانی‌ش به من هم بگیرد. بعدش موهام را مشکی می‌کنم و می‌ریزم توی‌ صورتم، می‌گذارم این ابروهای کوتاه روشن بشود ابروهای بلند تیره‌ي خودم، بعدش بلند بلند می‌خندم، آن‌قدر بلند که صدای خنده‌م به تمام گوشه‌های دنیای پیچیده‌ی خارج از کنترل‌ام برسد. بعدش حتا شاید دلم یاد بگیرد که دوباره چیزی را بخواهد، شاید دوباره تاپ تاپ کند؛ شاید دوباره صدایم از هیجان کسی؛ چیزی، اتفاقی بلرزد و دست‌هایم نوازش کردن و تاب خوردن و رقصیدن را یادشان بیاید.
من می‌دانم، می‌دانم همه‌ی این‌ها شدنی‌ست. مساله فقط آن روز کذایی ست که باید روز درست باشد. لابد یک روز بارانی، شاید ابری، با باد سرد و برگ‌های طلایی که دور قدم‌هایت بپیچند. یکی از همین روزهای پاییزی ..

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

زندگی من، توی بهار و تابستون، ماکزیمم می تونه قابل تحمل باشه،
توی این دو تا فصل سرد دوست داشتنی تاریک لعنتیه که می شه عملن زنده گی کرد.

به ضرس قاطع که فک کنم همینجوری می نویسن اش (و از اون کلمه هایی ئه که هیچ کسم دیکته شو درست بلد نیست ولی همه دوس دارن استفاده کنن اش!) می تونم بگم این بدترین تابستون عمرم بود و نمی تونم بگم چه قدر خوشحالم که داره تموم می شه.
از فردا زندگی بهتر می شه. مطمئنم.


شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

سه تایی ِ عجیب و غریب

دخترک با ذوق‌وشوق تعریف می‌کرد که به دوست‌دختر سابق‌اش زنگ زده و قرار شده هم‌را ببینند. می‌دانستم که کل تابستان منتظر این موقعیت بوده، که به هیکل‌اش رسیده و برنزه کرده و موهایش را جینگولک‌جات کرده که به این حربه‌ها دوست‌دختر سابق را Impress کند و برگرداند. می‌دانستم که با تمام غرور و از خود راضی بوده‌گی و بدادایی‌اش، بدجوری- بدجوری عاشق است و هر کاری حاضر است برای برگرداندن دوست‌دختر سابق بکند. و این وسط داشتم به این فکر می‌کردم که خانم مزبور امسال به دانشگاه می‌رود و به احتمال قابل‌توجهی دوست‌پسری، چیزی خواهد گرفت و احتمال این که دخترک را به تاریخ بسپارد چه‌قدر زیاد است.
در دو سه مورد شاهد این موضوع بوده‌ام - و تحلیل خودم هم چنین است - که دختران لز-بین یا بای-سکشوال، جدا از همه‌ی مشکلات دیگر شخصی و اجتماعی، در روابط عاطفی و جن.سی‌شان با رقیب عظیمی به نام "مرد" مواجه‌اند، اگر که پارتنرشان لز-بین صددرصد نباشد، یا به اندازه‌ی آنان درگیر رابطه نباشد. اگرچه حسادت در این نوع روابط تا جایی که من دیده‌ام نقش بسیار کمتری از روابط مرد-زن بازی می‌کند، اما به هر حال، سایه‌ی خطری همیشه هست: این که پارتنرت عاشق مردی شود یا به مردی کشش جنسی پیدا کند آن‌قدر که مرد از تو عزیزتر و مهم‌تر شود. و بدبختی این‌جاست که در این حالت، رقابت اصلن معنایی پیدا نمی‌کند، چون زمینه‌ی رابطه در دو حالت کاملن متفاوت است. دختر نه می‌تواند سک.س همسان با یک مرد را ارائه دهد، و نه می‌تواند احساساتی که یک مرد برمی‌انگیزد را برانگیزد. احتمال باخت به رقیب مذکر، متاسفانه بسیار زیاد است.
البته که این مساله دو سر دارد، مثلن در حالتی که پسری، پارتنر‌ ِ بای-سکشوال داشته‌باشد. اما باز هم دیده‌ها و منطق من چنین نتیجه گرفته که به طرز بسیار خنده‌داری پسرها در این مورد چندان حسادتی نمی‌کنند. آن‌قدر به قول ایشان در توهم فاعل مطلق بودن‌اند، و آن‌قدر خود را به طور بدیهی از یک دختر برتر می‌بینند و آن‌قدر عمیق معتقدند که چیزی دارند که دخترک - رقیب- ندارد، که هیچ احساس خطری نمی‌کنند. مشاهده‌ي شخصی‌ای در مورد این که نهایتن کدام طرف - دختر یا پسر - انتخاب می‌شود ندارم، ولی به نظرم قیافه‌ی پسری که پارتنرش به خاطر دختری ترک‌اش کرده، جدن باید دیدنی باشد!

* طبق معمول، تمام گفته‌ها مشاهدات و نظرات شخصی‌اند و اصراری بر تعمیم‌پذیر بودن‌شان ندارم.

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

خواب دیدن خوب است.
خواب دیدن خوب است وقتی دلت برای کسی خیلی تنگ شده‌باشد و نتوانی ببینی‌ش. بعد اگر ذهن‌ات مثل من روراست و ساده و مستقیم کار کند، زرتی خواب‌اش را می‌بینی، حتا شاید در خواب بتوانی بغل‌اش کنی؛ ببوسی‌ش، نوازش‌اش کنی.. درست است که بعد بیدار شدن دل‌تنگی‌ت چندین‌برابر می‌شود، اما اقلن آن لحظه‌هایی که خواب بوده‌ای دلت آرام گرفته.
خواب دیدن خوب است وقتی صاف و ساده به‌ات می‌گوید دلت چه می‌خواسته، که را می‌خواسته، برای چه کسی تنگ شده، امروز فکرت زیاد درگیر چه چیزی بوده، از چه می‌ترسی، دوست داری چه اتفاقی بیفتد.. خواب دیدن خوب است چون وقتی حتا یک‌ذره با خودت صادق نبوده‌باشی، واقعیت را از جلوی چشمت رد می‌کند و به‌ات می‌گوید که کجایش را به خودت دروغ گفته‌ای.
خواب دیدن خوب است وقتی سرت را کرده‌ای زیر برف و خودت را گول می‌زنی که یادت رفته و دلت تنگ نشده و Over ای و برایت مهم نیست، و بعد چهار شب پشت هم خواب آغوش و لبخند و بوسه و نوازش‌اش را می‌بینی تا بفهمی که هه!! هنوز تا اعماق درون‌ات شدیدن درگیری و این غارغارهای الکی‌ت محض جلوی خودت کم نیاوردن بوده.

خواب دیدن بد است وقتی چهار شب پشت هم خواب آغوش و لبخند لعنتی‌ش و بوسه و نوازش‌اش را می‌بینی و بیدار که می‌شوی دلت تنگ و تنگ‌تر است و دخترک درون‌ات لجبازانه لحظه‌های خواب‌اش را می‌خواهد و تو باید مدام دست نوازش به موهایش بکشی، به نق‌نق‌هایش گوش کنی، لبخند غم‌ناک به‌اش بزنی بگویی که فقط خواب بوده..

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

تا روز قیامت ...

‌پدیده‌ای به‌نام قهر، اساسن برای من تعریف نشده‌است. به یاد نمی‌آورم در زندگیم زمانی با کسی به طور جدی قهر بوده‌باشم، و اگر هم بوده‌ام در حد یکی دو ساعت بوده‌است. قهر برای‌ام معنی ندارد: یا دوستیم، یا رابطه داریم، یا نداریم. حالت وسطی وجود ندارد. علل این قهرناپذیری هم روشن‌اند: اول بی‌صبری و بی‌تابی ذاتی‌ام برای روشن بودن همه‌چیز، که طاقت نمی‌آورم رابطه‌ای، دوستی‌ای، چیزی، در حالت بینابین و تکلیف-نامعلوم باشد. قهر تعلیق-پذیری می‌خواهد، صبر و حوصله و طاقت می‌خواهد و انرژی ذهنی که عین میدان جنگ ادامه‌اش دهی و حتا شاید گاهی در لوپ لج‌بازی هم بیفتی، تا آخر «بازنده» کوتاه بیاید و برای آشتی پیش‌قدم شود. علت دیگر حافظه‌ی نسبتن درخشان‌ام در به‌یادسپاری انواع و اقسام چیزهای بی‌فایده، ولی در برخی موارد خنده‌دار بی‌نهایت ضعیف است که باعث می‌شود یادم برود با طرف قهرم و بعد از نیم ساعت روی سروکول‌اش بپرم و سوشالایز کنم، و عکس‌العمل متعجب و گاهی پیروزمندانه‌ی فرد قهرشونده باشد که یادم بیندازد ای بابا مثلن خیر سرم قهر بوده‌ام!
علت درخشان سوم، احساسات خنده‌دار غلیظ مادرانه‌ام است که کل کائنات را «بچه‌م» می‌بینم و اساسن حماقت‌ها و بدی‌های ملت را به چشم مادری نگاه می‌کنم که بچه‌اش جفتک می‌اندازد و او عصبانی می‌شود ولی خب.. بچه‌ست دیگر؛ چه کارش می‌شود کرد! این احساس به‌خصوص در مورد جنس مذکر غلظت می‌یابد، تا جایی که هر خریت و هر حماقتی می‌کنند بعد یک‌دوروز که عصبانیت‌ام فروبنشیند، دوباره حس می‌کنم که ای بابا این‌ها که بچه‌هایی‌اند که سروته‌شان را کشیده‌اند، این‌ها که نمی‌فهمند؛ از این‌ها که توقعی نمی‌شود داشت، حالا بچه‌ست یک خریتی کرده .. و به هر حال نمی‌توانم چندان چیزی به‌دل بگیرم.
قهر نمی‌کنم، اما متاسفانه یا خوشبختانه چیزی را هم، بدون به رو آوردن و گفت‌وگو، به کسی نمی‌بخشم. اگر ناراحت‌ام کنند، چون می‌دانم که تا وقتی نگویم و تا وقتی توضیح یا عذرخواهی نشنوم در دلم خواهد ماند و ضمنن قهر هم نمی‌توانم بکنم؛ در اولین فرصت ناراحتی‌م را با فرد خاطی(؟) در میان می‌گذارم. بالاخره یا می‌پذیرد و عذر می‌خواهد، یا نمی‌پذیرد و دعوایمان می‌شود و آن‌قدر سروکله‌ی هم می‌زنیم تا یکی کوتاه بیاید، یا نمی‌دانم چه می‌شود. ولی حداقل‌اش این است که چیزی در دل‌ام نمانده و سرطان هم نخواهم گرفت! :ی

کلن هرجای دیگری این پست‌های «خود-شرح‌دهنده» را که می‌خوانم فکر می‌کنم خب که چی؟! حالا هم همین را از خودم پرسیدم. ولی بر خلاف همیشه که معمولن هدف‌ام از گفتن این که من چنین‌ام این نیست که شما هم چنین باشید، این بار دقیقن همین منظور را دارم: قهر نکنید. بچه‌گانه، سخت، انرژی‌بر و دردسرساز است. صراحت و صداقت و بازگو کردن ناراحتی‌ها، سیاست به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر و کارگشاتری‌ست.

پی‌نوشت شرم‌آور: تنها کسی که به مدت بیش‌ از چند ساعت و با وجدان آسوده باهاش قهر می‌کنم و حرف نمی‌زنم پدرم است. شاید چون خیالم راحت است که «رابطه داریم» و هیچ حربه‌ی دیگری هم برای مقابله با آزار رساندن‌اش سراغ ندارم. هر چند این‌قهرهایم هم بعد یکی دوروز با فراموش کردن این که قهرم به پایان می‌رسد و پدرم پیروزمندانه نگاه‌ام می‌کند و می‌گوید «آدم با شاه که قهر نمی‌کنه!»
عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش
عشق نهانی
یک سو غم او، یک سو دل من
در تار مویی
در این میانه دل می کشاند ما را بسویی

...

اممم.. ام پی تری شو نداره کسی خب؟؟

پی‌نوشت:
با تشکر فراوان از لطف دوستان، دریافت شد :) اگه کسی می خواد ایمیل بذاره براش بفرستم هم.
وبلاگ کلن در این جور مواقع چیز بسیار خوبی است! :ی

