جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸
چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۸
آخرشب بدون اینکه من حتا چیزی بگم از همه ی ترس های تزریقی روز، دو سه تا کلمه که طبق معمول اصولن گشادیت میاد کامل تایپ کنی اس ام اس می زنی که Gna be olrit
عین یه جریان آب داغ دلچسب تو سرما، یه موج گرم خوشایند از فرق سرم شروع می شه و همه ی ترس ها و نگرانی های روز رو می شوره و می ریزه پایین.
من می مونم آروم و نیم مست و نیم خواب، با یه نصفه لبخند رو لبم، مطمئن، یه جور مسخره ای مطمئن که gna be olrit..
یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۸
1- آیا تلفن و کامپیوتر و سایر وسایل خارجستانی چجوری صوت و تصویر رو در خود ذخیره و انتقال می دهند ومی کنند آخه؟!
2- آیاتر رو چه حسابی و چجوری شد که عکس های اکبر گنجی موقع اعتصاب غذاش از زندان به خارج درز کرد؟ آیا دیکتاتور عقل نداشت یا چی؟
3- آیاترتر گوگل به چه انگیزه ی نامعلوم شیطانی ای غیر از براندازی و عناد با انواع نظام هاتی حکومتی جهان این همه خدمات رایگان به ماها می ده جدن؟
پی نوشت های لازمه:
1- سوال اولی رو جواب بدین هم احتمالن من نمی فهمم، ولی شما جواب بدین.
2- سوال سومی هم زمانی به ذهنم خطور کرد که در راستای این کردن و خوشم نیومدن های اخیر گودر، می خواستم دیگه پاشم برم ایمیل ساپورت شو پیدا کرده و نوت آخرم رو بدم مسعوده ترجمه کنه و براشون بفرستم که بفهمن نکنن، خوشم نمیاد. بعد در راستای روحیه ی زخم خورده ی ساپورت نشده ی جمعی در ایران که پول یه چیزی رو هم می دی برات کار نمی کنه و اعتراض هم بکنی فحش می خوری یحتمل، داشتم فک می کردم لابد جواب می دن خفه شو بچه. گفتم قبلش یه سوالی از اهل فن بکنم. بله. اینجوریا.
3- دقت کنین که سوالات این قدر مهم بوده که وسط یه عالمه بدوبدو بلند شم بیام کافی نت و بپرسم شون (اگرچه کار هم داشتم). یه اینطور آدم کنجکاو دقیقی ام من. بله.
چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۸
یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸
میام ایمیل چک میکنم؛ میبینم نوشته: شب بیا خونه، منتظرتم. دوستت دارم.
منتظرم بوده. دوستم داره.
شب میاد دنبالم میشینیم پیش نگ چایی میخوریم و میخندیم و خانوم مزبور رو اذیت ِ نکن خوشش میاد میکنیم و بعد راه میافتیم بیایم خونه
دو نصفهشب که خوابآلو و بغضدار و ترسیدهم میاد روی تخت بغلم میکنه و پیشم میمونه و نازم میکنه تا خوابم ببره
آخرین چیزی که قبل خواب میفهمم اینه که گیرهی موهامم باز میکنه میذاره اون کنار.
صبح با تقتقش بیدار میشم، با سرفه میرم از اتاق بیرون میبینم رفته خرید کرده واسم صبحونه درست کنه. همینجور با هیکل باریک 43 کیلوییش اینطرف اونطرف میره و و چیز میز سرخ میکنه و هم میزنه و آخرش خوشمزهترین صبحونهی دنیا رو میذاره رو میز با هم بخوریم.
نشستم پیشش، بهش میگم: ببین، درسته که من زیاد آدمها رو دوست دارم، ولی ..
دست نرم فسقلیشو میذاره روی دستم؛ با اون چشمهای درشت سیاه خرش خیلی جدی نگام میکنه میگه: هیچ لزومی نداره بهام توضیح بدی که این دوست داشتنه با بقیه فرق داره.
تو از کجا یهو اینجور تلپ افتادی تو زندگی من دختر.. که اگه نبودی من این روزها رو چهطور بدون تو میگذروندم؟
امضا
ال.
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸
و آن گاه گودر نفسی به راحتی کشید و گفت شکر که ال از من برخاست
با تشکر؛ ال!
ولی خداییش تو دنیایی که گوگل هم خراب می شه، به چی می شه اطمینون کرد دیگه؟! نه واقعن!
جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸
الا تورمن با هاتوری هانزو در دست
بعد اونام نفهمن و هی از سر قبر امواتشون توجیهات تخمی بیارن.
*نه تنها جاج می کنم بلکه نگاه از بالا (نگاه از بالا که نمیشه گفت، چون معتقدم مساله بدیهیه و اونی که اینو نمیفهمه نگاهش زیر صفره). فلذا نگاه از ارتفاع عادی نسبت به پایین که تکنیکالی میشه همون از بالا) دارم تا دسته نسبت به هر کسی که شعورش نمیکشه بفهمه کشتن بده و نباید کشت. نه تنها -ترنگاه از بالا دارم که بعید نیست به زودی دیلیت کنم هر بنی بشری رو که مساله به این بداهت رو نمیفهمه. شعارهای خوشگلتون رو هم حالا ملاحظه میکنم، به خاطر گل روی عطا، نمیگم شیاف، ولی بذارید در کوزه آبشو بخورید. الان وقت مناسبی نیست برای با ال کل کل کردن. بله.
-نه که من آدم گندهکردن نباشم، نه. ولی این یکی رو مجبورم گندهش نکنم، چون اگه بکنم چیزی ازم باقی نمیمونه-
اما همین دو روزه
با هیستوری یه هفته قبلش
و هیستوری یه ماه قبلش
پدیدهای به اسم"پدر" تو زندگی من مرد.
مرد.
و کیه که بفهمه این که کسی که عاشقشی کاری کنه که برات بمیره، در همون حال که عاشقشی، یعنی چی.
و الیزهای به دنیا اومد که علیرغم همه صلحطلبیش حاضره با چنگ و دندون بجنگه تا بره، تا سروایو کنه.
چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۸
خاله ...
ساعت کاریم تموم شده، رئیس جان رفته و من نشستم جلوی کامپیوتر جدیدهی دفتر که اینقدر خوب شده که لامصب دلم نمیآد ترکش کنم؛ چایی میخورم و سیگار میکشم و به عکس دو تا دختر کرد فک کنم عضو پ.کا کا یا همچین چیزایی، با صورتهای سادهی خوشگل و جلیقههای خاکی و موهای رها و تفنگهای تو دستشون رو بک گراند مانیتور نگاه میکنم.
قصهی من و آقای نوازندهی آکوردئون و بچهی نیموجبی صدا-شیش دونگش از شنبه دوازدهم آذر 84 شروع شد. از همون شبی که تو پشت تلفن گریه میکردی و من اینطرف ترک میخوردم و ریزریز میشکستم و پاره میشدم از این شوخی تخمی هستی، که همون وسط "نرو" گفتنهای تو؛ صدای آقای نوازندهی آکوردئون و بچهش از توی کوچه میاومد که فکر کنم سلطان قلبها میخوندن. که این مجموعه، واسه من تبدیل شد به از اون کلیپهایی که تا زندهای تو مغزت ثبت شده.
یادم نیست دفعهی بعدی که اومد کِی بود، یا این که از کی من فهمیدم که این آقاهه با آکوردئونش و پسربچهی نیممتری همراهش که صدایی داره، صدایی داره خیابان-گیر و عمومن هم " ای خدا دلم تنگ آمده" میخونن؛ شدن یه جزئی از زندگی من. که یهو دیدم منی که به نشانهها اعتقاد ندارم، نمیتونم انکار کنم که هر شبی این صدا از توی کوچهمون اومده، یه شب خاصی بوده تو زندگی من. نمیگم شاد یا غمگین یا هرچی، خاص بوده. یه وقتهایی بدون هیچ دلیل یا مصداق عینی.. ولی من میدونستم و شاید آقاهه هم میدونست که صداش فقط وقتهایی میآد که من "یهطوری" ام؛ یا بعدش یهطوری میشم، ولی خلاصه استثنا نداره. که طبعن هر وقت صداش میاومد تو هر شرایط و لباس و وسط هرچی که بودم بدو بدو میرفتم پایین که نگاش کنم و گوشش کنم و پول بدم بهاش. که اگه دست من بود ماچ میکردم، اما گویا تو سیستم اون تشکر صرفن مالی صورت میگیره.
دیشب صداش که اومد؛ داشتم با داماد جان حرف میزدم. تاپ خاکستری تنم بود با شلوار آبی و نیمتنه آستینکوتاه سفید. صداهه داشت کم کم دور می شد؛ بدو بدو شال سبزه رو سرم کردم و رفتم پایین. باباهه اگه قهر نبودیم حتمن شاکی میشد که اینریختی نرو، ولی قهر بودیم.
