Se.x And The City Aleihessalam
شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۸
یه هل می گم یه هل می شنوید
Se.x And The City Aleihessalam
چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸
I'm simply grateful for You
این روزها که میگذره، روزهایی که توی زندگی من جدیده، با لذتهای کوچیک و بزرگش، تجربههای تا حالا نداشتهش، آرامش و استقلال و خیالم-راحتی ِ ای که اولین بار توی عمرم دارم.. این روزها که زنی داره زندگیشون میکنه که از من آسیبپذیر سردرگم مستاصل چند وقت پیشام فاصله گرفته و بزرگتر و قویتر شده، این روزها که من توی سانتبهسانت مغز و روحم میتونم تراشها و انحناها و دستکاریهای تو رو ببینم و دوستداشتهباشم این فرم جدید روٰ.. توی تکتک لحظههام؛ ممنون توئم. ممنون تمام چیزهایی که به من دادی و تمام لطفهایی که به من کردی، ممنون تمام حرفها و سکوتهات و بودن و نبودنهای بهموقعت و تمام حضور عجیبغریبت به مدل خودت، توی این روزها و روزهای پیشترش و چندماه و - اصن نمیدونم حتا چندوقت قبلترش.
تشکر نه فقط که بهدرد الان من نمیخوره، حتا لازمم نیست. تمام من از سرتاپا بدون حرف، هر لحظه و همیشه ممنون و مدیون توئه، و تو اونقدر منو میشناسی و تا تهم رو میتونی بخونی؛ که حرف و کلمه لازم نداشتهباشی.
چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۸
Nothing good happens after 2 A.M
دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۸
خونههه از اون خونههاست که پشت پنجرههاش، با همه یخزدگی باغ، یه باغچه کوچیک پر بنفشه داره، با دو سه تا شاخه گل سرخ خشکشدهی بارونخورده حتا.
یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸
از گریههای واقعی یا چهگونه میک اِ فول آو مایسلف کنیم در وبلاگمان و خجالت هم نکشیم.
از روزی که من گفتم میترسم باهات بداخلاقی کنم و تو بروی و تو غشغش خندیدی ولی بعدهها جدیجدی رفتی.. از آن روز خیلی میگذرد؛ اما من هم هنوز میترسم با هر کس دیگری بداخلاقی کنم، ولو که بداخلاقیم بیاید و بکنم، بعدش میترسم و میزنم زیر گریه.. از این گریههایی که هیچ هم مثل گریههای زنهای توی فیلمها زود جمعوجور نمیشود.
دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸
روزنگارهای من از آشویتس یا کل یوم عاشورا
پففف من حتا حوصله ندارم بنویسم، هی چپوراست به عادت هفت سال پیشین نوتپد را باز میکنم که شروع کنم و سیلی از کلمه همینجور روان بشود؛ بعد میشودها، ولی ببین صدای هایدهی خودمان را دیدی که وقتی میخواند انگار نتها از گلوش درمیآیند همینجور بالبال میزنند میروند توی هوا روی یک صفحهنت فرضی سر جای خودشان مینشینند؟ خب من برعکسش شدهام کلمهها همینجور از زیر انگشتهای من سر میخورند و یهوری عین خرچنگ هونشان را بهمن کرده دهنکجیکنان دور میشوند و نمیروند سرجای خودشان بنشینند که هیچ، فرتی میروند جایی که نباید .. اینطور میشود که من فیخفیخ (ناخنهای من روی دکمههای کیبورد صدای فیخ میدهند، فکر کنم یکجور "گیفت" خدادادی باشد. به چه دردی میخورد هنوز کشف نکردهام.) تایپ میکنم و تایپ میکنم و آخرش خستگانه و نومیدانه به رژهی کجکج کلمهها نگاه میکنم و من هم لج میکنم و کنترل ای دیلیت را میگیرم و نوتپد را میبندم و کیامپلیر را از آن زیر میآورم بالا. تو فکر کن به کجا میرویم که فرندز دیدن هم الان برای من دیگر فان نیست و صرفن راهی برای ادامهی حیات است. بهسان همینمردمی که نان نداشتند شیرینی میخوردند از گرسنگی نمیرند.. پف. شما چه خبر دارید از حال ما آشویتسیان.
چی میگفتم؟ ها، من آمدهبودم به هر سختی و مرارتی که هست کیبورد را هم بکشم و کلمهها را اگر شده با لگد سر جای خودشان بچسبانم و غرم را که زدم، هارت و پورت مبسوطی کنم به کائنات که زندگی من را اینجور مزخرف بیهیجان سرد نچسب ول کرده و بعد هم خط و نشان بکشم که من آدم زندگی ِ بورینگکن نیستم و یکهو یک لگدی میپرانم و یک هیجان نامتعارفی تزریق میکنم به زندگی که تویش بمانیها.. بعدنش یادم افتاد که من قسم خوردهبودم اولین کسی که از این پستها نوشت گردنش را بشکنم. از همین پستهایی که با "من آدم ِ فلان نیستم و آدم بیسار هستم" شروع میشود و ماها یاد گرفتهایم با جدیت برای خودمان بنویسیم و بعد هم بخوانیم و باور کنیم و هی برای خودمان سر تکان بدهیم که بله من راست میگم. اصلن گیرم که تو راست میگی. باباجان نو بادی کرز. عجب گیری کردیم. هی توی چشم هم میکنیم که من آدم این هستم و اون نیستم. ول کن شما. هر کسی برایش مهم بود که یکی دیگر آدم چی هست و نیست خودش میرود یاد میگیرد لازم به دایرهالمعارف و منیوالنویسی نیست که. بقیه هم که نمیآیند یادت بگیرند لابد اهمیتی نمیدهند دیگر. هی بکنیم توی چشم همدیگر که چی.. (حالا نیا گیر بده که گیر دادم و بگویی که ماها برای خودمان مینویسیم.. بله میدانم. خودم هم مینویسم از اینها. ولی من الان دوست دارم گیر بدهم. همینجوری تخمی تخمی. من اصلن الان یک عدد راس هستم برای خودم که آمادگی دارم سربهسرم بگذارید جیغ بزنم یو ایت مای سندویچ؟! پس برو بگذار گیرم را بدهم. چی کارم داری؟ خودم خشک میشوم میافتم. باریکلا.) ها؛ بعدش به خودم گفتم زن حسابی، چه کشکی، چه پشمی؟ چرا هارهار بیخود بکنی؟ فعلن که مدت قابلتوجهیست همینجور بورینگ ِ زندگی را بر دوش خودت آویختهای. من میدانم و تو میدانی که خیلی بیشتر از اینها هم قابلیتش را داری. تا یک چیزی از بیرون عوض نشود هم عمرن تو یکی حال نداری هم بکشی عوضش کنی. برای چی بروی هارت و پورت کنی بیخود؟ فقط چون نوشتهش قشنگتر است؟ نکنیم عزیز من نکنیم. چه کاریه خب بعد این همه سال..
اینجور شد که من آنهایی را که آمدهبودم بنویسم را هم ننوشتم. عوضش ملغمهای از دریوری و غر و نق به هم بافتم بلکه بیرون بیاید. آخر میدانید من قبلن هم میدانستم ولی از وقتی که بعد نوشتن پست قبلی سیگارهام را با دل راحت کشیدم دانستهتر شدم که یک چیزی را که میکشی بیرون و مینویسیش، بعدش دیگر تو-بک نمیرود. از همان سوراخی که هی سوزن کردی و فشار دادی و کشیدیش بیرون تا ته میپاچد و خالی میشود و شروع میکند خوبشدن. این بود که امشب هم بعد قرنی آمدم بکشم بیرون.
الان جاییست که دوباره کلمهها هونشان را به من کردهاند و هرچی زور میزنم پایانبندی مناسبحال کنم نمیشود. حال فیخفیخ کردن و پاک کردن هم ندارم. این است که میروم ظرفشویی را خالی کنم. خدافس.
هیچ خبر داشتی.. تاریخ قصه نیست؟ خبر داشتی تاریخ معادله ست، که کافی ست متغیرهای درست را تویش جای گذاری کنی تا جواب بدهد، همان جوابی را که قبلن داده، سی سال پیش داده، باز هم بدهد؟ آقای دیکتاتور، حواست هست داری دقیقن متغیرهای لازم برای ریشه کن کردن خودت را می چپانی توی معادله؟
آقای دیکتاتور، فکر می کنی آدم کش هات تا کی می توانند آدم بکشند؟ هوم؟ فکر می کنی وقتی از روزی که قدرت بی چون و چرا بودی، تا روزی که اسمت زیر پاها لگدکوب بشود و توی مرکز مقدس امپراطوریت مرگ بر بگویند برایت و آب از آب هم تکان نخورد شش ماه گذشته همش، از حالا تا روزی که مجبور شوی صدای انقلاب ما را بشنوی چقدر طول بکشد؟ فکر می کنی چند وقت دیگر مجبور بشوی بندوبساطت را جمع کنی، در به در بشوی بلکه ونزوئلایی، جایی راهت بدهد که سال های آخر عمرت را توی خفت و خواری بگذرانی؟
هی.. آقای دیکتاتور.. آقای دیکتاتور بیچاره ی نفهم..
یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸
راستش این است که من هنوز یاد تو میافتم پسرجان. زیاد هم میافتم. حالا گیرم که نه موقع کورن فلکس ریختن توی کاسهی شیرم؛ اما خیلی وقتهای دیگر، یقینن با روشن کردن هر سیگارم توی سرما.. گمانم که من و تو زیادی توی هوای سرد سیگار کشیدیم و این گذشته از این که برای سلامتیمان مضر بود لذت سیگار کشیدن هماکنون من را هم به ها دادهاست - و اینها همه تجربیاتی است که آدمیزاده میاندوزد و بعدن فروفور با کسی توی سرما سیگار نمیکشد و اصلن فروفور با کسی همهي کارهای مورد علاقهاش را نمیکند که به ها بدهدشان- میگفتم؛ من هنوز حتا بیشتر از اینکه یادت بیفتم، بهات فکر میکنم. به تو، به "خودم" با تو، به پنجول توی روی هم کشیدنهایمان، دعواها و در کوبیدنها و چشم-غمگین شدنها و بغل و آشتیهای آخرسرمان، به همهي حرفهایی که زدیم و نباید میزدیم و میشنیدیم و به خراشهایی که تا همین چندوقت پیش فکر میکردم فقط تو روی روح من انداختهای و حالا که نگاه میکنم میبینم ناخنهای خودم هم کم وحشی نبود آن وقتها.
میدانی پسرجان زمان چیز خوبی است. زمان دردهای آدم را کم میکند - گیرم که به خود من دو هزار درد جدیدتر داده عوضش- زمان زخمهای آدم را کمکم خوب میکند؛ اشکهای آدم را خشک، سوزش چشم آدم را حتا کم.. و چشمت که دیگر نسوزد میتوانی بنشینی دوباره نگاه کنی و یک جور دیگر ببینی همه چیز را. بیفایده بود که من سعی میکردم به تو بگویم دیگر برایم مهم نیست و نیستی و فکر نمیکنم و نمیخواهم بشنوم و اینقبیل زنِقویِبهتخمم-بازیها.. قویبودن من اینجوری نبود، نیست. من مجبورم نگاه کنم، میفهمی، مجبورم.. من هیچ وقت از این دسته آدمهایی نبودهام که پروندهی هنوز بازی را بتوانم بایگانی کنم و دیگر هی ورقش نزنم ببینم که آخر چه شد که اینجوری شد. شاید بشود گفت من یک جور وسواس دارم روی "چی شد" و "چرا" و همهی اینجور سوالهای مزخرف؛ که تا جواب قانعکننده نگیرم برایشان، پروندهها بایگانی هم که بشوند و آدمها آنسر دنیا هم که باشند و سالی یک بار هم ورقشان نزنم و نبینمشان، باز یک چیزی هرازگاهی توی مخم وود وود میکند و نمیگذارد آن گوشهی خاص مخم آرام بگیرد .. بله خودم میدانم این همت و پشتکار را اگر در علم و دانش داشتم رادیومی چیزی کشف میکردم. ولی ندارم؛ در این مورد دارم و اینست که حالا من مدتیست که همینجور که زخمهای جدید خوردهام از زندگی و زخمهای قبلیم صورتی شدهاند، دارم هی فکر میکنم و هی متنبه میشوم و هی میبینم که همهچیز آنجوری که قبلن میکشیدم و بعد از نگاهکردنش عصبانی میشدم و به تو چنگ میانداختم نبود. حالا دارم تکتک اشتباههای خودم را هم میبینم، لگدهای بیجای خودم را، زخمهای جبرانناپذیری که خودم به رابطه زدم و خب آخر از تو چه توقعی بود که زورت برسد درستشان کنی.. حالا دارم میبینم که بعضی جاها هم خدا بهدور تو راست میگفتی، و اصلن چهقدر تصور من از خودم گاهی غلط بوده، که اصلن در مخیلهم هم نمیگنجید آن وقتها که تو شاید الان در حال راست گفتن باشی .. میبینم که گاهی هم من -همین من که دائم تو را متهم میکردم به نشنیدن- اصلن نمیشنیدم حرفهای تو را چه برسد به فهمیدنش. حالا اصلن گاهی خندهم میگیرد که چقدر تو ضجه زدی که من خودمحورم و من هی گاز گرفتم که دری وری نگو و ای بابا من الان میبینم که چهقدر خودمحور بودم و هستم و راست میگفت طفلک .. حالاست که خیلی از چیزهایی که روزی به چشم من خطاهای نابخشودنی تو بود؛ کمرنگ میشود و توجیهاتشان را میبینم و خودم را میگذارم جای تو و میبینم که آنقدرها هم خطای نابخشودنیای نبوده.
این است که من اینروزها خودم را هم بیشتر دوست دارم. دارم هی از آن زن خشمگین کینهتوز بداخلاق وحشیای که با هم از من ساختهبودیم فاصله میگیرم. دارم هی هر روز بیشتر میبخشمت، میبخشممان. وسط دور مزخرف روزهای افسردهی سخت، هر روز کمی وقت پیدا میکنم - من پیدا نمیکنم، تو توی کمی از مغزم میخزی و میایستی آنجا منتظر تا من خودم بشوم وکیل مدافعت و شروع کنم به بازخوانی پرونده و دفاع کردن از تو و تمام آن چندماه توی مغزم و هر روز اتهامی را ساقط کنم، جرمی را سبک، زخمی را نیشتر بزنم و سبک شوم و سبکتر، که من هیچوقت آدم خشم و کینهتوزی نبودهام و نمیخواهم باشم هم. که اصلن گاهی میروی توی جایگاه شاکی میایستی و جای زخمهایی که من خودم بهت زدهم را نشان میدهی؛ که من سرم را بیاندازم پایین و شرمنده بشوم که چرا همچین کودک پنجولبندازی بودهام آخر.
یکزمان نهچنداندوری قبلتر من تمام تنم پر زخمهایی بود که فکر میکردم تو زدهای. حالا، خب بعضی از آن زخمها را واقعن تو زدهای، شاید که بابت آنها هیچجوری در ذهن من تبرئه نشوی، که اصلن نمیفهمم چرا باید چنین میکردی.. که تا همیشه دست جایشان بخورد گر بگیرم و عصبانی بشوم و دردم بیاید، که حتا اگر یک زمانی دری به تخته خورد و من و تو توانستیم عین آدم بنشینیم با هم دو کلام حرف بزنیم هم بالاخره من دو تا بزنم پس گردنت بابتشان .. ولی خب؛ خیلی زخمها را هم تو تنها نزدهبودی؛ دست خودم هم بود.. خیلیهاشان را هم نمیخواستی بزنی، صرفن ما با هم جایی گیر کردهبودیم که آنجا نمیشد زخم نخورد.
این است که، من باید مینوشتم. ترجیح بر آن بود که بنویسم و تو بخوانی، که شاید بخوانی، که اگر جاهامان برعکس بود من دلم میخواست که اینجور وقتی، اینجور چیزها که دارد در تو میگذرد من بدانم، من دلم نوازش میشد با دانستن اینها.. ولی حتا اگر اصلن چشم تویی هم نبود و نباشد که به این کلمهها بیفتد، من باید مینوشتم. باید مینوشتم که یاد بگیرم انکار برازندهی من نبود. که به رسمیت بشناسم تمام این روند ملایمت آرام بالغانه را که دوستش دارم. این خطی که من رویش هی دارم بزرگتر میشوم؛ آرامتر و آرامش-طلبتر، هی یاد میگیرم که چنگ نیندازم و لگد نزنم و خشمگین نباشم و زخم کهنه نگه ندارم و آدمها را بابت زخمهای کهنهم محاکمه نکنم. که چهطوری شد که من با هر پک به سیگارم توی روزهای سرد زمستانی، با صورت تو جلوی چشمهایم؛ از توهمی که تویش من مظلوم بودم و تو ظالم فاصله گرفتم و یک قدم به واقعیت نزدیکتر شدم.
یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸
Whatever the fuck they are - attacks
لحظه هایی که انگاربا تک تک سلول های درونی و بیرونی م باز و بی دفاع مصلوب شدم روبه روی یه جریان تند درد، این قدر بی دفاع که هر ضربه یا حتا فوت کوچولویی می تونه مچاله م کنه
که خودم تعجب می کنم یهویی از ده دیقه پیش که سالم و سلامت بودم تا حالا چه طور می تونه این حجم از درد از هیچ و پوچ ساخته بشه و یهو این طور تمام دنیام رو غرق کنه
لحظه هایی که عین لحظه های تجاوزه، که من ترسیده ی اشک ریزان وحشت زده بی دفاع خیره می شم به سقف، دست هامو مشت و باز می کنم هی، ناخن هامو کف دستم فرو می کنم، درد که بالا می زنه شاید یه ناله ای چیزی هم از گلوم دربیاد از زور این همه بی منطقانه به ها رفتگی
و همون جور که می دونم هیچ کس و هیچ چیزی الان نمی تونه کمکم کنه و همین صرف حس راه فرار نداشتنه، این حس تنهایی مطلق نومیدانه ی ازلی ابدی کافیه تا آدم رو منهدم کنه، منتظر می مونم تا حمله ی مزبور تموم بشه.
چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۸
حالا من خیلی چیزا یادم رفته، خیلی چیزا یادم-تر می ره، به خصوص این روزا که حافظه ی سابقن جاروبرقی م شده آب کش، که به شخص بی چاره ی پای تلفن می گم "گوشی" و می رم دنبال کارام واسه خودم و چند ساعت بعد شاکی می شم که چه ملت بی ملاحظه ن مگه نگفت زنگ می زنه چرا نزد، که هیچی درست و حسابی یادم نمی مونه و اون هایی که قبلن مونده درست حسابی یادم نمی آد و همه چی محوه.. بله می گفتم، من دیگه اون آدم تقویم-دفترچه خاطرات-آرشیو متحرک سابق نیستم، اما حتا منم نمی تونم بعضی الگوهای مشخص زمانی رو انکار کنم یا یادمشون نباشه. مثلن؟ یادمه که پارسال این حوالی سال هم، عین الان، کلمه هامو گم کرده بودم از بیخ و بن.
دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸
در حدی که نصفه شبی که من مستم و می رم سیگار بکشم تو تراس و در این فاصله اون وبلاگ منو می خونه، وقتی بر می گردم دوباره سیگار بردارم، می گه i hate ur blog so much it's so you!
و بعدشم اضافه می کنه که دیگه نخوریا، یه وقت می افتی از نرده های تراس، i hate you too much to lose you
یه اینجور آدم خوشبختی ام من.
یه ابروشو بالا می ده می گه از کی تا حالا تو افسرده می شی می ری خرید؟!
بعد قبل این که من جواب بدم یهو چشماش گرد می شه با تعجب و وحشت می گه Oh my god you're one of us now!
یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۸
هی چپ و راست می رن می آن می گن خدا مامان تون رو دوباره به تون داده
دهن آدمو وا می کنن که بگی د خل و چل، حالا ما که فک نمی کنیم یکی علاف علاف سادیست سادیست می شینه این مسائل رو برنامه ریزی می کنه، ولی تو که اینجوری فک می کنی، خدات خو مگه بیماره؟! چطور بود از اولش سعی نکنه بگیرتش اصن، هوم؟!
حالا باز این به کنار، خدا خیلی به تون رحم کرده ها رو بگو
مریض متجسمی که منم هی در همون لحظه بی اختیار یه تصویر میاد جلو چشمم که یکی نشسته اون بالا واسه خودش گفته خب.. امروز دلم خواسته رحم کنم.. شما بیا ده متر پرواز کن شلپ بخور زمین داغون بشو .. ولی از این ور سرت که نمیری و شکسته بشی فقط.. گفتم که، می خوام رحم کنم، رحممه اصن!
بعد اصن همه ی اینا رو گل می کنیم می زنیم به سرمون، صد دفه بهش گفتم زن راننده ی جاده نمی شه رو کجای دلم بذارم تو این هیروویری؟!
جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۸
مامان ها نباید هیچ طوری شون بشه که هیچ وقت
مامان ها نباید بیهوش افتاده باشن کنار جاده و از سر نازنین شون هی خون بیاد و سرخی روی برف بیشتر و بیشتر بشه
مامان ها رو نباید کبود و ورم کرده و زخمی و بیهوش با لوله و کپسول و پانسمان روی تخت هی از این اتاق ورود ممنوع ببرن تو اون اتاق ورود ممنوع
مامان ها رو نباید که موهای خوشگل شونو بتراشن و باباها بالای سرشون گریه کنن و هی صدا بزنن که ناهید من؟
مامان ها مال اتاق عمل و آی سی یو و گچ و آتل و اکسیژن و کوفت و زهرمار نیستن که، گیرم که همه شم هی بگن موفقیت آمیز بوده، خب آخه چرا نمی فهمی مامان ها اصن از اولش نباید می رفتن اون تو..
مامان ها مال خونه و لباس خواب های صورتی آستین بلند خرس دار و بوی خوب عطر و کرم و خمیردندون و صحیح کردن ورقه های مدرسه شونن
مامان ها نباید که هیچ طوری شون بشه هیچ وقت
مامان ها باید زودی خوب بشن و بیان خونه.. خب؟ بیان خونه..
یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۸
Remember when you were a kid, your mom would send you to the movies with a jar of jam and a little spoon..
ریچل یه کمی نگاش می کنه، بعد با یه لبخند محبت آمیز از این هایی که به بچه های خنگ نفهم می زنن که به روشون نیارن خنگن می گه You' re so pretty.
اپیزود دوم:
من رفتم در راستای علاقه ی دیرینم به نقاشی که در کودکی خفه شد و الان یهو همینجور قلپ قلپ داره می پاچه بیرون، بعد هیچ استعداد خاص یا بلدی خاصی هم ندارم توش، یه عالمه کتاب آموزش نقاشی خریدم از جمله اینا
خواهر کوچیکه میاد یه کمی نگاه می کنه، می گه خب آخه الاغ اینو واسه چی رفتی خریدی.. این مال دوره آمادگیه که! بعد خب دروغم نمی گه، رسمن توش در حد چشم چشم دوابروئه، ولی خب، دوس داشتم دیگه. بعد شروع می کنه یکی از نقاشی هاشو رنگ کردن. جیغم درمیاد که هوی، خرابش نکن، خودم می خوام رنگ کنم. می گه خب سه تا ازش خریدی دیگه، اونا رو رنگ کن. می گم نه خیر، سه تاش مختلفه، هر کدومش یه سری نقاشی رو یاد داده. بعد میاد سه تاشو جلوم باز می کنه نشونم می ده که الاغ جون سه تاش هم عین همن.
نیشم باز می شه که ئه.. عین همن که.. چه خرم من! حیح چه فانی!
یه کم نگام می کنه، می گه You' re so pretty! می ره بیرون.
سهشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۸
بعد الان خوشبختانه متوجه شدم که من قربونم برم از فیلان (نمی دونم مصداق خفن قابل پیش بینی بودگی چی می شه خب) هم قابل پیش بینی ترم و الگوریتم مربوطه رو کشف کردم (ولو که نتایج هنوز فرو می رن، اما به هر حال کشف مشکل اولین قدم درمانه)
یه فرمول خیلی ساده داره.. اصولن من هر کاری رو که تصمیمش رو می گیرم و کلی برنامه براش می چینم و با صد نفر مشورت می کنم و اعلان عمومی ش می کنم و کلن کار درست و منطقی ایه و باید انجام بشه.. خب درست برعکسش رو می رم انجام می دم. ینی می خوام بدونید حدودن و گوشه و کنار سابیده نه ها.. درست برعکس. بله. و این بود روزگار نکبت بار ال.
یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸
بعد این وسط تو میشینی یه گوشه از دور با نیشخند "هه!" طور به بالا و پایین رفتن فلانی و بهمانی و ایکس و ایگرگ و الخ نگاه میکنی، بعد ضمن اینکه یه چیزی هی توت وود وود میکنه که کاسه کوزهشونو بریزی به هم.. یا اصن نه؛ خیلی خیرخواهانه یه دو سه تا دستکاری کوچولو بکنی محض صرفهجویی در وقت و انرژی کائنات، از اونطرف هم یه جای دلت قیلیژ ویلیژ میکنه که "اگه میدونستی ..."
از طرف سوم هم اصن کرم مریض بدذات درونات حال میکنه که بشینه همونگوشه، سیگارشو بکشه، زیر گلوی تتی رو بخارونه، نیشخند خبیثانهشو بزنه و بذاره ملت از سروکول هم بالا برن ببینه تهش چی میشه. بله. خبیث روح غازلی درم حلول-کردهای که منم.
شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸
دو دیقه ی آخر اپیزود هفت سیزن یک کلیفرنیکیشن ام ازت
You know, it's all well and good to talk about happy endings.
But if a person can't deliver, if he keeps screwing up,
well, eventually, I guess
you kind of just have to say,
"fuck you,"
or words to that effect.
You can keep the change.
جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۸
مادر می شویم
چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۸
آخرشب بدون اینکه من حتا چیزی بگم از همه ی ترس های تزریقی روز، دو سه تا کلمه که طبق معمول اصولن گشادیت میاد کامل تایپ کنی اس ام اس می زنی که Gna be olrit
عین یه جریان آب داغ دلچسب تو سرما، یه موج گرم خوشایند از فرق سرم شروع می شه و همه ی ترس ها و نگرانی های روز رو می شوره و می ریزه پایین.
من می مونم آروم و نیم مست و نیم خواب، با یه نصفه لبخند رو لبم، مطمئن، یه جور مسخره ای مطمئن که gna be olrit..
یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۸
1- آیا تلفن و کامپیوتر و سایر وسایل خارجستانی چجوری صوت و تصویر رو در خود ذخیره و انتقال می دهند ومی کنند آخه؟!
2- آیاتر رو چه حسابی و چجوری شد که عکس های اکبر گنجی موقع اعتصاب غذاش از زندان به خارج درز کرد؟ آیا دیکتاتور عقل نداشت یا چی؟
3- آیاترتر گوگل به چه انگیزه ی نامعلوم شیطانی ای غیر از براندازی و عناد با انواع نظام هاتی حکومتی جهان این همه خدمات رایگان به ماها می ده جدن؟
پی نوشت های لازمه:
1- سوال اولی رو جواب بدین هم احتمالن من نمی فهمم، ولی شما جواب بدین.
2- سوال سومی هم زمانی به ذهنم خطور کرد که در راستای این کردن و خوشم نیومدن های اخیر گودر، می خواستم دیگه پاشم برم ایمیل ساپورت شو پیدا کرده و نوت آخرم رو بدم مسعوده ترجمه کنه و براشون بفرستم که بفهمن نکنن، خوشم نمیاد. بعد در راستای روحیه ی زخم خورده ی ساپورت نشده ی جمعی در ایران که پول یه چیزی رو هم می دی برات کار نمی کنه و اعتراض هم بکنی فحش می خوری یحتمل، داشتم فک می کردم لابد جواب می دن خفه شو بچه. گفتم قبلش یه سوالی از اهل فن بکنم. بله. اینجوریا.
