سایه مه که داره خواب گردی می کنه.
پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸
جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸
دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸
بعد تو هی همون جور سرفه کنان زبونتو گاز می گیری که نگی باباجان سرفه ی من از سیگاره از اساس
بعد یه چی سر هم می کنی تو این مایه که سرفه ت اصلن با سرماخوردگی شروع نشده بوده که
بعد فین فین کنان از وسط خونه رد می شی به طرف دست شویی
باباهه می گه دیدی دیدی سرما خورده بودی، با این فین فین ات
بعد دیگه چیزی نمی شه سر هم کرد، نمی شه هم به اش گفت که خنگ، فین فین م از گریه ست خب، نه سرما خوردگی که.
یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸
بعدن هم نه، همین امشب حسرت روزهایی را می خوریم که وقتی می خوابیدیم، می دانستیم صبح اش چه اتفاقی قرار است بیفتد.
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸
It's a big fat f**ing lie
تمام دیشب نیمه بیدار بودم. می ترسیدم بخوابم و صبح که بیدار می شم ببینم اتفاقی که افتاد افتاده.
چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸
عین این دهقان های آواره ای که بعد از جنگ جهانی دوم چمباتمه زدن روی نیم سوخته های باقی مونده ی دهکده و به خاطرات خوش جشن خرمن پارسال فکر می کنن.
سهشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸
جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸
یه آدمی هست که قبلن گفته بود که می ریزه عین ماسه از لای انگشت های کسی که بخواد تو مشت بگیردش.
یه آدمی هست که امشب ریخت.
دونه دونه.
چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸
The One Where Eli Speaks French
گذشته از این که هی زبونتون به هم گره می خوره سر گفتن یه ایگغگ ساده و هی حس بچه دبستانی ها بهتون دست می ده با این کتاب های عکس دار رنگی و الفبای جدید و هیچی نفهمیده گی و هی با انگلیسی قاطی می کنید و شیون می کنید که بابا اون قلاسیون نیست ریلیشن ئه، اون انفیقمیه نیست اینفرمیر ئه، بعد هی سر می کوبید به دیوار که این منگل ها چرا می نویسن مینتننت بعد می خونن متنا، از همه اینا گذشته،
خواهر فسقلی فرانسه خوان تون که داره جلسه های غیبت از کلاس رو واستون جبران می کنه جمله رو می خونه که son marie travaille sur son ordinateur، بعد می گه فهمیدی؟ بعد شما می گید آره یعنی شوهرش داره با کامپیوتر پسرشون کار می کنه :ی
بعد نیم ساعت هی دو تایی ضمن این که خواهرتون تاکید می کنه تو آخرشم هیچی نمی شی ریسه می رید روی زمین و فان دارد زیاد.
سهشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۸
شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۸
این که تا حالا در مورد انتخابات چیزی ننوشتم، جدا از درگیری های شخصی و ذهن مغشوش، یه علتش این بوده که فکر می کنم توی فضای مجازی اتفاقی قرار نیست بیفته. با نوشتن و گفتن و بحث کردن من و شما فرق خاصی ایجاد نمی شه. رای های تعیین کننده مال یه قشری ئن که احتمالن اینترنت واسشون تعریف نشده و شاید روزنامه و کتاب حتا، که دغدغه های خیلی ساده تری از من و شما دارن، که خیلی راحت تر از این حرف ها می شه رای شون رو به دست آورد و مسئولیت اش هم با خود کاندیدای مربوطه ست. این که این پست رو دارم می نویسم صرفن اعلام وضعیت و ابراز نظره، بدون هیچ تمایلی به بحث و تغییر نظر کسی و غیره.
من رای می دم چون این قدر این چند ساله سر انتخاباتی به این مساله فکر کردم که دیگه واسم بدیهیه. که انتخابی به اسم رای ندادن واسم وجود نداره. رای می دم چون چه بخوام چه نخوام دارم تو این کشور و این سیستم حکومتی زندگی می کنم که زیر پاش محکم تر از این حرف هاست و امیدی به تغییر ناگهانی ش ندارم، که اساسن اعتقادی هم به تغییر ناگهانی ندارم، و تغییر از مردم اتفاق می افته و مردم کشور من همینن، و تا فضایی وجود نداشته باشه برای گفتن و نوشتن و فرهنگ سازی در ابعاد گسترده، تغییری نخواهند کرد. من رای می دم تا شاید بتونم اون فضا رو بسازم. که شاید اگه اون فضا ایجاد شد، بیست سال بعد مردمی باشن که تغییر رو بخوان و بتونن آروم آروم انجامش بدن. من رای می دم چون واقع بین ام، چون به کم، کمی که از هیچ بیشتره قانع ام، چون اگه یه کتاب تو یه دولت بتونه مجوز بگیره که تو قبلی نمی تونسته، واسه من کافیه در برابر رای دادنم. چون رای دادن کار شاق هولناک انرژی بری نیست که در قبالش انتظارات فضایی داشته باشم از کاندیدام. چون ساده ترین حق شهروندی مه که می خوام ازش استفاده کنم.
اما حتا اگر همه ی این دلایل رو نداشتم این بار رای می دادم چون نمی خوام چهار سال دیگه این وضع رو تحمل کنم. چهار سالی که به یقین بدتر خواهد بود چون رئیس جمهور کذایی دیگه دغدغه ی دور آینده رو هم نداره. نمی خوام چهار سال دیگه فرهنگ و هنر و منابع و اقتصاد و آزادی های انسانی کشورم به فاک بره و مردمش تحت تاثیر این همه خفقان خموده بشن و دیگه چیزی به اسم اعتراض براشون تعریف نشده باشه. من رای می دم چون تو شرایط موجود به نظرم هر گزینه ای از رئیس جمهور فعلی بهتره.
من به موسوی رای می دم چون انتخاب بهتری ندارم. منکر هیچ کدوم از نقاط ضعفش که البته برای ما دهه شصتی ها در حد شنیده ها و خونده ها مونده نیستم، اما انتخاب بهتری ندارم. چون نقاط قوتی توش می بینم که برام ارزشه. چون شعار رادیکال رو مفت مفت خرج نکردن اش و ادعای کردن کاری که نخواهد کردنش برام مفهوم صداقت نسبی رو به همراه داره. چون مردم رو خر فرض نمی کنه. قاطعیت و بی تعارف بودنش توی چیزهایی که بهشون اعتقاد داره، مستقل از این که آگاهه که شاید برای یه عده دلسرد کننده ست و رای هایی رو ازش خواهد گرفت؛ برام مثبته چون می بینم این آدم تصویر واقعی از خودش ارائه می ده، از کسی که هست و از توانایی هاش. چون فکر می کنم اصلاح طلب نیست، که ادعایی هم نکرده در بودنش، اما معتقدم می تونه درصد خوبی از اهداف اصلاح طلبان رو با چالش کمتری تامین کنه. چون حمایت آدمی مثل خاتمی که تو سیاست این کشور هنوز یه دونه مونده و برای من محترم و صادقه پشت سرشه. چون تو کشور مردسالار و فضای سیاست مزخرف زن-ناپدید ما، زن فهمیده و روشن و باسوادی مثل رهنورد کنارشه. من به موسوی رای می دم چون نقاط قوت و ضعفش رو می ذارم بغل هم و بغل بقیه کاندیداها و گزینه ی معقولی می بینم اش.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸
آدم است دیگر، بعضی وقت ها خودش را تحسین می کند
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸
جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸
شاید اصلن هیچ چیز تقصیر تو نبود و و من آن قدر احساس احمق بودن نمی کردم، بدون آن گوشواره های بلند نقره ای.
یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸
بسه دیگه خب.
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸
نوشته های پر از اسم های حقیقی و زمینی، بدون ِ اینکه هزار جور صفت و قر و اطوار به آدمهای نوشته ها بدیم، البته در اینجا منظورم از نوشته ها صرفا" نوشته های وبلاگی ِ
چیزایی مثل همین وبلاگ خصوصی هامون که مثلا اگه کسی چیزی بهمون بگه می آییم اینجا می نویسیم : عبدالله امروز بهم گفت خر !! نمی ریم هزار جور بپیچونیمش و آخرش هم یه چیز کلی بنویسیم تو این مایه ها که فرشته بالدار زندگی ام ابروار به من غرید !!
منبع محفوظ
جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸
به ویژه وقتی که شب قبل خواب خانوم سارا کانر رو در یه کلیپ زیارت می کنم و کلی در باب دراز بوده گی دماغ شون اظهار نظر؛ و می خوابم و خواب یه کافه پاریسی-طوری رو می بینم که پشت شیشه ش، روی یه نیمکت دراز و یه میز بلند 4 نفر با دماغ های درااااااااز در ابعاد مختلف در حال خوردن قهوه و خوندن روزنامه نشستن که اسمشون گروه دماغ درازهاست و یه جور گروه هنری تئاتری چیزی هستن.
و البته هیچ نمی فهمم مغزم این کانسپت رو از کجا آورده، که یکی از دوستام می خواد با یه مجری ارز (این دقیقن واژه ای بود که توی خوابم یارو باهاش وصف شد و کارش این بود که توی بورس قیمت سهام رو اعلام کنه، حالا به مجری ارز! چه ربطی داره من نمی دونم!) در عوض 73 میلیون تومن که 16 میلیونش رو الان بده و باقی ش رو بعدن؛ ازدواج کنه!