هوا نیمهخنک بود. توی کوچه رو که نگاه کردم ندیدمشون. فقط اون تهتهها یه آقایی با یه دختربچه داشتن میرفتن.
آقاهه از پشت شبیه دوست نوازندهی آکوردئون من نبود؛ دختربچهی همراهش هم شبیه نیموجبی صداسرشبندازی که من عادت داشتم بهش. فکر کردم رهگذرن. هی اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم، کسی نبود. گفتم یه درصد شاید همینا باشن. شروع کردم دویدن طرف سر کوچه، با همون لباس تو خونه. هی نمیرسیدم بهشون که بتونم درست ببینم که خودشونن یا نه.
یهذره نزدیک که شدم؛ باز شکم قوی شد که نه، اینا نیستن. وایسادم. یه کم دوروبر رو نگاه کردم. باد خنک میاومد. از سر کوچه دیگه رفتهبودن پایین. نمیدونم چیشد که یهو فهمیدم چرا بابا؛ خودشون بودن. دوباره شروع کردم دویدن.
به سه چهار متریشون که رسیدم، انگار صدای نفس زدنم رو شنیدن و برگشتن. دختره شاید هفت سالش بود، با چتریهای نرم روی پیشونی. از اون ها که اتو پایلوت دستم رفت توش. پول رو که دستم دید فهمید که دنبال اونها داشتم میدویدم.
اومد جلو، پول رو دراز کردم طرفش، گرفت، خندید و گفت " خاله، خب صدا میزدی؛ ایست میکردیم.."
یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸
جــــــــاج می کنم به بانگ بلند
قصد ندارم وارد بحث گندهی اصل قضاوت کردن یا نکردن بشم، اما اینقدر رو معتقدم که سیستم فوقالذکر " قضاوت نکنیم تا جون از کونمون درآد" و کلن تاکید خفهکننده بر " جاج نکردن" حرف مفته. عملکرد مغز انسان اینه که پدیدههای مختلف رو میبینه و بررسی و ارزیابی میکنه و یه تصمیمی، یه تصویری، برداشتی ازشون ایجاد میکنه که همون قضاوت مربوطه است و بر اساسش هم تصمیمگیری میکنه. شما با خانوم الف رفاقت میکنید و برای خانوم ب صرفن از راه دور دست تکون میدید، چون مغزتون قضاوت کرده که خانوم الف از جنس مناسب رفاقته و خانوم ب نه. مثالها رو ادامه نمیدم دیگه، اما معتقدم قضاوت کردن عملکرد ناخودآگاه و دائم مغزه و اساسن برای زندگی لازم و واجب؛ چون انتخابهایی که جزئیات و کلیات زندگی آدم رو میسازن از روی همین قضاوتها انجام میشن.
اون مفهومی که قاعدتن باید تحت عنوان قضاوت نکردن در مغز ماها باشه، یحتمل اینه که بدون داشتن اطلاعات کافی در مورد یه پدیده "با صدای بلند" فکر و قضاوت نکنیم (همچنان معتقدم فکر تومغزی و قضاوت ملوی ذهنی بیاختیار صورت میگیره) کاری که ما میتونیم تحت عنوان قضاوت نکردن انجام بدیم و از بقیه بخوایم اینه که این زمزمههای ذهنیشون رو اولن سعی کنند کنترل کنند، دومن سعی کنند تا وقتی اطلاعات دقیق و کافی ندارند بهش پروبال ندن و حقیقت محض در نظرش نگیرن و همهچی رو در حد حدس و احتمال نگه دارن، سومن اعلان عمومیش نکنند (داد نزنند هوی جند.ه! ر.ک گودر) و سعی کنن اجازه ندن این قضاوتها مادامی که با دونستن تمام جنبههای یک مساله، برای خودشون قطعی نشده (که این حالت خیلی سخت و حتا میشه گفت غیر ممکنه) توی رفتار و طرز فکر و به ویژه رفتار عمومیشون نسبت به فرد یا مساله تاثیر منفی نذاره.
این از این.
بعد این وسط من معتقدترم، که بعضی جاها "باید" قضاوت کرد. بعضی جاها تو برای خودت، و اصلن نه فقط تو، "انسانیت" برای خودش اصول و خط و خطوط داری و داره و شکستن اونها منفور و قضاوت-طلب و حتا واکنشطلبه. اینجاهاست که اگه قضاوت نکنی سیبزمینیای، اگه قضاوت کنی و بسته به وخامت مساله دخالت نکنی دیگه برچسبهای منفی مختلفی بسته به حالت مذکور بهت میچسبه. من شخصن نمیتونم آدمی که فیالمثل تو خیابون بچهشو میزنه ببینم و قضاوت نکنم که این آدم الان داره کار زشت و وحشیانهای انجام میده و اگر در توانم باشه قطعن دخالت میکنم. منظورم روشنه؟ با تمام نسبیتی که تا دسته جهان رو فرا گرفته هنوز بعضی چیزها مطلقاند و تو به عنوان آدم باید به نقض این مطلقات- اگه نمیتونی واکنش نشون بدی- حداقل حساس باشی و تقبیحش کنی.
یه چیزایی مثل تجاوز، خشونت به کودکان، قتل عامدانه و عالمانهی یک نفری که از زنده بودنش ضرری به تو یا کس دیگهای نمیرسه، تا ابدالآباد غلطه. (منظورم این نیست که مخالف حالت آخر کار درستیه، صرفن موضوع پست رو دارم توضیح میدم) این کار تا جهان بوده و هست و خواهد بود زشت و غیرانسانی و سنگدلانهست و هیچ توجیهی نمیشه براش آورد. باید قضاوتش کرد. باید تقبیحش کرد. باید کشتن یه نفر دیگه بر اساس حس انتقامجویی رو منفور و زشت دونست و جلوش ایستاد. این وسط هیچ "شرایطی"، هیچ حجم اندوه و ناراحتی و خشم خانوادهی مقتول، نمیتونه این عمل رو توجیه کنه. یعنی که چی که تو یه موقعیت خیلی حسابشده و برنامهریزی شده با حضور شهود و قاضی و فلان و چنان، در کمال خونسردی، با دو تا دستهات طناب دار رو بندازی گردن آدمی که داره بهات التماس میکنه جونش رو نگیری و بعد هم چارپایه رو تلق از زیر پاش بزنی و عملن؛ عملن یه آدمی رو "بکشی"، چون تو یه شرایط بحرانی مثلن دعوا بدون این همه تشریفات و اتفاقن عزیزی از تو رو کشته. که مثلن دلت خنک شه. میخوام صد سال سیاه خنک نشه خب. میخوام دوهزار سال دربدر و آوارهی مطب این روانکاو و اون تراپیست بشی تا بتونی خشم و غصهت رو از کشتهشدن عزیزت هضم کنی و باهاش کنار بیای ولی جون یه آدمی رو نگیری. هیچ حجمی از درد و اندوهی که توی نوعی بابت کشته شدن عزیزت متحمل شدی نمیتونه توجیه یا حتا سبکتر کنندهی بار وحشیانهبودن عملت باشه. حرفم واضحه؟! یه چنین حجمی از سنگدلی و خونسردی تو گرفتن جون یه آدم زشته، قبیحه؛ تهوعآوره و باید تقبیح بشه. باید.
اینه که من در این مورد خاص جاج میکنم و از کردهی خود دلشادم که هر "اولیاءدم" ای که برمیداره چنینکاری میکنه باید به انسانیتش شک کرد. اگر شما هم چنین قضاوتی نمیکنید یا چنین شکی نمیکنید، حاضرم در کمال سربلندی و تنگفکری و خاکبرسری و عصر حجریت؛ به انسانیت و شجاعت ابراز عقیدهی شما هم شک کنم. به صف لطفن.
* اصلن هیچ ایدهای ندارید که من جهت به کار نبردن کلمات انگلیسی رایجام که کلن مدل حرف زدنمه و جایگزینی معادل فارسی ِ بعضن نارساشون واسه خاطر دل شما خوانندگان عزیز که یهویی تصمیم گرفتم بهتون حال بدم، و ایضن جهت رعایت کردن نیمفاصله برای دل عطای یک پنجره چه زجر و زحمتی رو متحمل شدم که الان ماچ دارم به خدا.
شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۸
بیا قسمت کنیم دارک ساید هامونو
از اون طرف اینجانب معتقدترم که واجبتر از شر کردن خوشبختی، شر کردن بدبختی است چرا که جامعهی خاکبرسر و سیستم گـِلبهدهان دائمن هی تو آدم فرو میکنه که شاد باش خوششال باش خوشبخت باش بخند همهچیت سرجاش باشه ال درس و کار و زندگی لاو لایف گوگولی و قلبپاچون داشتهباش آخر هفتهها برو خوشگذرونی همیشهی خدا تروتمیز و خوشگل و آنجلینا جولی باش.. وگرنه یه آدم بیعرضهای هستی که نتونستی زندگی درست درمون خوشبخت واس خودت درست کنی. که الان همه باید با ترحم بهت نگاه کنن لابد.