3- دقت کنین که سوالات این قدر مهم بوده که وسط یه عالمه بدوبدو بلند شم بیام کافی نت و بپرسم شون (اگرچه کار هم داشتم). یه اینطور آدم کنجکاو دقیقی ام من. بله.
چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۸
یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸
میام ایمیل چک میکنم؛ میبینم نوشته: شب بیا خونه، منتظرتم. دوستت دارم.
منتظرم بوده. دوستم داره.
شب میاد دنبالم میشینیم پیش نگ چایی میخوریم و میخندیم و خانوم مزبور رو اذیت ِ نکن خوشش میاد میکنیم و بعد راه میافتیم بیایم خونه
دو نصفهشب که خوابآلو و بغضدار و ترسیدهم میاد روی تخت بغلم میکنه و پیشم میمونه و نازم میکنه تا خوابم ببره
آخرین چیزی که قبل خواب میفهمم اینه که گیرهی موهامم باز میکنه میذاره اون کنار.
صبح با تقتقش بیدار میشم، با سرفه میرم از اتاق بیرون میبینم رفته خرید کرده واسم صبحونه درست کنه. همینجور با هیکل باریک 43 کیلوییش اینطرف اونطرف میره و و چیز میز سرخ میکنه و هم میزنه و آخرش خوشمزهترین صبحونهی دنیا رو میذاره رو میز با هم بخوریم.
نشستم پیشش، بهش میگم: ببین، درسته که من زیاد آدمها رو دوست دارم، ولی ..
دست نرم فسقلیشو میذاره روی دستم؛ با اون چشمهای درشت سیاه خرش خیلی جدی نگام میکنه میگه: هیچ لزومی نداره بهام توضیح بدی که این دوست داشتنه با بقیه فرق داره.
تو از کجا یهو اینجور تلپ افتادی تو زندگی من دختر.. که اگه نبودی من این روزها رو چهطور بدون تو میگذروندم؟
امضا
ال.
شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸
و آن گاه گودر نفسی به راحتی کشید و گفت شکر که ال از من برخاست
با تشکر؛ ال!
ولی خداییش تو دنیایی که گوگل هم خراب می شه، به چی می شه اطمینون کرد دیگه؟! نه واقعن!
جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸
الا تورمن با هاتوری هانزو در دست
بعد اونام نفهمن و هی از سر قبر امواتشون توجیهات تخمی بیارن.
*نه تنها جاج می کنم بلکه نگاه از بالا (نگاه از بالا که نمیشه گفت، چون معتقدم مساله بدیهیه و اونی که اینو نمیفهمه نگاهش زیر صفره). فلذا نگاه از ارتفاع عادی نسبت به پایین که تکنیکالی میشه همون از بالا) دارم تا دسته نسبت به هر کسی که شعورش نمیکشه بفهمه کشتن بده و نباید کشت. نه تنها -ترنگاه از بالا دارم که بعید نیست به زودی دیلیت کنم هر بنی بشری رو که مساله به این بداهت رو نمیفهمه. شعارهای خوشگلتون رو هم حالا ملاحظه میکنم، به خاطر گل روی عطا، نمیگم شیاف، ولی بذارید در کوزه آبشو بخورید. الان وقت مناسبی نیست برای با ال کل کل کردن. بله.
-نه که من آدم گندهکردن نباشم، نه. ولی این یکی رو مجبورم گندهش نکنم، چون اگه بکنم چیزی ازم باقی نمیمونه-
اما همین دو روزه
با هیستوری یه هفته قبلش
و هیستوری یه ماه قبلش
پدیدهای به اسم"پدر" تو زندگی من مرد.
مرد.
و کیه که بفهمه این که کسی که عاشقشی کاری کنه که برات بمیره، در همون حال که عاشقشی، یعنی چی.
و الیزهای به دنیا اومد که علیرغم همه صلحطلبیش حاضره با چنگ و دندون بجنگه تا بره، تا سروایو کنه.
چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۸
خاله ...
ساعت کاریم تموم شده، رئیس جان رفته و من نشستم جلوی کامپیوتر جدیدهی دفتر که اینقدر خوب شده که لامصب دلم نمیآد ترکش کنم؛ چایی میخورم و سیگار میکشم و به عکس دو تا دختر کرد فک کنم عضو پ.کا کا یا همچین چیزایی، با صورتهای سادهی خوشگل و جلیقههای خاکی و موهای رها و تفنگهای تو دستشون رو بک گراند مانیتور نگاه میکنم.
قصهی من و آقای نوازندهی آکوردئون و بچهی نیموجبی صدا-شیش دونگش از شنبه دوازدهم آذر 84 شروع شد. از همون شبی که تو پشت تلفن گریه میکردی و من اینطرف ترک میخوردم و ریزریز میشکستم و پاره میشدم از این شوخی تخمی هستی، که همون وسط "نرو" گفتنهای تو؛ صدای آقای نوازندهی آکوردئون و بچهش از توی کوچه میاومد که فکر کنم سلطان قلبها میخوندن. که این مجموعه، واسه من تبدیل شد به از اون کلیپهایی که تا زندهای تو مغزت ثبت شده.
یادم نیست دفعهی بعدی که اومد کِی بود، یا این که از کی من فهمیدم که این آقاهه با آکوردئونش و پسربچهی نیممتری همراهش که صدایی داره، صدایی داره خیابان-گیر و عمومن هم " ای خدا دلم تنگ آمده" میخونن؛ شدن یه جزئی از زندگی من. که یهو دیدم منی که به نشانهها اعتقاد ندارم، نمیتونم انکار کنم که هر شبی این صدا از توی کوچهمون اومده، یه شب خاصی بوده تو زندگی من. نمیگم شاد یا غمگین یا هرچی، خاص بوده. یه وقتهایی بدون هیچ دلیل یا مصداق عینی.. ولی من میدونستم و شاید آقاهه هم میدونست که صداش فقط وقتهایی میآد که من "یهطوری" ام؛ یا بعدش یهطوری میشم، ولی خلاصه استثنا نداره. که طبعن هر وقت صداش میاومد تو هر شرایط و لباس و وسط هرچی که بودم بدو بدو میرفتم پایین که نگاش کنم و گوشش کنم و پول بدم بهاش. که اگه دست من بود ماچ میکردم، اما گویا تو سیستم اون تشکر صرفن مالی صورت میگیره.
دیشب صداش که اومد؛ داشتم با داماد جان حرف میزدم. تاپ خاکستری تنم بود با شلوار آبی و نیمتنه آستینکوتاه سفید. صداهه داشت کم کم دور می شد؛ بدو بدو شال سبزه رو سرم کردم و رفتم پایین. باباهه اگه قهر نبودیم حتمن شاکی میشد که اینریختی نرو، ولی قهر بودیم.
هوا نیمهخنک بود. توی کوچه رو که نگاه کردم ندیدمشون. فقط اون تهتهها یه آقایی با یه دختربچه داشتن میرفتن.
آقاهه از پشت شبیه دوست نوازندهی آکوردئون من نبود؛ دختربچهی همراهش هم شبیه نیموجبی صداسرشبندازی که من عادت داشتم بهش. فکر کردم رهگذرن. هی اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم، کسی نبود. گفتم یه درصد شاید همینا باشن. شروع کردم دویدن طرف سر کوچه، با همون لباس تو خونه. هی نمیرسیدم بهشون که بتونم درست ببینم که خودشونن یا نه.
یهذره نزدیک که شدم؛ باز شکم قوی شد که نه، اینا نیستن. وایسادم. یه کم دوروبر رو نگاه کردم. باد خنک میاومد. از سر کوچه دیگه رفتهبودن پایین. نمیدونم چیشد که یهو فهمیدم چرا بابا؛ خودشون بودن. دوباره شروع کردم دویدن.
به سه چهار متریشون که رسیدم، انگار صدای نفس زدنم رو شنیدن و برگشتن. دختره شاید هفت سالش بود، با چتریهای نرم روی پیشونی. از اون ها که اتو پایلوت دستم رفت توش. پول رو که دستم دید فهمید که دنبال اونها داشتم میدویدم.
اومد جلو، پول رو دراز کردم طرفش، گرفت، خندید و گفت " خاله، خب صدا میزدی؛ ایست میکردیم.."
یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸
جــــــــاج می کنم به بانگ بلند
قصد ندارم وارد بحث گندهی اصل قضاوت کردن یا نکردن بشم، اما اینقدر رو معتقدم که سیستم فوقالذکر " قضاوت نکنیم تا جون از کونمون درآد" و کلن تاکید خفهکننده بر " جاج نکردن" حرف مفته. عملکرد مغز انسان اینه که پدیدههای مختلف رو میبینه و بررسی و ارزیابی میکنه و یه تصمیمی، یه تصویری، برداشتی ازشون ایجاد میکنه که همون قضاوت مربوطه است و بر اساسش هم تصمیمگیری میکنه. شما با خانوم الف رفاقت میکنید و برای خانوم ب صرفن از راه دور دست تکون میدید، چون مغزتون قضاوت کرده که خانوم الف از جنس مناسب رفاقته و خانوم ب نه. مثالها رو ادامه نمیدم دیگه، اما معتقدم قضاوت کردن عملکرد ناخودآگاه و دائم مغزه و اساسن برای زندگی لازم و واجب؛ چون انتخابهایی که جزئیات و کلیات زندگی آدم رو میسازن از روی همین قضاوتها انجام میشن.