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

Herland, Our land

به‌دعوت پریسا، و به بهانه‌ی محکومیت مریم، پروین، ناهید و جلوه

هشت مارس 84 باید بوده‌باشد، که گل‌ناز دم در تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، با یکی از آن لبخندهایی که اساسن کم روی صورتش می‌بینی و با چشم‌های براق و ذوق‌وشوقی که همیشه یادم هست، گفت:‌ زنستان‌مون رو دیدی؟! ندیده‌بودم. گل‌ناز هیجان‌زده و خوش‌حال بود و تندوتند توضیح می‌داد. شماره‌ي اول، به گمانم هفت‌شین حقوقی زنان بود. شروط ضمن عقد.
درست یادم نیست چندماه بعدش بود که کارم را با زنستان شروع کردم، اول با ترجمه‌ی مقاله‌ها و اخبار کوتاه و به واسطه‌ی گل‌ناز. کم‌کم دست‌ام به نوشتن روان شد و گه‌گاهی چیزی؛ گزارشی، مقاله‌ای می‌نوشتم، و کمی‌ بعدش با رفتن گل‌ناز من و مانا مسئولیت ستون آمار را به عهده گرفتیم، که یادش به‌خیر که عجب ستون بدقلقی بود و شماره‌ای نشد که بدون حرص و جوش و استرس و دنبال مطلب دویدن پر شود. مشارکت‌ام در زنستان به همین نحو پیش‌رفت و بیش‌تر شد. کار زنستان عجیب سهل و ممتنع بود، هم سخت، هم ضرب‌الاجل‌دار، هم وقت‌گیر و حتا شاید پرخطر و دردسرساز و در عین حال دوست‌داشتنی و انرژی‌بخش. یادم هست به دفعات این سوال را شنیدم که "شما برای چی آخه اون‌جا کار می‌کنید؟‌ این همه دردسر داره، فایده‌ای هم براتون نداره..." یادم هست چشم‌های گرد‌شده‌ی هم‌کلاسی‌هایم را از دیدن مکرر من کتاب‌خانه‌ای که یک بار هم برای درس خواندن به آن‌جا نرفته‌بودم ولی برای نوشتن مطلب زنستان حاضر بودم سه چهار روز آن‌جا لنگر بیندازم.
ممکن بود مجبور شویم روز تعطیل‌مان هشت صبح بیدار شویم و این در و آن در بدویم دنبال نوشتن مطلب ولی دویدنی بود که پشت‌اش می‌دانستی داری کاری می‌کنی؛ کاری می‌کنی برای زن بودن‌ات، داری به زن بودن خودت و خواهران‌ات توجه می‌کنی؛ جنبه‌های ندیده‌شان را پیش می‌کشی و نشان می‌دهی، داری تکانی به خودت می‌دهی برای باز کردن بندهای مردسالاری و ضعیف نگه‌داشته‌شده‌گی از پایت و همین انرژی و شادی مضاعفی به‌ات تزریق می‌کرد. درست عین جلسه‌های شلوغ و پرسروصدایی که بی‌استثنا سردرد می گرفتی بعد جلسه‌ها، ولی ته دلت شادی و ذوقی داشتی از این که این‌همه زن، با این همه انرژی و توجه، بدون هیچ منفعتی دور هم جمع شده‌اند و از همه‌ی توان‌شان مایه می‌گذارند برای سرپا نگه‌داشتن زنستانی که شده‌بود نمود قشنگی از بودن‌مان؛ از زن بودن‌مان.
چند ماه پیش نوشتم که دلم برای زنستان مان تنگ شده. برای آن آدرس همواره عوض شونده ی هرلند دات ایکس ایگرگ زد الی آخر. برای جلسه هایی که چه 10 نفر بودیم و چه چهارنفر (و چه شماره هایی که چهار پنج نفره رفت بالا!) آن قدر پرسروصدا بود که برای حرف زدن یا باید می کوبیدی رو میز یا داد می زدی و مریمی بیچاره قلم کاغذ به دست هی باید بحث های حاشیه ای را جمع می کرد و می گفت: خب بچه ها شماره ی بعد ... برای مطالبی که اصولن 10 تا سفارش می دادیم تا 4 تایش اقلن حاضر شود. برای ستون در به در بچه یتیم شهر زن کتاب که یا مطلب نداشت یا آن قدر مطلب داشت که گیج می شدیم کدام را بگذاریم. برای آمار حتا که یک سال تمام دهن من و مانا و بقیه را سرویس کرد آن قدر که بدقلق و سخت بود ستونش و آخر هم ما موفق نشدیم همه را قانع کنیم که اصلن این ستون باید بپیوندد به تاریخ! برای شلوغ کردن های فرناز و قاطی کردن های بامزه ی مریم میرزا و لبخند به پهنای صورت ناهید کشاورز. برای بهمن های کوچک که در جریان جلسات مصرف اش اجبارن می رفت بالا و بعد هر جلسه قطعن از آن همه سروصدا سردرد داشتم. حتا دلم برای همه ی بی انضباطی ها و بدقولی هایمان که موقع آپدیت شدن سایت پدر همه و به خصوص مریمی را در می آورد تنگ شده. برای گلناز، گلناز نازنین و ستاره رها تارا نیلوفر فرناز نیلوفر اِ (!) سمیه ناهید مریمی مریم میرزا پریسا طلعت پروین نوشین ناهید ... برای همه ی آن گروه کوچک شلوغ که فقط خدا می داند با آن همه گرفتاری و خرتوخری و فیلتر و دستگیری و فشار و غیره چه طور موفق شدند زنستان را تمام آن مدت سرپا نگه دارند.
هنوز هم دلم تنگ است. بعد از زنستان به دلایل مختلف درونی و بیرونی، تقریبن فعالیتی در زمینه‌ی زنان نداشتم و به وضوح جای خالی این موضوع را در زندگی‌ام حس می‌کنم. به سادگی، کار در زنستان شادی و انرژی‌ای به من می‌داد که بعد آن هنوز جای‌اش خالی مانده‌است.

این‌ها را نوشتم که یادی کنم از جمع زنان زنستانی‌مان. از کار ِ -بدون تعارف- قابل تحسینی که ما زنان در آن یک سال و اندی کردیم، از جمعی که تشکیل دادیم و سرپا نگه‌داشتیم و تمام تلاش‌مان را کردیم تا زنستان‌مان را به‌بهترین‌شکل علم کنیم. این‌ها را نوشتم که بگویم ناعادلانه است که کار آن جمع، که همه می‌دانستند ریسک مشخصی را دارند می‌پذیرند فقط به پای چهارنفر نوشته‌شود و بازخواست و مجازات‌شان کنند. نوشتم که بگویم ما زنستانی هستیم، به زنستانی بودن‌مان افتخار می‌کنیم و حتا اگر جرم باشد، ما همه جرم‌بودن‌اش را می‌پذیریم. که بگویم نوشتن در زنستان اگر جرم است، تک تک ما اعضای تحریریه هم راه مریم مجرمیم. همان گونه که برای دلارام فریاد زدیم که هر کدام از ما می توانست به جای او در آن روز کذایی دست گیر شود، حالا هم هر یک از ما می توانست جای مریم - یا جلوه و پروین و ناهید- باشد. آقایان! در وظیفه تان کوتاهی کرده اید، ما همه مجرمیم.
با من این‌طور حرف نزن. با من هیچ‌وقت این‌طور حرف نزن. یادت باشد که مثل ماسه‌ام، می‌توانی باهام بازی کنی و نرم و نوازش‌گر باشم، ولی اگر سعی کنی در مشت‌ام بگیری چنان از لابه‌لای انگشتان‌ات می‌ریزم که ندانی دست‌ات کی خالی شده.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

فرمان نمی دونم چندم
خودت رو در موقعیت "انتظار عکس‌العمل" از کسی که واکنش‌هاش در حد جلبک‌ئه قرار مده.

آزموده را آزمودن هم خطاست، محض یادآوری!

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

ژانر:
اینایی که توی 360 شون یه عکس می‌زنن که توش نوشته CLOSED یا bye 360

- سلام پالپ، لاااغر و الخ -
1- ما یک عدد خانوم دکتر دوست‌داشتنی دیدیم که شبیه ژولیت بینوش بود و بسیار دوست‌اش داشتیم و قیلیژ ویلیژ و غش و غیل رفتیم برایش، ماچ و موچ؛ چند نقطه دی
2 - پست قبلی مطلقن هیچ ربطی به پست «در باب تقدس بی‌هوده‌ی تن» ندارد، نه تصویری از منظور آن پست است و نه هیچ چیز دیگر. مطلقن هیچ ربطی بین این دو پست نیست.
3 - بسیار، بسیار از این همه قضاوت‌گر بودن، بدون حتا شناخت کافی از قضاوت‌شونده، منزجر و مشمئزم و حالم را به‌هم می‌زند. متاسف‌ام هم می‌کند در ضمن. و در زندگی‌ام بسیار دیده‌ام که دست روزگار، آدم‌های قضاوت‌گر را به بهترین نحوی متنبه می‌کند و سرجایشان می‌نشاند. پس متعجب نشوید اگر آن‌چه را (هر چه را) که امروز با دیدن سایه‌ای ازش تقبیح کردید، فردا خودتان یا عزیزترین‌های‌تان انجام بدهید و بار قضاوت‌های پیشینی خودتان له‌تان کند.
4 - جایی گفته‌بودم قضاوت‌گری (همان جاجمنتالیسم که لغت بسیار روشن‌تری‌ست) در ذات آدمی‌ست. اما بعضی‌ها آن را به عنوان خصیصه‌ی بد می‌شناسند و سعی در کنترل‌اش دارند، بعضی‌ها هم جلوی‌اش را باز می‌گذارند تا شخصیت خودشان و بقیه را پایین بکشد و تحقیر کند و حال من یکی را هم به‌هم بزند.
بسیار متاسف‌ام که درصد قابل توجهی از خوانندگان وبلاگم از دسته‌ي دوم‌اند. با معذرت پیشاپیش از اقلیتی که چنین نیستند.

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

یک

بیست‌وهفت ساله است، با موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های درشت حساس به همان رنگ، بدنی ظریف و تا دلت بخواهد زنانه و لوند و پرنازوادا، ولی از آن نازواداهای طبیعی که به دل‌ات می نشیند که جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته‌بود
نصفه‌شبی با دوست‌ِ دخترش فیلم پور.نو می‌دیده که یک‌هو سک.س‌اش زده بالا. ساعت 4 صبح یک لباس زیر سک.سی تن‌اش کرده و یک جفت کفش پاشنه‌بلند و یک مانتو و دیگر هیچ. نشسته‌اند پشت ماشین، کم‌تر از نیم ساعت بعد مردی که برایش جذاب بوده را پیدا کرده و رفته خانه‌اش و باهاش خوابیده. ساعت 6 صبح هم از در خانه‌ی پسرک بیرون آمده، بدون این که شماره‌ای، آدرسی و هر نشانه‌ای با هم رد و بدل کنند. تمام.
آرنج‌ها را گذاشته روی کانتر آشپزخانه، تعریف می‌کند و صدای غش‌غش خنده‌اش در خانه می‌پیچد. می‌گوید: ...«دو ماه بعد دیدمش، با دوستش. اومد شماره‌ش رو بهم داد... دوستش، بی‌چاره افسردگی گرفته‌بود. به ش. می‌گفت این دوستت اگه الان دوست‌پسرش زنگ بزنه، خب لابد می‌گه خونه‌ام یا با ش. رفتم بیرون. دیگه به دخترا نمی‌شه اعتماد کرد ..»
نشسته روی مبل نارنجی، پاها را انداخته روی هم و فنجان چای به دست، چتری‌های نرم روشن را از پیشانی پس می‌زند و می‌گوید: «عشق؟! عزیزم، چیزی به اسم عشق وجود نداره. عشق رو مردها اختراع کردن که پولش رو ندن.»

پی‌نوشت: «اسنپ‌شات» بخش جدید این وبلاگ است، تکه‌ای یا تکه‌هایی اندک از آدم‌های دوروبرم یا آدم‌هایی که گذری دیده‌ام و در ذهن‌ام مانده‌اند. یک صحنه، یک تصویر، بدون هیچ نظری و تایید و رد و قضاوتی. تاکید می‌کنم، بدون هیچ قضاوتی. اسنپ‌شات، یکی از فلسفه‌های نوشته‌شدن‌اش این است که با هم تمرین کنیم از روی اسنپ‌شات‌ها آدم‌ها را قضاوت نکنیم.
چرخه ی بازتولید خشونت یعنی این که پسره به شوخی به من می گه چاق و من دوروز بعدش خیلی ناخودآگاه و بی ربط و جدی به طوطی بی گناه بدبخت شهروز می گم خیلی چاقی ها!!

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۷

خوابیده روی تخت ام؛ روی ملافه ی آبی پررنگ ستاره دار -که خریدم اش چون یاد «این زمینی ها» می انداخت ام- و پتوی سفید-آبی را پیچیده دورش. می گوید: خیلی افسرده ام. دلم دیگه هیچی نمی خواد. نه دلم می خواد برم سرکار، نه تفریح، نه مهمونی، هیچی.. کار خسته م می کنه، باید هفت صبح برم و نه شب می رسم خونه و فقط می رسم غذا درست کنم و بگیرم بخوابم باز. زندگیم شده همین. حتا هیچ کاری، تفریحی چیزی هم دلم نمی خواد که مثلن واسش وقت باز کنم و انجامش بدم.
نگاهش می کنم. خواهر بزرگ ترم، که از خواهر بودن فقط اسم اش را داریم و صدایی که همه با هم اشتباه بگیرندمان و غیر آن هیچ، هیچ اشتراک و تشابهی نه .. دختری کاملن تیپیکال، معقول و منطقی که سرش همیشه گرم درس و بعد ازدواج و کار و زندگی و شوهرداری بوده. که همیشه بلند بلند مرا و زندگی ام را به باد ایراد و انتقاد گرفته و من هم بی صدا هیچ وقت چندان ارزشی برای سیستم زندگی ش قائل نبوده ام. که در تمام این سال ها شاید دومین یا سومین باری باشد که واقعن نشسته جلویم و باهام حرف می زند.
اول یک مشت دری وری کلیشه ای برایش می بافم که فان اش را بگردد در زندگی پیدا کند، که ساعت کارش را کم کند، ورزشی چیزی دنبال کند، برای خودش و شوهرش -که بلاشک از گوگولی ترین موجودات عالم است- سرگرمی مشترک پیدا کند، که مشاور برود، شاید قرص ضدافسردگی بخورد... از همین حرف هایی که همه می زنند و به هیچ دردی نمی خورد. خودم خسته می شوم و ساکت. آهنگی می گذارم، صندلی را می چرخانم و سر می اندازم پایین به سوهان زدن ناخن هایم.
فکر می کنم، فکر می کنم که چی به اش بگویم و سوهان را می کشم روی گوشه های مستطیلی ناخن ها - که خودم می دانم هیچ وقت این مدل ناخن به دستم نیامده. فکر می کنم و فکر می کنم و ناخن ها که بیضی و فرم گرفته می شوند و دستم شبیه دست خودم می شود باز، دست دراز می کنم از قفسه پایین کتاب خانه کتابی را بر می دارم. ورق می زنم و لا به لای نامه های فروغ، سطرهایی که می خواستم را پیدا می کنم:
این جا خیلی تنها مانده ام... از زور تنهایی مثل سگ کار می کنم و فراموش می کنم که شماها هم رفته اید و هیچ وقت برنمی گردید، یک فیلم ساخته ام راجع به زندگی جذامی ها که موفقیت پیدا کرده...
زندگی همین است، یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خرد می کند- من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام می کند ولی بگذریم... بگذریم.. بگذریم...
انگشتم را می گذارم لای کتاب و صندلی را می چرخانم که کتاب را بدهم دستش و بگویم بخواند که می بینم خوابش برده. خوابش برده و روتختی سفید-آبی روی سینه اش بالا و پایین می رود آرام آرام.
کتاب را می گذارم سر جایش، از قفسه بالایی لاک سرخابی را بر می دارم، درش را باز می کنم و صندلی را می چرخانم.

*جاودانه زیستن، در اوج ماندن - دکتر بهروز جلالی، انتشارات مروارید
نه که من حسود باشم، ولی تنها چیزی که تو توی عمرت به من اختصاص دادی یه دونه نیک نیم بود که اونم تعمیم اش دادی که.
ای بابا.
حالا شما نه، پشت سری تون، بله با شمام
چه حسی باید به من دست بده وقتی توی دل و قلوه رد و بدل کردن شما و دوس دختر محترمتون جمله های خودم رو میبینم؟! لامصب لباس زیر که نیست که واسه هر کسی بپوشی!!
آدم ها.. چرا این قدر سندتوآل این شماها؟!
منم امشب یه چیزیم میشه ها.
گفت هی می گی دوسم داره، دوسم داره. چه غلطی کرده تا حالا که تو باور کردی که دوستت داره؟! غیر از حرف مفت زدن که از هر خری بر می آد؟ اون خودشو دوست داره، حسی که تو بهش می دی رو دوست داره و بس.
بعدش اون قدر تلخ بود که من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم و فقط دو تا قطره ی گنده از روی گونه هام چکید روی بلوز آبی ..