ابلهِ واقعنبین نمیفهمه که باباجون آدمه دیگه، امریکن دریم که نیس!! که خیلی طبیعیه یه وقتهایی بدبخت و دپ و شکستخورده و بیکار و زندگی و درسنخون و زشت و الخ باشه. بعد اینه که من معتقدم بنیبشر باید فرهنگ "بدون عذاب وجدان بعضن بدبخت و الخ بودگی" رو بین خودش ترویج کنه.
نکتهی سوم در باب بس خدعهآمیز بودن پدیدهی وبلاگ و اصولن کلمه و قابلیت همهچی رو از اونی که هست خوشگلتر نشون دادنشه، که در نتیجه این خطر خواننده رو تهدید میکنه که تصویر غیرواقعی بگیره که آدم پشت این نوشتهها عجب زندگی رویاییای خفن مهیجی داره که من ندارم و نویسنده رو تهدید می کنه که ریا بشه و تصویر دروغی از خودش ارائه بده بدون این که بخواد.
حالا من همهی اینا رو گفتم که بگم یادتونه پارسال تو این پست اشاره کردم که "کنکور ارشدی که فقط سی صفحه از منابعش رو خوندی"، گفتم در راستای جشنگیری و خودتشویقکنی و ضمنن خود-وبلاگ ریا نشوی، بیام اعلام کنم که یه وخ فک نکنین آدم پشت این نوشتهها یه دختر گوگولی مگولی در و داف خوشگذرون خوشحال زندگی رویایی همیشه خوشگل آخرهفتهها به الواطیگذرونئه، نه خیر. آدمه دیگه، یه وقتهام میشه که یه آخر هفته دو روز تمام با فریانه میگیره میچپه تو خونهي حتا خالی به درس خوندن، با اتاق بههمریخته و پر لیوان و بشقاب و بالش و ورق و کتاب و سیم، با قیافه داغون بیآرایش سبیل بهقاعده گربه ابرو بهقاعده امام راحل (آقای پدربز گریه نکن قول میدم تا فردا صبح حل کنم این مسائل رو!) ولی در عوضش موفق میشه بالاخره بعد یک سال اون کتابه که فقط سی صفحهشو خوندهبود، تموم کنه!
هیپ هیپ هورای حضار لطفن.
جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸
I'm grateful for the sun.
ولی از من مـــــــــسـت خراب خوشحال رو فضایی که تو تیشرت سبز مردونه (:ی) یک نصفهشب یهو دلش میمیره واسه سکانس لپدنس Death Proof و صحنه آخری Kill Bill 1 و دستشم به هیچجا بند نیست و کسی که برمیداره اکچولی پیداشون میکنه و از تو فیلم درمیاره و ایمیلشون میکنه برات که بشینی تو اون حال مرغوب ده بار نگاه کنی و باهاش برقصی و بمیری از خوشی،
از این من، میشه نوشت که، نمیشه؟
اصن واقعن "باید نوشت" نیست به نظرتون؟
پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸
Cut The Crap.
اون سکانسهای کیلبیل رو به خاطر دارید که اوما تورمن توی roaring rampage of revenge اش، سراغ هر کدوم از سوِژههای انتقامش که میرفت، اولین باری که چشمش بعد چهار سال بهشون میافتاد دوربین زوم میشد روی چشمهای آبی پراز خشمش و اون آهنگ کوتاه گوشخراش بیــــــب بیــــــــــــب پخش میشد و بیتریکس ضربههای اون آدمه رو میدید به تن بیدفاع روی زمینافتادهش، با تمام خشم و نفرت و انتقامی که ذرهذره جمع میشد تا یهو حمله کنه؟
هر یه باری که به هر نحوی یادآوری میکنید کارهاتونو، دوربین زوم میشه رو چشمهای قهوهای من، با همون آهنگ؛ و من به ضربههاتون فکر میکنم به اعتماد و احترامی که براتون داشتم. به این که به خودتون اجازه دادید پاتونو از در کلیسای مزبور بذارید تو و بکنید هر کاری که کردید.
خواهش میکنم، برای صرفهجویی تو وقت و انرژی و خیلی چیزای دیگهی خودم و خودتون؛ و برای نیفتادن خیلی اتفاقهای ناخوشایند دیگه، همین جا فیلم رو پاز کنید و یه کاری نکنید که الا تورمن درونام مجبور بشه شمشیر هاتوری هانزوی مزبور رو دربیاره و یه جورهای ناجوری شیفت-دیلیتتون کنه.
بی تشکر ..
ال.
سهشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸
یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸
پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۸
چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۸
شیخ حال نداشت عنوان بربگزیند
از درون جیب ندا داد که های آدمیان، بدانید که 21 سالگی مانند سرخک و آبله باشد، که هر آدمیزادهای ناگزیر مبتلا گردد و دهان و مقعدش پولیش شود و از هفت وادی بلا گذر کند؛ ولی از آن گریزی نباشد و برخی تجربیات نیز بیاندوزد که در باقی عمر او را به کار آید، ولو با کونی پاره، که کون پاره را نیز به دیده تحقیر منگرید، باشد که در مسیر وادی استغنا به کار آید.
ال سپس سر برداشت و آهی جگر سوز از سویدای جان برآورد و قطره اشکی بفشاند و بیست و دو ساله شد.
سهشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸
چگونه وقاحت می تواند حد و مرز نداشته باشد یا چی فک کردین پس، وظیفه تونه
1. مونوپولی. با توجه به میزان علافیت نگارنده که هیچ خیر سرش کنکور ارشد ندارد و میزان کثافت ذهن نگارنده و دوستان، به منظور پیشگیری از انجام انواع بازیهای انحرافی و ضداخلاقی نظیر بطریبازی، سکهبازی، سوراخبازی و الخ، که بر همگان واضح است صرفن منتهی به انحطاط هر چه بیشتر جوانان به ویژه ک.بها میگردد و اسناد و مدارکش هم موجود است، یک دستگاه مونوپولی کمک شایان تقدیری خواهد بود.
2. از این خودنویسا. قابل ذکر است که ال سابقا یکی از اینها در مالکیت خود داشته و عین خر زده نوکش را شکستهاست و از آنجا که به دلایل نامعلومی خودنویس مربوطه جزو اقلامی است که ذاتا باید هدیه داده یا گرفتهشود، نمیتواند خودش برای خودش بخرد. ادامهی این بند را فاکتور میگیریم خوبیت ندارد در این شب عزیز.
3. آل استار ساق کوتاه سبز. از این یشمی سدریها. کیف آدیداس سبزمو که دیدین؟! ست همون بیزحمت. دستتون درست.
4. سرامیک کوچولوی در ابعاد 2*2 سانت در رنگهای مختلف. میدونید کدوما رو میگم که؟! ال قرار است که در آیندهای نزدیک نصف آینهش را ببرد و دور بقیهش طناب بپیچد و بچسباند به دیوار ال آینه، با نصف بریدهشده هم یک سری عملیات هنری انجام بدهد که در آن سرامیک رنگی رنگی کوچولو مورد نیاز خواهد بود. مضاف بر این که بچگیام خونه پسرعمهی بابام همیشه از اینا بود و من دوس داشتم. دو نقطه نوستول.
4. فلش مموری. بیزحمت یک قفلی چیزی هم بهش آویزان باشد که گم نکنم. ترجیحن سربی، آهنی چیزی که نشکنم. راستی بهتون گفتم من فک میکردم فلش مموری رو اگه بندازی تو آب جرقه میزنه؟!
5. صد سال تنهایی چاپ قدیمی ترجمه بهمن فرزانه. فاکتور مجددن.
6. شمع و عود اسطوخودوس. خارجکیش می شود لوندر. نمیشود ننه بابای آدم بفهمند آدم فرت و زرت سیگار میکشد که. باید گردن یک چیز سوختنی انداخت.
7. بندهای ت، ج، چ، ح، د، ر پست مربوطهی لالهی دور از وطن. خودش را، یا حتا عمهاش را اگر بتوانید بیاورید در اولویت است.
8. یک آدم خیری که بیاید با هر تکنولوژیای که هست که من نمیدانم این پازل ونگوک من را بچسباند و نصب کند. دو سال است زیر فرش خاک میخورد بدبخ. تا اینجا اومدی دیوارا رو هم رنگ کن دیگه. چاهریم.
9. درست است ما با این وجنات و ابهت و ادعا و دیالوگ-حفظی، یک مجموعه کامل سکس اند د سیتی و فرندز نداشتهباشیم؟! نه خدا رو خوش میآد آخه؟ خودتون شعورتون باید برسه دیگه اینا رو که من نباس بگم. استغفرالله.
9. (ال ساختار شکنی دو تا 9) تمام سایت مزبوری که شر کرده و شیاف تان کردم. مجبورم نکنید دوباره بکنم. با زبان خوش. آباریکلا.