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸
سهشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸
SP
درون گرای گارددار آدم گریز "یکی رو دوست داری عذاب وجدان می گیری" ای؟ آخـــــــــی! :ی :*
I guess I wanna say thank you
تو یکی از اون آدم هایی.
همیشه بودی.
شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸
اون ایمیل عصبانیه یادته که زدهبودی به سهتاییمون، همون موقعی که قاطی کردهبودی و مثل همیشهت که قاطی میکنی - اینو الان فهمیدهم بعد یک سال و نیم- یه سری کارهای خشونتآمیز میکنی که بعدن پشیمون میشی و آدم اون لحظه کلن نباید چیزی ازت به دل بگیره، میگفتم، قاطی کردهبودی و سهتاییمون رو ایمیلن جر دادهبودی و اینا، سر ماجرای لو ........و اینا به پیرمرد من وسط گیجی اینکه اینجا کجاست و چهخبره و کیبهکیه و اینا چی میگن؛ هی اون جاهایی رو که توش توضیح دادهبودی که از این چیزات فقط ماها خبر داشتیم که دوستای نزدیکتیم، میخوندم و ذوق و تعجب میکردم که هــــــی، الان یعنی که من دوستشم.
گفتهبودم بهت؛ تو واسه من مث یه چیز گرونقیمت خوشگل براق شکستنی میمونی. باید با احتیاط بهت نزدیک شد؛ نباید زیاد بهت دست زد، نمیشه خیلی دوروبرت پلکید، باید آروم و آسه آسه یه جوری که آرامش و خط و خطوطت به هم نخوره نشست بغلت و تحسین ات کرد.
دوست دارمت دختره.
تولدت مبارک
جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸
انسان وقتی خسته و مریض و منهدمه باید سعی کنه که هی یادش نیاد که جای نازلی و فیل الان این جا یه عــــــــالمه تا خالیه.
بله الان به این پست دقت کردم و دیدم شدم عین این وبلاگایی که میان می نویسن من و نونوش و مموش و خپلی و گومبولی با هم دیگه می ریم حموم! :ی
یه فیلمی که مثل اتوبوسی به نام هوس آخرش هی به چشم های خالی ویوین لی نگاه کنم و هورهور اشک بریزم
یا مثل عشق در بعدازظهر تهش هی زل بزنم به مانیتور و ندونم چی کار کنم الان
یا مثل سینما پارادیزو سه نصفه شب هی بخوام یقه یکی رو بگیرم بگم اتته پتتته بس که زبون قاصره اصن!
یا بیلیاردباز که بیست بار بزنم عقب اون تیکه رو نگاه کنم که چوب بیلیارد دستشه و داره کنار میز حرکت می کنه و سرشو می گیره بالا می گه آخه چطور می تونم ببازم؟!
خسته شدم بس که همش سریال، گیرم که خوب و همش فیلم خوب غیرشاهکار با نهایتن دو سه تا صحنه به یادموندنی
دلم فیلم شاهکار نفس گیر می خواد که بعدش فقط بتونم سیگار بکشم و اتته پتتته کنم!
(نگارنده هیچ هیچ هیچ هم منظورش این نبوده که ژانر فیلم های مورد علاقه ش را به شما شناسانده و ننه من غریبانه احساسات فرهنگ دوستانه تان را به گونه ای تحریک کند که فیلم خوب به اش پیشنهاد لازم نیست، خودش را بیاورید :ی)
دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸
جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۸
در باب سینمای قدیم و سینمای امروز و آدم های قدیم و آدم های امروز
تا کی باشه که وضع حمل کنیم زیرش.
چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸
یکی از خنده دارترین و ترن آف ترین چیزهایی که تو آدم ها می بینم بعضی وقت ها، اینه که فرق ساده ی بین عاشق شدن و از یکی خوشت اومدن رو نمی فهمن
طرف خیلی ساده از یکی خوشش می آد یا برعکس، به زبان خارجه می شه همون کراش داشته گی، در می آد که آاااااااه من عاشق فلانی شدم یا فلانی عاشقم شده. جمع کن بابا بساطتو.
پ.ن: یعنی خب شاید همه ی اینا معنیش این باشه که من دارم قیاس به نفس می کنم که خودم اینجوری ئم که تا با طرف رابطه - به مفهوم دونفره ی حس-دارش- نداشته باشم اصن قضیه از استیج خوشم اومدن به مراحل بعدی نمی تونه برسه. ولی از اون ورم به نظرم آخه فرق وقتی که تو سر جمع مثلن چاردفه یارو رو دیدی و اصن هیچی ازش نمی دونی که بخوای عاشقش بشی با وقتی که متریال عاشق شده گی رو داری یعنی حداقل یه ایمج درست درمون از یارو دستته، اون قدر واضحه که کسی که فرق این دو تا رو نفهمه به نظرم دچار عدم بلوغ حسی عاطفی می آد.
دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۸
یکی از این مواقع هم وقتیه که توی تعطیلات خونهی دخترخاله جانام و دو تا فیلم دیدم و ساعت چار صبحه و تصمیم میگیرم که دیگه بسه و برم دستشویی و لالا، بعد میرم دستشویی و در حال پاک کردن آرایش و گلاب به روتون و ور رفتن با پوست و مو و غیره به این نتیجه میرسم که مثلن من الان چلوپنج سالمه و مثلن یه شوهر گوگولی دارم و یه دختر سیزده چارده ساله (دیر ازدواج کردم دیگه طبعن)
بعد دخترم اومده در مورد مشکلات دوستانهی تینایجریش باهام حرف میزنه تو این مایهها که زری جون به مهین جون گفته - این جا یادم میآد که اون موقع دیگه عمرن کسی اسمش زری و مهین نیست و دیتیلها مهمن و باید بهشون دقت کرد در نتیجه چه میدونم زی زی جون به دخترم گفته میمی جون چاقه و دخترم از دهنش پریده اینو به فی فی جون که دوست اون دختر چاقهست -البته این که دختره در حقیقت چند کیلوئه و اصن آیا چاق محسوب میشه یا نه و تاثیر بادی ایمج و سوپرمدلهای چهل و پنج کیلویی بر ذهن و مغز دختران نوجوان هم مساله مهمیه که من بهش فکر کردم ولی از حوصله شما خارجه- گفته و الان نمیدونه چیکار کنه که دوستیهاشون خراب نشه
من از اون جا که یه خانم وکیل چلوپنج سالهم و عمرن یادم نمیآد سیزده چارده سالگیم در این موقعیتها چی کار میکردم که جواب داده و زنده موندم تا به حال، یه راه حل تخمی تخیلی بالغانه صادقانه بهش ارائه دادم و اون راه مزبور رو اجرا کرده و همه چی ریدهمان شده و دخترم گریهکنون از مدرسه اومده خونه و من عذاب وجدان دارم که این جوری گند زدم و با شوهرم این مساله رو در میون میذارم و شوهرم سوپرمنگونه- و بلکم عمومردکگونه چون یه مرد چل پنجاه ساله ی نرمال اصولن نباید چیزی از این مسائل حالیش بشه- وارد عمل میشه و یه راه حل خفن فضایی ارائه میده و همهچی گل و بلبل میشه -متوجهید که دیگه اون قدر حال ندارم که به راه حلها فکر کنم، چون خداییش جذاب هم نیستن-
بعد دخترم خوش و خرم میره بخوابه و من و شوهرم خوشحال نشستیم جلوی تلویزیون شراب و چس فیل - به شما چه دوست دارم خب- میخوریم و حرف میزنیم و صمیمیت میکنیم و یه هو شوهرم بهام میگه که باید باهام صادق باشه و یه چیز مهمی رو بهام بگه و اون اینه که از زندگیمون خیلی وقته راضی نیست و با کس دیگهای رابطه داره و این وضعیت برای هیچ کس منصفانه نیست و میخواد که از هم جدا شیم، بعد من فریک اوت میکنم و میرم میگیرم میخوابم و باهاش هم حرف نمیزنم