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

تو هنوز حتا فرودگاه نرفتی و هنوز یه روز که هیچی، یه ساعت هم از این هشت روز ناقابل نبودنت نگذشته که من یه عالمه حرف نوک زبونمه که هی می خوام زنگ بزنم بهت بگم بعد یادم می آد که لابد گرم وسیله جمع کردنی و وقت نداری
بعد هی حرف های نوک زبونم بی قراری می کنن و هی سر گلوم باد می کنه که یکی رو پیدا کنم اینا رو شر کنم باهاش، ولی هیش کی مث تو نمی شه که آخه
بعد فک می کنم که خدا به داد این روزهایی که نیستی برسه با این حساب!
بعد به این فک می کنم که زندگی م چه قدر محورش تویی، چه قدر محورش آدم های دوروبرمن، چه قدر اصن تمام زندگی من روی آدم ها و روابطم با آدم ها می چرخه، چه قدر آدم ها می تونن خوشحالم کنن یا از اوج پرتم کنن پایین، چه قدر همیشه تاپ ترین اولویت هام بین کار و درس و زندگی و خلاصه همه چی، آدم ها و دوستام بودن. که همیشه اگه عین سیمز ایندیکیتر روابط انسانی م سبز باشه، حالم خوبه و اگه از سبز بیفته پایین حالم بد میشه، مستقل از این که بقیه فاکتورها چی بگن
الی می گه هر آدمی باید یه غار تنهایی داشته باشه که وقتی از همه ی دنیا خسته شد بتونه بره اون تو ولو شه و خودشو پهن کنه و آروم بگیره. دستشو می گیرم و بهش می گم خره خب غار تنهایی منم تویی دیگه. می خنده، دست میندازه دور شونه هام، بعد یهو جدی می شه. می گه سعی کن غار تنهاییت آدم نباشه. رو آدم ها نباید زیاد سرمایه گذاری کرد. غیرقابل پیش بینی ان، بی ثباتن، هزار تا متغیر دارن، رابطه باهاشون پر ریسکه، بعد تازه در بهترین حالتش، اگه ولت نکنن و نرن و عوض نشن و دلشونو نزنی و هزار تا چیز دیگه، در بهترین حالت، آدما می تونن هر لحظه بیفتن و بمیرن و تمام زندگی ای که تو روشون گذاشتی هم، باهاشون بره ...

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

Fitter, healthier and more productive, a pig in a cage on antibiotics

حالم از این فشار روانی جامعه روی اعضایش برای پرفکت بودن به هم می خورد، از این انتظار همیشگی که دارد که سالم و شاد و لبخند به لب و در کار و درس و زندگی شخصی موفق باشی، که خطاها و ضعف هایت را بپوشانی و در اوج بدبختی هم توی صورت مردم لبخند بزنی و وانمود کنی خوشبختی.
نه که این ها جلوی من را بگیرد که وقتی دلم می خواهد این جا بنویسم که کسل و تنها و خسته و بی انگیزه ام و زندگی ام بس یکنواخت و بی هیجان، ننویسم - از ترس این که تصویر کذایی قوی و شادابم ترک بخورد، ولی باید اعتراف کنم که غلبه به ترس مذکور، انرژی قابل توجهی می طلبد. بیایید به خودمان اجازه بدهیم که گاهی هم بدبخت باشیم بدون این که ازش خجالت بکشیم.
* منشا تایتل را از دست ندهید.

از اون جا که ما توان و انرژی و تکنولوژی شو نداریم، شما لطف کنید، تشریف ببرید وبلاگ آقای یک پنجره، اون آهنگ بالاییه رو خفه کنید، ببار ای بارون ببار گوش بدید. اصن هم خودتون رو نگران پهنای باند و این چیزا نکنید :ی
با تشکر.
نکنید آقاجان نکنید
نیایید توی وبلاگتان با آب و تاب ملت را از چیزی نهی کنید زیرش هم یک لیبل نکنید آقاجان نکنید بچسبانید
گاس هم که -سلام عرض شد- پس فردا یک جورهایی شد شما دلتان خواست بکنید! دیگران که خبردار نمی شوند، ولی از روی خودتان خجالت می کشید هی، آخرش هم مجبور می شوید نکنید که گلاب به رویتان قضای حاجت توی حرف خودتان نشده باشد.
نکنید آقاجان!
یک خصوصیت مشترک بین چند تا از عزیزترین، جذاب ترین و مهم ترین مردهای زندگی من وجود دارد:
در حالی که عاشقانه مرا دوست دارند، یا عمیقن به من اهمیت می دهند (و در این موضوع هیچ شکی وجود ندارد) تمام سعی شان را می کنند تا صد درصد خلاف این موضوع را در چشم بنده فرو کنند.
*محض احتیاط تشکری هم می کنیم مجددن از خانواده محترم رجبی.

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۷

تا حالا به طرز بسیار احمقانه و ساده لوحانه ای فکر می کردم اگرچه کلن دنیا پر از آدم های بی شرف و بی خوده، ولی خوشبختانه من دوروبرم یه مشت آدم حسابی دارم. تا دلتون بخواد هم فخر این موضوع رو به این و اون فروختم که ده هه خودتون وارد روابط مریض می شین و با آدم های مساله دار معاشرت می کنین و زمینه رو برای آزار دیدن از بی شرفی آدم ها آماده می کنین.
جدیدن متوجه شدم که بوهه آدم های اطراف من هم یکی پس از دیگری دارن توزرد از آب در می آن و تا حالاش هم که این موضوع رو نفهمیدم به دلیل این بوده که موقعیتش پیش نیومده.
با سپاس فراوان از خانواده محترم رجبی.

بعدم که من قول می دم اگه یه وبلاگ خصوصی باز کنم که این چند خط چندخط های روزمره مو اون جا بنویسم، قیافه ی این جا دوباره بشه شکل این خانوم کت دامن پوشیده ها که فقط در مورد موضوعات مهم حرف می زنن و موهاشونم شینیونه حتا. نه مثل الان شکل این بچه پرحرف زبون درازها که دائم دارن آسمون ریسمون به هم می بافن.
هر چند خب واقعیت اینه که من خودم اون دومیه ام.
بنده یک عدد سوال دارم
بر حسب اتفاق کسی این جا می دونه چنان چه خانمی مبتلا به ایدز باشه و حامله بشه، بچه از ایام جنینی مبتلا به ایدز می شه یا موقع زایمان و بر اثر تماس با خون مادر یا همچین چیزی مبتلا می شه؟ و اساسن آیا فرزند یک فرد اچ آی وی مثبت حتمن خودش هم اچ آی وی مثبت خواهد بود یا احتمال داره سالم باشه؟
با تشکر پیشاپیش!

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۷

من مجددن یه درخواستی دارم، این دفعه از خواهران محترم
نکنید خواهر من، این جور دو دستی یه طوری که انگار شخص شخیص جاش هالووی رو تور کردید دو دستی به نامزد همسر دوس پسراتون نچسبید، عین بادی گارد دائمن در حال محافظت و پاسداری از پارتنر محترم نباشید، تا یه خانومی کلن و خانوم مجردی جزئن یه کلمه با پارتنرتون حرف می زنه اخماتون تو هم نره و به خانومه چشم غره نرین و حلقه محافظتی تونو تنگ تر نکنین. زشته به خدا. از زشت بودن گذشته رقت آور هم هست. اندکی اعتماد به نفس و اعتماد به پارتنر باید.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷

(Joey, Chandler and Ross talking about Ross's British girlfriend, Emily, who just went back to England)

Ross: What do I do?
Joey: Play hard-to-get.
Ross: She already lives in London.
Joey: So you go to Tokyo

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

بعدم که من از این اخلاق بعضی آدما کلن و در این جا بعضی آقایون جزئن متنفرم که یه چیزی می گن بعد اگه جوابی که دلشون می خواد رو نگیرن از بیخ و بن منکر اون چیز گفته ی اولیه می شن و سریعن سوت زنان تشریف می برن کوچه ی علی چپ که نــــه من که منظورم این نبود البته!
بس کنید دیگه باباجان، یه ذره به خودتون و حرفتون و شعور طرف مقابل احترام بذارید و از مقادیر کافی تخم جهت پای حرف خودتون ایستادن و ضمنن پذیرش ریجکت شدن برخوردار باشید!

هیزی می کنیم

اولین چیزی که بعد از گم کردن عینک آفتابی م به ذهنم رسید که غصه شو بخورم این بود که حالا دیگه چه طوری توی دانشگاه وی پی* رو بدون این که بفهمه دید بزنم!

* وی پی مخفف ویژوال پلژر یه آقایی هستن که از جلوی ما رد می شن ما نفس مون بند می آد بس که تبارک الله! :ی

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

آهان
می خواستم با لباس تمام رسمی شب و کلاه از سر برداشته، سپاس گزاری مفصلی بکنم از کامنت گذاران پست «در باب تقدس بی هوده ی تن» بابت بحث های مفید، محترمانه، سالم و سازنده ای که به جریان انداختند، و ابراز امیدواری بکنم که این اتفاقات خجسته باز هم بیفتد که من به جای نگرانی از بابت بازبینی کامنت ها قبل از انتشار، بتوانم با دل راحت نظرها را بخوانم و چیز یاد بگیرم.
بعد هم که من اون قد از این آقا بداخلاق هایی که بچه می بینن خوش اخلاق می شن و بهش می گن سلام عموجون خوشم می آد!
ایضن از آقاهایی که آشپزی می کنن
و ایضن از آقاهایی که هیچ رقمه هیچ شباهتی به تصویر ایده آلت ندارن بلکم متضادش هم هستن! ولی کلن تصویره رو شوت می کنن یه گوشه و خودشون می آن می شینن وسط قاب!
(چند نقطه دی حسرت ناک)
بعد هم که من هر چی پیش تر می رم بیش تر متوجه می شم که در زندگانی رویه ی درستی رو اتخاذ کرده ام
که شامل «سعی کن از کرده هات پشیمون شی نه از نکرده هات» باشه
و مطابق همین رویه تا ته همه چی رو انگشت می کنم و شرف و آبرو و شخصیت و استانداردهای اجتماعی و همه چیز رو به کفش می گیرم فقط برای این که خیالم راحت باشه که نکرده ای نذاشتم که بعدن حسرت اش رو بخورم
بعد یه مدتی به کرامات این روش شک کرده بودم و حس می کردم که
خب، من دهن خودم و بقیه جاهای بقیه رو آسفالت کردم که جوری زندگی کرده باشم که بعدن بتونم به گذشته ام نگاه کنم و حسرتی نباشه و اندوهی نباشه و چیزی جا نذاشته باشم
بعد هنوز تمام این ها هست
شاید نه به اون شدتی که اگر محافظه کارانه و معقول رفتار می کردم می بود- ولی هست
و این که چرا من زودتر نفهمیدم که نوستالژی و حسرت گذشته از آدم جدایی نداره
که همیشه خاطره از زندگی واقعی گوگولی مگولی تره و فقط قشنگی هاش به چشم می آد و به همین سادگی، همیشه، همیشه گذشته خواستنی تر و دست نیافتنی و حسرت باره
مثل یه تصویر سپیا با برق کهنه ی طلایی روش که نمی ذاره جزئیات ناخوشایند رو ببینی و فقط درخشش به چشم ات می آد

بعد الان ولی خوشبختانه دوباره بامبی خورده تو سرم و فهمیدم که خب اون اندک های اجتناب ناپذیر که همیشه هست
ولی حقیقتن بقیه رو نمی دونم، ولی واسه من یکی، زجر و عذاب و درد این که بشینی به کاری فکر کنی که دوست داشتی بکنی و نکردی، از هر چیز دیگه ای تو عالم بیشتره، و حتا خیلی بیشتر از پشیمونی از کردن کاری که نباید می کردی
خلاصتن که چنین شد که پارچه ی قرمزی جلوی ما تکاندند و گاو درون مان - سلام آیدا- فعال شد و خداوند به داد زندگی ما برسد زین پس.
اولین درخواستی که در بدو ورود به شهر از دوستان محترم و مجددن آقایون دارم اینه که نکنید آقا جان، روی سه چهارتا دختر که همه با هم دوستن و احتمال خوبی می ره که همه چی هم دیگه رو بدونن، هم زمان تیک نزنید! نکن عزیز من نکن! چه لطفی داره آخه مثل ایمیل و اس ام اس سندتوآل بودن؟! من واسه خودتون می گم. به قول راس در سریال وزین فرندز women talk بعد همه گی از چند منظوره بودن تون آگاه می شن و نه تنها وجهه و آبرو و شخصیت تون یه مقدار خدشه مدشه بهش میفته بلکه احتمالن به هیچ یک از منظورهاتون هم نمی رسین!
نکن عزیز من، با شمام هستم!


پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۷

در باب تفدس بی هوده ی تن

دیرزمانی قبل همه جا، و حتا همین حالا در جاهایی غیر از این جزیره ی اطراف من، «تن» حریمی مقدس بود، با ارزش و اهمیتی بی نهایت و بی جا و بی مناسبت که بدان نهاده شده بود. تن باارزش ترین گنجینه ی شخصی طبقه بندی می شد، آخرین سنگری که «غریبه» (غریبه ای که می رفت تا آشنا شود) را ممکن بود به اش راه دهی، آخرین قدمی که در راه نزدیک شدن دو انسان می شد برداشت، نردبان نزدیکی و الفت را باید پله پله می رفتی تا در آخرین قدم به عنوان جایزه، یا به عنوان مهر تاییدی بر رسیدن به خط پایان، روبانی را ببری و قدم به آن جایگاه نهایی بگذاری. فرقی نمی کرد آدم ها که باشند و چه باشند و چه قدر متفاوت از هم، به هر حال با ارزش ترین داشته و قیمتی ترین پیش کشی که می توانستند به دیگری بکنند، همان تنی بود که هر کسی می داشت.

حالا اما، بعضی جاها و در جزیره ی اطراف من که قطعن، روند برعکس شده - تن می تواند اولین حریمی باشد که گشاده می شود، می تواند اولین سنگری باشد که «فتح» و اولین تکه ای از تو باشد که کسی را به اش راه می دهی. حالا حتا یکی شدن تن ها آن قدر نردبانی نمی خواهد یا صمیمیتی یا قدم برداشتن و تلاشی، حالا نگاهی و جرقه ای و انگیزه ای کافی است که دو تن بتوانند، در همان مرزهای جسمیت محض، لذت را با هم شریک شوند، شاید حتا بی آن که حرفی بزنند و قدمی از تنیت فراتر بروند. حالا تو ممکن است با هر کسی تنت را شریک شوی ولی روحت را نه. حالا زمانی است که دوستی به من می گوید آن قدر closed ام که غیر از سک.س رابطه ی جدیدی با کسی نمی توانم متصور شوم.