10. هارد اکسترنال نمیخواد بخرید حالا گرونه. گناه دارید خب. حالا به جاش یه موتور هوندائه، چی چیه، از همونا بیزحمت. به خدا که من کاهیده شدم از این تجاوزات تاکسیای. خدا به سر شاهده که دیگه ماشین و مرد میبینم می ترسم. اسپری فلفل هم ورکس. بابا جان
how far a girl should go for a fucking safe cab ride in this city! :(
11. انسان ام آرزوست باباجان؛ انسان ام آرزوست.
12. سیلویا پرینت و الخ. خودت میدونی که ک.ب. به من چه. صد دفه گفتم تو صورتم نخند. خندیدی پاش وایسا.
13. سورپرایز می.
جهت ارسال موارد فوق با روابط عمومی فن کلاب مربوطه تماس بگیرید تا آدرس های لازم به شما داده شود. با تشکر. ال.
دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸
یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸
با سلام
در جریانم که از وقتی این خاک گهربار را ترک کردهای آدمی دیگر شدهای به کل و روحیات شاد و خجستهی هندو جماعت بر تو تاثیرگذار بوده، حتا بعضن دیده شده که میخندی و خوشحالی و افسرده نیستی و حتا در مواردی سایرین را نیزبه خنده و رخص و شادی دعوت نمودهای. فلذا برداشت میدارم که دیگر تبریک تولد را معادل فحش خارمادر در نظر نگرفته و حتا ممکن است اندکی خوشحال نیز بشوی. علیهذا از این تریبون این روز خجسته را خدمت آن گوهر عالم بشریت تبریک گفته و شادی و نیش هر چه بازتر شما را در سال جاری خواهانیم.
فارسیش میشه اینکه خری که منم، به همه میتونم احساساتمو نشون بدم الا تو، ولی بلاشک تو یکی از عزیزترین آدمای زندگیم، یکی از کمنقصترین آدمهایی که دیدم، و یکی از آدمهایی که اگه اینجا بودی زندگیم خیلی خیلی بهتر و معنی-دارتر میبود هستی. دوست دارمت خره، تولدت مبارک.
She's a friend for all seasons
من اون شب تا چهار صبح بیدار بودم و تلفن رو که قطع کردم و صدای تو شلوغی که خداحافظی کرد، کز کردم کنج دیوار و هایهای گریه
گولههای درشت اشک که میچکید پایین دخترخالههه گفت فکر نمیکردم اینقدر دلنازک باشی .
میدونی؟ خیلی وقته دیگه مهم نیست. خیلی وقته نذاشتم مهم باشه. مساله فقط و فقط اینه که من اون شب، تک تک اون لحظه ها، بیدار بودم و اشکهام سرازیر.
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸
پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸
یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸
And So It Is ..
شیوهی نوشینلبان میذاشتم با صدای بلند و همونجور باهاش زمزمهکنان شروع میکردم حاضر شدن
آرایش کردن و لاك زدن و لباس پوشیدن و جینگولكجات آویزون کردن، و ضمنن یهگوشم به صدای تلفن که زنگ بزنه و کسی که منتظرش بودم بگه رسیده
که من یهو یادم بیاد که ای وای مانتو تنم نکردم و سایه سفید یادم رفت بزنم و انگشتر جرینگجرینگیهم کجاست و آخرش همه رو که جمع کردم بدوبدو برم پایین و تا سر کوچه بدوئم و در ماشین رو باز کنم و نفسنفسزنان عذرخواهی که دیر کردم
بشینم و چشمهای آدمه واسم برق بزنه که چه خوشگل شدم
این روزا
یاسمین لوی میذارم و همینجور هیچی ازش نفهمان شروع میکنم حاضر شدن
هر قدر دلم میخواد دیر میکنم و لفتش میدم و سهبار خطچشمم رو چك میکنم و اون وسط نصفهلباس بهتن گودر میخونم و نوت میذارم و بیست بار مو باز میکنم و دوباره میبندم و انگشتر و گردنبند و تاپ و مانتو عوض میکنم و شالهای مختلف رو پرت میکنم این گوشه و اون گوشهی اتاق
وقتی میبینم دیگه هیچجوری دیرتر از این راه نداره، آروم آروم میرم پایین و خجسته و یواش یواش قدم میزنم تا سرکوچه.
سرم هنوز بالاست، چشمهای خودم داره برق میزنه برام، با یه نیمهلبخندی واسه خودش اون وسطها.
Just like you said it would be
life goes easy on me
most of the time ..
چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸
دیگه خودتون بفهمید و منو از زحمت توضیح دادن اشخاصی که میزان شعور بقیه رو با یههمچین خطکشهایی اندازه میگیرن معاف بدارید.
شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸
Here, Take It All ..
از کافه اومدیم بیرون، برف می اومد و دو سه لایه روی سقف ماشین رو گرفته بود
من با هیجان صدات کردم این طرف ماشین که بیای نگاه کنی و قربون صدقه م بری که چه جوری بلتم روی برفای سقف طرف خودم برات با سه تا انگشتم رد پای بچه خرگوش بکشم که داره می دوئه.
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸
آدم باید که برای خودش جاهای مورد علاقه ی خودش، تنها، بدون خاطره ی کسی چه خوب و چه بد
باید که فیلم های تنهایی دیده ی خودش، کتاب های بی دست نوشته ی صفحه ی اول، لباس های مورد علاقه ی ساییده نشده بر عطر تن کسی، گردنبندها و انگشترهای کسی تحسینشان نکرده و دستت را نبوسیده، آهنگ های نخوانده در شب های مستی برای کسی داشته باشد
آدم باید که گوشه های بی خاطره ی امن سفید خالی دنیای خودش را داشته باشد اصلن. که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند.
* تا دارم قانون وضع می کنم، اضافه کنم که هر آدمی حق مسلمش است - حتا مسلم تر از انرژی هسته ای، که هر از چندگاهی یک هویی از پشت بغل بشود و دست هایی بپیچند دورش و سری فرو برود توی گردن و موهایش با نفس های عمیق و حرف های مهربان. بع له.
شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸
سماور، پلاستیک، دمپایی کهنه
نه واقعن؟! رویتان می شود باز بیایید این جا را بخوانید اگر که دایی ندارید الان؟! :ی
پی نوشت: از اتاق فرمان صداهایی می آید مبنی بر این که پست ما غیرقابل فهم است. واضح هست انشالله که یک فقره الیز جویای کار می باشم دیگر؟ :ی
دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸
اوهوم. این جوریه که من دیگه آدم غر زدن نیستم. یه زمانی اگه تو موقعیت الانم بودم می رفتم یقه دو سه نفر رو می گرفتم می نشوندم شون و بهشون توضیح می دادم که بابا، الان تو منو آخ، یا تو قبلن منو آخ، یا خلاصه که بابا آخ! ولی الان آدمی هستم که یه نگاه به شون می ندازم، یه نگاه به تمام آخ هایی که صراحتن قبلن گفتم و تو گوش شون فرو نرفته؛ بعد خیلی آروم خودم رو می کشم کنار و از منطقه ی خطر دور می کنم. از آدم آخ-دار مزبور اصن.
می دونی آدم ها تیغ دارن، عین جوجه تیغی. آدم ها همیشه و بدون استثنا اگه مواظب نباشن تیغ هاشون می ره توی تن همدیگه. من اون قدرهام که غرش رو می زنم پیر نشدم. اما اون قدری هم دیگه خجسته و تازه نفس نیستم که حوصله ی رابطه هایی رو داشته باشم که فقط من توشون باید مواظب باشم تیغ تو تن کسی فرو نره. اصلن هر کسی باید تیغ-واچر اختصاصی روی خودش نصب داشته باشه.
بگیرین آقاجان؛ به خودتون بگیرین. بعله.
جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸
سهشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸
هن لباس لکم و بالعکس یا من چه فکری می کردم که ترو پوشیدم یا چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و مانتوهای بنفش خود را در کمد آویزان کنم
بعدتر، باز می گفتم که دیده اید بعضی وقت ها آدم های گذشته تان چه شباهتی پیدا می کنند به این عکس های قدیمی؟ دیده اید عکسی را از خودتان توی بغل آقای فیلان سال هشتاد و الف شمسی نگاه می کنید و آخی گویان غش می کنید که نگـــامون کن، و هی با خودتان فکر می کنید که من قربونت برم آخه چی فک می کردی تو اون موقع که با این نره غول.. بعد هم زمان دل تان برای خود آن وقت تان که فکر می کرد نره غول مزبور از همه دنیا خواستنی تر است غش می رود و خنده تان می گیرد؟ غلیظ ترش، دیده اید اصلن قضاوتی هم ندارید ها، خیلی هم با هم خوبید، اما یک هو مثلن توی جمعی به اکس ای، کسی، آدم گذشته ای، نگاه می کنید و از خودتان تعجب می کنید که از چی چی این بابا خوش تان آمده بود یک زمانی آخر؟ بعد احساس می کنید که الان این عکس قدیمی گوشه تا خورده ای که تویش همچین مانتویی تن تان است و توی بغل همچین آقایی هستید نباید به کسی نشان بدهید اصلن، باید توی آلبوم قایم ش کنید برای خنده های ایام سالخوردگی.