بعد بیست چهار ساعت بعدش از اون جا که نیومده بگه شوخی کردم نتیجه میگیرم که جدی گفته و میرم باهاش حرف میزنم و بهش میگم که هیچوقت بهام نگفته که از زندگی مون راضی نیست و میخواد چیزی رو عوض کنیم و درست کنیم و اون میگه که بعضی چیزها باید خودشون درست باشن و اگه نباشن، درست کردن شون هم فایده ای نداره و مثل آرایش کردن یه دختر زشته و من میگم که این حرف بچگونهایه و اون میگه یادم نیست که خودم نصف زندگیمو با همین منطق زندگی کردم و یه عالمه چیز رو با همین منطق ول کردم و من بهش میگم که یادمه ولی این منطق مال بیست و چند سالگی و حداکثر سی و چند سالگی و یه آدم تنهای بدون وابستگیئه نه مال این سن و سال و این موقعیت، نه مال وقتی که بچه داری و اون به خاطر بچهمونم که شده باید یه حرفی میزده، شاید میتونستیم روی مشکلمون کار کنیم و حلش کنیم و زندگیمون رو ادامه بدیم و حالا شاید پرفکت نه، ولی خوب باشیم و اون میگه این درست همون چیزیه که در موردش داره حرف میزنه، که من اون دختری که باهاش ازدواج کرده بوده نیستم و اون دختر اصلن حرف سن و سال و موقعیت رو نمیزد و معتقد بود آدم نباید بذاره این چیزا واسش تصمیم بگیرن و به کمتر از پرفکت رضایت نمیداد و رابطههای به نظر همه عالی رو به خاطر این که راضیش نمیکردن این قدر شجاعت داشت که به هم بزنه و از هیچ شروع کنه و حرف ادامه دادن یه زندگی معمولی خوب به خاطر بچه واسش فحش خوارمادر بود، بعد من میگم که معلومه که من اون دختر نیستم، معلومه که عوض شدم و باید هم میشدم و یه آدم نرمال از بیست سالگی تا چل سالگیش عوض میشه و اگه اون هنوز مثل بیست سالگیش فکر میکنه یه مرگیش هست و توی دنیای واقعی زندگی نمیکنه و مغزش رشد نکرده، که این حرفا مال جوونیه نه مال وقتی که چلوپنج سالته و خونواده و مسئولیت داری، که نمیتونی مثل تینایجرا فکر و زندگی کنی وقتی خودت یه دونه تینایجر تو خونه ت داری به عنوان بچه - متوجهید که من به عنوان انسانی که پدرومادرش علی رغم ادعای فلک گاینده مسئولیت چندانی در قبالش از خودشون نشون ندادن به شدت درگیر مبحث مسئولیت هولناک بچهدار شدن هستم و در اعماق درونم یه دونه از این مادرهای فداکار خوابیده که حاضره با ظرفویی و رختشویی بچه شو بزرگ کنه و به ثمر برسونه چون به دنیا آورده تش و در قبالش مسئولیت داره -
در این فاصله دیگه با خود وررفتنامم تموم شده و مسواک هم نمیتونم بزنم چون مسواکم طبقه پایینه و طبعن ماتحت رفتن آوردنش موجود نیست -فوقش اینه که تو چل و پنج ساله گیم دندون مصنوعی هم دارم دیگه، شبا قبل خواب هم درش میآرم میذارم تو یه ماگ چینی گنده چون منظره ی دندون مصنوعی از توی لیوان شیشه ای اصلن قشنگ نیست و صب به صب یاد شوهرم میندازه که با یه پیرزن داره زندگی میکنه - بعد دیالوگ رو میزنم روی پاز و میرم که یه سیگار هم بکشم آخرشبی، سیگاره رو که روشن میکنم میزنم روی پلی و بعد این جا دیگه قبل این که شوهر خیالی م چیزی بگه یه هو زبون درونی خودم فعال میشه و بهام میگه که خاک بر سرم که چه آدم محافظه کار پیرذهن فسیل داغونی هستم و این حرفهای حال به هم زن چیه که میزنم و توی بیست سالگی عین زنهای پنجاه ساله دلیل و منطق میآرم واسه ماله کشیدن اشتباهام، که این همه ادعای ساختارشکنی و کارپه دیمی و ایده آلیستی و زندگی غنیمت شماری م همه جای همه رو جر داده بعد ته ذهنم هنوز این قدر محافظه کار بدبخته
بعد آخرین پک رو که دارم به سیگار میزنم با یه عالمه احساس بدبختی و هیپوکریت بوده گی، یه هو یادم میآد که آروم بگیر بابا، امر مشتبه شده به ات، من نبودم که اینا رو داشتم میگفتم؛ اون شخصیت خیالی چل و پنج ساله م بوده اصن، که اون رو هم باید با توجه به شرایط و موقعیت خودش قضاوت کرد و اصن ای بابا دیالوگه زیادی پیچیده شد، ولش کن تا سردرد نگرفتم. میرم که یه دونه دیگه پریزن بریک ببینم و اگه خدا بخواد بخوابم دیگه لابد. آخرین چیزی که توی ذهنم پاپ آپ میشه اینه که اون مرتیکه باید بهام میگفته که از سک.س لایف مون راضی نیست و اصن غلط کرده راضی نیست و چه توقعی داره، توی چل و پنج سالگی و بعد این همه سال قرار نیست که عین پورن استارها واسش عمل کنم و عوض مقایسه کردنام با دخترای بیست ساله یه نگاه کنه ببینه تو زنهای دوست و فامیل من خیلی هم خوبم و مثلن فک کرده خودش چه تحفه ایه با اون موهاش که داره میریزه و شیکم هم آورده تازه. بی لیاقت خاک بر سر.
شب عالی به خیر :ی
شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۸
نشسته بغل دستم به سلام و احوال پرسی و "خب چی کارا می کنی..."، هنوز جمله ی از پیش حفظ کرده م در مورد مشغولیت به درس و دانشگاه تموم نشده که می پره تو حرفم و با ذوق می گه از من بپرسین چی کار می کنم! یه کم بروبر نگاش می کنم می گم که خب چی کارا می کنی؟ با نیش چهار متر باز و ذوق و مرگ و غش و ضعف در می آد تو صورتم که شوهـــــــــــرداری! هاهاهاهاها (خنده های دلبرانه دیگه طبعن)
حالا هی بگین صله ی رحم.. لااله الی الله.
چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷
چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷
دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷
امضا یک عدد الیز خشمگین عید دوست ندارنده
جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷
پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷
بعد توی چشمای گردشده ی سمپادی فنی مغز کامپیوتری ِتا ده سال بعد برنامه ریزی کرده ش ترس رو می دیدم که خب آخرش چی؟ خب ده سال، پونزده سال بعد قراره چی بشه اگه از الان بهش فکر نکنی و زور نزنی بهش برسی
بعد من با اون خوش بینی مشهور مرگ-محورم مبنی بر این که شاید فردا مردم و اصلن به نصف این آینده هه هم نرسیدم جوابشو می دادم طبعن
همون موقع
داشتم فک می کردم شاید هم این همه توجیه و سرخوشی و شیرازی بازی ماها واسه سرپوش گذاشتن رو گشادی و عدم جاه طلبی مون باشه
که نمی خوایم به جاهای گنده گنده برسیم، با اون تعریفی که بقیه از جاهای گنده گنده دارن
شاید چون اون جاها واسه مون گنده محسوب نمی شه، شایدم چون حتا ممکنه دلمون بخواد ولی به سادگی ماتحت مورد نیازش رو نداریم
ولی بعدش ییهو خورد تو سرم که ده هه، اولن که حالا من که بچه م، ولی بقیه این قورباغه ها همه شون تو معیارهای خودمون و خودشون آدم های قابل توجهی هستن تو جاهای قابل توجه
بعدم که حتا اکثرشون با معیارهای خارجی هم آدم حسابی محسوب می شن که (بالاخره من باید مشخص کنم شمالی ام با این همه "که" گفتن دیگه)
بعد خلاصه به این نتیجه رسیدم که قورباغه گی به جهت رستگاری دنیوی و اخروی انسان مفید می باشد.
این جوریا.
طبیعی ئه که من انتظار ندارم این پست رو کسی بفهمه :ی
و به جون مادرم به زودی این کامنت دونی رو می بندم، چشم!
دومن که اگرم داشته باشه الزامن مصادیق اش وبلاگی و اینترنتی نیستن به جون مادرم!
کلن من اگه بخوام به کسی تیکه بندازم اون قدر واضح هست که اصن شکی پیش نیاد که منظور چیه و کیه
همینا خلاصه، به جهت پیش گیری از نسبت دادن های بی جا!
چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷
از این آدم های ساده ی ظاهرن معمولی که باید دقیق نگاه شان کنی تا بفهمی خاص اند و رنگارنگ و اصلن خاص بودن شان به همین ساده ی خوب معمولی بودن شان است.
من آدم های پیچیده ی گنده ی شو آف که لابیرنت های ذهن شان را روی صورت شان نقاشی کرده اند را دوست ندارم.
بله.
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷
تجسم تیآی آقا!
آقای اسمیت: (همچنان سرگرم روزنامهاش) اِ، نوشته بابی واتسن مرده.
خانم اسمیت: خدای من، بیچاره، کِی مرده؟
آقای اسمیت: چرا قیافه ی متعجبها رو میگیری؟ خودت میدونستی که، دوسالئه مرده. یادتئه یه سال و نیم پیش رفتیم مراسم تدفینش؟
خانم اسمیت: معلومئه که یادمئه. من فوری یادم اومد، اما نمیفهمم خودت چرا وقتی این موضوع رو تو روزنامه دیدی، اینقدر تعجب کردی.
آقای اسمیت: این که تو روزنامه نبود. الان درست سه سالی میشه حرف فوتشئه. من از راه تداعی یادش افتادم!
خانم اسمیت: حیف! چهقدر خوب موندهبود.
آقای اسمیت: اون خوشگلترین جسد بریتانیا بود. سنش رو نشون نمیداد. بیچاره بابی، چهار سال بود مردهبود هنوز گرم بود. یه جسد واقعا زنده. چهقدر هم شاد بود!
خانم اسمیت: حیف، زن بیچاره.
آقای اسمیت: منظورت مرد بیچاره است.
خانم اسمیت: نه، تو فکر زنش بودم. اون هم مثل خودش اسمش بابی بود، بابی واتسن. چون اسمشون یکی بود، با هم که میدیدیشون نمیشد از هم تشخیصشون بدی. بعد از مرگ مرده واقعا معلوم شد کدوم اینیکیئه کدوم اونیکی. با وجود این، هنوز بعضیها زنه رو با متوفا عوضی میگیرند و بهش تسلیت میگند. تو میشناسیش؟
آقای اسمیت: یه دفعه بر حسب اتفاق تو مراسم تدفین بابی دیدمش.