اون مفهومی که قاعدتن باید تحت عنوان قضاوت نکردن در مغز ماها باشه، یحتمل اینه که بدون داشتن اطلاعات کافی در مورد یه پدیده "با صدای بلند" فکر و قضاوت نکنیم (همچنان معتقدم فکر تومغزی و قضاوت ملوی ذهنی بیاختیار صورت میگیره) کاری که ما میتونیم تحت عنوان قضاوت نکردن انجام بدیم و از بقیه بخوایم اینه که این زمزمههای ذهنیشون رو اولن سعی کنند کنترل کنند، دومن سعی کنند تا وقتی اطلاعات دقیق و کافی ندارند بهش پروبال ندن و حقیقت محض در نظرش نگیرن و همهچی رو در حد حدس و احتمال نگه دارن، سومن اعلان عمومیش نکنند (داد نزنند هوی جند.ه! ر.ک گودر) و سعی کنن اجازه ندن این قضاوتها مادامی که با دونستن تمام جنبههای یک مساله، برای خودشون قطعی نشده (که این حالت خیلی سخت و حتا میشه گفت غیر ممکنه) توی رفتار و طرز فکر و به ویژه رفتار عمومیشون نسبت به فرد یا مساله تاثیر منفی نذاره.
این از این.
بعد این وسط من معتقدترم، که بعضی جاها "باید" قضاوت کرد. بعضی جاها تو برای خودت، و اصلن نه فقط تو، "انسانیت" برای خودش اصول و خط و خطوط داری و داره و شکستن اونها منفور و قضاوت-طلب و حتا واکنشطلبه. اینجاهاست که اگه قضاوت نکنی سیبزمینیای، اگه قضاوت کنی و بسته به وخامت مساله دخالت نکنی دیگه برچسبهای منفی مختلفی بسته به حالت مذکور بهت میچسبه. من شخصن نمیتونم آدمی که فیالمثل تو خیابون بچهشو میزنه ببینم و قضاوت نکنم که این آدم الان داره کار زشت و وحشیانهای انجام میده و اگر در توانم باشه قطعن دخالت میکنم. منظورم روشنه؟ با تمام نسبیتی که تا دسته جهان رو فرا گرفته هنوز بعضی چیزها مطلقاند و تو به عنوان آدم باید به نقض این مطلقات- اگه نمیتونی واکنش نشون بدی- حداقل حساس باشی و تقبیحش کنی.
یه چیزایی مثل تجاوز، خشونت به کودکان، قتل عامدانه و عالمانهی یک نفری که از زنده بودنش ضرری به تو یا کس دیگهای نمیرسه، تا ابدالآباد غلطه. (منظورم این نیست که مخالف حالت آخر کار درستیه، صرفن موضوع پست رو دارم توضیح میدم) این کار تا جهان بوده و هست و خواهد بود زشت و غیرانسانی و سنگدلانهست و هیچ توجیهی نمیشه براش آورد. باید قضاوتش کرد. باید تقبیحش کرد. باید کشتن یه نفر دیگه بر اساس حس انتقامجویی رو منفور و زشت دونست و جلوش ایستاد. این وسط هیچ "شرایطی"، هیچ حجم اندوه و ناراحتی و خشم خانوادهی مقتول، نمیتونه این عمل رو توجیه کنه. یعنی که چی که تو یه موقعیت خیلی حسابشده و برنامهریزی شده با حضور شهود و قاضی و فلان و چنان، در کمال خونسردی، با دو تا دستهات طناب دار رو بندازی گردن آدمی که داره بهات التماس میکنه جونش رو نگیری و بعد هم چارپایه رو تلق از زیر پاش بزنی و عملن؛ عملن یه آدمی رو "بکشی"، چون تو یه شرایط بحرانی مثلن دعوا بدون این همه تشریفات و اتفاقن عزیزی از تو رو کشته. که مثلن دلت خنک شه. میخوام صد سال سیاه خنک نشه خب. میخوام دوهزار سال دربدر و آوارهی مطب این روانکاو و اون تراپیست بشی تا بتونی خشم و غصهت رو از کشتهشدن عزیزت هضم کنی و باهاش کنار بیای ولی جون یه آدمی رو نگیری. هیچ حجمی از درد و اندوهی که توی نوعی بابت کشته شدن عزیزت متحمل شدی نمیتونه توجیه یا حتا سبکتر کنندهی بار وحشیانهبودن عملت باشه. حرفم واضحه؟! یه چنین حجمی از سنگدلی و خونسردی تو گرفتن جون یه آدم زشته، قبیحه؛ تهوعآوره و باید تقبیح بشه. باید.
اینه که من در این مورد خاص جاج میکنم و از کردهی خود دلشادم که هر "اولیاءدم" ای که برمیداره چنینکاری میکنه باید به انسانیتش شک کرد. اگر شما هم چنین قضاوتی نمیکنید یا چنین شکی نمیکنید، حاضرم در کمال سربلندی و تنگفکری و خاکبرسری و عصر حجریت؛ به انسانیت و شجاعت ابراز عقیدهی شما هم شک کنم. به صف لطفن.
* اصلن هیچ ایدهای ندارید که من جهت به کار نبردن کلمات انگلیسی رایجام که کلن مدل حرف زدنمه و جایگزینی معادل فارسی ِ بعضن نارساشون واسه خاطر دل شما خوانندگان عزیز که یهویی تصمیم گرفتم بهتون حال بدم، و ایضن جهت رعایت کردن نیمفاصله برای دل عطای یک پنجره چه زجر و زحمتی رو متحمل شدم که الان ماچ دارم به خدا.
شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۸
بیا قسمت کنیم دارک ساید هامونو
از اون طرف اینجانب معتقدترم که واجبتر از شر کردن خوشبختی، شر کردن بدبختی است چرا که جامعهی خاکبرسر و سیستم گـِلبهدهان دائمن هی تو آدم فرو میکنه که شاد باش خوششال باش خوشبخت باش بخند همهچیت سرجاش باشه ال درس و کار و زندگی لاو لایف گوگولی و قلبپاچون داشتهباش آخر هفتهها برو خوشگذرونی همیشهی خدا تروتمیز و خوشگل و آنجلینا جولی باش.. وگرنه یه آدم بیعرضهای هستی که نتونستی زندگی درست درمون خوشبخت واس خودت درست کنی. که الان همه باید با ترحم بهت نگاه کنن لابد.
ابلهِ واقعنبین نمیفهمه که باباجون آدمه دیگه، امریکن دریم که نیس!! که خیلی طبیعیه یه وقتهایی بدبخت و دپ و شکستخورده و بیکار و زندگی و درسنخون و زشت و الخ باشه. بعد اینه که من معتقدم بنیبشر باید فرهنگ "بدون عذاب وجدان بعضن بدبخت و الخ بودگی" رو بین خودش ترویج کنه.
نکتهی سوم در باب بس خدعهآمیز بودن پدیدهی وبلاگ و اصولن کلمه و قابلیت همهچی رو از اونی که هست خوشگلتر نشون دادنشه، که در نتیجه این خطر خواننده رو تهدید میکنه که تصویر غیرواقعی بگیره که آدم پشت این نوشتهها عجب زندگی رویاییای خفن مهیجی داره که من ندارم و نویسنده رو تهدید می کنه که ریا بشه و تصویر دروغی از خودش ارائه بده بدون این که بخواد.
حالا من همهی اینا رو گفتم که بگم یادتونه پارسال تو این پست اشاره کردم که "کنکور ارشدی که فقط سی صفحه از منابعش رو خوندی"، گفتم در راستای جشنگیری و خودتشویقکنی و ضمنن خود-وبلاگ ریا نشوی، بیام اعلام کنم که یه وخ فک نکنین آدم پشت این نوشتهها یه دختر گوگولی مگولی در و داف خوشگذرون خوشحال زندگی رویایی همیشه خوشگل آخرهفتهها به الواطیگذرونئه، نه خیر. آدمه دیگه، یه وقتهام میشه که یه آخر هفته دو روز تمام با فریانه میگیره میچپه تو خونهي حتا خالی به درس خوندن، با اتاق بههمریخته و پر لیوان و بشقاب و بالش و ورق و کتاب و سیم، با قیافه داغون بیآرایش سبیل بهقاعده گربه ابرو بهقاعده امام راحل (آقای پدربز گریه نکن قول میدم تا فردا صبح حل کنم این مسائل رو!) ولی در عوضش موفق میشه بالاخره بعد یک سال اون کتابه که فقط سی صفحهشو خوندهبود، تموم کنه!
هیپ هیپ هورای حضار لطفن.
جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸
I'm grateful for the sun.
ولی از من مـــــــــسـت خراب خوشحال رو فضایی که تو تیشرت سبز مردونه (:ی) یک نصفهشب یهو دلش میمیره واسه سکانس لپدنس Death Proof و صحنه آخری Kill Bill 1 و دستشم به هیچجا بند نیست و کسی که برمیداره اکچولی پیداشون میکنه و از تو فیلم درمیاره و ایمیلشون میکنه برات که بشینی تو اون حال مرغوب ده بار نگاه کنی و باهاش برقصی و بمیری از خوشی،
از این من، میشه نوشت که، نمیشه؟
اصن واقعن "باید نوشت" نیست به نظرتون؟
پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۸
Cut The Crap.