بعدترترش، یک زمانی می شود که یک هویی به شهود می رسید و نتیجه می گیرید که تیک ایت ایزی باباجان، کل هستی اصلن یک مانتو با رنگ بندی و مدل های مختلف است که تند و تند می چرخد. نگاه می کنید می بینید لابد اصلن شخص شخیص خودتان هم، مانتوی بنفش یک بنده خدایی هستید که الان عمرن حاضر نیست تن تان کند. می بینید اصلن آدم ها همه شان یک سری مانتوی بنفش دارند و ناگزیر لابد همه شان هم مانتوی بنفش کس دیگری هستند و اصلن مانتوی بنفش یک گذشته ی مشترک ژنتیک بشری است که آن را گریزی نیست. نگاه می کنید به مانتویی که همین الان تن کرده اید و یک هو لامپ بالای سرتان روشن می شود که قربونت برم فک نکن الان خیلی خوشتیپی، بعدن نگاه می کنی و غش می کنی که من چه فکری می کردم که اینو می پوشیدم آخه ..
بعله آقاجان؛ این جوری می شود که با تعمق و تامل در کمد لباس و آلبوم عکس تان، رستگار می شوید اصلن. دل به مانتوهایتان نمی بندید. نتیجه می گیرید که مانتو پدیده ایست نسبی و ذات شماست که قشنگی و زشتی اش را تعیین می کند. دیگر غم و غصه ی مانتوهای جرخورده تان را نمی خورید، از مانتوهای بنفش از مدافتاده تان هم خجالت نمی کشید. یاد می گیرید که مانتوهای بنفش اپل دارتان را، با مهربانی و لطافت آویزان کنید توی کمد، هر از گاهی بروید دستی به شان بکشید و نوستول بشوید و بخندید و با خاطر منبسط بروید دنبال قورقور روزانه تان. یادی هم از ما به عنوان مخترع فلسفه ی مانتوهای بنفش بکنید. اوهوم.
جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸
جواب: وقتی وسط بحث با دوستی همین جور بی هوا دهن را باز می کنید که تعریف کنید بله امروز جایی بودم که یک دختری توی دریا غرق شد.. دقت کنید نخواهید بگویید فیلمی دیدید، بلکه خیلی جدی معتقدید جایی حضور داشتید که یک سری اتفاقاتی رخ داده است.
بدهید یک مقام صلاحیت داری از طرف ما که الی باشیم این خانم ترانه را ماچ کند ضمنن، بس که ماچ دارد خب!
شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸
جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۸
رییس جمهور میرحسین موسوی.
میرحسین موسوی.
موسوی.
بنویسید ، به هر بهانه ای اسم میرحسین موسوی رو با پسوند و پیشوند ریاست جمهوری بنویسید تو وبلاگهاتون.
نبینم کسی اسم اون یارو رو به هر بهانه ای تو وبلاگش بنویسه ها!
حرام اعلام میکنم .
تحت هیچ شرایطی.
در شرایط اجباری نوشن - ان - بلا مانع است.
صورتک خیالی
دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸
یه مدت نه خیلی طولانی بعدش بود که من دوروبرم خلوت بود و اون هایی که بودن در دسترس نبودن و تنها آدمی که بود و می خواست و در دسترس بود همون آدمه بود، که من دیگه نمی خواستمش.
چنین بود که من به مرض داشته گی کائنات پی بردم و آموختم که خود را برای نداشتن چیزی یا کسی ناراحت نکنم. احتمالن وقتی دیگه نخواستمش می رود فرو توی چشمم.
این بود انشای من.
شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸
آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.
آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.
آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.
آدمهای احساساتی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.
تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.
آدمهای احساساتی نهايت زندگانی هستند.
دلتنگستان
جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۸
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009
پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸
جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸
دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸
بعد تو هی همون جور سرفه کنان زبونتو گاز می گیری که نگی باباجان سرفه ی من از سیگاره از اساس
بعد یه چی سر هم می کنی تو این مایه که سرفه ت اصلن با سرماخوردگی شروع نشده بوده که
بعد فین فین کنان از وسط خونه رد می شی به طرف دست شویی
باباهه می گه دیدی دیدی سرما خورده بودی، با این فین فین ات
بعد دیگه چیزی نمی شه سر هم کرد، نمی شه هم به اش گفت که خنگ، فین فین م از گریه ست خب، نه سرما خوردگی که.
یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸
بعدن هم نه، همین امشب حسرت روزهایی را می خوریم که وقتی می خوابیدیم، می دانستیم صبح اش چه اتفاقی قرار است بیفتد.
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸
It's a big fat f**ing lie
تمام دیشب نیمه بیدار بودم. می ترسیدم بخوابم و صبح که بیدار می شم ببینم اتفاقی که افتاد افتاده.
چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸
عین این دهقان های آواره ای که بعد از جنگ جهانی دوم چمباتمه زدن روی نیم سوخته های باقی مونده ی دهکده و به خاطرات خوش جشن خرمن پارسال فکر می کنن.
سهشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸
جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸
یه آدمی هست که قبلن گفته بود که می ریزه عین ماسه از لای انگشت های کسی که بخواد تو مشت بگیردش.
یه آدمی هست که امشب ریخت.
دونه دونه.
چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸
The One Where Eli Speaks French
گذشته از این که هی زبونتون به هم گره می خوره سر گفتن یه ایگغگ ساده و هی حس بچه دبستانی ها بهتون دست می ده با این کتاب های عکس دار رنگی و الفبای جدید و هیچی نفهمیده گی و هی با انگلیسی قاطی می کنید و شیون می کنید که بابا اون قلاسیون نیست ریلیشن ئه، اون انفیقمیه نیست اینفرمیر ئه، بعد هی سر می کوبید به دیوار که این منگل ها چرا می نویسن مینتننت بعد می خونن متنا، از همه اینا گذشته،
خواهر فسقلی فرانسه خوان تون که داره جلسه های غیبت از کلاس رو واستون جبران می کنه جمله رو می خونه که son marie travaille sur son ordinateur، بعد می گه فهمیدی؟ بعد شما می گید آره یعنی شوهرش داره با کامپیوتر پسرشون کار می کنه :ی
بعد نیم ساعت هی دو تایی ضمن این که خواهرتون تاکید می کنه تو آخرشم هیچی نمی شی ریسه می رید روی زمین و فان دارد زیاد.
سهشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۸
شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۸
این که تا حالا در مورد انتخابات چیزی ننوشتم، جدا از درگیری های شخصی و ذهن مغشوش، یه علتش این بوده که فکر می کنم توی فضای مجازی اتفاقی قرار نیست بیفته. با نوشتن و گفتن و بحث کردن من و شما فرق خاصی ایجاد نمی شه. رای های تعیین کننده مال یه قشری ئن که احتمالن اینترنت واسشون تعریف نشده و شاید روزنامه و کتاب حتا، که دغدغه های خیلی ساده تری از من و شما دارن، که خیلی راحت تر از این حرف ها می شه رای شون رو به دست آورد و مسئولیت اش هم با خود کاندیدای مربوطه ست. این که این پست رو دارم می نویسم صرفن اعلام وضعیت و ابراز نظره، بدون هیچ تمایلی به بحث و تغییر نظر کسی و غیره.
من رای می دم چون این قدر این چند ساله سر انتخاباتی به این مساله فکر کردم که دیگه واسم بدیهیه. که انتخابی به اسم رای ندادن واسم وجود نداره. رای می دم چون چه بخوام چه نخوام دارم تو این کشور و این سیستم حکومتی زندگی می کنم که زیر پاش محکم تر از این حرف هاست و امیدی به تغییر ناگهانی ش ندارم، که اساسن اعتقادی هم به تغییر ناگهانی ندارم، و تغییر از مردم اتفاق می افته و مردم کشور من همینن، و تا فضایی وجود نداشته باشه برای گفتن و نوشتن و فرهنگ سازی در ابعاد گسترده، تغییری نخواهند کرد. من رای می دم تا شاید بتونم اون فضا رو بسازم. که شاید اگه اون فضا ایجاد شد، بیست سال بعد مردمی باشن که تغییر رو بخوان و بتونن آروم آروم انجامش بدن. من رای می دم چون واقع بین ام، چون به کم، کمی که از هیچ بیشتره قانع ام، چون اگه یه کتاب تو یه دولت بتونه مجوز بگیره که تو قبلی نمی تونسته، واسه من کافیه در برابر رای دادنم. چون رای دادن کار شاق هولناک انرژی بری نیست که در قبالش انتظارات فضایی داشته باشم از کاندیدام. چون ساده ترین حق شهروندی مه که می خوام ازش استفاده کنم.
