سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

SP

سرشو از روی میز بلند می کنه، با اون چشم های مینیاتوری سیاه خوشگلش، بعد می گه: خب آخه یه چیز خزی هم هست و اینه که من دلم تنگ شده.
درون گرای گارددار آدم گریز "یکی رو دوست داری عذاب وجدان می گیری" ای؟ آخـــــــــی! :ی :*

I guess I wanna say thank you

آدم های زیادی نیستن که من اون قدر قوی بدونم شون که بتونم با خیال راحت جلوشون خودمو ول کنم و بشکنم و از هم بپاچی کنم
تو یکی از اون آدم هایی.
همیشه بودی.

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

هوم. بذار عوض تبریک‌های کلیشه‌ای؛ یه چیزی به‌ات بگم که ندونی‌ش.
اون ای‌میل عصبانیه یادته که زده‌بودی به سه‌تایی‌مون، همون موقعی که قاطی کرده‌بودی و مثل همیشه‌ت که قاطی می‌کنی - اینو الان فهمیده‌م بعد یک سال و نیم- یه سری کارهای خشونت‌آمیز می‌کنی که بعدن پشیمون می‌شی و آدم اون لحظه کلن نباید چیزی ازت به دل بگیره، می‌گفتم، قاطی کرده‌بودی و سه‌تایی‌مون رو ایمیلن جر داده‌بودی و اینا، سر ماجرای لو ........و اینا به پیرمرد من وسط گیجی این‌که این‌جا کجاست و چه‌خبره و کی‌به‌کیه و اینا چی‌ می‌گن؛ هی اون جاهایی رو که توش توضیح داده‌بودی که از این چیزات فقط ماها خبر داشتیم که دوستای نزدیکتیم، می‌خوندم و ذوق و تعجب می‌کردم که هــــــی، الان یعنی که من دوستشم.
گفته‌بودم بهت؛ تو واسه من مث یه چیز گرون‌قیمت خوشگل براق شکستنی می‌مونی. باید با احتیاط بهت نزدیک شد؛ نباید زیاد بهت دست زد، نمی‌شه خیلی دوروبرت پلکید، باید آروم و آسه آسه یه جوری که آرامش و خط و خطوطت به هم نخوره نشست بغلت و تحسین ات کرد.
دوست دارمت دختره.
تولدت مبارک
من رسمن اعتراف می کنم که در تاریخ وبلاگ نویسی م امشب جزو معدود دفعاتی بود که یک چیزی نوشتم که شجاعتم نکشید بگذارم اش این جا.
بگذریم از این که بعد این همه سال، یاد می گیری که این جور شب ها همان بهتر که نوشته ای ازشان نماند.

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸

انسان وقتی خسته و مریض و منهدمه و عین خر سرفه می کنه صرفن باید بعدازظهرش رو تو یه جمعی بگذرونه که هر کاری می کنه اعم از سرفه و عطسه و فین و خواب یه نفر قربون صدقش می ره و یلداهه توش چهاردست و پا شیرینی ناپلئونی بخوره و بعد عین گربه با زبون ماشالله پرکفایتش سرتاپاشو تمیز کنه و حاج آقا هی عین پسرعمه زا زل بزنه به آدم و تو تن و بدن نیم دنبال رگه های اهوازی و غیراهوازی ش بگرده و نیم به پای منبر رفتن حاج آقا که می خنده عملن خوردنی بشه و مهندس به بازی ای که می خوایم با ورق بکنیم بگه صداقت و عدالت که البته منظورش شجاعت و حقیقت باشه که با بطری انجام می شه لامصب و از همه شاهکارتر مینای شهر خاموش (این اسم آدمه الان به جون خودم)  وقتی سرکارگذارانه بهش می گن حاج آقا (که قیافش واضحن حدود 35 ساله س) ورودی 43 پلی تکنیکه، نات اونلی باور کنه، نات اونلی بپرسه مگه پلی تکنیک سال 43 بود؟!، بات آلسو تو ذهنش 43 رو منهای هیجده بکنه که سن حاج آقا رو دربیاره و موفق شه تو خنگی خال بالا بیاره رو دست من!
انسان وقتی خسته و مریض و منهدمه باید سعی کنه که هی یادش نیاد که جای نازلی و فیل الان این جا یه عــــــــالمه تا خالیه.

بله الان به این پست دقت کردم و دیدم شدم عین این وبلاگایی که میان می نویسن من و نونوش و مموش و خپلی و گومبولی با هم دیگه می ریم حموم! :ی
دلم یه فیلم نفس گیر می خواد
یه فیلمی که مثل اتوبوسی به نام هوس آخرش هی به چشم های خالی ویوین لی نگاه کنم و هورهور اشک بریزم
یا مثل عشق در بعدازظهر تهش هی زل بزنم به مانیتور و ندونم چی کار کنم الان
یا مثل سینما پارادیزو سه نصفه شب هی بخوام یقه یکی رو بگیرم بگم اتته پتتته بس که زبون قاصره اصن!
یا بیلیاردباز که بیست بار بزنم عقب اون تیکه رو نگاه کنم که چوب بیلیارد دستشه و داره کنار میز حرکت می کنه و سرشو می گیره بالا می گه آخه چطور می تونم ببازم؟!
خسته شدم بس که همش سریال، گیرم که خوب و همش فیلم خوب غیرشاهکار با نهایتن دو سه تا صحنه به یادموندنی
دلم فیلم شاهکار نفس گیر می خواد که بعدش فقط بتونم سیگار بکشم و اتته پتتته کنم!

(نگارنده هیچ هیچ هیچ هم منظورش این نبوده که ژانر فیلم های مورد علاقه ش را به شما شناسانده و ننه من غریبانه احساسات فرهنگ دوستانه تان را به گونه ای تحریک کند که فیلم خوب به اش پیشنهاد لازم نیست، خودش را بیاورید :ی)

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸

هر چیزی رسالتی دارد در زندگانی
رسالت قاصدک این است که فوت بشود لابد.

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

آرایش زیاد برای من اساسن مال روزهایی ست که خوب نیستی. روزهایی که خنده ت ترک خورده ست. روزهایی که التهاب و غم و آماده به گریه- گی چشم هات را زیر مداد و ریمل قایم می کنی (برای سایه زدن بدحالی کفایت نمی کند. احتمالن باید بمیرم تا سایه-لازم بشوم) روزهایی که لب ِ متمایل به ورچینی ات را با رژلب های براق دکور می کنی که نتوانی وربچینی ش. روزهایی که دلت نمی خواهد کسی صورتت را ببیند، که می خواهی یک صورتک رنگ وارنگ تحویل شان بدهی که برایشان بخندد که خودت بتوانی با خیال راحت آن زیر بداخلاقی کنی و غصه بخوری. روزهایی که لج می کنی انگار با دنیا، که اصلن حالا که اذیتم کردی من هم خودم را زیر این همه رنگ و روغن قایم می کنم که دل ات تنگ بشود برایم.
به همین موقع های پارسال ام نگاه می کنم
می بینم کــــــــودکی بودم برای خودم!!
می بینم تو همین یه سال حداقل قدر دو سه سال فاصله گرفتم از اون دختربچه ی هیجان زده ی کم تجربه ای که با مغز هلپ شیرجه می زد وسط همه چی
بعد می گم زندگیم ام پی تری گذشته، پیر شدم، می گید نه.

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸

آقا لازانیا بپزید و جای نمک توش جوش شیرین بریزید اشتباهی و بعد هی آبلیمو بریزید که شیرینی‌ش بره و بعد هی شیرینی‌ش که نرفت بیش‌تر جوش شیرین بریزید و هی این جوش شیرین‌ها و آبلیموها با هم کف می‌کنن و هی شما تعجب می‌کنین که وا یعنی چرا و مایه‌لازانیاتون مث سیمان می‌شه و مزه پشگل می‌گیره و بوی رنگ مو می‌ده و شما بازم تعجب می‌کنید و بعد تازه می‌فهمید چه تری زدید و خیلی فانه!

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸

در واقع چیزی که الان می خوام بهتون بگم اینه که به قطع و یقین این خانوم یه روز - به زودی- از شدت خبیث بوده گی دار فانی را وداع خواهد گفت! :ی

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۸

در باب سینمای قدیم و سینمای امروز و آدم های قدیم و آدم های امروز

پیچیده ی معلق نامعلوم، هپی اند عصر ماست.
تا کی باشه که وضع حمل کنیم زیرش.
Message received.
Loud and clear.


چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

کامنت دونی این جا از امروز حذف شده.
اگه احیانن کاری بود، آدرس ایمیلم این بغل موجوده.
با احترام و تشکر، صاب وبلاگ.


یکی از خنده دارترین و ترن آف ترین چیزهایی که تو آدم ها می بینم بعضی وقت ها، اینه که فرق ساده ی بین عاشق شدن و از یکی خوشت اومدن رو نمی فهمن
طرف خیلی ساده از یکی خوشش می آد یا برعکس، به زبان خارجه می شه همون کراش داشته گی، در می آد که آاااااااه من عاشق فلانی شدم یا فلانی عاشقم شده. جمع کن بابا بساطتو.

پ.ن: یعنی خب شاید همه ی اینا معنیش این باشه که من دارم قیاس به نفس می کنم که خودم اینجوری ئم که تا با طرف رابطه - به مفهوم دونفره ی حس-دارش- نداشته باشم اصن قضیه از استیج خوشم اومدن به مراحل بعدی نمی تونه برسه. ولی از اون ورم به نظرم آخه فرق وقتی که تو سر جمع مثلن چاردفه یارو رو دیدی و اصن هیچی ازش نمی دونی که بخوای عاشقش بشی با وقتی که متریال عاشق شده گی رو داری یعنی حداقل یه ایمج درست درمون از یارو دستته، اون قدر واضحه که کسی که فرق این دو تا رو نفهمه به نظرم دچار عدم بلوغ حسی عاطفی می آد.

دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۸

یکی از سرگرمی‌های اینجانب به عنوان یه انسان بی‌کار خیال‌پرداز زبون‌دراز، دیالوگ‌های ذهنیه. اعم از مواقعی که از دست یکی، دوستی دوست‌پسری مادری پدری چیزی عصبانی‌ام و نمی‌تونم باهاش حرف بزنم و بهش بگم که چه موجود بی‌خودیه و چرا نمی‌فهمه که داره غلط زیادی می‌کنه و لطف کنه همون جوری که من به قضیه نگاه می‌کنم نگاه کنه و بفهمه چی‌کار باید بکنه و همه‌چی گل و بلبل شه، تا مواقعی که یه صحنه‌ی فیلمی‌ کتابی زندگی واقعی ای چیزی رو واسه خودم بازسازی می‌کنم و شاخ و برگ می‌دم و حالت‌های جایگزین مختلف ممکن رو سناریو سازی می‌کنم، تا مواقعی که حتا یه همچین سوژه‌ای هم ندارم و در نتیجه یه اتفاق نیفتاده خلق می‌کنم و عین گربه‌ای که با موش بازی می‌کنه باهاش ور می‌رم و جورهای مختلف ذهنن می‌اندازونمش.
یکی از این مواقع هم وقتیه که توی تعطیلات خونه‌ی دخترخاله جان‌ام و دو تا فیلم دیدم و ساعت چار صبحه و تصمیم می‌گیرم که دیگه بسه و برم دستشویی و لالا، بعد می‌رم دستشویی و در حال پاک کردن آرایش و گلاب به روتون و ور رفتن با پوست و مو و غیره به این نتیجه می‌رسم که مثلن من الان چل‌وپنج سالمه و مثلن یه شوهر گوگولی دارم و یه دختر سیزده چارده ساله (دیر ازدواج کردم دیگه طبعن)
بعد دخترم اومده در مورد مشکلات دوستانه‌ی تین‌ایجریش باهام حرف می‌زنه تو این مایه‌ها که زری جون به مهین جون گفته - این جا یادم می‌آد که اون موقع دیگه عمرن کسی اسمش زری و مهین نیست و دیتیل‌ها مهمن و باید بهشون دقت کرد در نتیجه چه می‌دونم زی زی جون به دخترم گفته می‌می جون چاقه و دخترم از دهنش پریده اینو به فی فی جون که دوست اون دختر چاقه‌ست -البته این که دختره در حقیقت چند کیلوئه و اصن آیا چاق محسوب می‌شه یا نه و تاثیر بادی ایمج و سوپرمدل‌های چهل و پنج کیلویی بر ذهن و مغز دختران نوجوان هم مساله مهمیه که من بهش فکر کردم ولی از حوصله شما خارجه- گفته و الان نمی‌دونه چی‌کار کنه که دوستی‌هاشون خراب نشه
من از اون جا که یه خانم وکیل چل‌وپنج ساله‌م و عمرن یادم نمی‌آد سیزده چارده سالگیم در این موقعیت‌ها چی کار می‌کردم که جواب داده و زنده موندم تا به حال، یه راه حل تخمی تخیلی بالغانه صادقانه بهش ارائه دادم و اون راه مزبور رو اجرا کرده و همه چی ریده‌مان شده و دخترم گریه‌کنون از مدرسه اومده خونه و من عذاب وجدان دارم که این جوری گند زدم و با شوهرم این مساله رو در میون می‌ذارم و شوهرم سوپرمن‌گونه- و بلکم عمومردک‌گونه چون یه مرد چل پنجاه ساله ی نرمال اصولن نباید چیزی از این مسائل حالیش بشه- وارد عمل می‌شه و یه راه حل خفن فضایی ارائه می‌ده و همه‌چی گل و بلبل می‌شه -متوجهید که دیگه اون قدر حال ندارم که به راه حل‌ها فکر کنم، چون خداییش جذاب هم نیستن-
بعد دخترم خوش و خرم می‌ره بخوابه و من و شوهرم خوشحال نشستیم جلوی تلویزیون شراب و چس فیل - به شما چه دوست دارم خب- می‌خوریم و حرف می‌زنیم و صمیمیت می‌کنیم و یه هو شوهرم به‌ام می‌گه که باید باهام صادق باشه و یه چیز مهمی ‌رو به‌ام بگه و اون اینه که از زندگی‌مون خیلی وقته راضی نیست و با کس دیگه‌ای رابطه داره و این وضعیت برای هیچ کس منصفانه نیست و می‌خواد که از هم جدا شیم، بعد من فریک اوت می‌کنم و می‌رم می‌گیرم می‌خوابم و باهاش هم حرف نمی‌زنم
بعد بیست چهار ساعت بعدش از اون جا که نیومده بگه شوخی کردم نتیجه می‌گیرم که جدی گفته و می‌رم باهاش حرف می‌زنم و بهش می‌گم که هیچ‌وقت به‌ام نگفته که از زندگی مون راضی نیست و می‌خواد چیزی رو عوض کنیم و درست کنیم و اون می‌گه که بعضی چیزها باید خودشون درست باشن و اگه نباشن، درست کردن شون هم فایده ای نداره و مثل آرایش کردن یه دختر زشته و من می‌گم که این حرف بچگونه‌ایه و اون می‌گه یادم نیست که خودم نصف زندگی‌مو با همین منطق زندگی کردم و یه عالمه چیز رو با همین منطق ول کردم و من بهش می‌گم که یادمه ولی این منطق مال بیست و چند سالگی و حداکثر سی و چند سالگی و یه آدم تنهای بدون وابستگی‌ئه نه مال این سن و سال و این موقعیت، نه مال وقتی که بچه داری و اون به خاطر بچه‌مونم که شده باید یه حرفی می‌زده، شاید می‌تونستیم روی مشکلمون کار کنیم و حلش کنیم و زندگی‌مون رو ادامه بدیم و حالا شاید پرفکت نه، ولی خوب باشیم و اون می‌گه این درست همون چیزیه که در موردش داره حرف می‌زنه، که من اون دختری که باهاش ازدواج کرده بوده نیستم و اون دختر اصلن حرف سن و سال و موقعیت رو نمی‌زد و معتقد بود آدم نباید بذاره این چیزا واسش تصمیم بگیرن و به کم‌تر از پرفکت رضایت نمی‌داد و رابطه‌های به نظر همه عالی رو به خاطر این که راضی‌ش نمی‌کردن این قدر شجاعت داشت که به هم بزنه و از هیچ شروع کنه و حرف ادامه دادن یه زندگی معمولی خوب به خاطر بچه واسش فحش خوارمادر بود، بعد من می‌گم که معلومه که من اون دختر نیستم، معلومه که عوض شدم و باید هم می‌شدم و یه آدم نرمال از بیست سالگی تا چل سالگی‌ش عوض می‌شه و اگه اون هنوز مثل بیست سالگی‌ش فکر می‌کنه یه مرگیش هست و توی دنیای واقعی زندگی نمی‌کنه و مغزش رشد نکرده، که این حرفا مال جوونیه نه مال وقتی که چل‌وپنج سالته و خونواده و مسئولیت داری، که نمی‌تونی مثل تین‌ایجرا فکر و زندگی کنی وقتی خودت یه دونه تین‌ایجر تو خونه ت داری به عنوان بچه - متوجهید که من به عنوان انسانی که پدرومادرش علی رغم ادعای فلک گاینده مسئولیت چندانی در قبالش از خودشون نشون ندادن به شدت درگیر مبحث مسئولیت هولناک بچه‌دار شدن هستم و در اعماق درونم یه دونه از این مادرهای فداکار خوابیده که حاضره با ظرف‌ویی و رختشویی بچه شو بزرگ کنه و به ثمر برسونه چون به دنیا آورده تش و در قبالش مسئولیت داره -
در این فاصله دیگه با خود وررفتنامم تموم شده و مسواک هم نمی‌تونم بزنم چون مسواکم طبقه پایینه و طبعن ماتحت رفتن آوردنش موجود نیست -فوقش اینه که تو چل و پنج ساله گیم دندون مصنوعی هم دارم دیگه، شبا قبل خواب هم درش می‌آرم می‌ذارم تو یه ماگ چینی گنده چون منظره ی دندون مصنوعی از توی لیوان شیشه ای اصلن قشنگ نیست و صب به صب یاد شوهرم می‌ندازه که با یه پیرزن داره زندگی می‌کنه - بعد دیالوگ رو می‌زنم روی پاز و می‌رم که یه سیگار هم بکشم آخرشبی، سیگاره رو که روشن می‌کنم می‌زنم روی پلی و بعد این جا دیگه قبل این که شوهر خیالی م چیزی بگه یه هو زبون درونی خودم فعال می‌شه و به‌ام می‌گه که خاک بر سرم که چه آدم محافظه کار پیرذهن فسیل داغونی هستم و این حرف‌های حال به هم زن چیه که می‌زنم و توی بیست سالگی عین زن‌های پنجاه ساله دلیل و منطق می‌آرم واسه ماله کشیدن اشتباهام، که این همه ادعای ساختارشکنی و کارپه دیمی و ایده آلیستی و زندگی غنیمت شماری م همه جای همه رو جر داده بعد ته ذهنم هنوز این قدر محافظه کار بدبخته
بعد آخرین پک رو که دارم به سیگار می‌زنم با یه عالمه احساس بدبختی و هیپوکریت بوده گی، یه هو یادم می‌آد که آروم بگیر بابا، امر مشتبه شده به ات، من نبودم که اینا رو داشتم می‌گفتم؛ اون شخصیت خیالی چل و پنج ساله م بوده اصن، که اون رو هم باید با توجه به شرایط و موقعیت خودش قضاوت کرد و اصن ای بابا دیالوگه زیادی پیچیده شد، ولش کن تا سردرد نگرفتم. می‌رم که یه دونه دیگه پریزن بریک ببینم و اگه خدا بخواد بخوابم دیگه لابد. آخرین چیزی که توی ذهنم پاپ آپ می‌شه اینه که اون مرتیکه باید به‌ام می‌گفته که از سک.س لایف مون راضی نیست و اصن غلط کرده راضی نیست و چه توقعی داره، توی چل و پنج سالگی و بعد این همه سال قرار نیست که عین پورن استارها واسش عمل کنم و عوض مقایسه کردن‌ام با دخترای بیست ساله یه نگاه کنه ببینه تو زن‌های دوست و فامیل من خیلی هم خوبم و مثلن فک کرده خودش چه تحفه ایه با اون موهاش که داره می‌ریزه و شیکم هم آورده تازه. بی لیاقت خاک بر سر.
شب عالی به خیر :ی