اون سکانسهای کیلبیل رو به خاطر دارید که اوما تورمن توی roaring rampage of revenge اش، سراغ هر کدوم از سوِژههای انتقامش که میرفت، اولین باری که چشمش بعد چهار سال بهشون میافتاد دوربین زوم میشد روی چشمهای آبی پراز خشمش و اون آهنگ کوتاه گوشخراش بیــــــب بیــــــــــــب پخش میشد و بیتریکس ضربههای اون آدمه رو میدید به تن بیدفاع روی زمینافتادهش، با تمام خشم و نفرت و انتقامی که ذرهذره جمع میشد تا یهو حمله کنه؟
هر یه باری که به هر نحوی یادآوری میکنید کارهاتونو، دوربین زوم میشه رو چشمهای قهوهای من، با همون آهنگ؛ و من به ضربههاتون فکر میکنم به اعتماد و احترامی که براتون داشتم. به این که به خودتون اجازه دادید پاتونو از در کلیسای مزبور بذارید تو و بکنید هر کاری که کردید.
خواهش میکنم، برای صرفهجویی تو وقت و انرژی و خیلی چیزای دیگهی خودم و خودتون؛ و برای نیفتادن خیلی اتفاقهای ناخوشایند دیگه، همین جا فیلم رو پاز کنید و یه کاری نکنید که الا تورمن درونام مجبور بشه شمشیر هاتوری هانزوی مزبور رو دربیاره و یه جورهای ناجوری شیفت-دیلیتتون کنه.
بی تشکر ..
ال.
سهشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸
یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۸
پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۸
چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۸
شیخ حال نداشت عنوان بربگزیند
از درون جیب ندا داد که های آدمیان، بدانید که 21 سالگی مانند سرخک و آبله باشد، که هر آدمیزادهای ناگزیر مبتلا گردد و دهان و مقعدش پولیش شود و از هفت وادی بلا گذر کند؛ ولی از آن گریزی نباشد و برخی تجربیات نیز بیاندوزد که در باقی عمر او را به کار آید، ولو با کونی پاره، که کون پاره را نیز به دیده تحقیر منگرید، باشد که در مسیر وادی استغنا به کار آید.
ال سپس سر برداشت و آهی جگر سوز از سویدای جان برآورد و قطره اشکی بفشاند و بیست و دو ساله شد.
سهشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸
چگونه وقاحت می تواند حد و مرز نداشته باشد یا چی فک کردین پس، وظیفه تونه
1. مونوپولی. با توجه به میزان علافیت نگارنده که هیچ خیر سرش کنکور ارشد ندارد و میزان کثافت ذهن نگارنده و دوستان، به منظور پیشگیری از انجام انواع بازیهای انحرافی و ضداخلاقی نظیر بطریبازی، سکهبازی، سوراخبازی و الخ، که بر همگان واضح است صرفن منتهی به انحطاط هر چه بیشتر جوانان به ویژه ک.بها میگردد و اسناد و مدارکش هم موجود است، یک دستگاه مونوپولی کمک شایان تقدیری خواهد بود.
2. از این خودنویسا. قابل ذکر است که ال سابقا یکی از اینها در مالکیت خود داشته و عین خر زده نوکش را شکستهاست و از آنجا که به دلایل نامعلومی خودنویس مربوطه جزو اقلامی است که ذاتا باید هدیه داده یا گرفتهشود، نمیتواند خودش برای خودش بخرد. ادامهی این بند را فاکتور میگیریم خوبیت ندارد در این شب عزیز.
3. آل استار ساق کوتاه سبز. از این یشمی سدریها. کیف آدیداس سبزمو که دیدین؟! ست همون بیزحمت. دستتون درست.
4. سرامیک کوچولوی در ابعاد 2*2 سانت در رنگهای مختلف. میدونید کدوما رو میگم که؟! ال قرار است که در آیندهای نزدیک نصف آینهش را ببرد و دور بقیهش طناب بپیچد و بچسباند به دیوار ال آینه، با نصف بریدهشده هم یک سری عملیات هنری انجام بدهد که در آن سرامیک رنگی رنگی کوچولو مورد نیاز خواهد بود. مضاف بر این که بچگیام خونه پسرعمهی بابام همیشه از اینا بود و من دوس داشتم. دو نقطه نوستول.
4. فلش مموری. بیزحمت یک قفلی چیزی هم بهش آویزان باشد که گم نکنم. ترجیحن سربی، آهنی چیزی که نشکنم. راستی بهتون گفتم من فک میکردم فلش مموری رو اگه بندازی تو آب جرقه میزنه؟!
5. صد سال تنهایی چاپ قدیمی ترجمه بهمن فرزانه. فاکتور مجددن.
6. شمع و عود اسطوخودوس. خارجکیش می شود لوندر. نمیشود ننه بابای آدم بفهمند آدم فرت و زرت سیگار میکشد که. باید گردن یک چیز سوختنی انداخت.
7. بندهای ت، ج، چ، ح، د، ر پست مربوطهی لالهی دور از وطن. خودش را، یا حتا عمهاش را اگر بتوانید بیاورید در اولویت است.
8. یک آدم خیری که بیاید با هر تکنولوژیای که هست که من نمیدانم این پازل ونگوک من را بچسباند و نصب کند. دو سال است زیر فرش خاک میخورد بدبخ. تا اینجا اومدی دیوارا رو هم رنگ کن دیگه. چاهریم.
9. درست است ما با این وجنات و ابهت و ادعا و دیالوگ-حفظی، یک مجموعه کامل سکس اند د سیتی و فرندز نداشتهباشیم؟! نه خدا رو خوش میآد آخه؟ خودتون شعورتون باید برسه دیگه اینا رو که من نباس بگم. استغفرالله.
9. (ال ساختار شکنی دو تا 9) تمام سایت مزبوری که شر کرده و شیاف تان کردم. مجبورم نکنید دوباره بکنم. با زبان خوش. آباریکلا.
10. هارد اکسترنال نمیخواد بخرید حالا گرونه. گناه دارید خب. حالا به جاش یه موتور هوندائه، چی چیه، از همونا بیزحمت. به خدا که من کاهیده شدم از این تجاوزات تاکسیای. خدا به سر شاهده که دیگه ماشین و مرد میبینم می ترسم. اسپری فلفل هم ورکس. بابا جان
how far a girl should go for a fucking safe cab ride in this city! :(
11. انسان ام آرزوست باباجان؛ انسان ام آرزوست.
12. سیلویا پرینت و الخ. خودت میدونی که ک.ب. به من چه. صد دفه گفتم تو صورتم نخند. خندیدی پاش وایسا.
13. سورپرایز می.
جهت ارسال موارد فوق با روابط عمومی فن کلاب مربوطه تماس بگیرید تا آدرس های لازم به شما داده شود. با تشکر. ال.
دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸
یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸
با سلام
در جریانم که از وقتی این خاک گهربار را ترک کردهای آدمی دیگر شدهای به کل و روحیات شاد و خجستهی هندو جماعت بر تو تاثیرگذار بوده، حتا بعضن دیده شده که میخندی و خوشحالی و افسرده نیستی و حتا در مواردی سایرین را نیزبه خنده و رخص و شادی دعوت نمودهای. فلذا برداشت میدارم که دیگر تبریک تولد را معادل فحش خارمادر در نظر نگرفته و حتا ممکن است اندکی خوشحال نیز بشوی. علیهذا از این تریبون این روز خجسته را خدمت آن گوهر عالم بشریت تبریک گفته و شادی و نیش هر چه بازتر شما را در سال جاری خواهانیم.
فارسیش میشه اینکه خری که منم، به همه میتونم احساساتمو نشون بدم الا تو، ولی بلاشک تو یکی از عزیزترین آدمای زندگیم، یکی از کمنقصترین آدمهایی که دیدم، و یکی از آدمهایی که اگه اینجا بودی زندگیم خیلی خیلی بهتر و معنی-دارتر میبود هستی. دوست دارمت خره، تولدت مبارک.
She's a friend for all seasons
من اون شب تا چهار صبح بیدار بودم و تلفن رو که قطع کردم و صدای تو شلوغی که خداحافظی کرد، کز کردم کنج دیوار و هایهای گریه
گولههای درشت اشک که میچکید پایین دخترخالههه گفت فکر نمیکردم اینقدر دلنازک باشی .
میدونی؟ خیلی وقته دیگه مهم نیست. خیلی وقته نذاشتم مهم باشه. مساله فقط و فقط اینه که من اون شب، تک تک اون لحظه ها، بیدار بودم و اشکهام سرازیر.
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸
پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸
یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸
And So It Is ..