خانم اسمیت: من تا حالا ندیدمش. خوشگلئه؟
آقای اسمیت: اجزای صورتش متناسبئه. با اینحال، نمیشه گفت خوشگلئه. زیادی بلند و زیادی چاقئه. اجزای صورتش متناسب نیست. با اینحال، میشه گفت خیلی خوشگلئه. یهکم زیادی کوتاه و زیادی لاغرئه. معلم آوازئه.
{ساعت دیواری پنج ضربه میزند. زمانی طولانی.}
خانم اسمیت: حالا اون دو تا کی قرارئه ازدواج کنند؟
آقای اسمیت: حداکثر بهار آینده.
خانم اسمیت: عروسیشون حتما باید رفت.
آقای اسمیت: باید براشون هدیهی عروسی ببریم. چی ببریم؟
خانم اسمیت: چرا یکی از هفت سینیئی که موقع عروسی خودمون بهمون هدیه دادند و به هیچ دردمون نخورد بهشون هدیه ندیم؟
{سکوتی کوتاه. ساعت دیواری دو ضربه میزند.}
خانم اسمیت: واقعا حیفئه زن به این جوونی بیوه شده.
آقای اسمیت: حالا خوبه بچهدار نشدهبودند.
خانم اسمیت: فقط همین رو کم داشتند! بچه! زن بیچاره با بچه چیکار میتونست بکنه!
آقای اسمیت: هنوز خیلی جوونئه. قشنگ میتونه دوباره ازدواج کنه. چهقدر لباس عزا بهش میآد!
خانم اسمیت: اونوقت کی از بچهها مراقبت میکنه؟ میدونی که یه پسر و یه دختر دارند. اسمشون چیئه؟
آقای اسمیت: بابی و بابی، مثل والدینشون. عموی بابی واتسن، بابی واتسن پیر، پولدارئه، پسره رو هم دوست داره. قشنگ میتونه تربیت بابی رو به عهده بگیره.
خانم اسمیت: طبیعیئه. عمهی بابی واتسن هم، بابی واتسن پیر، قشنگ میتونه تربیت بابی واتسن، دختر بابی واتسن رو به عهده بگیره. اینطوری بابی، مادر بابی واتسن، میتونه دوباره ازدواج کنه. کسی رو هم در نظر داره؟
آقای اسمیت: بله، یکی از پسرعمههای بابی واتسن رو.
خانم اسمیت: کی؟ بابی واتسن؟
آقای اسمیت: کدوم بابی واتسن رو میگی؟
خانم اسمیت: بابی واتسن رو میگم، پسر بابی واتسن پیر، اون یکی عموی بابی واتسن متوفا دیگه.
آقای اسمیت: نه، اون بابی واتسن نیست، یکی دیگه است، بابی واتسن، پسر بابی واتسن پیر، عمهی بابی واتسن متوفا.
خانم اسمیت: منظورت بابی واتسن بازاریابئه؟
آقای اسمیت: همهی بابی واتسنها بازاریاباند.
خانم اسمیت: چه شغل سختی! گرچه عوضش آدم معاملات خوبی میکنه.
آقای اسمیت: بله، وقتی رقابتی نباشه البته.
خانم اسمیت: کِیها رقابت نیست؟
آقای اسمیت: سهشنبه و پنجشنبه و سهشنبه.
خانم اسمیت: اِ! سه روز در هفته؟ پس بابی واتسن تو این مدت چیکار میکنه؟
آقای اسمیت: استراحت میکنه، میخوابه.
خانم اسمیت: ولی چرا تو این سه روز که رقابتی نیست کار نمیکنه؟
آقای اسمیت: من که همه چیرو نمیدونم. منکه نمیتونم به همهی سوالهای احمقانهي تو جواب بدم!
(آوازهخوان طاس، اوژن یونسکو، نشر تجربه)
شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷
وبلاگ به مثابه قوطی شامپو - سلام خانم وینسلت-
حالا خلاصتن این رو تعمیم بده به وبلاگ؛ یکی نشسته در یه حالتی که نمی دونی چیه از رو یه چیزی که نمی دونی چیه یه چی نوشته بدبخت، بعد یکی های دیگه می شینن در حالت های متفاوت و با چیزهای متفاوت می خوننش و خب بدیهیه که نمی تونن منظور یارو رو دقیقن اون جوری که بوده درک کنن، یه چی می فهمن و می رن خب.
همینه که اساسن من معتقدم نوشتن به هدف فهمیده شدن کار بیهوده ای ست و معمولن بی نتیجه و کلن نوشتن از فعالیت هایی هست که صرفن باید واسه برون پاچی و تسکین خودت انجام بشه و کلن سعی کن نگاه نکنی که کی می خونه و کی چی گرفته و چی می گه که سرگیجه و اتلاف وقته صرفن. حالا اون وسط واسه دو سه تا آدم حسابی یا دو سه تا آدم آشنا که احتمال می دی حدسیات شون یا شناخت شون اون قدر قویه که ممکنه بتونن بفهمن تو اون موقع تو چه مختصات معنوی بودی و چی رو چرا نوشتی استثنا قائل شو. بقیه رو بفرست به کفش مبارک و با دل راحت گل واژه بگو. کی به کیه.
نوشتن اصیله. شخصیه. انفرادی ئه. مثل آواز خوندن ته زیر دوش حموم. اگه بقیه شنیدن یا گذاشتی بشنون باشه، ولی هیچ وقت راه شون نمی دی تو حموم که خوندن تو تصحیح کنن که.
این جوریا.
سلام سارای کتاب ها :ی
چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷
بعضی وقت های دیگر که صابون این جور آدم ها عملن به تنم می خورد، جواب سوالم را می گیرم: تعارف که نداریم. بعضی آدم ها کلن بهتر است در کره ی زمین موجود نباشند؛ دنیا بدون این ها جای بهتری ست.
دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷
سهشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷
که می توانند صدای خودم را بشنوند
-گوش های بقیه را نمی دانم خب-
ولی گوش های من می توانند صدایم را بشنوند
و بعد من هی به صدایم گوش می کنم و هی نمی فهمم چه طور می شود آدمی را که این قدر صدایش غمگین است با یک شب به خیر گذاشت به حال خودش
گفتم که، مشکل اساسن از گوش های من است..
دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷
جادویی ان و مسحورکننده
ولی باید مواظب باشی زیاد توشون گیر نکنی
زیاد توشون تاب نخوری
باید مواظب باشی کلمه های خودت اسیرت نکنن
باید تو رودرواسی کلمه هات نمونی
که یه روزی به خودت بیای
و یا حتا شاید نیای
و ببینی داری واسه کلمه هات زندگی می کنی
یه جوری زندگی می کنی که نوشته ش قشنگ باشه
یا حتا بدتر از اون، اون جوری زندگی نمی کنی، ولی انی وی نوشته ش باید قشنگ باشه ..
از دفتر نصایح یک وبلاگ نویس به فرزندش
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷
Slumdog Millionaire
(American guy to Jamal) Are you Ok?
Jamal: You wanted to see a bit of real India? Here it is.
American woman: Well, here is ia bit of real America, son.
(mouthes to the man) Money!
شاهکار آقا، شاهکار!
پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۷
اندر حکایت زنان گیس-آبشاری قصه ها
بعد میتونستم نه تنها از حموم که درمیآم ببندمشون و برم پی زندگیم
بلکم کوتاهشون کنم و بریزم روی پیشونیم و با هر تکون سرم بریزن تو چشمام و من هی کنارشون بزنم
و حتا وقتی که پیشات نشستم، چارزانو و عین این بچه های تخس، بتونم موهامو بزنم پشت گوشم و به سبک این لوندهای هالیوودی خم شم عقب و بهات بخندم، یهجوری که چشمات برق بزنه
بعد که از این فکرا کردم؛ سریعن نادم و پشیمان میشم و شروع میکنم ناز کردن کلهی پریشونام که از دلش دربیارم
و بهش اطمینان بدم که دوسش دارم و نگران نباشه، و اساسن این لوندونگیهای زیادی دلبرانه هم به ما نیومده، کلن.
The aperitif..
البته صادقانه شو بخواین، نه چندان معمولی
از این قسمتش که بگذریم
من بودم وایساده توی هوای سرد دل چسب یخ بندون این وقت صبح
توی تراس
با یه خیابون خلوت نیمه برفی
با آهنگ توی گوشم و دود سیگار توی هوا
با یه سری چیزای نه چندان معمولی توی مغزم
تنهای تنها
خب، طبیعیه که توی این سرما حتا گربه هام توی گوشه های گرم و نرمشون باشن
از اون وقت هایی که به قول بابای بنجامین باتن احساس می کنی تو تنها آدم زنده ی توی دنیایی
بعد یهو سه نفر قدم زنون از یه طرف خیابون پیداشون شد
رفتن تا اون ته و دوباره برگشتن
بعد یهو من دلم خواست یکی منو ببینه
دلم یه نگاه خواست روی خودم
حتا نگاه یه گربه
که بدونم اون قدری که الان فکر می کنم تنها نیستم
یا شایدم نه
که بدونم من تنها موجود زنده ی توی دنیا نیستم
بعد یهویی دختره سرشو بالا کرد و نگام کرد
سرشو پایین انداخت
بعد دوباره یه نگاه کوتاه
و اون سه نفر توی انتهای خیابون گم شدن
بعد از اون جایی که من یک عدد وبلاگ نویس بالفطره هستم که حتا دستمم به جایی بند نیست در این مواقع
لازم دیدم که همین جا تشکر کنم از کائنات و اون دختره و گربه ی احتمالی
بابت اون نگاه نصفه شبی که یه چیزی رو ته دلم گرم کرد یهو
و هر گونه توضیح دیگه ای هم الان کاملن بی مورده.