کلن عاشق این چندین و چند موجود شرور شیطان صفت پلیدی ئم که ته دلم نقشه های شیطانی به هدف سرویس کردن دهن ملت می کشن و حتا از فکرشم ذوق مرگ می شن.
خباثتم از راه های رسیدن به خداست، کلن.

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۸

گند بزنن این لحظه هایی رو که عین پیرزن های هشتاد ساله به این نتیجه می رسی که این هم فرق ویژه ای نداره با بقیه و کلن همه آدمیزادگان عین همن از لحاظ یه جاشون لنگیدن.
دختره 24-5 سالشه نهایتن. دختر فامیل دور و طبعن کاملن بی ربط از این دست که سالی یک بار می بینی شون و مامانه دم در یادآوری می کنه که هدا نامزد کرده و یادت باشه تبریک بگی.
نشسته بغل دستم به سلام و احوال پرسی و "خب چی کارا می کنی..."، هنوز جمله ی از پیش حفظ کرده م در مورد مشغولیت به درس و دانشگاه تموم نشده که می پره تو حرفم و با ذوق می گه از من بپرسین چی کار می کنم! یه کم بروبر نگاش می کنم می گم که خب چی کارا می کنی؟ با نیش چهار متر باز و ذوق و مرگ و غش و ضعف در می آد تو صورتم که شوهـــــــــــرداری! هاهاهاهاها (خنده های دلبرانه دیگه طبعن)
حالا هی بگین صله ی رحم.. لااله الی الله.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

من اگه از مسئوليت خوشم مي اومد، يه دونه بچه به دنيا مي آوردم خب. گوگولي ترم هست از شما.
والله.

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

یه اصلی در زندگانی وجود داره مبنی بر این که پدر انسان، انسان رو در سال دو بار ماچ می کنه، یکی عید، یکی هم وقتی که از در می آی تو و تا موهای سرت بوی سیگار و بلکم عطر مردونه می ده.

چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷

 مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید
 من از حس " همه چیز که قشنگ و پس چرا خوش حال نیستم؟"
من از شیطانی که این وقت های سال زیر پوستم می رود انگار
...

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

من نمی دونم این قدر فهمیدنش سخته که من دوست ندارم با فرچه و دستمال و جارو بیفتم به جون اتاقم و دوست ندارم سه تا تیکه وسیله مو یه جوری بچینم که جای خالی م بیشتر باشه - مگه چند نفرم اون تو که جای بیشتر بخوام- و برام مهم نیست که روی کتاب هامو گرد گرفته، دوست ندارم همه شونو هی فرت و فرت از جاهای آرومشون بکشم بیرون و بیفتم به تمیز کردن شون، و به خدا نمی دونم کوررنگم یا چی ولی اصلن نمی فهمم فرق فرش و پرده ی شسته با نشسته چیه و در نتیجه اقدام کردن در این راستام برام کار اضافیه! بعد من نمی دونم چرا کسی نمی خواد به رسمیت بشناسه که من از عید و سال نویی و خونه تکونی و خرید و شمال رفتن و دید و بازدیدش عملن متهوع می شم بس که یه کلیشه ی خیلی گنده ی خوشحال نکننده ست و تنها معنیش برای من دو هفته پاز شدن زندگی و تحمیل برنامه های خانوادگی ئه و از همه مهم تر نمی دونم بعدن اگه دری به تخته خورد و اتفاقن احیانن من بچه دار شدم قراره همه ی این ها رو به زور بکنم توی بچه م یا این غرغرهامو یادم می مونه؟!
امضا یک عدد الیز خشمگین عید دوست ندارنده

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

دیوانه گی می کنیم ..

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷

اون روز که داشتم واسه دوست قدیمی توضیح می دادم که چرا و چه جوری دارم این قدر قورباغه وار واسه خودم گذران حیات می کنم
بعد توی چشمای گردشده ی سمپادی فنی مغز کامپیوتری ِتا ده سال بعد برنامه ریزی کرده ش ترس رو می دیدم که خب آخرش چی؟ خب ده سال، پونزده سال بعد قراره چی بشه اگه از الان بهش فکر نکنی و زور نزنی بهش برسی
بعد من با اون خوش بینی مشهور مرگ-محورم مبنی بر این که شاید فردا مردم و اصلن به نصف این آینده هه هم نرسیدم جوابشو می دادم طبعن
همون موقع
داشتم فک می کردم شاید هم این همه توجیه و سرخوشی و شیرازی بازی ماها واسه سرپوش گذاشتن رو گشادی و عدم جاه طلبی مون باشه
که نمی خوایم به جاهای گنده گنده برسیم، با اون تعریفی که بقیه از جاهای گنده گنده دارن
شاید چون اون جاها واسه مون گنده محسوب نمی شه، شایدم چون حتا ممکنه دلمون بخواد ولی به سادگی ماتحت مورد نیازش رو نداریم
ولی بعدش ییهو خورد تو سرم که ده هه، اولن که حالا من که بچه م، ولی بقیه این قورباغه ها همه شون تو معیارهای خودمون و خودشون آدم های قابل توجهی هستن تو جاهای قابل توجه
بعدم که حتا اکثرشون با معیارهای خارجی هم آدم حسابی محسوب می شن که (بالاخره من باید مشخص کنم شمالی ام با این همه "که" گفتن دیگه)
بعد خلاصه به این نتیجه رسیدم که قورباغه گی به جهت رستگاری دنیوی و اخروی انسان مفید می باشد.
این جوریا.
طبیعی ئه که من انتظار ندارم این پست رو کسی بفهمه :ی
و به جون مادرم به زودی این کامنت دونی رو می بندم، چشم!
اولن که هر چی من این جا می گم الزامن ارجاع نداره به یک یا چند آدم زنده ی حقیقی حاضر
دومن که اگرم داشته باشه الزامن مصادیق اش وبلاگی و اینترنتی نیستن به جون مادرم!
کلن من اگه بخوام به کسی تیکه بندازم اون قدر واضح هست که اصن شکی پیش نیاد که منظور چیه و کیه
همینا خلاصه، به جهت پیش گیری از نسبت دادن های بی جا!

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

من آدم پیچیده ای نیستم و آدم های ناپیچیده را دوست دارم هم.
از این آدم های ساده ی ظاهرن معمولی که باید دقیق نگاه شان کنی تا بفهمی خاص اند و رنگارنگ و اصلن خاص بودن شان به همین ساده ی خوب معمولی بودن شان است.
من آدم های پیچیده ی گنده ی شو آف که لابیرنت های ذهن شان را روی صورت شان نقاشی کرده اند را دوست ندارم.
بله.
تهران این روزها با این همه شلوغی و عید-زده گی و بهار- آغشته گی ش بدجوری خوردنی شده.
به ویژه با این هوای گرم شونده ای که تی شرت آستین کوتاه تن تو می کنه :ی
بعدم که، فقط من این جوری ئم یا شماهام این وقت های سال نوستالژیک می شین آیا؟

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

تجسم تی‌آی آقا!

(ساعت دیواری هفت ضربه می‌زند. سکوت. ساعت دیواری سه ضربه می‌زند. سکوت. ساعت دیواری دیگر ضربه‌ئی نمی‌زند.)
آقای اسمیت: (هم‌چنان سرگرم روزنامه‌اش) اِ، نوشته بابی واتسن مرده.
خانم اسمیت: خدای من، بی‌چاره، کِی مرده؟
آقای اسمیت: چرا قیافه ی متعجب‌ها رو می‌گیری؟ خودت می‌دونستی که، دوسال‌ئه مرده. یادت‌ئه یه سال و نیم پیش رفتیم مراسم تدفین‌ش؟
خانم اسمیت: معلوم‌ئه که یادم‌ئه. من فوری یادم اومد، اما نمی‌فهمم خودت چرا وقتی این موضوع رو تو روزنامه دیدی، این‌قدر تعجب کردی.
آقای اسمیت: این که تو روزنامه نبود. الان درست سه سالی می‌شه حرف فوت‌ش‌ئه. من از راه تداعی یادش افتادم!
خانم اسمیت: حیف! چه‌قدر خوب مونده‌بود.
آقای اسمیت: اون خوش‌گل‌ترین جسد بریتانیا بود. سن‌ش رو نشون نمی‌داد. بی‌چاره بابی، چهار سال بود مرده‌بود هنوز گرم بود. یه جسد واقعا زنده. چه‌قدر هم شاد بود!
خانم اسمیت: حیف، زن بی‌چاره.
آقای اسمیت: منظورت مرد بی‌چاره است.
خانم اسمیت: نه، تو فکر زن‌ش بودم. اون هم مثل خودش اسم‌ش بابی بود، بابی واتسن. چون اسم‌شون یکی بود، با هم که می‌دیدی‌شون نمی‌شد از هم تشخیص‌شون بدی. بعد از مرگ مرده واقعا معلوم شد کدوم این‌یکی‌ئه کدوم اون‌یکی. با وجود این، هنوز بعضی‌ها زنه رو با متوفا عوضی می‌گیرند و به‌ش تسلیت می‌گند. تو می‌شناسی‌ش؟
آقای اسمیت: یه دفعه بر حسب اتفاق تو مراسم تدفین بابی دیدم‌ش.
خانم اسمیت: من تا حالا ندیدم‌ش. خوش‌گل‌ئه؟
آقای اسمیت: اجزای صورت‌ش متناسب‌ئه. با این‌حال، نمی‌شه گفت خوش‌گل‌ئه. زیادی بلند و زیادی چاق‌ئه. اجزای صورت‌ش متناسب نیست. با این‌حال، می‌شه گفت خیلی خوش‌گل‌ئه. یه‌کم زیادی کوتاه و زیادی لاغرئه. معلم آوازئه.
{ساعت دیواری پنج ضربه می‌زند. زمانی طولانی.}
خانم اسمیت: حالا اون دو تا کی قرارئه ازدواج کنند؟
آقای اسمیت: حداکثر بهار آینده.
خانم اسمیت: عروسی‌شون حتما باید رفت.
آقای اسمیت: باید براشون هدیه‌ی عروسی ببریم. چی ببریم؟
خانم اسمیت: چرا یکی از هفت سینی‌ئی که موقع عروسی خودمون به‌مون هدیه دادند و به هیچ دردمون نخورد به‌شون هدیه ندیم؟
{سکوتی کوتاه. ساعت دیواری دو ضربه می‌زند.}
خانم اسمیت: واقعا حیف‌ئه زن به این جوونی بیوه شده.
آقای اسمیت: حالا خوبه بچه‌دار نشده‌بودند.
خانم اسمیت: فقط همین رو کم داشتند! بچه! زن بی‌چاره با بچه چی‌کار می‌تونست بکنه!
آقای اسمیت: هنوز خیلی جوون‌ئه. قشنگ می‌تونه دوباره ازدواج کنه. چه‌قدر لباس عزا به‌ش می‌آد!
خانم اسمیت: اون‌وقت کی از بچه‌ها مراقبت می‌کنه؟ می‌دونی که یه پسر و یه دختر دارند. اسم‌شون چی‌ئه؟
آقای اسمیت: بابی و بابی، مثل والدین‌شون. عموی بابی واتسن، بابی واتسن پیر، پول‌دارئه، پسره رو هم دوست داره. قشنگ می‌تونه تربیت بابی رو به عهده بگیره.
خانم اسمیت: طبیعی‌ئه. عمه‌ی بابی واتسن هم، بابی واتسن پیر، قشنگ می‌تونه تربیت بابی واتسن، دختر بابی واتسن رو به عهده بگیره. این‌طوری بابی، مادر بابی واتسن،‌ می‌تونه دوباره ازدواج کنه. کسی رو هم در نظر داره؟
آقای اسمیت: بله، یکی از پسرعمه‌های بابی واتسن رو.
خانم اسمیت: کی؟ بابی واتسن؟
آقای اسمیت: کدوم بابی واتسن رو می‌گی؟
خانم اسمیت: بابی واتسن رو می‌گم، پسر بابی واتسن پیر، اون یکی عموی بابی واتسن متوفا دیگه.
آقای اسمیت: نه، اون بابی واتسن نیست، یکی دیگه است، بابی واتسن، پسر بابی واتسن پیر، عمه‌ی بابی واتسن متوفا.
خانم اسمیت: منظورت بابی واتسن بازاریاب‌ئه؟
آقای اسمیت: همه‌ی بابی واتسن‌ها بازاریاب‌اند.
خانم اسمیت: چه شغل سختی! گرچه عوض‌ش آدم معاملات خوبی می‌کنه.
آقای اسمیت: بله، وقتی رقابتی نباشه البته.
خانم اسمیت: کِی‌ها رقابت نیست؟
آقای اسمیت: سه‌شنبه و پنج‌شنبه و سه‌شنبه.
خانم اسمیت: اِ! سه روز در هفته؟ پس بابی واتسن تو این مدت چی‌کار می‌کنه؟
آقای اسمیت: استراحت می‌کنه، می‌خوابه.
خانم اسمیت: ولی چرا تو این سه روز که رقابتی نیست کار نمی‌کنه؟
آقای اسمیت: من که همه چی‌رو نمی‌دونم. من‌که نمی‌تونم به همه‌ی سوال‌های احمقانه‌ي تو جواب بدم!