شیوهی نوشینلبان میذاشتم با صدای بلند و همونجور باهاش زمزمهکنان شروع میکردم حاضر شدن
آرایش کردن و لاك زدن و لباس پوشیدن و جینگولكجات آویزون کردن، و ضمنن یهگوشم به صدای تلفن که زنگ بزنه و کسی که منتظرش بودم بگه رسیده
که من یهو یادم بیاد که ای وای مانتو تنم نکردم و سایه سفید یادم رفت بزنم و انگشتر جرینگجرینگیهم کجاست و آخرش همه رو که جمع کردم بدوبدو برم پایین و تا سر کوچه بدوئم و در ماشین رو باز کنم و نفسنفسزنان عذرخواهی که دیر کردم
بشینم و چشمهای آدمه واسم برق بزنه که چه خوشگل شدم
این روزا
یاسمین لوی میذارم و همینجور هیچی ازش نفهمان شروع میکنم حاضر شدن
هر قدر دلم میخواد دیر میکنم و لفتش میدم و سهبار خطچشمم رو چك میکنم و اون وسط نصفهلباس بهتن گودر میخونم و نوت میذارم و بیست بار مو باز میکنم و دوباره میبندم و انگشتر و گردنبند و تاپ و مانتو عوض میکنم و شالهای مختلف رو پرت میکنم این گوشه و اون گوشهی اتاق
وقتی میبینم دیگه هیچجوری دیرتر از این راه نداره، آروم آروم میرم پایین و خجسته و یواش یواش قدم میزنم تا سرکوچه.
سرم هنوز بالاست، چشمهای خودم داره برق میزنه برام، با یه نیمهلبخندی واسه خودش اون وسطها.
Just like you said it would be
life goes easy on me
most of the time ..
چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸
دیگه خودتون بفهمید و منو از زحمت توضیح دادن اشخاصی که میزان شعور بقیه رو با یههمچین خطکشهایی اندازه میگیرن معاف بدارید.
شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸
Here, Take It All ..
از کافه اومدیم بیرون، برف می اومد و دو سه لایه روی سقف ماشین رو گرفته بود
من با هیجان صدات کردم این طرف ماشین که بیای نگاه کنی و قربون صدقه م بری که چه جوری بلتم روی برفای سقف طرف خودم برات با سه تا انگشتم رد پای بچه خرگوش بکشم که داره می دوئه.
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸
آدم باید که برای خودش جاهای مورد علاقه ی خودش، تنها، بدون خاطره ی کسی چه خوب و چه بد
باید که فیلم های تنهایی دیده ی خودش، کتاب های بی دست نوشته ی صفحه ی اول، لباس های مورد علاقه ی ساییده نشده بر عطر تن کسی، گردنبندها و انگشترهای کسی تحسینشان نکرده و دستت را نبوسیده، آهنگ های نخوانده در شب های مستی برای کسی داشته باشد
آدم باید که گوشه های بی خاطره ی امن سفید خالی دنیای خودش را داشته باشد اصلن. که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند.
* تا دارم قانون وضع می کنم، اضافه کنم که هر آدمی حق مسلمش است - حتا مسلم تر از انرژی هسته ای، که هر از چندگاهی یک هویی از پشت بغل بشود و دست هایی بپیچند دورش و سری فرو برود توی گردن و موهایش با نفس های عمیق و حرف های مهربان. بع له.
شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸
سماور، پلاستیک، دمپایی کهنه
نه واقعن؟! رویتان می شود باز بیایید این جا را بخوانید اگر که دایی ندارید الان؟! :ی
پی نوشت: از اتاق فرمان صداهایی می آید مبنی بر این که پست ما غیرقابل فهم است. واضح هست انشالله که یک فقره الیز جویای کار می باشم دیگر؟ :ی
دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸
اوهوم. این جوریه که من دیگه آدم غر زدن نیستم. یه زمانی اگه تو موقعیت الانم بودم می رفتم یقه دو سه نفر رو می گرفتم می نشوندم شون و بهشون توضیح می دادم که بابا، الان تو منو آخ، یا تو قبلن منو آخ، یا خلاصه که بابا آخ! ولی الان آدمی هستم که یه نگاه به شون می ندازم، یه نگاه به تمام آخ هایی که صراحتن قبلن گفتم و تو گوش شون فرو نرفته؛ بعد خیلی آروم خودم رو می کشم کنار و از منطقه ی خطر دور می کنم. از آدم آخ-دار مزبور اصن.
می دونی آدم ها تیغ دارن، عین جوجه تیغی. آدم ها همیشه و بدون استثنا اگه مواظب نباشن تیغ هاشون می ره توی تن همدیگه. من اون قدرهام که غرش رو می زنم پیر نشدم. اما اون قدری هم دیگه خجسته و تازه نفس نیستم که حوصله ی رابطه هایی رو داشته باشم که فقط من توشون باید مواظب باشم تیغ تو تن کسی فرو نره. اصلن هر کسی باید تیغ-واچر اختصاصی روی خودش نصب داشته باشه.
بگیرین آقاجان؛ به خودتون بگیرین. بعله.
جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸
سهشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸
هن لباس لکم و بالعکس یا من چه فکری می کردم که ترو پوشیدم یا چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و مانتوهای بنفش خود را در کمد آویزان کنم
بعدتر، باز می گفتم که دیده اید بعضی وقت ها آدم های گذشته تان چه شباهتی پیدا می کنند به این عکس های قدیمی؟ دیده اید عکسی را از خودتان توی بغل آقای فیلان سال هشتاد و الف شمسی نگاه می کنید و آخی گویان غش می کنید که نگـــامون کن، و هی با خودتان فکر می کنید که من قربونت برم آخه چی فک می کردی تو اون موقع که با این نره غول.. بعد هم زمان دل تان برای خود آن وقت تان که فکر می کرد نره غول مزبور از همه دنیا خواستنی تر است غش می رود و خنده تان می گیرد؟ غلیظ ترش، دیده اید اصلن قضاوتی هم ندارید ها، خیلی هم با هم خوبید، اما یک هو مثلن توی جمعی به اکس ای، کسی، آدم گذشته ای، نگاه می کنید و از خودتان تعجب می کنید که از چی چی این بابا خوش تان آمده بود یک زمانی آخر؟ بعد احساس می کنید که الان این عکس قدیمی گوشه تا خورده ای که تویش همچین مانتویی تن تان است و توی بغل همچین آقایی هستید نباید به کسی نشان بدهید اصلن، باید توی آلبوم قایم ش کنید برای خنده های ایام سالخوردگی.
بعدترترش، یک زمانی می شود که یک هویی به شهود می رسید و نتیجه می گیرید که تیک ایت ایزی باباجان، کل هستی اصلن یک مانتو با رنگ بندی و مدل های مختلف است که تند و تند می چرخد. نگاه می کنید می بینید لابد اصلن شخص شخیص خودتان هم، مانتوی بنفش یک بنده خدایی هستید که الان عمرن حاضر نیست تن تان کند. می بینید اصلن آدم ها همه شان یک سری مانتوی بنفش دارند و ناگزیر لابد همه شان هم مانتوی بنفش کس دیگری هستند و اصلن مانتوی بنفش یک گذشته ی مشترک ژنتیک بشری است که آن را گریزی نیست. نگاه می کنید به مانتویی که همین الان تن کرده اید و یک هو لامپ بالای سرتان روشن می شود که قربونت برم فک نکن الان خیلی خوشتیپی، بعدن نگاه می کنی و غش می کنی که من چه فکری می کردم که اینو می پوشیدم آخه ..
بعله آقاجان؛ این جوری می شود که با تعمق و تامل در کمد لباس و آلبوم عکس تان، رستگار می شوید اصلن. دل به مانتوهایتان نمی بندید. نتیجه می گیرید که مانتو پدیده ایست نسبی و ذات شماست که قشنگی و زشتی اش را تعیین می کند. دیگر غم و غصه ی مانتوهای جرخورده تان را نمی خورید، از مانتوهای بنفش از مدافتاده تان هم خجالت نمی کشید. یاد می گیرید که مانتوهای بنفش اپل دارتان را، با مهربانی و لطافت آویزان کنید توی کمد، هر از گاهی بروید دستی به شان بکشید و نوستول بشوید و بخندید و با خاطر منبسط بروید دنبال قورقور روزانه تان. یادی هم از ما به عنوان مخترع فلسفه ی مانتوهای بنفش بکنید. اوهوم.
جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸
جواب: وقتی وسط بحث با دوستی همین جور بی هوا دهن را باز می کنید که تعریف کنید بله امروز جایی بودم که یک دختری توی دریا غرق شد.. دقت کنید نخواهید بگویید فیلمی دیدید، بلکه خیلی جدی معتقدید جایی حضور داشتید که یک سری اتفاقاتی رخ داده است.
بدهید یک مقام صلاحیت داری از طرف ما که الی باشیم این خانم ترانه را ماچ کند ضمنن، بس که ماچ دارد خب!
شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸
جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۸
رییس جمهور میرحسین موسوی.
میرحسین موسوی.
موسوی.
بنویسید ، به هر بهانه ای اسم میرحسین موسوی رو با پسوند و پیشوند ریاست جمهوری بنویسید تو وبلاگهاتون.
نبینم کسی اسم اون یارو رو به هر بهانه ای تو وبلاگش بنویسه ها!
حرام اعلام میکنم .
تحت هیچ شرایطی.
در شرایط اجباری نوشن - ان - بلا مانع است.
صورتک خیالی
دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸
یه مدت نه خیلی طولانی بعدش بود که من دوروبرم خلوت بود و اون هایی که بودن در دسترس نبودن و تنها آدمی که بود و می خواست و در دسترس بود همون آدمه بود، که من دیگه نمی خواستمش.
چنین بود که من به مرض داشته گی کائنات پی بردم و آموختم که خود را برای نداشتن چیزی یا کسی ناراحت نکنم. احتمالن وقتی دیگه نخواستمش می رود فرو توی چشمم.
این بود انشای من.
شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸
آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.
آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.
آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.
آدمهای احساساتی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.
تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.