- You know who I am, Mr. Flannagan.
I'm the girl in the afternoon.
...the aperitif, as we say on the Left Bank.
سهشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷
خلاصتن که غری که می خواستم بزنم اینه که خیلی ظالمانه و احمقانه است که یه چیزی رو به یه کسی عامدانه و به دلایل مختلف و شیوه های مختلف تحمیل کنی، بعد به خاطر همون چیز تحقیرش کنی.
دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷
یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷
نکنید آقاجان نکنید، ایت ساکس خب آخه!!
بعد نه که یه عالمه تا از دوروبری های منم مبتلا شدن به اش و کلن اوضاع دراماتیک و نشستن دائمن فحش می دن به مملکتی که فرزندان خود را فراری می دهد :ی
بعد نه که کلن یکی از نفرت های من در زندگانی رابطه راه دوره و چوبش رو هم خوردم شدیدن و اساسن برام تعریف نمی شه و بابا راه دور چیه اصن، یه هفته یارو رو نتونم ببینم به این نتیجه می رسم که ایت ایز نات ورکینگ فور می!
و البته فراموش نشه این ها از ارثیه های آقای نون دال مرحومه با اون عدم حضور همیشگی ش!
و بعدش نه که احتمالن خصایص تخمی-روابطی قابل سرایت ان به گفته ی بانو سمنتای سریال معظم سکس اند د سیتی که معتقد بود مونوگامی رو از دوستاش گرفته؛
خلاصتن هم که اصن من قصد کردم با همه ی رابطه راه دور-دارها قطع رابطه کنم که یه وقت سرایت نکنه بهم که اصلن حوصله ی غم هجران و فراق و بریک آپ ناچارانه و آهنگ کازابلانکا گوش کردن ندارم این وسط.
بعله. این جوریاس. با شمام هستم خانوم.
اون هایی که نصف ایران رو به قصد کاهش فاصله مهاجرت کردن آوانس گیرانه مستثنا می شن حالا :ی
شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷
Karen: I went to the doctor. here, my X-ray. Happy?
Will: This is the X-ray of a cat.
Karen: miow.
Will And Grace. S 6 E 7
STRONGLY recommended.
محض روشن سازی مواضع :ی
آینده ی معلوم رو دوست ندارم چون مثل یه معمای حل شده ست، چون تمام علامت سوال ها و ندونستن ها و هیجان ها رو پاک می کنه و فقط یه مسئله ی حل شده و یه جواب سرراست بهت می ده که نگاش کنی و نگاش کنی و دوستش نداشته باشی و بترسی که شاید دوستش نداشته باشی و حوصله تو سر ببره.
دیروز داشتم وصف امیر بامداد -های :ی- که حال ندارم لینکش رو بدم از اون لحاظ که به عکس علاقمنده و کامنت های خوبی روی عکس ها می ده برای یه دوست عکاس می کردم و می خواستم فتیش ویژه شو که همه می دونین چیه براش توضیح بدم، گفتم این کتابه هست، در جست-و-جوی ... در جست-و-جوی.. چیز.. اه چیز دیگه .. و ده دیقه فک کردم تا یادم اومد که در جست و جوی چی!
و بعد که یادم اومد گفتم آهان، زمان از دست رفته، خلاصه مرده شوره همون کتاب هست! و البته واضح و مبرهنه که منظورم کشته مرده بود!
چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۷
It's just that it's delicate..
من یه چیزی دارم
یه چیزی که نمی تونم اسم روش بذارم
نمی خوام بهش بگم آدم یا رابطه یا هر چی
یه چیز عجیب غریب سورپرایزینگ ئه که اصلن انتظارشو نداشتم
که اصلن فکر نمی کردم جواب بده
اصلن فکر نمی کردم بتونه ربطی به من پیدا کنه
بتونه خوشحالم کنه و آرومم کنه
یا من بتونم همه ی این کارها رو براش بکنم
یه چیزی که از یه جایی همون اول ها، یه حسی ته ته م بهم گفت که اسپشیاله
یه چیزی که براقه و خوشگله و رنگارنگه اما باید دقیق نگاش کنی تا اینا رو بفهمی،
و آرومه و بی سروصداست و کلی کلی متفاوت با اونی که فکر می کردم باید باشه
یه چیزی که تا ته ته دلم غنج می زنه (یا حتا شایدم غنج می ره) از داشتنش
و دلم نمی خواد به کسی نشونش بدم
برعکس همیشه
دلم نمی خواد به همه نشون بدم که من یه چیزی دارم که خوشحالمه
دلم می خواد فقط تو خلوت خودم نگه اش دارم و به هیچ کس نشونش ندم و حرفشم با کسی نزنم بس که خوبه و بس که می ترسم بیرون اش بیارم و بس که دلم می خواد فقط فقط برای خودم نگه اش دارم ..
دوشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۷
همین دیگه.
شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷
این جوریاست خلاصه. یکی اینو ورداره بیارتش بنشونه جلوی من، کاری ش هم ندارم به خدا، فقط اون ساعت لعنتی شو با مال خودم تنظیم کنم، که تو وقت و انرژی دوتاییمون هم صرفه جویی بشه.
دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷
من کلمه هامو گم کردم. تو شش سال گذشته به ندرت شده که این قدر بخوام بنویسم و این قدر نتونم و این قدر انگار هی یه چیزی توت داره وول می خوره و می خواد بریزه بیرون ولی راهی نداره و فقط پوست تنت رو ترک ترک می کنه. من کلمه هامو گم کردم، پسشون بدین.
شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷
بارالها ما را از احساس "اگه الان اظهار نظر نکنم حتمن می گن لال ام" و تحلیلات آب دوغ خیاری مصون بدار. الهی آمین.
بعد اون قدر این جور مواقع من احساس متضادی در مورد خودم به ام دست می ده، که آیا این خوبه که من اون قدر شعور دارم که در مورد چیزی که کامل نمی دونمش اظهار نظر نکنم یا بده که اون قدر اعتماد به نفس ندارم که با این که از هفتاد هشتاد درصد اظهارنظر کنندگان بیشتر حالیمه، بازم دهنمو می بندم و عین احمقا هی خیره می شم که کلمات ابلهانه ای که ملت ول می دن تو فضا؟!
چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷
دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷
لانگ تایم نو سی
چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷
من اگر مرد بودم، عاشق زنی می شدم که موهای سیاه بلند تاب دار داشته باشد،
که بعد حمام موهای سیاه بلند تاب دارش را بپیچد توی یک حوله ی سفید و گره بزند بالای سر
که بعد حوله را بردارد و موهایش سر بخورند روی شانه های برهنه ش
و همان لحظه من صدایش کنم و برگردد و از روی شانه نگاهم کند و لبخند بزند لابد
من عاشق زنی می شدم که گاهی وقت ها جینگولک های رنگی از همه جاش آویزان کند و گاهی وقت ها ساعت هم نبندد
که دور چشم هایش را گاهی سرمه بکشد و موها را باز کند و با خرمن گیسو و صدای جرنگ جرنگ جینگولک ها و چشم های خمارش در خانه بچرخد
که بلد باشد توی گودی گلویم را ببوسد و لاله ی گوشم را نوازش کند
که وقتی از بالای سرم رد می شود و من حواسم جای دیگری ست عادت اش باشد که دست کند توی موهایم
که عینک بزند و روزها لنز بگذارد،
که شب ها بنشینم توی رختخواب و نگاهش کنم که -همان جور که لنزهایش را در می آورد،- باهام حرف می زند و تعریف می کند که چه کرده امروز
که آرایشش را با پنبه های رنگی پاک می کند و با من شرط می بندد که پنبه ها را می تواند یک راست شوت کند توی سطل آشغال یا نه
که لباس خواب های سفید کوتاه بپوشد و موها - موهای بلند سیاه تاب دارش را - جمع کند بالای سر - که طره ها در هوا بین شانه و گردنش بازی کنند
که عینک اش را بزند و همان طور که می رود دست و صورت بشوید و مسواک بزند از بالای عینک نگاهی چند صدم ثانیه ای به من بکند
که با لباس خواب سفید و موهای جمع و بوی مسواک و کرم دست و کتاب توی دستش بخزد رختخواب کنارم
و خوابش که گرفت موهایش را باز کند و کتاب و گیره ی مو را - نگذارد روی پاتختی- پرت کند پایین تخت.
من اگر مرد بودم عاشق همچین زنی می شدم و برای هیچ کس هیچ کس هم تعریف نمی کردم که بعدش چی می شود.
* من از وقتی این را نوشتم تا حالا، و متوجه شده ام که عجب بین من و این زن رویایی م تشابهاتی وجود دارد؛ دارم بین این دو تصور سردرگمانه جر می خورم که آیا من آن قدر نازلی .. نه ببخشید نارسیسیت می باشم که اگر مرد بودم عاشق خودم می شدم! یا آیا آن قدر آدم بی اعتماد به نفس تخمی ای می باشم که دارم سعی می کنم شبیه زنی باشم که فکر می کنم جذاب است؟!