(آوازه‌خوان طاس، اوژن یونسکو، نشر تجربه)
کلن یک مفهومی که شما خانوم های محترم باید تو ذهن تون جا بیفته اینه که د سعی کنید ناراحتی، پربود، بدحالی، ناز و نوازش طلبی، فوران امیال جن.سی و خلاصه هر گونه مساله‌ای که سبب نیاز به جنس مخالف از نوع پارتنر و حتا غیرپارتنر می‌شه با فوتبال و نود و امثالهم همزمان نشه! چون در این موارد شما کلن می‌تونید برید بمیرید! :ی

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

وبلاگ به مثابه قوطی شامپو - سلام خانم وینسلت-

کلن وبلاگ نوشتن اگر بخوای به مخاطب نگاه کنی به نظرم کار بیهوده ای هست و اساسن هر چیز دیگه ای نوشتن و گفتن به هدف رسوندن منظورت به یه عده دیگه. فرض بگیر شعر معنی کردن رو مثلن. این قدر حرص می خورم که می شینن می بافن به هم که شاعر این جا منظورش از خط و خال و عارض، پروپاچه ی معشوقش نبوده و مثلن چی چیزک فلان کسک رو می گفته، این جا منظورش از فلان، بهمانه؛ د جاکش تو از کجا می دونی آخه! شاعر بدبخت نشسته خودش رو جر داده یه چی گفته بعد شما می شینین دری و وری از توش استخراج می کنین. یا اصن همین ترجمه. منکر این نیستم که ترجمه در زندگی بشر امر مهمی است و بلاه بلاه الخ، ولی تو بشین سعی کن دو خط ترجمه کنی یه حرف حسابی رو، اگه وجدان و شرف و شعور داشته باشی تا نشیمن گاهت جر می خوری که چه قـــــــدر سخته که حقیقتن همونی که طرف می خواسته بگه رو بتونی بفهمونی و آخرش هم معمولن نمی شه.
حالا خلاصتن این رو تعمیم بده به وبلاگ؛ یکی نشسته در یه حالتی که نمی دونی چیه از رو یه چیزی که نمی دونی چیه یه چی نوشته بدبخت، بعد یکی های دیگه می شینن در حالت های متفاوت و با چیزهای متفاوت می خوننش و خب بدیهیه که نمی تونن منظور یارو رو دقیقن اون جوری که بوده درک کنن، یه چی می فهمن و می رن خب.
همینه که اساسن من معتقدم نوشتن به هدف فهمیده شدن کار بیهوده ای ست و معمولن بی نتیجه و کلن نوشتن از فعالیت هایی هست که صرفن باید واسه برون پاچی و تسکین خودت انجام بشه و کلن سعی کن نگاه نکنی که کی می خونه و کی چی گرفته و چی می گه که سرگیجه و اتلاف وقته صرفن. حالا اون وسط واسه دو سه تا آدم حسابی یا دو سه تا آدم آشنا که احتمال می دی حدسیات شون یا شناخت شون اون قدر قویه که ممکنه بتونن بفهمن تو اون موقع تو چه مختصات معنوی بودی و چی رو چرا نوشتی استثنا قائل شو. بقیه رو بفرست به کفش مبارک و با دل راحت گل واژه بگو. کی به کیه.
نوشتن اصیله. شخصیه. انفرادی ئه. مثل آواز خوندن ته زیر دوش حموم. اگه بقیه شنیدن یا گذاشتی بشنون باشه، ولی هیچ وقت راه شون نمی دی تو حموم که خوندن تو تصحیح کنن که.
این جوریا.
سلام سارای کتاب ها :ی

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷

بعضی وقت ها، مثلن وقتی که با کسی بحث می کنم که اعدام بد است، یا تبعیض جنسیتی و نگاه مردسالارانه مزخرف و بی معنا، یا خشم و بددهنی و زورگویی رفتار گندی ست، یک هو توی ذهنم علامت سوال می شود که همین تلاش و توقع دائمی از بقیه برای این که به اعتقادات ما باور داشته باشند و از نقطه نظر ما به همه چیز نگاه کنند، خودش رفتار غلطی نیست؟ بی جا نیست که از همه متوقع باشیم به آن چه به نظر ما درست است معتقد باشند و آن جور که ما درست می پنداریم رفتار و زندگی کنند؟ یعنی خب حتمن نگاه آن طرفی ها هم همین است که سیستم تفکر و رفتار و زندگی خودشان را درست می دانند و به نظرشان ما غلط ایم، و دقیقن مشکل مان با هم نیز از آن جاست که آن ها از ما متوقع اند مثل خودشان باشیم. خب ما هم که همین را بخواهیم چه فرقی داریم با هم پس.
بعضی وقت های دیگر که صابون این جور آدم ها عملن به تنم می خورد، جواب سوالم را می گیرم: تعارف که نداریم. بعضی آدم ها کلن بهتر است در کره ی زمین موجود نباشند؛ دنیا بدون این ها جای بهتری ست.

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷

خب این پست مفصل درمورد خودشیفتگی تهوع آور انسان ها رو می ذاریم یه وقت دیگه می نویسیم که دچار تقارن های زمانی نامناسب با بالا زدن خودشیفتگی وبلاگ نویسان محترم نشده باشه :ی

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

می دانی مشکل اساسن از گوش های من است
که می توانند صدای خودم را بشنوند
-گوش های بقیه را نمی دانم خب-
ولی گوش های من می توانند صدایم را بشنوند
و بعد من هی به صدایم گوش می کنم و هی نمی فهمم چه طور می شود آدمی را که این قدر صدایش غمگین است با یک شب به خیر گذاشت به حال خودش
گفتم که، مشکل اساسن از گوش های من است..

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

کلمه ها قشنگن
جادویی ان و مسحورکننده
ولی باید مواظب باشی زیاد توشون گیر نکنی
زیاد توشون تاب نخوری
باید مواظب باشی کلمه های خودت اسیرت نکنن
باید تو رودرواسی کلمه هات نمونی
که یه روزی به خودت بیای
و یا حتا شاید نیای
و ببینی داری واسه کلمه هات زندگی می کنی
یه جوری زندگی می کنی که نوشته ش قشنگ باشه
یا حتا بدتر از اون، اون جوری زندگی نمی کنی، ولی انی وی نوشته ش باید قشنگ باشه ..

از دفتر نصایح یک وبلاگ نویس به فرزندش

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

Slumdog Millionaire

(The policeman is hitting the kid -Jamal- who's pretending to be a tour guide with two american tourists. The tourists stop the policeman. Jamal falls down, the american woman holds him.)
(American guy to Jamal) Are you Ok?
Jamal: You wanted to see a bit of real India? Here it is.
American woman: Well, here is ia bit of real America, son.
(mouthes to the man) Money!

شاهکار آقا، شاهکار!

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۷

اندر حکایت زنان گیس-آبشاری قصه ها

خب، من بعضی وقت‌ها، فقط بعضی وقت‌ها، یهو فک می‌کنم که چه خوب بود اگه موهام لخت بود
بعد می‌تونستم نه تنها از حموم که درمی‌آم ببندم‌شون و برم پی زندگی‌م
بلکم کوتاه‌شون کنم و بریزم روی پیشونی‌م و با هر تکون سرم بریزن تو چشم‌ام و من هی کنارشون بزنم
و حتا وقتی که پیش‌ات نشستم، چارزانو و عین این بچه های تخس، بتونم موهامو بزنم پشت گوشم و به سبک این لوندهای هالیوودی خم شم عقب و به‌ات بخندم، یه‌جوری که چشمات برق بزنه

بعد که از این فکرا کردم؛ سریعن نادم و پشیمان می‌شم و شروع می‌کنم ناز کردن کله‌ی پریشون‌ام که از دلش دربیارم
و بهش اطمینان بدم که دوسش دارم و نگران نباشه، و اساسن این لوندونگی‌های زیادی دلبرانه هم به ما نیومده، کلن.

The aperitif..

خب یه شب معمولی بود
البته صادقانه شو بخواین، نه چندان معمولی
از این قسمتش که بگذریم
من بودم وایساده توی هوای سرد دل چسب یخ بندون این وقت صبح
توی تراس
با یه خیابون خلوت نیمه برفی
با آهنگ توی گوشم و دود سیگار توی هوا
با یه سری چیزای نه چندان معمولی توی مغزم
تنهای تنها
خب، طبیعیه که توی این سرما حتا گربه هام توی گوشه های گرم و نرمشون باشن
از اون وقت هایی که به قول بابای بنجامین باتن احساس می کنی تو تنها آدم زنده ی توی دنیایی
بعد یهو سه نفر قدم زنون از یه طرف خیابون پیداشون شد
رفتن تا اون ته و دوباره برگشتن
بعد یهو من دلم خواست یکی منو ببینه
دلم یه نگاه خواست روی خودم
حتا نگاه یه گربه
که بدونم اون قدری که الان فکر می کنم تنها نیستم
یا شایدم نه
که بدونم من تنها موجود زنده ی توی دنیا نیستم
بعد یهویی دختره سرشو بالا کرد و نگام کرد
سرشو پایین انداخت
بعد دوباره یه نگاه کوتاه
و اون سه نفر توی انتهای خیابون گم شدن
بعد از اون جایی که من یک عدد وبلاگ نویس بالفطره هستم که حتا دستمم به جایی بند نیست در این مواقع
لازم دیدم که همین جا تشکر کنم از کائنات و اون دختره و گربه ی احتمالی
بابت اون نگاه نصفه شبی که یه چیزی رو ته دلم گرم کرد یهو
و هر گونه توضیح دیگه ای هم الان کاملن بی مورده.

- You know who I am, Mr. Flannagan.
I'm the girl in the afternoon.
...the aperitif, as we say on the Left Bank.

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

مساله این نیست که من آدم متعصبی ام، که نیستم، تمام سعی ام همیشه این بوده که حداقل اصول رو برای خودم وضع کنم و روی اون اصول هم ثبات آره ولی تعصب نداشته باشم. خشم ام از شنیدن جمله های کلیشه ای و قضاوت های نخ نما و تکراری جنسیتی؛ جملات مشعشعی از قبیل زن ها آخر هم راننده نمی شن و زن ها توی سک.س الزامن احساسشون درگیر می شه و زن ها اصولن کشته مرده ی ازدواجن و الخ، از این ناشی می شه که گذشته از مزخرف بودن قضاوت به این گستردگی و کلی گویی در این حد، حتا حتا حتا اگه جمله هه در اکثر موارد درست باشه، مساله اینه که تحمیل شده ست. نمی تونی یه وضعیت فعلی رو -فرض که جمله ی کذایی وضعیت فعلی ای رو توصیف می کنه که کمابیش موجوده- توصیف کنی و در موردش نظر بدی بدون این که به پیشینه وجودی ش نگاه کنی و این که اصلن چرا و چه جوری ایجاد شده. روانی می شم وقتی می بینم یکی - اکثرن مردی- پشت فرمون باد به غبغب می ندازه و یه فحشی می ده و می گه این زن ها آخرم راننده نمی شن بدون این که مغز پوکش رو یه ذره به کار انداخته باشه و فک کنه که اولن داره حرف کلی مزخرف می زنه دومن فرهنگ تخمی مردسالار زن مزبور رو از دو سالگی نشونده پای عروسک و چرخ خیاطی و قابلمه و قوری و از همون دو سالگی آقا رو گذاشته پشت فرمون ماشین اسباب بازی پس حتا اگرم زن ها رانندگی شون خوب نباشه علتش واضح و قابل درکه.
خلاصتن که غری که می خواستم بزنم اینه که خیلی ظالمانه و احمقانه است که یه چیزی رو به یه کسی عامدانه و به دلایل مختلف و شیوه های مختلف تحمیل کنی، بعد به خاطر همون چیز تحقیرش کنی.

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

رفتن آدم ها، نبودن آدم ها وقتی که می خوامشون، برای من یه گناه نابخشودنیه
هر چه قدر هم که دلیل و منطق و گرفتاری و گواهی پزشکی و اشتغال به کار پشتش باشه.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

نکنید آقاجان نکنید، ایت ساکس خب آخه!!

نه که روابط راه دور اپیدمی شده این روزها
بعد نه که یه عالمه تا از دوروبری های منم مبتلا شدن به اش و کلن اوضاع دراماتیک و نشستن دائمن فحش می دن به مملکتی که فرزندان خود را فراری می دهد :ی
بعد نه که کلن یکی از نفرت های من در زندگانی رابطه راه دوره و چوبش رو هم خوردم شدیدن و اساسن برام تعریف نمی شه و بابا راه دور چیه اصن، یه هفته یارو رو نتونم ببینم به این نتیجه می رسم که ایت ایز نات ورکینگ فور می!
و البته فراموش نشه این ها از ارثیه های آقای نون دال مرحومه با اون عدم حضور همیشگی ش!
و بعدش نه که احتمالن خصایص تخمی-روابطی قابل سرایت ان به گفته ی بانو سمنتای سریال معظم سکس اند د سیتی که معتقد بود مونوگامی رو از دوستاش گرفته؛
خلاصتن هم که اصن من قصد کردم با همه ی رابطه راه دور-دارها قطع رابطه کنم که یه وقت سرایت نکنه بهم که اصلن حوصله ی غم هجران و فراق و بریک آپ ناچارانه و آهنگ کازابلانکا گوش کردن ندارم این وسط.
بعله. این جوریاس. با شمام هستم خانوم.
اون هایی که نصف ایران رو به قصد کاهش فاصله مهاجرت کردن آوانس گیرانه مستثنا می شن حالا :ی

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

(Karen is scared of doctors. Will is trying to make her see a doctor. Karen pretends she has done it.)
Karen: I went to the doctor. here, my X-ray. Happy?
Will: This is the X-ray of a cat.
Karen: miow.