اما حتا اگر همه ی این دلایل رو نداشتم این بار رای می دادم چون نمی خوام چهار سال دیگه این وضع رو تحمل کنم. چهار سالی که به یقین بدتر خواهد بود چون رئیس جمهور کذایی دیگه دغدغه ی دور آینده رو هم نداره. نمی خوام چهار سال دیگه فرهنگ و هنر و منابع و اقتصاد و آزادی های انسانی کشورم به فاک بره و مردمش تحت تاثیر این همه خفقان خموده بشن و دیگه چیزی به اسم اعتراض براشون تعریف نشده باشه. من رای می دم چون تو شرایط موجود به نظرم هر گزینه ای از رئیس جمهور فعلی بهتره.
من به موسوی رای می دم چون انتخاب بهتری ندارم. منکر هیچ کدوم از نقاط ضعفش که البته برای ما دهه شصتی ها در حد شنیده ها و خونده ها مونده نیستم، اما انتخاب بهتری ندارم. چون نقاط قوتی توش می بینم که برام ارزشه. چون شعار رادیکال رو مفت مفت خرج نکردن اش و ادعای کردن کاری که نخواهد کردنش برام مفهوم صداقت نسبی رو به همراه داره. چون مردم رو خر فرض نمی کنه. قاطعیت و بی تعارف بودنش توی چیزهایی که بهشون اعتقاد داره، مستقل از این که آگاهه که شاید برای یه عده دلسرد کننده ست و رای هایی رو ازش خواهد گرفت؛ برام مثبته چون می بینم این آدم تصویر واقعی از خودش ارائه می ده، از کسی که هست و از توانایی هاش. چون فکر می کنم اصلاح طلب نیست، که ادعایی هم نکرده در بودنش، اما معتقدم می تونه درصد خوبی از اهداف اصلاح طلبان رو با چالش کمتری تامین کنه. چون حمایت آدمی مثل خاتمی که تو سیاست این کشور هنوز یه دونه مونده و برای من محترم و صادقه پشت سرشه. چون تو کشور مردسالار و فضای سیاست مزخرف زن-ناپدید ما، زن فهمیده و روشن و باسوادی مثل رهنورد کنارشه. من به موسوی رای می دم چون نقاط قوت و ضعفش رو می ذارم بغل هم و بغل بقیه کاندیداها و گزینه ی معقولی می بینم اش.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸
آدم است دیگر، بعضی وقت ها خودش را تحسین می کند
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸
جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸
شاید اصلن هیچ چیز تقصیر تو نبود و و من آن قدر احساس احمق بودن نمی کردم، بدون آن گوشواره های بلند نقره ای.
یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸
بسه دیگه خب.
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸
نوشته های پر از اسم های حقیقی و زمینی، بدون ِ اینکه هزار جور صفت و قر و اطوار به آدمهای نوشته ها بدیم، البته در اینجا منظورم از نوشته ها صرفا" نوشته های وبلاگی ِ
چیزایی مثل همین وبلاگ خصوصی هامون که مثلا اگه کسی چیزی بهمون بگه می آییم اینجا می نویسیم : عبدالله امروز بهم گفت خر !! نمی ریم هزار جور بپیچونیمش و آخرش هم یه چیز کلی بنویسیم تو این مایه ها که فرشته بالدار زندگی ام ابروار به من غرید !!
منبع محفوظ
جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸
به ویژه وقتی که شب قبل خواب خانوم سارا کانر رو در یه کلیپ زیارت می کنم و کلی در باب دراز بوده گی دماغ شون اظهار نظر؛ و می خوابم و خواب یه کافه پاریسی-طوری رو می بینم که پشت شیشه ش، روی یه نیمکت دراز و یه میز بلند 4 نفر با دماغ های درااااااااز در ابعاد مختلف در حال خوردن قهوه و خوندن روزنامه نشستن که اسمشون گروه دماغ درازهاست و یه جور گروه هنری تئاتری چیزی هستن.
و البته هیچ نمی فهمم مغزم این کانسپت رو از کجا آورده، که یکی از دوستام می خواد با یه مجری ارز (این دقیقن واژه ای بود که توی خوابم یارو باهاش وصف شد و کارش این بود که توی بورس قیمت سهام رو اعلام کنه، حالا به مجری ارز! چه ربطی داره من نمی دونم!) در عوض 73 میلیون تومن که 16 میلیونش رو الان بده و باقی ش رو بعدن؛ ازدواج کنه!
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸
SP
درون گرای گارددار آدم گریز "یکی رو دوست داری عذاب وجدان می گیری" ای؟ آخـــــــــی! :ی :*
I guess I wanna say thank you
تو یکی از اون آدم هایی.
همیشه بودی.
شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸
اون ایمیل عصبانیه یادته که زدهبودی به سهتاییمون، همون موقعی که قاطی کردهبودی و مثل همیشهت که قاطی میکنی - اینو الان فهمیدهم بعد یک سال و نیم- یه سری کارهای خشونتآمیز میکنی که بعدن پشیمون میشی و آدم اون لحظه کلن نباید چیزی ازت به دل بگیره، میگفتم، قاطی کردهبودی و سهتاییمون رو ایمیلن جر دادهبودی و اینا، سر ماجرای لو ........و اینا به پیرمرد من وسط گیجی اینکه اینجا کجاست و چهخبره و کیبهکیه و اینا چی میگن؛ هی اون جاهایی رو که توش توضیح دادهبودی که از این چیزات فقط ماها خبر داشتیم که دوستای نزدیکتیم، میخوندم و ذوق و تعجب میکردم که هــــــی، الان یعنی که من دوستشم.
گفتهبودم بهت؛ تو واسه من مث یه چیز گرونقیمت خوشگل براق شکستنی میمونی. باید با احتیاط بهت نزدیک شد؛ نباید زیاد بهت دست زد، نمیشه خیلی دوروبرت پلکید، باید آروم و آسه آسه یه جوری که آرامش و خط و خطوطت به هم نخوره نشست بغلت و تحسین ات کرد.
دوست دارمت دختره.
تولدت مبارک
جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸
انسان وقتی خسته و مریض و منهدمه باید سعی کنه که هی یادش نیاد که جای نازلی و فیل الان این جا یه عــــــــالمه تا خالیه.
بله الان به این پست دقت کردم و دیدم شدم عین این وبلاگایی که میان می نویسن من و نونوش و مموش و خپلی و گومبولی با هم دیگه می ریم حموم! :ی
یه فیلمی که مثل اتوبوسی به نام هوس آخرش هی به چشم های خالی ویوین لی نگاه کنم و هورهور اشک بریزم
یا مثل عشق در بعدازظهر تهش هی زل بزنم به مانیتور و ندونم چی کار کنم الان
یا مثل سینما پارادیزو سه نصفه شب هی بخوام یقه یکی رو بگیرم بگم اتته پتتته بس که زبون قاصره اصن!
یا بیلیاردباز که بیست بار بزنم عقب اون تیکه رو نگاه کنم که چوب بیلیارد دستشه و داره کنار میز حرکت می کنه و سرشو می گیره بالا می گه آخه چطور می تونم ببازم؟!
خسته شدم بس که همش سریال، گیرم که خوب و همش فیلم خوب غیرشاهکار با نهایتن دو سه تا صحنه به یادموندنی
دلم فیلم شاهکار نفس گیر می خواد که بعدش فقط بتونم سیگار بکشم و اتته پتتته کنم!
(نگارنده هیچ هیچ هیچ هم منظورش این نبوده که ژانر فیلم های مورد علاقه ش را به شما شناسانده و ننه من غریبانه احساسات فرهنگ دوستانه تان را به گونه ای تحریک کند که فیلم خوب به اش پیشنهاد لازم نیست، خودش را بیاورید :ی)
دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸
جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۸
در باب سینمای قدیم و سینمای امروز و آدم های قدیم و آدم های امروز
تا کی باشه که وضع حمل کنیم زیرش.
چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸
یکی از خنده دارترین و ترن آف ترین چیزهایی که تو آدم ها می بینم بعضی وقت ها، اینه که فرق ساده ی بین عاشق شدن و از یکی خوشت اومدن رو نمی فهمن
طرف خیلی ساده از یکی خوشش می آد یا برعکس، به زبان خارجه می شه همون کراش داشته گی، در می آد که آاااااااه من عاشق فلانی شدم یا فلانی عاشقم شده. جمع کن بابا بساطتو.
پ.ن: یعنی خب شاید همه ی اینا معنیش این باشه که من دارم قیاس به نفس می کنم که خودم اینجوری ئم که تا با طرف رابطه - به مفهوم دونفره ی حس-دارش- نداشته باشم اصن قضیه از استیج خوشم اومدن به مراحل بعدی نمی تونه برسه. ولی از اون ورم به نظرم آخه فرق وقتی که تو سر جمع مثلن چاردفه یارو رو دیدی و اصن هیچی ازش نمی دونی که بخوای عاشقش بشی با وقتی که متریال عاشق شده گی رو داری یعنی حداقل یه ایمج درست درمون از یارو دستته، اون قدر واضحه که کسی که فرق این دو تا رو نفهمه به نظرم دچار عدم بلوغ حسی عاطفی می آد.
دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۸
یکی از این مواقع هم وقتیه که توی تعطیلات خونهی دخترخاله جانام و دو تا فیلم دیدم و ساعت چار صبحه و تصمیم میگیرم که دیگه بسه و برم دستشویی و لالا، بعد میرم دستشویی و در حال پاک کردن آرایش و گلاب به روتون و ور رفتن با پوست و مو و غیره به این نتیجه میرسم که مثلن من الان چلوپنج سالمه و مثلن یه شوهر گوگولی دارم و یه دختر سیزده چارده ساله (دیر ازدواج کردم دیگه طبعن)
بعد دخترم اومده در مورد مشکلات دوستانهی تینایجریش باهام حرف میزنه تو این مایهها که زری جون به مهین جون گفته - این جا یادم میآد که اون موقع دیگه عمرن کسی اسمش زری و مهین نیست و دیتیلها مهمن و باید بهشون دقت کرد در نتیجه چه میدونم زی زی جون به دخترم گفته میمی جون چاقه و دخترم از دهنش پریده اینو به فی فی جون که دوست اون دختر چاقهست -البته این که دختره در حقیقت چند کیلوئه و اصن آیا چاق محسوب میشه یا نه و تاثیر بادی ایمج و سوپرمدلهای چهل و پنج کیلویی بر ذهن و مغز دختران نوجوان هم مساله مهمیه که من بهش فکر کردم ولی از حوصله شما خارجه- گفته و الان نمیدونه چیکار کنه که دوستیهاشون خراب نشه
من از اون جا که یه خانم وکیل چلوپنج سالهم و عمرن یادم نمیآد سیزده چارده سالگیم در این موقعیتها چی کار میکردم که جواب داده و زنده موندم تا به حال، یه راه حل تخمی تخیلی بالغانه صادقانه بهش ارائه دادم و اون راه مزبور رو اجرا کرده و همه چی ریدهمان شده و دخترم گریهکنون از مدرسه اومده خونه و من عذاب وجدان دارم که این جوری گند زدم و با شوهرم این مساله رو در میون میذارم و شوهرم سوپرمنگونه- و بلکم عمومردکگونه چون یه مرد چل پنجاه ساله ی نرمال اصولن نباید چیزی از این مسائل حالیش بشه- وارد عمل میشه و یه راه حل خفن فضایی ارائه میده و همهچی گل و بلبل میشه -متوجهید که دیگه اون قدر حال ندارم که به راه حلها فکر کنم، چون خداییش جذاب هم نیستن-
بعد دخترم خوش و خرم میره بخوابه و من و شوهرم خوشحال نشستیم جلوی تلویزیون شراب و چس فیل - به شما چه دوست دارم خب- میخوریم و حرف میزنیم و صمیمیت میکنیم و یه هو شوهرم بهام میگه که باید باهام صادق باشه و یه چیز مهمی رو بهام بگه و اون اینه که از زندگیمون خیلی وقته راضی نیست و با کس دیگهای رابطه داره و این وضعیت برای هیچ کس منصفانه نیست و میخواد که از هم جدا شیم، بعد من فریک اوت میکنم و میرم میگیرم میخوابم و باهاش هم حرف نمیزنم
بعد بیست چهار ساعت بعدش از اون جا که نیومده بگه شوخی کردم نتیجه میگیرم که جدی گفته و میرم باهاش حرف میزنم و بهش میگم که هیچوقت بهام نگفته که از زندگی مون راضی نیست و میخواد چیزی رو عوض کنیم و درست کنیم و اون میگه که بعضی چیزها باید خودشون درست باشن و اگه نباشن، درست کردن شون هم فایده ای نداره و مثل آرایش کردن یه دختر زشته و من میگم که این حرف بچگونهایه و اون میگه یادم نیست که خودم نصف زندگیمو با همین منطق زندگی کردم و یه عالمه چیز رو با همین منطق ول کردم و من بهش میگم که یادمه ولی این منطق مال بیست و چند سالگی و حداکثر سی و چند سالگی و یه آدم تنهای بدون وابستگیئه نه مال این سن و سال و این موقعیت، نه مال وقتی که بچه داری و اون به خاطر بچهمونم که شده باید یه حرفی میزده، شاید میتونستیم روی مشکلمون کار کنیم و حلش کنیم و زندگیمون رو ادامه بدیم و حالا شاید پرفکت نه، ولی خوب باشیم و اون میگه این درست همون چیزیه که در موردش داره حرف میزنه، که من اون دختری که باهاش ازدواج کرده بوده نیستم و اون دختر اصلن حرف سن و سال و موقعیت رو نمیزد و معتقد بود آدم نباید بذاره این چیزا واسش تصمیم بگیرن و به کمتر از پرفکت رضایت نمیداد و رابطههای به نظر همه عالی رو به خاطر این که راضیش نمیکردن این قدر شجاعت داشت که به هم بزنه و از هیچ شروع کنه و حرف ادامه دادن یه زندگی معمولی خوب به خاطر بچه واسش فحش خوارمادر بود، بعد من میگم که معلومه که من اون دختر نیستم، معلومه که عوض شدم و باید هم میشدم و یه آدم نرمال از بیست سالگی تا چل سالگیش عوض میشه و اگه اون هنوز مثل بیست سالگیش فکر میکنه یه مرگیش هست و توی دنیای واقعی زندگی نمیکنه و مغزش رشد نکرده، که این حرفا مال جوونیه نه مال وقتی که چلوپنج سالته و خونواده و مسئولیت داری، که نمیتونی مثل تینایجرا فکر و زندگی کنی وقتی خودت یه دونه تینایجر تو خونه ت داری به عنوان بچه - متوجهید که من به عنوان انسانی که پدرومادرش علی رغم ادعای فلک گاینده مسئولیت چندانی در قبالش از خودشون نشون ندادن به شدت درگیر مبحث مسئولیت هولناک بچهدار شدن هستم و در اعماق درونم یه دونه از این مادرهای فداکار خوابیده که حاضره با ظرفویی و رختشویی بچه شو بزرگ کنه و به ثمر برسونه چون به دنیا آورده تش و در قبالش مسئولیت داره -
در این فاصله دیگه با خود وررفتنامم تموم شده و مسواک هم نمیتونم بزنم چون مسواکم طبقه پایینه و طبعن ماتحت رفتن آوردنش موجود نیست -فوقش اینه که تو چل و پنج ساله گیم دندون مصنوعی هم دارم دیگه، شبا قبل خواب هم درش میآرم میذارم تو یه ماگ چینی گنده چون منظره ی دندون مصنوعی از توی لیوان شیشه ای اصلن قشنگ نیست و صب به صب یاد شوهرم میندازه که با یه پیرزن داره زندگی میکنه - بعد دیالوگ رو میزنم روی پاز و میرم که یه سیگار هم بکشم آخرشبی، سیگاره رو که روشن میکنم میزنم روی پلی و بعد این جا دیگه قبل این که شوهر خیالی م چیزی بگه یه هو زبون درونی خودم فعال میشه و بهام میگه که خاک بر سرم که چه آدم محافظه کار پیرذهن فسیل داغونی هستم و این حرفهای حال به هم زن چیه که میزنم و توی بیست سالگی عین زنهای پنجاه ساله دلیل و منطق میآرم واسه ماله کشیدن اشتباهام، که این همه ادعای ساختارشکنی و کارپه دیمی و ایده آلیستی و زندگی غنیمت شماری م همه جای همه رو جر داده بعد ته ذهنم هنوز این قدر محافظه کار بدبخته
بعد آخرین پک رو که دارم به سیگار میزنم با یه عالمه احساس بدبختی و هیپوکریت بوده گی، یه هو یادم میآد که آروم بگیر بابا، امر مشتبه شده به ات، من نبودم که اینا رو داشتم میگفتم؛ اون شخصیت خیالی چل و پنج ساله م بوده اصن، که اون رو هم باید با توجه به شرایط و موقعیت خودش قضاوت کرد و اصن ای بابا دیالوگه زیادی پیچیده شد، ولش کن تا سردرد نگرفتم. میرم که یه دونه دیگه پریزن بریک ببینم و اگه خدا بخواد بخوابم دیگه لابد. آخرین چیزی که توی ذهنم پاپ آپ میشه اینه که اون مرتیکه باید بهام میگفته که از سک.س لایف مون راضی نیست و اصن غلط کرده راضی نیست و چه توقعی داره، توی چل و پنج سالگی و بعد این همه سال قرار نیست که عین پورن استارها واسش عمل کنم و عوض مقایسه کردنام با دخترای بیست ساله یه نگاه کنه ببینه تو زنهای دوست و فامیل من خیلی هم خوبم و مثلن فک کرده خودش چه تحفه ایه با اون موهاش که داره میریزه و شیکم هم آورده تازه. بی لیاقت خاک بر سر.