من این روند جدید را دوست تر دارم. من این مدل را بیش تر می پسندم که تن آدم ها دیگر جایزه ای روبان زده نباشد، که آن تمرکز بی هوده ی بی مناسبت از تن برداشته شود، که آن ارزش میلیونی بی خود به اش داده نشود و آن قدر بالا و بالاتر نگذارندش که حواس آدم ها - مثل بچه ای به جعبه ی بیسکویت طبقه بالای قفسه، سلام آقای رضا ارژنگ- متمرکزش شود آن قدر که هیچ چیز دیگری را نبینند. من دوست تر دارم که رودرواسی ها و ملاحظه ها و تعارف های الکی از بین رفته باشد و تن ها اگر هم را بخواهند بتوانند بدون دروغ و عذر و بهانه و تظاهر به نزدیکی جمع شوند، که دیگر کسی محض تصرف تنی نقش عاشق دلخسته را بازی نکند. من فکر می کنم این طور بهتر است، که تن همان باشد که هست، ارزشی بیشتر از واقعن اش پیدا نکند، که ارزش نهایی آدم ها، که آن والاترین حریم شان، آن مستوره ی پردگی روبان قرمز به درش زده، نه تنی که هر کسی دارد- که روحی باشد که در هر آدمی با دیگری متفاوت است. من باور دارم خرد شدن تقدس بی هوده ی تن کمک می کند که چشم گرسنه از نوک انگشت بالاخره سیر شود و فراتر برود و آن ماهی که نشانش می دهی را ببیند.
نکنید آقاجان نکنید
درست همون لحظه ای که آدم داره فکر میکنه بـــه چه جنتلمن خوشتیپ گوگولی مودب باشخصیت جذابی، -شرمنده م که منشن میکنم ولی واقعیت های جامعه ست!!- دستتونو تا بند دوم انگشت اشاره تو دماغتون نکنید و ایضن آروغ نزنید و چایی و قهوه تون رو هورت نکشید یا از همه بدتر اعضای تناسلی تون رو در ملا عام نخارونید که گند زده شه تو تصورات آدم!
نکنید آقاجان!!

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷

بعدم که نکنید آقاجان نکنید، به کسایی که رابطه تون باهاشون متزلزل! ئه کتاب قرض ندید! به خصوص که عین من کتاباتون بچه هاتون باشن و به جون تون بسته! وگرنه یه همچین نصفه شبی یهو یادتون می آد که ناتور دشتتون که تازه هدیه هم بوده دست آقای نون دال مونده، بعد حالا بعد این همه وقت هم نمی شه زنگ زد به طرف گفت کتاب منو بده که، چون از awkward بودگی گذشته هزار و یک جور منظور نداشته ازش برداشت می شه غیر منظور خودتون که صاف دارید می گیدش و کیه که باور کنه به کی قسم به کی قسم آیم دان ویت یو و فقط کتابام مث بچه هامن و هیچ ناتور دشت دیگه ای به دلم نمی چسبه و هیچی نمی خوام فقط لطفن کتاب من را برگردانید!

نکنید آقاجان نکنید!
خب، کافه پیانو یه جاهایی ش هم خوب بود، علی الخصوص صفوراش، اما در مجموع من نمی تونستم مانع پاپ آپ شدن هر لحظه ی این فکر تو ذهنم بشم که کاش سایه ی ناتور دشت این قدر پررنگ نبود و کاش می شد که هولدن کالفیلد فقط یه دونه بمونه تو همون شونزده سالگی ش و کاش من این قدر حس نمی کردم لحن کتاب قرضیه که آخر که تمومش کردم برآیندم این باشه که یه گرته برداری متوسط از ناتور دشت خوندم که تک و توک تیکه ی خوب وسط هاش داشته.

تازه علاوه بر فکر مذکور؛ تو اون تیکه ی تشبیه صندلی های روی میز کافه به زن های فاحشه دو سه تا فحش آب دار هم پاپ آپ شد!!
به قول گلناز سلام الله علیها، این چند وقته از نظر جغرافیایی در مقعد زندگی و از نظر زمانی در مقطعی که اسهال داره به سر می برم!!
اجماعن صلوات بلند ختم کنید!

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

+ نمی‌دانم در جریان قرار گرفته‌اید یا نه، اما مدتی پیش لایحه‌ای به نام «حمایت از خانواده» که در حقیقت به‌تر است آن را لایحه‌ی «نابودکردن خانواده» بنامیم، از طرف دولت معزز جناب احمدی‌نژاد به مجلس فرستاده شده است و به احتمال زیاد همین هفته درمورد آن تصمیم‌گیری خواهد شد.

از آن‌جایی که تصویب این لایحه باعث خواهد شد حقوق به‌شدت محدود زنان ایرانی باز هم محدودتر و ستمی که بر آن‌ها می‌رود بیش‌تر شود، بسیاری از فعالان فرهنگی و جنبش زنان مدتی است تلاش گسترده‌ای را آغاز کرده‌اند تا با آگاه‌سازی مردم، مانع از قانونی‌شدن این لایحه‌ی ضد خانواده شوند.

در همین راستا خورشید خانوم در وبلاگش از همه دعوت کرده است درباره‌ی این لایحه بنویسند و به هر طریقی که شده اعتراض خود را نسبت به این لایحه‌ی بسیار تاسف‌ برانگیز که نه‌تنها وهن زنان، بلکه توهین به هر انسان آزاداندیش است، نشان دهند.

بروشوری نیز در همین زمینه تهیه شده است که در آن اطلاعاتی درباره‌ی مواردی از لایحه که ضد خانواده است، هم‌چنین نامه‌ای اعتراضی برای فرستادن به نمایندگان مجلس وجود دارد که شما می‌توانید آن را به آدرس تهران، ميدان بهارستان، کدپستی 009821-39931 پست کنید.

به عنوان مثال برخی از مواردی که با تصویب این لایحه اتفاق می‌افتد و در بروشور به آن‌ها اشاره شده، عبارت است از:

- مرد در صورت داشتن تمکن مالی و تعهد به قاضی مبنی بر اجرای عدالت می‌تواند زن دوم و سوم و چهارم بگیرد و به اجازه‌ی زن اول خود هم نیازی ندارد.

- مردان می‌توانند چندین زن صیغه‌ای بگیرند و الزامی هم به ثبت ازدواج‌شان ندارند.

- مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبک‌تر شده و مردی که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند، فقط باید جریمه‌ی نقدی پرداخت کند.

- حضانت فرزندان حتی اگر به مادر برسد، ضمانت اجرایی نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدر ی حاضر نشود فرزندی را که حضانتش به عهده‌ی مادر است، به او بدهد، فقط به جریمه‌ی نقدی محکوم می‌شود.

- زنان نه تنها حق طلاق ندارند، بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولانی‌تر نیز شده است.

-زنانی که مهریه های‌شان بالاتر ازحد متعارف باشد، باید هنگام عقد بابت مهریه‌ی نگرفته‌شان مالیات بدهند. حد متعارف مهریه را دولت تعیین می‌کند.

- زنان طبق این لایحه نه‌تنها از داشتن حق طلاق، بلکه از داشتن حق سرپرستی فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازه‌ی شوهر محروم هستند.

- این لایحه هیچ ممنوعیتی برای ازدواج دختران در سنین پایین قائل نشده است.

شما هم اگر می‌خواهید مانع از تصویب این لایحه شوید، با تهیه‌ی کپی از این بروشور و توزیع آن بین دوستان و همسایگان و فامیل؛ آن‌ها را در جریان این مسئله بگذارید و از آنان نیز بخواهید با توزیع این بروشور و اطلاع‌رسانی در این زمینه، به جلب مخالفت زنان و مردان با لایحه کمک کنند.

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

شخصن معتقدم همه ی ما - با تمام اعتقادات، باورها و ارزش هامون- قیمت معینی داریم. قیمتی که می تونه هر چیزی باشه، و اگه کامل پرداخته بشه حاضریم - حتا شاید به طیب خاطر - از اعتقاداتمون دست بکشیم و احساس ناراحتی هم نکنیم، چون عوضش قیمتمون تمام و کمال پرداخت شده.
ممکنه تلخ باشه ولی حقیقیه. همه رو می شه خرید، فقط قیمت هاشون فرق می کنه.

*مثال جهت روشن شدن قضیه، مثلن این جناب سایر اگه به قاعده بابام هم مردسالار باشه اصن واسه من مهم نیست و هم چنان مرد ایده آله :ی همون طور که واسه آقایون فک نمی کنم خیلی ترن آف باشه اگه مثلن مونیکا بلوچی - سلام امین!- جدول ضرب رو کامل بلد نباشه! :ی
من مجبورم، می فهمید مجبورم که همیشه حداقل یه افکت جلف و جفنگ توی پست هام داشته باشم، وگرنه احساس ناراحتی می کنم و به دلم نمی چسبه!

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

هوا را از من بگیر
لاست را نه.

*در برخی نسخ آمده:
هوا را از من بگیر
سایر را بده
:ی
می دانید؟ چیزی به اسم لیاقت دوست داشته شدن وجود ندارد. ترجمه ی جمله ی "لیاقت دوست داشته شدن رو نداره" به سادگی می شود این که "منو نمی خواد، ولی من این و هزارتا دری وری دیگه رو سر هم می کنم که مجبور نشم قبول کنم که منو نمی خواد"
این را جا انداختم

مشکل اصلی حتا جند.ه خطاب شدن هم نیست، این است که به این بهانه، جدی ات نمی گیرند.

حالا من ربط بین این دو مساله را نمی فهمم. به نظرم یک سازمان حقوق بشری چیزی باید تاسیس شود که حالی ملت بکند که حتا اگر زنی جند.ه باشد هم، جند.ه ها حق جدی گرفته شدن دارند.

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷

سقف شیشه ای زنان در دنیای وبلاگ نویسی می دانید چیست؟

همان مطلبی که اگر مردی بنویسد کول و خواندنی و جذاب و روشنفکر و بی پروا و جسور خواهد بود، چنان چه زنی بنویسد تنها نصیبش واژه ی دیرآشنای جند.ه است.



سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

از جنس آتش و باد

این ماییم. من. خانم ب. خانم الف. زنانی از جنس ما. این ماییم که در این جامعه با تمام فرهنگ پدرسالار وحشتناک-قدرتمندش به دنیا آمدیم، که با این فرهنگ بزرگ شدیم، که آموزه هایش کلیشه هایش ارزش هایش تقدس هایش با گوشت و خون مان عجین شد. که بزرگ شدیم، چشم باز کردیم، تازه و تازه تر دیدیم و شنیدیم، تازه شدیم، با آزادی و آگاهی انتخاب کردیم که تفاله ی جامعه ی مردسالارمان نباشیم. که متفاوت شدیم با آن چه ازمان انتظار داشتند باشیم و با آن چه اکثریت بودند. عوض شد و عوض کردیم آن چه که قابل تغییر بود، اما نتوانستیم و نمی توانیم از تمام شاخه های آن پیچک دست و پاگیر ببریم.

 

چیزهایی ماند، می ماند؛ در آن اعماق - بیشتر ناخودآگاه که گاهی می شود با جراحی ذهن بیرون اش کشید و گاهی نه، لردهایی ته نشین شده در پنهانی ترین لایه های وجود، میراث هزارهزار سال آن پیچک لعنتی. از آن ها که درست وقتی فکرش را نمی کنی، درست سر پل خربگیری، یک هو سبز می شوند و می چسبند بیخ گلویت و علی رغم تمام تعقل ات و تمام منطقت و آگاهیت و دانش ات و انتخاب ات، همان کلیشه های قدیمی را به ات تحمیل می کنند. دست خودت نیست، می دانی بد است، بیمار است، نمی خواهیش، انتخاب اش نکرده ای، با تمام سیستم زندگی و فکر و اعتقاداتت ناسازگار است، ولی لعنتی آن چنان عمیق چسبیده و آن چنان قوی خواسته هایت را جهت می دهد که زیر بار تعارض تمایلات موجود اجتماع پذیر شده ی درون ات - که تمام آن ارزش ها به وجودش رسوخ کرده - و اعتقادات و باورها و خواسته های فعلیت، و زیر بار احساس گناه از این که چرا می خواهی آن چه را که خواستن اش را تحقیر می کنی؛ له می شوی.

 

دوستی داشتیم که متریالیست سفت و سختی بود و تقریبن بی اعتقاد به همه چیز، اما بزرگ شده در یک خانواده ی مذهبی. می دانست این حرف و این منطق و این خواسته به هیچ جای باورش و فکرش و اعتقادش مربوط نیست و بلکه متعارض است اما می گفت دوست ندارم همسرم با مرد غریبه روبوسی کند. می گفت چه کنم، می دانم اعتقادی ندارم، اما این طور بزرگ شده ام. این طور راحت ترم.

 

این ماییم. دخترانی که هر بار از پنهان شدن در آغوش مردی، از نمایشی از قدرت و توانایی و اقتدار از پارتنرشان، از بوسه ای هالیوودی با فاعلیت مرد، از سپردن کارها به مردی که اداره شان کند، از تصویر کلاسیک مردانه، از الگوی قدیمی و هژمونیک مردانگی لذت می برند، احساس گناه می کنند از داشتن ریشه هایی چنین مردسالار. که هر بار از یک مرد کلاسیک ساخته ی آن فرهنگ خوش شان آمد فحش دادند به خودشان و مجبور شدند از دل-خواسته بگذرند. که توی اندک مردهای روشن فهیم غیرمردسالار گشتند دنبال نشانه هایی اندک و ظاهری از آن ابرمرد اسطوره ای که دل شان را خوش کند و آرامش را هدیه کند به دخترک صورتی پوش درون شان که عمری می برد تا بتواند صورتی ها را از تن درآورد و رنگ خودش را پیدا کند. که پارتنرهای پرفکت معقول منطقی دوست داشتنی را رها کردند فقط چون زن سنتی درون شان را نمی توانستند ارضا کنند. ماییم که عقل مان یک چیز را انتخاب کرد و روان مان آن قدر قوی نبود که بتواند پا به پای انتخاب مان بیاید. ماییم که گذار می کنیم از مادران مطبخ نشین مان به دختران آزاد جسور رها از پیچک مان، و در این گذار خودخواسته می پیچیم و می تابیم و همان قدر رنج می بریم که لذت. شاید بیشتر.

این ماییم. از این جا رانده و از آن جا مانده. در گذاری خودخواسته و ضروری و گزیرناپذیر. چوب دو سر طلا. ناتوان از تحمل الگوی کلاسیک مردانگی و در عین حال عاجز و کلافه از گاهی اوقات ته دل خواستن اش، اقلن خواستن آن اندک خصایص دوست داشتنی غیرآزارنده که بدبختانه علی رغم بی ربط بوده گی انگار فقط در فرهنگ مردسالار می توانند تولید شوند.