به قول چندلر در سریال وزین فرندز could I be that guy؟!
جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۷
چی شد که این جوری شد 3 یا چگونه دست از نگرانی برداشتم و به یک قورباغه ی چاق خواب آلود خوشحال تبدیل شدم
انگار کن که بنده یک مدل ایدز برعکس گرفته باشم!
که سیستم های دفاعی م سوپرفعال شده باشه
که هر گونه جسم خارجی رو شروع کنه به پس زدن
بهتر بگم
هر گونه "نیاز" به خارج رو شروع کنه پس زدن
اول از روابط عاطفی شروع شد
که گفتم که یه روز صبح بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعدش کشید به روابط غیرعاطفی غیرافلاطونی
که یه روز صبح بعد شش ماه بیدار شدم و دیدم دیگه بسه
بعد کشید به کلن روابط با انسان ها اعم از دوست و غیره
که بعد از یک شوک دوروزه به این نتیجه رسیدم که چیزی ندارن به ام بدن دیگه
اگر که چیزی نگیرن
در مراحل آخر کشید به فرندز!!
که من فهمیدم لحظات سخت و کسالت آور و پراسترس زندگانی را بدون فرندز هم تحمل می شود کرد حتا!
بعدش هم رسید به این که من کشف کردم که به دلیل کارکرد یک بیتی مغز و فقدان پیچیدگی های مغزی لازم و تک سلول بوده گی اساسن متریال یک آدم روشن فکر فرهیخته بوده گی رو ندارم و می تونم با آرامش به زندگانی ساده ی معمولی غیرمفید لذت بخش پف مغزانه ی گربه وارم بپردازم
در نهایت این شد که یه روز دیدم اون رشته های محکم و چندلای "نیاز" که منو وصل می کرد به جهان خارج اعم از آدم و شیء و مفهوم و فیلم و کتاب و آهنگ و الخ، قطع شده
یه روز دیدم که خودم و خودم به تنهایی برام بسه
و یه روز عصر کشف کردم که می شه نشست یه گوشه ی دنج توی یه پارک گوگولی نزدیک و از سرما لرزید و به رو به رو خیره شد و تنهای تنها و خالی خالی بود و احساس کم بودی نکرد و خوشبخت بود
دیدم که در عین ناباوری، بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ فاکتور خارجی که به ام بدتش، اون رضایته، اون لبخند پت و پهن راضی رخوت ناک خواب آلود خوش حال، اون حس اقناع مطلق، اومده نشسته بغل دستم؛ بدون این که حتا سعی ای کرده باشم برای داشتنش
دیدم که همه ی چیزهایی که تا حالا برام نیاز بودن و اعتیاد بودن و نداشتن شون درد بود و داشتن شون خوب، حالا نداشتن شون نه تنها چیز خاصی نیست بلکه گاهی وقت ها مطلوبه
و در نتیجه داشتن شون تبدیل شده به یه چیز لوکس گوگولی خوشحال کننده-تر از قبل
توی یه فضای خیلی امن تر - که از از دست دادن شون نمی ترسی دیگه
دیدم که اون چیزی که دنبالش می گشتم، داره گاه وبی گاه برق می زنه بغل گوشم و نشون می ده که نزدیک نزدیک شم و می تونم بگیرمش و دیگه برام دست نیافتنی نیست و اصن راه گرفتن ش رو یاد گرفته م
بعد
این جوری شد که یه نفس راحت کشیدم
برگمو گذاشتم رو آب و روش نشستم تا هر جا می خواد بره اصن
غورغور خوشحالانه مم سر دادم
سر راه یه نگاهی ام به خودم انداختم و گفتم
I'm so proud of you my girl
همینا دیگه.
باشد که جناب یونیورس این روزها را پاینده بدارد.
* این که چی شد که این وسط گربه ی درون مون به قورباغه تبدیل شد؛ من هم نمی دونم والله! :ی
**چی شد که این جوری شد
شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷
الرساله فی المضرات حسن منظر یا خوشگلا صرفن باید برقصن
بهویژه؛ این موضوع در مورد دختران مصداق پیدا میکند که اساسن انتظاری که در جامعه مردسالار ازشان میرود زیبایی و جذابیت جنسی و ایفای نقشهای سنتی مادر و همسر است. وقتی رسالت اصلیشان خودبهخود تقریبن انجامشده؛ و کسی هم چندان انتظار دیگری ازشان ندارد، یعنی خب لایه رویی بهقدر کافی جذاب است که کسی به محتویات موجود یا ناموجود یا احتمالیشان توجه نکند و توقعش را هم نداشتهباشد، خب بسیار محتمل است که به همان کفایت کنند و عمر گرانمایه را در بزازی و سلمانی و سولاریوم و خیاطی صرف کنند و به قول دکتر «قربانی زن بودنشان شوند و پارچه را به کتاب ترجیح دهند». به جان عزیزتان به شمار موهای سرم دختر و پسر بسیار زیبا دیدهام که هیچوقت نیازی پیدا نکنند و حتا نیازی حس نکنند که سلولهای خاکستری مغز را به کار بیندازند! و اتفاقن همین آدمها اگر فیزیکی معمولی داشتند، اگر برای گرفتن تایید و تحسین اجتماعی به چیزی غیر از ظاهر نیاز پیدا میکردند؛ اگر مغزشان را به کار میانداختند و اندکی فکر میکردند و میدیدند و میخواندند آدمهای بسیار جذابتری میشدند، تا این عروسک خوشمنظر خنگ فعلی.
این است که میگویم آدمهای زیبا در معرض خطر عقبنگاهداشتهشدگیاند. بسکه جامعه همان که خواسته را ازشان گرفته و آنقدر بابتش تحسین و تاییدشان میکند که دیگر قدمی فراتر نروند. صد البته که این قانون نیست و بیشمار آدمهای فوقالعاده زیبا و باهوش و باشعور هم داریم، اما در کل شخصن معتقدم اصلن هیچ کس دیگر نه؛ ولی خود من، اگر انشالله شکل آنجلینا جولی میبودم احتمال خوبی وجود داشت که در استیج لوندی و دلبری و عاشقکشی متوقف شده و مثل سباستین (خرچنگ گوگولی پری دریایی :ی ) مژه بههم بزنم و لب غنچه کنم و خنگ بار بیایم.
جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷
- روشنفکر است و "دگراندیش" و امروزی و متجدد و چه و چه. ادعایش و لیست کتابهای کتابخانهش و نمود بیرونیش هم گوش فلک را کر کرده که من متفکرم و چنینام و چنانام. هنوز اگر آستین لباساش بالا باشد، یا خداینکرده پسری نگاهاش کند؛ دوستپسرش اخم میکند و تو هم میرود و اعتراض میکند و دخترک هم مطیع و رام "مورد" منکراتی را برطرف میکند. مرد است دیگر. غیرت دارد.
- معتقد است سک.س پیش از ازدواج اشکالی ندارد و برای همه اتفاق میافتد. اما همچنان سفت و سخت دودستی به بکارتاش چسبیده چون «بالاخره میخوام تو این جامعه ازدواج کنم». طبعن لزومی هم ندارد شوهر آینده بفهمد که خانماش قبلن با کسی خوابیده. «مردی که اینقدر احمقه هم حقشه که بهش دروغ گفتهبشه» نمیگوید این وسط تکلیف میزان حماقت خودش چیست و او چی حقاش است؟
- دوستدختر دارد و دوستدختر بیچاره فکر میکند که رابطه؛ متعهد کننده است. پسرک کلن اینطرف و آنطرف با هر کسی که دست بدهد میخوابد و معتقد است باید قبل از ازدواج آنقدر سک.س داشتهباشد که «سیرمونی» بگیرد. در جواب من که میپرسم چرا به دوستدخترت راستش را نمیگویی؛ بحث را عوض میکند.
دارم فکر میکنم ما کی یاد گرفتیم اینطور، به این شدت و عظمت به خودمان و بقیه دروغ بگوییم؟ کی یاد گرفتیم این حجم عظیم تناقض را در باورها و رفتارهامان به عناوین مختلف ماستمالی و توجیه کنیم و یک کلام مقر نیاییم که عرضه و شهامت عملی کردن عقاید شیک و مردمپسندمان را نداریم!! میخواهیم با دوستپسرهامان بخوابیم ولی یکوقت نگاه چپچپ دکتر زنان را روی خودمان تحمل نکنیم، بدون فکر به اینکه بالاخره که باید این تابو بشکند و بالاخره این آدم و آدمهای دیگر باید بفهمند و عادت کنند که مسائل شخصی بقیه بهشان مربوط نیست. میخواهیم عقاید فمینیستیمان را حفظ کنیم ولی از آنطرف تحمل از دست دادن دوستپسرهای گوگولی دوستداشتنی همهچیزتمام سنتی را نداریم. میخواهیم غرایز جنسیمان را ماشالله تمام و کمال ارضا کنیم ولی تخم/تخمک علنی کردن و پای عواقباش ایستادن نداریم که مبادا یکوقت خدا و خرما یکیشان از دست بروند!