Will And Grace. S 6 E 7
STRONGLY recommended.
لازمه من به عنوان یک شهروند وبلاگی برون پاچ دو نکته رو اظهار بدارم و اون این که من از بازداشت حسین درخشان خشمگین و نگران هستم و استدلال های تخمی ای مبنی بر «حقشه» صرفن باعث تشدید حالت تهوعم می شن و نمی فهمم آدم هایی که دقیقن برخورد خود حسین درخشان رو در موارد مشابه دارن در این مورد تکرار می کنن چه جوری می تونن بهش ایراد بگیرن، و دوم این که من اردوغان را دوست دارم و او یک عدد آدم شجاع می باشد و ماچ های مربوطه.
محض روشن سازی مواضع :ی
آینده ی معلوم رو دوست ندارم، چه دل خواه الان ام باشه (فرض محال که بدونم دل خواه فعلیم چیه) و چه نه، چون به هر حال احتمال این که تا رسیدن اون آینده ی محتمل معلوم من هنوزم همین رو بخوام، حقیقتن چیز متزلزلیه. اگه باشه، همیشه ترس این رو خواهم داشت که دل خواهم عوض بشه و اون آینده رو نخوام و اصلن همین تو مشت و بلکم تو پاچه بودن مطلوب از مطلوبیت اش برام کم می کنه و اگه نباشه، تلخی و دوست نداشتن چیزی که در انتظارمه لذت لجظه های الانمو هم خراب می کنه.
آینده ی معلوم رو دوست ندارم چون مثل یه معمای حل شده ست، چون تمام علامت سوال ها و ندونستن ها و هیجان ها رو پاک می کنه و فقط یه مسئله ی حل شده و یه جواب سرراست بهت می ده که نگاش کنی و نگاش کنی و دوستش نداشته باشی و بترسی که شاید دوستش نداشته باشی و حوصله تو سر ببره.
مغز بنده داره قدم به قدم به سوی تعطیلی کامل و کشیدن کرکره ها پیش می ره :ی
دیروز داشتم وصف امیر بامداد -های :ی- که حال ندارم لینکش رو بدم از اون لحاظ که به عکس علاقمنده و کامنت های خوبی روی عکس ها می ده برای یه دوست عکاس می کردم و می خواستم فتیش ویژه شو که همه می دونین چیه براش توضیح بدم، گفتم این کتابه هست، در جست-و-جوی ... در جست-و-جوی.. چیز.. اه چیز دیگه .. و ده دیقه فک کردم تا یادم اومد که در جست و جوی چی!
و بعد که یادم اومد گفتم آهان، زمان از دست رفته، خلاصه مرده شوره همون کتاب هست! و البته واضح و مبرهنه که منظورم کشته مرده بود!

چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۷

It's just that it's delicate..

بعد هم این که
من یه چیزی دارم
یه چیزی که نمی تونم اسم روش بذارم
نمی خوام بهش بگم آدم یا رابطه یا هر چی
یه چیز عجیب غریب سورپرایزینگ ئه که اصلن انتظارشو نداشتم
که اصلن فکر نمی کردم جواب بده
اصلن فکر نمی کردم بتونه ربطی به من پیدا کنه
بتونه خوشحالم کنه و آرومم کنه
یا من بتونم همه ی این کارها رو براش بکنم
یه چیزی که از یه جایی همون اول ها، یه حسی ته ته م بهم گفت که اسپشیاله
یه چیزی که براقه و خوشگله و رنگارنگه اما باید دقیق نگاش کنی تا اینا رو بفهمی،
و آرومه و بی سروصداست و کلی کلی متفاوت با اونی که فکر می کردم باید باشه
یه چیزی که تا ته ته دلم غنج می زنه (یا حتا شایدم غنج می ره) از داشتنش
و دلم نمی خواد به کسی نشونش بدم
برعکس همیشه
دلم نمی خواد به همه نشون بدم که من یه چیزی دارم که خوشحالمه
دلم می خواد فقط تو خلوت خودم نگه اش دارم و به هیچ کس نشونش ندم و حرفشم با کسی نزنم بس که خوبه و بس که می ترسم بیرون اش بیارم و بس که دلم می خواد فقط فقط برای خودم نگه اش دارم ..
خب چیه مگه؟! خیلی هیجان زده شدم چند لحظه! :ی
فقط خودم هلاک اون بست ریگاردز الیزه ی ته این دو تا پست پایینی هستم! :))
من هم اكنون يك آدم خارجي با موبايل-آپديت كننده ي هيجان زده مي باشم!


--
Best Regards
Elize

من هم اكنون يك آدم خارجي با موبايل-آپديت كننده ي هيجان زده مي باشم!


--
Best Regards
Elize

دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷

اسمش اینه که این روزها داره خوش می گذره یا حداقل بد نمی گذره ولی واقعیتش اینه که این روزها به قول خارجستانی ها "پیور لایف" ئه، خوش گذشتن اش واقعی ئه و عمیق و پر از آرامش، از اون ها که لبخندهای عمیق می ذاره روی لبت، و بد گذشتن اش درد داره و استرس و غصه و استیصال و بیچارگی به معنی واقعی. نه که خوب باشه، ولی خب، واقعیه دیگه، دیگه زندگی از پشت شیشه نیست.
همین دیگه.

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

حالا سوال اینه که من چرا یهو اینقدر نگران وقت و انرژی کائناتم؟! :ی
امم، خب چیزه، قضیه به سادگی اینه که دل ما و کائنات محترمه، ساعت و تقویمشون یه خورده همچین با هم میزون نیست. این جوری که ما هر چی رو داریم الان نمی خوایم و چند وقت قبل لابد می خواستیمش یا مثلن هی می گیم اه لامصب چی می شد اینو من چند وقت بعد می داشتم، یا این که هر چی رو که الان نداریم چند وقت قبل تر بهمون دادتش و ما گفتیم پیف پیف بو می ده یا چند وقت بعد بهمون می ده که ما دیگه خواستن مون تموم شده و تهش هم بالا اومده و فقط خنده ی تلخ مون می گیره که ای بابا، ریدی که خب.
این جوریاست خلاصه. یکی اینو ورداره بیارتش بنشونه جلوی من، کاری ش هم ندارم به خدا، فقط اون ساعت لعنتی شو با مال خودم تنظیم کنم، که تو وقت و انرژی دوتاییمون هم صرفه جویی بشه.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

یکی بره به این آقای یونیورس حالی کنه که، همین صرف این موضوع که من نوشتن یادم رفته کافیه که اعصابم رو قهوه ای کنه، دیگه امتحان های دو تا سه تا و اعصاب خردی ها و بغض کردن ها و غصه خوردن های کودک درون که با این دقت برنامه ریزی شون می کنه، حقیقتن اتلاف وقت و انرژیه.
من کلمه هامو گم کردم. تو شش سال گذشته به ندرت شده که این قدر بخوام بنویسم و این قدر نتونم و این قدر انگار هی یه چیزی توت داره وول می خوره و می خواد بریزه بیرون ولی راهی نداره و فقط پوست تنت رو ترک ترک می کنه. من کلمه هامو گم کردم، پسشون بدین.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

در مناظره ی داغی در مورد جنگ در غزه بین سه خانم میان سال در اتوبوس امروز یکی شون فرمود: بی خود نبوده که هیتلر این جهودها رو انداخته تو کوره و سوزونده، می دونسته این ها آدم بشو نیستن و کشت و کشتار تو خون شونه.
بارالها ما را از احساس "اگه الان اظهار نظر نکنم حتمن می گن لال ام" و تحلیلات آب دوغ خیاری مصون بدار. الهی آمین.
بعد اون قدر این جور مواقع من احساس متضادی در مورد خودم به ام دست می ده، که آیا این خوبه که من اون قدر شعور دارم که در مورد چیزی که کامل نمی دونمش اظهار نظر نکنم یا بده که اون قدر اعتماد به نفس ندارم که با این که از هفتاد هشتاد درصد اظهارنظر کنندگان بیشتر حالیمه، بازم دهنمو می بندم و عین احمقا هی خیره می شم که کلمات ابلهانه ای که ملت ول می دن تو فضا؟!

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

و ای بی بی سی فارسی من تو را می پرستم که به ما تلویزیون دادی و ما را
از شر ریخت منکر صدای آمریکا رهاندی. من تلویزیون تو را دوست دارم و برو
خوش باش که تحت عنایت ملوکانه ای؛ باشد که رستگار شوی.

سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

اصلن می دونید چیه
اون قدر از این جا دور شدم که برگشتن سختمه
نوشتن یادم رفته.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

لانگ تایم نو سی

این قدر ایمیل های کجایی و مردی و داری می میری و باز داری چه آتیشی می سوزونی خبرت نیست و چرا گودرت مرده و الخ زیاد شدن، که گفتم یه اطلاع رسانی این جا بکنم! مبنی بر این که به عنوان یه وبلاگ نویس گیس سفید عرض می کنم، که قانون اول وبلاگ نویسی اینه که وقتی یه نفری خبری ازش نیست یعنی این که عین آدم داره تو دنیای واقعی زندگی شو می کنه، یا هم این که زندگی اونو! حالا خلاصه که من به زودی باز می گردم و فقط فعلن اندکی به خودم بریک دادم و سرم به زندگی واقعی گرمه، خوشبختانه از نوع اولیش!
چاکریم، کلن!

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

من هنوز تنم درد مي کند از ديدن نيم قطره اشک گوشه ي چشم هايت وقتي دراز کشيده بودي زير آن پتوي صورتي
و از فکر اين که خودت بايد چه قدر درد کشيده باشي
و مي خواستم بگويم احمق، نات اونلي مادر درونت نمرده، بات آلسو آن قدر نازنين هست که دفعه ي ديگر که جونو ديدم و جوگير شدم مي خواهم حامله بشوم و بچه ام را بدهم بزرگ کني.
بعد هم که اصلن بياييد همگي با هم بازگشتش را جشن بگيريم.

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

من اگر مرد بودم، عاشق زنی می شدم که موهای سیاه بلند تاب دار داشته باشد،
که بعد حمام موهای سیاه بلند تاب دارش را بپیچد توی یک حوله ی سفید و گره بزند بالای سر
که بعد حوله را بردارد و موهایش سر بخورند روی شانه های برهنه ش
و همان لحظه من صدایش کنم و برگردد و از روی شانه نگاهم کند و لبخند بزند لابد
من عاشق زنی می شدم که گاهی وقت ها جینگولک های رنگی از همه جاش آویزان کند و گاهی وقت ها ساعت هم نبندد
که دور چشم هایش را گاهی سرمه بکشد و موها را باز کند و با خرمن گیسو و صدای جرنگ جرنگ جینگولک ها و چشم های خمارش در خانه بچرخد
که بلد باشد توی گودی گلویم را ببوسد و لاله ی گوشم را نوازش کند
که وقتی از بالای سرم رد می شود و من حواسم جای دیگری ست عادت اش باشد که دست کند توی موهایم
که عینک بزند و روزها لنز بگذارد،
که شب ها بنشینم توی رختخواب و نگاهش کنم که -همان جور که لنزهایش را در می آورد،- باهام حرف می زند و تعریف می کند که چه کرده امروز
که آرایشش را با پنبه های رنگی پاک می کند و با من شرط می بندد که پنبه ها را می تواند یک راست شوت کند توی سطل آشغال یا نه
که لباس خواب های سفید کوتاه بپوشد و موها - موهای بلند سیاه تاب دارش را - جمع کند بالای سر - که طره ها در هوا بین شانه و گردنش بازی کنند
که عینک اش را بزند و همان طور که می رود دست و صورت بشوید و مسواک بزند از بالای عینک نگاهی چند صدم ثانیه ای به من بکند
که با لباس خواب سفید و موهای جمع و بوی مسواک و کرم دست و کتاب توی دستش بخزد رختخواب کنارم
و خوابش که گرفت موهایش را باز کند و کتاب و گیره ی مو را - نگذارد روی پاتختی- پرت کند پایین تخت.
من اگر مرد بودم عاشق همچین زنی می شدم و برای هیچ کس هیچ کس هم تعریف نمی کردم که بعدش چی می شود.

* من از وقتی این را نوشتم تا حالا، و متوجه شده ام که عجب بین من و این زن رویایی م تشابهاتی وجود دارد؛ دارم بین این دو تصور سردرگمانه جر می خورم که آیا من آن قدر نازلی .. نه ببخشید نارسیسیت می باشم که اگر مرد بودم عاشق خودم می شدم! یا آیا آن قدر آدم بی اعتماد به نفس تخمی ای می باشم که دارم سعی می کنم شبیه زنی باشم که فکر می کنم جذاب است؟!
به قول چندلر در سریال وزین فرندز could I be that guy؟!

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷

چی شد که این جوری شد 3 یا چگونه دست از نگرانی برداشتم و به یک قورباغه ی چاق خواب آلود خوشحال تبدیل شدم

عرضم به حضورتون که این جوری شد که
انگار کن که بنده یک مدل ایدز برعکس گرفته باشم!
که سیستم های دفاعی م سوپرفعال شده باشه
که هر گونه جسم خارجی رو شروع کنه به پس زدن
بهتر بگم
هر گونه "نیاز" به خارج رو شروع کنه پس زدن
اول از روابط عاطفی شروع شد
که گفتم که یه روز صبح بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعدش کشید به روابط غیرعاطفی غیرافلاطونی
که یه روز صبح بعد شش ماه بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعد کشید به کلن روابط با انسان ها اعم از دوست و غیره
که بعد از یک شوک دوروزه به این نتیجه رسیدم که چیزی ندارن به ام بدن دیگه
اگر که چیزی نگیرن
در مراحل آخر کشید به فرندز!!
که من فهمیدم لحظات سخت و کسالت آور و پراسترس زندگانی را بدون فرندز هم تحمل می شود کرد حتا!
بعدش هم رسید به این که من کشف کردم که به دلیل کارکرد یک بیتی مغز و فقدان پیچیدگی های مغزی لازم و تک سلول بوده گی اساسن متریال یک آدم روشن فکر فرهیخته بوده گی رو ندارم و می تونم با آرامش به زندگانی ساده ی معمولی غیرمفید لذت بخش پف مغزانه ی گربه وارم بپردازم
در نهایت این شد که یه روز دیدم اون رشته های محکم و چندلای "نیاز" که منو وصل می کرد به جهان خارج اعم از آدم و شیء و مفهوم و فیلم و کتاب و آهنگ و الخ، قطع شده
یه روز دیدم که خودم و خودم به تنهایی برام بسه
و یه روز عصر کشف کردم که می شه نشست یه گوشه ی دنج توی یه پارک گوگولی نزدیک و از سرما لرزید و به رو به رو خیره شد و تنهای تنها و خالی خالی بود و احساس کم بودی نکرد و خوشبخت بود
دیدم که در عین ناباوری، بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ فاکتور خارجی که به ام بدتش، اون رضایته، اون لبخند پت و پهن راضی رخوت ناک خواب آلود خوش حال، اون حس اقناع مطلق، اومده نشسته بغل دستم؛ بدون این که حتا سعی ای کرده باشم برای داشتنش
دیدم که همه ی چیزهایی که تا حالا برام نیاز بودن و اعتیاد بودن و نداشتن شون درد بود و داشتن شون خوب، حالا نداشتن شون نه تنها چیز خاصی نیست بلکه گاهی وقت ها مطلوبه
و در نتیجه داشتن شون تبدیل شده به یه چیز لوکس گوگولی خوشحال کننده-تر از قبل
توی یه فضای خیلی امن تر - که از از دست دادن شون نمی ترسی دیگه
دیدم که اون چیزی که دنبالش می گشتم، داره گاه وبی گاه برق می زنه بغل گوشم و نشون می ده که نزدیک نزدیک شم و می تونم بگیرمش و دیگه برام دست نیافتنی نیست و اصن راه گرفتن ش رو یاد گرفته م
بعد
این جوری شد که یه نفس راحت کشیدم
برگمو گذاشتم رو آب و روش نشستم تا هر جا می خواد بره اصن
غورغور خوشحالانه مم سر دادم
سر راه یه نگاهی ام به خودم انداختم و گفتم
I'm so proud of you my girl
همینا دیگه.
باشد که جناب یونیورس این روزها را پاینده بدارد.