شب عالی به خیر :ی
شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۸
نشسته بغل دستم به سلام و احوال پرسی و "خب چی کارا می کنی..."، هنوز جمله ی از پیش حفظ کرده م در مورد مشغولیت به درس و دانشگاه تموم نشده که می پره تو حرفم و با ذوق می گه از من بپرسین چی کار می کنم! یه کم بروبر نگاش می کنم می گم که خب چی کارا می کنی؟ با نیش چهار متر باز و ذوق و مرگ و غش و ضعف در می آد تو صورتم که شوهـــــــــــرداری! هاهاهاهاها (خنده های دلبرانه دیگه طبعن)
حالا هی بگین صله ی رحم.. لااله الی الله.
چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷
دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷
امضا یک عدد الیز خشمگین عید دوست ندارنده
جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷
پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷
بعد توی چشمای گردشده ی سمپادی فنی مغز کامپیوتری ِتا ده سال بعد برنامه ریزی کرده ش ترس رو می دیدم که خب آخرش چی؟ خب ده سال، پونزده سال بعد قراره چی بشه اگه از الان بهش فکر نکنی و زور نزنی بهش برسی
بعد من با اون خوش بینی مشهور مرگ-محورم مبنی بر این که شاید فردا مردم و اصلن به نصف این آینده هه هم نرسیدم جوابشو می دادم طبعن
همون موقع
داشتم فک می کردم شاید هم این همه توجیه و سرخوشی و شیرازی بازی ماها واسه سرپوش گذاشتن رو گشادی و عدم جاه طلبی مون باشه
که نمی خوایم به جاهای گنده گنده برسیم، با اون تعریفی که بقیه از جاهای گنده گنده دارن
شاید چون اون جاها واسه مون گنده محسوب نمی شه، شایدم چون حتا ممکنه دلمون بخواد ولی به سادگی ماتحت مورد نیازش رو نداریم
ولی بعدش ییهو خورد تو سرم که ده هه، اولن که حالا من که بچه م، ولی بقیه این قورباغه ها همه شون تو معیارهای خودمون و خودشون آدم های قابل توجهی هستن تو جاهای قابل توجه
بعدم که حتا اکثرشون با معیارهای خارجی هم آدم حسابی محسوب می شن که (بالاخره من باید مشخص کنم شمالی ام با این همه "که" گفتن دیگه)
بعد خلاصه به این نتیجه رسیدم که قورباغه گی به جهت رستگاری دنیوی و اخروی انسان مفید می باشد.
این جوریا.
طبیعی ئه که من انتظار ندارم این پست رو کسی بفهمه :ی
و به جون مادرم به زودی این کامنت دونی رو می بندم، چشم!
دومن که اگرم داشته باشه الزامن مصادیق اش وبلاگی و اینترنتی نیستن به جون مادرم!
کلن من اگه بخوام به کسی تیکه بندازم اون قدر واضح هست که اصن شکی پیش نیاد که منظور چیه و کیه
همینا خلاصه، به جهت پیش گیری از نسبت دادن های بی جا!
چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷
از این آدم های ساده ی ظاهرن معمولی که باید دقیق نگاه شان کنی تا بفهمی خاص اند و رنگارنگ و اصلن خاص بودن شان به همین ساده ی خوب معمولی بودن شان است.
من آدم های پیچیده ی گنده ی شو آف که لابیرنت های ذهن شان را روی صورت شان نقاشی کرده اند را دوست ندارم.
بله.
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷
تجسم تیآی آقا!
آقای اسمیت: (همچنان سرگرم روزنامهاش) اِ، نوشته بابی واتسن مرده.
خانم اسمیت: خدای من، بیچاره، کِی مرده؟
آقای اسمیت: چرا قیافه ی متعجبها رو میگیری؟ خودت میدونستی که، دوسالئه مرده. یادتئه یه سال و نیم پیش رفتیم مراسم تدفینش؟
خانم اسمیت: معلومئه که یادمئه. من فوری یادم اومد، اما نمیفهمم خودت چرا وقتی این موضوع رو تو روزنامه دیدی، اینقدر تعجب کردی.
آقای اسمیت: این که تو روزنامه نبود. الان درست سه سالی میشه حرف فوتشئه. من از راه تداعی یادش افتادم!
خانم اسمیت: حیف! چهقدر خوب موندهبود.
آقای اسمیت: اون خوشگلترین جسد بریتانیا بود. سنش رو نشون نمیداد. بیچاره بابی، چهار سال بود مردهبود هنوز گرم بود. یه جسد واقعا زنده. چهقدر هم شاد بود!
خانم اسمیت: حیف، زن بیچاره.
آقای اسمیت: منظورت مرد بیچاره است.
خانم اسمیت: نه، تو فکر زنش بودم. اون هم مثل خودش اسمش بابی بود، بابی واتسن. چون اسمشون یکی بود، با هم که میدیدیشون نمیشد از هم تشخیصشون بدی. بعد از مرگ مرده واقعا معلوم شد کدوم اینیکیئه کدوم اونیکی. با وجود این، هنوز بعضیها زنه رو با متوفا عوضی میگیرند و بهش تسلیت میگند. تو میشناسیش؟
آقای اسمیت: یه دفعه بر حسب اتفاق تو مراسم تدفین بابی دیدمش.
خانم اسمیت: من تا حالا ندیدمش. خوشگلئه؟
آقای اسمیت: اجزای صورتش متناسبئه. با اینحال، نمیشه گفت خوشگلئه. زیادی بلند و زیادی چاقئه. اجزای صورتش متناسب نیست. با اینحال، میشه گفت خیلی خوشگلئه. یهکم زیادی کوتاه و زیادی لاغرئه. معلم آوازئه.
{ساعت دیواری پنج ضربه میزند. زمانی طولانی.}
خانم اسمیت: حالا اون دو تا کی قرارئه ازدواج کنند؟
آقای اسمیت: حداکثر بهار آینده.
خانم اسمیت: عروسیشون حتما باید رفت.
آقای اسمیت: باید براشون هدیهی عروسی ببریم. چی ببریم؟
خانم اسمیت: چرا یکی از هفت سینیئی که موقع عروسی خودمون بهمون هدیه دادند و به هیچ دردمون نخورد بهشون هدیه ندیم؟
{سکوتی کوتاه. ساعت دیواری دو ضربه میزند.}
خانم اسمیت: واقعا حیفئه زن به این جوونی بیوه شده.
آقای اسمیت: حالا خوبه بچهدار نشدهبودند.
خانم اسمیت: فقط همین رو کم داشتند! بچه! زن بیچاره با بچه چیکار میتونست بکنه!
آقای اسمیت: هنوز خیلی جوونئه. قشنگ میتونه دوباره ازدواج کنه. چهقدر لباس عزا بهش میآد!
خانم اسمیت: اونوقت کی از بچهها مراقبت میکنه؟ میدونی که یه پسر و یه دختر دارند. اسمشون چیئه؟
آقای اسمیت: بابی و بابی، مثل والدینشون. عموی بابی واتسن، بابی واتسن پیر، پولدارئه، پسره رو هم دوست داره. قشنگ میتونه تربیت بابی رو به عهده بگیره.
خانم اسمیت: طبیعیئه. عمهی بابی واتسن هم، بابی واتسن پیر، قشنگ میتونه تربیت بابی واتسن، دختر بابی واتسن رو به عهده بگیره. اینطوری بابی، مادر بابی واتسن، میتونه دوباره ازدواج کنه. کسی رو هم در نظر داره؟
آقای اسمیت: بله، یکی از پسرعمههای بابی واتسن رو.
خانم اسمیت: کی؟ بابی واتسن؟
آقای اسمیت: کدوم بابی واتسن رو میگی؟
خانم اسمیت: بابی واتسن رو میگم، پسر بابی واتسن پیر، اون یکی عموی بابی واتسن متوفا دیگه.
آقای اسمیت: نه، اون بابی واتسن نیست، یکی دیگه است، بابی واتسن، پسر بابی واتسن پیر، عمهی بابی واتسن متوفا.
خانم اسمیت: منظورت بابی واتسن بازاریابئه؟
آقای اسمیت: همهی بابی واتسنها بازاریاباند.
خانم اسمیت: چه شغل سختی! گرچه عوضش آدم معاملات خوبی میکنه.
آقای اسمیت: بله، وقتی رقابتی نباشه البته.
خانم اسمیت: کِیها رقابت نیست؟
آقای اسمیت: سهشنبه و پنجشنبه و سهشنبه.
خانم اسمیت: اِ! سه روز در هفته؟ پس بابی واتسن تو این مدت چیکار میکنه؟
آقای اسمیت: استراحت میکنه، میخوابه.
خانم اسمیت: ولی چرا تو این سه روز که رقابتی نیست کار نمیکنه؟
آقای اسمیت: من که همه چیرو نمیدونم. منکه نمیتونم به همهی سوالهای احمقانهي تو جواب بدم!
(آوازهخوان طاس، اوژن یونسکو، نشر تجربه)