دیدن این موارد دیگر جدن برایم تهوعبرانگیز شده. فکر کردهایم قرار است هیچ بهایی بابت اندیشهی احتمالن متفاوت از نرم جامعهمان نپردازیم؟! و با این روند حتمن هم جامعه روزی به جایی خواهد رسید که ظرفیت تحمل تفاوت را داشتهباشد. بهشان هم که میگویی میگویند تحمل عواقباش سخت است و ما نمیتوانیم. میگویی اگر من میتوانم و فلانی و بهمانی و هزارنفر دیگر میتوانند تو هم میتوانی، میفرمایند نه تو شجاعی و الی و بلی و تو میتوانی و من نه! اولن که مگر ما شاخ داریم و دم و تو نداری که ما بتوانیم و تو نتوانی! همه از یک فرهنگ و یک جامعه و یک بستر بلند شدهایم؛ تنها فرق بینمان احتمالن انتخاب، یا توهم انتخاب - سلام آقای دکتر- ماست به خواستن و پایش ایستادن و انتخاب تو به خواستن و کردن و ماله کشیدن. دومن هم که اصلن اگر اینطوریست که تو یکی شخصن خیلی غلط میکنی بخواهی ده سال دیگر در آزادی فرهنگی نسبیای که من و امثال من با تحمل هزار نگاه و حرف ناروا به دست آوردهایم لم بدهی و سیگار دود کنی. اگر نمیتوانی؛ خیلی غلط میکنی که اساسن میخواهی چیزی را که نمیتوانی بخواهی. نخواه. نکن. نمیمیری. من قول میدهم که نمیمیری. تا حالاش که کسی نمرده.
به نظر من آدمی که اقلن به همان نرم جامعه بچسبد و آن ارزشها را طابقالنعل بالنعل در زندگانیاش رعایت کند، حتا اگر بعضی وقتها دلش میخواهد از این سیستم خارج شود ولی چون میداند که پای عواقباش نمیتواند بایستد جلوی دلش را میگیرد؛ خیلی آدمتر و قابلاحترامتر از این عزیزان دوروی ریاکار گشاد زیادهخواه است.
البته و صد البته که شیوهی مورد علاقهی من «من همینم و همینه که هست» در این مورد هم راه اجرا دارد، ولی باید دقت کرد که این جملهي مقدس اتومات برای مخاطب نیز حق مسلم و الهیای ایجاد میکند مبنی بر «آدم شدیدن تخمیای هستی عزیزم»
مخلص اینکه دفعهی بعد که بانوی فمینیستی را با مردی «خودتو بپوشون ضعیفه» به عنوان پارتنر ببینم، کسی را رهسپار مطب دکتر زنان با حلقهی دروغی بر دست، دختری یا پسری را در حال دروغ گفتن به پارتنرش و الخ؛ هیچ تضمینی نمیدهم با کفش زمستانی سنگین نکوبم بر سرش. گفتهبودم قبلن؛ که داشتن مقدار متعادلی تخم/تخمک، برای سلامتی انسان مفید است. باور کنید مفید است!
پست مرتبط:
تئوری پردازی در حد سیمون؛ دوبوآر لایف استایل برگرفته از فاطمه رجبی
دیگنیتی ... خواهران من، دیگنیتی!
پینوشت: دوست تیزبین و نکتهسنجی در کامنتها به تناقض ظاهری این پست با پست «تا کی کجا ...» اشاره کردهاست. توضیح را همانجا دادهام ولی عجالتن این را پای این مطلب اضافه کنم که: همهی ما تظاهر میکنیم. جاهایی، و وقتهایی. ولی حداقل میتوانیم تا مجبور نیستیم تظاهر نکنیم. مجبور هم معمولن در رویارویی با ساختار قدرت تعریف میشود. میخواهم بگویم؛ جلو کشیدن مقنعه موقع رد شدن از دم گشت ارشاد و نگهبان دانشگاه؛ قابل درک است چون مجبوریم؛ ولی حجاب سفتوسخت کردن از نگرانی نگاه در و همسایه و مردم خیابان ... خودتان تعمیم بدهید.
پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷
زبان دوم حق مسلم مخاطبین ماست
به زبان دوم که حرف می زنی، پرده می افتد روی مفاهیم. انگار حریر نازکی، در فاصله ی بین تولید ذهنی مفهوم تا ترجمه شدن اش به زبان دوم* و بیانش، و در فاصله ی بیان و شنیده شدن تا ترجمه شدن ذهنی و درک شدنش، روی آن مفهوم را بپوشاند. لطیف ترش کند، آرام تر، با زاویه های ساییده و پیچیده در لفافه. انگار آن چه می گویی را، نمی گویی و در عین حال گفته ای ش. انگار مفاهیم به زبان دوم یک درجه ضعیف تر و کم رنگ تر و محوتر می شوند. انگار مطلوب و نامطلوب بوده گی شان کم رنگ می شود، انگار می شود قربان صدقه رفت بدون ترس برداشت اشتباه کردن و فحش داد بدون نگرانی آزرده خاطر شدن مخاطب. انگار کلمه ها پیچیده در لفاف نازک شان در فضا شناور می شوند و غوطه خوران آرام می نشینند روی سروشانه و موهای مخاطب.
این است که من می گویم آدم ها باید زبان دوم داشته باشند. آدم ها باید زبانی داشته باشند که موقع گریز از صراحت گزنده ی زندگی و کلمه های هزارساله ی مادری پناه ببرند به اش تا تحمل مفاهیم را آسان تر کند برای شان. آدم ها باید زبان دوم مشترک داشته باشند که بتوانند موقعی که چشم شان خسته ست از پشت پرده های حریر با هم حرف بزنند. آدم ها باید زبان دومی داشته باشند که آوازهاش را بخوانند و هر وقت خیلی دردشان گرفت زیر لب به اش غرولند کنند.
*البته که بعضی مواقع زبان دوم آن چنان به ات می آمیزد که مفاهیم از اول به همان زبان تولید می شوند و برای فارسی حرف زدن باید ترجمه کنی! و یک وقت هایی ترجمه هات باگ دارد و لقب تازه به دوران رسیده هم می چسبد به ات! :ی
** این پست قرار نبود این قدر جدی بشود که، قرار بود در حقیقت من غری بزنم که این یاروهه چرا انگلیسی بلدش نیست که من بدون این که رویم نشود و ملاحظه کنم و رودرواسی، بهش بگویم ناک ایت آف بابا؟!
چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷
تمام شکوه اندام زنانه در طراوت نوجوانی، تمام زیبایی زندگی، امید، لبخند و حالتی که گویی هیچ اتفاقی ممکن نیست برایتان رخ دهد. لویزون شانزده ساله بود و هنگامی که سینه اش دو قلب به من می داد حس می کردم که بر همه چیز پیروز شده ام و در همه کار موفق بوده ام. سراغ پدرومادرش رفتم و مطابق آیین قبیله اش وصلتمان را جشن گرفتیم.
لویزون آمد تا با من زندگی کند. هرگز در تمام عمر تا این اندازه از نگاه کردن و گوش دادن لذت نبرده ام. یک کلمه فرانسه بلد نبود و من از انچه به من می گفت هیچ نمی فهمیدم جز آن که زندگی زیبا، سعادتمند و پاک بود. صدایی بود که برای همیشه شما را نسبت به هر موسیقی دیگری بی تفاوت می کرد. چشم از او بر نمی داشتم. ظرافت خطوط چهره و نازکی غیرقابل تصور مفصل ها، شادمانی چشمان، نرمی گیسوان- اما چه بگویم که به خاطره ام و این کمال آشنا خیانت نکرده باشم؟
... لویزون لکه غریبی بر بازو داشت که توجه پزشک را جلب کرد. همان شب به چادرم آمد. به من گفت که دخترک به جذام مبتلاست و باید از او جدا شوم. دلیلی برای حرفش نداشت. مدت ها انکار کردم. به سادگی و تنها انکار کردم. نمی توانستم چنین جنایتی را باور کنم. شبی وحشتناک را با لویزون سپری کردم؛ در حالی که در آغوشم خوابیده بود تماشایش می کردم، صورتش را حتا در خواب، شادمانی روشن می کرد. امروز هنوز نمی دانم آیا دوسش داشتم یا تنها نمی توانستم چشم از او بردارم... هرگز چیزی را با این همه عشق و علاقه و این همه دردمندی در آغوش نفشرده بودم. تنها وقتی به حدایی رضایت دادم که برایم با استناد به مقاله ای در روزنامه - نسبت به همه بدبین بودم - توضیح دادند که داروی جدیدی علیه باسیل هانسن در لئوپولدویل آزمایش شده و نتایج قطعی در مهار و شاید معالجه بیماری به دست آمده.
لویزون را در "بال پرنده" ی معروف که آجودان سوبابر خلبانی آن را بین برازاویل و بانگی به عهده داشت، سوار کردم. او مرا ترک می کرد و من با دست خالی و مشت های گره کرده و این احسلس که نه تنها فرانسه بلکه سراسر زمین به تصرف دشمن درآمده، در محوطه باقی ماندم... تمام بدنم به نظرم خالی می آمد: غیبت لویزون را در تمام دانه های پوستم حس می کردم. دستانم به نظرم چیزی بی هوده می آمدند.