* این که چی شد که این وسط گربه ی درون مون به قورباغه تبدیل شد؛ من هم نمی دونم والله! :ی
**چی شد که این جوری شد

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

الرساله فی المضرات حسن منظر یا خوشگلا صرفن باید برقصن

لعنت هرمس بر من باد اگر از تکرارکنندگان خرمگس‌وار جمله‌ی بیضوی «دختر یا خوشگل می‌شه یا درس‌خون» و یا حتا «پسر یا خوشگل می‌شه یا خوش‌سک.س» (از اختراعات من و دوستان) باشم، اما خاک دو عالم بر سرمان بکنند که چنین جمله‌هایی متاسفانه بعضن واقعیت می‌یابند! حقیقتش این است که معتقدم به این که انسان‌ها، و بالاخص زنان زیبا، در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی قرار دارند. زیبا که می‌گویم منظورم زیبایی و مموشی و جذابیت معمولی نیست که اکثر آدم‌ها دارند، که بالاخره هر کس یا زلف کمندی دارد یا چشم و ابروی عاشق‌کشی یا لب لعلی، منظورم زیبایی فوق‌معمولی و «رمدیوس خوشگله‌ای» (تابلو است که من تازه جای گیومه‌ را روی کیبردم یاد گرفته‌ام؟:ی ) است که بعضی‌ها دارند که از در که تو می‌روند چشم‌ها خیره شود و ملت لابد دست‌هاشان را روی پرتقال‌هاشان ببرند. به‌قدر کافی مثال این موضوع را هم دوروبرم دیده‌ام، که آدم‌های زیبا حس می‌کنند بای‌دیفالت به‌قدر کافی محاسن و مزایا دارند و دیگر لازم نیست کاری بکنند و چیزی بر خودشان بیفزایند تا مقبول واقع شوند. تقصیر خودشان هم نیست بنده‌گان خدا، ما جماعت عقل به چشم و ظاهرپرست هم چنان از عنفوان کودکی قربان‌صدقه‌شان می‌رویم و باد به غبغب‌شان می‌اندازیم که تمام تایید اجتماعی و فیدبک‌های موردنیازشان را یک‌جا از همین کانال چشم‌وابرو دریافت می‌کنند. انسان هم که اساسن موجود فراااااخ! دیگر برای چی به خودش زحمت بدهد دوزار بار خودش کند وقتی آلردی همه حس می‌کنند خیلی خفن است؟!

به‌ویژه؛ این موضوع در مورد دختران مصداق پیدا می‌کند که اساسن انتظاری که در جامعه مردسالار ازشان می‌رود زیبایی و جذابیت جنسی و ایفای نقش‌های سنتی مادر و همسر است. وقتی رسالت اصلی‌شان خودبه‌خود تقریبن انجام‌شده؛ و کسی هم چندان انتظار دیگری ازشان ندارد، یعنی خب لایه رویی به‌قدر کافی جذاب است که کسی به محتویات موجود یا ناموجود یا احتمالی‌شان توجه نکند و توقع‌ش را هم نداشته‌باشد، خب بسیار محتمل است که به همان کفایت کنند و عمر گران‌مایه را در بزازی و سلمانی و سولاریوم و خیاطی صرف کنند و به قول دکتر «قربانی زن بودن‌شان شوند و پارچه را به کتاب ترجیح دهند». به جان عزیزتان به شمار موهای سرم دختر و پسر بسیار زیبا دیده‌ام که هیچ‌وقت نیازی پیدا نکنند و حتا نیازی حس نکنند که سلول‌های خاکستری مغز را به کار بیندازند! و اتفاقن همین آدم‌ها اگر فیزیکی معمولی داشتند، اگر برای گرفتن تایید و تحسین اجتماعی به چیزی غیر از ظاهر نیاز پیدا می‌کردند؛ اگر مغزشان را به کار می‌انداختند و اندکی فکر می‌کردند و می‌دیدند و می‌خواندند آدم‌های بسیار جذاب‌تری می‌شدند، تا این عروسک خوش‌منظر خنگ فعلی.

این است که می‌گویم آدم‌های زیبا در معرض خطر عقب‌نگاه‌داشته‌شدگی‌اند. بس‌که جامعه همان که خواسته را ازشان گرفته و آن‌قدر بابتش تحسین و تاییدشان می‌کند که دیگر قدمی فراتر نروند. صد البته که این قانون نیست و بی‌شمار آدم‌های فوق‌العاده زیبا و باهوش و باشعور هم داریم، اما در کل شخصن معتقدم اصلن هیچ کس دیگر نه؛ ولی خود من، اگر انشالله شکل آنجلینا جولی می‌بودم احتمال خوبی وجود داشت که در استیج لوندی و دلبری و عاشق‌کشی متوقف شده و مثل سباستین (خرچنگ گوگولی پری دریایی :ی ) مژه‌ به‌هم بزنم و لب غنچه کنم و خنگ بار بیایم.

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

- می‌گوید دنبال دکتر زنان خوب می‌گردد. مشکلش را می‌پرسم، عفونت ساده‌ی واژن است و نسخه‌ای برای قرص ضدبارداری. به‌اش می‌گویم مشکل چندان پیچیده‌ای ندارد و در حدود سرماخوردگی‌ست که پیش هر دکتری می‌شود برد، خیلی نیازی به دنبال دکتر "خوب" گشتن نیست. بعد دوزاری‌ام می‌افتد و می‌پرسم که آیا منظورش دکتری است که اندکی روشن‌فکر و حریم-شخصی-فهم باشد و به وضعیت تجرد و دوست‌پسر و سک.س داشتن‌اش عکس‌العمل بدی نشان ندهد؟ می‌گوید نه، این مورد مهم نیست؛ چون حلقه می‌اندازد و به دکتر خواهد گفت که متاهل است. می‌گویم: ولی تو که متاهل نیستی. می‌گوید وضعیتم فرقی با ازدواج ندارد. با یک نفر در رابطه‌ی جدی و متعهدم. می‌گویم درست، ولی متاهل نیستی. چرا راستش را به دکتر نگویی؟ می‌گوید که حوصله‌ی نگاه‌های آن‌چنانی احتمالی و قضاوت‌های دکتر را ندارد.

- روشن‌فکر است و "دگراندیش" و امروزی و متجدد و چه و چه. ادعایش و لیست کتاب‌های کتاب‌خانه‌ش و نمود بیرونی‌ش هم گوش فلک را کر کرده که من متفکرم و چنین‌ام و چنان‌ام. هنوز اگر آستین لباس‌اش بالا باشد، یا خدای‌نکرده پسری نگاه‌اش کند؛ دوست‌پسرش اخم می‌کند و تو هم می‌رود و اعتراض می‌کند و دخترک هم مطیع و رام "مورد" منکراتی را برطرف می‌کند. مرد است دیگر. غیرت دارد.

- معتقد است سک.س پیش از ازدواج اشکالی ندارد و برای همه اتفاق می‌افتد. اما هم‌چنان سفت و سخت دودستی به بکارت‌اش چسبیده چون «بالاخره می‌خوام تو این جامعه ازدواج کنم». طبعن لزومی هم ندارد شوهر آینده بفهمد که خانم‌اش قبلن با کسی خوابیده. «مردی که این‌قدر احمقه هم حقشه که بهش دروغ گفته‌بشه» نمی‌گوید این وسط تکلیف میزان حماقت خودش چیست و او چی حق‌اش است؟

- دوست‌دختر دارد و دوست‌دختر بیچاره فکر می‌کند که رابطه؛ متعهد کننده است. پسرک کلن این‌طرف و آن‌طرف با هر کسی که دست بدهد می‌خوابد و معتقد است باید قبل از ازدواج آن‌قدر سک.س داشته‌باشد که «سیرمونی» بگیرد. در جواب من که می‌پرسم چرا به دوست‌دخترت راستش را نمی‌گویی؛ بحث را عوض می‌کند.

دارم فکر می‌کنم ما کی یاد گرفتیم این‌طور، به این شدت و عظمت به خودمان و بقیه دروغ بگوییم؟‌ کی یاد گرفتیم این حجم عظیم تناقض را در باورها و رفتارهامان به عناوین مختلف ماست‌مالی و توجیه کنیم و یک کلام مقر نیاییم که عرضه و شهامت عملی کردن عقاید شیک و مردم‌پسندمان را نداریم!! می‌خواهیم با دوست‌پسرهامان بخوابیم ولی یک‌وقت نگاه چپ‌چپ دکتر زنان را روی خودمان تحمل‌ نکنیم، بدون فکر به این‌که بالاخره که باید این تابو بشکند و بالاخره این آدم و آدم‌های دیگر باید بفهمند و عادت کنند که مسائل شخصی بقیه به‌شان مربوط نیست. می‌خواهیم عقاید فمینیستی‌مان را حفظ کنیم ولی از آن‌طرف تحمل از دست دادن دوست‌پسرهای گوگولی دوست‌داشتنی همه‌چیزتمام سنتی را نداریم. می‌خواهیم غرایز جنسی‌مان را ماشالله تمام و کمال ارضا کنیم ولی تخم/تخمک علنی کردن و پای عواقب‌اش ایستادن نداریم که مبادا یک‌وقت خدا و خرما یکی‌شان از دست بروند!

دیدن این موارد دیگر جدن برایم تهوع‌برانگیز شده. فکر کرده‌ایم قرار است هیچ بهایی بابت اندیشه‌ی احتمالن متفاوت‌ از نرم جامعه‌مان نپردازیم؟! و با این روند حتمن هم جامعه روزی به جایی خواهد رسید که ظرفیت تحمل تفاوت را داشته‌باشد. به‌شان هم که می‌گویی می‌گویند تحمل عواقب‌اش سخت است و ما نمی‌توانیم. می‌گویی اگر من می‌توانم و فلانی و بهمانی و هزارنفر دیگر می‌توانند تو هم می‌توانی، می‌فرمایند نه تو شجاعی و الی و بلی و تو می‌توانی و من نه! اولن که مگر ما شاخ داریم و دم و تو نداری که ما بتوانیم و تو نتوانی! همه از یک فرهنگ و یک جامعه و یک بستر بلند شده‌ایم؛ تنها فرق بین‌مان احتمالن انتخاب، یا توهم انتخاب - سلام آقای دکتر- ماست به خواستن و پایش ایستادن و انتخاب تو به خواستن و کردن و ماله کشیدن. دومن هم که اصلن اگر این‌طوری‌ست که تو یکی شخصن خیلی غلط می‌کنی بخواهی ده سال دیگر در آزادی فرهنگی نسبی‌ای که من و امثال من با تحمل هزار نگاه و حرف ناروا به دست آورده‌ایم لم بدهی و سیگار دود کنی. اگر نمی‌توانی؛ خیلی غلط می‌کنی که اساسن می‌خواهی چیزی را که نمی‌توانی بخواهی. نخواه. نکن. نمی‌میری. من قول می‌دهم که نمی‌میری. تا حالاش که کسی نمرده.
به نظر من آدمی که اقلن به همان نرم جامعه بچسبد و آن ارزش‌ها را طابق‌النعل بالنعل در زندگانی‌اش رعایت کند، حتا اگر بعضی وقت‌ها دلش می‌خواهد از این سیستم خارج شود ولی چون می‌داند که پای عواقب‌اش نمی‌تواند بایستد جلوی دلش را می‌گیرد؛ خیلی آدم‌تر و قابل‌احترام‌تر از این عزیزان دوروی ریاکار گشاد زیاده‌خواه است.
البته و صد البته که شیوه‌ی مورد علاقه‌ی من «من همینم و همینه که هست» در این مورد هم راه اجرا دارد، ولی باید دقت کرد که این جمله‌ي مقدس اتومات برای مخاطب نیز حق مسلم و الهی‌ای ایجاد می‌کند مبنی بر «آدم شدیدن تخمی‌ای هستی عزیزم»
مخلص این‌که دفعه‌ی بعد که بانوی فمینیستی را با مردی «خودتو بپوشون ضعیفه» به عنوان پارتنر ببینم، کسی را رهسپار مطب دکتر زنان با حلقه‌ی دروغی بر دست، دختری یا پسری را در حال دروغ گفتن به پارتنرش و الخ؛ هیچ تضمینی نمی‌دهم با کفش زمستانی سنگین نکوبم بر سرش. گفته‌بودم قبلن؛ که داشتن مقدار متعادلی تخم/تخمک، برای سلامتی انسان مفید است. باور کنید مفید است!
پست مرتبط:
تئوری پردازی در حد سیمون؛ دوبوآر لایف استایل برگرفته از فاطمه رجبی
دیگنیتی ... خواهران من، دیگنیتی!

پی‌نوشت: دوست تیزبین و نکته‌سنجی در کامنت‌ها به تناقض ظاهری این پست با پست «تا کی کجا ...» اشاره کرده‌است. توضیح را همان‌جا داده‌ام ولی عجالتن این را پای این مطلب اضافه کنم که: همه‌ی ما تظاهر می‌کنیم. جاهایی، و وقت‌هایی. ولی حداقل می‌توانیم تا مجبور نیستیم تظاهر نکنیم. مجبور هم معمولن در رویارویی با ساختار قدرت تعریف می‌شود. می‌خواهم بگویم؛ جلو کشیدن مقنعه موقع رد شدن از دم گشت ارشاد و نگهبان دانشگاه؛ قابل درک است چون مجبوریم؛ ولی حجاب سفت‌وسخت کردن از نگرانی نگاه در و همسایه و مردم خیابان ... خودتان تعمیم بدهید.

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

زبان دوم حق مسلم مخاطبین ماست

فارسی که حرف می زنی، یا اساسن به زبان مادری، فاصله ی "بیان" تا "درک" و فاصله ی "مفهوم" تا "بیان" فقط یک قدم است. یعنی آن چه به ذهن ات می رسد همان طور می گویی اش و آن چه می گویی همان لحظه شنیده و فهمیده می شود. بدون هیچ واسطه ای و بدون هیچ مکثی و صبری و پرده ای. این است که مفاهیم تیز اند، صریح، زاویه دار و تند؛ پررنگ و براق و تو-ذوق زننده. تو بگو قالی نویی که نشسته باشند و رنگ هاش تند و براق چشم را بزند و فرو برود توی اعصاب بینایی ت. بگو کلمه هایی که در فضا شلیک می شوند و صاف می خورند توی صورت طرف. بلکم درست روی دماغ - شاید عمل کرده- اش.
به زبان دوم که حرف می زنی، پرده می افتد روی مفاهیم. انگار حریر نازکی، در فاصله ی بین تولید ذهنی مفهوم تا ترجمه شدن اش به زبان دوم* و بیانش، و در فاصله ی بیان و شنیده شدن تا ترجمه شدن ذهنی و درک شدنش، روی آن مفهوم را بپوشاند. لطیف ترش کند، آرام تر، با زاویه های ساییده و پیچیده در لفافه. انگار آن چه می گویی را، نمی گویی و در عین حال گفته ای ش. انگار مفاهیم به زبان دوم یک درجه ضعیف تر و کم رنگ تر و محوتر می شوند. انگار مطلوب و نامطلوب بوده گی شان کم رنگ می شود، انگار می شود قربان صدقه رفت بدون ترس برداشت اشتباه کردن و فحش داد بدون نگرانی آزرده خاطر شدن مخاطب. انگار کلمه ها پیچیده در لفاف نازک شان در فضا شناور می شوند و غوطه خوران آرام می نشینند روی سروشانه و موهای مخاطب.
این است که من می گویم آدم ها باید زبان دوم داشته باشند. آدم ها باید زبانی داشته باشند که موقع گریز از صراحت گزنده ی زندگی و کلمه های هزارساله ی مادری پناه ببرند به اش تا تحمل مفاهیم را آسان تر کند برای شان. آدم ها باید زبان دوم مشترک داشته باشند که بتوانند موقعی که چشم شان خسته ست از پشت پرده های حریر با هم حرف بزنند. آدم ها باید زبان دومی داشته باشند که آوازهاش را بخوانند و هر وقت خیلی دردشان گرفت زیر لب به اش غرولند کنند.

*البته که بعضی مواقع زبان دوم آن چنان به ات می آمیزد که مفاهیم از اول به همان زبان تولید می شوند و برای فارسی حرف زدن باید ترجمه کنی! و یک وقت هایی ترجمه هات باگ دارد و لقب تازه به دوران رسیده هم می چسبد به ات! :ی
** این پست قرار نبود این قدر جدی بشود که، قرار بود در حقیقت من غری بزنم که این یاروهه چرا انگلیسی بلدش نیست که من بدون این که رویم نشود و ملاحظه کنم و رودرواسی، بهش بگویم ناک ایت آف بابا؟!