 

* این خطوط از آن هاست که مخاطب ندارد، که از دل چند ماه کلافه گی و چند به هم ریختگی سیستماتیک و قاطی کرده گی حاد و ساعت ها بحث و جراحی ذهنی و پنجاه دقیقه مکالمه تلفنی خارج شده است، که اعتبارش برای همان پنج دقیقه ای ست که خواندن اش وقت می برد و شاید پنج دقیقه دیگر اصلن نوشته نمی شد. بسی پیچیده تر و مفصل تر و جزئیات-دارتر از این حرف هاست. خلاصه که از این گوش بشنوید و از آن گوش در کنید.

گفتم که، مخاطب ندارد. که نه انتظار دارم کسی بفهمد و نه انتظار دارم کسی قضاوت بی جا نکند. این خطوط را فقط به خودم بدهکار بودم، به خودم، خانم ب، خانم الف و تمام زنانی که آن چه نوشتم را حتا یک لحظه در زندگی شان حس کرده اند.

با تشکرات ویژه از خانم ب!

 

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

چگونه - نسبتن- راحت و سریع و بی دردسر آزمایش ایدز بدهیم

ابتدا به ساکن لازم است شما به دلیلی، اعم از سابقه اعتیاد تزریقی یا تماس با خون مشکوک یا آرایشگاه و دندانپزشکی مشکوک و رابطه ی جنسی خطرناک در گذشته یا کلن وسواسی و محتاط بودن، انگیزه ی دادن آزمایش ایدز را داشته باشید. انکار نمی کنم که کار استرس آور و دلهره زایی است و کمی هم غیرمعمول، ولی در عوض خیالتان از بابت بی احتیاطی های احتمالی تان راحت می شود و مطمئن هستید که سالم اید و از همه مهم تر، ناخواسته سلامت کسی را به خطر نمی اندازید.

سپس لازم است شما چند دوست لنگه ی خودتان خوش حال و خجسته و دل به نشاط داشته باشید که هشت صبح همگی را بیدار کنید و با هم به بیمارستان امام خمینی، بخش بیماری های عفونی بروید. سعی کنید در بدو ورود از دیدن راهروی خاکستری بی ریخت و جو ناخوشایند آن جا حس بدی نگیرید، چون چیزهای مهم تری هستند که حس بد به شما بدهند، مثلن این که وارد اتاق انتظار که می شوید ازتان با صدای بلند و لحنی ناخوشایند بپرسند «اومدی این جا چی کار» و جواب که دادید به همکارشان بگویند «اه، شدن 5 نفر» و کلن همین جور نگاه تحقیرآمیز و ناخوشایند و برخوردهای چپکی و سوالاتی از قبیل «قبلن آزمایش دادی؟ خب مگه باز "خلاف" کردی که دوباره اومدی؟» هست که به تان حواله می شود. کلن چیزی که در این بخش ندیدم، احترام و لبخند و برخورد خوب و هم دلی بود، که من هم طبق معمول جوزده شده بودم و شعار می دادم که باید رئیس بیمارستان را پیدا کنیم و بهش تذکر بدهیم D: کلن خوبی رفتن دسته جمعی آن است که از کل قضیه یک جوک بزرگ می سازید و بهش می خندید و استرس مسترس نمی گیرید. تازه بعدش هم می روید بابارحیم شیرموزپسته می خورید تا خون رفته تان جبران شود!

قبل از آزمایش حتمن باید مشاوره شوید، به این شرح که به اتاقی فرستاده می شوید و خانمی ازتان سوالاتی در باب مشخصات فردی، علت مراجعه تان، سابقه ی رفتارهای پرخطرتان، سابقه ی شرکای جنسی تان، و انگیزه تان از برقراری رابطه با شرکای جنسی!! سوال می کند! شوکه نشوید اگر ازتان پرسید که در قبال برقراری رابطه جنسی پول یا هدیه گرفته اید یا خیر چون معمولن می پرسد! و کلن سعی کنید در همه ی مراحل به شدت صریح، طبیعی و دماغ بالا رفتار کنید. متوجه باشید که برخورد کارکنان در بهترین حالت معمولی رو به پایین است و چنان چه وا بدهید و مثل موقع کاندوم خریدن خجالت بکشید و غیره، اذیت خواهید شد. سرتان را بگیرید بالا و طبیعی و با اعتماد به نفس رفتار کنید که از آن برخوردهای چپکی آزاردهنده باهاتان نشود.

حین مشاوره شماره ای چهاررقمی به تان می دهند که در این مرکز با آن شناسایی خواهید شد و با آن آزمایش می دهید و جواب اش را می گیرید. بعد، با برگه ای دارای شماره ی مذکور به اتاق بغلی هدایت می شوید و ازتان خون می گیرند. یک خانم جوان چادری ممکن است آن جا باشد که خواهرانه توصیه می کنم مطلقن زیر دستش نروید! که ده بار سوزن را در دستتان فرو خواهد کرد و رگ را پیدا نخواهد کرد و مایعی صورتی از بازویتان بیرون خواهد کشید و دهنتان را سرویس خواهد کرد. بعد از خون گیری هم دیگر می توانید بروید پی کارتان و یک هفته بعد تماس بگیرید و با گفتن شماره تان جواب آزمایش را دریافت کنید.

- مشخصاتی از قبیل اسم و آدرس و نام پدر و شماره تلفن از شما خواسته خواهد شد، ولی هیچ گونه مدرک شناسایی ازتان نخواهند خواست و می توانید در صورت تمایل مشخصات واقعی تان را ندهید.

- در صورتی می توانید آزمایش بدهید که از آخرین رفتار پرخطرتان 2 ماه گذشته باشد، در این صورت بعد از آزمایش اولیه دو بار دیگر به فاصله 3 ماه باید آزمایش بدهید تا جواب آزمایش تان قطعی باشد. چنان چه 8 ماه از رفتار پرخطر مذکور گذشته باشد، جواب آزمایش تان قطعی ست و نیازی به تکرار نیست.

- در هیچ مرحله ای مدرک شناسایی، دفترچه بیمه یا هر مدرک دیگری، و هیچ هزینه ای از شما درخواست نخواهد شد.

- شماره ی شناسایی 4 رقمی تان را به دقت حفظ کنید که تنها نشانه ی شناسایی پرونده تان است و اگر گم اش کنید هیچ جوری پرونده تان پیدا نخواهد شد.

- نشانی این مرکز: میدان توحید، بیمارستان امام خمینی، بخش بیماری های عفونی ( از در خیابان نصرت غربی وارد شوید ) و تلفن اش 66911296 است.

- بسیار شنیده ام که «آزمایش نمی دهم چون اگر ایدز داشته باشم ترجیح می دهم ندانم» این حرف احمقانه را نزنید!! ویروس اچ آی وی بعد از ورود به بدن می تواند تا ده سال، و در صورت مصرف داروی مناسب بیست سال یا بیشتر نهفته و بدون فعالیت بماند و تبدیل به بیماری ایدز نشود، و این یعنی اگر ایدز داشته باشید دانستن اش بهتر است چون می توانید مدت قابل توجهی بیماری را کنترل کنید و سالم بمانید. ضمنن کم ترین خطر ندانستن ابتلای تان به ویروس، انتقال ناخواسته ی آن به افراد دیگر و از جمله عزیزان تان است. چه حسی خواهید داشت اگر ده سال بعد بفهمید نه تنها ایدز دارید بلکه به همسر و فرزندان تان هم منتقل کرده اید! چنان چه دلیلی هست که بنا بر آن مشکوک هستید که ممکن است مبتلا به اچ آی وی باشید، لطفن اندکی جرئت جمع کرده و بروید و آزمایش بدهید که بعدن پشیمان نشوید.

پ.ن: پذیرای تمام مونولوگ ها و قضاوت ها و "نچ نچ دختره رو" های درونی و بیرونی تان هستیم!! :ی

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

And that's the way it is

بعد، یک هو زمانی می رسد که می فهمی ما همه در غارهای تنهایی خودمان زندگی می کنیم. که بدون این که بدانیم همان نومولیت های تک سلولی هستیم در اعماق غارهای پیچ پیچ صدفی. گاهی توهم می زنیم که از غارمان بیرون آمده ایم یا کسی را به اش راه داده ایم، توهم می زنیم که تنها نیستیم، که می توانیم تنها نباشیم. تلاقی های لحظه ای حس و حرف و لبخند و جریان لحظه ای خوشبختی در درون مان باعث می شود فکر کنیم که می شود که همیشه این طور باشد. ولی توهم که از بین رفت، و چشم که باز می کنی می بینی که هنوز هم تو هستی با همان تک دانه سلول در پیچ پیچ دیوارهای غارت. می فهمی که همین است، که جز این نمی تواند باشد و اساسن قرار هم نبوده باشد. بعد می نشینی، آرام، ساکت و خالی، بدون حرفی و حسی و فکری، منتظر که این واقعیت تلخ کوبنده هضم شود در همان تک سلول و ته نشین شود در لایه های ذهنت، که بپذیری که همین است و جز این نمی تواند باشد، و در سکوت برای خودت تنهایی می کنی که سرنوشت محتوم همه مان بوده است. خیلی که پیش رفت کنی یاد می گیری که با تنهایی ات بریزی روی هم و رفیق شوی که زیاد آزارت ندهد، که مسالمت آمیز هم زیستی کنید و حتا گاهی از هم لذت ببرید. و می دانی که آری شود ولی به خون جگر شود.
مرجان چه خوب نوشت زمانی روی آن برگ های قهوه ای نازک که هر کسی خواب خودشو می بینه، تو بیداری تلاقی می کنیم. هر کس بیداری خودشو داره، تو خواب نزدیک تریم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

به قول امام ی. (یه امام جدیده این! شما نمی دونین!) مردم توی بیشرفی با هم مسابقه گذاشتن.
ایضن توی جاکشی و دروغ گویی و بیمار روانی بودگی.

فرمان های درخواستی، بفرمایید

بنده می خوام از همین تریبون از آقای دورترها خواهش کنم که اگه فرمان درخواستی قبول می کنن! این دو تا رو هم بزنن:

لطفن فقط در مواقع لزوم دروغ بگویید. به خاطر داشته باشید، ارضای عقده های روانی، بی کاری، تفریح و تفنن و تخم/تخمک-لس بودگی جزو موارد لزوم محسوب نمی شود.
چنانچه در دو یا چند رابطه به طور همزمان هستید، لطفن همه ی افراد دخیل در قضیه را در جریان بگذارید. اگر موجودی تخم/تخمک تان این اجازه را به شما نمی دهد لطفن حداقل به n-1 نفر راست بگویید.

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

لیبل گذاری کاری است بس فان نقطه :ی

اخیرن متوجه این نکته ی کثیف در خودم شده م که موقع استعمال فیلم ها و کتاب ها و آهنگ های آدم حسابیانه، یه بخشی، نه بخش خیلی عمده ای، ولی به هر حال یه بخشی از انگیزه ام اینه که خب به هر حال این پدیده ی آدم حسابیانه ایه و شعور آدمو افزایش می ده بعضن و تو رزومه ی فرهیختگی آدم ثبت می شه (به قول فیبی فرندز، I know, EVIL!) و تبدیل می شه به حرف مشترک با چارتا آدم دل پذیر و تازه حتا دیگه اون دیالوگ نفرت انگیز اینو دیدی؟ نــــــه .. اونو خوندی؟ نـــــــــه رو هم نداری. من شرمندم. من متاسفم. من جدن خودمم فک نمی کردم همچین آدم ضایع افتضاحی باشم. من به همتون حق می دم که با من قطع رابطه کنین.
بعد از وقتی متوجه ی این انگیزه ی کثیف ریاکارانه در خودم شدم با این که مقدارشم زیاد نیست اصن روم نمی شه دیگه خودمو تو آینه نگاه کنم و خیلی سخت گیرانه تنبیه برای خودم وضع کردم عبارت از خودمو بستن به میم مودب پور و سامان مقدم (یا شایدم سیروس مقدم) باشد که تنبیه شوم و از این به بعد ریا نکنم که فعالیت روشنفکرانه همینجوریش چیز نفرت انگیزی هست (سلام شهروز! می تونی بیای منو بزنی الان بابت عضو باند "اه اه این روشنفکرا چه چیپن!" بودن! :ی ) چه برسه به این که ریا قاطی ش باشه!!
و ضمنن تمام سعی ام رو هم می کنم که به اون دو ثانیه ی کذایی فکر نکنم.
زندگیه داره یه ذره هم چین زیادی بی در و پیکر و خل خلی و رها می شه به نظرم. یه جاهایی دیگه بس کنیم بعضن.
دلم یک عدد شمال بارون دار خواسته و یه آقای دارسی بداخلاق باطنن رمانتیک که عاشقم شه و یه دونه فرست کیس که ضمنن پرفکت کیس هم باشه که هیچ وقت نداشتمش - بس که هولین شما آقایون.
گیرمم که این جا جای نوشتن این ها نباشه.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۷

الیز یه دونه خر اینویز است نقطه

قبلن این جوری نبودما. قبلن خیلی حساس بودم که حتمن آداب ارتباطی رو رعایت کنم. کسی باهام هر جوری تماس برقرار می کنه - اعم از زنگ و اس ام اس و پی ام و آفلاین و پیغام و غیره - حتمن لحاظ کنم و جواب بدم. حتمن اگه تماسی به دیوار خورد بعدن پی اش رو بگیرم. موبایلم خاموش یا غیرقابل تماس نباشه یا حتا شب ها سایلنت نباشه که شاید یکی نصفه شب کار واجب ام داشت. اصن یکی از بخش های ناخودآگاه ذهنم به این اختصاص داشت و باعث خوش حالیم بود که دوستام هر وقتی خواستن، بتونن پیدام کنن.
قبلن ها اینجوری نبودم ولی جدیدن اینجوری شدم که به شدت توی این جور ارتباطات به مشکل بر می خورم. بی شعور شدم یعنی! عملن یه وقت هایی به طور درونی اینویزیبل می شم و به هیچ گونه کانتکتی نمی تونم جواب بدم. می شه که جواب یه اس ام اس یا ایمیل رو چند روز به تاخیر میندازم، جالبه که یادم هم نمی ره و هی مثل خار تو چشممه! فقط هی هر چی می آم جواب بدم دقیقن نمی تونم و عقب می افته هی تا از اون اینویزگی درونی خارج شم (مثلن خانوم مریم مهتدی الان یادمه که شما سر بحث تن نویسی یه ایمیل برای من زدی که جواب ندادم! دو سه دفعه گشتم پیداش کنم جواب بدم یافت نکردم! از همین تریبون شرمنده م!) توی این دوره های اینویز بودنی که می تونه کلی باشه یا فقط رو یه گروه یا یه آدم خاص؛ رسمن نمی تونم، یعنی توان اش رو ندارم که مورد تماس قرار بگیرم! واسه خودم خیلی مسخره و اعصاب خردکنه، که حتا می شه که دلم هم برای طرف تنگ شده و دلمم می خواد باهاش ارتباط داشته باشم ولی هر باری که دوروبرم پیداش می شه لحاف می کشم سرم و خودمو می زنم به خواب! خلاصه که تو این اینویزشدن های ناخودآگاه اجباری غیرقابل کنترل، دقیقن خارج از دسترس می شم و به هیچ گونه تماسی نمی تونم، نه که نخوام، نمی تونم عکس العمل مناسب نشون بدم. همین جور عین بز خیره می شم به اسم طرف روی موبایل یا مانیتور یا تلفن یا هر چی و دلم هم می خواد که بگم هــــــی سلام ولی زبونم بند اومده است پیشاپیش! قربونم برم این دوره های مزخرف تا حالا چند تا از روابطم رو هم به گند کشیدن. این چند ماهه هم که درون گرا شدگی و تو لاک خودم خزیدگی شده مزید بر علت.
قبلن این جوری نبودم ها. این جوری شدم. مثل همه ی جورهای دیگه ای که قبلن نبودم و شدم.
کلن گفتم که در جریان باشین که اگه یه وقت دیدین من لحاف کشیدم سرم و پیدام نیست، بدونین چه خبره و به خودتون نگیرین. از دنیا می برم اون موقع ها.