آدمهای احساساتی نهايت زندگانی هستند.
دلتنگستان
جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۸
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009
پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸
جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸
دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸
بعد تو هی همون جور سرفه کنان زبونتو گاز می گیری که نگی باباجان سرفه ی من از سیگاره از اساس
بعد یه چی سر هم می کنی تو این مایه که سرفه ت اصلن با سرماخوردگی شروع نشده بوده که
بعد فین فین کنان از وسط خونه رد می شی به طرف دست شویی
باباهه می گه دیدی دیدی سرما خورده بودی، با این فین فین ات
بعد دیگه چیزی نمی شه سر هم کرد، نمی شه هم به اش گفت که خنگ، فین فین م از گریه ست خب، نه سرما خوردگی که.
یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸
بعدن هم نه، همین امشب حسرت روزهایی را می خوریم که وقتی می خوابیدیم، می دانستیم صبح اش چه اتفاقی قرار است بیفتد.
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸
It's a big fat f**ing lie
تمام دیشب نیمه بیدار بودم. می ترسیدم بخوابم و صبح که بیدار می شم ببینم اتفاقی که افتاد افتاده.
چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸
عین این دهقان های آواره ای که بعد از جنگ جهانی دوم چمباتمه زدن روی نیم سوخته های باقی مونده ی دهکده و به خاطرات خوش جشن خرمن پارسال فکر می کنن.
سهشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸
جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸
یه آدمی هست که قبلن گفته بود که می ریزه عین ماسه از لای انگشت های کسی که بخواد تو مشت بگیردش.
یه آدمی هست که امشب ریخت.
دونه دونه.
چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸
The One Where Eli Speaks French
گذشته از این که هی زبونتون به هم گره می خوره سر گفتن یه ایگغگ ساده و هی حس بچه دبستانی ها بهتون دست می ده با این کتاب های عکس دار رنگی و الفبای جدید و هیچی نفهمیده گی و هی با انگلیسی قاطی می کنید و شیون می کنید که بابا اون قلاسیون نیست ریلیشن ئه، اون انفیقمیه نیست اینفرمیر ئه، بعد هی سر می کوبید به دیوار که این منگل ها چرا می نویسن مینتننت بعد می خونن متنا، از همه اینا گذشته،
خواهر فسقلی فرانسه خوان تون که داره جلسه های غیبت از کلاس رو واستون جبران می کنه جمله رو می خونه که son marie travaille sur son ordinateur، بعد می گه فهمیدی؟ بعد شما می گید آره یعنی شوهرش داره با کامپیوتر پسرشون کار می کنه :ی
بعد نیم ساعت هی دو تایی ضمن این که خواهرتون تاکید می کنه تو آخرشم هیچی نمی شی ریسه می رید روی زمین و فان دارد زیاد.
سهشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۸
شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۸
این که تا حالا در مورد انتخابات چیزی ننوشتم، جدا از درگیری های شخصی و ذهن مغشوش، یه علتش این بوده که فکر می کنم توی فضای مجازی اتفاقی قرار نیست بیفته. با نوشتن و گفتن و بحث کردن من و شما فرق خاصی ایجاد نمی شه. رای های تعیین کننده مال یه قشری ئن که احتمالن اینترنت واسشون تعریف نشده و شاید روزنامه و کتاب حتا، که دغدغه های خیلی ساده تری از من و شما دارن، که خیلی راحت تر از این حرف ها می شه رای شون رو به دست آورد و مسئولیت اش هم با خود کاندیدای مربوطه ست. این که این پست رو دارم می نویسم صرفن اعلام وضعیت و ابراز نظره، بدون هیچ تمایلی به بحث و تغییر نظر کسی و غیره.
من رای می دم چون این قدر این چند ساله سر انتخاباتی به این مساله فکر کردم که دیگه واسم بدیهیه. که انتخابی به اسم رای ندادن واسم وجود نداره. رای می دم چون چه بخوام چه نخوام دارم تو این کشور و این سیستم حکومتی زندگی می کنم که زیر پاش محکم تر از این حرف هاست و امیدی به تغییر ناگهانی ش ندارم، که اساسن اعتقادی هم به تغییر ناگهانی ندارم، و تغییر از مردم اتفاق می افته و مردم کشور من همینن، و تا فضایی وجود نداشته باشه برای گفتن و نوشتن و فرهنگ سازی در ابعاد گسترده، تغییری نخواهند کرد. من رای می دم تا شاید بتونم اون فضا رو بسازم. که شاید اگه اون فضا ایجاد شد، بیست سال بعد مردمی باشن که تغییر رو بخوان و بتونن آروم آروم انجامش بدن. من رای می دم چون واقع بین ام، چون به کم، کمی که از هیچ بیشتره قانع ام، چون اگه یه کتاب تو یه دولت بتونه مجوز بگیره که تو قبلی نمی تونسته، واسه من کافیه در برابر رای دادنم. چون رای دادن کار شاق هولناک انرژی بری نیست که در قبالش انتظارات فضایی داشته باشم از کاندیدام. چون ساده ترین حق شهروندی مه که می خوام ازش استفاده کنم.
اما حتا اگر همه ی این دلایل رو نداشتم این بار رای می دادم چون نمی خوام چهار سال دیگه این وضع رو تحمل کنم. چهار سالی که به یقین بدتر خواهد بود چون رئیس جمهور کذایی دیگه دغدغه ی دور آینده رو هم نداره. نمی خوام چهار سال دیگه فرهنگ و هنر و منابع و اقتصاد و آزادی های انسانی کشورم به فاک بره و مردمش تحت تاثیر این همه خفقان خموده بشن و دیگه چیزی به اسم اعتراض براشون تعریف نشده باشه. من رای می دم چون تو شرایط موجود به نظرم هر گزینه ای از رئیس جمهور فعلی بهتره.
من به موسوی رای می دم چون انتخاب بهتری ندارم. منکر هیچ کدوم از نقاط ضعفش که البته برای ما دهه شصتی ها در حد شنیده ها و خونده ها مونده نیستم، اما انتخاب بهتری ندارم. چون نقاط قوتی توش می بینم که برام ارزشه. چون شعار رادیکال رو مفت مفت خرج نکردن اش و ادعای کردن کاری که نخواهد کردنش برام مفهوم صداقت نسبی رو به همراه داره. چون مردم رو خر فرض نمی کنه. قاطعیت و بی تعارف بودنش توی چیزهایی که بهشون اعتقاد داره، مستقل از این که آگاهه که شاید برای یه عده دلسرد کننده ست و رای هایی رو ازش خواهد گرفت؛ برام مثبته چون می بینم این آدم تصویر واقعی از خودش ارائه می ده، از کسی که هست و از توانایی هاش. چون فکر می کنم اصلاح طلب نیست، که ادعایی هم نکرده در بودنش، اما معتقدم می تونه درصد خوبی از اهداف اصلاح طلبان رو با چالش کمتری تامین کنه. چون حمایت آدمی مثل خاتمی که تو سیاست این کشور هنوز یه دونه مونده و برای من محترم و صادقه پشت سرشه. چون تو کشور مردسالار و فضای سیاست مزخرف زن-ناپدید ما، زن فهمیده و روشن و باسوادی مثل رهنورد کنارشه. من به موسوی رای می دم چون نقاط قوت و ضعفش رو می ذارم بغل هم و بغل بقیه کاندیداها و گزینه ی معقولی می بینم اش.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸
آدم است دیگر، بعضی وقت ها خودش را تحسین می کند
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸
جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸
شاید اصلن هیچ چیز تقصیر تو نبود و و من آن قدر احساس احمق بودن نمی کردم، بدون آن گوشواره های بلند نقره ای.
یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸
بسه دیگه خب.
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸
نوشته های پر از اسم های حقیقی و زمینی، بدون ِ اینکه هزار جور صفت و قر و اطوار به آدمهای نوشته ها بدیم، البته در اینجا منظورم از نوشته ها صرفا" نوشته های وبلاگی ِ
چیزایی مثل همین وبلاگ خصوصی هامون که مثلا اگه کسی چیزی بهمون بگه می آییم اینجا می نویسیم : عبدالله امروز بهم گفت خر !! نمی ریم هزار جور بپیچونیمش و آخرش هم یه چیز کلی بنویسیم تو این مایه ها که فرشته بالدار زندگی ام ابروار به من غرید !!
منبع محفوظ
جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸
به ویژه وقتی که شب قبل خواب خانوم سارا کانر رو در یه کلیپ زیارت می کنم و کلی در باب دراز بوده گی دماغ شون اظهار نظر؛ و می خوابم و خواب یه کافه پاریسی-طوری رو می بینم که پشت شیشه ش، روی یه نیمکت دراز و یه میز بلند 4 نفر با دماغ های درااااااااز در ابعاد مختلف در حال خوردن قهوه و خوندن روزنامه نشستن که اسمشون گروه دماغ درازهاست و یه جور گروه هنری تئاتری چیزی هستن.
و البته هیچ نمی فهمم مغزم این کانسپت رو از کجا آورده، که یکی از دوستام می خواد با یه مجری ارز (این دقیقن واژه ای بود که توی خوابم یارو باهاش وصف شد و کارش این بود که توی بورس قیمت سهام رو اعلام کنه، حالا به مجری ارز! چه ربطی داره من نمی دونم!) در عوض 73 میلیون تومن که 16 میلیونش رو الان بده و باقی ش رو بعدن؛ ازدواج کنه!