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷

یک روز دیدمش که در جاده راه می رفت، با سینه هایی برهنه و سبد میوه ای بر سر.
تمام شکوه اندام زنانه در طراوت نوجوانی، تمام زیبایی زندگی، امید، لبخند و حالتی که گویی هیچ اتفاقی ممکن نیست برایتان رخ دهد. لویزون شانزده ساله بود و هنگامی که سینه اش دو قلب به من می داد حس می کردم که بر همه چیز پیروز شده ام و در همه کار موفق بوده ام. سراغ پدرومادرش رفتم و مطابق آیین قبیله اش وصلتمان را جشن گرفتیم.
لویزون آمد تا با من زندگی کند. هرگز در تمام عمر تا این اندازه از نگاه کردن و گوش دادن لذت نبرده ام. یک کلمه فرانسه بلد نبود و من از انچه به من می گفت هیچ نمی فهمیدم جز آن که زندگی زیبا، سعادتمند و پاک بود. صدایی بود که برای همیشه شما را نسبت به هر موسیقی دیگری بی تفاوت می کرد. چشم از او بر نمی داشتم. ظرافت خطوط چهره و نازکی غیرقابل تصور مفصل ها، شادمانی چشمان، نرمی گیسوان- اما چه بگویم که به خاطره ام و این کمال آشنا خیانت نکرده باشم؟
... لویزون لکه غریبی بر بازو داشت که توجه پزشک را جلب کرد. همان شب به چادرم آمد. به من گفت که دخترک به جذام مبتلاست و باید از او جدا شوم. دلیلی برای حرفش نداشت. مدت ها انکار کردم. به سادگی و تنها انکار کردم. نمی توانستم چنین جنایتی را باور کنم. شبی وحشتناک را با لویزون سپری کردم؛ در حالی که در آغوشم خوابیده بود تماشایش می کردم، صورتش را حتا در خواب، شادمانی روشن می کرد. امروز هنوز نمی دانم آیا دوسش داشتم یا تنها نمی توانستم چشم از او بردارم... هرگز چیزی را با این همه عشق و علاقه و این همه دردمندی در آغوش نفشرده بودم. تنها وقتی به حدایی رضایت دادم که برایم با استناد به مقاله ای در روزنامه - نسبت به همه بدبین بودم - توضیح دادند که داروی جدیدی علیه باسیل هانسن در لئوپولدویل آزمایش شده و نتایج قطعی در مهار و شاید معالجه بیماری به دست آمده.
لویزون را در "بال پرنده" ی معروف که آجودان سوبابر خلبانی آن را بین برازاویل و بانگی به عهده داشت، سوار کردم. او مرا ترک می کرد و من با دست خالی و مشت های گره کرده و این احسلس که نه تنها فرانسه بلکه سراسر زمین به تصرف دشمن درآمده، در محوطه باقی ماندم... تمام بدنم به نظرم خالی می آمد: غیبت لویزون را در تمام دانه های پوستم حس می کردم. دستانم به نظرم چیزی بی هوده می آمدند.
دیگر هرگز لویزون را ندیدم. توسط دوستان دو یا سه بار خبرهایی از او دریافت کردم. به او خوب رسیدگی می کردند. امیدوار بودند. می پرسید من کی برمی گردم. او شاد بود. و بعد پرده افتاد. نامه های زیاد می نوشتم. درخواست هایی از طریق سلسله مراتب، چندین تلگرام بسیار مردانه نوشتم. هیچ. داد و فریاد می کردم. اعتراض می کردم: مهربان ترین صدای دنیا از میان یک مریض خانه ی غمناک آفریقا صدایم می کرد. به لیبی اعزام شدم. همچنین برای معاینه ای دعوت شدم تا مطمئن شوند جذام ندارم. نداشتم. اما وضع خوب نبود. هزگز تصور نمی کردم بتوان تا این حد مسحور یک صدا، یک گردن، شانه ها و دست هایی شد.
می خواهم بگویم او چشمانی داشت که آن قدر زندگی در آن ها لذت بخش بود که پس از آن دیگر ندانستم کجا بروم.

پیمان سپیده دم - رومن گاری - ترجمه آزیتا همپارتیان. فصل 39. با دخل و تصرف طبعن.

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

سه تا جوجه‌هه داشتن با هم عموزنجیرباف بازی می‌کردن
بعد رسیدن به "با صدای چی"
یه جوجه‌هه گفت " با صدای گاو"
جوجه دومی شاکی شد گفت " همش می‌گی با صدای گاو؛ خب یه چیز دیگه بگو"
جوجه اولیه گفت " اممم.. خب با صدای بره"
جوجه سومیه با اعتماد به نفس کامل گفت " قدقدقداااااااا قدقدقداااااااااا"

اندر مزایای بزرگ شده‌گی یا به جان مادرم این پست مخاطب خاص ندارد

خوبی‌ش اینه که وقتی بزرگ می‌شی تازه می‌فهمی آدم‌ها اون‌قدری هم که فکر می‌کردی گنده نیستن. تازه دنیات اون‌قدر بزرگ می‌شه که دیگه رو محور آدم‌ها نمی‌چرخه. خوبی‌ش اینه که چشم‌هات اون‌قدر زیاد می‌بینن و اون‌قدر تازه می‌بینن که آدم‌ها دیگه منطقن نمی‌تونن اون‌قدر واست گنده بشن که هیچی غیر از اون‌ها نبینی. خوبی‌ش اینه که بزرگ که می‌شی تازه یاد می‌گیری که خیلی خیلی ساده‌تر از این حرفا، آدم‌ها می‌تونن تو زندگی‌ت بیان و زخم بذارن و لک بذارن و لذت بدن و درد بدن ولی آخر سر برن؛ یه جوری برن که انگار هیچ‌وقت نبودن؛ یه جوری که حتا دلت براشون تنگ نشه. که می‌فهمی این دری‌وری‌های "بی تو هرگز" فقط فیلم و داستانه و تو دنیای واقعی بدون هر آدمی؛ هر آدمی هر قدرم عزیز و اصلن بدون هیچ آدمی دوروبرت هم زندگی ادامه داره و می‌شه زندگی کرد و حتا به تخمت هم نباشه. خوبی‌ش اینه که یاد می‌گیری با خودت و خودت زندگی کنی و لذت‌شو ببری و تنهایی واست درد نباشه. خوبی‌ش اینه که می‌فهمی رفتن و نبودن‌ هیچ آدمی اون‌قدری که می‌گن و فکر می‌کنی ترس‌ناک نیست.

بدی‌ش می‌دونی چیه؟ بدی‌ش اینه که وقتی همه‌ی اینا رو می‌دونی، هیچ آدمی دیگه اون‌قدر واست گنده نمی‌شه که دلت رو به تاپ تاپ بندازه.

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

رویاهای خود را با به دست آوردن‌شان به فاک ندهید

هوم
خب همیشه گفتن چیزی که "فتح" بشه؛ جذابیت‌اش رو برای آدم از دست می‌ده
منم همیشه گفتم درسته که این همم.. تقریبن واقعیته؛ ولی یه واقعیت مریض بی‌شرمانه‌ی کثیفه
بعد الان که یکی از اون فتح‌شده‌ها جذابیت‌ش رو به‌چنان سرعتی داره از دست می‌ده که می‌ترسم اگه یه‌ذره دیگه دوروبرش باشم کلن متهوع شم روش
دارم می‌فهمم که این کاهش جذابیت الزامن به خاطر فتح شده‌گی نیست
شاید به خاطر اینه که نزدیک‌اش که می‌شی؛ تازه می‌تونی درست ببینیش؛ که بفهمی اساسن جذاب خاصی هم نبوده و همش یه اشتباه بصری بوده از بیخ و بن.
خلاصه که؛ همینا دیگه.

اطلاع ثانوی وجود ندارد، صدای آمریکا کلن خر است

یعنی خب بدون شک کنار همه ی دلایل منطقی دیگه؛ یه دلیلی که از صدای آمریکا این همه بدم می آد و کهیر می زنم ازش، اینه که اسپم وار هر شب خبرنامه شون می آد به ایمیلم
بعد من یه هو می بینم اون بالا توی پرانتز جلوی جی میل نوشته 1 و نمی دونم چرا هر بار حس می کنم الان احتمالن این 1 یه ایمیل جذاب و مهمیه
بعد هر دفعه هم که می رم می بینم نوشته News خبرنامه صدای آمریکا از وبلاگ چی فکر می کنین دیدن کنید (با دهن کجی خوانده شود لطفن) و نه تنها ایمیل جذابی نیست بلکه این مزخرفه، حرص می خورم و فحش می دم.
هر چی هم ریپورت از اسپم اش می کنم فایده نداره که نداره.

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

اگه بای انی چنس توی یه خیابون سبز خوشگل سرتون رو بالا کردید و توی تراس طبقه سوم یه خونه ای، یه دختر کله فرفری با جوراب های سبز (اگه از اون فاصله تونستید رنگ تشخیص بدید) دیدید که دهنشو عین ماهی هی باز و بسته می‌کنه؛ بدونید اون منه که داره امتحان می‌کنه ببینه هوا اون‌قدری سرد شده که نفسش بخار کنه یا نه.

* بخار کرد!!
از این به بعد اگه یکی با همون مشخصات دیدید که داره هاب هاب میکنه - سلام نیوش- و بعد از ذوق بالا پایین می پره بدونید که بازم منه!

تا کی کجا بودم/هستم/خواهم بود

1 - حدودن چهار سال پیش باید بوده‌باشد، که با جمعی از دوستانم، دختر و پسر، به دیدن تئاتری رفته‌بودیم. بعد از تئاتر برای خوردن شام به رستورانی در همان نزدیکی رفتیم. من و یکی دیگر از دخترها، طبق معمول به خاطر محدودیت‌های خانوادگی استرس تایم و دیر شدن و به موقع به خانه نرسیدن داشتیم و احیانن این استرس را با غر زدن و "زود باشیم، زودباشیم" به جمع منتقل کرده‌بودیم. دقیقن یادم نیست با چه عبارتی، ولی یادم هست یکی از پسرها با مقایسه‌ی ما با یکی دیگر از دختران جمع که خوش‌بختانه پدر و مادر روشن‌اندیش‌تری داشت و محدودیت کم‌تری؛ چیزی گفت در باب تمسخر استرس من و دخترک و این که چه‌قدر "مثبت" ایم که باید نه و ده شب خانه باشیم و دائم غر زمان بزنیم. حس بدی که آن شب از حرف پسرک گرفتم، بعد چهار سال هنوز آن‌قدر باقی‌ست که هر وقت یادی از آن جمع و آن شب بشود اشاره‌ای به‌اش بکنم و غری بزنم در باب بی‌ملاحظگی و درک نکردن‌اش.

2 - دوستی دارم که دختر گوگولی خانواده بود و برخوردار از اطمینان صددرصد پدرومادرش؛ در حدی که اجازه‌ی تنها زندگی کردن را هم داشت. بعد از شش ماه دوستی با پسری، به خاطر بو بردن خانواده از کم و کیف روابط - که قطعن از حوزه‌ی تایید خانواده خارج بود- دچار مشکلات جدی‌ای در رابطه‌اش شد. محدودیت شدیدی از طرف خانواده به‌اش اعمال شد و آزارهای جدی و جنگ اعصاب دائم به‌خاطر جو سوءظن و شک مدام خانواده به‌اش. پارتنر بسیار باشعور و فهمیده، به جای درک موقعیت دخترک و هم‌دلی و حمایت روحی؛ گفت که حوصله‌ی این جنگولک‌بازی‌ها را ندارد و دوست‌دختری می‌خواسته که "پایه" باشد و بتواند با دل راحت با او بیرون و سینما و گردش و مهمانی و مسافرت برود و دائم دغدغه‌ی خانواده نداشته‌باشد. رابطه به هم خورد و دخترک حیران مانده‌بود که من که اول دوستی‌مان چنین بودم و اعتماد خانواده‌ام را به خاطر دوستی با فلانی از دست دادم؛ درست بود که در چنین موقعیتی به جای حمایت روحی، این حرف را تحویلم بدهد؟!

3 - برای خودم بارها پیش آمده که محدودیت‌های خانوادگی، اعم از بیرون رفتن و شب جایی ماندن و دیر آمدن و مسافرت رفتن؛ باعث چالش و مشکل و جنگ اعصاب بشود. در چنین موقعیت‌هایی؛ برخورد دوستان اعم از دختر و پسر همیشه فاکتور بسیار مهم و تعیین‌کننده‌ای در وضع روحی و اعصاب و نحوه‌ي برخوردم با ماجرا بوده. حرف‌های آدم‌ها؛ برخوردهایشان، که مواظب باشند حس گناه و چیزی کم داشتن و متفاوت بودن به آدم ندهند، آدم را سرزنش نکنند به بهانه‌های مختلف که " تقصیر خودته"‌ و "خودت کوتاه می‌آی" و " جمع کن این خانواده‌ت رو" و حس تحقیر و تمسخر شدن در من ایجاد نکنند؛ حمایت‌گر بودن یا نبودن‌شان در این موقعیت‌ها، همیشه یکی از عوامل مهمی‌ست که در قضاوت، حس و رابطه‌ام نسبت به آن آدم تاثیر فراوان می‌گذارد. یکی از ویژگی‌هایی که همیشه در پارتنرهایم برایم بسیار مهم بوده؛ میزان درک‌شان از محدودیت‌های من است و نحوه‌ي برخوردشان با آن و این که چه‌قدر سعی کنند مساله را برایم آسان کنند و حمایت‌گر باشند.

در سیستم غالب بر جامعه‌ی ما، واحد اصلی خانواده‌ست. خانواده بر اعضای خود کنترل اعمال می‌کند، در بسیاری موارد تفاوت‌های زمین تا آسمانی بین فرزندان و خانواده هست که همیشه نمی‌شود در محیط خانوادگی "رو"شان کرد و سرشان جنگید و دعوا راه انداخت و حرف خود را به کرسی نشاند. با توجه به این که این کنترل اساسن بر دختران خیلی بیش‌تر اعمال می‌شود تا پسران، معتقدم مردان باید در برخورد با این مساله بسیار حساس و ملاحظه‌گر باشند. از مردی توقع ندارم درک کند این که خانواده از دخترش متوقع است فلان ساعت شب خانه باشد و تا دیر وقت بیرون نماند و تنها مسافرت نرود و غیره و غیره دقیقن چه حسی دارد، که همه می‌دانیم عمومن پسران بسیار آزادترند و به ندرت و در مقیاس خیلی کوچک‌تر این موارد را تجربه می‌کنند. ولی متوقع‌ام که درک کنند که تقصیر دختری نیست اگر متفاوت از خانواده‌اش می‌اندیشد و زندگی می‌کند ولی به دلایل مختلف نمی‌تواند لایف‌استایل‌اش را علنی کند و مجبور است زندگی زیرزمینی داشته‌باشد. متوقع‌ام درک کنند که نفس این متفاوت بوده‌گی و ریسک زندگی زیرزمینی مستلزم شهامت و شجاعت فرد است و باید به این شهامت احترام گذاشت. متوقع‌ام مردان، محدودیت‌هایی که جامعه و خانواده بر زنان اعمال می‌کنند را درک کنند و بفهمند که زندگی با این محدودیت‌ها ساده نیست و خوشایند نیست و کج‌دار و مریز از گوشه و کنارشان رد شدن؛ سخت است و انرژی‌بر و اصلن چیز قابل تمسخر و تحقیری نیست. که این سیستم زندگی که خیلی از ما به ناچار داریم، قابل احترام است و شعور سالم؛ با آن هم‌دردی و ملاحظه و هم‌دلی می‌کند. صحنه‌ی زشتی است که ببینی عضوی از جامعه که فرهنگ مردسالار به او آزادی بیش‌تر داده؛ فخر آزادی‌ش را به عضوی دیگر که همان فرهنگ او را محدود کرده بفروشد و باعث احساس ناراحتی‌ش بشود.
اگر زمانی با دوست ِ دختری بیرون بودید و به ساعت‌اش نگاه کرد و گفت که زود باید برود و دلهره و استرس داشت که مبادا دیر به خانه برسد، یا اگر پیش‌نهاد جایی رفتن را دادید و گفت که به دلیل محدودیت خانوادگی نمی‌تواند بیاید، مواظب برخوردتان و دهان‌تان باشید. کوچک‌ترین رفتاری و حرفی که بار تمسخر داشته‌باشد، یا تحقیر، یا خنده و طعنه و کنایه، حتا به شوخی، دوست‌تان را ناراحت خواهد کرد و در میزان تخمین او از شعور شما تاثیرات اساسی خواهد گذاشت.