دیگر هرگز لویزون را ندیدم. توسط دوستان دو یا سه بار خبرهایی از او دریافت کردم. به او خوب رسیدگی می کردند. امیدوار بودند. می پرسید من کی برمی گردم. او شاد بود. و بعد پرده افتاد. نامه های زیاد می نوشتم. درخواست هایی از طریق سلسله مراتب، چندین تلگرام بسیار مردانه نوشتم. هیچ. داد و فریاد می کردم. اعتراض می کردم: مهربان ترین صدای دنیا از میان یک مریض خانه ی غمناک آفریقا صدایم می کرد. به لیبی اعزام شدم. همچنین برای معاینه ای دعوت شدم تا مطمئن شوند جذام ندارم. نداشتم. اما وضع خوب نبود. هزگز تصور نمی کردم بتوان تا این حد مسحور یک صدا، یک گردن، شانه ها و دست هایی شد.
می خواهم بگویم او چشمانی داشت که آن قدر زندگی در آن ها لذت بخش بود که پس از آن دیگر ندانستم کجا بروم.
پیمان سپیده دم - رومن گاری - ترجمه آزیتا همپارتیان. فصل 39. با دخل و تصرف طبعن.
شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷
اندر مزایای بزرگ شدهگی یا به جان مادرم این پست مخاطب خاص ندارد
بدیش میدونی چیه؟ بدیش اینه که وقتی همهی اینا رو میدونی، هیچ آدمی دیگه اونقدر واست گنده نمیشه که دلت رو به تاپ تاپ بندازه.
چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷
سهشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷
رویاهای خود را با به دست آوردنشان به فاک ندهید
خب همیشه گفتن چیزی که "فتح" بشه؛ جذابیتاش رو برای آدم از دست میده
منم همیشه گفتم درسته که این همم.. تقریبن واقعیته؛ ولی یه واقعیت مریض بیشرمانهی کثیفه
بعد الان که یکی از اون فتحشدهها جذابیتش رو بهچنان سرعتی داره از دست میده که میترسم اگه یهذره دیگه دوروبرش باشم کلن متهوع شم روش
دارم میفهمم که این کاهش جذابیت الزامن به خاطر فتح شدهگی نیست
شاید به خاطر اینه که نزدیکاش که میشی؛ تازه میتونی درست ببینیش؛ که بفهمی اساسن جذاب خاصی هم نبوده و همش یه اشتباه بصری بوده از بیخ و بن.
خلاصه که؛ همینا دیگه.
اطلاع ثانوی وجود ندارد، صدای آمریکا کلن خر است
بعد من یه هو می بینم اون بالا توی پرانتز جلوی جی میل نوشته 1 و نمی دونم چرا هر بار حس می کنم الان احتمالن این 1 یه ایمیل جذاب و مهمیه
بعد هر دفعه هم که می رم می بینم نوشته News خبرنامه صدای آمریکا از وبلاگ چی فکر می کنین دیدن کنید (با دهن کجی خوانده شود لطفن) و نه تنها ایمیل جذابی نیست بلکه این مزخرفه، حرص می خورم و فحش می دم.
هر چی هم ریپورت از اسپم اش می کنم فایده نداره که نداره.
شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷
* بخار کرد!!
از این به بعد اگه یکی با همون مشخصات دیدید که داره هاب هاب میکنه - سلام نیوش- و بعد از ذوق بالا پایین می پره بدونید که بازم منه!
تا کی کجا بودم/هستم/خواهم بود
2 - دوستی دارم که دختر گوگولی خانواده بود و برخوردار از اطمینان صددرصد پدرومادرش؛ در حدی که اجازهی تنها زندگی کردن را هم داشت. بعد از شش ماه دوستی با پسری، به خاطر بو بردن خانواده از کم و کیف روابط - که قطعن از حوزهی تایید خانواده خارج بود- دچار مشکلات جدیای در رابطهاش شد. محدودیت شدیدی از طرف خانواده بهاش اعمال شد و آزارهای جدی و جنگ اعصاب دائم بهخاطر جو سوءظن و شک مدام خانواده بهاش. پارتنر بسیار باشعور و فهمیده، به جای درک موقعیت دخترک و همدلی و حمایت روحی؛ گفت که حوصلهی این جنگولکبازیها را ندارد و دوستدختری میخواسته که "پایه" باشد و بتواند با دل راحت با او بیرون و سینما و گردش و مهمانی و مسافرت برود و دائم دغدغهی خانواده نداشتهباشد. رابطه به هم خورد و دخترک حیران ماندهبود که من که اول دوستیمان چنین بودم و اعتماد خانوادهام را به خاطر دوستی با فلانی از دست دادم؛ درست بود که در چنین موقعیتی به جای حمایت روحی، این حرف را تحویلم بدهد؟!
3 - برای خودم بارها پیش آمده که محدودیتهای خانوادگی، اعم از بیرون رفتن و شب جایی ماندن و دیر آمدن و مسافرت رفتن؛ باعث چالش و مشکل و جنگ اعصاب بشود. در چنین موقعیتهایی؛ برخورد دوستان اعم از دختر و پسر همیشه فاکتور بسیار مهم و تعیینکنندهای در وضع روحی و اعصاب و نحوهي برخوردم با ماجرا بوده. حرفهای آدمها؛ برخوردهایشان، که مواظب باشند حس گناه و چیزی کم داشتن و متفاوت بودن به آدم ندهند، آدم را سرزنش نکنند به بهانههای مختلف که " تقصیر خودته" و "خودت کوتاه میآی" و " جمع کن این خانوادهت رو" و حس تحقیر و تمسخر شدن در من ایجاد نکنند؛ حمایتگر بودن یا نبودنشان در این موقعیتها، همیشه یکی از عوامل مهمیست که در قضاوت، حس و رابطهام نسبت به آن آدم تاثیر فراوان میگذارد. یکی از ویژگیهایی که همیشه در پارتنرهایم برایم بسیار مهم بوده؛ میزان درکشان از محدودیتهای من است و نحوهي برخوردشان با آن و این که چهقدر سعی کنند مساله را برایم آسان کنند و حمایتگر باشند.
در سیستم غالب بر جامعهی ما، واحد اصلی خانوادهست. خانواده بر اعضای خود کنترل اعمال میکند، در بسیاری موارد تفاوتهای زمین تا آسمانی بین فرزندان و خانواده هست که همیشه نمیشود در محیط خانوادگی "رو"شان کرد و سرشان جنگید و دعوا راه انداخت و حرف خود را به کرسی نشاند. با توجه به این که این کنترل اساسن بر دختران خیلی بیشتر اعمال میشود تا پسران، معتقدم مردان باید در برخورد با این مساله بسیار حساس و ملاحظهگر باشند. از مردی توقع ندارم درک کند این که خانواده از دخترش متوقع است فلان ساعت شب خانه باشد و تا دیر وقت بیرون نماند و تنها مسافرت نرود و غیره و غیره دقیقن چه حسی دارد، که همه میدانیم عمومن پسران بسیار آزادترند و به ندرت و در مقیاس خیلی کوچکتر این موارد را تجربه میکنند. ولی متوقعام که درک کنند که تقصیر دختری نیست اگر متفاوت از خانوادهاش میاندیشد و زندگی میکند ولی به دلایل مختلف نمیتواند لایفاستایلاش را علنی کند و مجبور است زندگی زیرزمینی داشتهباشد. متوقعام درک کنند که نفس این متفاوت بودهگی و ریسک زندگی زیرزمینی مستلزم شهامت و شجاعت فرد است و باید به این شهامت احترام گذاشت. متوقعام مردان، محدودیتهایی که جامعه و خانواده بر زنان اعمال میکنند را درک کنند و بفهمند که زندگی با این محدودیتها ساده نیست و خوشایند نیست و کجدار و مریز از گوشه و کنارشان رد شدن؛ سخت است و انرژیبر و اصلن چیز قابل تمسخر و تحقیری نیست. که این سیستم زندگی که خیلی از ما به ناچار داریم، قابل احترام است و شعور سالم؛ با آن همدردی و ملاحظه و همدلی میکند. صحنهی زشتی است که ببینی عضوی از جامعه که فرهنگ مردسالار به او آزادی بیشتر داده؛ فخر آزادیش را به عضوی دیگر که همان فرهنگ او را محدود کرده بفروشد و باعث احساس ناراحتیش بشود.
اگر زمانی با دوست ِ دختری بیرون بودید و به ساعتاش نگاه کرد و گفت که زود باید برود و دلهره و استرس داشت که مبادا دیر به خانه برسد، یا اگر پیشنهاد جایی رفتن را دادید و گفت که به دلیل محدودیت خانوادگی نمیتواند بیاید، مواظب برخوردتان و دهانتان باشید. کوچکترین رفتاری و حرفی که بار تمسخر داشتهباشد، یا تحقیر، یا خنده و طعنه و کنایه، حتا به شوخی، دوستتان را ناراحت خواهد کرد و در میزان تخمین او از شعور شما تاثیرات اساسی خواهد گذاشت.
با تشکرات ویژه از بامداد جهت انتخاب تایتل، ایشالا که کار دوکونتون بگیره هم!:ی
میگه: نه مادر این با تو فرق داره. عقل و بار درست حسابی که نداره، از اون طرف هم خوشگله؛ برورو و چشم و ابرو داره، تو چشمه. نمیتونم به امون خدا ولش کنم تو این گرگبازار که.
بعد من از اون روز هی دارم فکر میکنم که من زشت بودم، بدترکیب بودم، کج بودم، یه وری بودم، کور و کچل بودم، یا چی خلاصه، که خیالشون اینقدر از باب بنده راحته!!