I am speechless!

امشب چهار سال است که من احسان اصلن با هم نخوابیده ایم. ( میترا ، زن داستان من مشکل نزاکت دارد و بجایهمدیگر را نکرده ایم می گوید نخوابیده ایم. من یک نویسنده معذور و مامور هستم.  آ.الف) ده  سال پیش که شکوفه ماهان را زایید من احسان با هم خوابیدیم. امشب از تولد ده سالگی ماهان بر می گردیم. همین من را یاد سالگرد برقراری عشق افلاطونی ما انداخت. بعد از آن شب هر وقت احسان دستی به بدنم زد گفتم. امشب نه. یا سر درد دارم. خیلی شبها هم صبر کردم تا خوابش ببرد. بعد به رختخواب رفتم. احسان به روایت زنان " مرد فهمیده ای " است. او دیگر از من در خواست نکرد. نمی دانم جکار می کند. او هم نمی داند من چکار می کنم. من می دانم که مردان نیاز دارند. و او فکر می کند که زنان استغنا دارند. شاید دوستی دارد. ولی مطمئن است که من دوستی ندارم. من خواب می بینم. خواب مردان بی صورت. ولی خوشبو. مردان به خوابم می آیند. گاهی با عشق . گاهی متجاور. ولی نتیجه یک چیز است. ( من هم مانند شما تعجب کردم. ولی فکر کنم میترا س.  یک استثنا است. او حتمن زاده تخیل بیمار من است. آ. الف )

احسان مرد خیلی خوبیست. شوهر ایده آل . نمی دانم. چرا نمیتوانم. و او یکبار پرسید چرا. گفتم " دردم می آید " ولی نگفتم که مرد توی فیلم چیزی را در من می لرزاند. جایی را گرم می کند. و ضربان .و درد. چه دردی! ار خودم خجالت می کشم. از احسان شرمگین می شوم. من یک زن خیانتکار هستم. من یک زن شوهردار هرزه هستم که در خوابهایم با همه مردهای بیداریم  همخوابه می شوم.

+

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

لیدیز اند جنتلمن، همون طور که از قیافه اش هم معلومه، باطبی یه آدمه. یه آدم عادی مثل من و شما که هشت سال تمام دهنش صاف شده. دست از سرش بردارین و ذره بین هاتونو بکشین کنار و بذارین زندگیشو بکنه و محض تنوع یه نفس راحت بکشه.
 

Cherry on top of a fantastic day

در زندگانی شب هایی هست که چراغ قرمزه ی برج میلاد هم خاموش است حتا.

لیبل: ابر و باد و مه و خورشید و فلک، با سپاس فراوان از خانواده ی محترم رجبی و دوستان، اونی که به ما نریده بود.
کپی رایت لیبل: نیوش.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

آدم که سگ باشه، نه یعنی منظورم اینه که روی مود سگی باشه، به در و دیفال هم گیر می ده.
ریخت و قیافه ی این گودر و اون جی میل و کلن گوگل! الان حس دوست نداشته شدگی منو تشدید می کنه هم.
من یه دونه سگ اخلاق روانی هستم هم اکنون. دور شوید.
نه، اینجوری نمیشه. اگه جدن قراره ماتحت حین الجلوس - سلام علیرضا- جان رو جمع کنم و آخرین ریزه کاری های پروژه ی کوفتی مربوطه رو انجام بدم که فردا بدم دست آقای صاب کار، اونم با این اعصاب خراب و چشای اشکی و دماغ قرمز و کودک درون کتک خورده ی ریجکتونده، حقیقتن به یه بشقاب زرشک پلو و یه فنجون گنده سوپ مخصوص مامان و یه بشقاب لیموترش و نیمه ی دوم آملی پولن و حتا شاید یه اپیزود فرندز و اقلن یه کوچولو حرف و درددل با الز و نصف بسته سیگار و دو سه تا سطل چایی احتیاج دارم.
چیکار کنم؟! تزریقی که نیستم!! مجبورم اینجوری دوپینگ کنم دیگه. حالا دو سه کیلو بالا پایین شدن کسی رو نکشته.

امروزنامه

خب اولش روز خوبی بود
بعد تا آخراشم خوب بود
بعد یهو بد شد
بعد یهو بدتر شد
و بدترتر،
و صلوات چهارم رو بلندتر ختم کنید!
کلن که به نظرم می شه به عنوان روز ملی ریجکت و ایگنور شدن نام گذاریش کرد.

لیبل: گهی پشت بر زین گهی زین به پشت.

«مزخرف» پرماجرا

سروصدا میکنین دیگه. سروصدا میکنین. زیادی جدی میگیرین و منم طبعن نمیشناسین و به ادبیاتم وارد نیستین، بعد برداشت می کنین و پشت بندش قضاوت. چه حوصله ای دارین به خدا.
اول این که من اسم بابامم که میارم صدی نود مواقع پشت بندش یه مزخرف میچسبونم. نه چون بابای من آدم مزخرفیه (که اون بحث اش جداست) چون احتمالن دارم از یه عملکرد مزخرفش حرف میزنم. شرمنده! استیل حرف زدن من اینجوریه و من شخصن باهاش راحتم و مشکلی ندارم. چارتا آدمی هم که این حرفا رو باهاشون میزنم به این مسائل واردن و سریعن وارد بحث مقام والای پدر نمیشن. متاسفم که اعلام کنم نظر اونهایی که اینجوری نیستن خیلی به جاییم محسوب نمیشه.
دومن که داشتم از عملکرد قالب زدن و کلیشه سازی و شکل دهی افکار و الگوها و فانتزی های جنسی و عاطفی آدم ها توسط سینما به طور اعم و هالیوود به عنوان یه نمونه حرف میزدم که به نظر من عملکرد مزخرفیه - همونطور که ساختن قالب و استریوتایپ مشخص و تغییرناپذیر برای زیبایی که باعث میشه همه زن ها یه شکل بشن چیز مزخرفیه- حداقل چون من یکی الان دارم چوبش رو میخورم و جون می کنم و جون می کنم تا نذارم این الگوهای ذهنی تزریق شده از خارج برام تصمیم بگیرن که چی جذابه و چی نه. در اون بحث خاص، به مابقی سینما و هالیوود و غیره به عناوین اعم از صنعت و هنر و ... کاری نداشتم. شخصن معتقدم این بحث پیچیده ایه که سوادش رو ندارم و در نتیجه ترجیح میدم در موردش نظر ندم. مجبور که نیستم، خیالم هم راحته که نمی گن لال ام!
حالا اگه جدن براتون مهمه و سرش عصبانی میشین، نظر شخصیم - نمی تونم بگم اعتقاد یا باور یا هر چیزی محکم تر از یه نظر موقتی که ممکنه تغییر کنه - اینه که هالیوود یه کارخونه ی تولید محتواست که درصد قابل توجهی زرد و درصد به نسبت خوبی هم فیلم درست درمون ارائه می ده. شرمنده ام که اعلام کنم درست درمون در این جا چیزیه که من خوشم بیاد! و با قیاس کردن چیزی که خودم خوشم میاد با سایر سلیقه ها شاید بتونم بگم همون چیزی که در اصطلاح رایج به اش می گن سلیقه ی مخاطب خاص - خدا می دونه چه قدر این کلمات خاص و عام کلمات بدترکیب اعصاب خردکنی هستند-. بنده شخصن درصد زیادی از فیلم هایی که می بینم هالیوودیه و مجموعن خیلی حس تحقیر و اشمئزار و غیره جاتی بهش ندارم. با سینمای اروپا و سایر نقاط جهان! آشنایی پراکنده ای دارم که ترجیح می دم اظهار نظر نکنم در موردش.
هرگونه وابستگی خودم رو به محافل روشنفکری و باندهای مافیایی ابراز انزجار از هالیوود تکذیب می کنم. نه چون نظر خاصی در مورد اون ها دارم - که ندارم- بلکه چون حقیقتن وابستگی خاصی چه فکری و چه عینی به همچین مواردی ندارم.
بعدم که عاششششششقتونم که طنز پست رو ول کردین، چسبیدین به یه دونه کلمه. بابا اون دفعه هم گفتم که آدمی را اندکی حس شوخ طبعی و تیزهوشی باید.
دقت کردین امروز من چه قدر نظر خاصی نداشتم و نمی دونم و بلد نیستم و نظر نمی دم به ناف تون بستم!! یه کم یاد بگیرین! :ی

* توضیح اجباری (که با قیافه کج و کوله و مجبور! تایپ می شه) الان منظورم این نیست که نیاین نظر بدین یا بحث نکنین -که شخصن از بحث دو نفره ی کامنت دونی پست قبل چیز یاد گرفتم- یا من هرچی می گم دری وریه و غیره. منظورم یه چیزی غیر از ایناس که خودتون زحمت درک اش رو بکشین دیگه لطفن.

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

از کجا معلوم..؟!

بحث سر اینه که سینما و اون هالیوود مزخرف و ادبیات و کلن فرهنگ غالب چه طوری داره عملن ذهنیت و الگوهای مطلوب و کلن زندگی عاطفی و حسی و جن.سی ما رو شکل می ده و قالب می زنه. می گم: والله به خدا اصن کی می دونه، اگه من از نیم وجبه گی! هی تو کارتون و فیلم ندیده بودم و تو کتاب نخونده بودم، از کجا معلوم که بازم وقتی می رفتم تو بغل یه آقایی، سرمو می ذاشتم رو سینه اش؟! از کجا معلوم که حالت دیگه ای اتفاق نمی افتاد؟!
الی می گه: من کاملن باهات موافقم، هزار تا حالت دیگه می تونست داشته باشه. مثلن از کجا معلوم که سرتو نمی ذاشتی روی باسن اش؟! یعنی خوب هرجوری هم حساب کنی، اون جا نرم تره..!!

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

فقط نگـــــــــــاش کن!! :x


*اسمش روژین ئه.

لیبل: مای الز

الز می گه: باور کن من یکی که ببینم یه نفری وفاداره و خیانت نکرده به پارتنرش، می گم ببین پارتنره چه قد خفن بوده. بعدم، اونی که خیانت می کنه نمی شه به اش گفت جند.ه. چون پیش فرض خیانت تعهده، جند.ه که اصن تعهد نداره خب.
به امید روزی که هر آدمی یک دونه الز داشته باشد. حق الز داشتن، حقوق بشر است.
خیله خب، خیله خب، تسلیم!! من کم می آرم دوستان. من یه موجود کج و معوج ناصاف بدتراش خورده پر تیغ و خش و پنجولی و یه دونه وصله ی ناجور ِ به قول لیزی توی فرندز weird girl هستم. دوستان من اکثر شماها رو نمی فهمم. تو دنیای اکثرتون جا نمی شم. با معیارهای اکثرتون القاب خیلی خوبی بهم نمی چسبه. مغزم یه جور یه بیتی مسخره ی خطی عجیبی کار می کنه که به نظر اکثرتون بی شعوری می آد احتمالن ولی واسه من فقط خودم بودن و سادگیه. من جدن شرمنده ام دوستان. کاریش نمی تونم بکنم. منو ببخشید برای این که یه گربه ی پنجولی وحشی کرکثیف خیابون گردم و توی خونه های تمیز و مبل های گرون قیمت شما جایی ندارم.
فقط لطف کنین برام دنبال شامپوی مخصوص گربه و قیچی پنجول گیری نگردین. همون بیرون پرتم کنین خیلی راحت ترم.
* تا آدم می آد یه ذره حس کنه که خیلی معمولی و پیش پا افتاده س و به قول مهناز همچین گه خاصی نیست خودتون یه کاری می کنین که آدم مجددن حس کنه ووووو چه قدر اینا همه شون دور و متفاوتن پس چرا؟!
** نو کامنت حتی الامکان پلیز!

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

تولدت مبارک پسرجان
خیلی زیاد مبارک
که تو خود معنای رفیق ای روی زمین من.


دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

VIVA SPAIN

خب، خودتون بگین، شب از این بهتر هم می شه؟! که الی آدم پیش آدم باشه (گیرم که همش چسبیده به تلفن اش!) و شب آخر امتحانا باشه (گیرم که برای بار سوم در طول امتحانات شب امتحان می فهمی که جزوه ت ناقص یا ناموجوده!) و اسپانیا، اسپانیای عزیـــــــــــــــــز بعد 44 سال قهرمان شه و تو اون لبخند خوشگل معصوم گوگولی رو روی صورت کاسیاس نازنین ببینی و اون همه پسربچه ی سروته کشیده ی خوشحال از بردن بازی شون (و حس های مادرانه ت قلمبه شه هی!) با اون همه نور و خنده و هیجان و شادی و افتخار و خوشحالی که ته دلت قند آب می کنه مثل همیشه، مثل همیشه ی تمام جام های نقره ای و طلایی این سال ها، و ایمان می آری که نه تنها فوتبال هنوز بازی زیباییه، بلکم هم که it's the cup of life..
تازشم که، حتا می شه گفت it's the life itself، چون بغل اون همه صورت خندون، چشم های خالی و مبهوت و قیافه های شکسته و لب ورچیده ی گوگولی های سفید پوش آلمان و صورت زخمی خشمگین جذاب - ترسناک بالاک عزیز هم بود که یادت بیاره هی همش هم گل و بلبل نیست ها! بگذریم که باز همین وسط هم بنده تازه متوجه جذابیت های بصری تیم آلمان و مربی فوق العاده سک.سی و هیکل تبارک الله بالاک جان (احتمالن فقط منم که تازه فهمیدم ورژن جذاب شده ی مت دیمون ئه بچه مون؟!) شدم و کلی مشعوف گشتیم و حتا بعضن داورهای بسیار خوبی هم داشت مسابقه! :ی
اما، اما نقطه عطف امشب بی شک همون صورت معصوم پسربچه وار کاسیاس عزیز من با اون لبخند نازنین بود که -سلام نازلی - نگـــــــاش کن!