با تشکرات ویژه از بامداد جهت انتخاب تایتل، ایشالا که کار دوکون‌تون بگیره هم!‌:ی
به مامانه می‌گم: بابا ول کنین این خواهر کوچیکه رو؛ چیه هر جا می‌خواد بره و بیاد می‌برین و می‌آرین‌اش، یه بیرون می‌ره صد دفعه به‌اش زنگ می‌زنین و نحوه‌ي اومدن و رفتن‌اش رو چک می‌کنین. معلول جسمی و روحی که نیست، بزرگ شده، باید یاد بگیره خودشو تو جامعه اداره کنه. من سن این بودم خودم مستقل همه جا می‌رفتم و می‌اومدم و این بازی‌ها رو هم نداشتیم.
می‌گه: نه مادر این با تو فرق داره. عقل و بار درست حسابی که نداره، از اون طرف هم خوشگله؛ برورو و چشم و ابرو داره، تو چشمه. نمی‌تونم به امون خدا ولش کنم تو این گرگ‌بازار که.
بعد من از اون روز هی دارم فکر می‌کنم که من زشت بودم، بدترکیب بودم، کج بودم، یه وری بودم، کور و کچل بودم، یا چی خلاصه، که خیال‌شون این‌قدر از باب بنده راحته!!

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

اهم اهم

آدم است دیگر
بعضی وقت ها هم در مسابقه ی وبلاگ های برتر دویچه وله کاندید می شود

صادقانه هم باید بگویم که اصلن این چه کاری ست که بردارند اسم آدم را بگذارند بغل توکای مقدس، که آدم کلی خجالت بکشد و دفنت لی خودش هم به خودش رای ندهد! :ی

این لینک توضیحات فرناز (یکی از اعضای هیئت داوری مسابقه) است در مورد مسابقه و کاندیداها، و این هم لیست کاندیداها:
کاندید بهترین وبلاگ: دیرتش باد
کاندید بهترین پادکست: رادیو کالج پارک - آق فری و شرکا
کاندید بهترین ویدیو بلاگ: ببین تی وی
کاندید جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز: وب سایت تغییر برای برابری
کاندید بلاگ ورست: دنیای کوچک آقای اوف
کاندید بهترین وبلاگ فارسی: بر ساحل سلامت - عصیان - آینده - آقا اجازه - آزادنویس - من و ام اس - لابراتوار کلنگ - الیزه - گفتنی ها - پاگرد - توکای مقدس
در این صفحه می توانید به وبلاگ های منتخب خود رای دهید

ضمنن باید اعلام کنم که نویسنده ی این وبلاگ الیزه بوده و خرس درون یکی از اعضای درونی خانم چندگانه است که ما فقط تحسین شان می کنیم و نسبتی بیش از این باهاشان نداریم، با تشکر از دویچه وله و خانواده ی محترم رجبی! :ی

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

بعد می دونی خوبی این وضعیت فعلی چیه؟ این که تقریبن هر اتفاق بدی که من عقلن می تونستم متصور بشم افتاده. یعنی فعلن فعلن ها تا چند وقت؛ با محاسبه ی فاکتورهای دخیل جدن دیگه اتفاق بدی نمونده که بیفته! فلذا بنده دیگه حوصله م از عزا گرفته گی به جهت مشکلات قدیمی سر رفته جدن و از این لحظه تصمیم دارم خوب بشم - قربتن الی الله، نه تنها چون دیگه اتفاق بد ممکنی به نظرم نمی رسه که بخوام حرصشو بخورم، بات آلسو چون تو این وضعیت باز اگه یه افتضاحی چیزی بخواد رخ بده، علاوه بر افتضاح بوده گی پیش بینی نشده هم هست. فلذا انرژی و نیروی مضاعف می طلبه برای هندل کردنش که با این کنج عزلت به غم نشستگی من سازگاری نداره.
می ریم که خودمون رو پروار کنیم جهت فلاکت بعدی، جاست این کیس! که من همیشه گفتم خوشبختی فاصله ی کوتاه بین دو به فاک رفتگی ست :ی
سرد، سرد.. انقدری که حتا جرات نکردم بگم دلم برات تنگ شده. فک کن! من. منی که تو بوق و کرنا می کنم که درهر موقعیتی به هر بنی بشری بدون ملاحظات قبلی و بعدی می تونم ابراز احساسات کنم، جرات نکردم. فک کن ..
عادت ندارم به این همه سردی. عادت ندارم و یه چیزی رو ته دلم جرینگ می شکنه. بعد پشتش یه جور غصه میاد، یه جور عصبانیت، یه جور خشم سردی که ته دلت می ترکه و عین یه دیوار شیشه ای می ایسته بین تو و طرف. که بعدن اش، حتا دیگه دلت نخواد بهش بگی که دلت تنگ شده. که حتا شاید دلت تنگ نشه. چون اون آدمه رو دیگه نمی بینی جلوت. همش فقط یه عالمه سردی و سختی و غریبگی ئه که جلوش حس می کنی باید دست و پاتو جمع کنی و گاردهاتو بکشی بالا که اذیتت نکنه.
و این جوری می شه گمونم قاعدتن، که یه رابطه به فاک می ره.

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۷

#3

دم در که رسیدیم، مانتوها را که پوشیدیم و دکمه ی مانتو را که داشت می بست، گفت: چه حسی دارن از این که به زور ما رو مجبور می کنن مانتو روسری تن مون کنیم؟
گفتم حس خیلی خوب لابد
شال آبی خیلی بزرگ را تا کرد و روی سر انداخت. موهای لخت مشکی را روی پیشانی مرتب کرد و دستک های شال را روی شانه انداخت و گفت باور کن وقتی چند ساعت بیرون خونه ام؛ دلم برای موهام تنگ می شه.


چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

تعطیـــــــل که منم - سلام لاله-

و یک عدد الیزه‌ی تعطیل شنبه ظهر در حال مایکروسافت هارتس بازی کردن محض فان به هلپ بازی مزبور مراجعه کرد
و دید که اولش نوشته دی آبجکت آو هارتس ایز تو هو د لوئست سکور ات دی اند آو د گیم
و یک‌هو انگار یکی زدند پس کله‌ش و دنیا تیره‌وتار شد و فقط آن جمله را با خط روشن نوشته‌بودند
و به حال هری‌پاتر افتاد در جلد دوم آن‌جا که تام مارولو ریدل روی دیوار نوشت من لرد ولدمورت هستم (لامصب این ویرگول ادیتور لامپ کجاس پس؟!)
و بعد ۲۱ سال زندگی تازه فهمید که باید امتیازش کم‌تر شود تا ببرد و تمام این سال‌ها که خرم و خجسته هی ترتر کلیک می‌کرده و امتیاز زیاد می‌گرفته و ذوق می‌کرده که برده و به خودش می‌گفته هی هی این عجب بازی خوبی‌ست که هر گندی بزنی برنده می‌شوی و مایکروسافت لابد این را برای افزایش اعتماد به نفس کاربران طراحی کرده (ویرگول مزبور یافت می‌نشود گشته‌ایم ما) در اشتباهی بس عظیم بوده و داشته می‌باخته هی- اقتدارمندانه
و آن عدد الیزه‌ی تعطیل از آن روز به این‌طرف زندگیش متحول گشته ‌می‌باشد و در تلاش است که رابطه‌ی خودش را با هارتس ری-دیفاین کند و استانداردهای ذهنی‌ش را تغییر بدهد و از دیدن کم‌تر بوده‌گی امتیاز ذوق‌زده بشود
و هم‌اکنون مشکل‌اش این است که هی هارتس را با حکم که آن را هم درست بلد نیست و یلداهه در حریان است اشتباه می‌گیرد و خال بالا می‌اندازد و همه‌ی دل‌ها را جمع می‌کند هی و می‌بازد!
و این بود نقطه‌ی عطف زندگی ما و گفتیم در جریان باشید!
این چراغ قرمزه‌ي برج میلاد بود؟ که من خیلی دوسش داشتم؟ که هر وقت خیلی حالم بد بود می‌رفتم دم پنجره و چشمک زدن‌اش رو نگاه می‌کردم و خیالم راحت می‌شد که تنها نیستم و حالم بهتر می‌شد؟ که یه چند وقت خاموشش کرده‌بودن و به جاش چراغ‌های لوس بی‌مزه گذاشته‌بودن و من عزا گرفته‌بودم؟
خو من تقریبن مطمئنم که مسئول این چراغه خواننده‌ی وبلاگ منه چون دوباره روشن شد :ی
آقا یا خانوم محترم جان اگه این خطوط رو می‌خونی قربون دستت امشب ساعت یازده سه بار خاموش و روشنش کن! :ی

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

این یونیورس جان خودشم با خودش قاطی داره بابا، حالیش نیست که. الان باید چله ی زمستون باشه، که اقلن اقلن اش من با این همه غصه بتونم پلیور سفید درشت بافته رو بپوشم، همون که آستیناش تا نوک انگشتام می رسه و زانوهام توش جا می شه. بعد با یه شلوار پشمی گرم، با جوراب های حوله ای قرمز بلند. بعد پنجره رو باز کنم که سوز سرما بیاد تو و کل اتاق رو بگیره. بعد ا رینی نایت این پریس بذارم، یه ماگ چایی داغ بگیرم دستم وسط آستین های پلیوره که تا نوک انگشتامو پوشونده. بعد پشتم رو بچسبونم به شوفاژ، بخار چایی م رو نگاه کنم و سوز سرما و گرمای شوفاژ هم زمان بپیچه تو تنم و اون جایی که می گه هی ماست لیو هیز لاو این پریس اشکم در آد هم.
بعد اون قدر ریز ریز و مظلومانه و طلفونکی واسه خودم اشک بریزم تا بالاخره همونجوری ولو شم و خوابم ببره
صبح که پاشم، ببینم اتاق یخ زده و آستین های پلیور که لک ریمل و مداد چشم روشون مونده، روی پوست گونه ام جا انداخته و یه ذره سرما خوردم و چایی م هم دست نخورده گذاشتم رو شوفاژ و یخ کرده و غصه هامم این قدری ته نشین شدن که بتونم پاشم و دستامو کش بدم و برم دنبال زندگیم.
نمی فهمه دیگه، نمی فهمه.
یادته؟ اون روزی که عین یه پسربچه ی تخس که دعواش کرده باشن بغ کرده بودی و لب ورچیده بودی. اون روزی که من نشسته بودم گوشه ی آشپزخونه ات و زانوهامو بغل کرده بودم و از زور بی چارگی و بدبختی و غم این که چرا ناراحتت کردم و الان چی کارکنم که خوب شی داشتم له می شدم و تو از جلوم رد شدی بدون این که حتا نگاهم کنی. اون روزی که سرت رو تکیه داده بودی به مبل و غم تو صورتت داشت من بدبخت رو خل می کرد از فکر این که من باعث این همه غصه تم. اون روزی که گفتی خسته م الیز. خسته م. رابطه مون شده این که من یه قدم می آم جلو بهت نزدیک می شم؛ تو می کشی عقب. بعد من به غرورم برمی خوره و احساساتم جریحه دار می شه و یه قدم می رم عقب و تو می آی جلو. هیچ وقتم نمی رسیم به هم.
امروز که تو کشیدی یه قدم عقب؛ که من باز مثل هر دفعه ای که عقب می کشی یهو ترسیدم و به دست و پا افتادم و یه چیزی ته دلم جرینگ صدا داد و اومدم که بیام طرفت و به موقع جلو دست و پامو گرفتم؛ تازه فهمیدم چرا. تازه فهمیدم که پسرجان؛ قدم های تو واسه من خیلی گنده بود. خیلی. اون قدر که نزدیک شدن ات، خیلی بیشتر از حد توان احساسات داغون و ظرفیت یه بیتی زندگی الانمه و نمی تونم هندل اش کنم و می ترسم و می کشم عقب؛ و اون قدر که هر قدم دور شدن ات اون قدر زیاده که تبدیل ات می کنه به یه نقطه ی ریز تو افق و من ته دلم از ترس این که این قدر که دور می شی، نکنه کلن رفته باشی، نکنه مثل رفتن اون بارت باشه، منهدم می شم و ترسان می آم باز گوشه ی آشپزخونه ت ولو می شم رو زمین و از زیر چشم نگات می کنم که مطمئن شم هنوز هستی. من امروز فهمیدم که قدم های تو فیلی بود پسرجان و قدم های من زخم خورده ی ترسوی ترک-شده، مورچه ای.
می دونم. می دونم که این اتفاق باید می افتاد و هیچ راه آسونی واسش نیست و به ذات پدیده ی دهن سرویس کنیه. ولی می تونم غر بزنم و نق بزنم و گریه کنم و لب وربچینم از نبودن ات که. که من همیشه گفتم؛ این که می دونی منطقن مجبوری آمپول بزنی، دردشو کم نمی کنه.
نچ. عادت نمی کنم به از دست دادن اون هایی که دوستشون دارم. عادت نمی کنم، و هر دفعه از دفعه ی پیش بیشتر درد داره. تحمل من رفته بالا که صدام در نمی آد. وگرنه درد همونه و حتا بیشتر.
آقای کائنات در واقع سوالی که ازتون داشتم اینه که آیا با مفهوم اصطلاح متداول گیو می ا بریک آشنا هستید؟!

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۷

در زندگانی آدم هایی هستند که صاف کردن دهن شون یکی از راه های رسیدن به خداست
آدم هایی هم هستند که غیبت شونو کردن همچین جیگر آدم رو جلا می ده
آدم هایی هم هستند که ترکیبی اند از این دو دسته

به جهت تامین بوده گی فان زندگی هم که شده، همیشه سعی کنید یکی دو تا آدم از این سه دسته دوروبرتون باشن :ی
هلاک این اتوبوس-کامیون- نیسان هایی ام که پشتشون کنار پلاک یه کبوتر در حال پرواز نقاشی کردن
اصن واقعن روح سفر نفوذ می کنه تو آدم
:ی

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

تو
تویی که لازم نیست هیچ کاری بکنی
که اون قدر نازنینی که فقط بودنت و سکوتت و لبخندت دنیا رو تبدیل به جای بهتر، خیلی بهتری می کنه
که بی نظیری و من رسمن عاشقتم و اون قدر دوستت دارم که نمی دونم چی کارت باید بکنم
تو که یه دونه ای
تولدت مبارک
با یه عالم ماچ و بغل و حتا بغل چرخونک-دار و چایی و سیگار و فرندز لابد.



بعدم که من هنوز خودم نفهمیدم چرا این، ولی مطمئنم تو می فهمی
خب؟
ما یک عدد علی لطفی دیدیم و او قدش و حتا پیشانیش خیلی بلند بود و ما بدان وسیله رژیم غذایی او را تصحیح کردیم باشد که رستگار شود
خوب مسلم و بدیهیه که فقط و فقط تو ایران و لابد تهران و لابد فرحزاد ممکنه وقتی شما با یه خواهر و برادر گوگولی خوبو (:ی) نشستین دور هم می گین و می خندین، یه بانوی کهن سالی با رمل و اسطرلاب (درست نوشتم؟) و یه خال گنده زیر چشمش بیاد از وسط سه نفر یقه شما رو بگیره و عین وروره جادو شرح حالتون رو بگه و فالتون بگیره و اون وسط بهتون بفرماد که تو همش نشستی تو خونه می خوری و می خوابی و قمبل گنده می کنی!!
بابت این در و گهری که بهتون پاچیده پول هم بگیره و بره!!

JUJ

یه دوستی یه بار در مورد نازلی گفت، از اون دخترهاییه که پتانسیل شو داره عاشقش بشی
خوب من بدین وسیله حرف دوستمون رو تصحیح می کنم
نازلی بدون هیچ شکی، از اون دخترهاییه که هیچ چاره ای نداری جز این که عاشقش بشی
مجبوری می فهمی مجبوری!!
:*

* پس فرستاد!!

یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۷

Comfortably numb

هومم، آقای زندگی این روزا یه جورای خوبی آروم و ساکت و خالی و بی سروصداست
از اون مدلیا که یه چند وقت یه عالمه آدم و اتفاق توش بوده، که دست همه شونو گرفتی کشوندی تو زندگیت که به خیالت اون "خالی تنها" ی بزرگ رو پرش کنن، بعد کم کمک دیدی ای بابا؛ آدم ها و اتفاق ها میان و میرن و اون حفره هه پر نمی شه. که صبح تا شب با هزار هزار آدم سوشالایز و پرسونالایز می کنی و شب باز ایندیکیتر روابط انسانی ت قرمزه. که می بینی تو تنهایی، تو تنهایی و تو نیاز داری و حفره هات خالیه و آدم ها هیچی ندارن که بهت بدن و تنهاییت رو پر کنن.
بعد کم کم حوصله ت سر می ره؛ بدنت درد می گیره؛ لب هات خسته می شن از این همه خنده ی الکی ای که هیچ کدوم زنگ خنده ی خودت رو نداره. چشمات حوصله شون سر می ره از نگاه های خالی. خسته می شی از این آدم ها و رابطه ها و اتفاق هایی که قراره فان باشن و قراره خوشحالت کنن ولی نمی کنن و به جاش فقط تویی که داری انرژی می ذاری و هی تحلیل می ری.
بعدش طبق اون قانون همیشگی صفر و یکی ت؛ ترجیح می دی که اگه قراره زندگیه هزار تا هله هوله توش باشه که یکیش هم ته دلت رو نگیره، بذار پس خالی باشه اقلن که تکلیفت با خودت روشن باشه و انرژی اضافی هم ازت صرف نشه. حداقل اینجوری ظاهر و باطن قضیه یکیه.
بعد خلاصه یهو یه روز جاروتو بر می داری و شروع می کنی خونه تکونی و تمام هله هوله ها و دکوری های بی مصرف رو از زندگیه می ریزی دور. چهار تا دوست نزدیک دوروبرت نگه می داری، خودت، کتاب هات و موسیقی هات و لپ تاپت و بسته سیگارت. همین و همین. الان موقعیه که فهمیدی که اول و آخر سرنوشت محتوم همه تنهایی ئه، پس داری سعی می کنی یاد بگیری با این تنهاییه چه جوری کنار بیای و بذاری بره زیر پوستت و ته نشین شه و اذیتت نکنه.
خلاصه که، این روزها منم و باد خنک پاییز که موهامو پریشون می کنه و آهنگ هام تو گوشم و پیاده روی های طولانی و گاهی جمع چند تا رفیق صمیمی، بدون هیچ چیز اضافه. بدون هیچ درگیری و دغدغه و انگیزه و خواسته ای. خالی؛ آروم؛ راحت؛ تنها..
عاشقم می شم وقت هایی که مچ خودم رو می گیرم
مثلن وقتی که احساس خیلی Over قضیه بوده گی می کنم و خیلی خوشحال و خجسته می ذارم آقای هندزفری شروع کنه تو گوشم Alabao بخونه؛ بعد به خط اول آهنگه نرسیده به غلط کردن می افتم و می زنم آهنگ بعدی و ضمنن زیرچشمی و شرمسارانه به خودم نگاه می کنم و ازم معذرت خواهی می کنم که بلوف اضافی زدم!!

Old habits don't die

من امروز کشف کردم که قراره چه جوری بمیرم
مرگ من به طور قطع و یقین سر ولنجک اتفاق می افته؛ درست زمانی که دارم از خیابون رد می شم و ناخودآگاه و به عادت همیشه نگاهم دنبال یه 206 مشکی (یا شایدم تیره) با یک عدد آقای نون دال توش می گرده و حواسم اون قدر پرت این عملیات غریزی ئه که ده دفعه تا حالا نزدیک بوده تصادف کنم؛ و یه دفعه شو خب احتمالن خواهم کرد و خواهم مرد دیگه.
یعنی من اگر با جفت چشمای خودم ندیده بودم؛ و با دستای خودم این عمل شنیع رو مرتکب نشده بودم، هیچ وقت باورم نمی شد که بشه دو تا انسان شامل نازلی و یلداهه رو گذاشت وسط چند تا روزنامه ی پهن شده؛ با یک عدد قیچی و یک عدد برس و چهار تا انگشت متشکل از من و کوکولی؛ طی یک فرآیند بسیار هیجان انگیز و اندورفین-مندانه؛ موهاشون رو یه سانتی کوتاه و به قول یلداهه بزچین کرد!

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

دیدی یه وقت‌ها دو تا آدم مطلقن بی‌ربط طی یک پروسه‌ی سوپرتخمی خودشون رو به هم می‌بندن بعد تو در حالی که سلول سلول بدنت داره هوار می‌کشه آر یو کیدینگ می؟! اصن آر یو اوت آو یور فاکینگ مایند؟! باید لبخند ملیح بزنی و این فاجعه رو تبریک بگی!!

حماقت آدم‌ها بدجوری آزارم می‌ده. هی به‌شوخی می‌گفتم من واسه انتخاب دوست‌هام دارم تست آی‌کیو برگزار می‌کنم قبلش، مثکه جدی جدی باید این‌کارو بکنم.

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

آدم است دیگر، گاهی‌ وقت‌ها نوشته‌های بقیه شرح حالش می‌شود

دیروز بود یا پریروز ؟ شاید هم یک سال قبل بود. اصلا یادم نمی آید. یک دفعه اتفاق افتاد یا ذره ذره را ،هم نمی دانم. فقط می دانم که چشم باز کردم و فهمیدم که آینه و من¸زیبا شکسته است. تکه هایش این طرف وآن طرف افتاده بود. زیر دست و پا شاید. خورد هم شده بود. من ساده دل را بگو که تکه هایش را جمع کردم که خودم را تویش ببینم دوباره. نگاهش که می کنم انگار خودم چند تکه شده ام و هر گوشه ام یک جا نقش بسته. تصویر کاملی ندارم . بعضی خطها را می بینم. آنها را که نمی بینم توی خیالم می سازم. شاید همین است که گفتی من شاید نویسنده خوبی باشم اما آدم خوبی ؟
نوشتن زاییده فکر و خیال است و من هی تصویر تکه تکه را نگاه کردم و توی خیالم پر و بالش دادم و گذاشتم جلو چشم که من همینم. خودم هم باور کردم. انقدر که مرز بین خیال و تکه تصویر گم شده بود.
حالا من اینجا نشسته ام. بدون حتی چند تار نازک که بهشان چنگ بزنم یا یک صدای گرم که مرا بخواند یا یک دل تبدار که بزند. من روی لبه باریک تیزی شکسته ها و خیالم راه می روم. این تکه های ¨من ¨را نمی شناسم. برایم غریبه است تصویر نقش بسته روی آینه. به خوبی خودم و دلی که صاف بود فکر می کنم و می ترسم که نکند وسط بازی زندگی از دست داده باشمش؟ هراس می افتد به جانم که نکند از آن معصوم دلتنگ شدنی به یک سیاس¸روباه¸کلک باز تغییر کرده باشم. نکند جایی مواظب نبوده ام و حالا حتی برای خودم هم نقش بازی می کنم؟
من هستم و تکه های شکسته که روزهای مدید لبه های تیزش روح دیگران را خراش داده و ردش دلمه بسته. نمی دانم چه دردیست که اصرار دارم تکه های نافرم را کنار هم روی دیوار روبرویت بزنم و نشان بدهم که هنوز آینه هست و من نیز هم.
¨من¨گم شده است. شاید هم مرده است . لابه لای فصل ها و گذر زمان و بالا و پایین شدن ها و پنهان و آشکار شدن ها و حصار پیچیدن ها و آسه آمدن و آسه رفتن ...آنچه مانده تفاله ای بیش نیست. ارزشی ندارد. نه که تفاله بد باشد ، تفاله چای را هم می شود پای گلدان ریخت تا رشد کند اما قرار به این نبود. قرار ، برگ سبز چای بود.
این ¨خود¨، این افکار ، این رفتار و این تصویر تکه پاره را دوست ندارم. تو را دوست دارم که بازتابش روی این تکه های شکسته کج و معوج زیبا نیست و آدم را دلزده و گریزان می کند. حتی گاهی بازتابش روی تیزی لبه ها ، خراش هم بر می دارد.
از بزرگی و تنهایی خسته ام. از اینکه هی با خودم توی سرم حرف زدم و تنها و تنهاتر شدم. از اینکه در دنیای ذهنی ام همه چیز قشنگ تر است حتی خود¸من . از اینکه رشته درونم و بیرونم هی نازک و نازک تر می شود. از اینکه شجاعت بیرون ریزی را ندارم. از اینکه لیاقت گرمای تابیده شده را نداشتم. از سردرگمی ، بلاتکلیفی ، سنگینی گذشته روی شانه ها و تصویر مات و مبهم روزهای در پیش.
اینطور نمی کشم. انگار که در برزخ باشم. نه می خواهم برگردم به دنیا نه توان رفتن به بهشت را دارم. کلیدش را گم کرده ام. زمانی نه چندان دور ، بخشی از وجودم کلیدش را داشت. ضربه های ریز ریز و مداوم کلیدش را انداخت ؟ ته سیاهی ؟ خودش چه شد ؟ مثل یک بچه که تنبیه شده باشد خزید یک گوشه ؟ جا را باز کرد که برزخ بیشتر جولان دهد ؟
آری ؟ نمی دانم ؟ شاید. با ¨من¨از دست رفته ، ¨تو¨از دست رفته چه کنم؟ با خراش¸من برزخی روی سپیدی روحت چه کنم؟
جان ندارم. از بس که جان ندارم انگار مرده ام. انگار هزار ساله ام و هیچ روز را به خاطر ندارم. منتظر هم نیستم. نه کسی نه چیزی. فقط می خواهم چنگ بزنم به سیاهی و کلید بهشتم را بگیرم.

چگونه از روی شکم حرف نزنیم

در حقیقت چیزی که می‌خوام بگم اینه که
ممکنه آقای ایکس دزد باشه
ممکنه شما دیدین که آقای ایکس ساعت خانوم ایگرگ رو یواشکی برداشته گذاشته جیبش
در این حال شما حق دارین بگین آقای ایکس دزده
حتا اگه واقعن دزد نباشه و اون کار رو محض شوخی کرده‌باشه، شما منطقن می‌تونین این‌طور فکر کنین، چون فکتی دارین که بر اساسش این فکر رو بکنین.

ممکنه آقای ایکس دزد باشه
شما هیچ وقت ندیدین آقای ایکس کاری بکنه که به دزدی شبیه باشه
ولی حدس می‌زنین، یا حتا شاید از یکی که از یکی شنیده شنیدین که آقای ایکس دزده
دهنتون رو ببندین لطفن، چون در این حالت حق ندارین بگین آقای ایکس دزده.
حتا اگه واقعن دزد باشه، شما هیچ فکتی ندارین که بر اساسش اینجوری فکر کنین!

عاقلان را اشارتی کافیست هم.

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۷

#2

عاشق شده بود و معشوقش آن سر دنیا بود و نمی‌آمد ببیندش به بهانه‌ی این که پول سفر ندارد
دخترک دو ماه از رختخواب این مرد به آن یکی سر خورد تا خرج سفر معشوق را تهیه کند و برایش بفرستد.
هنوز هم که نیامده.

پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۷

مرتیکه ی از خودراضی متوهم نون-دختر به نرخ روز خور سند تو آل ایزی اکسس که چه عرض کنم، اوپن اکسس
تله تئاتر مذکور اون قدر مزخرف بود که به آخرش هم نکشیدم. دو تا آدم شل بی حال که اساسن حتا به خوبی فیلم هاشونم نبودن.
*خرده جنایت های زناشوهری شبکه 4، محمدرضا فروتن و نیکی کریمی
** اون صحنه با بالش زدن خانوم کریمی آقای فروتن را که دیگه رسمن شاهکار بود!

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

ما را به فاک ندهید؛ لطفن!

خب، به زبون ساده‌اش این می‌شه که طرح بومی‌سازی جنسیتی فعلن توی مجلس در دست بررسی‌ئه و در صورتی که تصویب بشه؛ دخترها فقط می‌تونن توی شهر خودشون یا شهرهای نزدیک دانشگاه برن. پیامدهاش هم به زبون ساده این می‌شه که دخترها فرصت تحصیل توی دانشگاه‌های بهتر رو از دست می‌دن حتا اگه رتبه‌شون خیلی خوب باشه. باید اجبارن بمونن توی دامن خونواده و به دانشگاه‌های شهر خودشون قناعت کنن. فارسیش میشه این که دخترهامون بهتره تو خانواده و تحت نظارت و کنترل بمونن و از زیر سلطه‌ی خانواده بیرون نیان و در نتیجه سرنوشت محتوم سنتی دل‌خواه جامعه راحت‌تر براشون رقم بخوره. این میشه که دخترها نمی‌تونن تو دانشگاه‌ها و رشته‌های خوب تحصیل کنن و حاصل حضور 60 درصدی‌شون تو دانشگاه می‌شه یه سری مدرک از دانشگاه‌های محلی تو رشته‌های - شاید بشه گفت- درجه دوم. نتیجه‌ش تو چند نسل آینده می‌شه این که بازار کار به جای جذب این زن‌ها با این مدارک و این کارآیی، پسرهایی رو که از صدقه‌سری این طرح فرت و فرت رفتن دانشگاه‌های معتبر درس خوندن رو جذب می‌کنه.
به همین راحتی؛ به همین راحتی یه عقب‌گرد به این گندگی می‌ره تو پاچه‌ی زن‌ها و عملن به طور عمده از بازار کار و فرصت استقلال مالی و استقلال فردی و بقیه‌ي مزایاش محروم می‌شن و می‌شن همون خانم‌های خونه‌دار سبزی پاک‌کن مطیعی که باید باشن؛ که حالا شاید محض خالی نبودن عریضه یه کار نصفه‌نیمه‌ی ظاهرن محترمانه‌ای بتونن گیر بیارن. که می‌شن همون مهره‌هایی که مسیرشون از پیش تعیین شده و باید سرشون رو بندازن پایین و مسیره رو دنبال کنن.

این بروشوریه که کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت در این مورد درست کرده. آخرش نوشته که چی‌کارها می‌تونین بکنین اگه با این طرح مخالفین. می‌تونین زنگ بزنین مجلس یا به نماینده‌های شهرتون و اعتراض کنین. نامه بنویسین و بگین که با این طرح مخالفین. این طرف و اون طرف به روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی زنگ بزنین. می‌تونین کپی کنین و به دوروبری‌هاتون بدین. یا ایمیل کنین به آشناهاتون. بذارین بقیه بدونن شوخی شوخی چه فاجعه‌ای قراره به دخترهامون تحمیل بشه. که قراره یه بند محکم به بندهای قبلی اضافه بشه که نذاره زن‌هامون از جاشون تکون بخورن.
قبلن سر لایحه خانواده دیدیم که می‌شه؛ دیدیم که می‌شه اگه سعی‌مونو بکنیم، وقتی نمی‌تونیم وضع رو بهتر کنیم اقلن نذاریم بدتر بشه. بیاین سعی‌مونو بکنیم. ما اینو به دخترامون بدهکاریم. به تمام دخترهایی که با کم‌ترین امکانات دارن سعی‌شونو می‌کنن که به خاطر زن بودنشون از پیشرفت محروم نشن.