Spanish goalkeeper and captain Iker Casillas holds up the Euro 2008 championships trophy after winning the final football match over Germany on June 29, 2008 at Ernst-Happel stadium in Vienna, Austria. Spain won their first trophy in 44 years as they beat three-time champions Germany 1-0 in the Euro 2008 final.  AFP PHOTO DDP / TORSTEN SILZ      -- MOBILE SERVICES OUT -- (Photo credit should read TORSTEN SILZ/AFP/Getty Images)

یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۷

GEEK

ای بابا
از کل این شب طولانی ما 15 دقیقه خوابیدیم، 5 دقیقه اش رو خواب دیدم که الان فهمیدم فردا 8 مهره و تولدمه و داشتم فکر می کردم که توی وبلاگم اینو بنویسم که چه قدر به خودم بی توجهی کردم و یادم نبوده تولدمه (ها ذوق کادوهای گتینگ سون! رو هم کردم راستی!)، 5 دقیقه اش رو خواب دیدم فالش داره به زور یه چکمه ی تنگ رو پاش می کنه، 5 دقیقه شم آدم همه چی رو که نمی تونه تو وبلاگش بگه ده هه.
جدن به نظرم باهاس یکی منو از پای این جا جمع کنه :ی
دانشمندان و کارشناسان خارجستان مذکور در ادامه ی تحقیقات به این نتیجه رسیدند که داشتن بیش از حد تخم یا تخمک مربوطه، به ویژه در برخی شرایط خاص -نظیر ایام امتحان- برای سلامتی و حتا نمرات افراد مضر است.
ستاد خبرگزاری کمیته مرکزی انجمن متعادل سازی تخم و تخمک.
خب، من قد نیوش که سهله، نصف نصف نیوش هم خوش سلیقه نیستم، نشون به اون نشون که 2 روز طول کشید تا این درست شه!! ولی نمی شه که آم جینگولک جات درست کنه، اولیش رو دو دستی به خانوم فالشیست تقدیم نکنه :*

Falshist

خب .. خودت می دونی دیگه :)

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷

فقط یه اسب بالفطره می تونه سه تا امتحان تو یه روز داشته باشه، سه روزم وقت داشته باشه، بعد الان 12 شب تازه شروع کنه به درس خوندن، با کمتر از 6 ساعت وقت برای سه تا درس گنده.
با تشکر فراوان از خانواده محترم رجبی و دوستانی که در الواطی و به فاک دادن این سه روز ما را یاری کردند!
اون جور وحشت و نگرانی و فریک اوت کردن نداشت. شلوغش کرده بودم. طبق معمول زیادی به خودم سخت گرفته بودم.
چیز مهمی نبود.. الی از بزرگ بودن خسته شده بود فقط. خستهههههههه. می خواست یه چند وقتی کوچولو شه و بگیره راحت و آروم واسه خودش یه گوشه ولو شه بدون این که اون همه دغدغه ی لعنتی داشته باشه. همین. الی فقط یه پرانتز می خواد که توش پهن شه و بشه همون دخترک زبون دراز کله وزوزی 6 ساله که همیشه مجبورش کردم و کردن که بزرگ باشه.
تا اطلاع ثانوی، بنده زیر سن قانونی به سر می برم. سکان و کنترل و سوپروایز و ملاحظه و همه چی دنیاتون دست خودتون آقاجان. من توی پرانتزم دارم کودکی می کنم ..
واضح و بدیهیست که سبب این همه وبلاگ اومدن ناگهانی هم چیزی نیست غیر از سه تا امتحان پشت هم فردا دیگه؟

بعد هم که یه چیزی راستی می خواستم بگم
توی نزدیک شدن به وبلاگ نویس هایی که وبلاگشون رو دوست دارین، محتاط باشین. به همون اندازه که احتمالش هست یه آدم کاملن نایس و گوگولی پشت وبلاگ خوشگله باشه، احتمالشم هست یه آدمی باشه که هم چین دلتون رو به هم بزنه که دیگه حتا نتونین عین قبل از وبلاگش لذت ببرین.
همه که عین این خانومه و این خانومه نمی شن که :ی
دانشمندان و کارشناسان مراکز تحقیقاتی خارجستان -سلام آقای اولد فشن-، اخیرن به نتایجی رسیده اند که نشان می دهد داشتن مقداری تخم یا تخمک - بسته به جنسیت-، حداقل در بعضی مواقع خاص، برای سلامتی انسان مفید است.

Elle Est..

اله ی منو اگر این دوروبرها دیدین
به اش بگین که هنوز یادمشه
و میس اش می کنم حتا.
بهش بگین که اله یه دونه بود و دیگه هیچ کس مثل اله نشد و چه قــــــدر دلم کلمه هاش رو می خواد این روزا
بهش بگین کلی کلی تا ماچس اصن.
بهش بگین.
خب؟

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

می بینی، می بینی دخترجان؟ راست می گفت آقای مدیرعامل که آدم نباید بر خلاف ذات خودش عمل کند. این است اتفاقی که وقتی خلاف ذات ات رفتار کنی می افتد. این طور desperate و مستاصل و کلافه و خسته و دل زده از زمین و زمان رو بر می گردانی و دل ات، ته دل ات تمام آن چیزهایی را می خواهد که همیشه ردشان کرده ای و فریاد سر داده ای که نمی خواهی شان و افتخار کرده ای به نخواستن شان.
و وحشت زده می نشینی و به خودت خیره می شوی، به جنگ دو نیمه ی خودت، به نگاه های خشمگین و تحقیرآمیز اولی و عطش و استیصال و نارضایتی دومی. وحشت زده ای از حتا دورنمای این فکر که تمام آن چه می گفتی و می کردی و فریاد می کشیدی فقط برچسبی باشد برای پنهان کردن آن آشفتگی و هرج و مرج و سرکوفته های نهانی، و تو آن نبودی، تو آنی که خودت و همه فکر می کردند شاید نبودی و نباشی. وحشت می کنی از این احتمال که تو از چهار سالگی دنیا و مافیها و اهالی اش و گفته ها و خواسته هاشان را به هیچ حساب کرده ای و هیچ وقت توی رودربایستی شان نمانده ای که چیزی ت را سانسور کنی، و آن وقت الان جلوی خودت ناراحت نشسته ای و پاهایت را جمع می کنی و برهنگی های بدن ات و روح ات را از خودت می پوشانی و توی رودربایستی خودت، دل-خواسته هایت را پس می زنی و سرکوب می کنی. احتمال است، اما این احتمال هم، - که از من نزدیک تر به من چه کسی و وای اگر من جلوی من نتواند خودش باشد - آن قدر عظیم و وحشتناک است که freak out می کنی و چشم هایت مثل بره ی از رمه دورافتاده این جور هراسان می شود در آینه.
می بینی دخترجان؟ کلمه هایت را گم کرده ای. وسوسه هایت، دل-خواسته هایت، آن احساس گس و دلچسب خرمالویی ته دل، همان که یک هو توی دلت خالی می شود انگار، ماده پلنگ وحشی کام جوی بی پروای درون ات .. می بینی دختر جان؟ گم شان کرده ای. وسط "جور دیگر بودن" ها و حرف های گنده گنده و خوش آهنگ و قشنگ و نگاه های تحسین آمیز دیگران و سر بالا گرفته ات، تو گم کردی توانایی فقط در لحظه بودن و خواستن آن چه واقعن می خواهی و لذت بردن را. تو هزار فیلتر لعنتی نصب کردی سر هر پیچ هزارتوی مزخرف ذهن ات، که فقط آنی برسد به ته هزارتو که از تمام فیلترهایت گذشته باشد، و با تمام شعار و فریاد رهایی و بی قیدی و مستی و گیجی و دیوانگی ت، یاد نگرفتی دخترکم که یک وقت هایی فیلترهای لعنتی را بگذاری کنار و دیوارها را خراب کنی و هر چه دل ات می خواهد، فقط هر چه دل ات می خواهد به آن برمودای لعنتی راه دهی و بکنی و بگویی و بخواهی و بی خیال هر چه نظارت استصوابی بلند بلند بخندی به ریش دنیا. دخترک خراب کردی با تمام ادعاهایت. خراب کردی، که نتوانستی یک وقت هایی سر بگیری بالا و به آن انتلکتوال دیوانه ی ازخودراضی فضول بگویی می خواهی هر چه می خواهی و دهان اش را ببندد و تحقیرت نکند. که همین حالا هم درون ات دخترکی کوچک و مهرجو سر پایین انداخته جلوی خانم معلمی سخت گیر و بداخلاق و می لرزد زیر فریادهای خشمگین و نگاه های تحقیرآمیزش، فقط چون دل اش خواسته انشا بنویسد به جای ریاضی خواندن.
گند زدی دخترجانم. گند زدی و مچ ات را بدجوری سر بزنگاه گرفته ام. اقلن این جا، شهامت اش را داشته باش که سر بگیری بالا و گند زدن ات را قبول کنی..

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷

لعنت بر پدر و مادر هر چی آفر دت یو کنت ریفیوز بی موقع!

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

این شب های امتحان با تمام بیداری و استرس و جزوه های جدید و درس های ناآشنا (عمه ی محترم بنده این درس ها رو برداشته بوده در طول ترم :ی) و مزخرفات جانبیش، یه خوبی عظیم داره و اونم همانا وعده ی سیگار و احیانن لیموترش 4 صبح و آپدیت کردن بعدشه. علی الخصوص که تازه فهمیده باشی جزوه ی مربوطه 40 صفحه نیست و 30 صفحه است! :ی
خب
تقریبن چیزی تو دنیا نیست که کمتر از "وکیل" به من بیاد
(هر کسی که جلف و جفنگیت من رو دیده می تونه این امر رو تایید کنه!)
و حقوق خوندن من به وضوح یه اشتباه بزرگ بود که تنها دلیلش این بود که هیچ انتخاب بهتری وجود نداشت و پدرجان هم بدجوری گیر داده بود و شرایط کنکوری هم شده بود قوز بالاقوز
و توی این سه سال، من فقط و فقط توی کلاس های حقوق جزام با اشتیاق و علاقه شرکت کردم و حتا بعضن سر جلسات معدودی بیدار موندم و گوش دادم و می دونم باورش سخته اما حتا یه ترم جزوه هم نوشتم!
با این حساب، حقوق خوندنه اگه damage محسوب بشه
کنکور ارشد حقوق جزا دادن هم قاعدتن باید بشه damage control!
همینجوری گفتم که در جریان باشین!

*فردا امتحان حقوق جزا دارم یعنی خب، و پست مزخرف نوشتن در شب امتحان هم اطلاع دارین که واجب عینی ئه!
** اسپانیا اسپانیا :ی
*** خب، باشه، اون طوری نگاه نکنین لطفن! نه من قسم خوردم همش این جا حرف حسابی بزنم نه در حال حاضر شرایطم با حرف حسابی زدن جوره. در خوش بینانه ترین حالت بعد از اتمام امتحانا می تونین امیدوار باشین که دو کلمه حرف جدی و قابل خوندن این جا ببینین. تا اون موقع فسفر اضافی ندارم سر وبلاگ نوشتن بسوزونم! :ی

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۷

به اسم های روشن توی مسنجر نگاه می کنم
به لیست آدرس های ایمیل
به فون بوک موبایل
به گوشی تلفن
رومو برمی گردونم و چونه مو می دم بالا و به آقای تنهایی می گم:
عزیزم، این مشکل من و توئه، باید خودمون دو تایی حلش کنیم!
عادت می کنیم ...

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۷

Elize


نیوش یه دونه مهربون است نقطه چند نقطه ایکس
که تازه از کجا فهمید من مو و ابرو این رنگی کردم نقطه علامت تعجب
نیوش اصن یه دونه خیلی مهربون است که من گاز گرفتنشم می آید نقطه
نقطه.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

ای درد به گور پدرت کوروش والا

ما همه بیماریم. همه. یک مشت بیمار متوهم عرفان زده ی پارانویید. آن قدر به دروغ گفتن به خودمان و دیگران، به در صد لفاف پیچیدن حرف ها که خودمان را هم گیج کند، به عوض کردن قصه ها، به حقیقت پنداشتن آن چه دوست داریم، به مبهم بودن و مرموز بودن و حس کردن این که آه چه قدر جذاب شده ایم الان، به تمام این اخلاق های متعفن آن قدر عادت کرده ایم که توهم فضای اصلی زندگی مان شده است. آن قدر راست نمی گوییم که نمی توانیم راست گفتن کسی را باور کنیم و ترجیح می دهیم به برداشت های مسخره ی احمقانه ی خودمان بچسبیم، آن قدر صریح نیستیم که صریح بودن دیگران به وحشت می اندازدمان و رم می کنیم. آن قدر به زندگی در ذهن های مریض متوهم و دنیاهای خیالی مان عادت کرده ایم که جرات مواجهه با دنیای واقعی را نداریم.
آدم های عزیز لطفن تنهایم بگذارید. بوی تعفن دهان های دروغ گو و ذهن های متوهم تان و بزدلی تان دخترک شش ساله ی زبان دراز و ساده و صریح درون ام را بیمار می کند، می آزاردش. نمی خواهم بگذارم او را، مرا هم مثل خودتان کنید.

یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۷

الرساله فی الحالات المورچه یا چگونه در شب امتحان به چالش کشیده شویم یا این یک حدیث نفس بی مزه است لطفن نخوانید

خب اساسن انسان موجود چالش برانگیز و چالش گری است و اصلن این بحث چالش از مواد جدایی ناپذیر زندگیش. حالا این موجود -چالش را عرض می کنم- در یک سری مواقع اجتناب ناپذیر می شود، مثلن همان طور که قطعن خودتان مطلع هستید در ایام امتحانات و به ویژه شب امتحان واجب است که انسان با یک سری مسائل دست به گریبان باشد و فکرش مشغول و یکی توی سر خودش بزند و یکی توی سر مسائل مربوطه. ترم های قبل خوشبختانه خوراک چالش شب امتحان ما فراهم بود؛ حالا از تلفن های طولانی با دوستان در باب مسائل سرگرم کننده در ساعات آغازین بامداد -به عنوان استراحت وسط درس؛ یا بهتر بگویم درس وسط استراحت- بگیر برو تا بازی های جام جهانی و عشق نافرجام بنده و مستر بیگ کذایی و بازیکنان خوش منظر و رعنا و رشید با پاهای به شدت چالش برانگیز تا ... خلاصه که، سفره ی پربرکت شب امتحان هیچ وقت از چالش خالی نبود.
حالا درست است که کلن ما در این ایام زندگانی بس بی اتفاق و بالنتیجه بی چالشی را می گذرانیم و حتا برای بحث در مورد پروپاچه ی کریس رونالدو هم پایه نداریم، ولی هیچ وقت فکر نمی کردیم به روزی بیفتیم که درگیری فکری شب امتحان مان از آن موضوعات جذاب سک.سی تبدیل بشود به مورچه!
بله، مورچه! این مورچه اساسن از مخلوقات ابله پروردگار است که من بشدت از قدیم الایام با حماقتش مشکل داشته ام. همش یک کاری می کند که آدم مجبور شود بکشدش و بعدش هم عذاب وجدان بگیرد. من جمله این که بنده نشسته ام در اتاقم پای کامپیوتر گودربازی می کنم که یک هو یک خطی از مورچه بغل پایم کشف می کنم و متوجه می شوم که شعاع یک متری م تمامن پر مورچه است و ردش هم می رسد به یک کلنی واری بغل کمد لباس.
حالا چه کنیم؟ با این جمعیت عظیم و پرجنب و جوش هم زیستی که نمی شود کرد؛ حالا خود من هم با این همه رفت و آمد بی موقع شان کنار بیایم؛ نه خدا را خوش می آید نه مادر گرام را نه مهمانان احتمالی را. به ناچار ظاهرن باید از اکوسیستم حذفشان کرد. ولی بعد تکلیف وجدان بشری چه می شود آن وقت؟ یعنی خب یک آدم دیوانه ای مثل من که از زیپ زیپ (گربه ی دانشکده مان) می پرسم تعطیلاتش را چه طور گذرانده و اگر از کنار گنجشک رد شوم و بپرد سریعن ازش معذرت خواهی می کنم و اساسن روابطم با حیوانات موفق تر و سالم تر از روابطم با انسانهاست، چه طور می تواند قریب به هزار تا مورچه ی بدبخت بی گناه را بکشد و ککش هم نگزد؟ نه، جدن چه طور؟! بعد آن وقت اگر نکشد چه کند؟ مدام به روال این دو ساعت اخیر از لای مو و کله و لباس و کتاب و فرشش مورچه بیاورد بیرون و بردارد ببرد بگذارد سر جایش نزدیک سوراخ مربوطه؟ و اگر احیانن یکی آن وسط له شد بنشیند بالای سرش عذاب وجدان بگیرد و به عنوان دل جویی و محض کمک خرده نانی که دارند با بدبختی می کشند را بردارد بگذارد صاف دم مقصدشان؟! یعنی خب می خواهم بگویم بار مسئولیتی چنین سنگین -صدها موجود ضعیف بدبخت ریزه میزه گوشه ی اتاقت- را به دوش کشیدن حقیقتن از عهده ی من خارج است آخر.
انصافن، انصافن، چالش از این عظیم تر شب امتحانی از کجا می شد پیدا کرد؟! قریب نیم ساعت است نشسته ام بالای سر این کلنی مذکور و به تردد مورچه های عزیز نگاه می کنم و فحش می دهم که آخر این هم جا شد انتخاب کردید و وسط این همه فضا باید پایتان را بکنید توی کفش من؟ در نهایت با عقل ناقصم مثلن چاره اندیشی کرده و یک کاسه عسل با ردی بر زمین (!) گذاشته ام نزدیک محل تجمع شان، و نشسته ام بالای سر کاسه تشویق کنان که بیایید همه تان بروید این تو عسل بخورید، تا من کاسه را بردارم کلن بگذارم تو حیاط و محترمانه اسباب کشی تان کنم. بدبختانه ولی مورچه های احمق و قانعی هستند و کاسه عسل را به تخم مبارک هم نمی گیرند و هم چنان چسبیده اند به خرده نان کذایی. و بنده مانده ام سر دوراهی که جاروبرقی را بیاورم از دم قلع و قمع شان کنم و خیالم را راحت و وجدانم را معذب، یا هم چنان بنشینم پرستاری شان را بکنم و این احمق هایی که پروپاچه شان توی عسل می چسبد و گیر می کند را بکشم بیرون و نجات بدهم و درس و امتحان و خانم والده را چه کنم آخر. الان شما می توانید این عکس پایینی را بنده در نظر بگیرید مثلن (بنده ی جهش ژنتیکی یافته) که به مورچه های پایین میز خیره شده و متفکر است که با سرنوشت این همه موجود زنده در دستانش چه کند.
به من بگویید چه کنم!


* به قولم وفا کردم، عاشقانه نداره! :ی

پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷

شبی گیسو فروهشته به دامن

شب باشد و انبوه کار باشد و سیگار باشد و موسیقی و ویوی محشر پنجره ام و من پست عاشقانه برای شهرم ننویسم؟ گفته ام قبلن، ولی چه باک که این از آن حرف هاست که از تکرارش خسته نمی شوم، که من عاشق این شهرم با تمام وجود. عاشق شلوغی و سرزندگی و گونه گونی و تنوع و سیل آدم های روان در خیابان های روزش، عاشق خیابان های بلند پر از درخت و مغازه و آدم و ماشین اش، عاشق کوچه های خلوت سبز ساکتش در چند قدمی همان خیابان های شلوغ، عاشق از شیر مرغ تا جان آدمی زاد در خود داشتنش، عاشق کوه های خاکستری سر به فلک کشیده ی حامی اش، عاشق گنجشک های پرسروصدای زبان نفهم اش که سر صبح دیوانه ات می کنند از پنجره ی باز. شیفته ی اتوبان های بلند مارپیچش هستم که جان می دهد برای ول گردی در روزهای بارانی. عاشق شب های دیوانه وار شلوغ و پرزرق و برق و رنگارنگش که به رشته های لامپ نئونی می ماند، که سر شب و نیمه شب و دو و سه صبح حالیش نمی شود و آرام نمی گیرد. عاشق آن برج بلند بدقواره با چراغ قرمزش که دوستی صمیمی شده برایم و چشمک زدن اش تنهایی و غم و غصه را از دلم می شوید و لبخند می نشاند بر لبانم و در آغوشم می گیرد که بدانم تنها نیستم. که نمی توانم دو روز از شهرم دور بمانم و در مسافرت ها هر قدر خوش بگذرد بی تابی می کنم برای برگشتن به آغوش پردود و کثیف ولی بخشنده و جادار و همگان را در خود پذیرنده اش، چنان که روسپی زیبای گرانقیمت بزرگوار خوش قلبی. عاشق ام به این پهنه ی وسیع سیاه با انبوه چراغ های روشن چشمک زن، مثل گیسوی مروارید نشان معشوق اساطیری سیه موی تمام شعرای این سرزمین.
دوست دارم اصلن که هزار بار بگویم عاشق عاشق عاشق ... عاشق این شهرم که خواب ندارد.



* اندکی هوش می خواهد فقط که بفهمید من دوباره شب بیداری دارم به صَرف کارهای عقب مانده!
** قول می دهم پست بعدی دیگر عاشقانه ای با عکسی اتچ شده نباشد! D:
*** به یک عدد خانوم مهناز ویران هم به عنوان یک عاشق دل خسته ی دیگر این شهر سلام می شود حتا!

چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

My Ellz ..

برایم "دوست" نیستی. یعنی خیلی ساده در ذهنم جزو گروه دوستان طبقه بندی نمی شوی. زیاد نمی بینم ات، هم تو سرت شلوغ است و هزار گرفتاری داری هم من بدتر از تو. زیاد حتا حرف هم نمی زنیم با هم، چه وقت هایی که هم را نمی بینیم، که می دانم تلفن دوست نداری و من هم اساسن حرف زدن تلفنی با تو برایم تعریف نمی شود، چه وقت هایی که با همیم که احتیاجی به حرف زدن نیست و بدون حرف هم هر دو می دانیم که آن یکی چه می خواهد بگوید. هزار و یک تفاوت ریز و درشت هم داریم با هم، از ظاهر و باطن و طرز فکر و اعتقادات و غیره، که همیشه همه را به تعجب می اندازد از با هم بودن مان. از روزمره های هم دیگر هم خبر نداریم زیاد، که لازم نیست. هیچ کدام از ملزومات یک رابطه ی معمولی برای من و تو لازم نیست. همین که تو باشی و من باشم، از هر فاصله ای و در هر شرایطی، برای من و تو کافی ست. گفته ام به ات؛ مثل لباس شب فوق العاده گران قیمت و زیبایی هستی که هر جایی نباید پوشیدش، و حتا صرف داشتن اش و در پستوی امن وجود؛ از گرد و غبار حفظ کردن اش برای خوش بختی کافی ست.
نمی توانم با کلمه ای وصف ات کنم حتا، یا آن چیز درخشان آرامش بخش دل پذیری را که بین من و تو هست. گفتم که دخترکم، دوست نیستی برایم. خیلی بیش تر از دوستی، خیلی بیش تر.


جهان دیگری ممکن است

امروز 22 خرداده
22 خرداده
خب .. 22 خرداده
همین.
سکــــــــوت می کنیم.
اولین برنامه پادکست "صدای تغییر" ویژه 22 خرداد

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

اعلام وضعیت 2

خب؛ این روزها وبلاگ نوشتن ام نمی آد اصلن؛ یعنی کلن نوشتن ام نمی آد! صرفن خواستم محض آپدیت کردن قیافه ی پریشون این جا و رفرش شدن اطلاعات شما و رهاندن خانواده ی رجبی از نگرانی بگم که خوبم. فرمول اون رضایته رو دارم کم کم کشف می کنم: هیجان؛ هیجان؛ هیجان .. بعدش آرامش. با یه لبخند پهن از پشت دود رقصون سیگار.
خوبم. حتا اگه فقط واسه همین لحظه باشه.

یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۷

خنک آن قماربازی ..

چند وقته چیزی ننوشتم، چه تو سفیدی خلوت دفترهام که ماکزیمم سه جفت چشم روی سطرهاش می دوئن چه تو شلوغی این جا که بخوام حرف بزنم اول باید تق تق بزنم رو میز بگم بچه ها ساکت اتنشن پلیز! چند وقته اتفاقا سریع تر از اون می افتن و من کله خرتر از این حرفا شدم که وایسم و ببینم و تحلیل کنم و بنویسم که چی کار دارم می کنم. یه دفه قدیم قدیما نوشته بودم حس گاوی رو دارم که به هر چی جلوشه شاخ می زنه و می زنه می شکنه و فقط می ره و می ره و نمی دونه کجا داره می ره ولی. الان می فهمم چی می گفتم.
دارم بازی می کنم؛ دیشب -هی با توام- اینو بیشتر و عمیق تر فهمیدمش. ریختم وسط داروندارم رو و دارم بازی می کنم سرش، حتا بدون اینکه بخوام ببرم! بازی می کنم فقط واسه لذت دورهم نشستن با چهارتا عیاش دیوانه (عین این صحنه قماربازی های پل نیومنی) و کری خوندن و تاس ریختن و بالارفتن پیک های پشت هم و دود کردن سیگارها و هیجان اش، و حتا انگیزه ای ندارم واسه این که آخر شبی یه چیزی ببرم و برم خونه چون اساسن میدونم که آخر شبم مست و خراب گوشه ی کافه خوابم می بره و به خونه رفتن نمی کشم. باز فردا روز از نو روزی از نو. بعد خوبیش اینه که این بی خبری و کله خری و قمار تک نفره؛ با تمام سختی هاش و عجیب بودن و پیچیده بودنش؛ خوبه، خیلی خوبه ..
گفتم که؛ ماییم و می و مطرب و این کنج خراب ..

و هزارتوی قماری که بس تله پاتیانه در می آید.

دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷

Still Nothing

خطوط بین مفاهیم به هم ریخته. خیلی ساده، دنیا تار شده. نمی‌تونم دقیقن درک کنم الان حالم خوبه یا بده، فلان حس رو دارم یا نه، میخوام فلان کار رو بکنم یا نه، گرسنه‌ام یا نه، دلم فلان چیز رو میخواد یا نه ...
گمونم سنسورهام عینکشونو گم کردن.

هنوزم پیدا نکردن عینکشونو خب.
تازه حالا اینجا خانواده مردم تردد میکنن، نمیتونم توضیح بدم. ولی بدترم شده حتا. گفتم در جریان باشین.

Silence

می‌دانید؟ یک وبلاگ‌نویس وقتی نمی‌نویسد، می‌تواند هم معنیش این باشد که آن روزها زندگیش واقعی‌تر از آن است که بشود به پدیده انتزاعی‌ای مثل وبلاگ تبدیل‌اش کرد.

پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۷

عاشقانه ای برای یک کودک درون خشمگین

نه من نمی توانم از دست تو عصبانی باشم. هر چه هم که تلخی کنی و تندی و بداخلاقی، هر چه قدر هم که توی صورتم بگویی ازم عصبانی ای و حوصله ام را نداری و لحنت سرد و خشمگین و کینه جو باشد، من از تو نمی رنجم. من تو را همان پسرک نازنین می بینم در تاریک روشنای غروب با رگه های نور روی تن برهنه ات و نگاه رنجیده در چشم هایت در آن عصر هشت مهر دو سال پیش؛ من تو را با دست های مهربانی به خاطر دارم که از پشت بغلم کردند و بشقاب های آن حلیم کذایی را از دستم گرفتند و با آن بوسه هایی که الان هرچه قدر دنبال کلمه می گردم نمی توانم حجم عظیم عشق و صمیمیت و مهربانی شان را وصف کنم. من تو را با موهای خرمایی روشن الیز-کش(!) ات و آن دست های بی نظیر خوش تراش به خاطر دارم، با قهوه ای چشمانت و پوست لطیف و خوش رنگ تنت و بازوهای قوی و تکیه گاه من ات. من از تو مهربانی های بی دریغ  و همراهی های همیشگی و کمک ها و حمایت های بی منت و حضور امن و صمیمی و مهربانت را به خاطر دارم نازنین که در فصلی سرد و خالی از آسمان افتادی و به یک سال و اندی از زندگی ام رنگ و عطری فراموش نشدنی دادی.
تو آن چه می خواهی بگو و بکن که من از تو این ها را اصلن "نمی بینم" نازنینم. تو برای من همان اسطوره ی بی نظیر «خوبی» هستی و می مانی. می مانی ..

چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۷

اعلام وضعیت

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب ..